<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیلوفر یاسی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_53720830</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:25:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/606708/avatar/iczcNE.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیلوفر یاسی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_53720830</link>
        </image>

                    <item>
                <title>غرق در سکوت خلأ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53720830/%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%AE%D9%84%D8%A3-qsvlvkxuju59</link>
                <description>نمیدونی یک دفعه چی میشه، تو کمتر از یک لحظه حالت دگرگون میشه. انگار پرت شدی تو یک دنیای دیگه، جایی که فرسنگ ها از مکان چند لحظه پیش فاصله داری. حتی هوا هم سنگین میشه. همه چیز مثل قبله ولی برای تو نه، هیچ چیز مثل چند ثانیه پیش نیست. انگار همه جا رو یک مه سفید در بر گرفته. صدای سکوت تا اعماق وجودت نفوذ میکنه. نمیدونی چکار کنی، باید نرمال به نظر برسی. الآن وقتش نیست. تو که نمیتونی وسط یه جمع نشون بدی که درون یک چاله ی بزرگ نامرئی افتادی یا بدتر درون اقیانوسی از خلأ گیر کردی. به یه بهونه ای میزنی بیرون، سعی میکنی از جمع فاصله بگیری. ولی اون جو نامرئی بیشتر و بیشتر تو رو در بر می گیره، فشارش هر لحظه بیشتر میشه. حس میکنی رو قفسه ی سینه ات یک سنگ سنگین گذاشتن، اما نه از بیرون، از داخل. سنگه درون بدنته. هیچ کارش نمی تونی کنی. نگاهت رو ناامیدانه از این سو به اون سو میبری بلکه به علتش پی ببری و در این لحظه است که یک حس عجیبی از بالا تا پایین بدنت شروع به خزیدن می کنه، انگار تمام اعصاب بدنت در یک لحظه فعال می شوند. خدایا تمومی نداره، چشمات رو می بندی. پلکات شروع به لرزیدن می کنن، گوشات انگار که بسته شدن و صداها رو به صورت بم میشنوی، البته اگر اصلا بشنوی. تقریبا هیچی مفهوم نیست. حس می کنی هیچ حس خوبی در درونت وجود نداره، ترس فوق العاده ای در درونت فریاد می کشه. غیر از تنهایی بی کران چیزی رو درک نمی کنی. هوا رو محکمتر وارد ریه ات میکنی، انگار آخرین باره که میتونی نفس بکشی. آخه این مکان لعنتی کجاست که اینقد دوره، فاصله ات با آدمهای دور و برت رو می بینی که هر لحظه بیشتر و بیشتر میشه. انبساط واقعی فضا از یک نقطه، اونم به صورت تورمی. حس مورمور دوباره بر می گرده، این دفعه در حال خزیدن نیست، بلکه به صورت پراکنده و نقطه نقطه در جای جای بدنت ظاهر میشه و پس از اندکی محو میشه. عجیبه با اینکه حواس پنج گانه ات تقریبا هیچ چیزی رو به درستی حس نمی کنند، در نظر تو قدرتشون صدها برابر شده و شاید به همین دلیله که دیگه سیگنال های نزدیک رو نمی گیرن. اونها به دوردست ها متصل شدن، جایی که شاید واقعا هیچ چیزی جز سکوت مرگبار هستی وجود ندارد و تو با این که داوطلب این نشدی که اینها رو درک کنی به طرز عجیبی دارای بینش و شعوری خارق العاده میشی. همونطور که همه چی اوج می گیره، همونطوری هم محو میشه. آرام آرام حس می کنی برگشتی ولی خسته ای، خیلی خسته. چشمات رو نمی تونی باز نگه داری، بدنت هنوز رعشه داره و سرت سنگینی می کنه. اما میدونی برگشتی، چون اون فاصله ی عجیب دیگه وجود نداره، حالا وقتی دستت رو برای رسیدن به چیزی دراز می کنی، می تونی بهش برسی. دوباره تونستی برگردی، اما اگر یه روز نتونستی چی؟ اگر اونجا گیر کردی و نتونستی خودت رو رها کنی چی؟نمیدونم، ترجیح میدم بهش فک نکنم. اما این بار هم تموم شد......</description>
                <category>نیلوفر یاسی</category>
                <author>نیلوفر یاسی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Feb 2021 13:59:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب نخوانید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53720830/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-k3abrjql2l4w</link>
