<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_53972659</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:47:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1654656/avatar/eOIApS.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</title>
            <link>https://virgool.io/@m_53972659</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شعر چکاچک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53972659/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DA%86%DA%A9%D8%A7%DA%86%DA%A9-yxkhuefjkmt2</link>
                <description>به وقتِ بارش سجّیل بر قلیل فروشانچه ورشکسته و حیران سپاهِ فیل فروشانشکوه وسعت پرواز را چگونه بگویمبه سنگِ قبر نویسان و مستطیل فروشان!بهشت، زیر چَکاچاکِ تیغ‌ های غیور استخبر بَرید به بازارِ سلسبیل فروشان!سرِ سه‌راهیِ تردید و ایستادن و سازشهُو العزیز بخوان بر أنا الذلیل فروشان!بت بزرگ به فرقش ترَک نشسته که اینسانذبیح می‌چکد از خنجر خلیل فروشانخوشا خدا و شهیدان، عجب خرید و فروشیعجب جمال‌شناسی، عجب جمیل فروشانبیا که مژده‌ی نابودی فراعنه داریشهید نیل‌فروشان! شهید نیل‌فروشان!مهدی جهاندار</description>
                <category>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</category>
                <author>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2024 19:05:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیر تکامل تجهیزات نظامی ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53972659/%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%AA%D8%AC%D9%87%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-axn3jmpygcap</link>
                <description>        «اوايل جنگ، ما سيم خاردار لازم داشتيم؛ آن را از يك كشور خارجى خريديم تا به داخل كشور بياوريم. اين محموله بايد از شوروىِ آن روز عبور مى كرد. چون آنها پشتيبان عراق بودند، اجازه  عبور ندادند! سيم خاردار كه نه بمب اتم است، نه توپ است، نه تانك است؛ اما اجازه ى عبور ندادند! اين قدر با ما بد بودند. وقتى ما مى خواستيم توپ بخريم، به ما نمى فروختند؛ تانك مى خواستيم بخريم، به ما نمى فروختند؛ سيم خاردار مى خواستيم بخريم، به ما نمى دادند؛ امكانات مى خواستيم، به ما نمى دادند؛ اما قاچاقچى با قيمت دو برابر و سه برابر مى فروخت و ما مجبور بوديم بالاخره اين لوازم را به قدر نياز، با قيمت بالا تأمين كنيم. نتيجه ى اين تحريم ها اين شد كه امروز ما در زمينه ى ضد زره، جزو ده كشور سطح اول دنيا هستيم. امروز ما در زمينه ى غنى سازى اورانيوم جزو ده، يازده كشور دنيا هستيم كه اين فناورى را در اين حد داريم. اين فناورى، بومى هم هست. ما فرق داريم با آن كشورى كه چون نظام كمونيستى داشت، شوروىِ آن روز به او كمك كرد. بعضى ها چين را به رخ ما مى كشند. چين در ده سالِ اولِ انقلابش تمام امكانات را از شوروىِ آن روز گرفت؛ آن موقعى كه هنوز ميانه شان به هم نخورده بود. اما در هيچ سالى از سالها، هيچ قدرتِ داراى دانش و صنعت به ما كمك نكرد. هر كار كرديم، خودمان كرديم&quot;    آیت الله خامنه ایپس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷، ایران با تحولات عمیق سیاسی، اقتصادی و نظامی روبرو شد. یکی از مهم‌ترین اولویت‌های جمهوری اسلامی در این دوران، تقویت توان دفاعی کشور و کاهش وابستگی به قدرت‌های خارجی بود. این سیاست منجر به پیشرفت‌های گسترده‌ای در زمینه تجهیزات نظامی، بویژه در حوزه موشکی، پهپادی و صنایع دفاعی شد.یکی از برجسته‌ترین حوزه‌های پیشرفت نظامی، صنایع موشکی است. با شروع جنگ تحمیلی، کشور با تحریم‌هایی گسترده تسلیحاتی از سوی غرب و شرق مواجه شد. نیاز کشور در شرایط حساس جنگی باعث شد تا فرماندهان به سمت خودکفایی در توسعه و تولید انواع موشک‌ها حرکت کنند، با رهنمود های رهبر کبیر انقلاب و شایستگی دلاور مردانی همچون حسن طهرانی مقدم؛ توانستیم توانایی های کم نظیری در آن زمان کسب کنیم. از جمله مهم‌ترین دستاوردهای موشکی ایران از زمان جنگ تاکنون می‌توان به خانواده موشک‌های بالستیک «شهاب» و موشک‌های میان‌برد و دوربرد «قدر»، «سجیل»، «ذوالفقار» و «خلیج فارس» اشاره کرد.توانایی تولید موشک‌هایی با برد بالا و دقت قابل توجه باعث شد تا ایران به یکی از قدرت‌های مهم موشکی در منطقه تبدیل شود. برای مثال، موشک «شهاب ۳» با برد بیش از ۲ هزار کیلومتر و موشک‌های کروز مانند «نور» و «قدیر» با بردهای مختلف، بخشی از این توان را نشان می‌دهند.یکی دیگر از پیشرفت های چشمگیر در تجهیزات نظامی، فناوری ساخت و تولید پهپاد می باشد. پهپادهایی مانند «شاهد ۱۲۹»، «فطرس» و «مهاجر ۶» با قابلیت‌های شناسایی، مراقبت و حمله دقیق، نقش مهمی در عملیات‌های نظامی ایران ایفا می‌کنند. این پهپادها نه تنها برای ایران در حفظ امنیت داخلی و خارجی مؤثر بوده‌اند، بلکه به کشورهای هم‌پیمان نیز صادر شده و موجب تقویت روابط نظامی منطقه‌ای شده‌اند.از زمان پیروزی انقلاب اسلامی تاکنون، ایران توانسته است در شرایط تحریم‌های گسترده و محدودیت‌های بین‌المللی، به دستاوردهای قابل توجهی در زمینه توسعه علمی و صنعتی دست یابد، این نشان‌دهنده توانایی ما در تأمین نیازهای امنیتی خود و همچنین تأثیرگذاری بر تحولات منطقه‌ای است. اکنون ایران عزیز و مقتدر به یکی از قطب های تولید علم و فناوری های صنعتی در منطقه تبدیل شده است.&quot;اگر افکارتان و باورتان این باشد که ما می‌توانیم مستقل باشیم و وابسته به غیر نباشیم، خواهید توانست&quot;    امام خمینی (ره)✍️علی حسین زاده</description>
                <category>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</category>
                <author>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2024 19:01:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونخواری عظیم | انتقام عظیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53972659/%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%B8%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D8%B8%DB%8C%D9%85-pjiwjyeld7tf</link>
                <description>       از جـمله موضوعاتی که در قرآن کریم بارها از آن سخن گفته شده ، موضوع فساد و سرکشی بنی اسرائیل است. شاید گریزی به این آیه از قران کریم در همین ابتدا قابل تامل باشد؛ «ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ مَا ثُقِفُوا إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَحَبْلٍ مِنَ النَّاسِ وَبَاءُوا بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانُوا يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ وَيَقْتُلُونَ الْأَنْبِيَاءَ بِغَيْرِ حَقٍّ ۚ ذَٰلِكَ بِمَا عَصَوْا وَكَانُوا يَعْتَدُونَ» (هر جا كه باشند مهر خوارى بر آنها زده شده است، مگر آنكه در امان خدا و در امان مردم باشند. و با خشم خدا قرين شده‌اند و مهر بدبختى بر آنها نهاده‌اند، زيرا به آيات خدا كافر شدند و پيامبران را به ناحق كشتند. و اين بدان سبب بود كه عصيان ورزيدند و تجاوز كردند). متوجه میشویم که خواری و مسکنت بر آنان(قوم بنی اسرائیل) حتمی شده است این بدان جهت است که به آیات خدا کفر می ورزیدند و انبیا را به ناحق میکشتند، از این جهت سیر گذر زمان و تاریخ گواه این آیه مبارکه از قران کریم میباشد. نمونه هایی از این عذاب الهی را میتوان در مسئله هلوکاست بنابر گفته خودشان یا وضعیت اکنون آنها در سرزمین مقدس فلسطین دانست. آنها بنابر نص صریح آیه فوق هیچگاه در یک سرزمین آرامش نخواهند داشت و از آنجا اخراج خواهند شد مگر افرادی از آنها که از نیکوکاران باشند. نمونه هایی از فساد این قوم دسیسه برای قتل حضرت عیسی ، ماجرای قتل عام ایرانیان ، کشتن انبیا ، عدم پایبند بودن به عهدی که با خداوند در مسئله نجات آنها به وسیله حضرت موسی و خلف وعده هایی که پس از آن مرتکب شدند میتوان اشاره کرد.  