<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خانوم میم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_54281831</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:21:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>خانوم میم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_54281831</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نشد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54281831/%D9%86%D8%B4%D8%AF-w2yuhiz5nz7x</link>
                <description>سلام آقای محترماز دفتر وکیل اومدم بیرون، گفته کاری نمیشه کرد با این شرایط، چون هیچی به اسمش نیست، گفته احساسی تصمیم نگیرم، هی کفته هی گفته هی گفته، خالی کردم، و دلم میخواد به تو زنگ بزنم و میدونم جواب نمیدی، میدونم از این روزا بازم برام پیش میاد، از این تنهاییا، از این خالی کردنا، و باید دووم بیارم، تو هم حتما میخوای همین کسشرارو‌ تحویلم بدی، خودم تحویل خودم میدم، ولی به تو زنگ نمیزنم، میذارم یه زره غرور چه میدونم اعتماد بنفس چه میدونم عزت نفس نمیدونم چه کوفتی برام بمونه شاید بعدا بهش تکیه کنم. لعنت بهت</description>
                <category>خانوم میم</category>
                <author>خانوم میم</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 19:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در مشایه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54281831/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D9%87-u3elxxdwfi5h</link>
                <description>یک هفته پیش امشب، با مشایه خداحافظی کردم، کردم؟ نمیدانم، یادم نیست، عجله داشتیم، دیر بود، ترافیک میشد، پرواز را از دست میدادیم، وسایل و دکور را باید میبستیم و جاگیر میکردیم و…نه، خداحافظی نکردم..دلم را جا گذاشتم. پای عمود ۱۰۷۰ . توی همان حوض آب. یا جلوتر پای همان درختی که من را استتار میکرد وقتی خسته بودم و میخواستم از گروه جدا باشم و خسته‌گی بگیرم و کسی نفهمد…من آنجا جا مانده‌ام، این را خوب یادم هست.آن دو هفته من تنها بودم، در ازدحامِ مردم تنها بودم و آرام. روزهایی که اسکان هنوز مدینة‌الزائرین بود، از درب خروج تا محل اجرا ( که همیشه عجله داشتم چون دیر شده بود ) وقتی تند تند قدم بر میداشتم، به پاهایم نگاه میکردم، به پاهای آدم‌های اطرافم، به روبرو، به آدم‌های کنار، و همه‌ی ما در مشایه تنها بودیم، در شلوغیِ پیاده روی تنها،تنها قدم برمیداشتیم و این خودِ خودِ زندگی بود!اصل زندگی در تجربه‌ی زیسته‌ی من همین بوده است، ما با هم حرکت میکنیم ولی تنها هستیم، سنگ ریزه‌ی توی کفش من پای من را درد می‌آورد و من این درد را باید تنهایی تحمل کنم، گرمایی که دوست نداری را تو باید تنها تحمل کنی، ما بجای هم درد نمیکشیم، ما کنار هم راه می‌رویم حتی با هم، هم‌قدم هم شاید بشویم ولی بجای هم راه نمی‌رویم، حتی اگر همدیگر را کول کنیم، سهم قدم‌هایی که من از دست داده‌ام چون روی کول تو بوده‌ام از دست رفته و من این رنجِ از دست دادن را باید بپذیرم! زندگی برای من تا الان این گونه بوده… با آدم‌ها زندگی میکنی آدما تنهایی، و این یک اصل از ماهیت بشریست نه یک حقیقت تلخ!و این در اربعین تمرین کردنیست!اربعین زیارت نیست، اربعین مشایه است، مقصد رسیدن نیست، مقصد راه است، و من روزها همان ده بیست قدمِ بدوبدو را با تمام وجود نوش جان میکردم.استراحت بین اجراها، سرم را بالا میگرفتم و موج‌موج حرکت معشوق به سمت عاشق یا عاشق به سمت معشوق را فریم به فریم در چشمم ضبط میکردم.من سفرکاری بودم، اما فقط من بودم که میدانستم این که من آن لحظه آنجا باشم اتفاقی نیست، به خواست و اراده من ربطی ندارد، امضای خروج من را صاحب خانه زده بود و گرنه من که تا لحظه‌ی آخر سایت را چک میکردم که سر بحث‌های آدم‌بزرگی ممنوع‌الخروجم نکرده باشد!اینکه من نتوانم بروم ۹۹٪ امکان پذیرتر از رفتن من بود! من که حتی از استرس چند روزه منتهی به سفر نه خواب داشتم نه خوراک حتی با قرص هم بیشتر از یک ساعت خوابم نمیبرد! و حالا… غروب مشایه را میدیدم! شب در مشایه میخوابیدم!