<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های my cozy library</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_53844277</link>
        <description>اینحا قراره کلی رمان های جذاب بخونی داستان های هیجان انگیز از دل عشق و انتقام  هیجان و منطق  و از دل همین ادمای دورو برمون  کنارمون باشی پشیمون نمیشی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 10:47:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4410207/avatar/peKCX4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>my cozy library</title>
            <link>https://virgool.io/@m_53844277</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قسمت اول رمان( عشق واقعی) ژانر: کمدی هیجانی درام عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53844277/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%B1-%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-gypie0seo5j6</link>
                <description>الا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْهاکه عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکل‌هابسم الله الرحمان الرحیم{ عشق واقعی}  مامان عفت :دختر مگه تو کار و زندگی نداری همینجور گرفتی خابیدی پاشو ببینم  لنگ ظهره   خدا منو نکشه از دست شما با این کاراتوناین مامان عفته همچی بفهمی نفهمی عصبیه ولی خودش میگه به خاطر به دنیا اوردن  کره خر هایی همچون ما و بابام و  علی الخصوص خانواده ی بابام بعضی وقتا فقط بعضی وقتا عصبی میشه ولی مامان مهربونیه و به شدت پایه هست  اما وسواسیخواهروسطی کمند : اخه مادر من تو داد بزنی اون بلند نمیشه که مارو بیدار میکنیبابا به خدا ما شیفت بودیم جون من یک کم اروم تر اون کره خرت تو گوشاش ایرپاده مادر من حالا تو هی  هوار بکشاین ابجی کمنده پرستاره خیلی خوشگله ها  اما اخلاقش صفره  منتظر یکی بیاد بگیرتش برعکس من که از مردا متنفرمداداش علی :دوستاننن بفرمایید براتون کله پاچه ناب اعلا گرفتم اونم با نون  سنگک تازه بیاین اهل خانه ما باید بریم مغازه هااینم تک داداشمه علی  یک کم زیادی غیرتیه اما مهربونه کلا ادم سرحالیه بوتیک لباس زنانه داره و البته مشتری ثابتش ک پولیم نمیده خودممباباسعید بزرگ خاندان شاهانی ولی به گفته ی مامانم اینم یکیه لنگه مامانش اینا: ماشاالله پسر خودم بیار که معدم داره رودمو میخوره اینجا مگه اون مادر فولاد زرهت میزاره ما چیزی بخوریم بیا بشین بابااینم بابا سعیده  دوباره بگم ؟ بزرگ خاندان شاهانی پسر بزرگ خانواده ی خودشو عزیز کرده  و البته خواهر فداش بشه  مهربونه و دختر دوست ولی حساس و غیرتی یک معلم جسور و خوش اخلاق ک البته فکر نکنم زیاد مونده باشه از دوران معلمیش همین روزاست ک بیاد ور دل مامانم و کلی غر غر بشنوهو در اخر استدیو هدایت فیلم تقدیم میکنددددد دیرین دیرین   اینجانب: مهتاب شاهانیدختر قوی و مستقلاللبته یک کم بگی نگی تو جمع کردن اتاقم مستقلمزیبا رو اهل ورزشکتابببببب که نههههولی مطالعه میکنمو درست فهمیدین دوردونه ی باباممهمینطور ک داشتم خانواده ی قشنگمو تو ذهنم مرور میکردمزارپ صورتم و تمام هیکلم خیس شدبله بلاخره مامان کار خودش کردبا ارامش بلند شدم نشستم و روکردم سمت مامانم گفتمخودم:عفت جون الان خوشحالی بیا اا من بیدارم الان خوبه من شبیه موش ابکشیده شدم؟  راحت شدی ؟