<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Freak</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_54157714</link>
        <description>غیرعادی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:33:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2095355/avatar/YaDxLo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Freak</title>
            <link>https://virgool.io/@m_54157714</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سایه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54157714/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-xhy9nhan8apd</link>
                <description>اونقدر ندیدیم، اونقدر ندیدیم که اشک‌هام بهت نشونم می‌دن. اونقدر چشمات رو روی وجودم بستی که حالا اگر هم بخوای چیزی نیست که منو بهت نشون بده. فقط یه سایه‌ست. یه سایه‌ای که هیچوقت محو نمی‌شه. اونقدر بین صداهای توی ذهنت گیر کردی که چیزی نمیشنوی بجز فریاد خودت. اونقدر فریاد می‌کشی که چیزی نمی‌بینی، بجز تیکه‌پاره های وجود خودت. اونقدر متزلزل و آشفته‌ای، که حتی نمی‌تونی اون بخشی که خودت شکستیش رو نگاه کنی. می‌دونی چرا؟ چون لبه هاش دستاتو زخمی می‌کنه. از خون می‌ترسی. نکنه فکر کردی نمی‌دونم از خون می‌ترسی؟من اینجام. خودم رو بغل کردم. کل وجودم خونیه ولی بهت لبخند می‌زنم. دستام زخمین و و لب‌هام داغمه بسته. اما بازهم بهت لبخند می‌زنم. هرباری که لبخند می‌زنم زخم‌های روی لبم بیشتر می‌سوزن. هرباری که نگاهت می‌کنم چشم‌هام تار تر از دفعه قبل می‌بینن. ولی بازم نگاهت می‌کنم.نگاهت می‌کنم، تا وقتی که اون تیکه‌ پاره‌های وجودتو که شکستیشون رو پرت می‌کنی سمتم. نگاهت می‌کنم تا اون لحظه‌ای که بیشتر و بیشتر درون خودت فرو می‌ری. نگاهت می‌کنم. تا اونجایی که با دستای رنگ پریدت سعی می‌کنی وجودم رو تصاحب کنی و دور دست‌های خونیم، طنابی که خودت با افکارت بافتیش رو بکشی. از طنابه فرار نمی‌کنم. ازت دور نمی‌شم. فقط می‌گم:《 می‌خوام اینجا باشم. جایی نمی‌رم‌. می‌بینمت.》می‌ترسی. چندقدم می‌ری عقب. انگار با سر خوردی تو دیوار.ولی کم کم، دوباره میای نزدیکم. خیلی نزدیک. طناب هارو خودم می‌بندم دور دستام. حرفم رو تکرار می‌کنم. می‌گم:《جایی نمی‌رم.》 پوزخند می‌زنی. دست‌هام رو محکم فشار می‌دی و وانمود می‌کنی که کنترلم می‌کنی.دستام رو از توی دستات می‌کشم. بغلت می‌کنم و زخمی‌تر می‌شم. تهی میشم. دیگه معنا ندارم. پوچ شدم. مثل خودت.دور و برتو نگاه می‌کنی. می‌ترسی. می‌ترسی از منی که رنگ تو شدم. می‌ترسی از اینکه ببینمت. می‌ترسی از اینکه فریادتو بشنوم. چند قدم عقب می‌ری و باز میای نزدیکتر. این دفعه زخم‌های تنم رو لمس می‌کنی و باعث می‌شی عمیق تر بشن. می‌خندم. پس می‌خوای با این کارت فکر کنم ازم متنفری؟ باشه.ازت آروم دور می‌شم. طناب ها دور دستام توی هوا می‌رقصن. خود من هم می‌رقصم.بلند بلند می‌گم:《من می‌بینمت. من می‌بینمت و حست می‌کنم!》می‌دوی سمتم. ترسیدی. ولی دستت بهم نمی‌رسه. تلاش می‌کنی طناب‌هارو محکم‌تر کنی ولی، طنابی که خودم بسته بودمش رو باز می‌کنم. باز هم می‌ترسی. توی چشمات می‌بینم که رقصیدنمو تحسین می‌کنی. ولی چشماتو می‌بندی. فکرای توی سرتو می‌خونم ولی روتو برمی‌گردونی. می‌ری. چون می‌ترسی.