با توجه به موارد فوق متوجه میشویم قطعا سرانجام این قوم ، قومی که زمانی قوم برگزیده خداوند در زمین بود چیزی جز نابودی و هلاکت نیست زیرا با توجه به آموزه های اسلام میدانیم خطای خواص از خطای سایرین عذاب دردناک تری در پی دارد. حال آیات 4و5 سوره اسرا آینده این قوم را به وضوح برای ما شرح داده است:وَقَضَيْنَا إِلَىٰ بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيرًا(ما به بنی اسرائیل در کتاب (تورات) اعلام کردیم که دوبار در زمین فساد خواهید کرد، و برتری‌جویی بزرگی خواهید نمود)فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولَاهُمَا بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَادًا لَنَا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجَاسُوا خِلَالَ الدِّيَارِ ۚ وَكَانَ وَعْدًا مَفْعُولًا (( هنگامی که نخستین وعده فرا رسد، گروهی از بندگان پیکارجوی خود را بر ضدّ شما میانگیزیم (تا شما را سخت در هم کوبند؛ حتی برای به دست آوردن مجرمان)، خانه‌ها را جستجو می‌کنند؛ و این وعده‌ای است قطعی)) اینکه وعده اول و دوم چه زمانی رخ میدهند یا اینکه وعده اول رخ داده است یا خیر نظریات مختلفی از مفسران ،مورخان و ... ارائه شده است اما ما از دریچه ای دیگر به آن نگاه میکنیم. ما بنابر وقایع قرون اخیر و وعده نابودی اسرائیل از زبان امام خامنه ای که در سال 1394 فرمودند:«شما (صهیونیست ها ) 25 سال آینده را نخواهید دید. ان شاءالله تا 25 سال دیگر ، به توفیق الهی و به فضل الهی چیزی به نام رژیم صهیونیستی در منطقه وجود نخواهد داشت» یقین داریم که رژیم صهیونیستی خواه وعده اول باشد یا وعده دوم در آینده نزدیک نابود خواهد شد . و میدانیم این امر توسط مریدان علی ابن ابی طالب(علیه السلام) و ادامه دهندگان راه سید الشهدا امام حسین(علیه السلام) محقق خواهد شد چراکه عبارت«عِبَادًا لَنَا»  در این برهه زمانی فقط برای این بندگان صادق است.✍️ابوالحسن ابدام</description>
                <category>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</category>
                <author>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2024 18:50:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقاومت/ ذلت یا مقاومت/معیشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53972659/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AA-%D8%B0%D9%84%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AA%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%B4%D8%AA-nwkoehkgxt1v</link>
                <description>هوالحکیمدوگانه «مقاومت/معیشت یا مقاومت/ذلت»مستکبرین عالم حیاتشان در استثمار و به بند کشیدن و برده کشی از گرده ملتهاست و در تجاوز و تعدی به حقوق انسانها هم هیچ حد یقفی نداشته و ندارند چرا که خداوند متعال در قرآن تصریح فرموده اند:«آنها هرگز از شما راضی نمی شوند تا دین شما را بگیرند و...» (ولَن تَرضی عَنک ... البقره آیه ۱۲۰)  و همواره برای پیشبرد اهداف سلطه طلبانه خود با دروغ و اغواگری  بدنبال فریب افکار عمومی و گمراه سازی ملتها هستند، و در این راستا هر کانونی برای ایستادگی و مقاومت را متلاشی میکنند و...!نظام سلطه با استفاده از ضعف حافظه تاریخی ملتها و القاء اینکه مقاومت در مقابل زورگویی ها منجر به جنگ میشود و جنگ هم هزینه های زیادی به جوامع تحمیل میکند و معیشت مردم دچار مشکل و نوسان میشود و...و مردم اگر بفکر معیشت خود هستند باید همیشه از ایستادگی بپرهیزند تا مانع تنش و درگیری شوند و...!از دوره استعمار کهن تا استعمار نو و فرا نو تاریخ و بویژه تاریخ ما مسلمانها و ایرانیان پُر است از ظلم و تعدی این مستکبرین و همواره با شعار پرهیز از تنش، ذلت را در لباس صلح و سازش به ملتها تحمیل کرده اند و با تحقق ذلت در پوشش سازش و عقب نشینی دولتهای وابسته هر روز حلقه برده کشی از گُرده ملتها را تنگ تر کرده و میکنند.راهبرد اسلام برای مقابله با سلطه طواغیت «ایستادگی» و «مقاومت» میباشد، که در عصر کنونی توسط امام عزیز احیاء و طرح شد و امروز هم با مجاهدت وهوشمندی رهبرمعظم انقلاب عَلَم آن برافراشته است، چرا که سابقه و منطق زورگویان ثابت کرده فقط زبان زور را می فهمند و بس!لذا دشمن همیشه با استفاده از مغالطه و طرح دوگانه های تصنعی «مقاومت/معیشت» چنین به جوامع هدف القاء میکند که مجبور به انتخاب بین مقاومت یا معیشت هستید و مقاومت هم یعنی جنگ و هزینه و...راه مقابله با این فریب شیطانی که درواقع میگویند «از ترس مرگ باید خودکشی کرد»  یاد آوری هزینه های ذلت بار سازش است.بعنوان نمونه امثال سید حسن نصرالله و اسماعیل هنیه و یاسرعرفات همه توسط صهیونیستهای وحشی ترور شده اند ولی فاصله عظمت عزت شهید نصرالله و شهید هنیه با مرگ ذلت بار عرفات یک فاصله نجومی است.بله مقاومت هم هزینه دارد ولی بقول مقام معظم رهبری: «مگر سازش هزینه ندارد؟»با این تفاوت که هزینه های مقاومت در جوامع عزت تولید میکند و موجب حماسه سرایی و سلحشوری و ایستادگی و درنهایت تغییر سرنوشت ملتها میشود ولی هزینه های سازش ذلت تولید میکند و موجب سرافکندگی و ترس و کرنش بیشتر ملتها در مقابل متجاوزین و گستاخی بیشتر آنها خواهد شد.سابقه و منطق مقاومت هم به ما میگوید: اگر ملت ما محکم و استوار و یکدل باشند و نیروهای مسلح دلگرم و انگشتشان برای دفاع بروی ماشه باشد ، سایه جنگ از ما دورتر میشود ولی غرب باوران اجاره ای چنین القاء میکنند که ایستادگی و مقاومت موجب جنگ میشود حال آنکه درواقع این سستی و نشان دادن ضعف است که سایه جنگ را نزدیک و نزدیکتر خواهد کرد!در شرایط حساس کنونی باید همه مراقب باشیم که دشمن با طرح دوگانه دروغین «مقاومت/معیشت» شکافی در سد ملت ایجاد نکند.امروز نتیجه مقاومت و سازش مستند و روشن است ، شاید روزی السنوار و هنیه شاگردان محمود عباس و عرفات بودن ولیامروز نماد مردانگی در مقابل نامردی هستند!چنانچه جمهوری اسلامی با وعده صادق ۱و۲ نماد مقاومت و دولتهای وابسته و سازشکار منطقه بعنوان نماد سازش و ذلت پذیری در ذهنها جای گرفتند و...!✍️بهزادزارع</description>
                <category>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</category>
                <author>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2024 17:18:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعوا بر سر چیست؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53972659/%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ifgxa2dfb1bc</link>
                <description>  حق و باطل؛ دو جریان مستمر تاریخ بشر است که در آن حد وسطی وجود ندارد و هرکه بی تفاوت باشد در مسیر کمک به جبهه باطل قرار گرفته‌است. برای شناخت بیشتر این دو جریان نیاز است کمی به عقب برگردیم؛ آدم (ع) و شیطان، موسی(ع) و فرعون، امام حسین (ع) و یزید و هزاران جدال دیگر که تا امروز نیز ادامه دارد. آیا فکر می‌کنید جنگ امروز جبهه مقاومت اسلامی با اشخاصی مثل نتانیاهو و بایدن و امثال اینهاست؟ فکر می‌کنید با نابود کردن اسرائیل، عدالت در سراسر جهان حاکم خواهد شد؟ این مسئله برای اولین بار بعد از انقلاب ایران اتفاق نیفتاده است! جنگی که در طول همه تاریخ بوده و ما با آن سر و کار داریم را بچسبید. جدال حق و باطل بسیار قدیمی تر از این حرف هاست. اصلا یکی از رسالت های پیامبر اکرم(ص) هم همین بود که آمد و مشخص کرد برای مردم زمانه‌اش که یا طرف خدایید یا غیر خدا؟ امروز هم باید این سوال را از خودمان بپرسیم که در کدام طرف تاریخ ایستادیم؟ این که میگویند کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا که فقط داد و فریاد ما را بفرستید لبنان و غزه و سوریه نیست! یعنی در تمام شئون زندگی حسینی باش! در لحظه لحظه با حق باش! &quot;حرب لمن حاربکم الی یوم القیامه&quot;، دقت کنید روی الی یوم القیامه&quot; ، یعنی این کارزار تمام شدنی نیست. اگر زندگیتان به گونه ای است که در این کارزار نیستید، سر کارید. زیارت و هیأت و درس و جهادی و مطالبه گری و کار و همه چیزتان باید بوی &quot;حرب لمن حاربکم&quot; داشته باشد. اما برای هر کسی که گام در این مسیر نهاده، دشمنانیست... دوران دشوار هر انقلابی، آن دوران است که حق و باطل در آن ممزوج بشود. دشمنان شما با شما به سبک خودتان برخورد می‌کنند! با انقلابی به سبک انقلابی، با حوزه به سبک روحانیت، با دانشجو به سبک دانشجو.، او عقاید و افکارتان را به دست گرفته و صورت این دانایی‌ها و علوم تقدسی ندارد اگر در خدمت اراده الهی نباشد و طاغوت را نفی نکند. در این راه طرح راهبردی الهی را پیش می‌بریم یا طاغوت را؟ اگر بنا نبود که اینگونه بیندیشید گاهی خودی را می‌زنید! و گاهی خود دشمن را، و بود و نبودتان کمکی به حرکت علمدار حق زمان، حضرت ولی عصر (عج) نخواهد کرد! نتیجه نهایی را باید در دستان موعود جهان جستجو کرد. ما به وعده‌های خدا یقین داریم که «ان الارض یرثها عبادی الصالحون» اما اگر در ظاهر دین دست و پا بزنیم و درصدد فهم باطن آن نباشیم، تضمینی برای بودن و جان دادن در جبهه صالحان نخواهد بود.اگر زندگیتان به گونه ای است که در این کارزار نیستید، سر کارید. زیارت و هیأت و درس و جهادی و مطالبه گری و کار و همه چیزتان باید بوی &quot;حرب لمن حاربکم&quot; داشته باشد و این مسیر &quot;الی یوم القیامه&quot; است؛ یعنی این کارزار تمام شدنی نیست. دوران دشوار هر انقلابی، آن دوران است که حق و باطل در آن ممزوج بشود. دشمنان شما با شما به سبک خودتان برخورد می‌کنند! با انقلابی به سبک انقلابی، با حوزه به سبک روحانیت، با دانشجو به سبک دانشجو.، او دانایی ها و علوم شما را به دست گرفته است.اصلا علم زمانی مقدس شمرده می شود که صورت این دانایی‌ها و علوم، طاغوت را نفی کند و اگر در خدمت اراده الهی نباشد تقدسی ندارد. حال سوال اینجاست در این راه طرح راهبردی الهی را پیش می‌بریم یا طاغوت را؟ اگر این طرح کلی را نبینیم گاهی خودی را می‌زنیم و بود و نبودمان کمکی به حرکت علمدار حق زمان، حضرت ولی عصر (عج) نخواهد کرد! ما به وعده‌های خدا یقین داریم که «ان الارض یرثها عبادی الصالحون» اما اگر در ظاهر دین دست و پا بزنیم و درصدد فهم باطن آن نباشیم، تضمینی برای بودن خودمان در جبهه صالحان نخواهد بود.✍️یاسین مروی</description>
