<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا علیزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_54029278</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 08:34:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/742056/avatar/LrPzQG.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا علیزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_54029278</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«هفت شهر عشق را عطار گشت» نگاهی به رمان «آفتاب در سایه» نوشته‌ی نرگس لالانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54029278/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-dl9z0gtdu5gc</link>
                <description>رمان «آفتاب در سایه» روایت دختری است به نام سایه؛ دختری هجده‌ساله که برای جلب رضایت برادرش به کاوش درباره‌ی خداوند و پی‌بردن به ذات الهی می‌پردازد. در این مسیر اتفاقاً کتاب منطق‌الطیر به دست او می‌رسد و از طریق این کتاب با هفت شهر عشقِ عطار آشنا می‌شود. در این کتاب، ماجرای عبور ناآگاهانه‌ی سایه از هفت وادی (طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحید، حیرت و فنا) شرح داده شده است. سایه که در «وادی طلب» دچار مشکلات فراوان و پیاپی می‌شود و تا مرز جنون پیش می‌رود، در «وادی معرفت» با قوانین کائنات آشنا می‌شود و با آن‌ها اوج می‌گیرد. قوانین ابدی کائنات،که تمامی انسان‌های موفق در تمامی عصرها از آن بهره گرفته‌اند. قوانین طلایی که موجب می‌شوند هر آرزومندی به آرزویش برسد و در واقع تمام آن‌چه هر انسانی برای درک واقعیت وجودش به آن نیاز دارد.شخصیت اصلی رمان دختر جوانی‌ست که از نامش (سایه)، تاریکی‌های درونش و اتفاق‌های پی‌درپی و پیچیده‌ای که در زندگی‌اش رخ می‌دهد،گذر کرده و با شناخت خود و توانایی‌هایش سایه‌ها را پشت سر می‌گذارد و در نهایت به آفتابی فروزان و جاودانه،که همان ذات پاک الهی‌ست، می‌رسد.نرگس شعبانی لالانی، نویسنده‌ی این رمان عرفانی و روانشناسی، که اینک به چاپ دوم رسیده فارغ‌التحصیل رشته‌ی روان‌شناسی‌ِ تربیتی است. وی در کتاب خود تلاش کرده به زبان ساده و بسیار روان و در عین حال جذاب، قصه‌ی زندگی و کشمکش‌هایی که شخصیت داستان (سایه) با آن‌ها روبه‌رو می‌شود را بازگو کرده و راهکارهای روانشناسی و عرفانی برای حل آن ‌ها را طوری بیان کند که خواننده بتواند از آن به عنوان نقشه راه زندگی خود استفاده کرده و این آموزه‌ها را در جهت بهبود معنوی زندگی شخصی خودش نیز به‌کار ببرد. نویسنده‌‌ی «آفتاب در سایه»، دختری را که هاله‌ای از پوچی و نیستی سرتاسر زندگیِ او را احاطه کرده، با ورود به هفت شهر عشق منطق‌الطیر، طوری هدایت می‌کند که خواننده در پایان کتاب دیگر با بیماری به جنون‌رسیده و گوشه‌نشین در یک بیمارستان روانی روبه‌رو نیست، بلکه شخصیتی را می‌یابد که تمام تیرگی‌ها‌، تنهایی‌ها، تهمت‌ها و بی‌عدالتی‌هایی را که در حقش روا داشته‌اند، با آگاهی کامل پذیرفته و به نور الهی، پرتوی درخشان و آرامش محض رسیده است.کتاب «آفتاب در سایه»، روایتی نو از هفت شهر عشق است. هفت وادی ذکرشده در منطق‌الطیر از اهمیت خاصی برخوردار است.هفت شهر عشق را عطار گشت/ ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم (مولانا)شرح کامل و تعلیم این هفت وادی مخوف،که در واقع راه حضرت عشق است در کتاب منطق‌الطیر در قالب داستان سفر مرغان به رهبری هدهد و حکایاتی که رخ می‌دهد آمده است و نویسنده نمونه عملی آن را در قالب مراحل زندگی شخصیت داستان از ابتدا تا انتهای کتاب برای ما تصویر می‌کند.برای آشنایی بیش‌تر با این هفت وادی شگفت‌انگیز،کتاب «آفتاب در سایه» را بخوانید اما اکنون اندکی نیز به موارد مطرح‌شده در وادی معرفت، یعنی سومین وادی از هفت شهر عشق می‌پردازیم.بعد از آن بنمایدت پیش نظر/ معرفت را وادی بی‌پا و سرسیر هر کس تا کمالِ وی بُود/ قرب هر کس حسب حال وی بُودمعرفت زینجا تفاوت یافته است/ این یکی محراب و آن بت یافته استمعرفت یعنی شناخت. وقتی شما خواسته‌ای را طلب می‌کنید و با عشق شدید در برابر موانع ایستادگی می‌کنید؛ کائنات نیز نقشه‌ی راه درست را به شما هدیه می‌دهد. در این وادی شما از اسرار و قوانین هستی آگاه می‌شوید و با عمل‌کردن به آن‌ها، به صورت کاملاً عجیب و معجزه‌وار، هماهنگی کامل جهان را در جهت تحقق خواسته‌های خود می‌بینید.«گاهی ناآگاهانه در دعاهای‌مان درخواستی می‌کنیم که برای رواشدنش باید بهای سنگینی بپردازیم».در فصل اول کتاب با خواندن این جمله که در آغاز رمان آمده، به فکر فرو می‌رویم. چند بار برای برآورده‌شدن خواسته‌ای که در اصل به صلاح و مصلحت ما نبوده، پافشاری کرده‌ایم و تحت هر شرایطی آن را از خداوند طلب کرده‌ایم؟ چند بار نگاه اعتماد و توکل را از حضور خداوند برداشته‌ایم و خودخواهانه فقط طلب کرده‌ایم و در پایان، پس از دیدن آسیب‌های زیاد و جبران‌ناپذیر با ناامیدی از محضر الهی روی‌برگردان گشته‌ایم؟سایه؛ دختر جوانی‌ست،که علاقه‌ی جنون‌آمیزی به برادرش یوسف دارد و مدتی به خاطر حادثه‌های غیرقابل‌پیش‌بینی و اتفاق‌های شوم و پی‌در‌پی که برای خود و خانواده‌اش رخ می‌دهد، دست‌خوش روزگاری سخت و ملال‌آور می‌شود. فشارهای روحی و روانی، او را تبدیل به بیماری روان‌پریش می‌کند که تصور بهبودی را به خواب و رویا بدل کرده‌ است.«آفتاب در سایه» در درجه‌ی اول یک رمان است؛ داستان بلندی که مشکلات و مسائل زنان جامعه‌ را به خوبی نشان می‌دهد. داستان با کتاب منطق‌اطیری که به دست سایه رسیده شروع می‌شود. از عشق هم می‌گذرد و به معرفت می‌رسد. در وادی معرفت تک‌تک قوانین الهی به سادگی تمام و با مثال برای او بازگو می‌شود. سایه با این قوانین به استغناء و بی‌نیازی می‌رسد و سپس توحید، حیرت و در آخر فقر و فنا، و البته در وادی هفتم است که سایه متوجه می‌شود این ماجراها از یک طلب آغاز شده. تمام آدم‌های زندگی‌اش و همه‌ی آن کسانی که به او بدی و خوبی کرده بودند، خود او بوده‌اند.این مطلب در تاریخ ۱۴۰۱/۱/۲۹ در روزنامه‌ی همدلی به چاپ رسیده است. اینستگرام نویسنده‌ی کتاب: @narges–lalaniاینستگرام نویسنده‌ی مطلب:@darya38748https://zahra-alizadeh.ir/</description>
                <category>زهرا علیزاده</category>
                <author>زهرا علیزاده</author>
                <pubDate>Mon, 18 Apr 2022 23:51:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با کتاب بر کرونا پیروز می‌شویم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54029278/%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-zwhtopfnjl5x</link>
                <description>یادداشتی درباره‌ی روزهای کرونا و عادت مطالعه✍? به قلم #زهرا_علیزاده ? ۲۹ شهریورماه ۱۴۰۰ا? روزنامه‌ی #همدلیزمین داشت هر بیست‌وچهار ساعت یک‌بار دور خودش می‌چرخید که طاق دنیا باز شد و یک ویروس موذی و نامبارک صاف افتاد وسط زندگی‌هامان. ابتدا آرام و تک‌به‌تک و کمی بعد تندتر، نفس‌‌ها را برید. فاصله‌ها را چندبرابر کرد. خنده‌‌ها پشت نقاب‌های رنگی،که تا پشت گوش می‌رسیدند، پنهان شدند.کار و کاسبی‌ها از رونق افتاد. استرس و نگرانیِ از دست‌دادن عزیزان،گذر عمر را دشوارتر کرد.کودکان، نوجوانان و جوانان از آموزش حضوری و بهره‌مندی از لذت روابط‌اجتماعی با معلم و هم‌نوعان بازماندند. برای پیش‌گیری از لطمه‌های وارده از سوی این مهمان مسریِ ناخوانده، خودمان را در خانه‌ها حبس کردیم تا کم‌تر به دیگران  آسیب برسانیم. هرچه از این دنیای خاکستری که «کروناویروس» برای ما ساخته بگوییم،کم گفته‌ایم. انگار هواپیمای زندگی با شتابی فضایی در دریا سقوط کرده، و حالا باید دید تکلیف کسانی که خود را به ساحل می‌رسانند و از مرگ نجات پیدا می‌کنند، چه خواهد شد؟ از خودمان می‌پرسیم برای در امان‌ماندن از فشارهای روحی و روانیِ حاصل از مرگ و میر و دورانِ ابتلا به این بیماری منحوس چه راهکارهایی باید پیش گرفت؟ آیا درست است که نومیدانه بنشینیم، دست روی دست بگذاریم و منتظر بشویم تا موج‌های بعدی ما را غرق در شکست و ناامیدی بکند؟! ما انسان‌ها، موجودات قدرت‌مندی هستیم که توانایی تبدیل‌کردن کمبودها و محدودیت‌ها را به فرصت‌های طلایی داریم.کنفوسیوس، مشهورترین فیلسوف چین، می‌گوید:«به جای لعنت‌فرستادن به تاریکی، شمعی بیافروز!».نه تاریکیِ ذکرشده اشاره به ظلمت است و نه شمع، ابزاری‌ست که با شعله‌ای جان بگیرد و نورافشانی بکند. بلکه مقصود، بدل‌کردن بدترین شرایط به بهترین فرصت‌هایی است که می‌تواند ما را برای چند ساعت، چند روز، هفته‌ها و شاید ماه‌ها از وضعیت اسفناکی که گرفتارش شده‌ایم، نجات بدهد. چه بسا اگر این شیوه‌ها عادت هر روزه بشوند، سال‌ها نتوان آن‌ها را کنار گذاشت.یکی از‌‌‌ ثمربخش‌ترین روش‌ها برای رهایی از تنیدگیِ روح و جدایی از دنیای پر از خشم و هیاهویی که کرونا برای‌مان ایجاد کرده،«خواندن کتاب» است. تحقیقات نشان می‌دهد که شش دقیقه کتاب‌خوانی می‌تواند تا ۶۸ درصد استرس را کاهش بدهد. در حقیقت، مطالعه با ایجاد آرامش موجب کاهش دلهره می‌شود و بهتر از سایر روش‌های معمول مانند گوش‌دادن به موسیقی، پیاده‌روی یا خوردن چای بر تنش‌زدایی موثر است.اکنون که در این دنیای ناشناخته و پر از معماهای بی‌پاسخ، راهی روشن و آشکار پیش پای‌مان نهاده شده، بهتر است بدانیم برای التیام‌بخشی به زخم‌های روحی،که در قرنطینه و دوری از دوستان و از دست‌دادن عزیزان بر ما وارد شده، چه کتاب‌هایی باید بخوانیم.فهرست زیر، نام برخی کتاب‌هایی‌ست که با هدف اهمیت‌دادن به سلامت و تغذیه روح‌، بهتر است خوانده بشوند:بعضی از کتاب‌های متعدد در حوزه روان‌شناسی و انگیزشی مانند «خودت را انتخاب کن» (جیمز آلتوچر) و «اثر مرکب» (دارن هاردی).در گونه ادبیات داستانی، علمی، تخیلی، طنز،کسب موفقیت، بالابردن و حفظ عزت نفس به ترتیب کتاب‌های «سه‌تار» (داستان‌های کوتاه جلال آل‌احمد)، رمان «چشم‌هایش» (بزرگ علوی)،«علم در ادبیات علمی تخیلی» (رابرت دبلیو بلای)،«از پشت میز عدلیه؛ خاطرات طنز یک قاضی دادگستری» (امین تویسرکانی)،«موفقیت نامحدود در ۲۰ روز» (آنتونی رابینز) که آخری به شدت پیشنهاد می‌شود.تعدادی کتاب سرگرم‌کننده و آموزشی نیز برای کودکانِ سنین مختلف وجود دارد، از جمله:«بهترین فکر دنیا» (دن گاتمن)،«۱۰۱ بازی نشاط‌آور برای کودکان از تولد تا ده‌سالگی» (آلیسون بارتل).اگر بدانیم با خواندن این کتاب‌ها و مطالب مورد علاقه‌مان، چه خدمتی به پاک‌سازی روح و آرامش درون‌‌، رشد خلاقیت و ارتقای ذهن‌‌مان کرده‌ایم، هرگز روزی را بی‌مطالعه به شب نمی‌رسانیم. خواندن کتاب در سکوت شبانه لذت خاص خود را دارد.گویی دوستی مهربان دست روی شانه‌های‌تان بگذارد و شما را عاری از هرگونه تنش و مرور افکار منفی بکند.کتاب خوب مانند مادری دل‌سوز، بی‌چشم‌داشت، جهان واژگانش را به سوی مغز و روان شما سرازیر می‌کند و در نهایت، از شما انسانی به مراتب موفق‌تر و آگاه‌تر با آرامش روحی بالاتر می‌سازد.https://zahra-alizadeh.ir/</description>
                <category>زهرا علیزاده</category>
                <author>زهرا علیزاده</author>
                <pubDate>Tue, 21 Sep 2021 01:24:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« سنگ‌های داغ »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54029278/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-yczqtaafclw0</link>
                <description>قلادهٔ سگ را باز کرد. سگ مثل گلولهٔ آتش به طرف مرد حمله کرد. بابک دیوانه‌وار فریاد می‌کشید: « بدو تندتر. تندتر. بگیرش! یالا تیکه‌پاره‌ش کن! » سفیدیِ چشمانش از نفرت، به رنگ خون بود. انعکاسِ خنده‌های شیطانی‌اش در خرابه پیچیده بود. سگ با وحشی‌گری هرچه تمام‌تر، روی مرد پرید. زمین افتاد. ناله‌هایش پر از التماس بود. از زیر کیسهٔ روی سرش، قامت نامردِ رفیق چند ساله‌اش را دید. درد تمام عصب‌های مغزش را می‌سوزاند. سگ، روح و جسم مرد را لای دندان‌هایش به بازی گرفته بود. جلوتر آمد. در میان جدال تن به تنِ آن دو، لگدی به شکم مرد زد. لب‌هایش می‌لرزید. دوباره زد. محکم‌تر. فریاد کشید: « گفته بودم، می‌کشمت. گفته بودم، به دست‌و‌پای من نپیچ. لعنتی گفتم یا نگفتم؟ » منتظر جواب نشد. بابک کوه نفرتش را بر جانِ بی‌رمق صادق خُرد می‌کرد. سگ هم می‌دریدش. میان سوز زخم و خون، خودش را می‌دید، که در برابر بابک ایستاده بود. نخواسته بود، با او بماند. روزهای آخر دوستی‌شان به تلخیِ زهر، از ذهنش گذشت.شب گذشته، تولد بابک بود‌. قرار گذاشته بودند، بعد از تمام شدنِ جشن، هر کس راه خودش را برود. رفاقتشان برمی‌گشت به دوران راهنمایی. وقتی کامیون باربری پیچید توی کوچه‌ای که صادق و دوستانش فوتبال بازی می‌کردند. از آن روز شدند همسایه. خانه‌شان روبروی هم بود. بابک تنها پسر خانواده بود. خودخواه و مغرور. موهای خرمایی روشن داشت. چشمان درشت و عسلی. لاغراندام بود و استخوانی. در مقابل، صادق فرزند سوم بود. و دو خواهر بزرگتر و یک برادر کوچک‌تر داشت. چشم‌ و ابروی مشکی داشت و خیلی بلند قد نبود. کمی هم پُرتر از همکلاسی‌هایش بود. وقتی برای اولین بار در صف نانواییِ محل همدیگر را دیدند، و دست‌هایشان را به گرمیِ سنگ‌های توی تنور فشردند، هیچ‌کس باور نمی‌کرد، روزی دوستی‌شان، قندیل‌های زمستانی را روسفید کند. و شیطان را در خرابه‌های اطرافِ شهر، به زانو درآورد.+ « سلام من صادقم »‌- « سلام منم بابکم »+ « چند روز پیش تو کوچه‌مون دیدمت وقتی اثاث آوردید. می‌خواستم بیام کمکت کنم خجالت کشیدم، راستش،،،اوووم،، ،کلا یکم خجالتیم. راستی چی شد اومدین اینجا؟» بابک لبخندی زد و گفت:« منم اون‌ روز دیدمت دنبال توپ می‌دویدی. خودمون عجب گلی هم زدی.» کمی مکث کرد و ادامه داد: «خب اینجا به محل کار بابام نزدیکتر بود. من دوم راهنماییم. تو چندمی؟»– «اِ، منم دومم مثل خودت. »کمی خنده قاطیِ حرف‌هایش کرد و ادامه داد:«حالا دَرسِت چطوره؟ شاگرد اولی یا نه؟! »« هی بدک نیستم ولی خیلی خوبم نیستم. راستش خیلی اهل درس مرس نیستم.»گازی به نان سنگکِ در دستش زد و گفت:« به‌خاطر  مامان بابام می‌خونم. از درس و مدرسه فراریم. »تا برسند خانه، نیمی از نان سنگکِ‌شان را خورده بودند. از روزی‌ که دوستی‌شان شروع شد، دیگر هیچ‌کس آن دو را بدون هم ندید. بعضی روزها دعوایشان می‌شد. ولی به شب نرسیده، چندین بار در خانه‌هایشان به روی هم باز و بسته می‌شد. در نهایت با کوتاه آمدن صادق و خوردن یک بستنی، دوستی‌شان شیرین‌تر می‌شد.