کافی بود اراده کنم و دو ساعت بعد نجف باشم یا حرم کربلا! من! در مورد خودم حرف میزنم! نه هنوز باورم نمیشود… من در بهمنِ یزد از گرما پنکه روشن کردم، و حالا در ۱۵ مرداد! دقیقا وسط مرداد! در دشت کربلا! در فضای باز! ۶ اجرا پشت سر هم رفته‌ام؟من نمیتوانم انقدر راحت در کربلا زندگی کرده باشم، نفس کشیده باشم، سر بلند کرده باشم و نخل‌هایش را دیده باشم و از کوچه پس کوچه‌هایش رد شده باشم و فُرات … فُرات را دیده باشم…من؟ من برای حسینِ فاطمه در مشایه، ۱۵ کیلومتریه کربلا نمایش اجرا کرده‌ام و مردم اشک ریخته‌اند؟ و موقع دعا برای فرج آمین گفته اند؟باورم نمیشود… من در دعای برآورده شده‌ی مامانی زندگی کرده‌ام… همه‌ی لحظه‌هایی که برای عاقبت بخیری‌ام دعا کرده‌است… من میتوانم همین‌جا همین‌لحظه دیگر نفس نکشم… من چیز بیشتری از جهان نمیخواهم…</description>
                <category>خانوم میم</category>
                <author>خانوم میم</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 11:22:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنبه‌های روان درمانی ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54281831/%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%B5-eouttf7qersg</link>
                <description>به خودم قول داده بودم که جایزه بدم به خودم و جایزه خودم به خودم این باشه که حرف بزنم و تصمیم گرفتم که حرفامو ویس کنم ربات تلگرام متنش کنه و بنویسمش اینجاجایزه خودم به خودم در واقع دلم میخواست حرف زدن با سعید باشه ولی نمی‌دونم شاید این که اینکارو نمیکنم بعداً یه قدرتی باشه بعداً بتونم پامو بزارم رو این پله‌هایی که می‌سازم قدم بلند بشه نمی‌دونم الان هیچی نمی‌دونمامروز توی جلسه‌ام از دیدارم با امیرحسین حرف زدم از اولش گفتم رفتم جلو و آخر جلسه بود که به قول دکترم به ابیوزی که شده بودم اشاره کردم و چون لحظه آخر جلسه بود اتفاقی که تقریباً نمی‌افته هیچ وقت افتاد و یه ربع جلسه رو اضافه کرد که من بگم که چه اتفاقی افتاده و من با اون حال نرم از جلسه بیرون وقتی که در موردش حرف زدم و جلسه تموم شد انگار تازه فهمیدم ازم سو استفاده شده تا موقع نمی‌دونستماز دیدنش تا الان داره یک ماه می‌گذره تا الان که حرف زدم در موردش نفهمیده بودم که این اتفاق صرفاً یه اتفاق نبوده همون چیزیه که بهش میگن سواستفاده جنسی بهش میگن عمل جنسی ناخواسته اینکه یه اکتی روی تو انجام بشه و تو دوست نداشته باشی هر چند کوچک حتی اگه بعدش یه جوری رفتار کنه که انگار شوخی بوده حتی اگه تو بعدش خودت بزنیش به شوخی اینکه من خودم بعدش زدمش به شوخی که خوب چندلر درونم بود چون که چندلر عادت داشت هرجا احساس ناامنی می‌کرد شوخی کنه منم اون لحظه زدم به شوخی ماجرا خودمو کشیدم عقب و زدم به شوخی وقتی حرف زدم تازه فهمیدم چه اتفاقی برام افتادهسختهدلم برای خودم سوخت ودلم می‌خواست به سعید پیام بدم یا زنگ بزنم ولی خوب اون از من کمک خواسته که کمکش کنم به رابطه‌اش وفادار باشه…چقدر سخت گذشت چقدر سخت می‌گذرهتوی جلسه در مورد این حرف زدیم که فکر میکنم وقتی که هی حرف زدیم یعنی من حرف زدم و اون سوال پرسید دیدم که نیومده بود چیزی بشنوه اون اومده بود حرفاشو بزنه جواب سوالشو بگیره که زندگی من تو چه شرایطیه و همین نمی‌خواست به من کمک کنه یعنی حتی به عنوان یه دوست یعنی حتی نمی‌خواست کنارم بشینه حرفامو بشنوه چون وقتی من شروع کردم حرف زدن اگه تو حرفام اشاره‌ای به گذشته می‌شد شروع میکرد اصلاح کردن من که نه اینجوری که تو گفتی نبوده و خب من چون می‌ترسیدم که دوباره عصبانی بشه دوباره مثل اون موقع بخواد کتک کاری کنه ادامه نمیدادم ولی واقعاً اون نیومده بود به خاطر من یا نه مطمئنم به خاطر من نیومده تصوری که دارم این بود که اومده بود انگار این سوالارو استفراغ کنه بره اومده بود شبیه آدمی که اصلاً تو رو نمی‌بینه و اصلاً کاری با تو نداره به ارگاسم می‌رسه و میرهاینکه من تو بغل کسی که فکرشم نمی‌کردم آسیب دیده باشم طبیعی که ترسناک باشهوقتی میگم جرعتی که سعید ازم گرفته بودم امیرحسین برگردوند به خاطر همچین چیزیهسعید بارها گفته بود که هیچ ربطی به من نداره هیچ نسبتی با من نداره حتی علنا گفته بود من اصلاً تخمش نیستم اصلاً اینکه با حرفاش چه اتفاقی می‌افته به تخمشم نیست ولی باز نمی‌دونمالبته رفتارش خودش میگه که معنی دوست داشتن نمیده خودش میگه این رفتارو انجام میده چون اتوپایلوتش پرستاری از زخم آدماسفکر می‌کنم تازه قراره وارد سوگواری رابطه امیرحسین بشمکاش می‌شد از سعیدم دل کند دیگه منتظرش نبود دیگه بهش نیاز نداشتکاش قدرتشو داشتم که نخوامش</description>
