<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های .fatemeh nura</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_54070630</link>
        <description>بسپار به دَرک ، آنکه ندارد درک ..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:37:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2560941/avatar/0pmEus.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>.fatemeh nura</title>
            <link>https://virgool.io/@m_54070630</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گزافه گویی ( بعد از مدتها ) .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54070630/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D9%81%D9%87-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%AA%D9%87%D8%A7-gba68kcirhqg</link>
                <description>و اما من ، این روز هایم به کسل کننده ترین حالت ممکن میگذرند .مانند ماهی نیمه جان معلق در  آب میمانم که نمیداند تکلیفش چه میشود ، آخر میمیرد یا زنده میماند ؟این روزها کتاب با ژانر رئال زیاد میخوانم ،  کتابهایی که &quot; درک و کنار آمدن با مشکلات &quot; را به آدم یاد میدهند ولی من هنوزم در با مقابله با این احساسم کمی ضعیف عمل میکنم ، هنوزم با کوچک ترین تنش در زندگی دست هایم مانند لرزش زمین موقع زمین لرزه است و قلبم هر آن ممکن است سینه ام را مانند جامه ای بدرد و درست جلوی پایم بیوفتد . از بلاتکلیفی و تنبلی خسته ام ، از اینکه همیشه دیگران را با خودم مقایسه کنم و به خودم سخت بگیرم . البته که مامان هم انصافا کم نمیگذارد و بچه های مردم را به خوبی بر سرکله ام می کوبد !به هرحال زندگی همینطوری باقی نمی ماند . نه ، ولش کن برای گفتن این جمله زیاد خوب و روبه راه نیستم .چرت پرت گفتن بس است . و همینطور زندگی نیز .به قولی ، &quot;  زندگی بث &quot;.همینجوری الکی.3 / 3 / 1403</description>
                <category>.fatemeh nura</category>
                <author>.fatemeh nura</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jul 2024 21:31:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوچ .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54070630/%D9%BE%D9%88%DA%86-umipveoeggu4</link>
                <description>احساس گم شدگی دارم ، غریبی تمام وجودم را فراگرفته.حس میکنم به این اتفاقات و زمان ها تعلق ندارم ،حس تهوع دارم دلم میخواهد تمام این روزهارا بالا بیاورم        ( گلاب به رویتان)  و بعد ببینم همه چیز،یعنی همه ی همه ی همه چیز ، تمام شده و به دوران اشنای زندگی ام برگشتم ، هرقدرم که به گذشته مربوط شود.مهم این است که بازهم مربوط به دوران اشنای زندگی ام میشود . ( از گذشته متنفرم )خب حالا ، &quot; تقریبا &quot; اشنا بود ! ..&quot; فقط این نتیجه رو میتونم بگیرم که تغییر در زمان ، افتضاح است &quot;امضا / فاطمه نورا / 26 / 9 /1402*نوشته های قدیمی،پارت اول</description>
                <category>.fatemeh nura</category>
                <author>.fatemeh nura</author>
                <pubDate>Thu, 22 Feb 2024 13:37:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظهرِ عجیب غریب !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54070630/%D8%B8%D9%87%D8%B1%D9%90-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-d1fzjfyinl4e</link>