دوران دبیرستان که تمام شد، آن‌قدر به‌هم وابسته شده بودند، که تصمیم گرفتند یا با هم وارد یک دانشگاه شوند، یا کلاً قید درس و مدرک را بزنند…سگ بی‌امان، در حال دریدن گوشت و پوستش بود. صادق غرق در درد و خون، التماس می‌کرد. دیگر رمق نداشت. با صدایی که گویی از دورترین نقطهٔ شروع دوستی‌شان در می‌آمد، گفت: « بابک منو نکش! آخه نامرد من بهترین رفیقتم. چت شده لعنتی؟ » با صدای گرفته‌ای که بوی زجر و خون می‌داد، ادامه داد: « من نمی‌خواستم لوت بدم. باور کن. فقط می‌خواستم بترسونمت. من‌و ببین! من صادقم‌ رفیق چند سالت نامرررد! »بابک دستی به سر سگش کشید. گفت: « برو عقب. بشین.»سگ با غرغرهای وحشیانه از صادق دور شد.بابک روبرویش نشست. چوبی که در دست داشت، را زیر چانهٔ دوستش گذاشت و سرش را کمی بالا آورد. صورتش را نزدیک سر صادق کرد. دنیایی از نفرتِ شیطانی‌اش را توی چشم‌های مظلومش ریخت و گفت:« نگفته بودم با من درنیفت!! گفته بودم یا من یا مرگ! »سال سوم دانشگاه که بودند، صادق متوجه تغییر رفتارهای بابک می‌شود. لباس پوشیدنش، مدل موهایش، خالکوبی‌های عجیب‌وغریب روی دست‌هایش، حتی نحوهٔ حرف زدن و نگاه‌هایش خبر از اتفاقی شوم  می‌داد. بابک را با آدم‌های جدیدی می‌دید که رفتار و پوشش عادی نداشتند. چند بار دربارهٔ تغییرات ظاهری و رفتاری از بابک پرسیده بود، اما هر دفعه به بهانه‌ای از جواب دادن طفره رفته بود. یک روز که از دانشگاه برمی‌گشتند، تصمیم گرفت با صادق حرف بزند.پُکی به سیگار زد و دودش را از پنجره ماشین بیرون داد.+ « ببین صادق تو بهترین رفیق منی، از همه چیز من خبر داری. راستش یه چیزایی شده که،،،اووووم،،، می‌خوام، بهت بگم.»صادق نگاه کنجکاوانه‌ای به رفیقش کرد و گفت: « کم سیگار بکش! چت شده تو کلا خیلی عجیب شدی. خودم متوجه تغییر رفتارت شده بودم. چندبارم پرسیدم جواب ندادی‌. خب حالا بگو ببینم چه مرگته! »سیگار روشن را از پنجرهٔ ماشین بیرون انداخت. در آینهٔ ماشین نگاهی به چهره‌اش کرد. انگشتانش را لای موهایش تابی داد. ماشین را کنار زد و رو به صادق گفت: « دیگه نمی‌خوام بیام دانشگاه. درس به چه درد می‌خوره تا الانم خودم‌و علاف کردم. »-« خب مبارکمون باشه. بازی جدیدته بابک! جواب مامان بابات‌و چی می‌دی؟ چرا مثل آدم نمی‌تونی زندگی کنی؟»+ « هه! آدم؟؟ از این به بعد مثل آدم زندگی کردن‌و نشونشون می‌دم!»-« من‌که نمی‌فهمم از چی حرف می‌زنی؟ ولی قبلنم بهت گفتم. بازم می‌گم » کمی صورتش را به بابک نزدیک‌تر کرد و با لحن قاطعانه‌ای ادامه داد: « رفته باشی تو کار خلاف من نیستم. دور من‌و باید تا آخر عمرت خط بکشی!»بابک خیره به خیابان، مطمئن‌تر از همیشه گفت: « من چند ماهِ که …»صادق فریاد کشید: « خدای من! تو چکار کردی بابک؟ وااای باورم نمی‌شه. باید حدس می‌زدم. تو خیلی عوض شدی. ببین پسررر تا دیرتر از این نشده به خودت بیا! می‌فهمی؟ به خودت بیا! اگر نه… برای همیشه خدافظ رفیق. گفته بودم که خلاف کنی نیستم.» منتظر جواب نشد. فریادهای صادق و بعد از آن، صدای کوبیده شدن در ماشین هم قلب بابک را تکان نداد.دست‌های خونیِ رفیق قدیمی‌اش را گرفته بود. روی زمین می‌کشیدش. در میانهٔ خرابه رهایش کرد‌. سگ منتظر بود با کوچکترین اشارهٔ شیطان‌پرست نامرد دوباره به جان بی‌رمق مرد بیفتد.بالای سرش ایستاد. عربده کشید:+« دو دقیقه وقت داری بگی چرا می‌خواستی من‌و لو بدی. همون دیشب که تو تولد بی‌هوشت کردم، می‌تونستم بی‌صدا بکشمت؛ نکشتمت. چون خواستم یه فرصت دیگه بهت بدم که حرف بزنی و بگی برای چی داشتی می‌رفتی پیش پلیس؟؟»سوز هوا مه می‌شد و موقع خارج شدن از دهانشان در فضای سرد خرابه گم می‌شد. جز سکوت چیزی شنیده نمی‌شد. تنها صدای ریزش خاک‌ریزه‌هایی بود، که سگ بابک بازیشان می‌داد. پرتوهای نور خورشید از شکاف‌های ویرانه به داخل می‌تابید. شاید گرمای آفتاب،  آخرین امید رهایی از روح شیطان در دل صادق را زنده می‌کرد.با لگد محکمی که به کمرش خورد، اشعه‌های روشنایی از جلوی چشمانش محو شدند. آنچه می‌دید، تاریکی مطلق بود. مقابلش نارفیقی بود، که حالا رفیق اهریمن شده و وارد فرقهٔ شیطان‌پرستی شده بود. و هرچه به او اصرار کرده بود حاضر نشده بود مانند دوستان دیگرش به گروه او بپیوندد. مجازاتش شده بود، زجر و شکنجه و خون…آخرین نگاهش به شراره‌های آتشینِ چشم‌های بابک گره خورد. صدایش می‌لرزید. جای دندان‌های سگ هار روی گوشت تنش، تا مغز استخوانش را می‌سوزاند. با صدای گرفته‌ای گفت:« بابک! من واقعاً نمی‌خواستم لوت بدم. بین بچه‌ها این‌و گفتم، شاید تو بترسی و به خودت بیای. من هر کاری کردم از این راهی که توش افتادی برتگردونم، اما تو…»+« دیگه دیر شده باید با من می‌موندی، خدای من، شیطان بزرگ امر کرده تو رو بسوزونم شاید بخشیده بشی!…»بوی تند بنزین روزنه‌های امید را در خرابه‌ای، دور از شهر کور کرده بود. مرد، جان نیمه‌جانش را روی زمین می‌کشید. دیگر عوعوی گوشخراش سگ آزارش نمی‌داد. فقط می‌خواست زنده بماند. التماس می‌کرد و سینه‌خیز، خودش را به طرف نوری که از ورودیِ خرابه می‌تابید، می‌کشید.+« به جهنم من خوش آمدی! به آتش من سلام کن! به شیطان سلام کن! »فندک را مقابل چشمان صادق روشن کرد‌‌ و به جانش انداخت…آن طرف‌تر از جانِ شعله‌ور صادق، دو پسربچه کنار هم ایستاده‌اند. نان‌های سنگک در تنور، خشخاشی می‌شوند. گاز می‌زنند و می‌خندند. قهقهه‌‌هاشان گوش فلک را کر کرده است.خورشید پرتوهایش را جمع کرده بود. جسم سوخته و دریدهٔ صادق همدم خرابهٔ تاریک بود.صدای زنگولهٔ گوسفندانی در اطراف قتلگاه صادق، شنیده می‌شد. سگ نگهبان واق‌واق‌کنان از خرابه خارج شد‌. و توجه چوپان گلّه را به آن‌جا جلب می‌کرد. چوپان باعجله خودش را به ویرانه رساند. از ترس درجا میخکوب شد. تنی سوخته و روحی گمگشته را دید که نمی‌دانست چند روز است که در آن‌جا رها شده است.وقت گرگ و میش بود. مردی را کشان کشان از سلول انفرادی بیرون آوردند. آخرین نفس‌هایش زندگی را صدا می‌زد. « به من رحم کنین. به من فرصت بدین…» اما هیچ ردی از زندگی نه در پشت‌سر می‌بیند و نه در مقابلش. حتی دمپایی‌هایش هم او را همراهی نکردند. پاهایش را به زور روی پله‌ها گذاشت. آخرین حرف‌هایش به صادق در سرش می‌پیچد؛ « به جهنم من خوش آمدی! به آتش من سلام کن! به شیطان سلام کن! »بابک در هاله‌ای از جنس طناب، پدرومادری را می‌دید که در آن چند ماه، به اندازهٔ یک عمر کمرشان خم شده بود. موی سرشان همچون برفِ نشسته بر زمین، سفید بود. آنچه آخرین لحظات می‌شنید صدای مویه‌های مادر بود و نفرین‌های پدر.در غروب یخبندان زمستانی سرد، روح شیطانیِ مردی فریب‌خورده را دار زدند.✍?زهراعلیزاده</description>
                <category>زهرا علیزاده</category>
                <author>زهرا علیزاده</author>
                <pubDate>Sun, 22 Aug 2021 18:10:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« ایستگاه آخر »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54029278/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-pkykyccbkesr</link>
                <description>سوار آسانسور که می‌شوم فضایی تاریک مرا در خود می‌بلعد. یک نفر دیگر هم در گوشه‌ای از تاریکیِ آسانسور ایستاده است. لباس‌های رنگی برّاقی به تن دارد. سکوتش توجه مرا جلب می‌کند‌. کمی می‌ترسم. اما دلم قرص می‌شود، که خوف تنهایی در ارتفاع را با دختر جوان به مقصد می‌رسانم. آسانسور با صدای غژغژ ترسناکی حرکت می‌کند. چشمانم از وحشت گرد می‌شود. کشیدگی رگ‌های مغزم را حس می‌کنم.  سرم گیج می‌رود و حالت تهوع می‌گیرم.  آسانسور به سرعت جت رو به بالا حرکت می‌کند‌. نکند مقصد ما فضاست؟!! یا سوار موشک شدم و بی‌خبرم. همسفرم همان‌جا ایستاده و تکان نمی‌‌خورد. گاهی زیر چشمی نگاهم می‌کند‌. هنوز تهوع دارم. کجا می‌رویم؟؟!! چرا همه چیز اینقدر عجیب است؟ حتی کلید طبقات آسانسور روشن نیستند. عرق سردی تمام تنم را  پوشانده است. نگاه پر از سؤالم به چشم‌های خیرهٔ دختر گره خورد. به خودم جرأت می‌دهم. در حالیکه لکنت زبان گرفته‌ام، می‌پرسم:« ب،ب ب،ببخشید شُ، شُ، شُ، شما خوبین؟!!   م، م، م، من یکم،،، یکم که نه خیلی ترسیدم. این آسانسور خرابه؟؟؟» فقط نگاهم می‌کند‌. ناگهان مثل یک بادکنک به بالا می‌رود و به سقف می‌چسبد. فریاد می‌کشم. اما او چیزی نمی‌گوید.انگار اختیاری ندارد. نکند مرده است و این روحش است که مرا همراهی می‌کند. دوباره بالا را نگاه می‌کنم. چسبیده به سقف آینه‌ای آسانسور. حالا دخترهای جوان زیادی از بالا نگاهم می‌کنند. تکه‌های رنگی، سقف را پوشانده‌اند. جیغ و داد می‌کنم. آسانسور با شتاب بیشتری این بار به پایین می‌رود. « خدای من! دارد سقوط می‌کند.» دخترها با چشم‌های خونین به سمتم می‌آیند و دست‌هایشان را به سمتم دراز می‌کنند‌. صداهای عجیب و غریب فضای تاریک آسانسور را پر کرده است. گوشه‌ای می‌نشینم. دست‌هایم را جلوی صورتم می‌گذارم. مثل بچه آهویی که دست گله‌ای از کفتارها گرفتار شده، تنهایم. ترسیده‌ام. از شکاف بین انگشتانم در میان تاریکی، رنگها را می‌بینم که نزدیکم می‌شوند‌. فریاد می‌کشم؛ « چی می‌خواید از جونم. برید. دور شید لعنتیااا، چی می‌خواید!!!؟؟؟ مامان!!! مامان !!!! » « دخترم پاشوووو پاشوووو داری خواب می‌بینی. دختر قشنگم بیدارشوووو. چقد بگم شب غذای سنگین نخور!!!! پاشوووو نگار پاشوووو!!»چشم‌هایم را که باز کردم، هنوز حس می‌کردم در حال سقوطم و بین ارواح سرگردان رنگی اسیرم.آغوش مادرم آرام‌ترین و آخرین ایستگاهی بود که به آن پناه بردم. https://zahra-alizadeh.ir/ ✍?زهراعلیزاده</description>
                <category>زهرا علیزاده</category>
                <author>زهرا علیزاده</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 10:43:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« پرنسسِ نیل »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54029278/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%B3%D9%90-%D9%86%DB%8C%D9%84-wxp9cpggxeir</link>
                <description>آرتمیس دختری بود دوازده ساله، که همیشه در ذهنش دنبال سرزمین جادویی می‌گشت و دلش می‌خواست قهرمان افسانه‌ای در سرزمینی کنار رود نیل باشد. عصر روز   زمستانی سرد، مدادرنگی‌هایش را روی کاغذ نقاشی ولو کرد، و شروع کرد به کشیدن...صبح که از غار بیرون آمد، آنچه را می‌دید باور نمی‌کرد. موجودی شده بود عجیب‌الخلقه. دست و پاهایی داشت، که میان انگشتانشان پرده‌ای طلایی بود. قدش مثل زرافه، دراز بود. هر غذایی اراده می‌کرد، جلویش ظاهر می‌شد‌. گیج و مبهوت به راه افتاد.  ظاهر جدیدش را باور نداشت، ولی وقتی نزدیک نیل رسید، خودش را در آب نگاه کرد. چشمانی به بزرگی چشمان آهو، پوزه‌ای به ظریفیِ صورت گربه‌ای ملوس و دلربا، و موهایی به سیاهی و بلندیِ یال اسب وحشی داشت. با خودش گفت: «چرا این‌طوری شدم؟؟؟!!!! حتما به خاطر خوردنِ آن کلاغ نگون‌بخت به این روز افتادم.» البته بدش هم نیامده بود. یک جور عجیبی احساس قدرت می‌کرد. کنار نیل پُر بود از کاه‌های نرم و طلایی. همان‌طور که پاهایش در کا‌ه‌ها فرو می‌رفت، چیز نرمی را زیرشان حس کرد. کمی ترسید و عقب‌عقب رفت. ناگهان یک اختاپوس عظیم‌الجثه در مقابلش ظاهر شد‌. با چشمان از حدقه بیرون زده او را نگاه می‌کرد. از عصبانیت یکپارچه قرمز شده بود. آرتمیس در برابرش یک هشت‌پای قرمزِ وحشی را می‌دید که هر آن می‌توانست، او را یک لقمه کند. باید رؤیای قهرمانی‌اش را به واقعیت می‌رساند. او حالا در سرزمین عجیبی بود با ظاهری سحرانگیز و قدرتی ماورائی!!! در کنار نیل. همه چیز برای یک مبارزهٔ تن به تن آماده بود. فریاد کشید: « من قهرمان این سرزمینم. » دستانش را که بالا برد، دو شمشیر براق و برّان، در آن‌ها جای گرفت. پرده‌های طلایی بین انگشتانش ناگهان محو شدند. اختاپوس دهانش را باز کرد و به طرف او حمله ور شد. کاه‌ها در هوا پخش می‌شدند. و مانع دیدِ آرتمیس می‌شدند. بالا پرید. شمشیر‌ها را در هوا می‌چرخاند و بر پیکرهٔ اختاپوس وارد می‌کرد. هشت‌پای غول‌پیکر هم مثل یک مار سمی و خشمگین که زخمی هم شده، دورش می‌پیچید. می‌خواست آرتمیس را بین بازوهایش بگیرد‌. آنقدر فشارش دهد تا بمیرد. مثل شیر و کفتار به جان هم افتاده بودند. آرتمیس با ضربات پی در پی، شمشیرهای زهرآلود را بر بازوهای اختاپوس وارد می‌کرد. یکی‌یکی روی زمین می‌افتادند و بین کاه‌ها محو می‌شدند. در ضربهٔ آخر سر اختاپوس را از تنش جدا کرد. فریاد پیروزمندانه‌ای سر داد. همهٔ پری‌های دریایی، ماهی‌های پرنده، و موجودات عجیب رود نیل به تماشای این نبرد بزرگ آمده بودند. و او را تشویق می‌کردند. آرتمیس سرفراز از این جنگ دست‌ها را بالا برد. فریاد کشید:« من ملکهٔ این سرزمینم! من پرنسس رود نیلم!…» شمشیرها غیب شدند. پردهٔ دست وپاهایش برگشت. آرتمیس در کنار نیل، مغرورانه، شروع به قدم زدن کرد، که ناگهان در جلو و پشتش کاه‌ها شروع به پرواز کردند. ترس تمام وجودش را گرفت. در بین کاه‌ها بازوهای اختاپوس را می‌دید که هر کدام تبدیل به هشت‌پای غول‌پیکری شده‌اند و به سمتش هجوم می‌آورند. آرتمیس راهی جز پریدن در نیل نداشت. حالا فهمیده بود که چرا دست و پایش مثل مرغابی پرده داشت. تمام رود را شنا کرد. پیش خودش فکر می‌کرد؛« شاید آن طرف نیل، سرزمینی باشد که من به دنبالش می‌گردم…»✍?زهراعلیزاده</description>
                <category>زهرا علیزاده</category>
                <author>زهرا علیزاده</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 12:08:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« عشق سیاه »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54029278/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-q3vfv6juaybm</link>