                <category>خانوم میم</category>
                <author>خانوم میم</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 00:47:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق آمد و آماده‌ی رنج سفرم کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54281831/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D9%88-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-e2jpdvutesx8</link>
                <description>الآن به مامانم گفتم من تو و بابا رو دوست دارم ولی دیگه انتظاری ازتون ندارم، بخشیدمتون، ولی ازتون نامیدم، دیگه منتظرتون نیستم..و این جای بزرگیه که من وایسادم…میدونم شنیدن این جمله‌ها براش دردناک بوده…ولی یادمم میاد بخاطر علی گفت شیرمو حلالت نمیکنم که باهاش بد حرف زدی.. من همچین شیری بهت ندادم… منم اونجا درد کشیدم..سعید بهم گفت 💪🏻اینجوری شدی.. آره راست میگفت.. قوی شدم.. قد راست کردم.. ولی فقط خودم میدونم درونم چه بلواییه…و فقط خودم میدونم “ عشق آمد و آماده‌ی رنج سفرم کرد”میدونم سعید برای من نیست نبود و نمیشه.. دلم میخواست الان بهش پیام میدادم همین تلفن رو میگفتم ولی نمیکنم اینکارو چون ازم خواست کمکش کنم به رابطه‌اش وفادار باشه و من میخوام مینا نباشم برای اون دختر… بمیرم برات خانوم میم</description>
                <category>خانوم میم</category>
                <author>خانوم میم</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 20:44:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نخواست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54281831/%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-sfc0ebyavu93</link>
                <description>ما را دلت نخواستندانم چرا نخواستبر ما دلت نسوختندانم چرا نسوختمن به امیرحسین گفتم، گفتم مواظب حرف زدنت باش، گفتم من با یه نخ نامرئی خودمو به این جهان وصل کردم، وقتی تو باعث میشی فکر کنم از نگاه تو هم آدم بی ارزشی هستم پس بودنم دیگه فایده‌ای نداره پس دیگه تلاش کردن و زنده نگه داشتن خودم برای چیه، ولی اون حتی این جمله رو هم مسخره کرد، گفت همه ی این سالها کم رنگ بودی … ولی من فقط حوزه‌ی کاریم فرق میکرده… بد کرد با من… با آدمی که به سختی خودشو زنده نگه داشته بود بد کرد… اونم وقتی که من بهش گفته بودم از لب خودشکی یکی نجاتم داده. و جراتم رو ازم گرفته… و حالا اون.. با اون حرفا و رفتارش … این جرات رو برگردوند…دمش گرم… من جراتش رو نداشتم..</description>
                <category>خانوم میم</category>
                <author>خانوم میم</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 00:12:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اول مرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54281831/%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-pjzk50gx9hel</link>
                <description>توی رودروایسی یه شات نمیدونم شاید دو قلوپ، شراب خوردم، میدونم الکل با داروهام تداخل داره، میدونمم که انقد کاری نمیکنه، و البته که کلا دفعه دومم بود، دفعه قبل کمتر از این خوردم و بعدش دارو نخوردم از ترسم سیگار هم نکشیدم.امشب هم دوتا سیگار کشیدم، هم داروهامو میخورم هم یه قرص خواب، میدونم بیدار میشم… فقط میخوام امیدوار باشم شاید بیدار نشدم.اگر نشدم من علی رو نبخشیدم، بخاطر اینکه میتونست زودتر منو از این زندان آزاد کنه و نکرد، من امیرحسین رو نبخشیدم بخاطر اینکه برگشت و اون حرفارو در مورد پریسا و رابطه‌ی عاشقانه‌اش زد بعد بی خداحافظی چت رو دو طرفه پاک کرد، و وقتی من خسته و داغون تو بغلش بودم و اعتماد کرده بودم بهش میخواست لباسمو باز کنه و من نمیفهمیدم خب چرا باید این اتفاق بیافته و وقتی گفتم نه دیگه جوابمو نداد و رفت .