مامان عفت: اره عزیزم تا صبحم بپرسی میگم اره اره اره بعدم وقتی تا نصف شب با پسرای مردم روی این مایک و اون مایک در حال کنفرانس خبری هستید باید به این فکر کنی امروز شنبه هست  و تو مصاحبه کاری داری  و اگه اینبارم مهتاب رد شی و اسکول بازی از خودت در بیاری کارت با کمر بنده افتاد ؟نه این تو بمیری عفت جون از اون تو بمیری های قبلی نیست ول کنم نیست باید اماد شیم بریم مصاحبه  فوقش اینه تو ماشین میخابم دیگبلند شدم و برای خر کردن مامان جونی یک احترام نظامی گرفتمو و گفتتمچشم قربات اطاعت امرو وقتی با لبخند مامان روبه رو شدم نفس راحتی کشیدم و فهمیدم قسر در رفتمخوب بریم  ببینیم امروزمون چطور پیش میرهاولش رو عین همتون با دسشویی و مسواک شروع کنیم ک نه به کلیه هامون اسیب بزنیم نه به جامعه و بعد حرکت برو که بریمخودم: ای بابا این دنپایی دسشویی رو ازتون خاهش میکنم شستید  بزارید خشک شه ادم سر صبح تمام مویرگ های  سرش مور مور میشه اهکمند:داد نزن مهتاب میام پارت میکنما گمشو برو مصاحبت دیگهصداتم بیار پایین اینجا هیچکس از صدای تو خوشش نمیاد مخصوصا من (دقیقا شبیه دیالوگ خواهر شوهر هوشنگ توی فیلم شعمدونی گفت)با یک پوف سر و تهش رو هم آوردم  و چون اصلا حوصله کل کل با اینو ندارم و اگر بخوام جوابش رو بدم با کمر بند عفت جون مواجه میشم پس بزن ک بریمبرای یک مصاحبه کاری یک خانم مهندس اول باید مانتو شیک و اتو کرده داشته باشه کهههه بزارید ببینماوم کو مانتوی من ؟خودم: ماماننننننننننن کجاست مانتوم نیست جورابمم نیست  اها نه حوابم پیدا کردم مانتوم کجاست عفت جونمیدونستم الان قراره بیاد و کنک حسابی بخورم چون همیشه هست اما من نمیبینممامان عفت: همونجا هستش چشمای کورت رو باز کن بیام بالا خودم بهت بدم یکی میزنمت صدا عمتو بدیابابا سعید :خانوم اونو میخای تهدید کنی چرا پای خواهر منو وسط میکشی ؟مامان عفت: ساکت ساکت اینم لنگه همون خواهرای شماست دیدم طبق معمول تام و جری با هم دعواشون شده پس  در اولین فرصت وقتشه فرار کنمچون  دعوای مامانم اینا تهش به یکی از ما خطم میشه پس مانتو شیکم رو که  مامان لطف کرده بود شب قبل اتو کرده بود تنم کردم وشلوار مشکی دم پا با جوراب مشکی و مقنعه که البته اینم از صدقه سری عفت جونخط اتوش خربزه قاچ میزد رو به تن کردمو ارایشم که البته  به قول بابام خوشگلا ک آرایش نمیکننولی یک رژ زدم که روح سرگردان شاهانی نباشم و تیز اما بی سر و صدا مامانم و بابام رد کردم و خودم رسوندم به رخش خوذمپراید قشنگمجااان مادر فدات بشه  بریم ک دیرهبسم الله الرحمان الرحیماستارتبله صدالله العلی و العظیماخه مادر جان چرا تو انقد گاوی الان من نرسم اونحا بعد خونه و اشیونم میشه خودت هازنگ زدم به علی و با چابلوسی ازش خاستم این رخشمو هلی مهمون کنه ساعت 11 قرار دارم الان 10:35دقیقش و یک ساعت هم  تا اونحا راه دارمعالی شد میزووون میزونم میزونبیخیال اقا دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن هستش  اهنگ قشنگم  رو گذاشتم ــــــــــــ↫ ↬ــــــــــــ توی هر شهر غریبی با تو میشه موندنی شدقصه هزار و یکشب میشه بود و خوندنی شدمشق عشقهای قدیمو با تو میشه خط خطی کردمیشه شاه قصه ها رو یه گدای پا پتی کردــــــــــــــــــــــــ↫ ↬ــــــــــــــــــــــــبا تو هَر جَهَنمی میشه بِهِشت با تو میشه صَد هِزار قِصِه نِوِشت ⁎با تو میشه خونه کَرد تو شَهر عِشِق اما افَسوس نِمِیزاره سَرنِوِشت ⁎⁎ــــــــــــ↫ ↬ــــــــــهمینجوری که محو صدای شهرام جون بودمچهار راه و چراغ  قرمز خرمو گرفتپس صدای شهرام جون زیاد میکنیم که صدای اطراف اذیتمون نکنه54321خوب تموم شد حرکتتتتچی؟