                <description>اواسط ماهِ اکتبر بود. ابرهای سیاه و پراکنده، پهنای آسمانِ شهرِ لندن را پوشانده بودند. دختر جوانِ بیست‌و‌سه ساله‌ای با بارانیِ قرمز، چکمه‌های مشکی‌ای که تا زانوهایش بود و چتری در دست، جلوی کافی شاپِ ریلکس( آرام) ایستاده بود. نگاهش را از خیابان روبروی کافی‌شاپ برنمی‌داشت. نفسش را که بیرون می‌داد، بخارِ دهانش مه می‌شد و مثل رویاهای دورش در هوا محو می‌شدند. هر چند دقیقه یک بار رعد و برقِ خشنی دلِ نازکِ کاترین را به لرزه می‌انداخت. کاترین مثل پرنده‌ای که به تازگی از جفت، جدایش کرده باشند دلتنگ بود و بی‌قرار. دوهفته‌ای می‌شد که هَری را ندیده بود. فقط توانسته بود دو بار تلفنی صدایش را بشنود. هری در آخرین تماس از کاترین خواسته بود، تنها و بدونِ این‌که کسی از قرارشان باخبر شود، در کافی‌شاپ دیداری داشته باشند. همان کافه‌ای که برای اولین بار نگاهشان به‌هم گره خورده بود. پاتوقِ عاشقیِ‌شان بود. حدودِ دو سال از آشنایی‌شان می‌گذشت. دل توی دلش نبود. با خودش گفت: “حتما هری می‌خواد سوپرایزم کنه و با یک حرکت عجیب و غریب ازم خواستگاری کنه. خب بهتره بهش فکر نکنم و حسابی غافلگیر بشم.” برای آخرین بار به خیابانی که همیشه هری از آن جا می‌آمد نگاه کرد. آدمهای زیادی بودند. ولی هری نبود. به سمت کافه برگشت. قلبش هُرّی ریخت. هری پشتش ایستاده بود. خیره در چشم‌هایش. کاترین با دستپاچگی گفت: “وای هری ترسیدم. تو از کدوم طرف اومدی؟” هری نگاه عاشقانه‌اش را توی چشم‌های عسلی کاترین ریخت و گفت: “از طرفِ قلبم”. کاترین لبخندی زد. گفت: “سردمه بریم تو؟” کافه مثل تمام لحظه‌های تنهاییِ کاترین و هری، غرقِ در سکوت بود. کمی تاریک، اما مثل همیشه رمانتیک. موسیقیِ آرام و کلاسیکی که خاطرات کاترین و هری را زنده می‌کرد، فضای کافه را عاشقانه‌ترکرده بود. نورهای رنگارنگ، که طیفِ زیبایشان کافی‌شاپ را آمادهٔ یک دیدارِ باشکوه کرده بود. چند زن و مردِ دیگر با کمی فاصله از هم روی صندلی‌های نسکافه‌ای کافه نشسته بودند. هری و کاترین روبروی هم نشستند. دست‌های هم را طوری گرفته بودند، انگار اولین دیدارشان بود. هری گفت: “خیلی منتظرم موندی؟” کاترین جواب داد: “مهم نیست عزیزم. قهوه رو سفارش بده که دلم لک زده برای خوردن یه نوشیدنیِ دو نفره”. چند دقیقه بعد پیشخدمت کنارِ میزِ هری و کاترین آمد. گفت:” به‌به رومئو وژولیت. چند وقتی نبودید آقای جانسون.” هری نگاهی به پیشخدمت کرد و گفت: ” جَک، چطوری پسر؟ دو تا قهوهٔ اسپرسو بیار. مثل همیشه.” کاترین احساس می‌کرد، هری آن هریِ همیشگی نیست. ساکت بود و کمی دستپاچه. انگار چیزی از او پنهان می‌کرد. همانطور که فنجان قهوه را به دهانش نزدیک می‌کرد پرسید:” هری چیزی شده؟” هری جوابی نداد. چشم از کاترین برنمی‌داشت. کاترین با تعجب پرسید:” نمی‌خوای بگی برای چی این‌طور مرموزانه با من قرار گذاشتی؟” هری فنجان قهوه را سرکشید. نگاه عمیقی به کاترین انداخت. روبرویش دختری را می‌دید باموهای لَختِ طلایی، چشمانی زیباوروشن، بینی و دهانی کوچک. همه این‌ها ترکیبی بودند که هری دیوانه‌وار دوستش داشت. دستش را روی صورت کاترین گذاشت و گفت: کاترین! “تو رو که می‌بینم اکسیژن خونم بیشتر میشه”. خیلی دلم برات تنگ شده بود. کاترین لبخندی زد. دستش را روی دست هری گذاشت و گفت: “هری وقتی روبروت می شینم و زُل می‌زنم توی چشمات انگار دنیا می‌ایسته. فقط من هستم و تو می دونی چقدر دوسِت دارم؟” هری دستِ کاترین را به سمت لبهایش برد و بوسید. یک ندای درونی به کاترین می گفت: امروز هری مثل همیشه نیست. هری که دستِ کاترین را به صورتش چسبانده بود. گفت: “کاترین، سرگردان و خسته‌َم. انگار از دوطرف منگنه شدم”. کاترین که واقعاً از رفتارِ هری مات و مبهوت بود، گفت: “هری تو چته؟ چرا واضح‌تر حرف نمیزنی؟ داری نگرانم می‌کنی”. هری جواب داد: “یه قهوه دیگه می‌خوری؟” کاترین سرش را تکان داد و گفت: “منتظرم علت قرارِ امروزمون‌و بشنوم. صادقانه باهام حرف بزن”. هری گفت: ” کاترین خودت می‌دونی که خیلی دوسِت دارم. ولی باید…” کمی مکث کرد. ادامه داد: ” باید یه مدتی مسافرت برم نپرس کجا؟ نپرس تا کی؟ می‌دونم ازم دلخور می‌شی ولی باور کن چاره‌ای ندارم. خیلی فکر کردم”. کاترین سکوت کرده بود. توی شوک بود. هری ادامه داد: ” عزیزم سعی کن درکم کنی می دونم که…” کاترین دستش را که مثلِ مرده‌ای یخ کرده بود، از دستِ هری بیرون کشید. حرف هری را قطع کرد و گفت: ” تو که می‌خواستی بری، چرا ازم خواستی بیام من فکر کردم تو…” دیگر نتوانست ادامه دهد و گریه امانش نداد.انگار بهشتش، یک‌باره پاییز شد. کیفش را از روی میز برداشت، برود. هری گفت: “تو فکر می‌کنی گفتن این حرفها برای من آسونه؟ دلم برات تنگ میشه ولی باید برم. تو هیچی از من نمی‌دونی.” کاترین که خودش را در بلندترین نقطهٔ پرتگاهِ جدایی می‌دید، با عصبانیت فریاد کشید: ” خب بگو تا بدونم. بگو تا بشناسمت.” با صدای لرزان ادامه داد: “دیگه دنبالم نگرد”. هری سکوت کرده بود. فقط کاترین را نگاه می کرد. کاترین ادامه داد:“خیال می‌کردم امروز روزِ آخرِ انتظارمه اما تو با وقاحتِ تمام توی چشمام زل زدی و می گی، می‌خوای بری؟ حتی نمی‌گی کجا و چرا؟ مگه من بازیچهٔ توأم هَری؟” نگاهِ چندنفری که توی کافی‌شاپ بودند به سمتِ هری و کاترین برگشت. هری از روی صندلی بلند شد. جک به سمت آنها رفت. گفت: “آقای جانسون، مشکلی پیش اومده؟” هری چیزی نگفت. پول قهوه را روی میز گذاشت و به سمت کاترین رفت. کاترین بیرون از کافی‌شاپ، کنار خیابان ایستاده بود. چترِ چهارخانهٔ مشکی-قرمزش را بالای سرش گرفته بود. دلتنگی‌هایش با، بارشِ باران پررنگ‌تر شد. به این فکر می‌کرد که دوسال خودم را بازی دادم. به هر چی که گفت گوش کردم. فرصت‌هامو از دست دادم. وحالا…هری خودش را به کاترین رساند. هر دو روبروی هم زیر چتر ایستاده بودند. باران تندتر می‌بارید. هری بازوی کاترین را گرفت. با صدای گرفته‌ای که انگار از تهِ بغضِ گیر کرده توی گلویش بیرون می‌آمد، گفت: “کاترین از من متنفر نشو! می‌خوای بری برو ولی ازم نخواه رفتنم‌و توضیح بدم. من…” کاترین نگذاشت هری حرفش را تمام کند. دستش را روی دهانِ او گذاشت. اشک پهنای صورتش را گرفته بود، تمام غمِ توی چشم‌هایش را توی نگاه مضطرب هری ریخت و گفت: ” هری هیچی نگو دیگه یک کلمه هم نمی‌خوام بشنوم، دیگه نمی‌خوام ببینمت، دیگه تموم شد”. هری کمتر وقتی، به آن درماندگی بود. ولی تصمیمش را گرفته بود. سرش را پایین انداخت بود. آرام گفت: ” منو ببخش کاترین، منو ببخش”. هری در بهت و ناباوری دور شدن عشقش را تماشا می‌کرد. خواستهٔ خودش بود. کاترین در امتداد خیابانی که همیشه آمدن هری را انتظار می‌کشید، میان باران و مه، بین جمعیت گم شد. یک ماه از آخرین دیدار هری و کاترین گذشت. کاترین روزهای بسیار سخت و زجرآوری را پشت سر می‌گذاشت. ماهِ دسامبر بود. صبحِ روزِ یکشنبه‌ای سرد، کاترین بی‌رمق و بی‌حوصله روی کاناپه دراز کشیده بود. حالِ آدمی را داشت که تهِ درّه پرت شده باشد، ولی مجبورش کرده‌اند، خودش را به‌زور بالا بکشد. سنگینیِ دوری از هری روی دلش مانده بود. به سختی بلند شد. به آشپزخانه رفت تا قهوه‌ای دم کند. مجریِ اخبار مثل همیشه از سیر تا پیاز اتفاقاتِ روز را می‌خواند. قهوه‌ای در فنجان ریخت و کمی شکر به آن اضافه کرد تا شاید شیرینی‌اش تلخیِ دهانش را بشوید.مجری اخبار: « به خبرِ فوری‌ای که هم اکنون به دستمان رسید توجه کنید. حمله انتحاری به کلیسای”سنت بل” که منجر به کشته شدن تعدادی از هموطنانی که مشغولِ مراسمِ دعا بودند، شده و خسارات زیادی به بار آورده است. مهاجمان که چهار نفر بودند، قبل از انجام عملیات انتحاری، در فیلمی کوتاه مسوولیت این حمله را پذیرفته‌اند. هنوز مشخص نشده است که انگیزه اصلیِ این حمله چه بوده است. پلیس در حالِ پیگیری هرچه سریعترِ این حمله تروریستی است. » کاترین با شنیدن صدای آشنایی به سمت تلویزیون برگشت. چه می‌دید؟ فنجان قهوه از دستش افتاد. چند تکه شد. مانند قلبش. سرش گیج رفت. چشمانِ آبیِ هری را حتی پشت نقاب هم می‌شناخت و صدایش را. چه می گفت؟ با افتخار از عملیاتِ غیرِ انسانی‌ای حرف می‌زد، که قرار است با دوستانش انجام دهند. ” من هری جانسون به همراهِ دوستانم امروز شادمانیم. بهشت در انتظار ماست. به امید پیروزی، به امیدِ فتحِ دنیا”. پرچم سیاهی که در دستشان بود را بالای سرشان می‌چرخاندند. “آه هری آه چی می‌شنوم؟ چی می‌بینم؟ آه هری چطور تونستی با من اینکارو بکنی؟ اخه چطور تونستی؟، مگه عاشقم نبودی؟ مگه دیوونم نبودی؟ مگه….” کاترین دیگر نه چیزی می‌دید و نه صدایی می‌شنید. کر و لال شده بود. مثل دیوانه‌ها زجّه میزد و گریه می‌کرد. فرو ریخت. مثل آدمی که یک زمین‌لرزهٔ هشت ریشتری تمامِ دیوارهای دنیا را رویش آوار کرده باشد. حالا به اندازه ابدیّت از هری فاصله داشت. حس غریبی بین عشق و نفرت قلبش را تسخیر کرده بود.?زهراعلیزاده</description>
                <category>زهرا علیزاده</category>
                <author>زهرا علیزاده</author>
                <pubDate>Mon, 02 Aug 2021 23:30:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« جان دوباره‌‌ »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54029278/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-dzcigviogqwl</link>
                <description>&quot;داستان کوتاه در قالب نامه&quot;صابر عزیزم، سلاماز به خواب رفتنت دو روز گذشته، اما برای من دو قرن است که نیستی. می‌دانم برمی‌گردی. در این دو روز نتوانستم برایت بنویسم. چون نبودنت را باور نکرده بودم. حالا هم خیال نکن باورش کردم. فقط می‌خواهم تا زمانی‌که چشم‌هایت را باز کنی، هر روز از خودم و پرستوی زیبایمان برایت بگویم. تا بعد از برگشتت به خانه بیشتر قدردان هم باشیم. دخترمان برایت بی‌تابی می‌کند. گفته‌ام بابا به سفر رفته و به‌زودی برمی‌گردد. نگران نباش! امروز پلیس می‌گفت:« دوربین‌ها را چک کرده‌اند و به سرنخ‌هایی رسیده‌اند.» دو روز پیش را یادت هست؟ شب قبل از حادثه دوباره دعوایمان شد. چشم‌های گریان و حال پریشان پرستوی چهار ساله‌‌مان را یادت می‌آید؟ از صدای فریادهای من و تو بیدار شد. موهای فر و خرمایی‌اش روی شانه‌های ظریفش افشان شده بود. توی چارچوب در ایستاده بود. آرام گریه می‌کرد. گفت‌: « مامان بیا پیشم بخواب. من می‌ترسم. » تو رفتی و بغلش کردی و گفتی: « چیزی نیست دخترم. خواب بد دیدی.» تو او را میان دست‌هایت پناه دادی. آرامش کردی و دلسوزانه برایش لالایی خواندی تا بخوابد. می‌دانی امروز پرستو چه می‌گفت؟ وقتی چشم‌های باد کرده‌ام را دید، محکم بغلم کرد. و گفت: «می‌دونم مامان تو هم مثل من دلت برای بابایی تنگ شده. برای همین گریه کردی.» با دست‌های کوچکش اشک‌های روی گونه‌هایم را پاک می‌کرد. و می‌گفت: « مامان گریه نکن. بابایی میاد. دیشب توی خواب بهم گفت دختر خوشگلم ده تا بخوابی میام.» می‌بینی صابرجان! دخترت چه خانمی شده! انگار چندین سال است که رفته‌ای. حالا کنارم خوابیده. تو هم خوابیدی. من بیدارم. پریشانم. انگار توی دلم رخت می‌شورند. صابر جان! به اندازهٔ معنای نامت از خدا صبر خواسته‌ام. مدام از خودم می‌پرسم، حتماً باید از هم دور می‌شدیم تا نگرانت شوم؟ تا دلتنگت شوم؟ تو را به خدا برگرد! می‌دانم نامه‌هایم را یک روز که آمدی و خوب شدی، توی گوشی‌ات می‌بینی. می‌خوانی. حتماً جوابم را بده. من و تو خیلی وقت است، با هم حرف نزده‌ایم. دردودل نکرده‌ایم. هر دویمان خسته بودیم. تو خستهٔ کار و من خستهٔ تنهایی. دلم نمی‌خواست استراحت کردنت هم مثل اضافه‌کاری‌هایت، اجباری باشد، اما شد. چه می‌شود کرد. کمی که خستگی‌‌ات درآمد، برگرد. اشک‌هایم گواهِ دوست‌داشتنت هست. قبول دارم دیر گفتم، دوستت دارم. همیشه دوست داشتمت. بیا قول بدهیم، به خانه که آمدی، از عشق بیشتر بگوییم. من و پرستو منتظرت هستیم. تو دلواپس نباش. حواسم به فرشتهٔ کوچک‌مان هست.دوستت دارم.شبت به‌خیر. همراه همیشگی‌ام.سه‌‌شنبه: ۹۸/۸/۲۳صابر مهربانم، سلامامروز صبح زود با صدای موبایلم بیدار شدم. خدا خدا می‌کردم، خبرهای خوش بشنوم. یادم نرفته که فردا تولدت است. دوست دارم حالت خوب شود. لااقل به هوش بیایی و امسال تو به من و دخترت کادو بدهی. چه هدیه‌ای بهتر از خبر برگشتت. سلامتی‌ات. با عجله جواب دادم. برادرت بود. گفت: « سمیه زود بیا کلانتری. راننده رو پیدا کردن.» بعد از سپردن پرستو به مادر، خودم را به کلانتری رساندم. توی راه تمام این شش سال که همسرم بودی، مثل یک فیلم از جلوی چشمانم گذشت. همسفر شدن‌مان در تور یک‌روزهٔ کوه‌نوردی، خراب شدن اتوبوس و چای کنار جاده. یادت می‌آید اولین نگاه‌مان را که بهم گره خورد؟ نیلوفر(دوستم) برای خودش شیطان بلایی بود. همه‌اش به من اشاره می‌کرد، و تو را نشانم می‌داد. می‌زد به پهلویم. توی گوشم می‌گفت:« وای سمیه فکر کنم گیر کردی تو گلوی آقا مهندس. خود‌ت‌و جم‌وجور کن دختررر. لپاش‌و ببین چه گُل انداخته. » منم مثلاً برایم مهم نبود. آرام می‌گفتم: «خیالات ورت نداره نيلو. حالا حالاها ور دل مامان بابامم.» آه! یادش به‌خیر. چه روز به یاد ماندنی‌ای بود! حالا هم که به لحظه‌هایش فکر می‌کنم، عطر خوشی‌ روحم را نوازش می‌دهد. یک هفتهٔ بعد، از طریق دوست مشترک‌مان (آقای وفایی‌) قرار خواستگاری را گذاشتیم. دل توی دل‌مان نبود. همه چیز خوب بود. عاشق بودیم و پر از هیجان. بعد از یک سال دوران عقد، ازدواج کردیم. یادت بیاور اولین خانهٔ دلدادگی‌هایمان را. خیلی بزرگ نبود، اما سقفش برای خودمان بود. دل‌مان به داشتنش قُرص بود. هر چقدر فکر می‌کنم یادم نمی‌آید، چه شد به یک‌باره قصد فروشش را کردی؟ گفتی: « سمیه جان ! بذار ماشین و خونه رو بفروشم بزنم به یه‌کاری. شک نکن وضع‌مون از این رو به اون رو می‌شه. تو یه‌مدت تحمل کنی بهت قول می‌دم ببرمت تو قصر. لیاقتت این خونهٔ کوچیک نیست.»گفتم: « صابر! من ازت قصر و ویلا نمی‌خوام. خونه‌مون‌و دوست دارم. کارتَ‌م که خوبه و حقوقتَ‌م خداروشکر، کم نیست. تو رو خدا هوایی نشو! » ولی تو پایت را کرده بودی تو یک کفش و حرف، حرف خودت بود. شدیم مستأجر که تو کولاک کنی. آه صابر! فروش خانه و ماشین همانا و شروع مصیبت‌ها همانا. رفقای نامردی که پولت رو بردند و خوردند. یک پارچ آب هم رویش. رفتند و برنگشتند. باز هم شروع کردیم. قول دادیم از نو بسازیم. رسیدیم به اینجا که هستیم. حالا بگذریم از گذشته‌ها. می‌دانی؟ تو تمام تلاشت را برای حفظ زندگی‌مان کردی. من، اما خسته و تنها شدم. رها شدم. برای همین به تو غُر می‌زدم. خب دلم تو را می‌خواست. کَمَت می‌آوردم. صابر! تو برگرد. قول می‌دهم به جان پرستویمان دیگر سرت غُر نزنم. می‌دانم تمام جانت را برای ما گذاشتی. دورِ سر زخمی‌ات بگردم. جان سمیه برگرد. بغض و اشک‌هایم. فدای سرت، ولی قول بده روزی‌ که گوشی‌ات را روشن کردی، دردودل‌ها و نامه‌هایم را خواندی، گریه نکنی. آخر تو که کنارمان باشی، فقط باید بخندیم. کار گریه تمام است. قووول؟! بگذار از بقیه‌اش بگویم. راننده‌ای که به تو زده بود، پسر جوانی بود، که به خاطر سرعت بالای ماشین نتوانسته بود آن را کنترل کند. حسابی ترسیده بود. گریه می‌کرد و معذرت می‌خواست. از حال بدم نگویم برایت. برادرت، منصور هم حسابی عصبانی بود. ولش می‌کردند، پسر را می‌کشت . تشکیل پرونده دادیم و مدارکش را گرفتند و ماشینش هم توقیف شد. صابرم! می‌دانی؟ من فقط کنار تو آرام می‌گرفتم. زود خودم را کنار تختت رساندم. چنان خواب بودی که انگار هیچ‌وقت بیدار نبوده‌ای. دستت را گرفتم. فشردم. روی صورتم گذاشتم. به خیال این که گرمیِ اشک‌هایم کمی احساست را قلقلک دهد. ولی هیچ. تو در رؤیا و من در برزخ. صابر جان! پرستو آخرین عروسکی که برایش خریده‌ای را بغل کرده و خوابیده. امشب قبل از اینکه بخوابد، گوشی تو را آورده بود. گفت: « مامان، روشنش کن. آخه هر وقت زنگ می‌خورد، من جواب می‌دادم که بابایی خوابه. زود بیدار می‌شه. می‌گم خودش زنگ بزنه. الانم می‌خوام به هر کی زنگ زد، بگم بابام رفته مسافرت گوشی‌شو جا گذاشته. زود برمی‌گرده.» دلم کباب شد برایش. انگار دخترکم یک چیزهایی فهمیده. صبحی که غروبش این اتفاق افتاد، دیدم گوشی را جا گذاشته بودی، ولی غرورم اجازه نداد به شرکت زنگ بزنم. چقدر پشیمانم از آن قهر و کینهٔ بیجا. ای‌کاش زنگ می‌زدم‌و صدایت را می‌شنیدم. چه‌ می‌دانستم شب به خانه… خب آقاصابر! خوب زهر چشمی از من گرفتی. بَسّ‌م است. به اندازهٔ کافی دلتنگ و بی‌قرارت شدم. لطفاً روز تولدت دلم را آرام کن.صابرم! دورت بگردم. منتظرم بیدار شوی و جشن‌مان را کامل کنیم.ستاره‌ها را بدرقهٔ راهت می‌کنم. شبت به‌خیر یگانه تکیه‌گاه من.چهارشنبه، ۹۸/۸/۲۴صابرم. سفرکرده‌ام، سلامبا چشم گریان می‌نویسم برایت.امروز هفت روز است که آرام‌تر از قبل به خواب رفته‌ای. می‌دانم نامه‌هایم را هرگز نخواهی خواند. تو بگو من و پرستوی کوچک‌مان با درد فراقت چه کنیم؟ اجل مهلت نداد. یک دل سیر با هم حرف بزنیم. همدیگر را نگاه کنیم. تو باور داشتی تا این‌ حد نزدیکیِ مرگ را؟ با این‌که خیلی دلم برایت تنگ می‌شود، اما دلم خوش است. می‌دانی به چه چیز؟ به صدای قلبت. همین‌که می‌دانم در گوشه‌ای از این دنیا قلب مهربانت در سینهٔ پدری دیگر می‌تپد، دل‌شادم. صابر جانم! خوشا به حالت! که با پایان جشن تولدت، به چند انسان دیگر جان دوباره بخشیدی. خوشا به حال دخترم. قهرمانی مانند تو پدرش بود. گاهی به خوابم بیا! تا بدانم به‌یادم هستی. از آسمان مواظب‌مان باش. سلام مرا به خدا برسان.خدانگهدارت، عزیزتر از وجودم.دوستت دارم.۹۸/۹/۱✍️#زهرا علیزاده</description>
