<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیما مقصودی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_54092307</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 16:50:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>نیما مقصودی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_54092307</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نوار خاطرات (عشق یا قلیان؟)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54092307/%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%86-skyhzbvrz9mq</link>
                <description>پسرک نوار کاست قدیمی را درون ضبط گذاشت. Hello, hello, hello, is there anybody out there. Just nod if you can hear me. Is there anyone home… . صدای واترز در اتاق طنین افکند. این صدا صدای خاطرات پسرک بود. خاطراتی که پسرک عاشقانه آنان را دوست می داشت اما در عین حال از آن ها متنفر بود. از طرفی نمی خواست آنان را به یاد آورد از طرفی با به یاد آوری آن ها لبخندی تلخ همراه با اشکهای حسرت بر گونه های یخ زده اش سرازیر می گشت.عرض اتاق را طی نمود و در پشت میز قهوه خوری کوچکی بر روی مبلی رنگ و رو رفته جای گرفت. خانه بزرگی نبود. در واقع بیشتر به اتاقی می مانست که با دیوار های نازکی آشپزخانه و سرویس آن را جدا نموده بودند. بر روی دیوار عکس های کوچکی از pink Floyd, beatels, woody allen, metallica, و چند نویسنده و گروه موسیقی دیگر به چشم می خورد. اما پوستر بزرگی از راجر واترز از همه بیشتر خودنمایی می کرد و به چشم می آمد. بر روی زمین و بر روی میز لباسهای تمیز و کثیف، جعبه های خالی پیتزا، پاکت های سیگار و بسیاری چیزهای دیگر که به ظاهر متعلق به آنجا نبودند به چشم می خورد.پسرک قوطی خالی قرص را که تا دقایقی پیش پر بود، به کناری انداخت. از زیر بسته های خالی چیپس و جعبه های پیتزا و قوطی های نوشابه و ودکا سیگار خود را بیرون کشید. سیگاری از آن برداشت و در کنار لب خود نهاد. به دنبال فندک یا کبریتی گشت. آخر سر فندک خود را از زیر کوسن مبل پیدا کرد. سیگار خود را روشن کرد و به فندک خیره ماند.there is no pain you are residing, a distance ship smoke on the horizon, you are only coming through in waves, your .lips move but I can&#x27;t hear what you&#x27;re saying  این فندک نیز همانند همان آهنگ بیانگر خاطرات تلخ و شیرین این یک سال و نیم بود.یک سال و نیم پیش او جوانی بود خوشتیپ و دانشجوی رشته کامپیوتر. بسیار به ظاهر خود اهمیت می داد و بسیار پر مدعا بود. بسیاری از دختر های دانشگاه در آرزوی دوستی با او بودند اما او به هیچکدام اهمیت نمیداد. به واسطه یکی از دوستان به عنوان یک مدیر شبکه به سر صحنه فیلم برداری رفت. فیلمی بود کوتاه برای شب یلدا. در آنجا بود که اورا دید. دختری قد بلند و سفید پوست با موهایی به رنگ شب. مدیر تولید بود. زیبایی و مدیرت او پسرک را مجذوب کرد.((سلام خانوم مولایی))((سلام جناب آقای راهور! چه عجب تشریف آوردین! فیلم برداری یک ساعته شروع شده! شما به عنوان تهیه کننده باید سر وقت اینجا باشین))((درسته حق با شماست شرمنده اما کاری پیش اومد. راستی ایشون مهندس مهرنیا هستن. مدیر جدید شبکه! ایشون هم خانم مولایی مدیر تولید کار))((از آشناییتون خوشبختم آقای مهندس))اما پسرک جز دخترک چیزی نمی دید و صدای هیچ کس را نمی شنید. با ضربه آرنج محمود که در پهلوی او نشست به خود آمد.