نه دیگ اومدی و نسازی اینجا اخه؟پشتمون پر گرگ درندس که الاناس بخورنمون  صدای بوق ممتد پشت سر داشت روانیم میکرد و تلاش برای روشن شدن بی فایدهپیاده شدمو و با ارامش  با دست عذر خاهی کردم و با صدای بلند گفتم وضعیتم ماشینم رو و ازشون در خواست کمک کردماز خجالت زیاد و اعصبانیت بابت ماشینی ک داشت ابرومو میبرد نمیدونستم چکاری انجام بدم.همونجا یک تلنگر لازم بود که بشینم وسط خیابون و گریه کنم  بله تلنگ حرف های آقای موتوری نستا محترمی بود که..موتوری: هی خانم مگه ما مسخره شما هستیم  راه رو بستی جمع کن این لگنت رو میخایم بریم کار داریمحتی نتونستم جوابش رو بدمتا کی ضعیف کشی ؟نمیدونم چه کسی بود ولی میون اون بل بشو بین اون همه مردی ک ازشون متنفر بودم و با حرفاشون میرنجوندنم یکی اومد کمکماشکام مانع میشد ببینم قیافش رو ولی قطعا فرشته ی نجات امروزم بوداومد و گفت بشینو شروغ کرد به هل دادنمن که ندیدمش انقد عجله داشتم گفتم روشن که شد میزنم بغل ازش تشکر میکنم خیلی مودبانهنشستم با خودم عهد کردم اگر رسیدم به مصاحبه بعدش ببرمش این ماشین رو درستش کنمدلم میخواست ازش تشکر کنمولی خوب زمان مجال نمیداد پس با یک بوق بعد روشن شدن ماشینم ازش تشکر کردم و با سرعت نسبتا بالاو بیخیال اون جمله معروف هرگز نرسیدن خودمو رسوندم به شرکت مهندسی تابانچون ماشین منو کسی  اگر هم میخواست نمیتونست ببره و بدزده  گذاشتم دور تر از شرکت ی و یک ذره ای از راه  رو پیاده رفتم جلوی ساختمونش که ایستادم محو معماری و مهندسی خفن ساختمونش شدم و با این جمله به خودم اومدم کهفربد موسوی : منم هر سری که میام محو زیبایی این ساختمون میشم و پرسنلش البته   نتونستم جلوی خندم  رو نگه دارمخدایی اگر اخلاقش بده حد اقل صداقت دارهبرگشتم سمتش که با دیدنش  تو ی دلم به این جمله که ( پسرا ایران واقعا سر ترن ) رسیدم  نگاه هیزم رو از جوان این مرز و بوم جمع کردم و با یک خنده کوچیک بحث شروع نشدمون رو تموم کردم و با گفتن با اجازه زود تر از اون وارد ساختمون شدمنگهبانی و رد کردم و با دیدن  داخل ساختمون شوک زده شدم الحق ک از بیرونش هم حتی بهتر بودهمینطوری که داشتم مهندسی ساختمون رومیدیدم متوجه شدم تقریبا با این اقای صداقت هم مسیرماسمشو گذاشتم اقای صداقتسوار اسانسور که شدیم ناخوداگاه باهم دستمون به خاطر هم مسیر بودن روی یک دکمه بهم برخورد کردسریع دستمو کشیدمگفتم شما بزنید  فکر میکنم باهم قرار هست  یک جا بریم وفربد  موسوی :درسته جسارتا شما قرار هست  برین شرکتبلهمهیار موسوی: میشه جسارتا بپرسم برای چه کاری ؟مشکلی نیست برای مصاحبه کاری  جهت  گرفتن نیروفربد موسوی : اها موفق باشید با این میزان عشق و علاقه ای که نسبت به  معماری این ساختمان داشتید و  نگاه میکردید باید در کارتون هم طبیعتا هم با سلیقه و هم حرفه ای باشیدخودم: ممنونمگرم حرف زدن بودیم که  رسیدیمجلوی درب داخلی شرکت با تعارفات ایرانی ها گذشت ووقتی وارد شدم یک محیط درجه یک با پرسنل های درجه یک تر منو مجاب میکرد که تمام تلاشم رو بکنم برای استخدام شدنبعد از سلام کردن  به منشی برگه مورد نظر رو برای پر کردن رزومه  های خودم ازش گرفتم و گوشه ای از سالن انتظار شروع به پر کردن کردممشغول بودمتا این حرف رو شنیدممنشی :عه سلام اقای مهندس خوبین شما ؟مهندس ؟ گشتم ببینم حرف منشی با چه کسی بوده که متوجه شدم  بلهههههه آقای صداقت راستی راستی مهندس هستند    یک سری به علامت چه جالت تکون دادم و چشمام رو ریز و گوشام رو تیز کردم تا ببینم چیا میگنکه برای بار دوم شوک شدماقای صداقت : بابا جلسه دارن ؟منشی: بله اقای مهندس اگرمایل هستین بهشون بگماقای صداقت : نه نهمنشی:اقای مهندس روز به روز خوشتیپ تر میشین ها ها هاها ( علامت خنده)(این رو شما با لوندی یک منشی با مانتو چسب بدن نما در حالیکه صورتش رو در دو سانتی متری مهندس قرار داده در نظر بگیرید )دقیقا حس شمارو دارم همینقدراوق زننده  اقای صداقت:لطف دارین میگم ما مگه چند تا منشی خوشگل عین شما نیاز داریم اینجا مگر؟ که دوباره فراخان دادن ؟منشی: قررررربون شما ولی اقای مهندس اینا همه ی کسانی که برای کار تشریف آوردن مهندس هستندو خیلی هم ماهر با رزومه بالا و از بین چندین نفر قبول شدناقای صداقت : عه ؟عالی شدگرم شنیدن و یا فضولی خودمون بودم کهیک هو به من نگاه کردنسریع تگاهم رو انداختم پایین و مشغول پر کردن شدمو دیگه نشنیدم چیا گفتنخیلی طول کشید  تا نوبتم شه پاهام خواب رفته بود سوزن سوزن میشدکمرم از نشستن زیاد درد میکرد اما وقتی به بعدش فکر میکردم می ارزید وتقریبا ساعت های 1 بود ک نوبت من شدبا صدای منشی به خودم اومدم و راهی دفتر بزرگ و حیرت انگیزجناب آقای رییس شدم  و با دوتا تقه کوچیک خانومانه اجازه ورود خاستم اما به محض باز کردن درب اتاقاتاق؟ با صحنه جذابی روبه رو شدم بلههههه؟ اقای صداقت کی اومد داخل  با صدای آقای موسوی دست از حرف زدن با خودم برداشتم و با جمله ایشوناقای موسوی : بشین دخترمنشستمبا لبخند شیک و با دقت به حرف ها و قانون های این شرکت که اقای رییس با وسواس کامل داشت مرور میکرد  گوش میدادم کهما بین اون حرف ها یک نفری بود که با صدای رو مخ خودکارش تمرکزم رو بهم  میریخت دلم میخاست بکشمشاما پسر رییس بودولی دلیل نمیشه مهتاب شاهانی سکوت کنه پسبه آقای موسوی  با لبخند و اشاره دستم گفتم ببخشید  یک لحظههمون رو چرخیدم و با نگاه پر از اعصبانیت  به آقای صداقت گفتممیشه انقدر سر و صدا ایجاد نکنید  هم تمرکز من  وهم تمرکز جلسه رو بهم میزنیدخودم از خودم ترسیدم واقای صداقت دستاش رو به حالت تسلیم آورد بالا و با حالت بامزه ای گفت: چشم رییس اصلا من میرم راحت باشیدو رفتنمیدونم چطوری با اینکه هیچ مردی نمیتونه لبخند روی لب هام  بیاره این هر سری منو میخندونه نمیزاره ازش دلخور باشمبعد از نیم ساعت اقای رییس تمام موصضوعات بهم توضیح دادن و تمامی سوالات لازم  رو پرسیدن ونیم نگاهی به رزومم انداختند و گفتند: شما به احتمال زیاد جز مهندسین منتخب ما باشیداز خوشحالی زیاد یک هو دستام رو بهم کوبیدم و گفتم یسسسسسسسکه در لحظه متوحه شدم جوگیر شدم و  با یک لبخند به چهره خندون آقای موسوی و تشکر ریز در اوج خدافظی کردمبیرون اتاق با آقای صداقت روبه رو شدمآقای صداقت : قبولی خانم مهندس شک نکنبا روحیه ای که اقای رییس و پسرش بهم دادن تقریبا میشه گفت روی ابر ها بودمتوی حال خودم داشتم کیف میکردم  داخل گوشی به مامان مسیج میدادم حرف های رییس رو که با جسم سختی برخورد کردمگوشیم پخش زمین شدخودمم با قیافه ای  درهم و سرگرفته شده از درد به آدم روبه روم نگاهی انداختم و گفتم: کوری ؟ نمیبینی دارم میام این همه فضا تو که سر ت توی گوشی نبود از قصد این کارو کردیداشتم همینظوری حرف میزدم ک با انگشتش رو به روی  لبم ساکت شدمتقریبا که نه قطعا جلوش جوحه بودم ولی حق نداشت  من رو ساکت کنه پس دستش پس زدم و دوباره شروع کردمداشتم غر غر میکردم که گوشیم رو با دستمال تمیز کرد و گرفت روبه روم و گفتمزاحم:بفرمایین اگر اروم شدید اجازه بدید منم حرف بزنم من از قصد کاری رو نکردم الکی دور برندارید صداتون رو هم نبرید بالا مگر  محل کار جای گوشی بازی هستش ؟ وقتی راه میرید باید هواستون به راه رفتنتون باشهالانم بفرمایید راه خروح از اون طرفهمیخاستم جوابش بدماما اینحا نه اینحا محل کارمه و نمیخام اگر قبولم کردن فکر کنن آدم پر دردسری هستم پساز کنارش رد شدم و با اعصبانیت ولی با  فکر های شوم توی سرم به سمت ماشین قشنگم راه افتادممیدونم باهات چیکار کنم آقای محترم مهتاب شاهانی نیستم حالت  رو جا نیارمقشنگ میدونستم میخام چیکار کنمفقط باید میفهمیدم کدوم یکی از این ماشین ها ماشین این شخصه که البته این نیاز به زمان داشتباید اطلاعاتم روازش میبردم بالا پس نیازه یک گفتمان ریز با نگهبانی داشته باشماز شانس خوبم نگهبانی این برج سنش کمه و میتونم با ترفندای مهتاب جونی از زیر زبونش حرف بکشمالبته اولش متمدنانه میرم حلوتوی فکرم در حال دیالوگ سازی بودم کهرسیدم جای نگهبانی انرژی زنانمو بردم بالا و ذره ای لوندی قاطیش کردم و به سمت  شخص نگهبانی گفتمببخشید شما اینجا یک آقا قد بلند چهار شونه چشم ابرومشکی ک یک کت اسپرت قهوه ای تنش باشه رو ندیدین ؟در حال توضیح دادن بودم ک متوحه شدم داره میاد از ترس اینکه نبیه من رو و لو نرم سریع برگشتم به سمت در خروجنگهبان هرچی صدام کرد نشنیده گرفتمیک کم جولوتر ایستادم دیدم مزاحم داره با نگهبانی حرف میزنهگوشام  رو تیز کردم ببینم چی میگن اما متاسفانه دور بودنم باعث شد هیچی نشنومرفتم بیرون و منتظر ایستادم بیاد تا ماشینش بدونم کدومهبا اومدنش و دیدن ماشین ک بلههههه چه ماشینیییییییییییییییییی اولش کمی مردد شدم ولی  با زرنگی تمام پلاک رو برداشتم و راهی خونه شدم تا فردا بیام  و نقشم عملی کنم البته اگر این آقا رو ببینمتو راه با اهنگ قشنگم رفتم جلو دل من ثانیه وار؛ فکرته بی اختیار!من خود آزارم ولی؛ پای عاشقی بذار!گوشه ای از قلبمو تا ابد دادم به تو…دل بریدم از همه؛ تا بشم پابنده تو…ای وای! باید از عشق نگاه تو؛ شهرو بهم بریزم یه تنه! باید به آسمونا بگم؛ چشمای تو فقط مال منه…اینو به کل دنیا میگم؛ عشق تو سهم منه…میخوام غزل بسازم ازت؛ هر جایی ورد زبونا بشه!میخوام که عشق تو دلمون؛ قصه ی مردم دنیا بشه…باید که از علاقه ی ما بدجوری غوغا بشه صداشم زیاد کرده بودم غرق ریمیکس جذاب شده بودم و داشتم کیف میکردم  خوشحال از اینکه فردا قراره حال آقای مزاحم بگیرم  البته اگز جز مهندسین استخدام بشمرسیدم خونهایفون رو زدمنمیدونم این چه حرکتیه میپرسن کیه میگی منم در رو باز میکنن  رفتم داخل دیدم اووووووووووووف عفت جون چه کردهتو اشپزخونه دیدمش از اونجایی که چابلوسی تو خونمه خواستم برم بغلش کنمولی یادم اومد اگر با لباس های  بیرون و دست های  نشسته بغلش کنم بعدش جام توی کوچس پس برای سلامت خانه و کاشانه پیش به سوی تمیز کاریتموم ک شد دیدم داره میز رو میچینهمامان عفت: بچه های گلم و شوهر عزیزم بیاین ناهارمیخام یک صحنه ای رو از صبرمامانم نشونتون بدم پس میزاریم عفت جون یک بار دیگ بگهمامان افت : بچه ها بیاین ناهار رو چیدم هاو دقیقا همون ثانیه که این حرف رو میزنه مجال نمیده تا ما برسیم به میزمامان افت  نمیخام اصلا نمیخام بخورین غذاشروع میکنه به جمع کردن بعد میگه من عصبی نیستمخودمو سرعتی رسوندم به میز با جمله های قشنگ تلاش  کردم جمع نکنه: مامان من عزیز من زیبا ترین اجازه بده ما برسیم به میز نمیتونیم طی و العرض کنیم که میتونیم؟