<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ✨مســـــــــیحا❄️</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_53486391</link>
        <description>گل عشق را چطور در قلبت بکارم؟

از آنجایی که روحت کینه دارد!

کجا باید روم تا بینمت باز؟

که چشمم اشک و پایم پینه دارد!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:02:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4617846/avatar/C9yKOu.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>✨مســـــــــیحا❄️</title>
            <link>https://virgool.io/@m_53486391</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان دنباله دار.قسمت چهارم.دختر ناشناس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53486391/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-m6ynaokfazpp</link>
                <description>من ذاتا آدم شادی نبودم.میدانستم که با من به کسی خوش نمیگذرد.دوستان زیادی نداشتم.اگر با کسی تنها میماندم بحث ناگهان فرومیپاشید و من نمیدانستم چه بگویم و چه کار کنم تا این حس عذاب آور جالب نبودن را پنهان کنم.پس کم کم از انسان ها فاصله گرفتم.در لاک خودم و در خانه خودم ماندم.فهمیدم کتاب خیلی دوست دارم،پس خودم را در مجله و کتاب غرق کردم.البته که در مورد موضوعاتی که دلخواهم بود هیچ حق انتخابی نداشتم.خانواده ما خانواده معمولی ای نبود و من میدانستم که من هم نمیتوانم خواسته های معمولی داشته باشم.پس ناچارا هر چه که به دستم میرسید میخواندم...کتاب ،رمان،مجله های سالهای پیش و حتی تکه ای روزنامه.در طول عمرم سفر نرفتم ولی به لطف مجلات گردشگری بیشتر منابع و جاذبه های گردشگری ایران و جهان را میشناختم.هیچ چیز بیشتری هم نمیخواستم.یعنی میخواستم...خیلی دلم میخواست کامپیوتر داشته باشم و یا گوشی های مدل جدید که دوربین دارند.تازه بعضی از جدید هایشان یک اسم خاصی دارند...اسمش چه بود؟آهان! گوشی لمسی! اما مطمئن بودم که هرگز مقدر نخواهد شد.کسی در این خانه من را نمیخواست و من این را میفهمیدم.حتی زمانی که بچه بودم و حتی حالا که نوجوانم...ولی با همه این ها،من همیشه امیدوار بودم به آینده ام، به بزرگسالی ام،که بزرگ شوم،که از این خانه بروم،که شغلی داشته باشم، لباس فرم بپوشم،صبح زود بیدار شوم و تمام هفته منتظر جمعه بمانم و در جمعه از تختم بیرون نیایم.این تمام آرزوی من  بود.تمام چیزی که میخواستم،یک زندگی معمولی بود با خانواده ای که دوستم داشته باشند و دوستانی که با آنها شب تا صبح چرت بگویم و بخندم.ولی این سرنوشت...حقیقتا حق من نبود که چنین سرنوشتی داشته باشم،حق من نبود که پایان داستانم این شود.من یک پایان خوش میخواستم.و انگار همین هم سهمم نبود.تمام شیرینی کیک و شکلات در دهانم تلخ شد و چربی شیر در دهانم ماسید.آرام زمزمه کردم:&quot;یکم آب بهم بده&quot;لاله  لیوانی بزرگ از آب را به دستم داد.دستانم کمی میلرزیدند.با دودستم لیوان را گرفتم که از دستم سر نخورد.کمی از آب را نوشیدم.بغضم بزرگتر از چند جرعه آب بود که به زور در حلقم ریختم.هرچه کردم که کردم که بغضم را قورت دهم نشد.راهش را پیدا کرد و از چشمانم قطره قطره بیرون ریخت.لاله توجهش تازه به سمت من برگشت-هی هی هی هدی...اینجوری مباش دختر!گریه نکن!تنها کاری که باید بکنیم اینه که گذشتت رو تغییر بدیم...البته تا همین الان هم یک تغییر بزرگ کردم...با ناباوری و خشم فریاد زدم:&quot;تو خواهرمو دزدیدی؟&quot;</description>
