<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Kitty</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_53855960</link>
        <description>قانع باش، ولی از پیشرفتِ خودت دست نکش‌‌🤍🌱️ 𝐵𝑒 𝑠𝑎𝑡𝑖𝑠𝑓𝑖𝑒𝑑 𝑏𝑢𝑡 𝑑𝑜𝑛𝑡 𝑔𝑖𝑣𝑒 𝑢𝑝 𝑜𝑛 𝑦𝑜𝑢𝑟 𝑝𝑟𝑜𝑔𝑟𝑒𝑠𝑠</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:06:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3759880/avatar/msZZy6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Kitty</title>
            <link>https://virgool.io/@m_53855960</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پارت ششم عشق مافیا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53855960/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7-vmdbm98qcmjl</link>
                <description>بعد از اینکه از خواب بیدار شدم، ایلیا را کنار پنجره اتاقم دیدم. قلبم یخ زد. دست‌هایش خون‌آلود بود و نگاهش پر از درد و رمز و راز.یونا: ایلیا… چرا اینجایی؟ تو… تو توی اتاق من هستی؟!ایلیا آرام و با لحنی که هم جدی بود هم کمی نگران:ایلیا: نباید کسی بفهمه من اینجام… منظورم خانواده‌ت هست.نفسم تند شد و هیچ وقت فکر نمی‌کردم این شب این‌قدر پرتنش باشه. خون روی دست و لب‌هایش دیده می‌شد و درد واضح بود. بدون اینکه لحظه‌ای درنگ کنم، دستم را گرفتم و سریع او را به تخت اتاقم بردم.یونا: باید سریع درمانت کنم… نذار خونت بیشتر بره.با دقت بالشت و پتو را گذاشتم تا راحت باشد. گوشه ذهنم هزار فکر می‌دوید: چه کسی بهش آسیب زده؟ چرا الان اینجا است؟ و مهم‌تر… چرا قلبم این‌قدر تند می‌زند وقتی کنارش هستم؟ایلیا: یونا… تو… خیلی شجاعی…یونا: حالا حرف نزن، فقط بذار کارم رو انجام بدم.با دقت زخم کوچکی روی بازویش را پاک کردم و باند زدم. خون کم‌کم قطع شد، اما هنوز رنگ پریده بود و نفسش تند و کوتاه بود.یونا: راحت باش… تموم شد.ایلیا سرش را کمی بلند کرد و نگاهش با نگاه من قاطی شد. سکوت سنگینی بینمان بود، اما در همان سکوت، حس عجیبی از اعتماد، نزدیکی و راز مشترک ایجاد شد.ایلیا: ممنونم… یونا…یونا: دیگه هیچ کاری نکن، فقط استراحت کن.بعد از اینکه مطمئن شدم ایلیا کمی بهتر شده، کنار تختش نشستم و به آرامی دستش را گرفتم. قلبم هنوز تند می‌زد و نمی‌توانستم نگاهش را از دست بدهم. زخمش فقط ظاهرش بود، اما دنیای واقعی‌اش پر از درد و خطر بود… و من حالا قسمتی از اون دنیای مخفی شده بودم.شب گذشت… من و ایلیا، کنار هم، با سکوت و دلشوره، و رازهایی که هنوز بینمان پنهان بود، بدون اینکه کسی در خانه بفهمد.ادامه دارد... می‌خوای برات این نسخه رو آماده کنم؟</description>
                <category>Kitty</category>
                <author>Kitty</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 11:56:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق مافیا پارت۵</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53855960/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%B5-gcbmsv55f7qn-gcbmsv55f7qn</link>
                <description>بعد اینکه ایلیا منو رسوند خونه بهش گفتم دیگه جلوی مدرسم واینستهایلیا: باشه پس کجا وایسمیونا: یکم دور تر از مدرسهایلیا: باشه پس فردا می بینمتبعد اینکه ایلیا رفت رفتم لیام رو دیدم که بهم چپ چپ نگاه میکنه که گفتلیام: کجا بودی؟یونا: راستش ایلیا منو برد رستوران تا باهام بیشتر اشنا بشهلیام: دیگه دیر نکنیونا: باشه لیامبعد از اینکه لیام رفت بدو بدو رفتم اتاقم چهر لیام خیلی ترسناک شده بود دیگه به خودم قول دادم دیر نیامخدمتکار: خانم یونا چیزی لازم نداریدیونا: نه الان لازم ندارم میخوام استراحت کنم وقت شام رسید بهم خبر بدهخدمتکار: باشهبعد اینکه خدمتکار رفت خوابم بردساعت۹:۳۰شده بود که خدمتکار اومد منو بیدار کرد رفتم سر میز شام خیلی ساکت بود که یاد خانواده قبلیم افتادم خیلی دلتنگ خانواده قبلیمم 😔بعد اینکه شام خوردم زود رفتم خوابیدم بعد چند ساعتی یه حس عجیلی داشتم از خواب بیدار شدم که ایلیا رو دم پنچره اتاقم دیدم رفتم نزدیک تر دیدم ازش خون میاد...</description>
