<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد پوزش شیرازی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_53720356</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 21:43:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>محمد پوزش شیرازی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_53720356</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سفر خاطره انگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53720356/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-o0ggfcau1k2a</link>
                <description>یادمه تابستون بود، از همون تابستونا که آفتابش پوستو می‌سوزونه و جاده داغ می‌درخشه.بابا یه‌دفعه وسط هفته گفت: بریم یزد؟ یه دل سیر تاریخ ببینیم و بگردیممامان گفت: تو  این گرما؟ولی بابا خندید و گفت: کولر ماشینم روبه راهه اونجاهم شبا میگردیم تو هتل هم کولر دارهو ما راه افتادیم، با ماشین‌مون که صندوق‌عقبش همیشه پر از فلاکس چای و هندونه بود توی راه توی دل جاده کویری یهو پنچر شدیم بنده خدا بابام با سختی تو گرما چرخ رو عوض کرد یه نیم ساعت رفته بودیم ماشین جوش آورد زدیم کنار کلی آب ریختیم تو رادیاتورش تا خنک شه اومدیم راه بیفتیم بابام گفت بچه ها به ماشین فشار اومده کولر رو باید خاموش کنم آقا سرتون رو درد نیارم تو گرما تو دل جاده کویری بدون کولر رفتیم تنها وسیله محافظ ما از گرما روسریهامون بود که به شیشه زده بودیم کمتر آفتاب بزنه تو کله هامون البته بادبزن های حصیریمون هم همراهمون بود تا این که شب شد جاده‌ی یزد تو شب خیلی خاصه. از یه جایی به بعد، فقط خاکه و آسمون، انگار زمین و آسمون باهم قهر کردن و وسطش فقط جاده مونده.من از پنجره بیرون رو نگاه می‌کردم، یه آرامش خاصی داشت… مثل نقاشی که سکوت داره.بابا ضبط رو روشن کرد و آهنگ‌های قدیمی گذاشت. مامان با باد روسریش بازی می‌کرد و می‌خندید.لامصب آسمونش پر از ستاره بود و انگار کهکشان راه شیری رو میدیدی خلاصه رسیدیم یزد خونه‌های خشتی، درهای فیروزه‌ای، بادگیرهایی که آسمونو خط‌خطی کرده بودن…هوا گرم  بود تا رسیدیم بابام بردمون میدان امیر چغماق اونجا برامون فالوده یزدی خرید و از مغازه های اطرافش باقلوا و قطاب و لوز که بریم هتل با چایی بخوریمما تصورمون از  یه جای لوکس خفن بود وقتی بابام بردمون تو کوچه های تنگ و خشت و گلی و یه جایی که مثل خونه های قدیمی بود اول ترسیدیم ولی وقتی رفتیم توش حسابی کیف کردیم شب خوابیدیم و فرداش اول رفتیم  بازار خان، بوی ادویه و حلوا ارده کل بازار رو پر کرده بود.یه مغازه‌ی کوچیک بستنی‌فروشی بود، با تابلوی قدیمی که روش نوشته بود:بستنی زعفرانی اصل یزدمن ذوق کردم، گفتم: بابااا بستنیبابا برامون گرفت چقدر خوشمزه بو د بعد از اون رفتیم باغ دولت‌آباد.اون بادگیر بلندش انگار می‌خواست آسمون رو لمس کنه.باد خنکی از بین دیوارهای خشتی می‌اومد  یه آرامش عجیب… انگار زمان متوقف شده بود.شب، روی پشت‌بام خونه‌ی محلی که گرفته بودیم، نشستیم.آسمون پر از ستاره بود.مامان چای ریخت، بابا از سفرای قدیمی‌ش تعریف می‌کرد.من نگاشون می‌کردم و فکر می‌کردم:«خوشبختی همینه… یه ماشین، یه جاده، یه خونواده و یه آسمون پر ستاره فرداش رفتیم آتشکده زرتشتیان و گوردخمه زرتشتیان و کوچه های قدیمی یزد رو گشتیم اون سفر قشنگترین سفر عمرم بود بدون برنامه تو دل گرما خرابی ماشین ولی پر از خاطره های قشنگدنده_عقب_با_اتو_ابزار </description>
                <category>محمد پوزش شیرازی</category>
                <author>محمد پوزش شیرازی</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 21:26:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>