راستشو بخوای، من هم دیگه اونجا نیستم. من خیلی وقته اونجا نیستم. منتهاش، تو هنوز سایه‌ و اشک‌هامو می‌بینی. مثل سایه‌ی مردمی که توی انفجار هیروشیما بودن. سایه‌م رو می‌بینی ولی خودتو می‌زنی به کوری. من هنوز هم دارم می‌رقصم. هنوزم زخم‌هام خونریزی دارن ولی خودم رو ملزم به فرار نمی‌دونم.من هنوز هم می‌پذیرمش. ولی تو ازش فرار کردی. تو فرار کردی و این الگو برام تکراریه. می‌شناسمش. تو هم میشناسیش.می‌دونی؟ من سعی کردم حست کنم. بشناسمت و بند بند وجودتو ستایش کنم. ولی نمی‌دونستم برای کسی که خودش خودش رو نمی‌بینه، دیدن خودش توی چشمای دیگری، باعث نمی‌شه بخواد بیشتر اون وجود و تن زخمی شده‌ش رو بشناسه. بخواد بیشتر پیچک نفرتی که توی وجودش ریشه دونده رو بشناسه. من شاخه های اون پیچک نفرت رو توی وجودت بوسیدم ولی کافی نبود. حالا خودمم توی سینه‌ام یه تیکه ازشو دارم. رشد نمی‌کنه مثل مال تو. ولی خودت خواستی داشته باشمش. چیزی رو که بهم دادی رو از هویتم جدا نمی‌کنم.</description>
                <category>Freak</category>
                <author>Freak</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 03:12:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناخواسته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54157714/%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-eytfadfticjj</link>
                <description>نت ها نواخته می‌شن و بندبند وجودم می‌لرزه.صدای ملایم سیم های گیتار توی گوشام اکو می‌شن. کم کم خودمو فراموش می‌کنم. مکان و زمانو از یاد می‌برم. صداها بلندتر می‌شن؛ و من توی اقیانوس اجساد افکارم غرق می‌شم.افکارم گلومو فشار می‌دن. نفس کشیدنو برام سخت تر می‌کنن. ولی من هنوز سمجم. سمج توی نفس کشیدن.استخونای ریز انگشتاشون و ردشون روی گلوم کبودتر می‌شه. خودشون هم قوی تر. کم کم تحلیل می‌رم. ذره ذره وجودم نابود می‌شه، ولی سقوطم خودخواسته‌ست.من غرق می‌شم. غرق می‌شم که این غرق شدن از سر آگاهیه. نه حماقت. خودم خواستمش.با هجوم آب متعفن توی گوشام آروم آروم صدای آب رو از یاد می‌برم. کر می‌شم. که این کر شدن خودخواسته‌ست.همه چیز خودخواسته‌ست. زجر خودخواسته!جریان گرم خون رو توی رگهام حس می‌کنم. رنج اگاهانه، چیزیه که بیشتر و بیشتر وجودم رو در خودش حل می‌کنه. اجساد بلند و لاغر افکارم انگار که بهشون روحی دمیده شده باشه، دست‌هامو گرفتن. نمی‌تونم برقصم. نمی‌تونم با سمفونی آرومی که ناشی از تجزیه شدنمه همراهی کنم. نمی‌تونم. ولی، این باعث نمی‌شه لب هام کش نیاد و ازش با لبخندم تشکر نکنم.باعث نمی‌شه یادم بره خودم می‌خواستمش. همه‌ی ابن دردو. حتی خفه شدنم.همه چیز دور سرم می‌چرخه. سرم گیج می‌ره. اقیانوش متلاطم‌تر از قبل می‌شه. نمی‌تونم سیاهی رو از نور تمیز بدم.بوسه‌ی لب‌های سرد پوچی رو بر روی قفسه سینه‌ام احساس می‌کنم که آروم منو شبیه دایه‌ی عزیزتر از مادر توی بغلش جا میده، و برام لالایی می‌خونه. کلماتش توی سرم می‌پیچن. صداش محو می‌شه و کلمات بار معناییشونو از دست می‌دن. بیشتر و بیشتر توی بغلش فرو می‌رم تا باهاش یکی بشم.شاید از اول تقدیرم همین بود.توی پوچی حل می‌شم. ولی چشمام هنوزم اون دختربچه‌ایو می‌بینن که داشت با ذوق لباساشو نشون بقیه می‌داد. از دور نگاهش می‌کنم. دور و برشو اجساد افکارم گرفتن. دختربچه به یکیشون لبخند می‌زنه‌. می‌گه: 《لباسمو نگاه کن! رنگی رنگیه! خوشگل نیست؟》ولی اجساد حرف نمی‌زنن. نگاهش نمی‌کنن. چشم هاشون خیلی وقته با خاکستر آتیش زیستنی که قبلا توی وجودم می‌سوخت پر شده.