<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ravi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_53704143</link>
        <description>راوی روایت نویسنده...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:56:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4863944/avatar/bbBR8x.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ravi</title>
            <link>https://virgool.io/@m_53704143</link>
        </image>

                    <item>
                <title>افسوس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53704143/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D8%B3-uo3bbukmziks</link>
                <description>در و دیوار فریاد می زنند... مرا جان تشویق به بی جان میکنند... بوی نبودن چهاردیواری را پر کرده... بیداری مرا مجبور به خواب می کند و خواب مرا وسوسه به دیداری در قیامت... مرا امید گرفتند... زیست مرا هدف چندان نبود و مرا هدف گرفتند... تو را لبخند به لب دوست داشتم و چشم مرا ز لبخند گرفتند...نظر در دیگرانم و افسوس مرا نظر میکند. دیگران دستگیر یار و افسوس مرا دست، نظر میکند... عاجزانه درد در بدن دارم... خستگی مرا توان سر به دار بردن گرفته... راوی را گر گویند این داستان را در این صفحه پایان است،غمگین تر نمیشود، گله نمیکند... میخواند تا صفحه اخر بی راوی نماند... با خود میگویم داستان نویسنده بی نسب را همین بهتر که در این صفحه به پایان برند...داستان، مراد دل راوی نیست... چون داستانِ مراد دل راوی نیست... زبان خسته است از خواندن، به لکنت افتاده و اغوش میخواهد تا بخوابد... اما راوی اغوش اخرین صفحه در طلب دارد... شاید این خطوط پایانی راوی را به اغوش یارش دهند، شاید راوی را به اغوش کشند...جان از تن در طلب سفری دور است... به چشم دیدم که دیگر اقدام قصد همکاری ندارند... ایستاده میلرزند و در تکاپو به خیال نشستن می شوند... گویا راوی را کمی بیشتر طلب مکث میکنند: بایست تا شاید جفا کار پشیمان باز اید... راوی گر در خواب شود، چشمانش بیدار است... میدانید، اخر جفاکار وقت نمیشناسد...راوی-پ.ن. احساس میکنم دیگه توان بیان کردن خودمو ندارم... شرمندهاره میکشه... من و افسوس دست در دست... طرح از خودمه</description>
                <category>Ravi</category>
                <author>Ravi</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 05:51:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مختصر جوابی به نامه &quot;ایزابل&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53704143/%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%A8%D9%84-v0snoc3yitd3</link>
                <description>عادت است که هرگاه نوشته ای، مخصوصا دلنوشته ای مارا نظر جلب کند، از روی تشویق یا اندرز، نظری در باب نوشته میدهیم. این بار ولی به لطف &quot;ویرگول&quot; نظر پست نشد و مرا حیف امد که نظر را به قلم بیان نکنم... در نتیجه قلم قصد نوشتن نامه ای در جواب نامه ایزابل کرد...شاید این تنها به قاضی رفتن باشد، لیکن رنج کشیده طعم رنج را میفهمد... ایزا قصد ناراحت کردن کسی را ندارم، صرفا اخلاق را بیان میکنم، چراکه این فشار نیست که ادم را صیقل میدهد، اخلاق است...دیوار شکستی و میگویی بین دو همسایه صمیمیتی نیست؟ وابسته کردی و از وابسته بودن در حراس شدی؟ عاشق کردی و بذر عشق دیگری در دل کاشتی؟ شاید خانه ات را دیوار استوار کنی، اما همسایه شاید قصد ان هم نکند. شاید از وابستگی در حراس بود و از ان بیشتر، دلی را شکستن. زارع را گر سم دهی، وعده کشت بیشتر دهی، باز او را سخت است مزرعه به اتش کشیدن...