                <category>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</category>
                <author>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2024 17:08:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه یک ورودی «قسمت دوم»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53972659/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-d8uzlr1nyfqw</link>
                <description>بعد از گذشت چند روز رفتن به دانشگاه، برنامه روزانه اتاق ما این بود: عصر که حول حوش ساعت ۶ به خوابگاه برمیگشتیم همگی میخوابیدیم تا یه ربع نیم ساعت مونده به اتمام رزرو غدا(البته بماند که بعضی روزا خواب می موندیم). بعد با عجله میرفتیم سلف و غذامون رو می‌گرفتیم. یه بار داوود ۱۰ دقیقه بعد از اتمام رزرو غذا رفته بود تاک، داوود خودش هم مردد بود که کارتش رو بزنه، نزنه؟! از مسئول اونجا پرسیده بود بزنه یا نه، مسئولش هم گفته بود:  آره بزن! وقتی کارتش رو به اون حسگر نزدیک کرده بود: &quot;دیرینگ... داااااررررررااااااننننننگگگگگگگ!!!&quot; داوود با نگاه متعجبانه اش به اون مسئول فهموند که چرا دستگاه اینطوری میکنه؟! مسئوله هم با یه پوزخند گفته بود: هه هه هه، وقت تموم شده!(آی زهرمار! اونو مثل آدم از قبل بگو دیگه!) خلاصه کارکنان محترم دانشگاه و کلیه اهالی مردم شهر لطفا جداً از ایستگاه کردن دیگران پرهیز کنید، شاید یکی خوشش نیاید! البته اینکه بعد از دانشگاه تو خوابگاه می‌گرفتیم میخوابیدیم سه تا دلیل داشت: ۱. شبا دیر میخوابیدیم(عزیز من، بزرگواری که داری این متنو میخونی، ازت خواهش میکنم تو خوابگاه شبا زود بخواب، به نفع خودته! دیدم که میگم) ۲. غذای دانشگاه ادویه دانشجویی داشت(این البته احتمالش ضعیفه ولی بی تاثیر نیست) ۳. خستگی کلاسای دانشگاه. بهرحال بعد از صرف شام مسابقات کشتی رو راه می‌انداختیم و تا حد مرگ کشتی می‌گرفتیم!(بالاخره مسابقه باید برنده داشته باشه.) یه شب درحالی که داشتم تمریناتم رو می‌نوشتم امین و داوود اومدن بالا سرم: - مهدی مهدی... - چیه چیشده؟ - فردا تولد عباسه بنظرت چه برنامه‌ای بریزیم؟ - چی؟! نه بابا! - چطوری سورپرایزش کنیم؟ و در همین حین که داشتیم برنامه می ریختیم که چطور عباس رو سورپرایز کنیم، عباس اومد اتاق و بی مقدمه گفت: - اگه میخواید واسم تولد بگیرید بیرون نگیرید همینجا تو اتاق تولد رو بگیرید تموم کنید بره.(جااااااااااان؟!) عباس اینو گفت و دوباره رفت بیرون، این وسط ما سه نفر درحالی که پوکر فیس بودیم به افق خیره شده بودیم. اینجا من خط شکنی کردم سکوت حاکم بر اتاق رو شکستم: - خب بروبچس ببینید برنامه اینه فردا من کیک رو میگیرم شما هم واسه عباس یه کادو بگیرید. امین و داوود قبول کردن. فردای اون روز من قبل از ظهر رفتم کیک رو گرفتم و بردم یخچال اتاقمون گذاشتم، بعدش رفتم دانشگاه. عصر موقع برگشتن به خوابگاه سوار سرویس شدم. سرویس که به خوابگاه رسید پیاده شدم و شادمان راهی اتاقمون شدم. دیدم امین جلوی بلوک خوابگاه وایساده و داره با موبایلش حرف میزنه، تا منو دید دوید طرفم و گفت: - مهدی چرا گوشیتو جواب نمیدی؟ - مگه بهم زنگ میزدی؟! - آره باو، از صبح دارم بهت زنگ میزنم! دستمو کردم جیبم دیدم گوشیم نیست! یا ابوالفضضضضضضضلللللللل... یادم اومد تو سرویس جا گذاشتم. رفتم اتاق حراست خوابگاه بهشون ماجرا رو گفتم. دمشون گرم بهم کمک کردن راننده سرویس رو پیدا کنم. شمارشو گیر آوردم و باهاش هماهنگ کردم که موبایلمو فردا صبح که میاد خوابگاه ازش بگیرم؛ بگذریم... رفتیم اتاق و منتظر شدیم که عباس بیاد و مثلا سورپرایزش کنیم! تا عباس اومد تو خواستیم مثل برره‌ای ها بپریم رو سرو کول هم که عباس گفت: - بچه بازی در نیاریدها... امروز فوتبال بازی کردم مچ پام درد میکنه. - بینیم باو...! داوود اینو گفت پرید رو کول عباس منو امین هم به داوود اضافه شدیم. اون وسط عباس داشت نعره می‌کشید ماهم داشتیم های و هوی میکردیم که دیدیم دارن در اتاق رو میزنن، امین رفت درو باز کرد دیدیم بچه های اتاق کناریمونن - داداش همه چی روبراهه؟ - بله چطور مگه؟ - مرد حسابی چخبرتونه؟! خوابگاه رو گذاشتید رو سرتون... - داداش معذرت میخوایم امروز جشن تولد داشتیم؛ یکم انرژیمون زیاد شده بود... - خب جشن تولد میگیرید مثل آدم بگیرید دیگه این وحشی بازیا چیه دیگه! - بله چشم ما دیگه رعایت میکنیم...اخلاق حرفه‌ای میگه چون اینجا حق با اتاق بغلی بود ما باید سکوت میکردیم و نسبت به کاری که کرده بودیم عذرخواهی کنیم. آدم باید انتقاد پذیر باشه.برگردیم جشن تولد... دوباره حس خرابکاری بچه ها عود کرد.- بجنب بنجنب، سرشو بزن به کیک!اینجا دیگه باید وارد عمل میشدم:- به حضرت عباس، بخواید کیک رو حیف و حرومش کنید پولش رو از حلقوم یَک یَکتون میکشم بیرون!به لطف خدا سخن ما اثر کرد و بچه ها از این کار دست کشیدند و قشنگ مثل آدم کیک و بریدیم و نوش جون کردیم.(مخاطب عزیزی که داری این داستانو میخونی! لطفا در مصرف و استفاده از چه مواد غذایی و چه انرژی و... مراقب باشید که اسراف نکنید!) نوبت رسید به کادو... عباس چون کلاه نداشت و بیرون رفتنی سردش میشد واسش شال و کلاه خریده بودن. همین که عباس کاغذ کادو رو پاره کرد و چشمش به شال و کلاه افتاد این واکنشو نشون داد:- واییییییییی! شال کلاه؛ پسرخالم شال کلاه نداره واسه اون میبرم.(دِکّی!)- واقعا که... مردحسابی لااقل اینو پیش ما نگو آخه.دیریرینگ دیریرینگ... دیریرینگ دیریرنگ...این صداییه که خدا نصیب هیچ بنده ای نکنه مثل پتکی می مونه که حال و هوای تمام خاطرات خوش دیشب رو از کله آدم می پرونه البته بعضی موقع ها هم برای فراموش کردن حس خاطرات بد روز قلبش نیازه و به آدم نوید یه شروع دوباره رو می ده؛ ولی با این وجود من کسی رو ندیدم که از صدای آلارم گوشی خوشش بیاد حداقل بین دانشجو ها که اینطور بود. با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار میشم. یه کش و قوسی به خودم میدم و از تختم پایین میام تا برم وضو بگیرم بعدش نمازخونه. همین که از تخت پایین اومدم متوجه نور گوشی امین شدم، احتمال دادم شبو نخوابیده و کلا سرش تو گوشی بوده. ولی خب نباید زود قضاوت کرد:- امین بیداری؟- پ ن پ، مثل اصحاب کهف به خواب سیصد ساله فرو رفتم!- عجبا...این مدل جواب دادن امین عادی بود و نشان از این بود که اتفاق خاصی نیفتاده و همه چی نرماله. رفتم سراغ نماز صبح. عادت داشتم بعد از نماز صبح یکمی تو محوطه خوابگاه قدم بزنم و البته اگه بهش چاشنی تفکر و فارغ از غوغای جهان شدن هم اضافه کنی یه ترکیب صد در صد پرررررروووووو از آب درمیاد! برگشتم اتاق دیدم امین هنوز بیداره و بقیه بچه هاهم خواب بودن(منظورم از بقیه عباس و داووده):- امین هنوز بیداری؟- پ ن پ...- باشه گرفتم. بچه ها نمازشون رو خوندن؟- آره بابا.واسه دور دوم خوابیدن روتختم رفتم و آلارم گوشیمو فعال کردم تا واسه سرویس دانشگاه جا نمونم. یه مدت گذشت... امین همش سرش تو گوشیش بود. شاید بگید اینکه عادیه، بله عادیه ولی نه زمانی که سرت همش تو گوشیت باشه و هروقت نوتیف میاد سریع بری گوشی رو برداری شروع به چت کنی! کم کم بچه ها هم به این موضوع مشکوک شدن و حس کنجکاویمون یواش یواش گل میکرد. یه روز بعد شام عباس قدم جلو گذاشت:- امین بگو ببینم با کی داری حرف میزنی؟!