                <category>✨مســـــــــیحا❄️</category>
                <author>✨مســـــــــیحا❄️</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 19:34:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دنباله دار _خانم ناشناس_قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53486391/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-gkasdrj3xbez</link>
                <description>-هی دختر،اینجوری نباش!من باید از تو بترسم نه تو از من!دائم با خودم کلنجار میرفتم که جارو بردارم و دنبالش کنم یا از خانه فرار کنم و بزنم بیرون.ولی چیزی که مطمئنم میکرد که این موجود نه روح است و نه توهم،این بود که به دستشویی رفت و من مطمئنم که در قفل بود،یعنی امتحان کردم.والبته صدای نه چندان دلنشینش را هم شنیدم که تعاریف شریفی نثار خودم و مادرم کرد.و متاسفانه یا خوشبختانه تمام این تعابیر شریف ضبط شده بود. همچنین ، زن همسایه آَش آورد و این موجود را هم دید.و دوکاسه آش داد.خوب!حداقل میدانم که دیوانه نشده ام!_هی هدی!مامان و بابات زندن هنوز؟-انقدر  منو با هی هدی صدانکن.ما حتی صمیمی نیستیم.خیلی پرویی!خیلی خوب!حالا چاییت رو خوردی آشتم خوردی لطفا هرررری...-اوخودا نمیدونستم انقدر حساسی هدی جون!ولی خب من همین روحیه خشنت رو دوست دارم.خدای من...این دختر آخرش من را به مرز جنون میرساند!-بگو چی میخوای و کدوم خری هستی؟خنده ای که تمام این مدت روی لبش بود پاک شد.فنجان چای را آرام روی زمین گذاشت .بیشتر به بخاری چسبید.و با لحن مطمینی گفت:میدونم که ممکنه عجیب به نظر برسه!ولی بذار خودمو معرفی کنم.من لاله یکتام.30سالمه.یعنی هم الان سی سالمه و هم اون موقع که شش سالت بود همو دیدیم سی سالم بود.من مال این زمان نیستم...با نگاهی نامطمئن با چشم هایم زل زد تاببیند چقدرش را باور کردم ام.با خونسردی سرم را تکان دادم که یعنی ادامه بدهد.به هر حال اعتیاد سن نمیشناسد و هر کسی را درگیر میکند.دختر بیچاره!یا دیوانه شده است یا مواد کشیده و یه فضا رفته!بگذار کمی داستان سرایی کند!انگار که متوجه طعنه حرکتم نشده بود که ادامه داد:-من از آینده اومدم میدونم باورت نمیشه.(معلوم است که باورم نمیشود این خزعبلات مزخرفت را.خداکند پلیس زودتر سر برسد.خیلی طولش داده اند!)ببین الان تو بگو متولد چندی؟سرم را بالا گرفتم و گفتم:هفتاد و یک.هزار و سیصدو هفتاد و یک .خانمِ لاله خانمِ لال بمیری انشالله.-پس یعنی الان سال ...-بله سال یک هزار و سیصد وهشتادو هفته.گیلیلیییییی....عیدت میارک.دستش را با خشونت گرفتم و کشیدم:حالا گمشو از خونه من بیرون.بدون اینکه مقاومت کند به دنبالم آمد و روی زمین افتادو من را هم با خودش پایین کشید.هر دو روی زمین افتادیم و من انگار که به خوابی عمیق فرو رفتم...چشم هایم را چندبار به هم فشار دادم تا با وضوح بیشتری ببینم.ما در خانه ای بودیم که با خانه خودمان هیچ شباهتی نداشت.دیوار ها به قدری برق میزدنند که گمان میرفت با الماس ساخته باشند.خانه بزرگ و اشرافی بود و در سرتا سر خانه تابلوهایی آیینه مانند نصب شده بود.احساس ضعفی در پاهایم کردم و دست مزاحم را گفتم.او اما بدون توجه من  من را به دنبال خودش روبه روی یکی از آن تابلو ها کشید.