                <description>  از پنجره نگاهی به بیرون انداختم ؛ پرنده ام پر نمیزد تو اون سره ظهر ، برگشتم و نشستم رو صندلی ، پرت شدم تو گذشته ، اون زمانی که بچه بودم ، از ظهر متنفر بودم ؛ همه به خواب بعد از ظهری میرفتن و من میشدم تنها ترین بچه یِ جهان ...حتی انگار عروسکامم خسته میشدن و حوصله بازی نداشتن ، باید کلی منتظر میموندم و بارها تا ده میشمردم تا بلکه یکی بیدار شه ؛ یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش ، هفت ، هشت ، نه ، ده ... و باز از اول شروع میکردم به شمردن انگشتای کوچولوم .ولی الان که دارم فک میکنم ، میبینم سرظهر بهترین زمان تو طول روزه ، یه زمان که جون میده برایِ غرق شدن تو فکر خیال ، سناریو سازی تا هرچقدر که دلت میخواد بدونِ اینکه کسی مزاحمت شه و از همه مهم تر تنهایی و سکوت مطلق ؛ ...میتونی تا دو سه ساعت بی وقفه با خودت و کتابات تنها باشیُ زندگی کنی .رفتم تو اشپزخونه و یه فنجون چای برای خودم ریختم و برگشتم تو اتاق ، فک کنم توییتایی که درمورد علاقه ما ایرانی ها که کشته مرده چاییم حتی تو گرما بی خود نباشه . به صندلی تکیه کردم و باهامو گذاشتم روی ِ میز کتابمو باز کردم و برای اخرین بار قبل کتاب خوندن فکر کردم ، با خودم گفتم که ایا در اینده اندازه الان از ظهرا خوشم میاد یا اون موقعی که پنج شش ساله بودم ؟</description>
                <category>.fatemeh nura</category>
                <author>.fatemeh nura</author>
                <pubDate>Mon, 31 Jul 2023 14:34:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای برایِ آنها ...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-qa397rlsp7wh</link>
                <description>اهای ! اره با شمام ...شمایی که یروزی دلیلی برایِ خندیدن و حتی دلیلی برای نفس کشیدنم بودین ..چیشد پس ؟ پیشمون شدین ؟ باید مقام بالاتری تو قلبم بهتون میدادم تا منو بپذیرین ؟ ولی نه .. خوب شد ندادم وگرنه الان باید کامل از بین رفته، میبودم .منم مثل همه ی ادمای دور برتون ، چیمیشد حضور منم پذیرا باشید تا اینطوری تو اتیش نبودنتون نسوزم ؟ چیمیشد اگه از این سنگدلی و بیتفاوتی تون نسبت به منُ قلبُ احساساتم کم میکردین ؟ چیمیشد اگه این کارارو  نمیکردین تا منم بویی از زندگی و دلخوشی ببرم ؟ هیچی نمیشد .. شما خودتون نخواستین و این از هر دلیلی منطقی تره !کاشکی میتونستم بگم خب بدرک که این تصمیمشون بوده ، کاشکی منم میتونستم یکم مثل شما باشم و احساسات برام اهمیتی نداشته باشن ، ولی خب چیکار کنم که برام اهمیت داره ، همه چی برام اهمیت داره ! ادمای زیاد جدیدی به زندگیم اومدن ، ولی هیچوقت نتونستم اونجوری براشون باشم که برای شماها بودم ، میخواستم بهترین ورژن خودمو براشون بزارم ولی نتونستم  ، و اونا کلافه شدن از این حال مبهم و این منِ سردرگم و رفتن .. مثل شما ، شماها رفتین و نه تنها خودتونُ بلکه تمامِ منو از من گرفتین !و الان این منم با یه مغز مُشوِش و حالی که چندان خوش نیست .</description>
                <category>.fatemeh nura</category>
                <author>.fatemeh nura</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jun 2023 18:06:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجویِ . . .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54070630/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C%D9%90-dcbqlf9mcajs</link>