                <category>زهرا علیزاده</category>
                <author>زهرا علیزاده</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jun 2021 17:50:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«بهار»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54029278/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-lnk4n2dih5ss</link>
                <description>با صدای کوبیده شدن در حیاط مثلِ اسپند روی آتش از خواب پرید. زن با دیدن جای خالی دخترکَش دو دستی بر سر و صورتش کوبید و فریاد کشید: « بچّم.. بچّم… هوشنگ بچّم‌و برد… هوشنگ نامرد، آخر کارِ خودش‌و کرد. » مثل پرنده‌ای در قفس، خودش را به در و دیوار خانه می‌کوبید و طفلش را صدا می‌زد. دخترم… دخترکم… بهارم… بهاااار… با دستپاچگی چادرش را از روی چوب‌لباسی کشید. روی سرش انداخت. همان‌طور که با بی‌قراری و گریه از پله‌های حیاط پایین می‌رفت، داد می‌زد:« خدایا! خدایااا! بهارم‌و از تو می‌خوام، دخترم‌و بهم برگردون. هوشنگ! خدا لعنتت کنه، فقط یه تار مو از سر بچم کم بشه نابودت می‌کنم. هوشنگِ نامرد! » انگار از شیون و فغان زنِ بیچاره آسمان هم گریه‌اش گرفت. شروع کرد به باریدن. سکوت و تاریکیِ آن شب برای او وحشتناک‌تر از هر کابوسی بود. فکرِ آن‌که، هرگز دخترکش را نبیند روح و روانش را به جنون می‌کشید. در خانه را باز کرد. هنگام بستن در، گوشه‌ای از چادرش لای در ماند. در کوبیده شد. چادر را رها کرد. زن انگار عزیزی را از دست داده باشد، شیون‌کنان، زیر باران در کوچه می‌دوید. ماشینی را دید که با نزدیک شدن او به سرِ کوچه، روشن شد و به سرعت از آن‌جا دور شد. چشمانش از شدت نگرانی سیاهی می‌رفت. احساس می‌کرد کور شده و جایی را نمی‌بیند. اصلاً مگر آن‌شب برای او جز تاریکی چیز دیگری هم داشت؟ سایهٔ خمیده‌ای را دید که تلو‌تلوخوران به او نزدیک‌تر می‌شد. باران تمام صورت و لباس‌هایش را خیس کرده بود. روبروی مرد ایستاد. زل زد توی چشم‌های خُمارش. محکم به سینهٔ مرد کوبید و فریاد کشید:« هوشنگ! با بهار چی‌کار کردی؟ به کی دادیش بی‌غیرتِ بی‌همه‌چیز؟! » مرد دست‌های زن را از سینه‌اش جدا کرد. نگاهش کرد. می‌خواست حرفی بزند که، زن سیلی محکمی به صورتش زد و ادامه داد:« هوشنگ با توأم… با توأم… بچم کو؟ » هوشنگ با خونسردی جواب داد: «فروختمش.»  زن فریاد کشید:« به کی فروختیش؟ چطور تونستی جیگرگوشم‌و بفروشی؟» مرد با چشم‌های نیمه‌باز زن را نگاه می‌کرد. حرفی نزد. زن دنیایش را تمام شده می‌دانست. دوید سر کوچه. بهارش را صدا می زد. آسمان می‌غرّید. بارش باران شدیدتر شده بود. گویی سیلی در راه بود. دوباره به سمت مرد برگشت. به تعداد قطره‌های باران از هوشنگ و هیکل معتادش متنفّر بود. از پشت، لباسِ او را گرفت و به سمت خودش برگرداند. با گریه گفت:« برو دخترم‌و به هر کی دادی پس بگیر! همین حالا برو!! » هوشنگ سینه‌اش را خاراند و با خماری گفت: « فردا شب پَشش می‌گیرم. باشه؟؟ فردا شب.» زن به دخترکِ یک‌ساله‌اش فکر می‌کرد. نه چیزی می‌دید و نه می‌شنید. دوباره یقهٔ مرد را گرفت و گفت:« برو بیارش لعنتی برو بیارش!! » مرد که چشمانش را به زور باز نگه داشته بود، جواب داد: « ژن داره بارون میاد. خیش شدیم.» بی‌خیالیِ هوشنگ، خون زن را به جوش آورده بود. دستش را در جیب‌های شلوار مرد کرد. چند بسته اسکناس را بیرون آورد. صورت معصوم و خندان طفلش جلوی چشمش آمد. صدای گریه‌هایش در گوشش بود. پول‌ها را پرت کرد توی صورت هوشنگ و فریاد زد: « تف تو غیرت نداشتت، تف تو ذات کثیفت، هوشنگ، دخترم‌و به این پولا فروختی؟ آره؟ چطور دلت اومد؟ اون موادِّ لعنتی همه چیزت‌و ازت گرفته همه چیزت‌و. » دوباره فریاد کشید: « برو بهارو بیااار،،، همین الان. برو و بیااارش! » هوشنگ توجهی به زن و گریه‌هایش نکرد. همان‌طور که پول‌ها را از روی زمین برمی‌داشت، گفت: «چیکار کردی ژن؟! پولا خیش شدن. اَه، اَه.» بلند شد و به طرف خانه راه افتاد. باران هم‌چنان می‌بارید. آسمان هم مثل دلِ زن آرام و قرار نداشت. مرد کلید را در قفلِ در چرخاند. زن با صدای لرزان صدایش کرد. هوشنگ!! مرد به سمت صدا برگشت…زن کنارِ جسمِ بی‌حرکتِ شوهرش ایستاده بود. نگاهش می‌کرد. پلک نمی‌زد. اشکِ چشم‌هایش با قطره‌هایِ باران یکی شده بود. کمی مکث کرد. سنگ را زمین انداخت. مثل دیوانه‌ای که از تيمارستان فرار کرده باشد، خشمگین بود. پایش را روی سرِ غرقِ در خونِ مرد گذاشت. با تمام نفرتی که توی صدایش بود، گفت:« دخترم کجاست؟ بهار، بهارم کو؟؟؟ »مرد، امّا چشم‌هایش را به خیسیِ آسمان دوخته بود و جز سکوت، چیزی برای گفتن نداشت.✍️زهراعلیزاده https://zahra-alizadeh.ir/ </description>
                <category>زهرا علیزاده</category>
                <author>زهرا علیزاده</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jun 2021 01:31:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«دلنوشتهٔ دلی تنگ»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54029278/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D9%94-%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D9%86%DA%AF-xkdaoqmljkvn</link>
                <description>&quot;با کودک درون خود آشتی کنید&quot;چند وقتی‌ست کودک درونم، بی‌لالایی شبانه به خواب رفته است.چند وقتی‌ست در کابوس‌های شبانه‌ام، زنی را می‌بینم، آشفته و پریشان‌حال به‌ دنبال خودش می‌گردد.چند وقتی‌ست انعکاس صدایی بم و گوش‌خراش، در سرم می‌پیچد. همه خوابند ،،، همه خوابند،،، همه خوابند،،،چند وقتی‌ست آنقدر در خلوت با خودم حرف زده‌ام که دو تا شدم یکی من و دیگری او،،،چند وقتی‌ست در کوچه پس‌کوچه‌های شهر دنبال گمشده‌ای می‌گردم، شبیهِ خودم،،،چند وقتی‌ست کودک درونم را در آغوش نکشیدم تا با خنده‌هاش، بغض خفته در گلو را بیرون بریزم.چند وقتی‌ست بی‌تابم. بی‌تابِ تاب آوردن. بی‌تابِ تمام شدن. تمام شدنِ بدها و بدی‌ها،،،،چند وقتی‌ست دنبال تخته سیاه و گچ‌های کلاس اولم می‌گردم. یک طرف بنویسم،،، خوب‌ها. طرف دیگر بدها. با قدرتِ یک دست و یک گچ رنگی از هم جدایشان کنم. چند وقتی‌ست دلتنگم. دلتنگ خدا. خدای کودکی‌ام. حتی خدای کودکی، خدای مهربان‌تری بود. خدای نزدیک‌تری بود. چند وقتی‌ست...✍️ زهرا علیزاده https://zahra-alizadeh.ir/ </description>
                <category>زهرا علیزاده</category>
                <author>زهرا علیزاده</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jun 2021 16:04:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«با سیزده &quot;ت&quot; از شهر &quot;غرزنان&quot; به دنیای واقعی برگردید.»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54029278/%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%BA%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AF-knlebojmhlxr</link>
                <description>معرفی کتابِ &quot;سیزده&quot; صبح تا شب، مستمر غر می زنیمما اصولاً بیشتر غر می زنیمطبق تحقیقات، حتی توی خوابیا به پهلو یا دمر غر می‌زنیمصبح بعد از پاشدن از خواب همابتدا یک مختصر غر می زنیمتوی منزل هم اگر ممکن نشدمی رویم این دور و بر غر می‌زنیمظاهرا خوب است، حالی می‌دهدعلتش این است، اگر غر می‌زنیمهر کجا باشیم، در آپارتمانیا که ویلا و کپر غر می‌زنیمپشت رل در مرسدس بنزی قشنگیا که بر پالان خر غر می‌زنیمگاه‌گاهی نم‌نمک یا زیر لبگاه گاهی با تشر غر می‌زنیمیا که خیلی بد ادا همراه باپیچ و تابی در کمر غر می‌زنیمگاه با کوبیدن یک لنگه کفشیا دو دستی توی سر غر می‌زنیماز کسی هر وقت دلخور می‌شویمهفته‌ها کلی پکر غر می‌زنیموقت بیماری که محشر می‌شویمبیشتر از سی نفر غر می‌زنیمهمسفرها بیشتر تک می‌پرندبس‌که دائم در سفر غر می‌زنیمبچه تا می‌گوید از بیرون برامچیپس یا چیزی بخر غر می‌زنیمتوی شرکت از مدیر آزرده‌ایمرو به این مشدی‌صفر غر می‌زنیمیا که از دایی‌کیارش دل‌خوریمهی به زندایی‌قمر غر می‌زنیموقت برگشتن به منزل از سرِکوچه یا از پشت در غر می‌زنیمچانه و این فکمان اوراق شدبس که هی بر همدگر غر می‌زنیمما کماکان نیمی از این عمر رابی‌خودی یا بی‌ثمر غر می‌زنیمشعر از: &quot;مصطفی مشایخی&quot;حتماً با توجه به سن و شرایطی که دارید برایتان پیش آمده است، که در تنهایی با خودتان خلوت کرده‌اید، حرف زده‌اید، دردو‌دل کرده‌اید و یا بهتر بگویم، به خدا و زمین و زمان غر زده‌اید. «اگر دیرتر به مدرسه می‌رفتم و یک دل سیر می‌خوابیدم، چه می‌شد؟! اگر در هفته می‌توانستم چندین بار فست‌فود بخورم و پدر و مادرم مرا بازخواست نمی‌کردند، که &quot;چرا غذای مضر می‌خوری؟ مریض می‌شوی، چاق می‌شوی، و... چه می‌شد؟ و یا ای‌کاش مجبور نبودم، این درس‌های سخت را بخوانم و فرمول‌های دیوانه‌کننده و به‌درد‌نخور فیزیک و شیمی را حفظ کنم. واقعاً چه اتفاقی می‌اُفتاد، اگر دنیا جور دیگری بود؟!» این قسمت‌هایی از غر زدن یک دانش‌آموز است، که سعی دارد از بار منفی‌ای که حس می‌کند شاید با بیان کلمات بتوان آن‌را کمی سبک‌تر کرد، از روی دلش بردارد. به همین نسبت همهٔ ما در هر موقعیت و جایگاه اجتماعی‌ای که هستیم، از بودن‌مان در آن مکان و زمان راضی نیستیم. و فکر می‌کنیم اگر، در کشور، شهر و یا شغلِ دیگری بودیم، صدالبته موفق‌تر و شاید خوشحال‌تر می‌شدیم.اخیراً کتابی خوانده‌ام به نام &quot;سیزده&quot; به قلم توانای &quot;علی میرصادقی&quot; که در این کتاب همسفر دو دانش‌آموز دوره دبیرستان بوده‌ام. آن‌ها به‌خاطر غر زدن‌های بیش از اندازه‌شان در دنیای واقعی، وارد شهری می‌شوند به نام شهر غرزنان. و کارت طلایی و نقره‌ایِ غر زدن را دریافت می‌کنند. روی تابلوهای این شهر نوشته شده است، &quot;غر بزنید تا خالی شوید.&quot; علی و حسین دو محصّل دبیرستانی هستند که هر کدام‌شان به نسبت غرهایی که زده‌اند وارد این سرزمین عجیب و غریب شده‌اند. ظاهراً در این شهر همه چیز وفق مراد است. مدرسه از ساعت نه‌ونیم شروع می‌شود تا دقیقاً شبیه چیزی باشد که بچه‌ها دوست دارند. کلاس‌ها بیشتر از سه نفر نیستند تا مبادا رقابت خاصی ایجاد شود تا، حسین و علی (غرزنانِ حرفه‌ایِ داستان) اذیت شوند و مجبور شوند غر بزنند. ساعت آموزش بیست‌وپنج دقیقه، و زنگ تفریح، چهل‌وپنج دقیقه است. آن‌جا خبری از حفظ فرمول‌های فیزیک و هندسه، و تمرین‌های ریاضی و جبر نیست. دانش‌آموزان دبیرستان باید جدولِ ضرب حفظ کنند! و علوم پایهٔ دوم و سوم دبستان به آن‌ها آموزش داده می‌شود! تا مبادا بچه‌ها مجبور شوند به ذهن‌شان فشار بیاورند. آن‌جا بهشت گمشدهٔ بچه‌های غرزن است. وقتی علی با تعجب از ناظم مدرسه درباره عجیب بودن شهر و مدرسه می‌پرسد، ناظم این‌گونه پاسخش را می‌دهد: «پسرم به تو تبریک می‌گویم تو به عنوان یک غر زن طلایی به شهر غر زنان آمده‌ای از اینکه اینجا هستی بسیار خوشحالیم.» علی هم‌چنان در بهت و حیرت نمی‌داند چه بگوید. که ناظم ادامه می‌دهد: «این‌جا فقط شبیه جایی هست که تو در آن‌جا بودی. در واقع شبیه هم نیست بلکه تو می‌خواهی شبیه آن‌جایی باشد که بودی. این‌جا آن‌قدر می‌توانید غر بزنید که از شادی بمیرید. این‌جا به شما هیچ گیری برای مدرسه آمدن یا نیامدن نمی‌دهند. هر وقت دوست داشته باشید می‌توانید به مدرسهٔ خودتان بیایید. شرایط به گونه‌ای تعریف شده است که شما آن‌ را دوست داشته باشید و لازم نباشد غر بزنید. اما با همهٔ این‌که تمام امکانات مثل درس نخواندن، تمیز نکردن اتاق در این شهر رویایی فراهم است اما شما باز هم می‌توانید غر بزنید و هیچ‌کس حق ندارد به غر شما غر بزند و متقابلاً شما هم نمی‌توانید به غر دیگران غز بزنید. این تنها محدودیت این‌جا است.»در این سرزمین، پدر و مادری نیست که به علی و حسین غر بزنند که، «چرا زود نمی‌خوابی؟ چرا دیر بیدار می‌شوی‌؟ چرا درس‌هایت را نمی‌خوانی؟ چرا این‌قدر فست‌فود می‌خوری؟ چرا اتاقت را مرتب نمی‌کنی؟ چرا با لباس‌های خیس از باشگاه به خانه برگشتی؟ و چرا... چرا... و چراهای دیگری، که در این شهر هیچ معنایی ندارند.» حسین در دنیای واقعی مادرش را از دست داده و به‌ خاطر غر زیادی که در فراق و جدایی از مادر زده است، به شهر غرزنان وارد شده و کارت نقره‌ای دریافت کرده است. در سرزمین غرزنان هر آنچه که در دنیای واقعی قانون نامیده می‌شود، نادیده گرفته شده و اشخاص می‌توانند با رد شدن از آن‌ها بدون دردسر به زندگی خود ادامه دهند. اما به نظر شما علی و حسین چقدر در این شهر و ادامه دادنِ زندگی به این شیوه، می‌توانند دوام بیاورند؟!