اا خندیدی من میرم صداشون میکنم بیان توام بشین اروم شروع کن عشقمبعد از اروم کردن عفت جون باید برم این شاهانی های عزیز رو بکشم بیرون پس اول میرم جای بزرگ خاندان شاهانی دوتا اروم رو در میزنم میگمخودم : رییس بیام داخل ؟باباسعید: اخ دردونه ی بابا بیا توخودم: سلام جیگر بابایی مامان میز چیده الاناست ک بیاد تو اتاق تورو جای غذا بخوره پاشو بریم تا سفره جمع نکرده ما از گشنگی بمیریم تا شببابا سعید : فقط به خاطر تو بریمبعد از رد کردن غول بابا سعید رفتیم ک بریم  کره خر های خونه رو صدا کنیم ک بابام با یک جمله اوردشون بیرونبابا سعید: هرکی نیاد الان ناهار رستوران فردا شب نمیبریمش تمامدیدم کمند و علی عین بنز اومدن بیرون و راه افتادن سمت میزاما رستوران؟ چه رستورانی من خبر ندارم ؟نشستیم و مشغول خورد ن شدیم و ترجیح دادم به جای اینکه مغز خودم رو بخورم از شون بپرسم جریان فردا شبم چیهپس  رو کردم سمت بابا و گفتمبابا قضیه رستوران فردا شب چیهبابا سعید : هیچی بابا یکی از دوستای قدیمیم دعوتمون کرده شام بیرون: اهادیگ ادامه ندادمگذشتساعتای5  عصر بود ک موبایلم زنگ خوردشماره ناشناسجواب دادمالو سلام بفرماییدمنشی: سلام از شرکت ساختمانی تابان تماس میگیرم خدمتتون شما خانم شاهانی هستین؟تا فهمیدم کیه از استرس دستام میلرزید با تته پته زیاد گفتم: ب ب بله خودمممنشی: تبریک میگم خانم شاهانی شما درمصاحبه قبول شدین فردا راس ساعت تشریف بیارید برای شروع کارواییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی مرسسسسسیی چشم چشم حتما میام ممنونم ازتون وقطع کردماز خوشحالی زیاد داد میزدم دور تخت میچرخیدم و میرقصیدم که کمند درو باز کردکمند: چته وحشی چرا داد میزنی: قبول شدم کمنددددد قبووووووووووووول قبولسریع خودم از اتاق پرت کردم بیرون و کمند رو زدم کنار خودم  رو رسوندم تو پذیرایی و به مامانم اینا خبر  رو گفتم و بعد حرف زدن و شام خوردن راهی اتاقم شدم تا بخابم ک صبح سرحال برم سرکارصبح روز بعدما بنده هات امیدمون به خودته خدا:مرسیییییییییی مامان افت دمت گرمطبق معمول مامان افت لباسام رو اتو زده بود بعد دوش و یک ارایش کوچولو در حد مرتب کردن ابروهام و رژ لباسام رو پوشیدم و از اتاق زدم بیرونتو اشپزخونه یک لقمه برداشتم گذاشتم دهنم و ساندویچ پر از ملات عفت جون گذاشتم توی کیفم یک ماچ برای اهل منزل فرستادم و زدم بیرونبلههههه رخش مادرخوب بریم استارتتشد شد شد باریکلا مادر مادر فدات شه راه افتادم سمت شرکت تو راه اهنگ مورد علاقم رو پخش کردم ───┤ ♩♬♫♪♭ ├─── مگه میشه یکیو دوسش داشته باشی برات مهم نباشهمگه میشه بتونی ازش جدا شی که غمش غمت نباشهاگه میشه تو خودت کنارم باش بذار به همه بگم دیدین هوامو داشتاگه میشه یه جوری طرفم باش که بگم ارزش داشت بمونم پاشهرجا پیشت نبودم خالی کن جامو خودت نکنه یادم نیوفتی وقتی پر باشه دورتآخه مگه میشه چشام از دیدنت سیر شه یکم دیگه بمون بذار اصلا دیر شهکاش بشه یه روز بیاد بیای دیگه نری مگه نمیدونی من هم زمان با مهراد بخونیم دلم تنگ میشه برررررررررااااااااااااااااااات اگه نمونی پیشمدرگیر هم خونی با مهراد بودم تو ذهنم کنسرت خودم  و مهراد تو برج میلاد برگذار کردم تا رسیدم به شرکت نزدیکای شرکت طبق معمول پارک کردمسعی کردم زود تر برمولی نمیدونم اقای مزاحم امروز میاد یا نهوقتی رسیدم به ماشین ها برگه دستم رو نگاهی کردم و پلاک مورد نظر رو با پلاک ماشین ها یکی کردم ک بلهههههه پیداش کردم چه جای امنی هم پارک کردهولی مهتاب اینو هرکاری کنی بفهمه کار تو بوده دختر  خسارتش میشه فروختن رخش مادر بیا  و نکناون سمت خوب و منطقیم داشت منصرفم میکرد کهمزاحم: چیزی نیاز دارین ؟