- همکلاسیمه. اصلا به تو چه دارم با کی حرف میزنم!- برو امین بروووووو، این همکلاسی کیه که هوش از سرت پرونده؟!- به شما ربطی نداره!خلاصه ما گرفتیم داستان چیه و داوود به عباس اشاره کرد که دیگه ادامه نده. یه روز که از دانشگاه برمیگشتیم خوابگاه، طبق روال هرروز منو داوود شروع کردیم به کشتی گرفتن. نه اون میخواست جلو من کم بیاره نه من میخواستم جلو اون کم بیارم، برا همین تا سرحد مرگ کشتی میگرفتیم! اون روز امین نیومد. حتی واسه شام هم تو خوابگاه نبود. عباس نگران شد:- بچه ها از امین خبر دارید کجاست؟ نیومده هنوز!داوود گفت:- نگرانش نباش، اون هیچیش نمیشه!عباس قانع نشد و به امین زنگ زد، منتها امین جواب نمیداد. منو داوود هم بهش زنگ میزدیم یا رد میکرد یا جواب نمیداد. خودمونو آماده میکردیم که وقتی امین برگرده یه ضدحال ازش بگیریم؛ ینی چی، عاشق شدی که عاشق شدی نباید جواب تلفن رفیقت رو بدی؟! منو عباس داشتیم چایی میخوردیم و داوود هم قرائت خونه بود. با باز شدن در اتاق امین بدحال و افسرده و دپرس اومد اتاق. تا منو عباس خواستیم بهش حمله کنیم و زیرش بگیریم امین گفت:- الان اصلا حوصله ندارم. بتمرگید سرجاتون!اولین برخورد خشنی بود که از امین میدیدیم، ولی چون بد دهنی کرد باید جوابش داده میشد! چندتا فن کشتی کج روی امین پیاده کردیم و با توجه به ضربه هایی که به ما میزد کا فهمیدیم که واقعا اعصابش داغونه و به کمک نیاز داره.واسش یه لیوان چایی ریختیم تا یکم حالش جا بیاد. بعد از خوردن چایی ما انتظار داشتیم که سر صحبت رو باز کنه ولی امین صاف رفت تختش و پتوش رو سرش کشید و گرفت خوابید. ما هم وقتی دیدیم حالش بده و نمیخواد حرف بزنه کاریش نداشتیم. داوود هم وقتی اومد اتاق و امین رو تو اون وضعیت دید خواست بکشدش پایین جلوشو گرفتیم و ماجرا رو بهش گفتیم.صبح وقتی میخواستیم برم دانشگاه امین همچنان خواب بود. صداش کردم که اگه کلاس داره بیدار شه تا به کلاسش برسه، منتها امین گفت که به حال خودش بزارم و نمیخواد کلاس بره! منم که دیگه کاری از دستم بر نمی اومد رفتم سوار سرویس شم. کل اون روز فکرم درگیر امین بود و همش دعا میکردم که خدا به دادش برسه و نجاتش بده. عصر که برگشتم داوود رو دیدم که تو اتاق بود. اون روز داوود تا ظهر کلاس داشت به همین دلیل زودتر برگشته بود اتاق. حال و روزه امین رو از داوود سراغ گرفتم. داوود گفت:- هعی مهدی! قضیه عشق و دوستیابی و این چیزاست...- خب اینکه از رفتارش معلوم بود ولی چیشده که اینقدر پکر شده؟- خیلی سرسری گفت ماجرا رو... مثل اینکه امین عاشق همکلاسیشون میشه و بعدا باهاش ارتباط میگیره. بعدش پیام های عاشقانه و کافه گردی و اینا.- خب...- خلاصه اون شب که دیر میاد، دختره بهش پیام میده که بره فلان کافه. امین میره کافه. دختره بهش میگه که دیگه ازش خوشش نمیاد به هیچ دردی نمیخوره و کلی تحقیرش میکنه و از کافه میزنه بیرون. بیرون هم سوار یه ماشین لوکس پسره دیگه میشه و دِ برو که برو.- چقدر شبیه فیلما بود! واقعا همچین بلایی سرش اومده؟!- منم باورم نمیشد ولی این چیزایی بود که گفت...- خدا به دادمون برسه! عجب دوره زمونه‌ای شده! حالا واسه این یه دختره اینجوری گیر اومده بعضی وقتا ممکن دخترای دیگه‌ای مثل امین این بلا ها سرشون بیاد.- انصافا مهدی! شکست عشقی که آدما اینجور مواقع میخورن اگه نتونن خودشون رو کنترل کنن خیلی به ضررشون تموم میشه، تلف شدن عمر و هزینه، بی اعتمادی به آدما و...، خیلی سخته.- اون روزی که اومدم دانشگاه میدونستم قراره با همچین مسائلی روبرو بشم، برا همین از قبل مطالعه کرده بودم و از اهل فن مشورت گرفته بودم. دانشگاه جای عشق و عشق بازی نیست، اسمش روشه اینجا باید علم یادبگیری. ممکنه دو نفر واقعا از همدیگه خوششون بیاد و به تفاهم برسن و با همدیگه ازدواج کنن ولی اونم باید تو چاچوب خودش باشه.- مهدی، دانشجو ها هم زیاد تقصیر ندارن که! اونا هم بالاخره جوونن، یه سری نیاز هایی دارن که باید رفع بشه!- من منکر حرف تو نیستم داوود، ولی باید این نیاز از راه درست رفع بشه یا نه؟! اینو از ته قلبم میگم &quot;هیچ خیر و منفعتی تو گناه نیست&quot;... مطمئن باش.- چرا داری دری وری میگی! چی میشه مثلا وقتی دوتا دخترو پسر باهم رابطه میگیرن، اینقدر حساس میشین؟- هه! یه نمونش جلومون خوابیده(امینو میگفتم)... معمولا تو این دوره از جوونی رابطه ها براساس عشق و علاقه نیست، بیشتر از روی هوسه. یا دختر فریب ظاهر پسر رو میخوره یا پسر فریب ظاهر دختر رو میخوره، نتیجش هم میشه یه شکست عشقی و برداشتن فاز سنگین تو فضای مجازی! بعله آقا داوود، زخم شاید یه روزی خوب بشه ولی جاش همیشه میمونه!- سوسماز! عجب جمله سمّی گفتی...- خلاصه داوود ما اینقدرا هم شوت نیستیم...چیریک(صدای باز شدن در اتاق):- بروبچس پاشید حاضر شید بریم بدنسازی! زود باشید...ورود ناگهانی عباس و بی مقدمه سر مقصود رفتن نشان از این بود که از قبل این برنامه رو تدارک دیده بود:- علیک سلام! مرد حسابی کدوم بدنسازی؟- ای بابا! سلام. بجنبید بجنبید وقت نداریم، باید بریم بدنسازی... امین پاشو بینم، خودتو جمع و جور کن.داوود میدونست منظور عباس از بدنسازی چیه:- مهدی، این عباس به تفریح و خورد و خوراک میگه بدنسازی! الآنم میخواد مارو ببره بیرون یه هوایی عوض کنیم...اون شب عباس مارو به رستوران سنتی برد. جاتون خالی واقعا کباب های لذیذی داشت.یه لحظه صبر کنید... شاید با خودتون بپرسید پس تکلیف امین چیشد؟! باید خدمتتون بگم هنوز ماجرا ادامه داره! توی قسمت بعد تکلیف اون رو هم مشخص می کنم</description>
                <category>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</category>
                <author>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</author>
                <pubDate>Sat, 15 Apr 2023 23:55:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حیات هدفمند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53972659/%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D8%AF%D9%81%D9%85%D9%86%D8%AF-yt2rhuslguhu</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمامروزه با حجم وسیع تبلیغات غرب در تحمیل سبک زندگی غربی به عنوان بهترین مدل زندگی‌، فرهنگ زندگی مسلمین به دلیل تعارض ارزش ها و اهداف با این نوع سبک زندگی دچار اختلال شده است.ما چرایی بحث از سبک زندگی در این عصر آشفته از توصیف و ترسیم یک نوع خاص از سبک زندگی مهم تر و راهگشاتر است و چه بسا با پرسش از چرایی خود بحث سبک زندگی بتوانیم معیارهایی را در تعیین شیوه مطلوب سبک زندگی به دست بیاوریم.تغییر و تحول های سریع در زندگی ها و ارتباطات گسترده و کثرت الگوهای زندگانی چرایی پرسش از سبک زندگی است چرا که اگر ثباتی بود و همه یک الگو داشتند دیگر بیان این بحث ها عبث و بیهوده بود.اندیشمندان، جامعه شناسان، روانشناسان، فلاسفه در هر دوره تاریخی متناسب با اقتضائات زمانی و مکانی و درک خود از شخصیت انسان ،حب و بغض های شخصی و...طرح های نوینی را نگاشته اند، تا انسان را به کمالات برساند و بتوانند بر مشکلت فردی و اجتماعی غلبه کنند.جویندگان سبک زندگی قبل از هر چیز به دنبال شناخت ماهیت و هویت واقعی انسان بوده اند تا دوای مناسب را تجویز کنند. کثرت سبک های زندگی نشان می دهد آنها به دیدگاه کامل و ثابتی از ذات آدمی نرسیدند و یا اصلاً به ثبات هویت آدمی ایمان ندارند، انسان را مانند ظرف خالی دیده اند که هر چه در آن بریزی همان را جلوه می کند، حال برای این ظرف خالی که خودشان با امیال و توهمات خودشان پر کرده اند، درمان هم میدهند، آیا ذات انسان مایه خمیری شکلی است که کوزه گران تاریخ آن را می سازند و تصویر می کنند و برایش هدفی هم مشخص میکنند؟!پس این انسان اصلاً به چه علت است که دنبال سبک زندکی می گردد این ماهیت گشتاور و چرخشی اش دیگر سبک و مکتب نمیخواهد لذا روی می آورد به پوچی گرایی و افراط ها و تفریط ها در زندگی.اما در منطق اسلام سطح ثابت و لامتغیری وجود دارد که فقط یک الگو دارد و سطح متغیری نیز دارد که به ظواهر و ابزار زندگی وابسته است،ربط بین این دو سطح و کشف منشأ این دو از مهم ترین بایسته های سبک زندگی است.انسان چگونه سطح ثابت خود را بشناسد، چگونه باید به آن تک الگو برسد آیا باید به خودآگاهی فرا بشری دست یابد و یا اینکه در ارتباط خالق با مخلوق به هویت ثابت و ارزش واقعی اش دست یابد که هر دو اینها انسان را شایسته خلیفه الهی میکند و ارزش انسان از &quot;من&quot; در حال تغییر سبک غربی فراتر میبرد، در قرآن سطح ثابت زندگی به فطرت انسان وابستگی دارد.فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ الله.این هویت ثابت برا هر انسانی هست و نمی توان آنرا نادیده گرفت. بنابراین یا باید شکوفایش کرد و یا کاری که غرب کرده است که با سرکوب یا انحراف این هویت با توهمات و ابزارها و وسائل مادی و توخالی بوده است.در سبک زندگی اسلامی ظواهر و روبنای زندگی (مانند شیوه پوشش، تنوع غذایی، نوع خودرو، سبک معماری منزل، میزان و تنوع مصرف، انواع سرگرمی و رفتارهای اجتماعی ،عادات و رسوم، شیوه های برخورد و سخن گفتن ،شیوه برپایی مراسم و جشنها و بسیاری از موارد دیگر)نیز ناخواسته با فطرت هماهنگ می شوند و سمت وسوی حیات آدمی را به الگوی توحیدی میکشاند بنابراین انسان ها دچار تضاد درونی و پارادوکس های دنیا و آخرت، لذت و حکمت و شهوت و معنویت و معیشت و ابدیت نخواهد شد و دیگر انسانهای کاریکاتوری نخواهیم داشت.ادراکات این انسان واقعی خواهد بود و حقیقت و مطلق خواهی و زیبا دوستی دیگر برای او معناهای دیگری خواهند داشت.خداوند متعال جمله ارواح را در عالم در اصل فطرت پاک و مطهر آفریده است اما چون این عالم به طلب کمال آمدند که آن نیز برخواسته فطرت او بوده است، بعضی در کج راهه ها به این عالم فریفته و متوهم شده اند و در راه ماندند و این فریفته شدن معلول تربیت نارواست.</description>
                <category>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</category>
                <author>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</author>
                <pubDate>Sat, 28 May 2022 22:38:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53972659/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-efhzbmcwvoqn</link>
                <description>بسم الله الرّحمن الرّحيمدر افسانه‌های یونان آمده است که در ابتدا، انسان کامل یک موجود کروی بود. این موجود به خاطر سرکشی توسط خدایان به دوقسمت ناقص تقسیم شد و اکنون در اشتیاق شدید برایرسیدن به نیمه خود است تا آرامش خود را بازیابد. چند سوال برای خود من مطرح می‌شود : اول آنکه چرا خیلی وقت است که این اشتیاق در وجود ما فراموش شده‌است؟ دوم هم آنکه چرا احساس‌های مختلفی در ما نسبت به هر شخص زودگذری ایجاد می‌شود و اسم آن را به سرعت عشق می‌گذاریم ؟ چرا اشتیاق در ما مرده است؟ واقعا ما برای چه داریم زندگی می‌کنیم؟لبخند‌های او دیگر عادی است. صدایش صفاییندارد و دیگر چشمانش آن چشمانی نیست که برق می‌زد. یکی از نزدیک‌ترین دوستان عزیزبنده نقل می‌کرد از زندگی پدربزرگ و مادربزرگش. می‌گفت درست بود که پدربزرگ و مادربزرگ من هم را تا روز عقد ندیده بودند اما خیلی عاشق بودند. می‌گفت روزی پدر پدربزرگش به پدر مادربزرگش گفته بود که آیا دختر خودت رو به پسر من میدی؟اونم گفته بود آره. می‌گفت پدربزرگم اون زمان سر زمین داشت کار می‌کرد و از چیزی خبردار نبود. اینها با هم عروسی کردند و رفتن سر خونه و زندگیشون. توی دوران پیری و زمانی که همه بچه‌ها رفته بودن سر خونه زندگیشون، پدربزرگ صبح‌ها بیدار می‌شد و برای مادربزرگ نان می‌خرید و صبحانه درست می‌کرد. بعد از استراحت می‌رفت برای نماز به مسجد و پس از نماز ظهر بازم بر‌می‌گشت و نهار رو با هم بودند. زمانی که اینداستان رو دوستم برایم تعریف می‌کرد، مادربزرگ به رحمت خدا رفته بود و پدربزرگ تنها بود. مادربزرگ نبود و پدربزرگ نمی‌دونست دیگه برایکی صبحونه درست کنه :(  عجب پدربزرگ و مادربزرگ‌هایی داریم همه ما ها و چقدر آنها و افکارشون رو همیشه به تمسخر می‌گرفتیم و اونها رو عقب مونده تلقی می‌کردیم. چقدر آنها آرام هستند و ما ناآرام. ادعای علمی بودن می‌کنیم،ادعای روشنفکری می‌کنیم اما گند زده‌ایم به مفاهیم پاکی مانند عشق، تعهد، دوستی، برادری،پدر یا مادر بودن، فرزند بودن و هزاران مفهومی که پر بود از معنا. ما با توهم دانایی خودمون باعث شدیم که گم بشیم در زندگی.آن‌کس که نداند و نداند که ندانددر جهل مرکب ابد دهر بماندقدیمی‌هانمی‌دانستند اما قبول داشتند که نمی‌دانستند ولیما با توهم دانایی خود خوشیم و خب همیشه هم طلبکار.ما تبدیل شده‌ایم به انسان‌ها خودخواهیکه در روابط خود با دیگران فقط خود را می‌خواهیمنه کس دیگری را. عشق تبدیل شده به بازیچه‌ایدر میان دنیای امروز ما. شاید خیلی از قدیمی‌ها به همسر خود نمی‌گفتند &quot;دوستت دارم&quot;. خیلی‌ها نمی‌گفتند &quot;عاشق هستم&quot;. نمی گفتند زندگی برای من سخت می‌شود&quot; اما تک‌تک رفتارهایشان دوستتت دارم را نشان می‌داد، &quot;بدون تو زندگی برای من سخت می‌شود&quot; اما تک‌تک رفتارهایشان دوستتت دارم را نشان می‌داد، عشق را نشان می‌داد و زندگی سخت بدون یار را گویا بود اما آنقدر امروز این جملات بی‌معنا شده‌اند که &quot;دوستت دارم&quot; را به همه می‌گوییم اما در واقعیتبود و نبود او برای ما تفاوتی ندارد. فقط حسیاست زودگذر که به زودی عادی خواهد شد و ما همگی انسان‌هایی عادی خواهیم ماند.ما امروز به موجوداتی تبدیل شده‌ایم که صبح‌ها بیدارمی‌شویم، بی عشق صبح را به شب می‌رسانیم و شب‌ها می‌خوابیم. زندگی ما بدل شده به تکرارهایی بی معنا. ما بدون لذت غذا می‌خوریم،قهوه می‌نوشیم، درس می‌خوانیم، موسیقیگوش می‌دهیم و در کل مزخرف زندگی می‌کنیم و برای پر کردن این خلاء بزرگ به رفتارهایی بیمعنا با خنده‌های مصنوعی بلند دست می‌زنیم. برای سیری غذا می‌خوریم، برای رفع تشنگی آب می‌نوشیم، برای فرار از خودمان درس می‌خوانیمو برای پر کردن خلاءهای درونی و جلوگیری از تنهایی موسیقی گوش می‌کنیم. فراموش کرده‌ایم که از دانه‌دانه برنج خوردنمان، جرعه جرعه قهوه‌مان، ثانیه ثانیه یادگیری علم، لحظه لحظه لبخند محبوبمان و از تک تک زمان‌هایی که معشوق‌مان سخن می‌گوید، لذت ببریم. دیگریادمان نیست که چگونه به طور واقعی لبخند بزنیم، چگونه به دنیا بی‌توجهی کنیم و چگونه از تک‌تک نعمات خدا در هر لحظه از زندگی که به ما بخشیده استفاده کنیم. از یاد برده‌ایم که زنده‌ایم، که نفس می‌کشیم و سخن می‌گوییمچون بی عشق، هم زندگی می‌کنیم، هم نفس می‌کشیم و هم به جز عشق سخن می‌گوییم آنقدر که این تکرار کل وجودمان را فرا گرفته. هر روز انسان‌های تکراری، هر ساعت رفتارهای تکراری، هر دقیقه سخنان تکراری، هر ثانیه تفکرات تکراری و هر لحظه زندگی‌ای تکراری تر و ای وای از تکرار.همینگ‌وی در جایی از کتاب پیرمرد و دریانوشته بود : ای کاش پسرک اینجا بود. حسرت نبود که را می‌گفت، نمی‌دانم. اما آنجا که بایدمی‌بود، نبود. درست است که در ابتدای ماجرا پسرک با پیرمرد بود اما آنجا که باید می‌بود،نبود و پیرمرد چقدر زیبا در تنهایی با ماهی‌هاسخن می‌گفت. مفهوم عجیبی در این جمله هست. ای کاش اینجا بود. همه حسرت‌های زندگیانسان‌ها به کنار، همه بی‌پولی‌ها و نداری‌هابه‌کنار، اما یک حسرت را انسان نمی‌تواند فراموش کند، اگر انسان باشد و آن حسرت عاشق شدن است. حسرت عاشق شدن چیست؟ سکوت‌های عاشق گواه است از حسرت‌‌هایی که در دل مانده.سعدی به روزگاران مهری فتاده بر دل بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران</description>
                <category>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</category>
                <author>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</author>
                <pubDate>Sat, 28 May 2022 22:34:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطب نما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53972659/%D9%82%D8%B7%D8%A8-%D9%86%D9%85%D8%A7-doce6uh0k4nc</link>