هنوز در حال خودم نبودم و اگر تا همین پنج دقیقه پیش یقین داشتم که این دختر آویزان دماغو فقط چرت میگوید و حالا... ولی حالا نمیدانم.مزاحم دستش را روی آیینه کشید در حالیکه هنوز دست من را در دستش نگه داشته بود.با دقت نگاهش کردم.چندین سال را گویی در چند ثانیه سپری کرده بود.حالا آن دختر مزاحم به زنی میمانست که به دخترکی کوچک نگاه میکند.از اون روی برگرداندم و به آینه خیره شدم.از درون آینه نگاهش را میدیدم.طاقت نیاورد و ادامه داد:-ببین !من نمیخواستم این کاروکنم.اما مهلت ندادی.مجبور شدم اینجوری بهت بگم.البته این خلاف مقررات ماست.یعنی پروتکل های سفردر زمان و هوش مصنوعی و شبکه...حتی یک کلمه از حرفهایش را نمیفهمیدم.با گیجی نگاهش کردم.-ما توی سال1410 فناوری ای دست پیدا کردیم که سفر در زمان رو ممکن کرده ...البته هنوز توی مرحله کارآزمایی بالینیه...برای همین سن هارو جابه جا میکنه.محاسباتش پیچیدست...نمیشه الان توضیحش داد.-خدای من این قطعا کابوسه!و خوب.یه کابوس زیبا!اگر خواب است پس باید ماند و لذت برد.چرا بترسم و فرار کنم.قطع به یقین این دنیا با دنیای واقعی هیچ شباهتی ندارد.در تالاری شیشه ای ایستاده بودیم و تصاویری متحرک از شیشه ها مبگذشتند.هوا به شدت مطبوع بود.برای دختر کم سن و سالی مانند من تا تا به حال از خانه و مدرسه به آن طرف تر را ندیده...این جا یک بهشت واقعی بود و به خانه ثروتمندان و اعیان میمانست.-داشتم میگفتم...اینجا زمان متفاوت میگذره...روبه او کردم و گفتم: خانمی که اسمت رو نمیدونم.حرفلاتو نمیفهمم.برو گمشو بذار از منظره اینجا لذت ببرم.ناراحت به من نگاه کرد.-گفتم که اسمم لاله است.-کاش مثل اسمت لال بودی.دستم را به سمت شیشه های رنگین تالار بردم.دستم دیوار را لمس کرد و سرمایش مثل مایعی از پوست دستم گذشت.سرم را نیز مثل دستم به شیشه چسباندم و شیشه مثل غربالی نفوذ پذیر به کناری رفت و حالا سرم کاملا از شیشه بیرون بود.خوب البته انتظار چیزی را که میدیدم نداشتم.هوایی به شدت آلوده ریه هایم را پر کرد و نفس کشیدن را غیر ممکن ...مزاحم سریع از پشت لباسم کشید و من را به داخل تقریبا پرت کرد.-هی دیوونه شدی؟هوای بیرون شدیدا خطرناکه !-خوب تو که نگفتی!-خوب مهلت ندادی!-اصلا من میرم.-نه هدی !وایستا!توپروژه منی!-چی؟-ببین این ابزاری که دستمه.همینی که شبیه یاقوته.چندتا دکمه داره و با قدرت فکر کار میکنه.از نمونه های دیگه بهتره.من فقط باید اینو به استادم ثابت کنم.و خوب استادم یه شرط سخت گذاشته.اینکه زندگی یک نفر در گذشته رو عوض کنم.و مدارکش رو با خودم بیارم.بدون توجه به من که چشمانم اندازه وزغ شده بود و با شگفتی به فناوری غریب روبه رویم نگاه میکردم ادامه داد.:-پروژه من خیلی با ارزشه.ولی هیچ کس قدرش رو نمیدونه.ما اگه بتونیم به گذشته بریم با اطلاعات و دانشی که داریم میتونیم جلوی خیلی از وقایع تاریخی رو بگیریم.هیتلر ، صدام،چه میدونم داعش،گروه صفیر ،پرستو های سفیدو خیلی گروهک هایی که تو اصلا ازشون خبر نداری.خیلی اتفاق ها قراره هم توی کشور ما و هم توی کشور های دیگه بیوفته.و فکرشو بکن...اگه من بتونم جلوشونو رو بگیرم...واقعا دنیا تبدیل به بهشتی وصف نشدنی میشه.راستی چایی میخوری؟-نمیخوام از شما به ما رسیده.صبرکن ببینم.اینجا خونته؟-آره .قشنگه نه؟اینجا بزرگترین خونه این محله است.بابام معمارش بوده.هر گوشه این خونه با هوش مصنوعی ساخته شده.اوه راستی تو نمیدونی هوش مصنوعی چیه.