دختر کوچولو ناراحت می‌شه. لپ‌هاش آویزون می‌شن. سعی می‌کنم برم کنارش. ولی کالبدی ندارم. وجودش تو یک لحظه هزاران تکه میشه. سعی می‌کنم بغلش کنم، ولی نمی‌تونم. فریاد می‌زنم. ولی صدام درنمیاد. دور و برمو نگاه می‌کنم. هیچکدوممون به راستی &quot;وجود&quot; نداریم. نه من و نه اون بچه‌ی خوش خیال!نامرئی بودن همیشه یکی از رویاهام بود ولی نمی‌دونستم چقدر می‌تونه پیش بره. الان می‌دونم‌. همیشه اونقدری پیش می‌ره که حتی خودت رو هم یادت نیاد.خودت؟ همون بچه‌ای که پشت بغضی که قورت دادی خفه کردیش. همونی که از هم فروپاشید و تو نتونستی تیکه‌هاشو پیدا کنی، توی مرداب مغزت.</description>
                <category>Freak</category>
                <author>Freak</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jul 2025 21:05:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54157714/%D8%BA%D9%85-lqga3lspmn6y</link>
                <description>مورخ ۱۴۰۳/۸/۱۳ مادرم کنارم نشسته و پرتقال پوست می‌کند. از بوی پرتقال تهوع می‌گیرم. نمی‌دانم این تهوع از کی شروع شده ولی می‌دانم قبلا نبود.                                                          به خودم فکر می‌کنم که درس های امتحان فردا را نخوانده‌ام. تهوع شدیدتر می‌شود و مغزم به هم می‌پیچد. به دوستم فکر می‌کنم که امروز خوب نبود. وقتی از او پرسیدم حالش چطور است لبخند زد و گفت خوبم‌.به کلمات لابلای سیم‌پیچی های مغزم فکر می‌کنم که در بینشان گیر کرده‌اند، نمی‌دانم چطور درشان بیاورم. اصلا چرا باید درشان بیاورم؟ شاید برای کمتر شدن غم در وجودم. شاید هم نه. غم دوست داشتنی‌ست، یا حداقل من اینطور آن را می‌شناسم. غم مانند خشم و تنفر نیست، وجودم را لبالب لبریز نمی‌کند. فریادش نمی‌زنم‌. پذیرفتمش. خیلی وقت نیست که غم را در شریان رگ‌هایم احساس می‌کنم، ولی خیلی وقت بود که هیچ‌چیز را به خوبی آن نپذیرفته بودم. شاید وجودش برای موجود ضعیفی مثل من ضروری باشد. وجودش زیباست. تصور می‌کنم وقتی غم روی چهره‌ام می‌نشیند زیباترم. زیبایی وهم آلودی که غم آشکارش می‌سازد. روح بی‌وزنی که غم آن را از بند زندان وجودم رها می‌سازد و آن را در چهره‌ی‌ ماتم زده‌ام نمایان می‌کند، آگاهی به پوچی درونی و احساسات پوچم که گاه باعث می‌شوند گیج بنظر برسم‌.‌. همه زیباست. البته نه به خاطر من، بخاطر غم. یادم می‌آید چندین سال پیش سرکلاس انشا یکی از بچها درمورد اشک‌ در انشایش نوشته بود. فکر می‌کرد اشک ها شبیه مرواریدند. گران و باارزش، صدایش را هنوز به یاد دارم. صدای خوبی نداشت. مثل خودم! آن زمان با او موافق بودم ولی الان فکر می‌کنم اشک مانند وجود خودم چیز اضافی‌ایست. زیر چشم‌هایم را گودتر می‌کند و مویرگ‌های درون چشمم را پررنگ‌تر. نمی‌شد جوری غمگین بود که فقط خودت بتوانی از آن لذتش را ببری؟ دوست ندارم غم خودم را با دیگران شریک شوم. فکر می‌کنم غم هویت می‌بخشد و غم‌ها جنس‌های مختلف دارند. ما آدمها به آن‌کسی نزدیک‌تریم که غم هم‌جنس خودمان را تجربه کرده باشد. اگرچه هیچوقت قرار نیست غم دیگری را حس کنیم.امروز، شنبه سیزدهم آبان است و من فکر می‌کنم حالا هویت دیگری دارم. غم را پذیرفتم، بالاخره.</description>
                <category>Freak</category>
                <author>Freak</author>
                <pubDate>Mon, 04 Nov 2024 00:25:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>