((چی؟.. آها.. بله.. منم از اشنایی با شما بسیار خوشبخت شدم خانم مولایی))دخترک در حالی که خنده شیرینی بر لب داشت و دست خود را دراز کرده بود تا دست پسرک را بفشارد پاسخ گفت ((من رو پریا صدا کنین))پسرک در حالی که دستان داغ و نرم دخترک را در میان دستانش داشت گفت ((م..م..منم روزبه هستم))پریا در هنگام کار یک مدیر به تمام معنا بود و همه از او حساب می بردند. اما هنگامی که کار به اتمام می رسید او نیز آدم دیگری می شد. همانند دختر بچه ای پر بود از شوق زندگی بلند بلند می خندید و می خنداند. انگار نه انگار که 10 ساعت مداوم بر سر کار بوده است. پر بود از انرژی و این انرژی را به همه منتقل می کرد. روزبه نیز کمی نمی آورد همیشه دوستانش به او می گفتند: ((تو خیلی دلقکی پسر!)) و همین سر زندگی باعث شد او و پریا روز به روز به هم نزدیکتر شوند. هیچکدام از آن دو نفهمیدند کی و چگونه به یکدیگر دلبستند. اما آغاز دوستی رسمی آنان از یک &quot;کل کل&quot; بچه گانه بود.یک روز بعد از کار که پریا از سرویس جا ماند روزبه پیشنهاد کرد که او را برساند. در راه بعد از کلی شوخی و خنده پریا گفت: ((این چه طرز رانندگیه؟ اصلاً گواهینامه داری؟))((جلو چشمتو بگیره گواهینامم 10 سالست!))((عمراً! کو ببینم؟!))((همرام نیست خونست!))((دیدی خالی بستی خالی بند؟))((باشه پس یک کاری می کنیم میریم خونه ما اگه گواهینامم 10 ساله بود فردا ناهار ماهیچه مهمون تو اگه نبود مهمون من!))((باشه قبول))وقتی وارد خانه روزبه شدند پریا در جلو در خشک شد!((چیه؟ نترس بابا بیا تو!))((اینجا خونست یا بازار شام؟ تو خجالت نمی کشی؟))((ای بابا خونه مجردی بهتر از این نمی شه دیگه! بیا تو بشین تا من یه چایی بزارمو مدارکمویدا کنم))هنگامی که روزبه با کیف مدارکش بازگشت لحظه ای فکر کرد اشتباه آمده. این اتاق هیچ شباهتی به اتاقی که آن را ترک کرده بود نداشت. پریا اتاق را کاملاً مرتب کرده بود و اکنون در جلوی ضبط صوت قدیمی ایستاده بود و نوارها را وارسی میکرد.نواری درون ضبط گذاشت: hello, hello, hello is there anybody in there? موهای به رنگ شب خود را در اطراف گردنش ریخته بود و تاپ صورتی خوشرنگی که سپیدی پوستش را بیشتر نمایان می کرد به تن داشت. چشمان خود را بسته بود و با صدای موزیک خود را تکان میداد. ناگاه با صدای روزبه به خود آمد.((خسته نباشی پریا خانم! خجالت دادین!))((دیدم از تو که بخار در نمیاد اینجارم آشغال ورداشته گفتم خودم یه حرکتی بزنم))((دست شما درد نکنه پس واستا یه چایی بیارم خستگیت در بره!))هنگامی که روزبه باز گشت دید پریا بر روی تنها کاناپه موجود در اتاق نشسته سر خود را به پشتی کاناپه تکیه داده و موهای مشکیش همچون حلقه ای از شب بر دور مهتاب صورت او حلقه زده اند. چشمانش را بسته بود و در دنیای خود و راجر واترز و Hey you غرق بود. Hey you out there in the cold getting lonely getting old can you feel me!روزبه اندکی درنگ کرد تا او را بهتر ببیند و این صحنه در خاطرش ثبت شود.((بفرما پریا خانوم اینم چای اینم گواهینامه! ماهیچه رو باید بدی!))