                <category>Kitty</category>
                <author>Kitty</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 03:34:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق مافیا4</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53855960/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7-gtnljsh5rtjz</link>
                <description>بعد اینکه نگهبان منو رسوند مدرسه داشتم قدم میزدو یمی از بهتر دوستمو دیدم ایلین: اوی یونا چند روزه که ندیدمت حالت چطوره یونا: سلام ایلی حالم خوبه حاله تو چطوره ایلین: من که خوبم ولی انگار ت.  خوب نیستی اتفاقی برات افتادهیونا: نـ نه هیچ اتفاقی نیفتادهآیلین: هم خوب حالا بریم کلاس بقیه منتظرن یونا: باشه بریمبعد حرف زدن قدم زنان رفتیم کلاس اونجا سه تا از بهترین دوستامو دیدم الیس: سلا یوناای: سلام یونیانی: سلام یونا جونیونا: سلام بچها حالتون خوبه بعد کلی احوال پرسی دبیر شیمی اومد کلاسش مزخرف بود مثل بقیه درسل ولی نمرهام خوب بود جزو 10نفر درس خون مدرسه بودم  بعد اینکه زنگ خورد نشستم با دوستام حرف زدم گفتم که اسباب کشی کردیم ولی نگفت پدرم مافیاست و کلی اتفاق افتادهایلین: یونا امروز خوشگل شدی ها قراره یکیو ببینییونا: نه من که مثل همیشم«ذهن یونا» حتما یه چیز های رو فهمیده ها چیکار کنمایلین داشت ازم یه چیزی مپرسید که دبیر زودتر به کلاس اومد منم زود رفت سرجامدبیر تاریخ: بچها امروز قراره زودتر طعتیل کنیم پس یک درس بدم بعدش میتونید بریددبیر تاریخ درسشو داد همه با جیغ و هورا پا شدن رفتن جوری رفتن که من به چشم ندیدم با دوستام قدم زدن رفتیم بیرون همشون رفتن من داشتم همینجوری می چرخیدم دیدم همه دهترا یه جا جمع شده خیلی کنجکاو شدم میخواستم یک نگاه کنم قدم یکم کوتاه بود نتونستم ببینم از رو کنجکاویم خودمو بزور جا دادم که یهو ایلیا رو دیدمایلیا «ها یونا پس اینجای بیا خیلی وقته دنبالتم همه بهم نگاه کردن من ماسک زده بودم پس برای همین منو نشناختن یه ایلیا اومد جلو دستمو گرفت و گفت» ایلیا: بیا بریم از خجالت سرخ شدم هیچی نگفتم تا اخر راه لال موندم ایلیا وایساد تعجب کردم یه جای دیگه منو اورده بود ازش سوال کردمیونا: هینجا کجاست اقای ایلیاایلیا: میخواستم باهات ناهار بخورم اشکالی که نداره هایونا: ها نه ااشکالی نداره😶منو ایلیا رفتیم تو رستوران یهو همه صف شده بودن و گفتن خدمتکارا: آقای ایلیا خانم یونا خوش اومدید مدیر رستوران: آقای ایلیا میزتون اینجاست بفرماید داخل منو ایلیا رفتیم نشستیم چند ثانیه که نشده بود میز پر غدا شد با تعجب گفتمیونا: میگم انقدر لازم نبود به زحمت بیوفتیدایلیا: ها از کارام خوشتون نیومدیونا: نه نه اینجوری نیستایلیا: پس چییونا: راستش بهتره غذارو بخوریم یهو شروع کردم به غذا خوردن واقعا غذا های خوشمزی بودن ایلیا خیلی ساکت بود پس من سر صبحت رو باز کردم ضض شگیونا: میگم اقای ایلیا شما از دیروز کجا بودیدایلیا: اولش دیگه منو اقا ایلیا صدا نکن دوست دارم فقط با اسم صدام کن باشهیونا: باشه اق یعنی ایلیاایلیا: حالا شد اینیونا: میگم نگفتید دیروز کجا بودیدایلیا: چند تا کار داشتم که باید یکسره میکردمیونا« ذهنش»:یعنی چه کاری بوده خیلی کنجکاومبعد اینکه غذا مون رو خوردیم ایلیا منو رسوند خونه... ادامه دارد</description>
                <category>Kitty</category>
                <author>Kitty</author>
                <pubDate>Mon, 03 Feb 2025 20:32:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53855960/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-q4kbiurojq82</link>