ببین یه چیزی مثل کامپیوتره. انگار که کل این خونه با کامپیوتر درست شده باشه.-ولش کن توضیح نده.نمیفهمم چی میگی.-آخ.ببخشید باز پرحرفی کردم.میدونی بابام هم همیشه میگه که من خیلی پرحرفم و اینا...با بی خیالی نگاهش کردم.-بابات صادق ترین فرد روی کره زمینه.با بی حوصلگی پاهایم را روی زمین کشیدم.ناگهان یک لیوان با مایعی شیری رنگ به دستم داد.-بگیرش.همین الان بخور.این شیر فرآوری شده است برای زمانی هایی که فردی مثل تو حواس پرتی میکنه و بدون ماسک اکسیژن میره تو هوای آزاد.هوای بیرون خیلی آلودست باید مراقب باشی.با بی خیالی روی زمین نشستم و پاهایم را دراز کردم و مشغول نوشیدن محتویات لیوان شدم.شیر طعمی شبیه به فندق و شکلات میداد و با اختلاف بهترین شیری بود که تا کنون خوردم.این دنیا یک مزیت دارد و خوراکی هایش است.-راستی تو که اینجا بودی کی وقت کردی بری اینو بیاری؟-گفتم که این خونه کلا با هوش...چیزه...کامپیوتره.فقط کافیه به دستیارم بگم و اون آماده میکنه.-دستیارت؟کو؟کجاست؟به آیینه روبه رویش اشاره کرد :&quot;همنجاست، کافیه سطحش رو لمس کنی و چیزی که میخوای رو توی دلت بگی.&quot;با ذوق زدگی ساختگی نگاهش کردم و گفتم:&quot;میشه منم امتحان کنم؟&quot;با دستش به سویم اشاره کرد که یعنی باشد.دستم را با احتیاط رویش گذاشتم.میترسیدم مثل بار پیش از آن رد شوم  که البته نشدم.فکر کنم هر گوشه اینجا رازی دارد.زیر لب گفتم:&quot;یک بشقاب پر کیک فندقی میخوام.با یه بشقاب شکلات تلخ.با یه بطی پر شیر کاکائوی داغ.&quot;حتی تصورش هم آب دهانم را راه انداخت.اگر والدینم اینجا بودند من و لاله را به خاطر این حجم از پرخوری به هم گره میزدند. فقط چند دقیقه طول کشید که فرورفتگی ای در یکی ار دیوار های پشتی پدید بیاید و من خوراکی های عزیزم را در آن ببینم.با شتاب سینی را برداشتم و بطری شیشه ای شیر کاکائو را تکان دادم.بوی خوش شیرکاکائو و کیک تازه در محیط پیچید.سینی را به سمتش گرفتم و گفتم:&quot;انشالله که میل ندارید بانوی من؟&quot;-چی؟بانوی من؟-آره دیگه. من اولش میخواستم باهات دعوا راه بندازم که چرا آوردیم توی این دنیا.ولی حالا میبینم اینجا همچینم جای بدی نیست.تو هم که مشخصه پولداری .پس من خدمتکار خونت میشم.اصلا میشم دستیارت.-نه!نه!نه! چی میگی؟ دارم میگم تو پروژه منی.باید برگردی و سرنوشت تلخت رو تغییر بدی.درحالیکه کیک هارا توی دهنم میچپاندم و شیرشکلاتی داغ را مینوشیدم گفتم:&quot;حالا این سرنوشت تلخم رو توضیح بده شاید نخواستم عوضش کنم.روبه رویش روی دوزانویش نشست و گفت:&quot;حالا چرا عین قحطی زده ها غذا میخوری؟&quot;در چشمهایش زل زدم و همانطور که یکی یکی شکلات هارا توی دهانم میگذاشتم گفتم:&quot;چون هیچ وقت انقدر خوراکی نداشتم.تعجب نکن.خانواده من مثل تو پولدار نبودن.تازه خواهرمم که گم شد مشکلات خانواده ما بیشترم شد.مامانم استعفا داد و تا چندسال عین دیوونه ها دنبال بچه اش میگشت.که البته نتونست پیداش کنه.یه مدتم بیمارستان روان بستری بود.بعدهم افسردگی گرفت.همه اینها هزینه داشت.بعد اون ماجراها مامان و بابام خیلی از هم دور شدند.این بود که من حتی کسیو نداشتم که برام بستنی بخره.&quot;انتظار داشتم که لاله تحت تاثیر حرفهایم قرار گرفته باشد.ولی وقتی نگاهش کردم چشمهای مصممش را دیدم.-من میدونم.برای همینه که باید سرنوشتت رو تغییر بدی.و بعد با عجله چندین صفحه شیشه کوچک از جیبش درآوردو روی یکی از دیوار های تالار چسباند.