برگشتم سمت صاحی ماشین مورد نظر و گفتم خیر آقای مزاحم بفرماییدمزاحم:  مزا حم ؟ اهاچه زمانی  دقیقا براتون مزاحمت ایجاد کردم ؟: اقا من اصلا دوس ندارم با شما هم کلام بشم بفرماییدمزاحم : نه خیلی من مشتاقم البته حق دارید نخاید با وجود صاحب ماشین محو ماشین بشین  البته اگر اینجا ده سال کار کنید میتونید بخریدحتی نگاش نکردم دندونام از حرص بهم فشار میدادممزاحم: هنوز ک ایستادید پس من میرم بالا شما هم بیاین ده سال رو ان تایم شروع کنید و دویاره خندیدفقط گذاشتم بره چون میدونستم قراره چیکار کنموقتی کامل رفت داخلتو کیفم چاقو مورد نظر بردلشتماول فاتحه خوندم به لاستیک های شیکشبعد هم با همون چاقو یک خط انداختم دور ماشینشتو یک برگه کوچیک جهت حرص دادن بیشتر نوشتمداشتم منصرف میشدم اما به نظرم سزای ادم پستی مثل تو بیشتر از ایناس ازت متنفرمممممممممممممممممچسبوندم به شیشه و رفتم بالادلم خنک شدبا ورودم نگهبانی نگهم داشت نگهبان: سلام  دیروز سوالتون نصفه موند اقای مهندس اومدن شما رفتین: مهندس؟ اون بیشعور قطعا مدرکش رو باباش خریده امثال این تازه وارداداشتم همینطور میگفتم ک چشمای درشت شده از تعجب نگهبان باعث شد سکوت کنم و بگم: ببخشید چیشدنگهبان: خانوم به نظرم اینارو هیج جای دیگ  نگواقای موسوی پسر رییس هستن و خیلی هم خاهان دارن اگر میخاید اینجا کار کنید من  که نشنیده میگیرم دیگ هیچ جا نگینایندفعه من بودم ک چشام درشت بودو از ترس کاری که کردم عرقم کردمیخاستم برم نامه رو بردارم ولی خوب اون به  من بی احترامی کرد اصلا حقش بودبا یک چشم به نگهبانراهی دفتر شدمدر اسانسور که باز شد با اقای صداقت روبه رو شدم و با حرفش میتونم بگم حالم رو خوب کرداقای صداقت : سلام به به چه صبح قشنگی چه خانم مهندس زیبایی دیدی گفتم قبولی بفرمایید داخل من وقت شریفتون رو نگیرم با اجازهمنم تمام وقت بدون اینکه متوجه بشم با لبخند نگاهش میکردموقتی داشت از کنارم رد میشد ک برهجوری ک بشنوه  گفتم ممنون ازت خیلی زیادبرگشت با لبخندی جذاب نگاهم کرد و وارد اسانسور شد و رفتنمیدونم چه حکمتیه داخل یکخانواده یکی اینجوری به دل ادم میشیینهیکی هم برج زهرمار بیتربیتهداشتم تو ذهنم خاندان موسوی رو  مورد رحمت قرار میدادم کهبا حرف منشی به خودم اومدممنشی: سلام خانم شاهانی بفرمایید من بهتون محل کارتون رو نشونتون بدمبا سلام همراه لبخند همراهش رفنم تا اتاقم رو ببینم در که باز شدنه این صحنه نمیتونه واقعی باشهبلهههههههههههههه ؟ عمرا من با این؟