                <description>اصلا چرا باید کتاب بخوانیم وقتی کلی کار هیجان انگیزتر مثل انجام دادن هر چیزی غیر از کتاب خواندن گزینه ی آسان تر و در دست تری است. تا وقتی به کتاب خواندن به عنوان یک گزینه ی قوی در لیست کارهایمان فکر نکنیم، به این راحتی ها کتاب خوان نمی شویم. به این داستان توجه کنید، از سر کار به خانه برگشته اید و خسته هستید، کنترل تلویزیون روی میز جلوی مبل است. پس چکار می کنید؟ راحت ترین کار ممکن، تلویزیون را روشن کرده و به تماشای آن می پردازید، حتی اگر فیلم مورد علاقه تان نباشد. حال یک سناریوی دیگر را در نظر بگیرید، شما به خانه بازگشته اید و کتاب مورد علاقه تان کنار خوراکی های خوشمزه ی روی میز روبروی مبل راحتی است. قطعا کتاب را برداشته و شروع به خواندن آن می کنید و باور کنید اگر کتاب قوی باشد، خودش را به دستان شما می چسباند و به این راحتی ها جایی نمی رود. بزرگ ترین قدرت کتاب ها مخصوصا کتاب های داستانی خاصیت لنگر انداختن ذهنی آنهاست. بلافاصله وقتی شما درگیر داستان شوید، نمی توانید فکر خود را از آن منحرف کنید. شوقی بی اندازه برای خواندن ادامه ی داستان در شما شکل می گیرد و وقتی داستان به پایان می رسد حس می کنید بخشی از وجود شما نیمه تمام رها شده است. برای من پایان کتاب ها، مخصوصا آنهایی که شدیدا درگیر شخصیت های داستان شده ام، بسیار غم انگیز است. چیزی شبیه این است که بخشی از زندگی که حق داشتی باز هم آن را زندگی کنی از تو گرفته شده است و اینجاست که شوق خواندن کار بعدی نویسنده در شما جوانه می زند. چون اگر خداحافظی با کتاب برای شما که خواننده ی کتابید، اینقدر دشوار است تصور کنید نویسنده ی آن پس از اتمامش با چه حس دشواری روبرو شده است. تمام کردن زندگی شخصیت هایی که خودش خلق کرده است و آنگاه است که نویسنده به سمت خلق اثر بعدی اش میرود تا چیزی حتی فراتر خلق کند. اینگونه هست که من هر گاه کتابی از نویسنده ای میخوانم که مرا تحت تاثیر قرار میدهد، دنبال بقیه ی کارهایش هم میرود. حتی روند تکامل فکری نویسنده و حوزه های کاری اش را هم می توان اینگونه متوجه شد. البته بدین منظور بهتر است که کتاب هایش را به ترتیب تاریخ نوشتن خواند. با اینکه کتاب ها فقط در حوزه ی داستان ها خلاصه نمی شوند، کتاب های داستانی بخش عمده ای از ادبیات را شکل می دهند و این دسته از کتابها تنها مربوط به ادبیات کلاسیک و رمان های عاشقانه نیستند. اما اگر تا به حال وارد این دنیای شگفت انگیز عجایب نشده اید، با رمان ها آغاز کنید و زندگی هایی را تجربه کنید که تا به حال حتی از وجود آنها بی اطلاع بوده اید. در هنگام تماشای فیلم معمولا انسان به صورت منفعل عمل می کند، تصور کنید مشغول تماشای یک فیلم هستید. همه چیز از جمله صحنه هایی که واقعه در آن جریان دارد و لباس بازیگران و حتی حالات آنها به صورت واضح نشان داده می شود و شما نیاز به تصور زیادی ندارید. اما فرض کنید شما همین داستان را به صورت کتاب مطالعه کنید، نویسنده شروع به توصیف میکند. شکل ظاهری، لباس ها، محیط داستان و .... بدین ترتیب شما مانند چیدن یک صحنه، عناصر را یکی یکی به عرصه می آورید و فضا را کم کم پر می کنید. بدین شکل علاوه بر اینکه مغز شما بیشتر درگیر داستان میشود، خودتان را در محیطی که خود ساخته اید قرار می دهید. جایی که فقط مخصوص شماست، هیچ شخص دیگری نمی تواند فضای خلق شده را کاملا مشابه با شما ایجاد کند و می توان این را شخصی سازی نامید. همان طور که آیکن های صفحه دسکتاپ کامپیوترتان را هر طور دوست دارید می چینید و تم رنگی برای آنها انتخاب می کنید. در اینجا نیز اختیار با شماست، یک سرنخ داده می شود و تمام جزئیات را می توانید هر طور میخواهید بچینید و این معنای واقعی فضاسازی است. پس اگر میخواهید از دنیاهایی شگفت آور محروم شوید که خالق بخشی از آن خودتان هستید، کتاب هایتان را به دور بیندازید. اما اگر به دنبال درکی متفاوت از هستی می باشید، تا می توانید دور و برتان را با کتاب پر کنید. در آشپزخانه، اتاق خواب، اتاق پذیرایی، روی مبل، درون کیفتان و خلاصه هر جایی که می نشینید کتاب قرار دهید تا با کمترین تلاشی در هر لحظه که اراده کنید بتوانید آنها را بردارید و شروع به خواندن کنید. هشدار: استفاده از این روش، با خطر گم شدن کتاب ها به دلیل شلختگی همراه می باشد. </description>