هر کدام از شیشه های یاقوتی رنگ، صفحه ای شدند پر از مطالب، عکس ،فیلم و متن .پس از چند لحظه چندین عکس و فایل روی دیوار ظاهر شد.با دیدن مطالب روبه رو قلبم چندین ضربان را فراموش کرد که بزند.دختری17ساله دیشب پدر ،مادر و خواهر کوچکش را به قتل رساند.او برطبق اعترافات خود مادر و پدرش را مسموم کرده است ولی او به قتل خواهر خود اعترافی نمیکند.شواهد بیشتری در دسترس نیست.وضعیت روانی متهم ناپایدار.به بخش روانی منتقل شود.شرایط حاکی از این است که مشکلی خانوادگی در جریان بوده است.همسایه ها شهادت میدهند که متهم رفتار های روانپریشانه از کودکی به همراه داشته.خبر جدید.دختری که ماه گذشته به اتهام قتل والدین و خواهرش باز داشت شده بود مجرم شناخته شد.خبر جدید.متهم به اعدام محکوم شد.خبر جدید.متهم به قتل والدینش اعتراف کرد ولی قتل خواهرش را به گردن نگرفت .خبرجدید.مخالفان اعدام روبه روی دیوان دادگستری کشور تجمع کردند.خبرجدید.متهم ه.ی. در بیمارستان روانی به زندگی خود پایان داد و به آخرین دادگاهش نرسید.با شگفتی نگاه پراشکم را به صورت مصممش دوختم.:&quot;این ه.ی.؟&quot;با مکث جواب داد:&quot;بله .تو هستی .خانم هدی یکتا.فرزند داوود و پروانه.متولد 1371.این تو هستی و این هم سرنوشت تو...</description>
                <category>✨مســـــــــیحا❄️</category>
                <author>✨مســـــــــیحا❄️</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 14:43:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کجا باید روم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53486391/%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D9%85-f0ndpexs9jta</link>
                <description>چه کنم با قلب پریشانم عزیزم؟که با مویت سری دیرینه دارد.تو با من میشوی دشمن ولیکن،دلم مهرت ز شنبه تا آدینه دارد.گل عشق را چطور در قلبت بکارم؟از آنجایی که روحت کینه دارد!کجا باید روم تا بینمت باز؟که چشمم اشک و پایم پینه دارد...تمام فصلها ناگه گذر کرد،چرا ساقه ام هنوزم سایه دارد؟بیا و روی خود از من مپوشان،نگاهم کن که تا روحم ببارد.سرانجام شعر زیبایم اثر کرد،که آن گل خنده ای بر چهره دارد.خداشکرت که لبخندش عیان کرد،و حالا من نفس در سینه دارد!</description>
                <category>✨مســـــــــیحا❄️</category>
                <author>✨مســـــــــیحا❄️</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 13:19:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دنباله دار - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53486391/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-phgosfejockw</link>
                <description>من نمیدانم آدمی که میخواهد خودش را بکشد چگونه فکر میکند.اما میدانم آدمی که میخواهد بمیرد چگونه زندگی میکند.زندگی مشترک پودر و مادر من چندان دلپذیر نبود.حتی پس از آن اتفاق نیز تغیری نکرد.یعنی با اینکه اتفاق دلهره آور و غم انگیزی بود و هر خانواده دیگری را متلاشی میکرد،اما طوفان نمیتواند خانه ای را که از قبل با زلزله های متناوب ویرانه شده است را از هم بپاشد.درست ده سال پیش،هنگامی که شش ساله بودم،حضور ماورایی دختر بچه ای عجیب و غریب را در خانه دیدم.ما حتی در حضور کوتاه او در خانه باهم شام خوردیم.