                <description>سلام خوبید من الیانا هستمدخترم17سالمهمن عاشق نوشتن هستم میخوام همه چیزی که من میبینم رو ببینن و میوه مورد علاقه من انار و انبه استرنگ مورعلاقم سیاه و نارنجی و قرمز بیشتر اوقاتم انیمه سریال کره ای و چینی میبینمزیاد درس خوندنو دوست ندارم ولی میخوام نویسنده بشم پس میخوام خیلی تلاش کنم قدم اولم اینه که تو فضای مجازی رومان بنویسمپس لطفا حمایتم کنید 💜 (｡◕‿◕｡) </description>
                <category>Kitty</category>
                <author>Kitty</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2025 22:25:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق مافیا3</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53855960/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%B4%D8%AF3-hzsttjmjc0uc</link>
                <description>بعد از اینکه ایلیا رفت به کاراش برسه ماهم رفتیم مرکز خرید پام لند من چیزای لازم مدرسه رو خریدم مثل کیف. فرم. کفش و چیزای لازم دیگه لیامم برای من چندتل لباس خرید هنری: یونا چیزای دیگه لازم نداری یونا: ها نه فقط همینا بسه لیام: حالا که چیز دیگه ی لازم نداری بیاید بریموقتی داشتیم از مرکز خرید میرفتیم بیرون با خودم فکر کردم ایلیا چه کاری داشت که با جدیت گفت کار دارم من که یکم فضولیم گل کرده بود از برادرام پرسیدم: ببخشید لیام اقای ایلیا چه کاری داشتلیام: به تو ربطی ندارههنری: اینجوری باهاش حرف نزن میترسهلیام: باشه ولی دیگه به کارای دیگه فضولی نکنیونا: باشهبعد کلی اتفاق رفتیم خونه دیگه شب شده بود نه بابا ونه ایلیا نیومده بودن من خیلی نگران بوم خدمتکارا میز شام رو اماده کردن من اشتها نداشم واسه همین چزی نخوردم و رفتم زود خوابیدم چون فردا مدرسه هم داشتم و گرفتم خوابیدم خدمتکارا: خانم یونا دیگه صبح شده بیدار شیدیونا؛ باشهرفتم دستو صورتم رو شستم واسه مدرسه اماده شدم لباسام یه دامن و کربات ابی و لباس سفید وکاپشن سیاه و  رفتم سر میز صبحانهلباس یونا☝🏻هنری؛ صبح بخیر یونالیام: صبح بخیر یونایونا: صبحتون بخیر هنری لیامرفتم صبحونم رو خوردم یکی از نگهبان ها  منو رسوند مدرسه... ادامه دارد</description>
                <category>Kitty</category>
                <author>Kitty</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 05:57:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق مافیا«2»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53855960/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%B4%D8%AF2-j2kbxrxh5anw</link>
                <description>وقتی یونا به هوش اومد دیده تویه اتاق است یهو یکی در اتاق رو زداتاق یوناخدمتکار: میتونم بیام تو یونا: چی ها اره میتونید بیاین توخدمتکار: صبح بخیر خانم ارباب گفتن اماده شین و بیان سرمیز صبحانهیونا: ها باشه خدمتکار: با اجازه خانمیونا بعد از اینکه خدمتکار رفت کنار تخت یه جفت لباس بودن یونا رفت و اون لباس هارو پوشید و بعد رفت طبقه پایین دید که سه تا پسر و یه دختر که انگار پنج سالش بود سر میز نشستناقای دیمون: صبح بخیر یونا یونا: صبح شماهم بخیراقای دیمون: بیا اینجا کنارم بشینیونا: باشهبعد یونا اهسته رفت کنار اقای دیمون«پدرش» نشست کنارشم یه پسره با موهای مشکی لخت وچشم های سیاه قد بلند بوداقای دیمون: دخترم یونا یونا: بلهاقای دیمون: هنوز تو رو با اینا آشنا نکردم درستهیونا: بلهاقای دیمون: اونی که جلوته برادر بزرگته لیام19سالشه فکر کنم یه سال فقط ازت بزرگتره و اونی که کناره لیامه برادر کوچیکته هنری 17سالشه و اونم خواهرته آلیس ــهیونا«ذهن خودش» همشون خوشگلن باور نکردنی برادر بزرگم موهاش خرمای بود با چشای سبز و برادر کوچیکم موهاش طلایی چشماشم سبز بودن و خواهرم خیلی نازه چشمای اونم سبزه موهاش قهوی  خیلی کیوته ولی وایسا اینی که کنارم نشسته کیاقای دیمون: ها راستی اونی کنارت نشسته ایلیا اون نوه رییس مافیاست. و نامزدت یونا: چی؟ یعنی چی که نامزدمهاقای دیمون: وقتی کوچیک بودین باهم نامزد شدین و قرار شد که وقتی رفتی دانشگاه ازدواج کنید یونا: ولی من من تازه باهاش اشنا شدماقای دیمون: یه سال برای رفتن به دانشگاه مونده پس تا اون موقعه میتونی باهاش خوب اشنا شید مگه نه ایلیاایلیا با یه پوز خند گفت: اره تا اون موقع خوب باهم جور میشیمیونا«ذهنش» هیچی نداشتم بگم و بعد گفت بیاید صبحانمون رو بخوریم منم با سر تکون دادن گفت باشهایلیا«ذهنش» این دختر جالبیه دقیقا مثل من چشماش سیاه و موهاش مشکی لخته بعد از  تموم کردن صبحانه اقای دیمون«پدر یونا» گفت: چند تا کار دارم یونایونا: بلهاقای دیمون: تو با برادرات برو هرچی که لازمت شد بخر  فردا مدرسه ات باز میشن حتما چیزی لازمت میشه یونا: باشه پدربعد از رفتن اقای دیمون خدمتکارا اومدن میز رو جم کننلیام: یونا اکه کاری نداری الان میبرمت واسه خریدهنری: منم باهاتون میام شاید بیشتر با خواهرمون آشنا شدیم لیام: باشه. ایلیا تو باهامون میای ایلیا: امروز نمی تونم چندتا کار دارم من باید بهشون برسملیام: باشه ادامه دارد... </description>
                <category>Kitty</category>
                <author>Kitty</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 04:42:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق مافیا1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53855960/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%B4%D8%AF-z9dm5c4cmymn</link>
                <description>خلاصه: یونا دختری خیلی مهربون باهوش بود اون مثل همیشه از مدرسه اش میومد خونش که یه روز ناگهانی چند مرد که عین مافیا بودن اومدن خونش و یکی که انگار ریسشون بود اومد گفت من پدر واقعیتم یونا با تعجب گفت چــــــــی...یونا: مثل همیشه بابام میومد دنبالم منو میبرد خونه که یکی از روزا چندتا مرد اومدن خونمون من که زیاد اهمیت نمیدادم رفتم لباسامو عوض کنم بعد از اینکه لباسامو عوض کردم رفتم حیات که اون چندتا مرد رو دیدم هیکل حیلی گندی داشتن یکی شون اومد جلو انگار ریسشون بود اومدو گفتاقای دیمون: سلام دخترم میخوام خلاصه بگم تو دخترمی که چند سال پیش بخاطر چندتا مشکلاتی که داشتم تورو به این خونواده دادم ولی الان همچیز درست شده و تو باید باهامون بیای خونهیونا: چــــ.. چـــی یعنی چی اقای محترم اینا دیگه چی میگید من این دروغ هارو باور ندارماقای دیمون: اگه حرفمو باور نداری برو از اون مادر و پدرت بپرسیونا خیلی تعجحب کرده بود مادر و پدر یونا اومدن و همچیز رو برای یونا تعریف کردن یونا همین جوری خشکش زده بود که آقای دیمون گفتاقای دیمون: حالا حرفمو باور داری حالا هرچی دخترم بیا بریم خونه...چندتا مرد پشت یونا وایستادن یونا خیلی گیج بود همینجوری داشت راه میرفت اصلا حواسش نبود که داره چیکار میکنه بعد از یکم یونا از مادر و پدرش خدافظی کرد و رفت سمت ماشین کلی ماشین دم در بود...اقای دیمون: یونا بیا تو این ماشین کنارم بشینیونا: باشه اقای دیموناقای دیمون: دیگت این جوری صدام نکن بهم بگو پدریونا: باشه پ. پ. پدرسوار ماشین که شدن بعد از چند ساعت که شب شده بود رسیدن به یه ویلای بزرگ یونا و اقای دیمون از ماشین پیاده شدنیونا: کلی خدمتکار اینجاستیهو همه خم شدن گفتن...خدمتکارا: سلام ارباب سلام خانمیونا با تعجب گفت..یونا: دارن به من میگن خانم...یونا یهو سرش گیج رفت چون از صبح هیچی نخورده بود داشت میوفتاد که یکی گرفتتش...ادامه دارد....</description>
                <category>Kitty</category>
                <author>Kitty</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2025 22:24:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>