علی میرصادقی در جایی از کتابش می‌نویسد:« آدم‌ها یا از خواب بیدار می‌شوند و از بچگی‌شان بیرون می‌آیند، یا درخواب غفلتشان می‌مانند و وقت طلایی‌شان را بالاخره یک جوری حرام می‌کنند. یکی با خواب، یکی با موبایل، یکی با غر ویکی هم با هر سه تای آن‌ها. »« عالی جناب قصد دارید امروز مدرسه بمانید یا به شهر بروید و حال کنید؟ »علی آنچه که می‌شنود را باور ندارد. این جمله‌ها را ناظم مدرسه به او می‌گوید؟! با خودش فکر می‌کند، «معلومه که می‌خوام به شهر عجیب غرزنان برم‌و ببینم چه خبره؟!» یاد موبایلش می‌اُفتد. برای همین از ناظم مدرسه پرسید:« اینجا می‌توان از موبایل استفاده کرد؟ »ناظم جواب داد: « حتماً اما یادتان باشد با خط‌های اینجا نمی‌توانید خط‌های دنیای قبلی‌تان را بگیرید این ارتباط امکان‌‌ناپذیر است و خبر بهتر اینکه شما تا زمانی که بخواهید می‌توانید از شر پدر و مادرتان راحت باشید. ما تا زمانی که شما نخواهید آن‌ها را به اینجا نمی‌آوریم و شما می‌توانید از خانه‌تان به تنهایی استفاده کنید. »من به عنوان خوانندهٔ این کتاب وقتی خودم را جای&quot;علی&quot; گذاشتم. احساس خوشبختی مطلق کردم. مگر می‌شود چرخ روزگار این‌قدر کامل بر وفق مرادت تغییر مسیر دهد؟!پیشنهاد می‌دهم اگر حس کنجکاوی‌تان دربارهٔ سرنوشت این &quot;دو پسر نوجوان غرغرو&quot; در شهر غرزنان که بعد از مدتی وارد شهر ممنوعه هم می‌شوند، برانگیخته شده است. حتماً این کتاب را بخوانید.این دو نوجوان در ادامهٔ سفر، با پیری آشنا می‌شوند که برگشت‌شان به دنیای واقعی و نجات از سرزمین ممنوعه را منوط بر یادگیریِ سیزده &quot;ت‌‌&quot; و به کارگیری آن‌ها در زندگی می‌داند.دوازده کلمه که با حرف &quot;ت&quot; شروع می‌شوند و دنیایی از درس در شرح این کلمات نهفته است.« تشخیص و پذیرش، تسلط، تخیل، تصمیم‌گیری، ترتیب، تلاش، تشکر، تغییر، تفکر مثبت، تعلق نداشتن، تاب‌ آوردن، تکامل» و سیزدهمین &quot;ت&quot; که پیدا کردنش بر عهدهٔ علی و حسین و خوانندهٔ کتاب است.آیا ما بعد از خواندن این کتاب و سفر به این شهر، می‌توانیم شیوهٔ درست زندگی کردن را بیاموزیم؟ و با قدرت و اعتماد به نفس مضاعف به دنیای واقعی برگردیم؟ «من در مرحلهٔ تمرین و تلاش هستم. چون سیزدهمین &quot;ت&quot; زندگیم را پیدا کرده‌ام.»در جایی از کتاب یکی از شاگردان به نام &quot;مانون&quot; از پیر می‌پرسد:« یعنی کسانی که این کلمات و آموزه‌های شما را بلد نیستند، در دنیای واقعی زندگی نمی‌کنند؟ »پیر پاسخ می‌دهد:« آن‌ها فکر می‌کنند که در دنیای واقعی، مشغول زندگی کردن هستند. نفس کشیدن و راه رفتن به معنی زندگی کردن نیست، زنده بودن یعنی مؤثر بودن، تغییر کردن. با این شرایط آیا اکثر کسانی که در دنیای واقعی زنده هستند، زندگی می‌کنند؟»شما چقدر به نحس بودن عدد &quot;سیزده&quot; باور دارید؟!هیچ‌کس به اندازهٔ پیر رمان &quot;سیزده&quot; نتوانسته بود من را در مورد دوست داشتنی بودن عدد سیزده قانع کند.او می‌گوید:« اعداد، کوچه‌ها، خانه‌ها نمی‌توانند به خودی خود، نشانی از توفیق و خوش‌بختی داشته باشند. این ما هستیم که آن‌ها را رنگ می‌کنیم و به شکلی که دوست داریم، درمی‌آوریم. اما اگر با تعقل از بین اعداد بخواهیم، عدد خوبی را انتخاب کنیم که نشان‌دهندهٔ یک شروع دوباره باشد و پر باشد از يک انرژی آغاز و دگرگونی، فقط و فقط عدد سیزده خواهد بود. تعداد ماه‌های هر سال دوازده ماه است که ماه سیزدهم یعنی شروع دوبارهٔ سال، تمام چیزهایی که می‌خریم دوازده‌تایی است(یک‌جین) پس سیزدهمین، آغازگر، بسته و دورهٔ جدید است. از آنجا که دوازده عددی بود که به دو، سه، چهار و شش بخش‌پذیر بود وعدد کاملی به شمار می‌آید و درست بعد از آن، عدد سیزده به هیچ‌‌کدام از آن اعداد بخش‌پذیر نیست، نحس شده است. تا کجا می‌خواهیم حماقتمان را ادامه دهیم و طبقهٔ سیزده ساختمان را به چهارده تبدیل کنیم؟دنیا را سرکار گذاشته‌ایم یا خودمان را؟ به انسانی که ردیف سیزدهم صندلی هواپیمایش را به چهارده تبدیل می‌کند، می‌توان کمکی کرد؟ مگر نه اینکه اگر از ردیف اول بشمارد، آن ردیف، سیزدهم می‌شود؟ از عدد سیزده فرار می‌کنیم یا از ذهنیت خودمان؟ سیزده حقیقت دارد و ترس ما از سیزده‌ حقیقی نیست، کدام را کنار بگذاریم، بهتر است؟انسان عاقل و شجاع، به غیر از اینکه عدد سیزده را می‌پذیرد، او را دوست هم دارد؛ چون معنی دیگری است برای نقطه گذاشتن ته متنی از گذشته و شروع دوبارهٔ از ماه سیزدهم. سیزده، یعنی فرخنده و تحول که وقتی به شمارش حروف ابجد(۳۵) می‌پردازیم، به معنی احد و به معنی خداست. (الف:۱  ح:۸  د:۴)سیزده را دوست داشتن یعنی دوست داشتن همهٔ چیزهایی که خدا آفریده است. یعنی خدا و یگانه بودن او را دوست داشتن، یعنی دنیا را همانگونه که هست، دوست داشتن. سیزده یعنی اشتباهات سال و دورهٔ قبل را فراموش کردن و دوباره شروع کردن. به عبارتی سیزده یعنی: «نقطه، سر خط…»✍️زهرا علیزاده</description>
                <category>زهرا علیزاده</category>
                <author>زهرا علیزاده</author>
                <pubDate>Sun, 30 May 2021 17:25:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« فال حافظ‌ »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54029278/%D9%81%D8%A7%D9%84-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-a3esjxavqycx</link>
                <description>&quot;داستان کوتاه&quot;مَرد در افکارش غرق بود، که به پارک رسید. دست‌ها را تا ته، در جیب‌هایش کرده بود. شانه ها را بالا داده و سرش را مثل کبک در یقهٔ پالتو‌اش فرو کرده بود. طوری راه می‌رفت و خیره به زمین بود، انگار تنهاترین موجودِ زندهٔ این دنیا است. پارک خیلی شلوغ نبود. باد و باران پاییزی درخت‌ها را لُخت کرده بود. نفس خسته‌‌‌‌ای کشید. روی نیمکت نارنجی‌رنگی که زیر درخت کاج بود، نشست. یک زن و مرد روی نیمکت دیگری با کمی فاصله از او نشسته بودند. دست در دست. چشم توی چشم. با خودش گفت: &quot;حتما از عاشقانه‌هایشان  می‌گویند، یا شاید خیال یک زندگی آرام را برای هم  می‌بافند. صدای خندهٔ بچه‌ها توجهش را جلب کرد. شهرِ بازی کوچکی در محوطهٔ وسط پارک قرار داشت. روی تابِ زنجیری، چند کودک  خردسال نشسته بودند و آمادهٔ پرواز بودند. شادیِ بچه‌ها کمی دلش را خراش می‌داد. یادش نبود آخرین بار کِی و کجا از ته دل  خندیده بود. پیرمردی با قامت نسبتاً خمیده، جارو به دست، برگ‌های مُردهٔ درخت‌ها را یک‌جا جمع می‌کرد. صدای قار‌قار کلاغ‌ها سکوت آسمان را در هم می‌شکست. مردِ میان‌سال دلتنگی‌هایش را با خودش زمزمه می‌کرد. هرازچند گاهی سرش را به این‌طرف و آن‌طرف می‌چرخاند. یقین داشت کسی دنبالش نمی‌آید، اما دلش خوش بود. پسرکی با ژاکتِ سیاه که پارگیِ آن لباس زیری‌اش را نشان می‌داد، روبروی او ایستاد و گفت: &quot;عمو یه‌دونه فال بخر! یه‌دونه، تو رو خدا! فال حافظه عمو. یه‌دونه بردار! عمو...&quot; مرد نگاهی به پسرک کرد و گفت: &quot;چند سالته پسرجون؟&quot; پسر بچه گفت: &quot;ده سالمه. می‌خری عمو؟&quot; انگشت‌هایش از شدّت سرما قرمز شده بود. پوست دست‌هایش مثل کویرِ بی‌آب‌وعلف تَرَک‌های عمیق داشت. مرد گفت:&quot; هر روز تو این پارک فال می‌فروشی؟&quot; پسربچه همان‌طور که با لبهٔ آستینَش آبِ بینی‌اش را پاک می‌کرد، جواب داد: &quot;هر روز صبح تا غروب.&quot; مرد چند لحظه مکث کرد و ادامه داد:&quot; پسرم، تا حالا شده یه نفر فالات‌و یه‌جا بخره؟&quot; پسرک نگاه عجیبی به مرد کرد و گفت: &quot;نه ولی اگه شما همهٔ فالام‌و  بخری، اولین بچهٔ خوشبخت این پارک می‌شم. می‌خوای بخری عمو؟&quot; مرد نگاهی به پسرک کرد و گفت:&quot; اگه اولین فالی که برمی‌دارم،  مُرادِ دلَم‌و بده  همه اونا رو یه‌جا ازت می‌خرم.&quot; پسربچه که گُل از گُلَش شکفته بود، گفت:&quot; عمو شما فال‌و بردار منم برای دل خودم‌و شما دعا می‌کنم.‌&quot;مرد چشم‌هایش را بست. در حالی‌که زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد، یک فال را از بین فال‌ها برداشت.{ گفتم: هوای میکده، غم می‌برد ز دلگفتا: خوش آن کَسان که، دلی شادمان کنند } نگاه متعجب مرد به نگاه نگرانِ پسرک گره خورد. پسربچه با عجله پرسید:&quot; عمو مُرادِ دلت‌و گرفتی؟ فالام‌و می‌خری؟ آره؟&quot; مرد کمی فکر کرد. دستش را روی شانهٔ پسر فال‌فروش گذاشت و با لبخند گفت: &quot;همهٔ فالات چند؟&quot;پسرک پول‌ها را دور سرش می‌گرداند، می‌چرخید و می‌دوید. مثل پرنده‌ای که از قفس آزاد شده باشد، پرواز می کرد. با دو پا! لی‌لی‌کنان و آوازخوان از آن‌جا دور شد. شادیِ پسرک، خنده‌های دخترِ کوچکش را برای او زنده می‌کرد. خنده‌هایی که یک شب در جاده‌ای سرد و تاریک در میان مه و دود جا ماندند. سال‌های سال است که، حسرت دیدنِ چهرهٔ شاد و خندانِ دخترکش بر دل او مانده بود. روزهای زیادی بود که دلتنگِ صدا و شیرین‌زبانی‌های دخترِ زیبا و مهربانش بود. حالا برای فرار از کابوس‌های کشندهٔ دلتنگی به فال حافظ پناه آورده بود. چشم‌های پر از اشکش را بست. نیّت کرد. برگی را از بین برگ‌ها بیرون کشید.{ دیده دریا کنم و صبر، به صحرا فکنمواندر این کار، دل خویش به دریا فکنم } دانه‌های اشک و قطره‌های باران فالی را که می‌خواند خیس کرده بود اما، دیگر، دلش آرام بود. بچه‌ها در حال پرواز برایش دست تکان می‌دادند. چشم‌های مردِ تنها بعد از سال‌ها می‌خندید. ✍️زهرا علیزاده</description>
                <category>زهرا علیزاده</category>
                <author>زهرا علیزاده</author>
                <pubDate>Sat, 29 May 2021 02:13:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«گذر عمر»</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D8%B1-cntxyqqc9hj2</link>
                <description>&quot;خاطرهٔ کودکی&quot;کمی به ظهرِ دوشنبه مانده بود. دلم اما، مانند عصرهای جمعه بال بال می‌زد و خیلی گرفته بود. پردهٔ اتاقم را کنار زدم. پنجره را باز کردم تا کمی هوا بخورم، شاید هم آن‌ طرف پنجره و دیوار ایدهٔ جدیدی برای نوشتن پنهان شده باشد. صافی آسمان و ابرهای سفید و شادابی که انگار بازیِ‌شان گرفته بود و دنبال هم می‌کردند، صدای مرغ و خروس‌‌های همسایه‌ای که هنوز خانهٔ ویلایی‌اش را حفظ کرده و نخواسته بود، که خودش را مثل ما در قوطیِ کبریت زندانی کند، بدو بدوی بچه‌های کوچه، سبز شدن چند بوته و قد کشیدن‌شان در زمین خالی جلوی خانه و نهال‌های کاشته شده در کمی آن‌طرف‌تر از آپارتمانِ ما ذهنم را می‌دزدد، می‌برد و پرتاب می‌کند وسط حیاط خانه پدری‌ام، حدود سی‌و‌دو سال قبل. من فرزند آخر خانواده بودم. و در کلاس چهارم دبستان درس می‌خواندم. البته دردانهٔ پدر و مادر هم بودم. دو برادر بزرگتر از خودم داشتم که بیشتر وقت‌ها آب‌مان در یک جوب نمی‌رفت. امّا، پدرم در همه حال طرف من را می‌گرفت و حسابی لج برادرهایم در می‌آمد. حیاط خانهٔ ما دست کمی از یک بهشت کوچک نداشت. درخت سیب و انار، گیلاس و پرتقال که پدرم زحمت زیادی برای رشد آن‌ها می‌کشید، حیاط را شبیه یک باغچهٔ سحرآمیز کرده بود. پدر درخت سیب را خیلی دوست داشت چون هر سال شاخه‌هایش پر از سیب‌های تازه می‌شد. دور تا دور حیاط را گل‌های آفتاب‌گردان کاشته بود و بین آن‌ها را هم با سبزی ریحان، تره و شاهی پر کرده بود. مگر از عطر سبزی‌ها و دیدن درختان میوه سیر می‌شدم. مست بودم. مست کودکی و بی‌خیالی‌هایش. پدر من حساسیت زیادی روی تعداد سیب‌های درخت سیب داشت و شاید باورتان نشود، آن‌ها را شمارش می‌کرد. گاهی اوقات به مادرم می‌گفتم:« مامان! دلم می‌خواد از این سیب‌ها بچینم و بخورم. اونقدر که سیرِسیر بشم. »البته من تا حدودی اجازه داشتم، ولی بقیهٔ افراد خانه نمی‌توانستند با خیال راحت از سیب‌ها بخورند. مادرم در جواب من کمی مکث می‌کرد و می‌گفت:« جان دلم، پدرت با وجودی که سنی ازش گذشته، نمی‌خواد قبول کنه که زندگی خیلی زودتر از اون‌چیزی‌ که ما فکرش‌و می‌کنیم، می‌گذره و این‌روزها هیچ‌وقت تکرار نمی‌شه.»حالا که زمان زیادی گذشته است و به اندازهٔ کافی بزرگ شده‌ام، معنی حرف‌های مادر را خیلی بهتر درک می‌کنم. یک روز که کسی در خانه نبود و من مشغول بازی در حیاط بودم، خواهرزاده‌ام که یک سال از من کوچکتر بود به خانهٔ ما آمد. حوصله‌اش سر رفته بود و از من خواست که کمی با هم بازی کنیم. بعد از کلی بالا و پایین پریدن ‌و شادی کردن، گفت:« چه سیبای رسیده‌ای! دلم می‌خواد چند تا بچینم و بخورم.» من هم فوراً ژست باغبانِ زحمتکش را گرفتم. ایستادم جلوی درخت و گفتم:« اصلاً امکان نداره، بابام سیبا رو شمرده. اگه بفهمه تعدادشون کم شده، ناراحت می‌شه و دعوامون می‌کنه! » ولی خواهرزاده‌ام اصلاً به حرف من توجه نکرد. و چهار سیب از روی شاخه‌های درخت چید و در حالی‌که سعی می‌کرد من را حرص بدهد، آن‌ها را گاز می‌زد. هر بار سیبی را به دهانش نزدیک می‌کرد و می‌خواست بخورد، چشم‌هایش را مثل تیله گرد می‌کرد. با ادا و اطوارهای اضافی تلاش می‌کرد حسابی عصبی‌ام کند. چون خودم اجازهٔ چیدن و خوردن سیب‌ها را نداشتم خیلی ناراحت شدم. به او گفتم:« وایسا شب به بابام می‌گم تا ادبت کنه. سیبای مارو بی‌اجازه می‌خوری؟ آره؟ یه‌ کاری باهات می‌کنم که تا آخر عمرت یادت نره!! » برای این‌که بیشتر لجَ‌م را در بیاورد، قبل از رفتن یک تکانی به تنهٔ درخت داد و چند تا سیب دیگر که روی زمین افتادند را برداشت و پا به فرار گذاشت. من هم که حسابی احساس شکست می‌کردم داشتم نقشه می‌کشیدم، که چطور با آب و تابِ بیشتری ماجرای چیدن سیب‌ها را برای پدرم تعریف کنم. امّا امان، امان از لحظهٔ فاش کردنِ دزدیدن سیب‌ها!!چشم‌تان روز بد نبیند!، چنان الم‌شنگه‌ای به پا شد، که من مثل کسي‌ که جرم بسیار بزرگی مرتکب شده و حالا گیر افتاده ‌است، پشیمان شدم. مادرم سعی می‌کرد پدرم را آرام کند و مدام تکرار می‌کرد:« مرد آروم باش! سیب‌ها و بقیهٔ میوهٔ درختان حیاط برای خوردنِ نه تماشا کردن! بذار بچه‌ها بخورن و لذّتش‌و ببرن. دنیا زودگذره و ارزش این سخت‌گیری‌ها رو نداره.» ولی، پدرم از شدت عصبانیت قرمز شده بود و لب‌هایش می‌لرزید. من هم یک گوشه کِز کرده بودم‌و حیرت‌زده صحنه‌ای را که کارگردانش، خودم بودم، نظاره می‌کردم. دعوا و درگیری تا حدی بالا گرفت، که به خودمان آمدیم و دیدیم مادر در بخش اورژانس درمانگاه  و زیر سِرُم بستری شده بود. نمی‌دانستیم به کسانی که به ملاقات مادرم می‌آمدند چه بگوییم؟! به سیب‌هایی که عیادت‌کنندگان برای مادر می‌آوردند، خیره شده بودم‌و در درونَ‌م، به‌ خاطر خبرچینیِ بدی که کرده بودم، با خودم می‌جنگیدم.من این خاطره را به دو دلیل هرگز فراموش نخواهم کرد. اول این‌که عمر ما به کوتاهیِ دم و بازدم ما است و ما متوجه گذر آن نیستیم. دوم این‌که از داشته‌های‌مان لذت ببریم و در لحظه زندگی کنیم.به قول پائولوکوئلیو نویسندهٔ برزیلی که می‌گوید:« همهٔ ما در حقیقت مهمانان این دنیا هستیم، در حال گذر از یک زندگی به زندگی دیگر، و نمی‌توانیم فراتر از کردارهای نیک‌مان باری برداریم.»✍️زهرا علیزاده</description>