این نمیتوانست توهم باشد.بار ها این را برای مادرم توضیح دادم و او گفت که احتمالا این ها فقط توهمات و چرندیات بچه گانه است.بعد هم توضیح میداد که آن روز غم انگیز برای همه ما روز دردناکی بوده و حتما برای تسلی خودم این قصه را سر هم کردن و بعد هم باور کردم.البته با گذشت ده سال این عقیده مادرم  در نظرم به طرز زیادی منطقی می آمد.ده سال گذشته، روزی که قرار بود یکی از شادترین روزهای زندگی ام باشد،به غم انگیز ترینشان تبدیل شد.خواهرم دزدیده شد.آن هم مقابل چشمان  خانواده ام.درست است که خانواده ما از داشتن فرزندی دختر برای بار دوم چندان شاد نبود،اما من از اینکه خواهردار میشدم در پوست خودم نمی‌گنجیدم.من ذاتا آدم شادی نبودم.دوست و آشنای زیادی هم نداشتم.به حز دوستان مدرسه که شامل هم کلاسی هایم میشدند هیچ کسی را نمیشناختم.رفت آمد و آشنایی از نظر پدر و مادرم فقط معطوف بود به خانواده ها آن هم فقط عمه و خاله و دایی و عمو.و رفت و آمد دوستانه از نظرشان اصلا مناسب نبود.خانواده من کاملا معمولی نبودند.میدانید،نه از آن هایی که وقتی پدر و مادر صدایشان میزنید در ذهن می آیند.مادرم زن افسرده ای بود.طبیعی بود که نتواند کاملا مادری و همسری کند.پدرم هم مرد خوبی نبود.شاید هم از نظر من اینگونه بود.شاید مادر و پدر من کاملا معمولی بودند و این من بودم که عادی نبودم.که البته شاید به تک فرزند بودنم برمیگشت.مگر نه؟آخر عادی نیست که یک بچه مدام اصرار کند که در غیبت والدینش یک نفر را به خانه راه داده،باهم غذا خودند،و بعد هم رفته که بخوابد و ناکهان غیب شده است و هیچ خبری نیست.ظرف ها که شسته شده اند و آشپزخانه هم که تمیز است.فقط در میماند که قفل نبوده که حتما یادشان رفته که قفل کنند.و حالا که زمان زیادی گذشته است و من همه چیز را حداقل در ظاهر فراموش کرده ام، مزاحم دوباره سر و کله اش پیدا شده است.این بار بزرگتر، و دوباره هم سن و سال من.این بار هم قد من می‌رسد که از چشمی در نگاهش کنمو هم او آنقدر کوتاه نیست که دیده نشود.نه! این مشخصا توهم نیست.اگر تلفن های همراه قابلیت فیلم گرفتن داشتند عالی میشد،ولی فعلا باید به ضبط صدا بسنده کنم.صدای مزاحم بلند میشود:«هدی،دختره ی بچ! درو باز کن یخ زدم!»دوباره و باره با مشت های محکم به در میکوبد.«الهی تیکه پاره بشی.در و باز کن.لباس گرم ندارم.آهاااااای!»با دستانی که میلرزند دستگیره در را در دست میگیرم.آیا کار درستی میکنم؟من حتی اورا نمیشناسم.یعنی میشناسم،اما در حد دوساعت و آن هم به ده سال پیش بر میگردد.این بار باید به خودم ثابت کنم.خودم را به گیجی میزنم :«کیه؟من شما رو نمیشناسم!مامان بابام خونه نیستن گفتن در و روی کسی باز نکنم.»صدای خنده مزاحم بلند میشود و اصلا خوشم نمی آید :«ها ها ها،مامان و بابا! که اینطور؟ بابا بذار بیا تو هر چی بخوای برات توضیح میدم.»سعی میکنم توضیح دهم شاید بفهمد:«دختر خانم! من شمارو نمیشناسم.اجازه ندارم در رو باز کنم.»دست می اندازه زیر گلدان و کلید را برمیدارد:«همه اینها به خاطر تنبلیه، از اول باید خودم میومدم.گفتم شاید بترسی! خودت در و باز کنی بهتره.» کلید را می اندازد توی قفل و میچرخاند.از وحشت جیغی میکشم و فرار میکنم.در را باز میکند و می آید تو.حالا بهتر میبینمش.لباس های مناسبی با فصل به تن ندارد.شبیه لباس هایی است که مردم توی خانه میپوشند.حتی کفش و دمپایی هم ندارد.نوک دماغش قرمز شده.موهایش نامنظم دورش ریخته.میرود و به بخاری میچسبد.«آخیش! گرم شدم!»</description>