پریا چشمانش را باز کرد و دوباره همان پریای سرزنده و شاد همیشگی شد!((کو ببینم؟!))قهقهه دلنشین خود را سر داد!((این چه عکسیه پسر؟ شکل قورباغه پرس شده میمونی!))((حالا مسخره کن مهم نیست! مهم اینه که ده سالست!))((آخ! این اهنگو خیلی دوست دارم بزار گوش کنیم))روزبه دیگر چیزی نگفت به پریا چشم دوخت و دل به صدای واترز سپرد.Hey you out there on your own sitting naked by the phone would you touch me!ناگهان سر پریا بر روی شانه های روزبه افتاد و روزبه خیسی اشک پریا را بر روی شانه هایش حس کرد.((پریای من خوبی؟))پریا به چشمان روزبه زل زد و روزبه بار دیگر در آن چشمان دریایی غرق شد! هیچ کدام نفهمیدند چه شد! ناگاه لبهای آنان به یکدیگر رسیدند مانند تشنه ای که به چشمه ای رسیده باشد.از آن روز پینک فلوید و راجر واترز نوار عاشقی، عشق بازی و خاطرات آن دو نفر شد.روزبه سیگار خود را در زیر سیگاری که تقریباً دیگر جایی نداشت خاموش کرد. صدای دکمه ضبط صوت خبر از به پایان رسیدن نوار کاست می داد. روزبه اشک های سردش را با دستان یخ زده اش پاک کرد. تمام بدنش یخ کرده بود. نمی دانست به خاطر غم است یا به خاطر...برخواست می خواست برود فقط همین را می دانست. نوار را از درون ضبط بیرون کشید. با اندکی تلاش سویچ ماشین را از لا به لای زباله های روی میز پیدا کرد. از خانه بیرون زد. سوار 405 نقره ای خود شد. نوار را درون ضبط ماشین گذاشت. باز هم واترز و باز هم Comfortably numb! سیگار دیگری روشن کرد. باز هم خاطرات به سراغش آمدند.با خانواده صحبت کرده بود که به خاستگاری پریا بروند اما خانواده اورا نپسندیده بودند. بعد از جدالهای فراوان با همفکری پریا از خانه بیرون زده بود به شهری دیگر رفته بود.((سلام روزبه جونم کجایی عشقم؟))((سلام پریا کارواشم اینجا کار می کنم موتور می شورم از 7 صبح اینجام!تا 10شب باید واستم! پدرم در اومده!))((می دونم عشقم! عیب نداره تموم می شه یکم دیگه تحمل کن! منم خیلی دلتنگتم!))این مکالمه شاید بالغ بر 30 بار اتفاق افتاد! هر روز و هر روز! تنها چیزی که به روزبه جرات و انگیزه ادامه دادن میداد پریا بود! تا شب گذشته! تازه به خانه رسیده بود صدای تلفنش بلند شد! گوشی را که برداشت از شنیدن صدای پشت خط خیلی شگفت زده شد!((سلام لاشی بی معرفت چطوری؟))((سلام! سیاوش تویی؟))((پ نه پ اون عمته!))((خیلی بی مرفتی! یه زنگی نزنی ببینی مردم یا زنده!))((خفه شو بابا دست پیش میگیری که پس نیفتی؟ آقا زیاد وقتتو نمیگیرم. فقط یک سوال داشتم!))((جان؟ بگو داداش؟))((تو با پریا به هم زدی؟))((نه! چطور مگه؟))((هیچی اخه امروز تو قهوه خونه با مجتبی دیدمش! گفتم شاید با هم به هم زدین!))انگار دنیا بر سر روزبه آوار شد! آخر مگر میشد؟ یعنی پریا؟ پریای خودش؟ کسی که هر شب پشت تلفن از نبود او گریه میکرد؟ نه! امکان نداشت! با صدای سیاوش به خود آمد!((الو... الو... روزبه خوبی؟ الو... کجایی؟ چی شد؟ کجا رفتی؟ الو...))((بعداً بهت زنگ می زنم فعلاً خدا حافظ))می خواست هرچه سریعتر به پریا زنگ بزند! حتماً باید یک توضیح منطقی وجود می داشت! امکان نداشت پریای او به او خیانت کند.((سلام نفسم خوبی؟))((امروز کجا بودی؟))((چی؟))روزبه دیگر نمی توانست خود را کنترل کند فشار بیش از حد توان او بود! دیگر نمی توانست ناخودآگاه سعی کرد با فریاد این فشار را کم کند!