میدانم تا اینجا دگر خواهان شنیدن من نیستی، لیکن اگر مرا نظر بخواهی، میگویم در فراری از انچه که کردی و قصد به قبول اشتباه نداری... تو شاید ندانی، اما من کمابیش میدانم که حال او چیست... عاشقی را گر ترک کنی از عشق برایش بغض میماند، از زندگی زیستن میماند و از نگاه کردن دیدن... به یاد اخرین نوشته خود شدم:تشنه را به خود می گمارند تا تلف شود، او را بر لب دریا نمی گمارند تا خام شود... خشک لب دریا دیده را نمی گویند :«تشنه بودی، تشنه ماندی.» تشنه لبی که دریا بیند، تشنه جان است...اخر میدانی، با من هم چنین شد و گفتند تنها بودی، تنها ماندی... نه شاهی امده و نه شاهی رفته... مگر تاریخ فراموش میکند؟به قول قاسمی، مهم بودن خوب است و خوب بودن مهم تر است. هنوز در تلاش بر فهم انم که چگونه ادمی دل میشکند تا خود سرخوش شود؟ دلی که خود کوزه گر ان بوده است...در عجبم که این چنین در وصف انی و از او گریزان...او را دوست نداشتی؟</description>
                <category>Ravi</category>
                <author>Ravi</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 12:30:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-درد-</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53704143/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-l5z3qqpnwxaj</link>
                <description>چیزی برای نوشتن داشتم، ولیکن اکنون به خاطرش ندارم... مثل همیشه این ایده ها هستند که از خاطر می روند و خاطرات نه... درد ان است که در هوس زیست می کنم...لعنت به دنیا و مال و ثروت... تو را تاکنون دوست داشته اند...؟ تاکنون همنشین کنج اتاق بوده ای؟ تاکنون چشم به در و سر به اغوش خود برده ای؟افکار به نحوی مرا حمله ور می شوند که افغان ها به روس ها... قلمم عاصی است از نوشتن...سرریز از بی کسی است جیب ان دزد که به کاروانم زد... کنج چهاردیواری دگر مرا پناه نیست... به هنگام سحر، حتی بالشت را گریان ز سنگینی بارَش میبینم... بر تن برگه راوی که درد را نوشت؟ راوی را خواندن درد نیاموختند... به درد می رسد تا به درد می رسد... درد را اشتباه می خواند و در اصلاحش دوباره درد می کشد...درد ان نیست که در جمع، دست در دست خودیم... درد ان است که راوی را دست، به دستت عاقد شدی و در عقد عهد شکستی... اکنون چشمان راوی را اشک خشک شده... لبانش را غم همراه شده... بغض جانش را بدخواه شده... تشنه را به خود می گمارند تا تلف شود، او را بر لب دریا نمی گمارند تا خام شود... خشک لب دریا دیده را نمی گویند :«تشنه بودی، تشنه ماندی.» تشنه لبی که دریا بیند، تشنه جان است...بله راوی خود را حکیم نیست. طبیب نیست... مرا من درد ندادم که از خود طلب کنم...طرح از خودمه...</description>
                <category>Ravi</category>
                <author>Ravi</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 02:10:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدکاره</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-xkpen3w8nxmf</link>
                <description>در عجبم که می‌توانید صبح، دلی بشکنید و به هنگام شب، رو در روی آینه بایستید و در چشمان او خیره، از او بخواهید به قربان روی زیبایتان برود… به قربان چشم‌های دل‌فریبتان، گیسوانِ درهم‌آشفته‌تان، گونه‌های از خجالت سرخ‌کرده‌تان، مظلومیت مادرزادی‌تان، معصومیت آزاردهنده‌تان و روی سیاه معرفتتان… جانِ دستِ چپ را قسم، آن دست که قلمم را همنشین است، دستِ دگر را از جان حرام می‌کردم، اگر او را برای دستِ یار حرام می‌کردم…اکنون، عصمت چشمانتان آزار می‌دهد مرا؛ گویا دگر معصومیتی معتمد نیست… خود را در حذر می‌کنم از مغروق شدن در چشمان دیگری… بیش از همیشه چشم به خاک می‌دوزم و حد مظلومیت او را نمی‌دانید؛ گویا تمام معصومیت تو را به او بخشیدند. غرقم در وجود خاک و او مرا کفن‌به‌تن دوست دارد… می‌گویند نافرمانی از دلِ معشوق خطاست…دیزاین از راوی (its efx)اما به‌راستی چه می‌شود که خود را به فروش می‌گذارید؟ خوشا آن بدکاره‌ای که خود را نفروخت… سنگ در دست داشت و تنِ شیشه‌ای را نلرزاند. چه بدکارند باکره‌های جان‌فریب؛ آنها که از انسان بودن، فقط با دو پا زیستن را آموختند…می‌گویند مریم را از فردوسِ مقدس محروم می‌کنند. کنجکاو می‌پرسد: «چه شد؟» جواب می‌آید: «دلِ یوسفِ نجار را شکستی.» می‌گوید: «امرِ خدا بود!» متذکر می‌شوند: «بندهٔ خدا را دل، برتری دارد به خواستِ او.»راوی-تحلیلی بر متن...</description>
                <category>Ravi</category>
                <author>Ravi</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 15:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیر نوزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53704143/%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%AF-ipf2zq3jbekp</link>
                <description>می گفت :«ادم خیانت ببیند ولی متروک نشود. بهتر است ادم خود را با دیگری مقایسه کند، تا با تنهایی...» ولیکن می دانید نظر من اصرار بر ان دارد که هرنوع بد عهدی، خیانت است... هر خیانت اشتباهی است در حق پیرنوزادانی که عاری از اشتباه اند و راوی دیری زمانی است که نوزادش پیر شده...زمان بسیاری است که با تشویش همنشینم و این زمان سبب دوری نشده که هیچ، بلکه سبب صمیمیت بیشتر هم شده... گویا تو غم را به من پیوند زدی و میوه غم چیزی جز اشک نیست... باشد تا این اشک، توفانی شود بر اقیانوس ارامشت... باشدت تا بشکند شیشه خنده بر لبان و تلخ شود قهوه چشمانت بر هرکس که به قربان چشمانش می روی...می گویند نباید نفرین کنم. چه کنم مادامی که سبب سوختن سیگار می شوی؟ چه کنم هنگامی که میبینم سیگار حاضر است تا به پایم بسوزد و تو حاضر نشدی به پایت بسوزم؟ نفرین می کنم بلکه پاسوز سیگارت شوی...میدانی، می گویند خشم دیگر در جوهر راوی نیست... خشمم را فرو بردم، طولانی مدت است که میل به خوراک ندارم... ولی میدانم شما هرگز تعارفی نبودید... بفرمایید غذا و قدر است... نفرین نمک گیر نمی کند...راوی-بله عکس هایی که برای کاور میزارم رو خودم طراحی میکنم.</description>
                <category>Ravi</category>
                <author>Ravi</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 00:30:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشنا</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7-xdyevlyxsx3b</link>
                <description>Ravi - صرفا جهت کاوراشنا، غزل، غمگین می گفت:«انسان را هرچه بنامند، همان می شود.» میگفت غزل شد اما هیچکس او را نخواند...اشنا، غصه گوشم را کشید انگاه که این چنین شنیدم، اخر می دانی، اگر غزل نخوانند، عرفان می خوانند؟ ناچار راوی ام و اصراری به عرفان ندارم... به اشنا گفتم شادی من در ان است که در دیگری شادی ببینم، مخصوصا به لب های تو. نفهمید... مرا در غم گذاشت و به شادی رفت... در فاصله ای چندان دور، ان چنان که دستم به او می رسید و من به دستان او نه، ایستاد و ناشیانه گفت:«گفتم چنین نباش.» اما اشنا من چگونه توان بد بودن دارم؟  چگونه به شب قول بیداری دهم و بی او بخوابم؟ چگونه بی تو خواست رفتن کنم؟ هرچه بگویم، اشنا عرفان نمی خواند...به ناچار راوی شدیم. حالا در چهار دیواری خود، داستان خود را بازگو می کنیم و چهار دیوار به افتخار این روایت نفس گیر، ایستاده، سکوت می کنند... ولیکن من این فریاد تشویق را نمی خواهم، تو را می خواهم ان گونه که تو را می خواهم. اشنا، گویا هرگز خواست در چشمان من را ندیدی و بغض به لب هایم را نشنیدی... نامه هایم را نخواندی و به خیالم نماندی... تنم را بو نکردی و در من به سفر نرفتی... با خود می گویم گور پدر هر ان کس که مرا بخواند... او که باید، مرا نخواند... اشنا می بینی؟ به هرحال تنها کس که عرفان می خواند غم است و ان کس که غم می خواند عرفان... کاش عرفان نبودم تا شاید تو مرا بخوانی... اکنون از تلاش برای نیک بودن، تنفر دارم، نیکی سبب فراق شد و عاشقان ظالمند و معشوق ها در هوس ظالمین... اشنا، شاید دیگر نمیخواهم دل شادی را مسرور ببینم، اگر خود در سرور نباشم. نمیخواهم عاشقی را در عشق ببینم، اگر خود معشوق نباشم... شاید دیگر خود را عرفان نمیخوانم...آشنا بیا دستاتو بدهاینا که رفتن دیگه برنگشتنآشنا بیا چشماتو بدهاینجا بیننده و نابینا جا به جا میشنآشنا منم غریبه ی جاده هاپسر امام همه ی غریبه هاآشنا اگه میخوای بمونیبیا بازم بپرس نشونینشونی بده قبل اینکه خود منتوو خودم زندونی بشهسمت حیرونی بره...Neshouni by Farshad-راوی-Ted</description>
                <category>Ravi</category>
                <author>Ravi</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 02:50:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53704143/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-vdylolnwwibn</link>
                <description>گنجشک امد، گفت نامه ای بنویس برایش، تو اما نیامدی… به سوی من اگر میآیی، اهسته نیا، بی قرار آی که من ایستاده بسی در حرکتم… بیا تا تو را درست کنیم، مرا درست کنیم، هرچه نیست را طلب کنیم… دقیقه ای زود تر بیا تا ثانیه ها پاسوز این فراق نشوند… ثانیه ای زود تر بیا تا سیگارهایم جانسوز این زمان نشوند…بیا تا هم را در اغوش کشیم نه غم را، بیا تا دگر بار خورشیدْ سوزان بتابد، پرندهْ سوزناک بخواند و درخت ها سرمست،  در رقص باد شوند…بیا تا ساقی مست کند، بریزد و پیمانه را مدهوش کند… بیا تا شراب مست لبانت شود، و اینه مست چشمانت…بیا و بار دگر مرا ببین، چه مظلومانه بی کس و چه ناشیانه مظلومم… بیا تا به هم فرار کنیم، در هم خانه جدید را قرار کنیم…بیا و کفش هایم را بپوش، پیرهن پاره ام را ببین، بیا تا ز عاشقان پیر تر نشدم… بیا که قلمم می‌گرید، کاغدم زخمی است و روایت بی راوی شده… بیا تا بار دگر برایت بنویسم، از تو بخوانم و از تو برای خود… بیا تا شعر فروغ را از بر کنیم…نیامدی، دیدی قافیه تمام شد؟ دیدی دگر نامه اهنگین نیست، دیدی؟ دیدی سیگار را، ندیدی معشوق نسخ را… ندیدی که به هر سو دویدم تو را رسیدم، در جان هر کلمه تو را دمیدم، شاد دیدم تو را شادی گزیدم و درد دیدی، رگ شادی بریدم… صبر کردم تو را، پیر کردی مرا… تو را جان سوز شدم، مرا جان کاه شدی… بیا تا تصویرت از تصویر خیالم پاک نشده، بیا تا بوی تنت از پیرهنم در سفری دور نشده… بیا تا گلدانم از خشک، خشک تر نشده، بیا تا بهارم قهر از هر سال نشده…نبین مرا، نگاه کن مرا… بیا که کلماتم دگر تاب التماس ندارند، بیا که رگ هایم دگر خواست زندگی ندارند… بیا، گویا گنجشک از بام پرید، ما را در فکر تو کرد و جان از جان جهید…راوی-با تشکر از گنجشک بابت چالشSparrow by Ravi (its_efx)</description>
                <category>Ravi</category>
                <author>Ravi</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 23:30:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفرین نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53704143/%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-yqavqwdbytjj</link>