                <description>ربطی به مطلب نداره ولی خب ...نمیدونم از کجا شروع کنم ، خب حالا از یِ جایی شروع میکنم دیگه ..امشب سینماییِ &quot; زنِ بدلی &quot; رو دیدم ، قبلنم دیده بودم ولی خب نصفشو یادم رفتِ بود ، یِ سینمایی قدیمی از سالِ 1385 یعنی حدودا 17 سالِ پیش !درسته فضاش قدیمیِ و حتما کیفیتشم پایین ، ولی اگه بخواین نظر منو بپرسین توی فیلمایِ قدیمی چیزایی برایِ فهمیدن هست که توی فیلمایِ الان نیست ، البته باید اینم ذکر کنم که من هر فیلم قدیمی ای رو نمیبینم و فقط بعضیارو برای تجدید خاطره یا ... میبینم .خب از موضوعِ اصلی منحرف نشیم ، این فیلم در اصل میخواد به ما بفهمونه که خوشبختی فقط توی پولُ مالِ دنیا نیست ، بلکه تویِ هرجایی میشه پیداش کرد ، حتی تویِ یه خونه تازه بازسازی شده با همسایه هایی که تو کار هم سرک میشکن و تا کله پاچه میبینن آب از لبُ لچه شون پایین میاد !میپرسین شرط داره ؟ البته ! معلومه که شرط داره ، شرطش اینکه بلد باشی تویِ هر جایگاه و شرایطی باشی ، چه از قشر پولدار باشی یا از قشر معمولی بلد باشی چطور خوشبختیُ به  خونه زندگیت دعوت کنی .خوشبختی ! چیزی که شادی خانوم ( نقش اصلی ) فک میکرد دارتش ولی غافل از اینکه اصن نمیدونست خوشبختی چی هست ..اولش که تویِ اون موقعیت ، تویِ یه خونه یِ تازه بازسازی شده با یه شوهر مسافر کش ولی مهربون و دوتا بچه قرار میگیره به هر دری میزنه که برگرده به خودِ اصلیش ، به یه خانوم که مدیریت یِ شرکتُ برعهداره ،  و تویِ پنت هاوس زندگی میکنه برگرده ولی بعدش ، سعی میکنه که با شرایط کنار بیاد و زندگیشو بکنه به خونهُ خانواده عشق بورزه و خلاصه که معنی خوشبختیُ با گوشتُ پوستُ استخونش درک کنه ؛ جوری که حتی اینبار به هر دری میزد تا تویِ همون موقعیت بمونه و به زندگیِ کسالت بار و نااشنا با خوشبختیِ قبلیش برنگرده ..من که به شخصه عاشق این فیلم شدم و اگه ازم بپرسن فیلم مورد علاقت چیه ، میگم : زنِ بدلی ! - - - - - - - - - - - -این داستان حکایت زندگیِ خیلیامونه ، مایی که همه چیو تو پولُ مالُ اموال میبینیم ، شرایط ازدواجمون اول از همه پولِ و برامون فرق نمیکنه طرف مقابل باهامون جوره یا نه !لطفا لطفا ، به خودتون بیاین ؛ نمیگم پول هیچی نیست ، هست ولی همه چیم نیست !* پی نوشت : این سینماییُ با اینکه قدیمیِ و ممکنه کیفیتش آزارتون بده ول لطفا حتما ببینید .</description>
                <category>.fatemeh nura</category>
                <author>.fatemeh nura</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jun 2023 00:33:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ او (:</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%88-blvis4ujoiwx</link>
                <description>من نمیدونم کیم ؛من واقعا نمیدونم کیم ، عجیبه نه ؟خب شاید قبل ورود تو تا حدودی خودم رو میشناختم ولی بعدش ..خودمُ ذهنمُ افکارمُ حتی وجودمو فراموش کردم ! هرچیزی که به من ربط داشت به تو ربطش میدادم ، مثلا اگه می پرسیدن چه رنگیو بیشتر می پسندی ؟ می گفتم : بنفش و سفید ! در حالی که اگه همینو قبلِ ورودت به زندگیم ازم می پرسیدن فقط میگفتم : بنفش ..میدونی چرا ؟ چون تو سفیدُ دوس داری و من ؛ تورو نیمه ای از خودم میدونم . خیلی چیزا بعد ورودت تغیر کرد ، دیگه کافه یِ مورد علاقمُ دوس نداشتم ، بجاش کافه ای که تو دوسش داشتی شده بود پاتوقم .سفید و سیاه کامل کننده یِ هم ، مثل من و تو ! دیگه حتی طرز نگاه کردنم به یِ موضوع هم مثل قبل نبود ، مثل تو میدیدم ، مثل تو می شنیدم و ؛ مثل تو ، دقیقا مثل تو زندگی میکردم !- - - - -مامان : یعنی چی تو که مهمونی دوس داشتی ؟ قبلا یکی زنگ میزد خونمون خدا خدا میکردی دعوتمون کرده باشن خونشون .+ وای مامان ؛ خب الان دیگه دوس ندارم  قبلا ، قبلا بود الانم الان ، من نمیام خودتون برین ..  - - - - - می بینی ؟ من قبلا مهمونی دوس داشتما ، ولی الان دیگه دوس ندارم ، به جاش تنهایی و اهنگ گوش کردنُ دوس دارم .چرا ؟ چون تو دوس داشتی ، چون تو از وقتی اومدی تو زندگیم همه چیو عوض کردی ، چون تو شدی تیکه یِ وجودم و نیمه منی ، برای کامل شدن .عزیزدورِ من ؛ تو همه چیو تغیر دادی ، نمیگم ناراضیما اتفاقا ازت ممنونم که بعضی چیزای مزخرفُ از زندگیم حذف کردی ولی ..ولی کاشکی خودتم بودیُ اینهمه تغییرو باهم می چشیدیم ، می موندی شاید توعم از بعضی علاقه هام خوشت اومد و جاشو با علاقه هات عوض میکردی و منُ تو بیشترُ بیشتر می شدیم نیمه کامل کننده هم ! ولی حیف نموندیُ این اجازه رو به دوتامون ندادی که از مثل هم شدن لذت ببریم نیمه یِ دوست داشتنیِ من (:</description>