                <description>بسم الله الرّحمن الرّحيمبه راستی ما به دنبال چه چیزی هستیم؟براي آينده خود چه برنامه اي ريخته ايم؟ از درس خواندن، كار، بودن در اجتماع و به طور كلي نقش آفريني اجتماعي به دنبال چه هستيم؟ رضايت دروني، پول، تاييد اجتماعي، شكوفايي استعداد يا... اصلاً تا به حال فكر كرده‌ايد چرا كار مي‌كنيم؟ احتمالاً بگوييد بخاطر آسايش و رفاه در زندگي. اما این همه ماجرا نیست. اساساًعلّت کار کردن ما چیست؟ آیا هدف از انتخاب شغل صرفاً باید کسب درآمد باشد؟! آن هم برای آسایشی بیشتر و ورود به یک چرخه باطل: کار برای آسایش و آسایش برای کار. که احتمالا خروجی آن ایجاد بستری برای کار بیشتر است!#والعصر ... که این چیزی جز خسران نیست.هرچه به دوران پاياني كارشناسي نزديك مي‌شويم بايد به دنبال پاسخ به سوالات متعددي از اين قبيل باشيم.اما اگه يكم دقّت كنيم، يه سوال اساسي تو وجودمون هست و اون اينه «خدا كجاي معادلات ما قرار داره؟ چندبار با تمام وجود به رغم محدوديت‌ها براي او قدمي برداشتيم و مطمئن بوديم كه امداد الهي به كمك ما خواهد آمد؟» زندگي ابعاد مختلفي داره و فطرتاً ما دوست داريم تو همه ابعاد پيشرفت كنيم و به كمال اون بعد برسيم. براي پيشروي تو هريك از اين ابعاد زندگي دو شرط لازمه: راه رسيدن به مقصد را درست انتخاب كنيم و اين جهت را در طول مسير همواره حفظ و حراست كنيم. براي رسيدن به مقصد انسان بايد تصميم بگيرد. تصميمي بر مبناي دين و داراي مؤلّفه هايي كه با چشم نديده است ولي با واسطۀ عقل، يا شهود و يا گفتار يك انسان صادق كه به آن علم و معرفتي عميق پيدا كرده است.راستي يه سؤال ديگه اينكه وقتی انتخاب مي‌کنی، به چی فکر می‌کنی؟ اون رویایی که فکر و ذهنت رو به خودش مشغول کرده چیه؟ نگو هیچی که بعید می‌دونم امکان داشته باشه. همۀ ما، قصدمون از انتخاب، رسیدن به چیزیه که بالاتر از اون رو متصوّر نیستیم. چون اگه متصوّر باشیم، دیگه به کمتر از اون راضی نمی‌شیم. اگه راضی بشیم در واقع قلب و فهم خودمون رو زیر خَروارها توجیه و بهانه، دفن کردیم. خدا بهمون رحم کنه!همونطور كه خداوند هم در قرآن فرموده: «چه بسيار انسان‌هايي كه به لقاء ما دل نبسته و اميدوار نيستند و به زندگي پست دنيا دلخوش و دلبسته‌اند و آنها از آيات و نشانه‌هاي ما غافل هستند.» انتخاب مسیر در واقع تکمله ایست برای جریان انسانی که در دانشگاه در فعالیت‌های انقلابی رشد کرده و توانمندی‌هایی رو به دست آورده و می‌خواد این توانمندی‌ها رو تو مسیر انجام ماموریت‌های انقلاب اسلامی بعد تحصیلش جلو ببره.اینطور نیست که ما انسان ها، فقط در نقاط خاصّی از زندگی مجبور به انتخاب باشیم. نه اینطور نیست. حالا نمی‌خوام خیلی وارد حاشیه بشم ولی انسان از همون بچّگی می‌تونه انتخاب کند. اختیار دارد و بابت اختیارش مسئول است. مسئولیتی هم در دنیا و هم در آخرت. بچه های مهندسی بهتر می‌توانند حرفم را بفهمند: انتخاب یه پدیدۀ پیوسته و آنالوگه نه گسسته و دیجیتال!هر انتخاب ما، در عین اینکه از انتخاب‌های قبلی خودِ ما تأثیر گرفته، در همین حال بر انتخاب‌های بعدی ما تأثیر می‌ذاره. یعنی اگر قبلا خوب انتخاب کرده باشیم، الآن، انتخابِ خوب، برایمان راحت‌تره و اگر خدای نکرده بَد انتخاب کرده باشیم، ممکنه الآن انتخاب خوب برایمان سخت باشد.این را از قرآن یاد گرفته‌ام. تا دلت بخواد قرآن این قاعده را تکرار کرده. مثلاً اونجا که سپاهیان طالوت در راه جهاد، دچار آزمایش نهر آب می‌شن، طالوت به اونها می‌گه كه از نهر ننوشند، ولي عدّه‌ای می‌نوشند که از طالوت جدا میشن، عدّه‌ای کمی می‌خورند و عدّه‌ای هم نمی‌خورند.دو دسته اخیر وقتی با دشمن انبوه مواجه مي‌شوند، اونها که کمی آب خورده بودند، کم ميارن و ميگن: «لاطاقة لنا الیوم» اما اونها که در آزمایش قبلی سربلند بودند میگن:«چه بسا گروهی اندک كه با یاری خدا برعدّه كثيري غالب شد.» یا مثلا در جریان جنگ اُحُد وقتی شرایط سخت می‌شود، عدّه‌ای از مسلمانان پا به فرار می‌گذارند. قرآن می‌گوید: «کسانی که در روز برخورد دو گروه (مسلمان و کافر) پشت کردند و فراری شدند، شیطان آنها را به سبب گناهان‌شان به لغزش افکند.» یعنی دلیل اینکه در آنجا فرار کردید، گناهانی بود که قبلاً مرتکب شده بودند. یه مورد دیگر هم که بگم خدمتتون، تو سوره اعراف وقتی خداوند داستان چند تا از پیامبرانش را ذکر می‌کنه، آخرش چند نتیجه‌گیری می‌کند. یکی اش این است که تو آيه «تِلْكَ الْقُرى‏ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبائِها وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا بِما كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ كَذلِكَ يَطْبَعُ ا..عَلى‏ قُلُوبِ الْكافِرين‏» قرآن می گوید: «فما کانوا لیؤمنوا بما کذّبوا من قبل»، یعنی این اقوامی که پیامبرشان را تکذیب کردند، در واقع قبل از اینکه پیامبرشان آنان را دعوت کند، آنها او را تکذیب کرده بودند. چگونه؟ با اعمالی که داشتند، قلب خود را شایسته و آماده پذیرش دعوت الهی نکرده بودند و به عکس، دچار کوردلی شده بودند. برادر گُل من! دقّت کن. عرض بنده این نیست که اگر انتخاب های قبلی‌ات خیلی تعریفی نداشته، الان نمی‌توانی انتخاب خوبی انجام بدی. نه! می توانی، هنوز اختیار داری، اما انتخاب خوب، برایت سخت‌تر است. ولي يه تذکّر بسیار مهم، حیاتی و سرنوشت‌ساز، اينكه لطف و فضل خدا، خیلی کارسازه. یعنی اگر خدا برایمان پارتی بازی کند، دیگر هیچ غمی نیست. اگر تا الان بچّه مثبت بودی، خیالت راحت نباشد که بقیه‌اش را هم مثبت خواهی بود. چون همه چیز بسته است به لطف و فضل خدا. منظور بنده این است که همیشه بترس از اینکه کاری کنی که خدا لطف خاصّش را ازت دریغ کند. حتّی اگر گذشته را هم گَند زدی، برو توبه کن. گریه کن. خدا رحیم است. خدا بنده‌ای را که بهش پناه آورده، ناامید رد نمی‌کند.در واقع انتخاب مسير مانند حركت با يه دوچرخه در تاريكيه. ولي خب اين دوچرخه يك چراغي داره كه با ركاب زدن روشن ميشه و نور چراغ و توان ما بستگي به اين داره كه چه قدر در گذشته، ما نيرو و توانمون رو در كارهاي پوچ و خدايي نكرده صرف گناه كرده باشيم و توجّهي نداشتيم و خب بخاطر همين غفلت، تبديل به انساني ضعيف شده‌ايم كه توانايي ركاب زدن ندارد كه مسير خود را در تاريكي تشخيص بده و مطمئن حركت كنه. اما رفيق اگه خواستي شروع به حركت كني و موقع حركت نتونستي مسيرت رو تشخيص بدي و مانعي جلو راهت قرار گرفت، نا اميد نشو. چون حقّ نااميدي هم نداري و خودش مانعي بزرگ براي حركته ولي خب خداوند رحيم بازم رهات نمي‌كنه و جلو پات راهي قرار داده.همون طور كه گفته شد تنها راه توبه هستش كه ميتونه دوباره نيروي حركت رو بهت عطا كنه و دوباره به مسير برت گردونه؛ اما چه بسا خيلي سخت باشه و اگر حقيقي نباشه...رفقا! باید حواسمون به ارزشمون باشه. ما خیلی ارزشمندیم، خیلی خیلی. اصلاً قیمت نداریم. یعنی من که نمی‌تونم تصوّر کنم سقف ارزشم رو. رفقای اهل معامله! شک نکنید که بهترین خریداری که قَدر و ارزشمون رو بدونه، خداست. و آيه قرآنه كه:«قطعاً خدا جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده، آنها در راه خدا جهاد می‌کنند، پس (دشمنان دین را) به قتل می‌رسانند و (یا خود) کشته می‌شوند، این وعده قطعی است از طرف خداوند و عهدی است که در تورات و انجیل و قرآن یاد فرموده، و از خدا با وفاتر به عهد کیست؟ پس از این معامله‌ای که کردید بسی شاد باشید که این به حقیقت سعادت و رستگاري بزرگ است.»ولی این معامله دیگه شوخی بردار نیست. اتّفاقا باید خیلی مَرد باشی که بتونی با خدا معامله کنی. توی ادبیات خدا، اسم این خرید و فروش شده جهاد. قتال همیشه لازم نیست اما جهاد همیشه لازم است. گاهی جهاد، جهاد سیاسی است، گاهی جهاد فرهنگی است، گاهی جهاد نرم است، گاهی جهاد سخت است، گاهی با سلاح است، گاهی با علم است؛ همه اینها جهاد است امّا در همه اینها باید توجّه داشت که این جهاد، علیه دشمن است، علیه دشمن بشریّت است، علیه دشمنانی است که به اتّکاء قدرت خود و زر و زور خود، وجود سنگین و مطامع خودشان را بر بشریّت تحمیل می‌کنند. سازش با آنها معنا ندارد؛ «اِتَّقِ اللّهَ وَ لا تُطِعِ الکٰفِرینَ وَ المُنٰفِقین»«جهاد عبارت است از تلاشى که در مقابل یک دشمنى انجام می‌گیرد؛ هر جور تلاشى جهاد نیست. جهاد عبارت است از آن تلاشى که در برابر یک چالش خصمانه از سوى طرف مقابل صورت می‌گیرد؛ این جهاد است.»خب با این اوصاف، هر آدم عاقل اهل معامله‌ای باید جهاد رو انتخاب کنه دیگه، ولی چرا خیلی‌ها [انتخاب] نمی‌کنند؟ به خاطر امتحان‌هایی که خدا از بنده‌هاش می‌گیره. امتحان‌هایی که فقط کسانی ازش سربلند بیرون میان که واقعاً به خدا ایمان دارند، به خدا اعتقاد دارند، کار رو دست خدا می‌دونند و خدا رو سوار و غالب و مسلّط به کار می‌دونند. نه اینکه فکر کنند که مثلا کار از دست خدا خارج شده. بعضی‌ها مثل من در ظاهر خدا خدا می‌کنند. ولی یه خورده که شرایطشون سخت شد، منقلب میشن، داغون میشن و انگار دیگه خدا رو همه کاره و مَشتی و عشقی‌ای که حواسش به همه چیز هست نمی‌دونن. اولاً قرآن میگه این امتحان‌ها قطعیه و ثانیاً اغلب این امتحان‌ها در مورد مال دنیا و سلامتی و امنیّت و خلاصه ظواهره.«و البته شما را به پاره‌ای از سختی‌ها چون ترس و گرسنگی و نقصان اموال و نفوس و آفات زراعت بیازماییم، و صابران را بشارت و مژده بده.»همین الان دقّت کن که اوّلین امتحان، ترسه! بعداً بیشتر در موردش حرف می‌زنیم. ولی خلاصه خوش به حال صابرین، اونایی که می‌تونن این امتحان‌ها رو تحمّل کنند و صبر کنند و ثبات قدم داشته باشند. هر چند هیچ موفّقیتی بدون لطف خدا امکان نداره. لذا همه‌مون باید التماس کنیم که «رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرين».یه نکته رفاقتی مهم: واقعا بیشتر گیر و گورایی که کار انتخاب مسیر رو برای ما سخت می‌کنه، از همین سنخه! یعنی نگرانی و ترس از درآمد، ازدواج، آینده شغلی، شأن و ...رفقا حتماً آدم باید برای اینا هم برنامه‌ریزی و تدبیر داشته باشه. حتماً که می‌گیم یعنی حتماً! این به جای خود. ولی حواستون باشه، ترس از این چیزا رو از خودتون دور کنید. یعنی اگه ما به تکلیف خودمون عمل کنیم و در عین حال در حدّی که بهمون مربوط میشه، حواسمون به تدبیر امور معاش خودمون هم باشه، دیگه نتیجه دست خداست.</description>