                <category>زهرا علیزاده</category>
                <author>زهرا علیزاده</author>
                <pubDate>Mon, 24 May 2021 23:59:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«سبزِ سبز مثل زمینِ چمن»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54029278/%D8%B3%D8%A8%D8%B2%D9%90-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%90-%DA%86%D9%85%D9%86-amireg78r1os</link>
                <description>نمی‌دانم مردمک چشم‌های من یک‌جا بند نمی‌شوند یا باد است که دارد شاخه‌های درخت‌ِ توی حیاط خانهٔ پدری‌ام را تکان می‌دهد. برگ‌های درخت انگور سبزِ سبز شده‌اند. درست مثل زمینِ چمنی که من در خواب‌هایم از این‌طرف به آن‌طرفش می‌دوم. یک توپ چهل‌تکّه انداخته‌ام زیر پاهایم و با هر شوتی که زیرش می‌زنم آرزوی فوتبالیست شدنم‌ را نزدیکتر می‌بینم. همهٔ بچه‌ها را دریبل می‌کنم. مثل یک پرنده توی زمین پرواز می‌کنم. اصلاً پادشاه بازی من هستم. پارسا، پارسای قهرمان! میانِ جیغ و داد و سوت بلبلی تماشاچیان، نزدیک دروازه می‌شوم. با خودم می‌گویم، « دروازه‌بونِ بیچاره! باز افتادی تو دامِ من، مواظب دماغت باش که این‌بار نشکنه! » حالا نوبت نشانه‌گیری است.« بگیر که اومد!! » و من با تشویق بلند هم‌تیمی‌ها و هوادارانم که با فریادِ &quot;یالا گُلِ‌ش کن پارسا! باید بری تو بارسا!&quot; (تیم بارسلونا) زمین را، روی سرشان گذاشته‌اند، محکم می‌زنم زیر توپ و باز هم تیم حریف را غافلگیر می‌کنم. وقتی روی دست بچه‌ها بالا و پایین می‌شوم، دلم می‌خواهد ابرها را با آن خندهٔ سفید و پنبه‌ای&quot;ای&quot; که بر لب دارند، و آسمان را دیدنی‌تر کرده‌اند، در آغوش بگیرم. دوست دارم وقتی به بالا پرتاب می‌شوم دستم را دراز کنم و یک گوشه از لبخند خدا را بچینم، و وقتی مادرم غصه‌دار می‌شود، مثل نُقل‌های رنگی روی سرش بپاشم. یک حلقهٔ جادویی از مهربانیِ خدا برایش درست کنم و دور گردنش بیاندازم تا مادرم خوب شود. خوبِ خوب، که دیگر اشک نریزد. &quot;آه مادرم! آه مادرم! چقدر شکسته، خسته و درمانده شده است.&quot; با صدای برادر کوچکم، سپهر، از وسط سبزیِ رؤیاهایم می‌اُفتم وسط حیاط. درست زیر درخت انگور. برادرم داد می‌زند: &quot;مامان، مامان، بیا! پارسا باز از روی ویلچر افتاده زمین.&quot; می‌دانید هروقت در خیالِ توپ و زمین‌چمن، گُل‌ زدن و قهرمان شدن، غرق می‌شوم، یک‌دفعه مثل خمیر پهنِ زمین می‌شوم. مادرم با دلهره و نگرانی به سمتم می‌دود. من تمام زورم را می‌زنم که لب‌هایم را از هم باز کنم و بگویم،&quot; مامان منو ببخش که باز خواب دیدم و تعبیرش عذاب کشیدنِ تو شد!&quot; مادر دستمالی از جیبش در می‌آورد، آب‌ِ دهانم را که تمامی ندارد پاک می‌کند و با بغضِ خسته‌ای می‌گوید:&quot; پارسا چرا آروم نمی‌گیری؟ می‌خوای دست و پاتم بشکنه؟ می‌خوای بیشتر عذابم بدی؟ آره؟&quot; من فقط نگاهش می‌کنم. درست نمی‌بینمش. آخَر مغزم به چشم‌هایم فرمان نمی‌دهد. خیلی وقت است، مغزم با بدنم قهر کرده است. شاید هم بدنم فرمانروایی مغزم را قبول ندارد! نمی‌دانم از کی؟ و چرا؟ ولی از وقتی یادم می‌آید تنم مهمان این چهارچرخ بوده است! می‌خواهم دست‌هایم را به طرف مادرم دراز کنم. بغلش کنم. ببوسمش. و به او بگویم، &quot;مامان چرا من این‌طوری شدم؟ تو که نخواستی من‌و این‌طوری دنیا بیاری، پس خدا خواسته؟ خب منم آدمم حق دارم بدونم. ندارم؟!&quot; انگار دوباره دارم عصبی می‌شوم. آرام و قرار ندارم. لب‌هام می‌لرزند. هاله‌ای از تاریکی جلوی چشم‌هایم را گرفته است ولی سعی می‌کنم پلک‌هایم را به روی روشنایی نبندم. حرکت دست‌هایم غیر ارادی‌تر شده‌اند و انقباض ماهیچه‌ها، بدنم را مثل یک تکه استخوان، سفت کرده است. هر چقدر درد و حرکت بالا تنه‌‌ام زیاد است، پاهایم در سکون مطلق هستند. مادرم فریاد می‌کشد: &quot; پریااا! پریاااا! زود باش قُرصای پارسا رو بیار دوباره تشنج کرده.&quot; در نورِ کمی که بین دو پلکِ بسته‌ شده‌ام می‌دیدم، بغضِ مادری بود که به‌آرامی اشک می‌شد و می‌ریخت روی گونه‌هایش. پریا غرغرکنان با یک بسته قرص و یک لیوان آب آمد توی حیاط. ایستاد بالای سَرم. با اخم و تَخم گفت: &quot; اَه مامان! چقدر بهت بگم، ببر بذارش بهزیستی، خسته نشدی تو آخه؟! پس‌فردا من خواستگار دارم مثلاً. کجا می‌خوای قایمش کنی؟ یهو وسط مراسم دادوبیداد کنه یا تشنج کنه، چی؟ ها!؟ چه جوابی داریم به مهمونا بدیم؟!&quot; مادرم با غِیظ و عصبانیت به پریا نگاه می‌کند و می‌گوید:&quot; یاد بگیر قبل از این‌که زنِ خوبی بشی برای یه مردِ غریبه، اول خواهر بهتری باشی برای برادرِ معلولت.&quot; پریا قرص‌ها را به مادرم داد. پشت چشمی نازک کرد و به داخل خانه برگشت. برادر کوچکم توپی را زیر بغلش گرفته و گوشهٔ حیاط ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. با این‌که فقط هشت سال سن دارد، ولی تمام روز و شب کنار من است. بیشتر از آن که برادر باشد، رفیق است. مادر به سختی قرص را به‌ خوردم می‌دهد. سپهر به او کمک می‌کند تا دوباره من را روی ویلچر بنشاند. حالم کمی بهتر است. مادرم ویلچر را به سمت خانه حرکت می‌دهد. و سعی می‌کند سرم را که به سمت چپ افتاده، روی تنم نگه‌ دارد. می‌داند بی‌فایده است. اما مادر، به هر لحظه، معجزهٔ خدا ایمان دارد. سپهر کنارم می‌آید و با ذوق و شوق کودکانه‌اش می‌گوید: &quot; داداش پارسا امشبم مسابقهٔ فوتباله! من‌که می‌گم تیم ما می‌بره ها‌!! تو چی می‌گی؟!&quot; تلاش می‌کنم، چیزی بگویم. کلماتی را گنگ و نامفهوم، اما از اعماق قلبم بیرون می‌ریزم. &quot;آخه تو چقدر مردی سپهر! حیف که نمی‌تونم بغلت کنم، محکم ببوسمت و بهت بگم، تو بهترین داداش دنیایی! اگه سالم بودم هر روز می‌بُردمت زمین فوتبال و حسابی با هم تمرین می‌کردیم.&quot;سپهر دست‌هایش را دور گردنم حلقه می‌کند و می‌گوید:&quot; فهمیدم داداش، فهمیدم. برای همین دوسِت دارم. تو قهرمان زندگی منی! &quot;من پارسا هستم. چهارده‌ساله. معلول ذهنی و جسمی. با قلبی بزرگ و دلی نازک.✍️زهرا علیزاده</description>
                <category>زهرا علیزاده</category>
                <author>زهرا علیزاده</author>
                <pubDate>Thu, 20 May 2021 23:33:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«بازی زندگی»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54029278/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-v5pl4z5waru2</link>
                <description> «بازی زندگی» در مرور خاطرات خیلی دور، وسط کوچه میان همهمه و تشویق دوستانم، روبروی هفت سنگِ نه‌چندان هموار و یک‌دست که رویِ هم چیده شده‌اند ایستاده‌ام. توپ را در دستانم می‌چرخانم و به طرف سنگ‌هایی که منتظر فروریختن هستند، نشانه می‌گیرم. یک چشمم را می‌بندم تا شاید بتوانم &quot; هدف&quot; را بهتر ببینم! چند بار نفس عمیق می‌کشم، دوروبرم را نگاه می‌کنم. همه‌ی هم‌تیمی‌هایم چشم امیدشان به من است. و... بالاخره در میان کف و دست و هورای بچه‌ها توپ را به‌طرف سنگ‌ها می‌اندازم. هر کدام‌شان به یک‌طرف می‌افتند و من انگار، کدامین قله‌ی بزرگ دنیا را فتح کرده‌ام؟! می‌دَوَم و فریاد می‌کشم،،، «زدم تو هدف، من تونستم من یه قهرمانم» البته که در دنیایِ کوچک کودکی، زدن توپ وسط چند سنگ و سرنگون کردن‌شان خوشحالی هم دارد. انگار که رفته‌ای از بالای کوه قاف یک گُل عجیب و غریب چیده‌ای و برای عزیزترین فرد زندگی‌ات آورده‌ای!! یا در بازی &quot;بالابلندی&quot; سعی می‌کردیم به بلندترین جائیکه در توان‌مان بود، بپریم و از بالا برای حریف‌مان ادا اطوار دربیاوریم....&quot;دیدی اونقدر بالا هستم که دستت به من نمی‌رسه!&quot; یک بازی دیگر هم داریم که این‌روزها در خانه‌ها از جمله خانه‌ٔ خودمان هم دیده می‌شود. (جِنگا) یا به‌ زبانِ ساده‌تر، &quot;برج هیجان&quot;. چوب‌های یک‌اندازه را روی‌هم می‌چینند و افراد شرکت‌کننده باید در نوبت‌شان یک عدد از آن‌ها را بیرون بکشند، طوری‌که برج نریزد. دیده‌ام کسی که تاس را می‌اندازد، چه تلاشی می‌کند تاباکمک گرفتن از هوش و ذکاوتش، یک فرصت دیگر به خودش بدهد. می‌داند تنها راه نجاتِ او از حذف شدن، برداشتنِ چوب از طبقه و نقطه‌ٔ مناسب و صدالبته«داشتن صبر» است دستپاچه نمی‌شود. فقط فکر می‌کند، نگاه می‌کند و به موقع حرکت می‌کند. دیده‌ام چگونه دور برج می‌گردد تا ماندنش در بازی مستمر باشد. می‌دانید چرا؟ چون عاشق بازی و ادامه دادنِ آن است. چون «اوّل شدن برایش ارزشمند است» چون «بودن و ماندن» را دوست دارد. همه‌ی این‌ها را گفتم تا برسم به یک سؤال، آن هم ابتدا از خودم.آیا زندگی و اهدافی که داریم ارزشش کمتر از بازیِ &quot;هفت‌سنگ، بالابلندی و جِنگا یا همان برج هیجان و... است؟؟ از خودمان بپرسیم و کمی فکر کنیم، چه‌قدر برای اینکه توپ را بزنیم وسط سنگ‌های زندگی‌مان تلاش کرده‌ایم؟ چه‌قدر برای پریدن و رسیدن به بالاترین هدف‌مان در زندگی تمرکز داشته ایم؟؟ یا چه‌اندازه با تیزبینی و تفکر با برج مشکلات روبرو شده‌ایم؟ تا چه حد به خودمان فرصت داده‌ایم و شتاب‌زده تصمیم نگرفته‌ایم؟ و چه‌قدر برای برداشتن قدم‌های به‌موقع و به‌جا، نفس عمیق کشیده ایم؟ تا با کشیدنِ یک چوب اشتباه از برج زندگی مثل یک شکست‌خورده از آن، خارج نشویم؟ همه‌ی ما خیال می‌کنیم، تا ابد برای جبرانِ لغزش‌ها و نادیده گرفتنِ رؤیاها، فکر کردن، حرکت و زندگی فرصت داریم. اما حقیقت این است که در این دنیا هیچ‌چیز و هیچ‌کس همیشگی و جاودانه نیست. زندگی، واقعی‌ترین بازی‌ای است که همه‌ی ما در آن قرار داریم. با تصمیم‌های عجولانه و نابخردانه آن را دست‌نیافتنی نکنیم. شما هم لایق ایستادن روی«سکّوی اوّل» هستید.با نوشتن این مقدمه تلاش کردم یکی از مهم‌ترین ابعاد زندگی که «هدفمند بودن»، است را با ذکر مثال‌هایی که درک آن را آسان‌تر می‌کند به تصویر بکشم. چندی پیش کتابی خواندم از پونه مقیمی با نام&quot;تکه‌هایی از یک کل منسجم&quot;. به جرأت می‌توانم بگویم یکی از بهترین و پرمغزترین کتاب‌هایی است که تا به حال داشته و خوانده‌ام. من نامش را گذاشته‌ام. «کتاب زندگی» «تکه‌هایی از یک کل منسجم» در صفحه نخست این کتاب، جملهٔ کوتاهی دیدم که خود به تنهایی یک کتاب است.« عمر بشر کوتاه نیست، ولی وقت بشر موقت است. ملک‌ جان نعمتی»پونه مقیمی در فصل ششم از کتابش، درباره منبع اهداف این‌گونه می‌نویسد: « تمرین کنیم که منبع هدف‌مان&quot;عشق&quot; باشد.همه ما ژنراتور درونی داریم که به ما کمک می‌کند تا به اهداف‌مان دست یابیم. اینکه سوخت ژنراتور از کجا می‌آید مهم‌ترین علت لذت بردن و یا نبردن است. گاهی بسیار تلاش می‌کنیم که به هدفی دست پیدا کنیم؛ برای مثال به منصب و موقعیتی. چون می‌خواهیم به &quot;آدم&quot;ی در ذهنمان ثابت کنیم که به این هدف دست پیدا کرده‌ایم. باید ایستاد و به مخزن ژنراتور نگاهی انداخت. این ژنراتورها از چه چیزی تغذیه می‌کند؟ از خشم، نفرت و یا حسادت؟ برای بسیاری از انسانها مهم نیست که ژنراتورشان از چه چیزی تغذیه می‌کند، مهم فقط رسیدن و اطمینان یافتن از این توهم ذهنی است که &quot;مرا نگاه کن، بهت ثابت کردم&quot; و چقدر این توهم در آینده‌ای نزدیک آنها را اندوهگین خواهد کرد. به‌ویژه هنگامی که هر یک از هدف‌های خود را برای اثبات به شخص خاصی تنظیم می‌کنند. اما جالب اینجا است که در بیشتر مواقع &quot;آدم&quot;ی که در ذهنمان با او رقابت می‌کنیم، حتی روحش هم از این ماجرا خبر ندارد. دست‌یافتن و رسیدن به هدف‌ها هیچ‌وقت آدمی راخوشحال نمی‌کند که اگر اینگونه بود قطعاً جایی و یا لحظه‌ای آرام می‌گرفتیم. اما آرام نمی‌شویم، راضی نیستیم و هر روز آرزو می‌کنیم چیزهای بیشتری داشته باشیم. فقط روزی در صورتی آرام خواهیم شد که اهدافی که انتخاب می‌کنیم تنها برای خودمان انتخاب کرده باشیم، برای آدم درون خودمان. ژنراتور هنگامی منبعی برای آرامش می‌شود که به آرامی از عشق و دوست داشتن درونیِ خودِ ما تغذیه کند و قرار نباشد به&quot; آدم&quot;ی ذهنی در ذهنمان ثابت کند.»حتماً برایتان پیش آمده است، هر کاری کرده‌اید و به هر دری زده‌اید تا خودتان را راضی کنید. ولی در نهایت فرار را بر قرار ترجیح داده‌اید. خودِ من چندین و چند بار به نارضایتی مطلق رسیده‌ام. از خودم. برای ندیدن این شرایط به گذشته پناه برده‌ام. گاهی اوقات هم به آینده سفر کرده‌ام. بعضی وقت‌ها برخلاف چهره آرام و راضی‌ای که دارم از درون خوره به جانم افتاده و این حس نارضایتی مرا غمگین و افسرده کرده است. اما در بخش دیگری از کتاب پونه مقیمی ( تکه‌هایی از یک کل منسجم) با عنوانِ &quot;مکث&quot; دریافتم که ناراضی بودن حقیقتی است تلخ که در وجود انسان‌هاست.در فصل چهارم از این کتاب این‌گونه مکث کردم؛« ما تمام آنچه لازم است را داریم. تمام آنچه می‌تواند به ما کمک کند تا رد شویم. که دوام بیاوریم. که دوباره تصمیم بگیریم. که دوباره شروع کنیم. که ادامه دهیم. ما تمام آنچه لازم است را داریم تا &quot;زندگی&quot; کنیم.&quot;بدن و ذهن&quot;بدنی که دردها را می‌شناسد و برای همین دردها طراحی شده است. فقط کافی است اجازه دهیم و به عبور جریان درد ایمان بیاوریم. و ذهنی که می‌تواند آگاه و روشن شود. همین‌ها برای گذر کافی است؛ برای تجربه و برای لمس زندگی. باقی توهم است و توقع. زندگی دقیقاً همین&quot; اکنونی&quot; است که پیش روی ما قرار گرفته است و همیشه در اکنون بخشی از ما ناراضی است. ناراضی بودن حقیقتی تلخ در انسان‌ها است، در ما است. برای اینکه بتوانیم با ناراضی بودنمان کنار بیاییم به آینده فکر می‌کنیم. به برنامه‌ها و هدف‌ها. ما برای کم کردنِ نارضایتی‌مان بیشترین کاری که می‌کنيم فرار از &quot;همین لحظه است&quot;. غافل از اینکه نارضایتی کم نخواهد شد. با هیچ دست‌آوردی کم نخواهد شد، مگر با پذیرشِ &quot;اکنون&quot;. اگر بتوانیم در همین لحظه با خودمان و تمام آنچه داریم و نداریم آرام بگیریم به احتمال زیاد حجم نارضایتی درونی‌مان کم می‌شود. برای زندگی کردن همین کافی است. بدن و ذهنی که می‌تواند روشن شود و از بستگی و تحریف بیرون بیاید. در اکنون می‌توانیم حس کنیم و بخش ناراضی‌مان را آرام کنیم و دوباره برگردیم به مسیر همیشگیِ به‌ دست‌ آوردن و تلاش کردن. به خودتان این حقیقت را یادآوری کنید. بدن من برای همین دنیا طراحی شده است پس کمی بیشتر به آن اعتماد کنم. او می‌داند چطور مرا از سختی‌ها و دردها رد کند. ذهنی دارم که روشنگری را می‌تواند بیاموزد و می‌تواند به من کمک کند که از بندِ تحریف‌ها و دروغ‌هایی که به خودم می‌گویم رها شوم.»شما را نمی‌دانم‌!!  ولی من بعد از این &quot;مکثِ&quot; کوتاه اما پرثمر، به داشتنِ چنین بدن و ذهنِ خارق‌العاده‌ای بر خود بالیدم. قطعاً شما نیز &quot;مکث&quot; کوتاهی داشته‌اید، و به وجودِ این بدن بی‌نظیر و ذهن شاهکار افتخار کرده‌اید.می‌دانم اکنون وقت حسرت خوردن نیست. وقت مطالعه، اندیشیدن و عمل کردن است. اما ای‌کاش سال‌ها پیش این کتاب را خوانده بودم. چه دردها، در خودم پنهان کردم و تبدیل به رنجی ماندگار شد. و قدرت بدن و ذهنم را نادیده گرفتم. در اینجا خواندن جمله‌ای از پونه مقیمی  در ارتباط با &quot;درد و رنج &quot; خالی از لطف نیست.  او می‌نویسد: « ما آدم‌های تبدیل کردنِ دردها به رنج‌هایی چندساله‌ایم. حقیقت این است که ما &quot;درد&quot; را حس می‌کنیم. زندگی می‌تواند &quot;دردآور&quot; باشد اما رنج نتیجهٔ فرار ما از حس‌کردن درد است.» بعد از سپری کردن روزها و کسب تجربه‌هایی در زندگیِ شخصی‌ام، به این نتیجه رسیده‌ام؛ اگر انسان‌ سرنوشت و هدفی که در نظر دارد را مانند فرزند، مهم و عزیز می‌دانست قطعاً در به ثمر رساندن آن از هیچ تلاش و کوششی دریغ نمی‌کرد.در پایان، خواندن این کتاب پر محتوا و مفید را به شما خوبانِ همراه پیشنهاد می‌دهم. امید بر اینکه روشنی‌بخش راه و داستان زندگی‌تان باشد. پونه مقیمی زندگی را این‌طور می‌نویسد:« شاید زندگی پیدا کردن بخش‌هایی از خودمان در تکه‌تکه‌هایی از یک کُلِّ منسجم است. پیداکردنی که به اندازه یک عمر طول می‌کشد. و تکه‌هایی که همه جا حضور دارند و فقط کافی است ما در مسیرشان قرار بگیریم، آن‌وقت اگر هشیار باشیم، شاید بخش‌هایی از خودمان را ببینیم. بخش‌هایی از خودمان را در رابطه‌ها و در آدم‌هایی که تجربه می‌کنیم، در موقعیت‌هایی که قرار می‌گیریم، در فیلم‌هایی که می‌بینیم، در تاریخی که مرور می‌کنیم و حتی در کوچه‌ای که هیچ عابری ندارد و باد درخت‌هایش را بدون حضورِ تماشاچیان نوازش می‌کند. شاید زندگی همین است.»✍️ زهرا علیزاده</description>