((میگم امروز کدوم گوری بودی؟))((هیچ جا به خدا! چته تو؟ چرا اینطوری حرف میزنی؟ چرا داد می زنی؟))((فقط خفه شو و گوش بده! من تا حالا چیزی واست کم گذاشتم؟))((نه عشقم))((گفتم خفه شو به منم نگو عشقم! فقط جواب منو بده! تا حالا بهت خیانت کردم؟))((نه!))صدای روزبه از عصبانیت می لرزید و صدای پریا شاید از ناراحتی، شاید از ترس، شاید از عذاب وجدان و شاید از هر چیز دیگر! بغض کرده بود. دیگر نتوانست تحمل کند. صدای هق هقش در گوش روزبه پیچید. همان هق هقی که روزبه طاقت دیدن یا شنیدنش را نداشت! اما اینبار انگار چیزی در درون روزبه فرو ریخته بود انگار قسمتی از او، از وجود او، از دل او از میان رفته بود. دیگر گریه پریا برایش اهمیتی نداشت! او نیز بغض کرده بود اما عصبانیتش بیشتر از آن بود که اجازه دهد بغضش شکسته شود.((تا حالا شده من کاری کنم که به من شک کنی؟))((آره یکی دوبار شده))((بعدش بهت اثبات شده که اشتباه کردی؟))((آره هر دفعه و همیشه!))((پس چرا به من خیانت کردی؟))((من؟! خیانت به تو؟! چی میگی؟ حالت خوبه؟))((مجتبی کیه پریا؟))سکوتی میان آن دو سایه افکند! بعد از چند دقیقه سکوت که برای هر دوی آن ها به اندازه چندین سال طول کشید سرانجام صدای لرزان پریا سکوت سنگین و بغض روزبه را همچون چینی نازکی که با بیرحمی به زمین کوبیده شود شکست!((راجع به مجتبی نمی شه از پشت تلفن صحبت کرد باید ببینمت!))((ولی من دیگه نمی خوام ببینمت! من دیوث به خاطر توی هرزه از همه چیزم گذشتم! صب تا شب تو اون کارواش خراب شده جون می کنم به خاطر یک فاحشه! از بس قرص خوردم معتاد شدم! تمام کلیه ها و معدم از بین رفته الان 1 ماهه که روزی یک وعده غذا اگه بتونم می خورم! انعام هامو جمع می کنم تا بتونم هر چند روزی یکبار یه بسته سیگار بخرم! از عالم و آدم بریدم! جواب هیچکدوم از اعضای خانوادم رو نمی دم! حتی جواب خواهرم رو که بیشتر از تمام دنیا دوسش دارم به زور می دم! تا حالا پدرم به خاطر مشکلات ریه و قلبش 3 بار راهی اورژانس شده اما بازم به خاطر تو بر نگشتم! امروز مادرم زنگ زد که برگرد واست پریا رو می گیریم اما نمیدونه اون پریایی که من واسش از همه چیز و همه کس گذشتم حتی از خودم و خانوادم یک هرزه به تمام معناست!))((روزبه این چه طرز حرف زدنه؟! روزبه به خدا من به تو خیانت نکردم! واست توضیح می دم!))((خب توضیح بده! من سر تا پا گوشم))((روزبه این مجتبی خیلی وقته دنبالمه اما من بهش اعتنا نکردم! امروز زنگ زد و گفت که من زندگیشو خراب کردم و دلشو شکستم داشت پشت تلفن گریه می کرد! منم فقط رفتم که آرومش کنم!))روزبه دیگر نتوانست جلو بغض خود را بگیرد! پریا به گناه خود اعتراف کرده بود! این حرف ها مانند تیر خلاصی بر مغز روزبه بود. انگار با هر کلمه پریا پتکی به سنگینی کوه بر فرق سرش فرود می آمد!((ببین! دارم گریه میکنم! منم دلم شکسته! حالا تو این شهر غریب کی هست که منو آروم کنه؟))((من عزیزم! خود من روزبه من! جیگر من! نفس من! روزبه این منم پریای خودت!))((ببند اون دهن کثافتتو! نه تو پریای منی نه من جیگر تو! تو نفست نجسه هرزه! من نفس فاحشه ها نمی شم! حیف فاحشه که به تو بگن! حداقل اون واسه نون شبش خودشو میفروشه اما تو چی؟ به چی عشق پاکمو فروختی؟ به یک قلیون؟! من خودم کم واست قلیون درست کردم؟ کم بردمت قهوه خونه؟ خاک بر سر من که خام تو عوضی شدم!))((روزبه جون پریا آروم باش! برگرد بیا باهم رو در رو صحبت کنیم!))((خانم پریا مولایی بنده دیگه هیچکاری با شما ندارم! خوش باشی! دعا می کنم هرچی قلیون می خوای خدا بهت بده! ایشالا از این به بعد تو بغل کسی بخوابی و با کسی سکس کنی که قهوه خونه داشته باشه! خداحافظ هرزه من!))از آن به بعد پریا تماس های زیادی گرفته بود اما همه آنها بی پاسخ ماند! پیام های زیادی هم فرستاده بود اما تمامی آن ها نیز خوانده نشده از گوشی روزبه حذف شده بود.روزبه در حالی که چشم ها و گونه هایش در سیلاب اشک غرق شده بودند با ته سیگار خودسیگاری دیگر روشن کرد. ته سیگار را از پنجره ماشین به بیرون انداخت و صدای پخش را زیاد کرد!It was only a fantasy the wall was too high as you can see… لحضه ای به اطراف خود نگاه کرد. به جاده شمال رسیده بود. شیشه پنجره را تا آخر پایین داد و سر خود را بیرون برد. هوای تازه به ریه هایش زندگی دوباره بخشید و نسیم خنک موهایش را نوازش کرد! سیگار دیگری روشن کرد. خاطرات پریا بسیار دور می نمودند. حتی دیگر به سختی چهره او را به یاد می آورد. حتی صدای موسیقی نیز گویی از فرسنگها دورتر به گوش می رسید. صدای ضبط را بیشتر کرد. باز هم بیشتر و باز هم بیشتر! صدا به حد اکثر خود رسیده بود اما همچنان در گوش های روزبه دور و نامفهوم می آمد. کام دیگری از سیگارش گرفت. چشمهایش را بست! ذهنش خالی خالی بود تا حالا انقدر احساس آرامش نکرده بود. Together we stand صدای برخورد ماشین با گارد ریل برخاست. اما هم سرعت ماشین بیشتر از آن بود که متوقف شود و هم روزبه کم رمق تر از آن که چشم هایش را باز کند. قرص ها اثر خود را گذاشته بودند. We find it that we fall, we fall, we fall و پرواز و رهایی آخرین چیزی بود که روزبه احساس کرد.</description>
                <category>نیما مقصودی</category>
                <author>نیما مقصودی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2024 12:23:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>SMS</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54092307/sms-sm7y1r0p8qiz</link>
                <description>تاق تاریک، نور صفحع مانیتور لپ تاب، طنین صدای واترز، آلبوم The Division  Bell، آهنگ A Great Day For Freedom، پیکر پسری جوان بر روی تخت در کنار لپ  تاب، پیپی در گوشه دهان، دود پیپ همراه با بوی توتون Burkem Rif، غرق در  تفکر، گذشته، حال، آینده، اشتبتهات، شکست ها، تنهایی ها، اشک ها، پیروزی  ها، لبخند ها، تنهایی ها، دوستان، تنهایی ها، عشق، تنهایی، خودش، تنها،  تنهایی، تنهایی، تنهایی، تاریکی، دود پیپ، روز خوبی برای آزادی، آزاذی،  اسارت، تنهایی، واترز، دود، تنهایی! صدای sms موبایل.- سلام خوابی؟- سلام نه!- چیکار میکنی داداشی؟- موزیک فکر- تو باز داری به چی فکر میکنی؟-  به خودم به زندگیم به گذشتم به حال به آینده به اینکه چه اشتباهاتی کردم  که چجوری گند زدم به زندگیم به این که چقدر از زندگیم و دنیا عقبم به این  چیزا!- وای! دیگه نبود؟ داداش اگه بخوای به گذشته فکر کنی از پا درت میاره!- گذشته راحتم نمیذاره در ثانی من باید بهش فکر کنم تا یادم بمونه چجوری ریدم به زندگیم تا دوباره تکرارش نکنم- چی بگم والا!