طبق معمول بلند فکرد کردم واقای مزاحم : این که به درخت میگن خانم شاهانی من رییس بخش شما هستم اگر مشکلی دارید میتونید همین الان بگین جایگزین های بهتر از شما هم داریمبا اعتماد به نفس کامل در حالیکه دستام  رومشت کرده بودم و اماده این بودم  بزنم پای چشمش گفتم: دقیقا این مناسب شماست چون شما در حدی نیستین ک یخوام حور دیگ ای خطابتون کنم بعدم شما منو استخدام نکردین ک بگین چیکار کنم چیکار نکنماصلا انگار یادمون رفته بود منشی رورفتم سراغ میزمدیگ نزاشتم جوابی بده و ایرپاد رو گذاشتم توی گوشام یعنی خفه شووسیله هام  روچیدممشغول بودمچون ایرپادم چیزی پخش نمیکرد متوجه اومدن جناب رییس شدم پس به احترامش از جام بلند شدمرییس: سلام صبحتون بخیر باشه ماشاالله خانم شاهانی ان تایم اومدناولین پروژتون اوردم  به سلامتی شروع کنید امااین پروژه باید دست دوتاتون باشه شما کار رو انجام بدین امیر کار شمارو چک  و بررسی بعد هم ارسال میکنه امیدوارم موفق باشید و بترکونیدچشام درشت شد خنده عصبی سر دادم و گفتم: ببخشید اقای موسوی  نمیشه من کارم رو به شما نشون بدم لطفابا حرف رییس نا امید از همکازی با این مزاحم رو مخ پرونده رو از رییس گرفتمو با خروح رییس رو کردم سمت اقای مزاحم که ازش سوالی بپرسم ولیبا خنده ی رو لبش عصبی ترم کردسعی کردم اروم باشم اون دنبال اینه منو فشاری کنه من  هم نباید به هدفش برسونمشمجبورم باهاش همکاری کنماروم پرونده و نقشه رو باز کردم و شروع کردمدوساعتی میشد مشغول بودمسرم گرم کار بودم که گرمای زیاد باعث شد سرم روو بیارم بالا و متوحه نبود اقای مزاحم بشم خوشحالیک کم مقنعم رو در اوردم خودم رو باد زدمو یک کش و قوس جانانه به بدنم دادم و مقنعم رو سرم کردم که هم زمان شد با ورود اقای مزاحمدستش دوتا ماگ بود رو یکی از ماگ ها اسم من خورده بود  چه خفن چه باحالاونی که اسم من بود رو گذاشت روی میزمبوی قهوش بینظیر بود واقعا تو اوج خستگی خیلی میچسبید برداشتم که بخورم  یک هو یک جرغه ای تو ذهنم خورد نکنه ؟سریع فنجون رو برگردوندم روی میزترسیدم نکنه توش دارو ریخته باشه یا سم همینطور که به قهوه نگاه میکردم و فکرای ترسناک میکردم  با حرفش به خودم اومدم که گفتمزاحم: نترس انقدرهم بد نیستم بعدشم دیونم مگه پروژه داری دستت حالت رو بد کنم بیوفته کارات گردنماز دستش عصبی بودم ولی همچین هم بی ربط نمیگفت پس با ارامش لم دادم و قهوم رو خوردمساعت 1 ظهر برای ناهار تمام پرسنل رفتن بیرون اما منو اقای مزاحم نرفتیمیعنی همش منتظر بودم بره دیگ نرفت منم رفتم که غذام رو گرم کنمبرگشتم اتاق دیدم اقای مزاحم لیوان دوم قهوش رو اورده و در حال خوردن قهوس من جای اون معده درد شدممشغول خوردن غذای خوشمره مامان عفت شدم ک اصلا نفهمیدم بوی غذا کل اتاق رو گرفتهتوی تربیت خانوادگی ما اجازه نمیده یک محلی که طرف مقابلمون ناهار نداره ما تنهایی ناهار بخوریمپس رو کردم سمتش و گفتم: اگر ناهار ندارین من ناهارم زیاده میتونم باهاتون شریک شممزاحم :ممنون من توی رژیمی که دارم چنین غذای چربی نیست البته شما فکر نمیکنم با کلمه ی رزیم اشنایی داشته باشیداز حرفش به حدی عصبی شدم که دوست داشتم بزنم توی دهن خودم واسه مهربونیم بدون اینکه عصبی بودنم بروز بدم: اولا من میدونم رژیم چیه اینو شما کور نیستین خودتونم از هیکل فیتم متوجه میشیددوما شما لیاقت مهربونی ندارید و از جام بلند شدم رفتم پشت میزم  برای اینکه صداش  رو نشنوم و ارومم بشم ایرپادم زدم و مشغول خوردن غذام شدمحدودای ساعت 7 و موقع رفتن بلند شدم وسیله هام جمع کردم بدون هیچ خدافظی از اتاق زدم بیرونبا خدافظی و خسته نباشید به اهالی شرکت از شرکت هم زدم بیرون پایان قسمت اول</description>
                <category>my cozy library</category>
                <author>my cozy library</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 19:45:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>