                <category>زهرا علیزاده</category>
                <author>زهرا علیزاده</author>
                <pubDate>Sat, 08 May 2021 20:03:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا می‌نویسم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54029278/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-mdulndugixit</link>
                <description>اولین مقاله ۱۴۰۰٫۲٫۱۱« چرا می‌نویسم؟»«نوشتن، طرز زندگی من و گاه ظاهراً دلیل زندگی من است.اگر می‌خواهید روی بازیگری‌تان کار کنید، روی خودتان کار کنید. همین توصیه در مورد کار کردن روی نوشتن‌تان صادق است.ما باید بنویسیم زیرا نوشتن در ذات انسان است. نوشتن، دنیای ما را مطالبه می‌کند. آن را به‌طور مستقیم و مشخص مال خودمان می‌کند. ما باید بنویسیم زیرا انسان‌ها موجودات روحی و معنوی هستند و نوشتن شکل قدرتمندی از دعا و مراقبه است که ما را هم به بینش‌های خودمان و هم به سطح بالاتر و عمیق‌تری از هدایت درونی وصل می‌کند.»این‌ جمله‌ها و عبارت‌‌های طلایی برگرفته از کتاب « حق نوشتن» به قلم توانمند «جولیا کامرون» است. که اگر بارها و بارها این کتاب را بخوانم و بنویسم، باز هم برایم نکات تازه‌ای دارد و پر از زندگی است. زندگی‌ای توأم با نوشتن.مرا به یاد خودم می‌اندازد. با خواندن قسمت‌هایی از کتاب پرت می‌شوم به سال‌های دور حدود سی‌وسه سال پیش دختر هشت‌ساله‌ای که عاشق قصه‌‌نویسی و سرودن شعر بود.از همان روزی که خودم را به‌عنوان یک انسان شناختم و درک کردم که نقطه تمایز من با حیوانات عقل و شعور من است، به هر چیز و هر کجا که نگاه می‌کردم و حسّ خاص و زیبایی از آن می‌گرفتم، دوست داشتم درباره‌اش بنویسم یا حرف بزنم. کلاس اول دبستان که بودم زنگ انشا نداشتیم ولی من شیفتهٔ رونویسی از کتاب‌هایم بودم. تا اواسط سال رونویسی نداشتیم ولی همان حروف ناشناخته و کج‌ومعوجی که به‌عنوان سرمشق داده می‌شد، حس نوشتن را در من قلقلک می‌داد. چند کلاس که بالاتر رفتم درس‌های فارسی کامل‌تر شده بود و مشق‌های طولانی‌تری به ما داده می‌شد که رونویسی کنیم. گاهی اوقات من با همان روپوش و مقنعه‌ای در سر، روی کتاب و دفترهایم می‌‌افتادم تا تکالیف‌ام را بنویسم. دوتیر و یک نشان. شاگرد اولیِ کلاس و ذوق نوشتن را درهم ادغام کرده بودم تا نیاز نوشتن را در خودم ارضا کنم. درست یادم نیست کلاس سوم یا چهارم بودم، دفترچه‌ای داشتم که روی جلدش پر از گل‌های رنگارنگی بود که به آسمان آبی لبخند می‌زد. گاهی اوقات صفحاتش را پر از دلتنگی‌های کودکانه‌ام می‌کردم و گاه می‌نوشتم. از راه مدرسه، از درخت سیب و انار و گیلاسِ در باغچهٔ خانهٔ پدری‌ام. از گل‌های آفتاب‌گردانِ توی حیاط که دور تا دورِ سبزی‌های معطر ریحان و شاهی و تره را گرفته بودند. از مرغ و خروس‌های گوشهٔ حیاط که پدرم لانهٔ توریِ کوچکی برایشان ساخته بود. از تخم دو زرده‌ای که یک روز مرغِ کاکُل زریِ من برای گذاشتن آن، آنقدر قدقد کرد که حوصله پدر را از کف برد. مرغ بینوا! آخر سر از روی دیوار به آن طرف پرتاب شد و همان جا صدای شکستن تخمش، اشک مرا درآورد. بعد که تخم را گذاشت، فهمیدیم مرغ نگون‌بخت، چه‌ دردی کشیده تا آن بار بزرگتر از زورش را زمین بگذارد. نوشتن آرامم می‌کرد. با آن که عزیزکردهٔ پدر و مادرم بودم، ولی همیشه احساس کمبودی داشتم که آن را تنها انسِ عجیبِ به قلم، کاغذ و نوشتن جبران می‌کرد. حس می‌کردم دوستی دارم که چشم‌انتظار من است که هرازچندگاهی باید یادش کنم و به سراغش بروم. به قول «ناتالی گلدبرگ نویسندهٔ کتاب (تا می‌توانی بنویس)، که در بخشی از همین کتاب با تیتر قابل تأملی با نام «دو بار زیستن» می‌گوید: «نویسندگان دو بار زندگی می‌کنند. یک بار زندگی معمول‌شان که به سرعت زندگی همه افراد می‌گذرد؛ درخواربارفروشی و گذر از خیابان و لباس پوشیدن و آماده شدن برای رفتن سرکار در صبح. هر چند بخش دیگری دارند که به آن آموزش داده‌اند. این بخش، دوباره همه چیز را زندگی می‌کند. آن بخش می‌نشیند و دوباره زندگی‌شان را می‌بیند و مرور می‌کند. به بافت و جزئیات می‌نگرد.»  با این‌‌که سن کمی داشتم، ولی به آدم‌های دوروبرم و اتفاق‌هایی که می‌‌افتاد با نگاه تیزبینانه‌‌تری نگاه می‌کردم. فکر می‌کردم. و دوست داشتم مو به موی آن‌ها را بنویسم.شعر هم می‌نوشتم. شعرهای بدون ردیف و قافیه. هیچ وقت نتوانستم برای کسی یا در جایی بخوانم که ادامه دادن به نوشتن شعر را در من ترغیب کند. دفترچه‌ام را مانند تنها عروسک کودکی‌ام دوست داشتم. اما می‌ترسیدم. از این‌که کسی آن‌ها را بخواند و به من بخندد، وحشت داشتم. برای همین پنهانش می‌کردم. زیر لباس‌های داخل گنجه، لای کتاب فارسی و ریاضی. حتی زیر فرش اتاق. مطمئن بودم کسی آن را پیدا نمی‌کند. نمی‌دانم آخرین بار کجا قایم‌اش کرده بودم. از مدرسه که برگشتم، طبق معمول رفتم سراغ دفترچه که دیدم نیست. وقتی وارد حیاط شدم دیدم شده توپ قرمز گل‌دار در دست برادرهایم. تا مرا دیدند صدای خنده‌شان بلند شد. شروع کردند به خواندن و دهن‌کجی کردن. شعرهای بی‌ردیف و قافیه را می‌خواندند و غش‌غش می‌خندیدند. خاطرهٔ جدول ضرب و کتکی که آن روز از معلم خورده بودم، شکستن تخم دو زردهٔ مرغ کاکلی، چیدن سیب توسط خواهرزادهٔ کوچکتر از خودم، از درخت سیب که پدرم آنها را شمارش کرده بود و خبرچینی من به پدر و الم‌شنگه‌ای که به‌ خاطر سیب‌های چیده شده به پا شد و کار مادرم به بیمارستان و سِرُم کشید، و...می‌خواندند و قاه‌قاه می‌خندیدند. و من بین آنها می‌دویدم و دفترچه از بالای سرم به چپ و راست پرتاب می‌شد. و من می‌شکستم. ولی هرچقدر بزرگتر شدم میل به نوشتن در من نیز  بیشتر می‌شد. هرچه را که می‌دیدم دوست داشتم بنویسمش. با کوچکترین جزئیات. ناتالی گلدبرگ در پاراگراف دیگری از کتاب ارزشمند تا می توانی بنویس، حال نویسنده را این‌گونه بیان می‌کند: « به‌هنگام بارش شدید، همه با چتر و بارانی و روزنامه بر سر،شتابزده از خیابان می‌گذرند. نویسندگان، در باران با دفتر و قلم در دست از خانه بیرون می‌روند. به چاله‌ها که از آب پُر می‌شوند و به بارش باران در آن‌ها نگاه می‌کنند. می‌توانید بگویید نویسنده سرگرم تمرین حماقت است. چون فقط یک احمق زیر باران شدید، به تماشای چالهٔ آب می‌ایستد. آدم عاقل، زیر باران نمی‌ایستد تا سرما نخورد. وانگهی باید حتماً بیمهٔ سلامت داشته باشد. اما اگر احمق باشی، علاقه‌ات به چالهٔ آب بیش از احساس امنیت به بیمه و به موقع سرکار رسیدن است.»باید برای ادامه تحصیل در دبیرستان تعیین رشته می‌کردم. ندانستم. هیچ‌وقت دلیل آن‌همه کوتاهی کردن در حق خودم را ندانستم. یک عمر، یک زندگی به خودم بدهکارم. مرا چه به تجربی. چه می‌دانستم از ضرب و تقسیم و جبر و هندسه. اما بعدها جبر را خوب شناختم. خوب به یادم مانده است. اکنون بعد از گذشت چندین سال هنوز هم جبرِ آن رشتهٔ نه‌چندان خوشایند را به دوش می‌کشم‌. چهار سال یک راه اشتباهی را رفتم و آمدم. خسته بودم‌. خیلی خسته. بارها از کلاس شیمی و فیزیک و ریاضی فرار کرده بودم. چندین بار دبیران درس‌‌های زور را پیچانده بودم. هم به آنها دروغ می‌گفتم هم به خودم. دوم دبیرستان بودم که به پیشنهاد یکی از دوستانم در یک مسابقهٔ مقاله‌نویسی در تلویزیون شرکت کردیم. او نیز مانند من دیوانهٔ نوشتن بود. اما در مسیر غلط مرا همراهی می‌کرد. قبول کردم. بعد از مدرسه به خانهٔ ما آمد و شروع کردیم به نوشتن. حتی یک کلمه از مقاله‌ای که نمی‌دانم، مقاله بود؟ انشا بود؟ دلنوشته بود؟ نمی‌دانم. چه بود؟ را به خاطر نمی‌آورم. حتی یک چک‌نویس هم از آن ندارم. یک روز شیفت ظهر بودم طبق عادت هر روز که بدون انگیزه آماده رفتن به مدرسه می‌شدم. با شنیدن اسم و فامیل خودم در جا میخکوب شدم. مجری تلویزیون نام مرا خواند: «خانم زهرا  علیزاده برندهٔ اولِ مقاله نویسی در کشور» مگر می‌شود؟ من؟ تمام خانه و حیاط را پرواز می‌کردم و فریاد می‌زدم: «مادر کجایی؟ بیا مقاله‌ام اول شد!» هیچ خاطرهٔ ماندگاری از جشن و شادی خانواده‌ام برای آن موفقیت به یاد ندارم. که اگر تبریک‌های آن‌ها خاص و عجیب بود قطعاً در ذهنم حک می شد و اکنون حرفی برای گفتن داشتم. اما هیچ. تمام شد. من از طرف دبیر ادبیاتم مورد تشویق قرار گرفتم‌. دوهفتهٔ بعد در حالی‌که اصلاً منتظر هیچ کادو و جایزه‌ای نبودم، از طرف صدا وسیما مورد توجه قرار گرفتم و کادوی زیبا و نفیسی برایم ارسال شد. بازهم دریغ از کوچکترین تبریک و حمایتی‌. دوستش داشتم و برایم ارزشمند بود. خودکار و خودنویس شکیل و نقره‌ای رنگِ زیبایی بود، در یک بستهٔ زیباتر که آرزوهای مرا شاید کمی به واقعیت نزدیکتر می‌کرد اما...یک روز که به سراغشان رفتم پیدایشان نکردم. به خیال این‌که مادر آنها را جابجا کرده باشد، از او سوال کردم. اما نمی‌دانست. بعدها متوجه شدم یکی از اعضای خانواده بدون اجازهٔ من آن‌ها را به کسی هدیه داده بود. و من تمام شدم.  پروندهٔ نوشتن من همان جا بسته شد.اکنون بیست‌و‌چهار سال از آن زمان می‌گذرد. و جبر اشتباهی که سالها پیش به من تحمیل شد، هنوز هم با من است. می‌خواهم با خودم روبرو شوم. فقط با خودم. نمی‌دانم چقدر فرصت دارم. تنها این را می‌دانم که باید قبل از  ترک کردنِ این دنیا ناگفته‌هایم را بنویسم. ای کاش یک نفر مرا می‌دید. ای کاش یک نفر راه را به من نشان می‌داد. که بیست‌وچهار سال گم نشوم. هر چند دیر!! اما  پیدا شدم. بعد از این می‌نویسم. روزی یک خط، یک کلمه، حتی یک حرف. از این پس، فانوسم را خاموش نخواهم کرد.مقاله‌ام را با یک بند از گفته‌های طلاییِ جولیا کامرون، نویسنده «کتاب حق نوشتن» به پایان می‌رسانم.او می‌نویسد: « اگر ما یاد بگیریم به‌خاطر عشقِ محض به نوشتن بنویسیم همیشه وقت کافی هست اما وقت را مثل بوسهٔ سریع عشاقِ در حال فرار باید دزدید. همان‌طور که زمانی زن زیرکی به من گفت: پرمشغله‌ترین و مهم‌ترین مرد هم اگر عاشقت باشدهمیشه می‌تواند برایت وقت پیدا کند؛ اگر نتواند، عاشقت نیست. وقتی ما عاشق نوشتن باشیم، می‌توانیم برایش وقت پیدا کنیم.»           ✍️زهرا علیزاده</description>
                <category>زهرا علیزاده</category>
                <author>زهرا علیزاده</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 03:08:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;کاکل زری&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54029278/%DA%A9%D8%A7%DA%A9%D9%84-%D8%B2%D8%B1%DB%8C-gzsnyrmpmdxl</link>
                <description>صدای قدقدِ کاکل زری در حیاط خانه پیچیده بود. سارا پرده را کنار زد. پدرش را دید که مثل گدازه ی آتش دنبال مرغ نگون بخت می‌دوید. مرغ بینوا قدقدکنان مثل فشفشه از این طرف حیاط به آن طرف حیاط فرار می‌کرد. سارا به سمت حیاط دوید. فریاد زد: &quot;آقاجان چیکار به مرغ من داری؟&quot; پدرش چوبی را که روی زمین بود برداشت. به سمت مرغ بی زبان پرتاب کرد. پدرش که از شدت عصبانیت دندانهایش را به هم می فشرد، داد زد:&quot; امروز این مرغ را می‌کشم  سرم را بُرده بس که قدقد کرده، بس که جیغ و داد کرده. خودم این زبون نفهم رو سر می‌بُرَّم.&quot; پدرش هر چه  کنار دستش بود، را به طرف مرغ مفلوک می‌انداخت. ناگهان مرغ، با قدقد بلندی که همراه درد بود، به آن طرف دیوار پرید. سارا در آهنی حیاط را باز کرد. زودتر از پدرش به کوچه رسید. مرغ می‌دوید و سارا به دنبالش، پدر هم به دنبال هر دو. مثل واگن های قطار پشت هم ردیف شده بودند. می‌دویدند اما به هم نمی‌رسیدند. بالاخره مرغ خسته شد و سرعتش کم شد. سارا با یک خیز بلند مثل تیری که از کمان رها شده باشد، خودش را روی مرغ انداخت  و او را گرفت. قلب کوچک کاکل زری مثل ثانیه شمار ساعت می‌زد پدرش که نفس کم آورده بود، وسط کوچه نشست. سنگ و هرچه به دستش می‌رسید را بی هدف به طرف سارا و مرغ پرت می‌کرد. سارا همان طور که می‌دوید، می‌گفت : &quot;آقاجان نمی ذااااارم مرغمو بکشی. نمی ذااااارم.&quot; پدرش که از نفس افتاده بود و حسابی کلافه و خسته بود داد زد: &quot;اگه ناهار مرغت رو به خوردت ندادم، آقات نیستم. واااایسااا دختررررر وایساااا دختره ی چش سفید.&quot; سارا به سرعت خودش را به حیاط خانه رساند. درِ لانه ی مرغ و خروس ها را باز کرد. دستش کمی به توریِ پاره شده ی لانه گرفت. کمی خون آمد. ولی مهم نبود. باید مرغش را نجات می‌داد آن روز از آن روزها بود که پدرش از دنده ی لج بلند شده بود. مثل گرد بادی شده بود که هر چه سر راهش می‌آمد را نابود می‌کرد. مرغ را به داخل لانه انداخت. صدای مرغ و خروسهای دیگر هم بلند شد. ایستاد جلوی لانه. نگاهی به کاکل زری کرد. از ترس رفته بود یک گوشه ی لانه کز کرده بود. گفت: &quot;نترس کوچولوی من. تا من هستم اقاجانم نمی تونه اذیتت کنه&quot; سرش را که بر گرداند، پدرش چماق در دست پشت سرش ایستاده بود. از شدّت عصبانیت قرمز شده بود. مثل دانه های انار. فریاد زد:&quot; برو کنار دختررر. برو کنار که امروز تو و این مرغت را با هم می پزم و می خورم.&quot; سارا می دانست عصبانیتِ پدرش، لحظه ای است و چیزی در دلش نیست، با التماس گفت: &quot;آقاجان تو رو خدا به مرغم کاری نداشته باش. حتما مریض شده الکی که قدقد نمی کنه. حتما یه جائیش درد می کنه. تو برو بذار من...&quot; پدرش نگذاشت حرف سارا تمام شود. هولش داد و گفت:&quot; مریض شده؟ آره؟ پس دیگه حتما باید سرش رو ببرَّم که تلف نشه.&quot; سارا فهمید پدرش التماس سرش نمی‌شود. در لانه را باز کرد. کاکل زری را بردارد، فرار کند که دید زیر مرغش یک تخم بیضی بزرگ بود. یک طرفش خونی و طرف دیگرش هم کمی شکسته بود. چشمهایش از تعجب گرد شد. داد زد:&quot; آقاجاااان آقاجاااان مرغم تخم دو زرده کرده. دیدی گفتم یه جاییش درد می کنه. دیدی گفتم الکی قدقد نمی کنه. بیا ببین چه تخم بزرگی گذاشته آقاجااان امروز ناهار تخم دو زرده می خورم. به به تخم دو زرده.&quot; ✍زهراعلیزاده</description>
