<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_53949998</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:15:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>الف</title>
            <link>https://virgool.io/@m_53949998</link>
        </image>

                    <item>
                <title>الف-یادداشت۰۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53949998/%D8%A7%D9%84%D9%81-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%B0%DB%B3-ef1xpbh4tfhm</link>
                <description>افکارم پریشون شدهیک ماهی میشد که اف‌س‌ردگ‌ی دست از سرم برداشته بود.شاد بودمصحبت میکردمگریه میکردممیخندیدمفکر میکردمزندگی میکردماما الان بازم تنهاممثل اینکه این نوشتن ها قراره کمکم کنهپس مینویسمخاطراتم و داستان زندگیم رواینکه از کجا شروع کنم رو دقیق نمیدونمفعلا مینویسم تا ببینم چی میشهآذر ۸۰ برای اولین بار هوا رو با ریه هام تنفس کردم، عکس های زیادی از اون دوران نیست مجموعا ۵ یا ۶ تا عکسراستش اینجوری که متوجه شدم قرار بوده من به دنیا نیام و سقط بشم، اما این اتفاق نیفتاده، تا حالا مادرم یا کسی دیگه سر کوفت همچین موضوعی رو بهم نزدن و اتفاقا هر بار که این خاطره رو به صورت غیر مستقیم یا فال گوش وایسادن شنیدم، بعدش گفتن که خداروشکر سقطش نکردید، بچه خوبیهتقریبا از زمانی که میتونستم بدوم رو یا م میاداسباب بازی هامخونه مونخونه پدر بزرگ و مادربزرگباغ های کشاورزی که تا شهر خیلی فاصله نداشتنرودخونهبازیشیطنتو ...قبل از این چیزی که یا م میاد، احتمالا بین ۲ تا ۳ سالگیم به خاطر حساسیت به یه داروی معمولی، چند ساعتی رو توی کما بودم و بعدش هم چند روزی بستری بودمتوی ۱۹ سالگی هم به خاطر یه تشنج نسبتا قوی چند روزی رو تو کما بودم، هیچی از کما تو ذهنم نیست، فقط میدونم وقتی برگشتم تمام استخونای بدنم رو حس میکردم، چون همشون درد میکردنتشنج به خاطر واکنش بدن به دارو های شیمی درمانی بود، روزهای خوبی رو پشت سر نذاشتم، هر چند که خانواده همیشه هوام رو داشتن ولی این مشکل رو باهاشون شریک نشدم، فکر میکردم که بهتره تنهایی حلش کنم و شاید این بهترین راه بودبزارید برگردم و از قبلترش توضیح بدم۱۳ سالم بود، سال اول راهنمایی، تابستون بود و یکی از رفقای دوران ابتدایی رو توی نونوایی دیدم، بهم پیشنهاد کرد که تابستون رو بریم ورزشقبول کردم و به مادرم گفتم که بهم پول بده تا برم فلان باشگاه ثبت نام کنم و این شروع علاقه شدید من به والیبال بود، سه روز در هفته رو مسافت نسبتا طولانی ای رو پیاده یا با دوچرخه میرفتم تا به باشگاه برسمخیلی خوش می‌گذشت، تابستون که تموم شد و مهر رسید خیلی از بچه ها دیگه باشگاه نیومدن، ولی من ادامه دادمهر روز بیشتر از قبل لذت می‌بردم، زنگ ورزش که می‌شد کلی التماس مربی ورزش مدرسه میکردیم تا برامون تور والیبال بخره و اینقدر پافشاری کردیم تا اینکه بالاخره جواب دادزنگ های تفریح رو هم از دیت نمی‌دادیم و والیبال بازی میکردیم</description>
                <category>الف</category>
                <author>الف</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 00:57:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الف-یادداشت۰۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53949998/%D8%A7%D9%84%D9%81-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%B0%DB%B2-gtr41w9uzvcg</link>
                <description>اندوهفقرسوگرازدقگردیار ...آره میگفتم &#039;یار&#039; رو خیلی دوستش داشتم یا حتی عاشق‌ش بودم.عاشق بودم؟! نبودم؟! بودم. نبودم. بودم. نبودم ...اگر بودم پس اینجا چیکار میکنم؟ عاشق که بدون معشوق  نمیشه. میشه؟!اگر نبودم پس اینجا چیکار میکنم؟ الان باید دنبال کار و بارم میبودم بدون اینکه به اندوه، فقر، سوگ، راز، دق، گَرد یا حتی &#039;یار&#039; فکر کنم؛ زندگیم رو میکردم.اگر نبودم پس اینجا چیکار میکنم؟</description>
                <category>الف</category>
                <author>الف</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jun 2025 01:12:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الف-یادداشت۰۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53949998/%D8%A7%D9%84%D9%81-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%B0%DB%B1-rcshc99tbsti</link>
                <description>اشتباهفشارسیاهیرازدردگرهیار ...باز هم &#039;یار&#039;چقدر زیباستخودش را ندیدی، قول میدم از هرکسی که تا الان دیدی قشنگ تر باشه که تا الان دیدیچقدر دلتنگشم، چقدر عاشقشمعاشق، مثل اینکه هنوز مهاجرت نکردهفکر نمیکردم در نبودش زنده باشم، ولی الان چقدر دل</description>
                <category>الف</category>
                <author>الف</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 00:12:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الف-یاددا‌شت ۰۰</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53949998/%D8%A7%D9%84%D9%81-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7-%D8%B4%D8%AA-%DB%B0%DB%B0-nam1eyym1vtp</link>
                <description>انگیزه ای ندارم!فریاد میخواهم!سردم است!رویش دوباره امکان پذیر نیست!دوباره در همان دام قدیمی افتاده ام!گوشی برای شنیدن ندارم!یار ...!یار، کلمه آشناییه فکر میکنم قبلا شنیدم یا شایدم گفتم یا حتی نوشتم؛ نمیدونم مدتیه کلمه هایی که دوستشون دارم با سرعت زیادی قصد مهاجرت کردن و با پاسپورت &#039;افسردگی&#039; ذهنم رو ترک میکنن.یار، یکی از همونایی که خیلی دوستش دارم. شاید بهتر باشه کم کم بگم دوستش داشتم!برای یکی &quot;خدا &#039;یار&#039; منه. چه حاجت کس؟&quot; و برای یکی &quot;&#039;یار&#039;ا &#039;یار&#039;ا دل مارا به چراغ نگاهی روشن کن&quot; برای من هم &quot;&#039;یار&#039; تویی غار تویی عشق جگرخوار تویی&quot;عشق، چقدر زیباست، نه؟ این یکی رو نمیذارم برهیادم نمیاد اول &#039;یار&#039; بود یا عشق؟ اگه بودش حتما میدونست، همیشه همه چی رو میدونست!&#039;یار&#039; عشق من ت‌ت‌ت‌ت ....اه این یکی هم رفت مثل اینکه</description>
                <category>الف</category>
                <author>الف</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jun 2025 01:51:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>