- هرچی دوست داری! از خودت بگو- خودمم مثل تو! هیچی داداش!- تو دیگه چرا آبجی؟- خودت که میدونی! هه! زندگی داریم مثلاً!- زندگی تو خوبه خودت سختش کردی- شاید!- مطمئن باش اگه جای من بودی یک روزم دووم نمیاوردی!- ایشالا درست میشه!- نمیدونم س ... خستم خیلی خستم!- دعا کن تو ایشالا درست میشه!- خدام دیگه پشتشو به من کرده!- نگو! نگو!- چرا؟- قهرش میاد! اون میدونه به موقش چیکار کنه!- اگه واقعاً وجود داشته باشه و همونقدر که میگن بزرگ و ارحم الراحمین باشه قهرش نمیاد در ثانی من الان بهش نیاز دارم نه بعداً!- ایشالا الان کمکت میکنه!- خدارو نمیدونم اما زندگی که 25 ساله داره مارو میکنه به جای اینکه ما اونو بکنیم!- دیوونه :)-دیوونگیم عالمی داره!- اوکی من دیگه بخوابم شب بخیر- شبت خوش آبجی!دود پیپ، راجر واترز، Brain Damage، اشک، حسرت، تاریکی، تنهایی، تنهایی، تنهایی!</description>
                <category>نیما مقصودی</category>
                <author>نیما مقصودی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jun 2024 12:42:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54092307/%D9%BE%D9%84-xyrxapw2pyff</link>
                <description>در تاریکی شب به آرامی گام بر میداشت. تنها  چیزهایی که از او به چشم می آمد آتش سیگارش، دود همراه بخار بازدم مرد که  از گرم گاه سینه اش بیرون می آمد و ابری تیره را در جلو دیدگانش تشکیل می  داد، پالتوی کهنه و پشمی که ظاهراً خاکستری رنگ می نمود (دست کم زمانی به  این رنگ بوده است) و موهای نیمه سپیدش بود. در آسمان ستاره ای دیده نمی شد و  خیابان تاریک و خلوت بود. اگر هم رهگذری عبور می کرد، دست در جیب و سر در  گریبان فرو برده بود. کسی مرد تنها را نمیدید و اگر هم میدید، هوا سردتر از  آن بود که بشود اهمیت داد.مرد همانطور  که به تنها همدمش بوسه میزد و دود غلیظ سیگار را همراه با بخار بازدم یخزده  خود بیرون می داد. به زندگیش فکر می کرد، به این که که بوده و چه ها کرده.  به غم ها، اشک ها و حسرت ها! ناگاه فهمید که از او، از زندگیش، از هویتشو  از همه چیزش چیزی جز مشتی خاطرات خاکستری و مه آلود نمانده.مرد  به اطراف خود نگاهی انداخت. به پل رسیده بود. همان پلی که بخش بزرگی از آن  خاطرات مه آلود را تشکیل می داد. بار دیگر ریه هایش را از دود غلیظ سیگار  سرشار کرد و به سوی محو شدن در تاریکی به راه افتاد!آب  آرام گرفت و سکوت بر همه جا سایه افکند. تنها چیزی که به چشم میخورد آخرین  کورسوهای آتش سیگاری بود که در کنار پالتوی کهنه پشمی ظاهراً خاکستری (دست  کم زمانی به این رنگ بوده است) بر روی آسفالت ترک خورده، سرد و سیاه خود  نمایی می کرد!</description>
                <category>نیما مقصودی</category>
                <author>نیما مقصودی</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 17:27:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی مانند دیگر شبها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54092307/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A8%D9%87%D8%A7-s3xno4qzcs4y</link>