                <category>زهرا علیزاده</category>
                <author>زهرا علیزاده</author>
                <pubDate>Sat, 10 Apr 2021 19:25:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;آینه&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54029278/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-x4pvbcg8kig1</link>
                <description>&quot;آینه&quot;با جهانی پُر از تُهی روبروی آینه ایستاده بود. دلش که می گرفت، با زنِ در آینه، دردودل می کرد. انگار او قوی تر بود. شاید هم نبود. دوست داشت باور کند قوی تر است. امّا نبود. مثل آدم گمشده در کویر، دنبال جای امن می گشت. تشنه بود. تشنه ی آب نه! تشنه ی بودن. تشنه ی رها شدن. کمی به آینه نزدیکتر شد. دستی به موهایش کشید. با انگشتهایش لای موها را باز کرد. آرام آه کشید. با خودش گفت: سفیدیِ موهام چقدر پررنگ شده انگار همه ی مدادرنگی های سفید دنیا  به جان سیاهی موهام افتادن. حوصله ی شانه زدن به موهایش را نداشت. پشت سرش پیچاند. با کِش بست. دوباره آینه را نگاه کرد. احساس می کرد مدتهاست خودش را ندیده است. دلتنگ بود. دلتنگِ زنی که در آینه می نگریست. با انگشتِ اشاره اش پلکِ پایینِ چشمِ راستش را کمی پایین آورد، مثل موهای سرش سفید بود. به زنِ در آینه گفت: یکم برام می خندی؟ زنِ در آینه لبخندِ سردی  زد. دندانهایش چقدر زرد بود. زود خنده اش را جمع کرد. از خودش خجالت کشید. سرش را پایین انداخت. چند لحظه ی بعد، دوباره  آینه را نگاه کرد. تعجب کرد. چشمانش را مالید، بهتر ببیند. زنی را دید. با موهای بلوند، که روی شانه هایش افشون شده بود. مثل گندم زاری که در باد می رقصید، موج داشت. یاد دریا افتاد. سیاهی چشمهایش مثل چشمهای آهو بود. کشیده و گیرا. لبهای قرمزی که منحنیِ خنده، زیباترش کرده بود، به او می خندیدند. دندانهایش مثل دانه های برف سفید بودند.  به آینه نزدیک شد. انگار می خواست او را بغل کند و ببوسد. گفت: تو چه زیبایی ! زنِ در آینه لبخندی زد. گفت: من رویای تواَم. زن دستش را روی آینه کشید. عمیق تر نگاه کرد. مثل کودکی که بعد از مدتها به مادرش رسیده باشد، ذوق داشت. خدای من! تو چه باشکوهی! اشکهایش نمی گذاشت زنِ در آینه را ببیند. می ترسید در موجِ اشکها گم شود. با دستپاچگی گونه های خیسش را پاک کرد. به آینه نگاه کرد. چشمهایش را مالید دوباره نگاه کرد. نبود. زنِ زیبا را ندید. پس کو؟ کجا رفت؟ امان از این گریه های دمِ مَشکی. داد زد: کجا رفتی؟  کجاااا رفتی؟  با مُشت به آینه می کوبید. هق هق گریه هایش بلندتر شد. دوباره به سینه ی آینه زد. این بار محکمتر. انگار می خواست انتقام خستگیهایش را از سکوتِ آینه بگیرد. فریاد می زد: خدایا خسته ام. خسته ام. مگه یک زن چقدر طاقت داره؟ کوه هم  که باشه از اینهمه درد و غم وغصه می شکنه. بلندتر فریاد کشید: خدااا،،، خدااا،،،خدااامُشت بود که بر سر آینه آوار می شد. صدای شکستن آینه بدتر از شکستن دلش نبود. خیلی وقت بود شکسته های دلش را بغض کرده بود، ریخته بود توی گلویش.حالا تکه های صورتش را در آینه ی خُرد شده  می دید. مثلِ پازلِ بهم ریخته ی زندگیش هر کدام به طرفی پرتاب شده بودند. چقدر تکه هایش تشنه اند. تشنه ی آب، نه! تشنه ی زن بودن. تشنه ی آزادانه، زن بودن. تشنه ی رها شدن. تشنه ی زنده بودن. تشنه ی...✍زهراعلیزاده</description>
                <category>زهرا علیزاده</category>
                <author>زهرا علیزاده</author>
                <pubDate>Mon, 05 Apr 2021 18:03:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پای چپ من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54029278/%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%BE-%D9%85%D9%86-yam9l2nzfbjw</link>
                <description>کتاب پای چپ من، داستان زندگی واقعی کریستی براون صدای گریه ی تولدش در بخش نوزادان پیچیده بود. مادر و پدر مشتاقانه در انتظار به آغوش کشیدن نوزاد تازه متولد شده ی شان هستند که با حرفهای پرستارِ بخش، دنیا روی سرشان خراب می شود. فرزند شما&quot; فلج مغزی است&quot;. کریستی همیشه پدرو مادر و خواهر وبرادرهایش را از پایین نگاه می کند. همیشه خودش را کوچک و ناتوان میبیند وآنها را بزرگ و قوی!  زبان در دهانش قفل است و قدرت تکلم ندارد. دستهایش همیشه مودبانه در کنار پهلوهایش آرام گرفته اند. سرکشی چشمها و دهانش از مغز، امان او را بریده، و تمام دردهایش در دل مانده و توان فریاد ندارد. دوست دارد مادرش را محکم در آغوش بگیرد و به او بگوید که چقدر دوستش دارد. هیچکس او را باور ندارد اما مادر با تمام احساسات مادرانه اش، هرگز باور نکرده که فرزندش هیچ استعدادی در یادگیری ندارد و از هر زمانی هر چند کوتاه برای آموزش الفبا برای او دریغ نمیکند. پدر، اما فرزندش را با همان ناتواناییهایش پذیرفته و مادر را بخاطر  تلاش بی ثمرش در آموزش او شماتت میکند. کریستی جز پای چپ و مادر پناهی را در این دنیا ندارد. حالا کریستی هفت سالگی را پشت سر میگذارد و به زندگی با پای چپش عادت کرده است. یکروز که خانواده دور میز ناهار جمع بودند و تن بیحرکت کریستی هم مثل همیشه اسیر زمینِ سردِ خانه بود، آنها درکمال ناباوری نوشته ای را در قسمت پایینِ بدنِ بی حرکت کریستی میبینند کریستی با  گچ سفید و کمک  گرفتن از پای چپش تمام تلاشش را کرده بود تا نام تنها دلیلِ بودنش&quot;مادر&quot; را در این دنیا روی زمین بنویسد. پدر و مادر کریستی از دیدن نوشته ی روی زمین  کاملا شوکه شده اند و آنچه را میبینند باور نمیکنند..خواهر و برادرهایش هاج و واج نگاهش میکنند مادر در حالیکه گونه هایش از اشکِ شوق خیس شده میگوید: میدانستم! من میدانستم که پسرم سرشار از استعداد است من به تواناییهای کریستی ایمان داشتم و همانطور که فریاد خوشحالی سر میدهد کریستی را محکم در آغوش میگیرد و غرقِ در بوسه اش میکند. پدر هم در حالیکه کریستی را روی شانه اش میگذارد فریاد میکشد ببینید! همه ببینید این پسر من است، او یک نابغه است...مردم ازهمه جای شهر، برای دیدن تابلوهای بینظیروزیبای کریستی آمده اند. کریستیِ هجده ساله اکنون یک نقاش ماهر و معروف است که پدر و مادرش به وجود او و پای چپش افتخار میکنند. گاهی دچار تنش های روحی میشد و دلش میخواست مثل برادرها و دوستانش برقصد، راه برود، بدود، خودش را ایستاده در آینه ببیند با دستهایش نقاشی بکشد اما خدای او سرنوشتش را طورِ دیگری رقم زده است. با کلاسهای گفتار درمانی حرف زدنش هم کمی واضح تر و بهتر شده است اینروزها حس میکند که به نوشتن هم علاقه دارد و با کمک گرفتن از برادرش تصمیم میگیرد داستان زندگیش را بنویسد. کریستی نمیخواست زندگی با پای چپش از یادها برود کریستی قصد داشت به همه ثابت کند که معلولیت ذهنی در مقابل قدرت توان و استعداد او هیچ است. روزها میگذرند و کریستی سخت مشغول نوشتن زندگینامه اش است ولی روزهای شلوغ و پر دردسر هم نتوانستند کریستی را از احساسی که در درونش شعله ور شده بود دور کنند.عشق به پرستارش امید تازه ای در دل کریستی زنده کرده است، نمیداند آیا  عشقش او را با آن شرایط خواهد پذیرفت یا نه؟ اما باید به او میگفت و خودش را از عذابی که هر لحظه شکنجه اش میداد رها میکرد. جمعیت زیادی برای رونمایی از کتاب &quot;پای چپ من&quot; در سالن جمع شده اند و همگی منتظر ورودِ نویسنده بزرگ وتوانای این کتاب ارزشمند هستند ولی کریستی در اتاقی دیگر منتظر جواب سوالش از معشوقه اش است، آیا مرا به همسری میپذیری؟ لطفا با من روراست باش! طولی نمیکشد که صدای دور شدن قدمهای عشقش ( مری کار) در سالن میپیچد و او خسته تر از همیشه دور شدن آرزوهایش را نظاره گر است. مراسم در حال اتمام است که ناگهان کریستی درمیان تشویقها و فریادهای حاضرینِ در سالن، صدای قدمهای آشنایی را میشنود که اینبار عاشقانه به او نزدیک میشد.✍زهرا علیزاده</description>
                <category>زهرا علیزاده</category>
                <author>زهرا علیزاده</author>
                <pubDate>Sat, 03 Apr 2021 23:03:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژاکت قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54029278/%DA%98%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-uzguhqxxgjvy</link>
                <description> ژاکت قرمزی که ردِّ زیر و رو زدن میلهای بافتنی مادرش، روی آن مانده بود را از چمدان درآورد. تا به حال خطِّ سفیدِ ریزی که بر تنِ ژاکت بود را ندیده بود. هر سال که دانه های سفید برف، کاشی های کف حیاط را می پوشاند، مادرش را در گوشه ای از اتاق می دید که آرام و بی صدا در حال بافتن کامواها به هم است. یکی زیر، یکی رو، یکی زیر، یکی رو، گرمای علاءالدّین هم انگار در حال جان کَندن بود، مادر پتویی را دور خودش پیچیده بود و با تیک تاک ساعت دیواری، میل های بافتنی را به جان هم می انداخت. زمان برایش معنایی نداشت سوسوی فانوس هم خبر از تاریکی مطلق میداد. شمعِ روی تاقچه که آخرین پناه مادر است، کمی خیالش را آسوده می کرد. سایه مادر، روی دیوار ترک خورده ی اتاق از خودش بزرگتر است نمی داند شاید هم قوی تر از او باشد. دخترک از زیر پتو میل های بافتنی را روی دیوار می دید که در حال جنگند، این جنگ تا کی ادامه خواهد داشت؟ اگر آنها صلح می کردند او و برادرش گرسنه می ماندند. کمی از مادر دلگیر بود آخر آنقدر کارش زیاد بود و سفارش بافتنی داشت، که یادش رفته بود فردا تولد اوست. باخودش گفت: &quot;امسال هم باید همون ژاکت کهنه وبیرنگ و رو، رو بپوشم؟  مادر بافنده داشته باشی، امّا نتونی یه دست لباس نو و گرم تنت کنی؟!&quot;  یاد حرف مادرش افتاد که می گفت: &quot;دخترم کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره&quot; عصبانیتش را زیر پتو قورت میداد و لب هایش را می گزید، &quot;آخه مگه من کوزه گرم؟ من دلم ژاکت نو می خواد تشنه هم نیستم که نگران کوزه ی شکسته ام باشم.&quot; آنقدر غُرغُر کرد که با گرمای پتو به خواب رفت. دخترک با صدای مادر چشمانش را باز کرد، &quot;دخترم تولدت مبارک&quot; بیدار شو از امروز دیگه سردت نمیشه چه می دید؟ ژاکت قرمز!! پس جنگ دیشبِ میل های بافتنیِ مادر بخاطر تولدِ من بوده؟؟ژاکت قرمز کوچک شده بود امّا هنوز سایه مادر روی تَرَکهای دیوار، بزرگ و قوی بود.برف همه کاشیهای حیاط را پوشانده است. در خانه کناری مادری میلهای بافتنی را به جان هم انداخته است.✍️زهرا علیزاده</description>
                <category>زهرا علیزاده</category>
                <author>زهرا علیزاده</author>
                <pubDate>Thu, 01 Apr 2021 23:40:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرامش با نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54029278/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-zwenq1ictdff</link>
                <description>نوشتن نه تنها برای کسانیکه خود را باور ندارند مفید است بلکه برای افرادی که رویاهای بزرگ و دست نیافتنی دارند، نیز بسیار سودمند خواهد بود. نوشتن کپسول تقویتیِ بسیار قوی و مفیدی است که نه تنها آرامبخش روح و روان است، که به خاطر وجودِ فشار های عصبی و استرسهای موجود در جامعه و زندگی، باعث تقویت سیستم ایمنی بدن نیز می شود. نوشتن برای افرادی که می خواهند برای چند ساعت، یا چند  دقیقه وحتّی چند ثانیه به تنهایی و دور از همه ی قضاوتها، حَسَدها و کنایه ها و تمامِ صفتهای آزاردهنده، یک حالِ خوب و خوش را تجربه کنند بسیار لازم است. نوشتن، هنر است. در لحظاتی که به نوشتن سپری می شود، فردی که قلم در دست دارد نه تنها یک نویسنده است، بلکه یک نقاش است. یک عکّاس است. یک نوازنده است. یک بازیگر است. نویسنده یک هنرمند تمام و کمال است. او این هنر را دارد که با نوشتن، جهان سرد و تاریک اطرافش را به دنیایی گرم و روشن بدل کند یا بهتر بگویم، چهار فصل، را با واژه ها و کلمات روی کاغذ طراحی کند. تنها با یک خودکار نه هزاران رنگ. تنها با یک ذهن خلاق و فکری آزاد. نوشتن می تواند برای کسانیکه فکر می کنند جهانی تهی از احساس و عاطفه اطرافشان را احاطه کرده، مفید باشد. نوشتن درمان ناراحتی های روحیِ عجیب و غریبی است که بعد از مصرف زیادی از داروهای شیمیایی و گیاهی بهبود پیدا نکرده اند. نوشتن باعث بوجود آمدن اعتماد به نفس، در افرادی می شود که هرگز خود را باور نداشته اند و هیچ گاه خود را در الویّت زندگی قرار نداده اند. نوشتن، همان نیمه ی پُرِ لیوان است برای آدمهایی که برای رویاها و آرزوهایشان قدمی برنداشته اند. واژه ای پیدا نمی شود، فواید بیکرانِ نوشتن را توصیف کند. نوشتن، خروج از کُمای مُردگی و لمس دوباره ی زندگی است. نوشتن، بهترین نرمشِ ذهنی است برای کسانیکه دچار رکود فکر و اندیشه شده اند. در یک کلام، نوشتن، همزادِ گمشده ی همه ی انسانهایی است که به دنبال امن ترین، روشن ترین و آرام ترین نقطه در زندگی هستند.</description>
                <category>زهرا علیزاده</category>
                <author>زهرا علیزاده</author>
                <pubDate>Thu, 01 Apr 2021 01:13:36 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>