                <description>ف ف فک ف فکر در سرم نشخوار می‌کند، دل طلب قرار و مسکنم ز سر درد ناله می‌کند، درد فریاد می‌کند، زبان نفرین می‌کند… به خیال اگاه می‌شوم…س س سیگارم بد دم می‌کند، دست از تنش لرزش می‌کند، اتش نخ را پشت نخ سوزان می‌کند، تن بو را میهمان می‌کند، از سیگارم خون می‌چکد..با او ستیز می‌کنم، لیکن با فکرش خیال می‌کنم، مرا یاری می‌کند، جفا در جفاکاری می‌کند، باری وفا می‌کند، راوی خواستش را روایت می‌کند، ولیکن نویسنده کس دیگریست…نف ن ن نفرین می‌کنم: مست ترین ساقی شهر، باعث مستی بحر، ساغرش لبالب شراب کن، انگاه بشکن و مستی بر او حرام کن… تا بداند جام دل شکستن معنی چیست… ساقی اطاعت می‌کند، بحر طوفان می‌کند، ساغر قصد شکستن می‌کند، ملا حرامش می‌کند، خیالش شب را سحر می‌کند، اما چه کس جام مرا توان مرمت دارد؟ بشکند دست ان ساقی که در امانت خیانت می‌کند…راوی-Smoking kills by Ravi (its_efx)</description>
                <category>Ravi</category>
                <author>Ravi</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 19:36:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیلی نما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53704143/%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7-le2fr36p241l</link>
                <description>Sunflower by efxاگر ساعتی پیش او را می‌دیدید، حتماً با خود می‌گفتید حال او عجیب خوب است؛ لابد دیوانه شده است و نمی‌داند چه می‌گوید و چه می‌کند. با دوستان خود، که چند وقتی است روزها را با آن‌ها سپری می‌کند، در پارک معروف و منحوس شهر راه می‌رفت؛ هرچند توان راه رفتن در پاهای او نبود، و در مورد قیمت قهوهٔ اعلا صحبت می‌کرد؛ چراکه قهوهٔ محبوبش اعتیادی شده بود که او را ناشیانه سرِ پا نگه می‌داشت.راه خانه دور نبود. اگر جلوی خانهٔ پیر و از رنگ‌ورورفتهٔ او، که در واقع مال پدرش بود، می‌ایستادی، پارک را به‌راحتی می‌دیدی. راهی که پیمودنش در آن شرایط، حتی با ماشین، یک ساعتی طول کشید. آخر می‌دانید، زمانی نیاز بود تا از فکر آنچه که دیده و شنیده بود بگذرد.با دوستان خود دست داد. مثل هر شب تکرار کرد: «خوش گذشت.» درِ بدحال ماشین را باز کرد. در، مثل همیشه، به سبب مزاحمتی که برایش ایجاد شده بود، ناله‌ای کرد. پیاده شد و درِ نالان را به هم کوبید. قصد نداشت شب را با تفکر به آنچه که اتفاق افتاده است خراب کند، اما گویا تفکرش مانند بختکی گریبان‌گیر خوشی او شده بود. برایش سخت بود که شبی را خوش باشد، و وقتی خوش بود، از دست دادن خوشی برایش سخت.در پارک، در میان گل‌ها و چمنزارها، در لحظاتی که هر سنگی را عاشق می‌کرد، مجنونی را دیده بود که معشوقش لیلی نبود… پسرک بخت‌برگشته با وسواس فراوان دسته‌گلی آماده کرده بود؛ دسته‌گلی که فقط از یک گونهٔ خاص گل متشکل بود. هر بی‌عقلی آن را می‌دید، باید می‌فهمید که آن گل‌ها محبوب و خاصِ لیلی هستند. می‌گویند: «اسب پیشکش را دندان نمی‌شمارند.» اما مگر می‌شود اسب پیشکش را قبول نکرد؟پسرک، با صورتی درهم‌رفته، به همراه گل‌های پژمرده، با رود اشکی خشک‌شده، همان‌جا ایستاده، ماتم گرفته بود. مگر می‌شود رودی احوالش را ببیند و خشک نشود؟ مگر می‌شود پرنده‌ای او را ببیند و پرواز از یادش نرود؟ این وضعیت آن‌قدر به طول انجامید که لیلی‌نما دیگر دیده نمی‌شد.خواست نزدیک پسرک شود و دلداری دهد؛ اما گوشِ شنوا بود و زبانِ دلداری نه… پسرک، نالان و پر از تشویش، زیر لب می‌گفت: «مگر من چه کردم جز محبت، که مستحق ظلمم؟» گویا قلبش افسار زبان را به دست گرفته بود؛ زبانی که توان یورتمه رفتن را نداشت. از پسرک دور شد، اما فکر پسرک از او نه.ساعت سختی را گذراند؛ مثل شبی که قصد صبح شدن ندارد. نه‌تنها لیلی‌نما، بلکه او هم برای پسرک غمگین نبود… نباید شب خوبش خراب می‌شد.راوی-</description>
                <category>Ravi</category>
                <author>Ravi</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 22:02:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>