                <description>با احساس سوزش شدیدی چشمام رو باز کردم. اونقدر غرق خاطراتم بودم که  نفهمیدم سیگار توی دستم تموم شده و دستمو سوزونده. ته سیگار رو توی  زیرسیگاری لبالب پر به زور لا به لای ته سیگارای دیگه خاموش کردم.  ناخوداگاه دستم رفت سمت موبایلم. هیچ خبری نبود نه میس کالی نه اس ام اس شب  بخیری هیچی. طبق عادت رفتم تو تلگرام پروفایلش رو باز کردم و زل زدم به  عکسش. وقتی گفت خداحافظ واسه همیشه و بلاکم کرد تیر آخر رو بهم زد.  نمیتونستم از عکسش چشم بردارم. چقدر خوشگل شده بود. تمام خاطرات اون دوسال  جلو چشمام اومد. لحظه لحظش خوب و بدش. نمیدونم چرا رفت هیچوقت نفهمیدم  خودشم نگفت. مثل تمام شب ها تو این یکسال گذشته موزیکی که همیشه باهم گوش  میدادیم رو پلی کردم. دوباره به عکسش خیره شدم و خاطرات مثل فیلمی که  خودکار پخش میشه مرور شد. ناخوداگاه چشمام خیس شد. گوشی و قفل کردم و  همینطور که آهنگ پلی میشد سیگار دیگه ای آتش زدم. چشمام رو بستم و غرق  خاطرات شدم.</description>
                <category>نیما مقصودی</category>
                <author>نیما مقصودی</author>
                <pubDate>Sat, 25 May 2024 09:24:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمکت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54092307/%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%A9%D8%AA-r9lybhtaib57</link>
                <description>نور قرمز سیگار چهره پسرک را روشن کرد. جوانی بود 24-25  ساله اما انگار در این چند ساعت سال ها پیر شده بود. نگاهش به مردی 40 ساله  می مانست. در آن شب سرد تنها بر روی نیمکتی در پارک نشسته بود. همان  نیمکتی که همه چیز از آنجا شروع شده بود.پسرک پک عمیق دیگری به سیگارش زد و خاطرات زنگار گرفته آن شب را در ذهنش مرور کرد.درست یک سال پیش بود. با دوستانش بر روی همین نیمکت نشسته  بودند و مثل بسیاری دیگر از جوان های این شهر درندشت جنگلی سیگار می  کشیدند شوخی می کردند و می خندیدند. ناگهان صدای خنده ای دل نشین توجه  پسرک را جلب کرد. هنگامی که به سوی صدا روی برگرداند، ناگاه در عمق آن  چشمان دریایی گم گشت! هیچ چیز جز آن دو چشم زیبا که سرشار از برق طراوت و  زندگی بودند نمی دید و هیچ صدایی جز صدای خنده دخترک در گوشش جای نمی گرفت.  با دردی که در پس سرش نشست و خنده دوستانش به خود آمد: ((کجا سیر می کنی  کره بز؟ چشاتو درویش کن)) و باز هم صدای قهقهه دوستانش! اما پسرک نمی  توانست. باز هم به سوی دخترک نگاهی انداخت . حال دخترک نیز به او نگاه می  کرد و لبخندی شیرین بر لب داشت. لبخندی که با دیدن آن انگار قلب پسرک از  جایش کنده شد. انگار دل او اب گشت و در سینه فرو ریخت. پسرک با خود فکر کرد  او فرشته ای است که از آسمان آمده. او همان پری افسانه ای است که در کودکی  مادر بزرگش برایش می گفت.ناخوداگاه از جایش برخواست و به سوی دخترک رفت که اکنون او نیز با کنجکاوی به پسرک نگاه می کرد و با دوستانش پچپچ کنان می خندید.((ببخشید خانم میتونم یک لحظه وقتتون رو بگیرم؟))((بفرمایید؟))(( اگه ممکنه تشریف بیارید این طرف تا بتونیم راحت تر صحبت کنیم))دخترک از دوستانش که همچنان در حال خندیدن بودن جدا گشت و به سوی پسرک رفت.