                <category>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</category>
                <author>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</author>
                <pubDate>Sat, 28 May 2022 22:10:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشگاه نسل اسلامی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53972659/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-omqbqooyv6b2</link>
                <description>چه شده است که دیگر عادت کرده ایم به محیط غرب زده دانشگاهی و روابط بی ضابطه و روش های الکی تبلیغ با شعارهای آزادی مدارانه و...آیا مسئولان و رهبران و گردانندگان و تشکلات و کانون ها دچار خودباختگی وانفعال نشده اند؟و در موضع تاثیر پذیری ناخواسته از اراده دیگران قرار نگرفته اند؟تجربه کرده ایم وقتی دشمنان در رویارویی مستقیم نتوانسته اند ضربه بزنند یک راه برایشان باقی مانده است و آن این است که ما را به مواضع برخلاف اصول ناب سوق دهند یا به عبارت ساده تر و روشنتر ما را وادار کنند که از گفته های خود در زمینه مسائل اصلی برگردیم لذا افراد و گروه هایی میخواهیم که مثل کوه در قبال معارف اسلامی استوار بمانند (کالجبال لاتحرکه العواصف).تقویت مبانی معرفتی بسیار مهم است آنهم در دانشگاه که همواره آماج آسیب ها بوده تا آنرا از آسیب انفعال در امان نگه دارد. دست بسته بودن، بی فایده بودن و ناامیدی در قبال حوادث وقتی برطرف خواهند شد که معنویت تقویت شود در این صورت انفعال مطلقا به وجود نخواهد آمد. افرادی در اوایل انقلاب در دانشگاه ها تنفس میکردند که با کتب شهید مطهری مرتبط بودند با تفکرات علامه طباطبائی و حرفهای شهید صدر آشنا بودند وقتی اینها رفتند و حضورشان کمرنگ تر شد دیگر جذب دانشجو نیز‌ منفعل می شود، دیگر جذب کردن ها در میز پینگ و پنگ و کار و مسئولیت دادن ها خلاصه میشود اما جاذبه برای جوان برخلاف آنچه برخی فکر میکنند اینها نیست اگر اینها بودن یا مطلقا اینها بودن یعنی خیلی وقت است که منفعل شدیم و به تدریج کیفیت و کمیت را با هم از دست خواهیم داد، راه جذب جوان تصرف دل جوانان است دل جوانان گرایش دارد به معنویت، یک حرف معنوی از صاحب آن دل جوان را از این رو به آنرو می کند.</description>
                <category>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</category>
                <author>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</author>
                <pubDate>Sat, 28 May 2022 22:06:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه مهربان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53972659/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-bb9qcxbc9kf5</link>
                <description>بسم الله الرّحمن الرّحيمچگونه ديوانۀ مهربان درون خود را بيابيم!شاید بتوان گفت افکار و اندیشه و ارادۀ یک انسان در اعمال او ظهور و بروز پیدا می‌کند. در کلام اول که از اعمال و عادات زندگی انسان‌های موفّق حرف می‌زنیم، مثل دانشمندان و تجّار بزرگ جهان مانند «ایلان ماسک»، «بیل گیتس» و... یا مثل رهبران سیاسی دنیا، افرادی را می‌بینیم که شاید در همۀجهات زندگی خود برنامه منظّمی داشته باشند و به پیشرفت همه بعدی خود توجه کرده‌اند؛ مثلاً فردي را تصوّر كنيد که یک رهبر سیاسی بزرگ است، دستی در ادبیات و علوم دیگر دارد و یاحتّی جایگاهی مهم برای ورزش و خانواده در زندگی ومنظّم کردن افکار خود قائل است. امّا آیا همۀ این‌ها انسان نیستند؟ همان بشری که مثل همه موجودات از رحم یک فرشتۀ پاک زاده شده است.آری! همۀ اين انسان‌ها با همین دست‌ها و پاهایی که هر دیوانۀمهربانی دارد زاده شده‌اند و آنچه آن‌ها را این [انسان] کردهاست، همین عادات و در یک کلام سبک زندگی بوده است. شایددر نگاه اوّل رسیدن به این تراز از نظم و هماهنگی با نظام عالم سخت باشد؛ مخصوصاً برای دیوانۀ مهربانی چون من کهدانشجوی خوابگاهی دانشگاه تبریز است. اما عمیق‌تر که می‌اندیشم، سوال می‌کنم چطور می‌شود که من برای همه وقت دارم، برای هر کاری، برای خوش‌آمد و لایک و کامنت هر کسی؛ الّا خودم! شاید بهتر این باشد که برای رهایی از آفات و رعایت اینعادات، اوّل از خود بپرسم: هی! دیوانۀ مهربانِ من! چرا چند دقیقه‌ای این عالم را با همۀ داشته‌ها و نداشته‌هایش رها نمی‌کنی که همچون  ناخدای ماهر يك كشتي که با دلی آرام بر روي موج‌های پرتلاطم به دریا عشق می‌ورزد، من هم چند دقیقه‌ایبنشینم و با خودم به تأثیری که از نظم این عالم می‌گیرم و [تأثيري كه] بر این عالم می‌گذارم بیاندیشم. آنگاه می‌بینم که فقط زمانی با سرعتی مطلوب و دلی آرام به سوی اهداف کوچک و بزرگم، چه اهداف لطیفی مثل لذّت از غذا خوردن و چه اهدافیمتعالی چون رسیدن به جایگاه واقعی‌ام، در حرکت خواهم بود که به این [نتيجه] برسم که بهترین راه، هم‌جهتی با این نظم عالم است. همین یک کار است که فردي می‌شود یک تاجر جهانی یایک دانشمند همه بعدی و یا یک رهبر دوست داشتنی برایمردمش.درست است که برای رسیدن به این حالت باید ابعاد مختلف از جسم و روح و برنامه های غذایی و ورزشی و مطالعاتی هم تراز تقویت شوند ولی شاید بهتر است به این مَثل فارسی هم توجه کنیم که  «سنگ بزرگ علامت نزدن است».پس همین بس که  من در قدم اوّل مثلاً در خوابگاه ساعات خوابم را منظّم کنم. شاید ساده باشد ولی وقتی یک دیوانۀ مهربان دیرمی‌خوابد، صبح دیر بلند می‌شود، نمازش قضا مي‌شود، صبحانه نخورده و به کلاس می‌رود، چون خواب کم داشته، سر کلاس یامی‌خوابد و استاد مچش را می‌گیرد و یا بیدار است و از شدت ضعف اعصاب چیزی متوجه نمی‌شود. پس همين یک چیز نسبتاًساده که از همان توجّه به خود و وقت گذاشتن این دیوانۀ مهربان برای خود نتیجه شد، واقعا در عین ریز بودن بسیار مهم بود.اگر عمری باشد بیشتر درباره ی عادات خوب و تجربیات ایندیوانۀ مهربانِ خوابگاهی دانشگاه تبریز خواهم گفت؛ از غذا خوردن و اینکه چه تاثیری در ما دارد، از نظم در اتاق، از نحوۀاستفاده از ساعات شبانه‌روز، و اینکه چه زماني مناسب برایبیداری و چه زماني مناسب برای خواب است و معرفّی الگوهایجهانی موفّق و عاداتی که داشتند و راهکارهایی برای تقویتحافظه و تندخوانی که ان شاءالله به خواست هدایتگر این عالم موجب شکوفایی استعدادها و بازدهی بیشتر یک دیوانۀ مهربان دیگر در گفتگوهای این صراط مستقیم باشیم.</description>
                <category>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</category>
                <author>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</author>
                <pubDate>Sat, 28 May 2022 22:04:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه یک ورودی…</title>
                <link>https://virgool.io/@m_53972659/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-tnveczydc56m</link>