                <category>نیلوفر یاسی</category>
                <author>نیلوفر یاسی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Feb 2021 09:30:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا می توانیم بنویسیم و بس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53720830/%D8%AA%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D8%B3-yvqyryslvxjq</link>
                <description>کلمات و عبارات، در درون سرت می گردند و احساساتی که به قلبت حمله می کنند و تو آنها را با دیگران به اشتراک می گذاری و ناگهان متوجه میشوی که حتی در تنهاترین افکارت هم تنها نیستی و افکار تو برای اولین بار فقط به مغز تو هجوم نیاورده اند. شاید تنها عیب نویسندگی و اشتراک گذاری آن همین باشد که حس یگانگی را از انسان می گیرد و شگفت انگیز تر اینکه، همین ویژگی بزرگترین مزیت آن نیز هست. ما شاید در کل گیتی تنها انسان های هوشمندی باشیم که وجود دارند ولی به راستی بر روی زمین تنها نیستیم. تنها گویی کل وجودی ما تکه تکه شده و به طور تصادفی بین اشخاص مختلف تقسیم شده است. بدین ترتیب امکان ندارد در مورد موضوع خاصی افراد موافق یا مخالف با شما وجود نداشته باشند. نکته اینجاست که ایده ی خود را تنها باید با افراد مناسب آن را به اشتراک بگذارید.هیچ کاری در جهان به اندازه ی خلق یک چیز هیجان انگیز نیست. مخصوصا وقتی خالق آن، به نتیجه ی نهایی می نگرد و آه در آن لحظه نه تنها تمام خستگی اش از تن به در می رود بلکه چنان شور و شوقی احساس می کند که با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست.اما آیا همه ی ما نویسنده به دنیا می آییم؟ به یقین پاسخ این سوال مثبت است زیرا همه ی ما می توانیم داستان بگوییم و در باب موضوع مورد علاقه مان صحبت کنیم، پس چرا نمی نویسیم؟ ما موجوداتی با قابلیت خارق العاده ی داستان سرایی هستیم، همان گونه که در درون هر یک از ما کودکی وجود دارد، نویسنده ای نیز قرار دارد که فقط منتظر شنیده شدن است. مسأله تنها جایگاه ماست، آیا در قسمت بالای طیف هستیم و کیفیت کارمان رو به بالا می باشد و یا خیر، در قسمت انتهایی آن به سمت پایین هستیم. حتی اگر نوشته هایمان ساده و بدون تکنیک نوشته شوند باز هم باارزش هستند، اما برای جذب مخاطب باید تکنیک های نویسندگی را آموخت و با تمرین و تکرار بهبود بخشید. هر روز زمان مشخصی را باید به نوشتن اختصاص دهیم، همانطور که مسواک می زنید یا غذا میخورید. این هم جزئی از ضروریاتی است که باید بدان پرداخته شود.از منظری دیگر می توان نویسندگی را به داروهای آرامبخش تشبیه کرد. شاید وقتی در حال نوشتن هستیم، اثرش را بلافاصله حس نکنیم. ولی آهسته آهسته با نوشتن هر سطر و هر جمله، آرام آرام سطح اضطراب و استرس درونی انسان کم می شود. اما نویسندگی هم مانند همان داروهای آرام بخش نیاز به تجدید دوز مربوطه دارد تا سطح آرامش را بتواند در سطح مشخصی نگه دارد. خلاصه کلام اینکه به اصطلاح باید قلم در دست گرفت و ضمیر ناخودآگاه خود را بر روی کاغذ ریخت. اینگونه هم شناخت ما از خودمان بیشتر می گردد و هم متنی ارزشمند خلق شده که وقتی نسخه ی آینده مان بدان مینگرد، حسی از رضایت وجودمان را در بر می گیرد. چون معیاری واقعی برای مشاهده ی روند پیشرفت افکارمان بر ما نمایان می گردد.</description>
                <category>نیلوفر یاسی</category>
                <author>نیلوفر یاسی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jan 2021 11:19:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>