(( راستش من اصلا قصد جسارت یا مزاحمت نداشتم اما با دیدن  شما نتونستم جلوی خودم رو بگیرم خوشحال میشم اگر اجازه بدین با هم یک  نوشیدنی بخوریم))((مهمون شما دیگه؟!)) و باز هم همان لبخند زیبا!((صد در صد! راستی من سینا هستم شمارمو بهتون می دم تا در  یک فرستی بتونیم بدون مزاحم با هم یک نوشیدنی بخوریم و بیشتر با هم آشنا  بشیم)) خودکاری از جیبش در آورد (( کاغذ هست خدمتتون؟))دخترک دست خود را با همان لبخند به سوی پسرک دراز کرد و  پسرک شماره خود را بر کف دست سقید دخترک و بر روی پوست ابریشمیش نوشت. ((من  هم فرشته هستم)) در آن لحضه پسرک با خود فکر کردکه این نام به راستی برازنده اوست و این آغاز عشقی آتشین برای پسرک بود.حال یک سال از آن ماجرا می گذشت. در این یک سال این نیمکت  میعادگاه آنان بود و روز به روز شاهد زبانه کشیدن بیشتر و بیشتر آتش عشق  در دل پسرک.یک روز در حالی بر روی نیمکت نشسته بودند و فرشته سر خود  را بر روی شانه های سینا گذاشته بود از او پرسید: (( سینا اگه یه روز از هم  جدا شیم تو چی کار می کنی؟)) و پسرک در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده  بود و سعی می کرد بغض خود را مخفی کند پاسخ گفته بود: ((میمیرم فرشته من!))اما دخترک در حالی که بازهم از آن خنده های سرشار از  زندگی و شیطنتش سر داده بود گفت: ((اما من یکی رو پیدا می کنم که بنز داشته  باشه!)) و باز هم خنده!پسرک اشکهای جاری بر گونه هایش را با دستان سردش زدود و  ریه هاش را بادود سیگار انباشت. این خاطرات چقدر در نظرش دور بودند! انگار  سال ها از آن ها می گدشت گویی خوابهایی بودند که مدت ها پیش دیده بود حتی  از چند ساعت قبل که فرشته اش به او زنگ زده بود سالها می گذشت((سلام فرشته من! خوبی عشقم؟))((سلام سینا خیلی سخته اینو بهت بگم اما من و تو دیگه  نمیتونیم با هم باشیم لطفا دیگه به من زنگ نزن خوشبخت باشی بای!)) و پس از  آن صدای مقطع بوق که خبر از قطع شدن مکالمه می داد!پسرک سعی کرد با او تماس بگیرد اما هر بار صدای زنی خبر  از خاموش بودن تلفن فرشته اش میداد. پسرک از خانه بیرون زد و هنگامی که در  جلو دکه ای برای خریدن سیگار ایستاد او را دید. آری او فرشتهخودش بود  که دست در دست پسری دیگر داشت پسر در بنزی را برایش باز کرد سپس خود در پشت  فرمان جای گرفت و در میان انبوه ماشین ها ناپدید گشتند.پسرک آخرین پک را به سیگار زد سیگار دیگری از جیبش بیرون  گشید و با سیگار قبلی خود آن را روشن نمود سپس کام عمیقی از آن گرفت و از  روی نیمکت برخاست. می خواست برود نمی دانست کجا!فقطمیدانست که می خواهد  از این شهر از این مردم و حتی از ان نیمکت فاصله بگیرد. باد سرد در میان  مو هایش می پیچید وسیلی های سردی بر صورت پسرک می نواخت حتی مهتاب نیز  همانند زخم سالکی بر چهره شب می مانست! گویی آن نیز بر احوال پسرک می  خندید! چهره فرشته اش در مقابل دیدگان پسرک نقش بست و صدای ناله ترمز  ماشینی اخرین چیزی بود که به گوش پسرک رسید و پس از آن سیگار نیمه سوخته ای  که در قرمزی خونی که بر اسفالت سرد و سیاه جاری بود و خود نمایی میکرد  خاموش گشت.</description>
                <category>نیما مقصودی</category>
                <author>نیما مقصودی</author>
                <pubDate>Sat, 18 May 2024 11:52:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>