                <description>مثل همۀ تازه کنکور داده ها، جواب کنکور ما هم از راه رسید. درسته از رتبه‌م ناراضی بودم ولی خب از رشته و دانشگاه قبولیم راضی بودم. نکته جالب ماجرا اینجاست که هیچ احساس خاصّی از اینکه دانشگاه قبول شدم نداشتم! برعکس پدر و مادرم و فامیلامون؛ به هرحال، هرکس روحیّات خودشو داره. بالأخره روز ثبت نام فرا رسید، شب قبلش در حالی که داشتم مدارک ثبت نام رو آماده میکردم پدرم گفت:- حواستو جمع کن همه مدارکتو کامل برداری.- نگران نباش، همه چی رو چک کردم؛ کامل و تکمیله.- خب خدارو شکر. بلدی چجوری بری دانشگاهو پیدا کنی؟و اینجا بود که حس عجیبی بهم دست داد... اگه دانشجوی بومی نباشی یا شهرستانی باشی، وقتی پدرت همچین حرفی بهت بزنه معنیش اینه که تو بزرگ شدی و از این به بعد دیگه باید روی پای خودت وایسی!- یعنی فردا باهم دانشگاه نمیریم؟- چرا باید دنبالت تا دانشگاه بیام؟!- باشه حله.خلاصه به لطف اینترنت تونستم موقعیت دانشگاهو پیدا کنم. فردا صبح سوار ماشین شدم و از شهرستان به مقصد دانشگاه حرکت کردم. ماشین که منو تو میدان پیاده کرد، اولش احساس غربت کردم. صدای ماشینا، بوق موتور سیکلتا، رفت و آمد آدما و... شاید این چیزا در حالت کلّی عادی به حساب بیاد، ولی نه واسه یه تازه وارد. چندتا ماشین تاکسی اونور خیابون وایساده بود، رفتم طرفشون:- ببخشید، چطوری میتونم برم دانشگاه تبریز؟- دانشجویی؟- بله. (پ ن پ، شازده کوچولو هستم دنبال آقا روباهه ام)- اونجا ایستگاه BRT هستش، سوار اونا بشی مستقیم میبرنتاونجا.رفتم سمت ایستگاه، به مأموری که کارت الکترونیکی رو کنترل می‌کرد، گفتم:- آقا ببخشید میخوام برم دانشگاه تبریز؟- وایسا خط واحد برسه سوار شو و ایستگاه دانشگاه پیاده شو.- قیمت بلیط چنده؟- بلیط نمیخواد امروز بخاطر ثبت نام دانشجوها رایگانه!خیلی واسم جالب بود این اقدام مسئولین! رسیدم ایستگاه دانشگاه و درحالی کوله پشتی رو به پشتم بسته بودم و در یک دستم اسناد و مدارک فوق محرمانه ثبت نام رو نگه داشتم! و در دست دیگر با موبایلم کنترل می‌کردم که مسیر درستی رو میرم یا نه. به سمت سر در دانشگاه به راه افتادم. با توجه به تردّد زیاد جمعیت دانشجو( که از تیپشون معلومه) در یک نقطه معیّن قابل حدس بود که ورودی دانشگاه کجاست. تا اینجاش سخت نبود! تا اینکه وارد محوطه دانشگاه شدم. فضای جالبی داشت، مثلاً می‌دیدی یه دانشجو با یه ساک و کلی وسایل دیگه با مامان و باباش زیر یه درخت ایستادن، یا چندنفر دوست حلقه زدن و درحالی که کلی کاغذ دستشونه باهم می‌خندن. یه دختر خانوم که بنظر میاد توی روال ثبت‌نامش مشکلی بوجود اومده و یه گوشه‌ای نشسته داره گریه می‌کنه، پدری که مشغول حرف زدن با حراسته، پسر ورودی که کت شلوار تنشه و درحالی که کیف سامسونتش رو داره حمل میکنه با سرعت داره به مقصد نامعلومی میدَوه و... تو این وضعیت هرکی به فکر خودشه و دوست داره زود کارش تموم بشه و از زیر استرس  بیاد بیرون و نفس راحت بکشه. با توجه به اینکه دانشکده من مکانیک بود، باید می‌رفتم اونجا. اما مشکلم این بود که نمی‌دونستم دانشکده مکانیک کجاست؟! خلاصه با پرس و جو دانشکده رو پیدا کردم و روال ثبت نام رو انجام دادم. یه نکته‌ای باید بهتون بگم اینه که اینجور مواقع زياد سخت نگيريد و ریلکس باشید و توکّلتون به خدا باشه.بعد از ثبت نام می‌رسیم به مبحث باحال خوابگاه. برای گرفتن خوابگاه شما اول باید تو اداره امور خوابگاه درخواست خوابگاه کنی. بعد یه نامه به شما میدن که ببری خوابگاه و اتاقت رو تحویل بگیری. بعد از انجام کارای اداری به لطف اینترنت و GPS تونستم موقعیت خوابگاه رو پیدا کنم. از دانشگاه زدم بیرون و یه تاکسی گرفتم. بعد از پیاده شدن از تاکسی بخشی از مسیر رو باید پیاده طی می‌کردم. تا اینکه رسیدم به ورودی خوابگاه.با راهنمایی دوستان حاضر در صحنه و دست اندرکاران زحمتکش اتاق رو تحویل گرفتم. وارد اتاقم که شدم اثری از حضور انسان در این اتاق نبود و من اوّلین نفری بودم که وارد اتاقمون می‌شدم. یه لحظه تو ذهنم هم اتاقی‌هام رو تصوّر کردم، با خودم گفتم:«خدایا!با کیا قراره اینجا زندگی کنیم؟ نکنه یه وقت ناجور باشن؟ وای نکنه اهل دود و این آت آشغالا باشن؟» تو همین فکرا بودم که...- خب داداش از اتاقت خوشت اومد؟این صدای هادی بود که توجّهم رو به سمت در اتاق روانه کرد...(حالا عجله نکنید میگم هادی کیه)- بله خیلی ممنون. تشکر از راهنماییتون و کمکتون.- خواهش میکنم وظیفه است.- ببخشید میتونم ازتون یه خواهشی بکنم؟- بفرمایید...- راستش من نگران هم اتاقی‌هام هستم که یه وقت خدایی نکرده ناباب باشن، بقول شاعر «کبوتر با کبوتر باز با باز». خلاصه کلام اینکه هم اتاقی‌هام آدمای خوبی باشن دیگه!- همین که اشاره کردی گرفتم مطلب رو؛ یک هم اتاقی‌هایی واست پیدا می‌کنم که توووووپ!با خودم گفتم «حله پسر! دیگه لازم نیست نگران باشی.» کوله‌ام رو تو یکی از کمدا گذاشتم و توی یک کاغذ اسمم رو نوشتم و روی یکی از تختا گذاشتم تا هفته بعدش که برمی‌گردم خوابگاه، قلمرو خودمرو تعیین کرده باشم.روز جمعه بود که برگشتم خوابگاه. با اندک وسایلی برای بقا! وارد اتاقمون که شدم متوجّه تغییراتی در محیط شدم، وجود کفشای ناآشنا، چندتا بشقاب و ماهیتابه روی میز، تشک و پتوی پهن شده روی تخت نشان از اومدن سایر هم اتاقی‌ها بود. همینجوری که داشتم اتاق رو ورانداز می‌کردم دیدم یکی از بچه ها رو تخت بالایی خوابیده. واسه اینکه مزاحمش نشم آروم بسمت کمدم رفتم. همینکه در کمدم رو باز کردم دیدم یکی زااااارت! یک کیسه از وسایلاشو تپونده کمد من. کوله منم زیر تخت نقش بر زمین شده! هذا عجیبٌ جداً... آخه مرد حسابی خوبه که یادداشت گذاشتم اینجا قلمرو منه! همینجوری که به درون کمد خیره بودم دوستمون از خواب بیدار شده بود و داشت منو می‌پایید؛- داری چیکار میکنی؟!- سلام... آآآآآ راستش این کمد منه ولی یکی دیگه وسایلاشو گذاشته...- من گذاشتم.- اوهوم خیلی ممنون که اطلاع دادی ولی لطفا یه کمد دیگه رو انتخاب کن.- چرا مثلا؟!- چون من زودتر از همه تون اومدم و رزرو کردم.- اهان پس تو مهدی هستی.- بله یادداشت هم گذاشته بودم.- منم عباسم.- بله از آشناییتون خوشبختم.من رفتم طرف تختم مشغول چیدن وسایلام شدم که عباس از تختش پایین اومد و شروع کرد بحرف زدن:- ببین داداش! من تجربه خوابگاه داشتم(عه! چه جالب...). واسم مهم نیست هم اتاقیم چه عقایدی داشته باشه (یعنی چی این حرف؟ همه رفتار ما برخاسته از عقاید ماست!). هرکی هستی واسه خودتی ولی به بال و پر من نَپِلِک(آخه کی به پال و پر تو پلکید؟!)- بله درست می فرمایید. ما باید هوای همدیگرو داشته باشیم و به حق و حقوق همدیگه احترام بزاریم.- من با فحش دادن مشکلی ندارم، راحت باش(جاااااااان!).عباس پسره خوبیه، ولی واسه اینکه یخ منو وا کنه اینجوری میگفت؛ بالاخره هرکسی شیوه خودشو داره...- نه داداش ما از این حرفا نمی زنیم. راستی بقیه هم اتاقیا اومدن؟- آره رفتن بیرون واسه شام خرت و پرت بخرن.تجربه اولین باری که میخوای واسه خودت غذا بپزی جالب نیست! خیلی هم عادیه! مگه قراره همه چیز جالب باشه! والا...بچه ها اومدن و بعد از سلام و احوالپرسی رفتیم شام رو درست کنیم، شام‌مون اون شب سوسیس تخم مرغ بود. بعد از خوردن شام جلسه معارفه رو برگزار کردیم:- خب دوستان خودشون رو معرفی میکنند بیشتر باهم آشنا بشیم...- من عباسم، رشتم ریاضی.- من داوودم، مهندس گوشت!(منظورش همون بهداشت و بازرسی گوشت بود)- من اَمینم، مکانیک.- منم مهدی ام، مهندس مواد.- چی! داداش تو خط تولید موادین؟فقط یک مهندس مواد میتونه اون لحظه رو درک کنه!- نه بابا! منظور همون آلیاژ و اینا.صدای نوتیفیکشین گوشیم خبر از دریافت پیامک رو بهم میداد. هادی بود.- سلام مهدی جان. خوبی؟ از هم اتاقی‌هات راضی هستی؟- بله فعلاً که تا اینجا خوب پیش رفته اگه تا آخر اینجوری بمونه...- نگران نباش اونا هم مثل خودت دنبال هم اتاقی خوب بودن. فقط شب زود بخواب که فردا به کلاست برسی.- بله چشم. بازم ممنون آقا هادی.هادی یکی از ترم بالایی های عمران بود که تو اتاق بندی خوابگاه ها خیلی کمکم کرد و از اونجایی که روابط عمومی بالایی داشت،باهاش احساس برادری می‌کردم. (البته اینم بگم برخورد مصنوعی با واقعی خیلی فرق داره، انگار یه حس درونی بهت میگه این طرف مغرضانه سمت تو اومده یا واقعاً نیتش خیره، که هادی واقعا نیتش خیر بود).اون شب هم مثل همه شب‌های دیگه که قبل از خواب گذشته‌ام رو مرور می‌کردم، به این نتیجه رسیدم که با اینکه اردوهای چند روزه‌ای رفته بودم و تجربۀ دوری از خانواده رو داشتم، ولی اون شب انگار به این بلوغ رسیدم که دیگه باید خودم باشم و خودم باید از پس کارهام بر بیام. دیگه باید کم کم آداب معاشرت با دیگران، مدیریت زمان، مدیریت دخل و خرج، برنامه‌ریزی درس و کارهای شخصی رو شروع به یاد گرفتن بکنم. باید سبک زندگی‌اي داشته باشم که علاوه بر ایجاد سلامت جسمی و روحی برای خودم، برای اطرافیانم هم داشته باشه...- مهدی خمیر دندان داری؟- آره. تو کمدم طبقه اولش داخل یه پلاستیکه. برش دار.- دمت گرم.- قوربانت.(وقتی امین خمیر دندانش را گم میکند!)حقیقتا آرامش شب واسه خوابیدن یچیز دیگه‌اس(البته اگه صدای آهنگ پلی کردن اتاق‌های دیگه بزاره!!!)</description>
                <category>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</category>
                <author>کانون فرهنگی حیات دانشگاه تبریز</author>
                <pubDate>Sat, 28 May 2022 21:09:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>