                <category>✨مســـــــــیحا❄️</category>
                <author>✨مســـــــــیحا❄️</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 15:52:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر ناشناس-داستان دنباله دار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53486391/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-wsvzsgwvno3e</link>
                <description>پارت یک :دختر ناشناسبسم الله الرحمن الرحیمحدود شش ساله بودم که سر و کله اش جلوی در خانه کوچکمان پیدا شد.یک دختر ریزه میزه با چشم ها و موهای مشکی.برعکس موهایش پوستش سفید مثل برف بود.اولین کسی که دیدش من بودم.زنگ در را زد.پدرو مادرم رفته بودند بیمارستان تا مادرم خواهر کوچکم را به دنیا بیاورد. مشخص است که قرار نبود در را باز کنم.ولی دید زدن مزاحم از گوشه در که سوراخ بود اشکالی نداشت.همانجا دیدم که یک دختر بچه پشت در است.+هی ،هدی! در رو باز کن میدونم اونجایی!تا جایی که یادم می آید نه از همسایه ها بود و نه از دوستانم.پس در را باز نکردم.حتی جوابش را هم ندادم.خوب...دادم.در حد دو سه کلمه.ولی در را باز نکردم.به پدرو مادرم هم گفتم که من در را باز نکردم.البته دروغ نگفتم.چون کلید پشت در زیر گلدان بود.من هم به مزاحم گفتم که برش دارد.آخر میدانید، خیلی سخت است که شش سالت باشد و هیچ دوستی نداشته باشی و تلویزیون هم به دلایلی کاملا احمقانه تصمیم بگیرد به جای کارتون مورد علاقه ات پت و مت پخش کند.تازه مامان و بابایت هم ۱۲ساعت پیش خانه را ترک کرده باشند و نزدیک شب هم باشد.پس مزاحم را راه دادم که بیاید تو.به او گفتم که بیاید تا خاله بازی کنیم،اما او گفت که سنش از این چیز ها گذشته است.بعد هم پرسید که گرسنه هستم یا نه؟خب طبیعتا گرسنه ام بود.اما اجازه نداشتم به گاز دست بزنم.ولی او که میتوانست!نه؟البته که انتظار نداشتم ماکارونی بپزد.اولش فکر کردم که او یک پیرزن جادوگر است که خودش را به شکل دختر بچه در آورده تا بیاید و من را جادو کند.ولی از ماکارونی برای خودش کشید و خورد و تمام سوءظنم برطرف شد.بعد تازه یادش آمد که من هم هستم.+میخوای الان بخوری یا بعدا با مامان و بابات؟البته اونها الان بیان خیلی غمگینن.بهتره تو دست و پاشون نباشی.بیا غذا بخوریم.طوری صحبت میکرد که انگار نه خودش بچه است و نه من.انگار هر دو دوجوان بزرگسالیم که تازگی به خانه بخت رفته اند و در مورد شفته شدن برنجشان جلوی مادرشوهرشان صحبت میکنند.مزاحم خیلی کم حرف بود.حتی اسمش را نگفت.من هم نپرسیدم.فقط گفت:«بهشون راجع به من چیزی نگو.غذارو هم بگو خودت درست کردی.»البته که نمیگفتم.البته آنها هم نپرسیدند.مزاحم تمام خانه را تمیز کرد.ظرفهارا شست.و بعد رفت توی اتاق و خوابید.در واقع من ندیدم ولی حس کردم حتما باید بخوابد.چند دقیقه بعد.پدرو مادرم آمدند.به اضافه دایی و خاله و عمه و کلی از فامیل .ولی جای بچه توی بغلشان خالی بود،یعنی اصلا نوزادی همراهشان نبود!تا جایی که یادم می آید مزاحم نه از هم کلاسی هابود </description>
                <category>✨مســـــــــیحا❄️</category>
                <author>✨مســـــــــیحا❄️</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 23:52:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>