                <category>.fatemeh nura</category>
                <author>.fatemeh nura</author>
                <pubDate>Wed, 31 May 2023 15:21:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی خاطراتِ نم خورده (:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54070630/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D9%86%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-uk6edyv9wjl8</link>
                <description>بوی خاطرات نم خورده..بویی کهنست ، مثل بویی که از ورق زدن یه کتاب که سالهاست ورق نخورده میاد ..همزمان هم میتونه زندگی ببخشه هم دلتنگیُ غصه  ،زندگی بخشیدنش اونجاست که تو اوج درموندگی و زیر لب زمزمه کردنای ( حالا چیکارکنم ) به سراغمون میاد و روی دیواره ی مغز مُشّوِشمون میشینهُ یِ چایی خودشو دعوت میکنه و همزمان شیرینی لبخندِ خاطرات خوش دوران زندگیمونو مهمون لبامون میکنه .و اما ؛ امان از دلتنگی ای که با خودش میاره ..یجورایی نفسو ازت میگیر که همزمان داری نفس میکشیاا ولی انگار نفست بریده ، به زور میتونی جلوی غلتیدن اشک روی گونتون بگیری ، شایدم ؛ شایدم اصلا نتونی ..بعضی وقتاعم بدموقع میاد ، خیلی بدموقِع هاا..وسط دلخوشیای قشنگت میشینه جلوت و میگه : اها ، میگفتی !و اون لحظست که دوس داری سرتو بکوبی به دیوار و بلند فریاد بزنی : تو دیگه از کجا اومدی ..خلاصه که ؛ مواظبِ خاطرات بویِ نم گرفتتون باشید ، اره خب دلتنگیش طاقت فرساست ولی قشنگُ زندگی بخشم مگه نبود ؟ اون وسط مستا که دلت از عالمُ ادم گرفت ، میاد و با خاطرات قدیمی  لبخندی هرچند کوچیک و محو ولی شیرین رو صورتت میکاره ..</description>
                <category>.fatemeh nura</category>
                <author>.fatemeh nura</author>
                <pubDate>Mon, 29 May 2023 19:53:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای برای خودم(:</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-xrwruvl7slky</link>
                <description>این نامه برای خودمه نه کسی دیگه.خودم که با این همه سختی ای که کشیده با اینهمه غمی که تو دلش تلنبار کرده بازم هست و وجود داره.بازم داره برای اروزهاش میجنگه و پا پس نمیکشه..من عزیز.. تو لایق بهترینایی تو لیاقت اینو داری که به هر چیزی که میخوای برسی. هر چیزی..نه تنها تو بلکه هرکی که میجنگه. هرکی که داره از اعماق وجودش تلاش میکنه لیاقتشو داره که برسه.به هر چیزی که میخواد!میدونم..میدونم چی کشیدی و چی شنیدی. از تحقیرایی که میتونست تورو سه هیچ بندازه عقب ولی وایسادی و ادامه دادی شنیدم تا نمیتونی هایی که عالمو آدم بهت گفتن.فقط خودمو خودتو خدا میدونیم که چه چیزایی بهت گفتن که اگه هرکس دیگه ای بود همون اول راه ول میکرد می رفت..ولی تو ادامه دادی و من از اعماق وجودم که شاید فقط برای من و تو ارزش داره بهت افتخار میکنمادامه بده..پا پس نکش و هرچه قوی تر به جنگ این دنیا برو و بهش نشون بده که کی هستی و برای چی اینهمه داری خودتو اذیت میکنی..مواظب خودت باش و تلاش کن برای چیزی که میخوایم(: </description>
                <category>.fatemeh nura</category>
                <author>.fatemeh nura</author>
                <pubDate>Mon, 29 May 2023 00:18:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>