من سعید رو نمیبخشم برای که هیچ وقت معلوم نشد تکلیفش چیه چجوری باید باهاش رفتار کرد، من کجا وایسادم اون کجا وایساده و …ولی از سعید ممنونم که تا همینجا کمک کرد زنده بمونم، ازش ممنونم که توی قلبم گرما آورد، ازش ممنونم که یه بار دیگه بهم کمک کرد بفهمم میتونم عاشق بشم و دست و دلم بلرزه حتی اگر اون آدم ، آدم درستی برای من نباشه..ممن زورمو برای زندگی زدم… نشد دیگه .. نشد میدونم بیدار میشم. ولی خب اگر نشدم، این اینجا بمونه</description>
                <category>خانوم میم</category>
                <author>خانوم میم</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 22:30:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از جنگ برنگشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54281831/%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-gns0qoti1sis</link>
                <description>دلم میخواد از جنگ حرف بزنم، از اون روزا، ولی حرفام شبیه حرفای آدما نیست، دردام شبیه اونا نیست، ولی درده، من دردم اومده، زخمی شدم، بغض کردم… آخ سعید رو میخوام الان و برای این که سراغش نمیرم واقعا خدا باید بهم جایزه بده…دلم میخواد از اونجایی از جنگ بگم که جیگرم برای خونه‌ام لرزید… و الان میدونم چرا.. چون فرق من با آدمای دیگه این بود که من میدونستم این خونه برای من ددلاین داره… من قراره ازش برم.. من میخوام یکم دیگه وسایلمو جمع کنم و بخاطر هم‌خونه‌ای که منو نخواست از خونه‌ای که تک‌تک وسایلش رو با وسواس و عشق انتخاب کردم و چیدم برم… کاش میشد من نرم، کاش اون میرفت، کاش اون میمرد، مردنش راحت‌تر از طلاق گرفتن ازشه… اینجوری نه توضیحی به کسی میدم، نه از این خونه میرم… من درد جنگم بخاطر ترس از دست دادن خونه‌ای بود که میترسیدم مدت کمتری از چیزی که فکر میکردم داشته باشمش…</description>
                <category>خانوم میم</category>
                <author>خانوم میم</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 22:44:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنبه‌های روان درمانی ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54281831/%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%B4-ehi9x1p5ipze</link>
                <description>از بعد جنگ یه هفته‌رو که نرفتم، یه هفته با یه ربع تاخیر رفتم، هفته بعد گفتم نمیخوام بیام، این هفته پیام دادم چون تمرینم دقیقا اون ساعته نمیخوام بیام و گفت خب ساعت تراپی رو جا به جا میکنیم، و من پنج دیقه به جلسه زنگ زدم که حضوری نمیرسم آنلاین تشریف میارم! و اینجوری بودم که بخدا نمیخوام حرف بزنم!!!!و خب اون منو میشناسه بعد ۴ سال، البته نه به اندازه خودم! و خب آخر جلسه باز قرار شد هفته دیگه حضور بهم رسانم، نمیدونم میدونه یا نه که دوباره دارم به محدوده‌ی خودکشی نزدیک میشم یا نه، ولی خب در هر صورت فرمودند که هفته ی دیگه بیا و سعی کن حضوری بیای…و من دلم نمیخواد… دلم گم شدن میخواد… دلم مردن میخواد… دلم اونایی رو میخواد که نمیشه داشته شون…</description>
                <category>خانوم میم</category>
                <author>خانوم میم</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 22:37:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی هنوز سورپرایزت میکنه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54281831/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-susepuygvujy</link>
                <description>گوشیشو گرفتم هات‌اسپات کنم به لب‌تاب چون گوشی خودم قاطی کرده بود…توی پس زمینه‌ی اپ‌های بازش گالریش باز بود…پورن دانلود کرده بود..…همه‌ی این ۶ سال مشکلش فقط با من بود؟…اون موقع که امیرحسین داشت تعریف میکرد چجوری اون وقتی هورنی میشد رفتار میکرد، تا به من یاد بده من چیکار باید بکنم، ناراحت شدم که فکر میکرد من تو این زندگی بلد نبودم چیکار کنم… ولی حق با اون بود… من بلد نبودم… من بدردش نمیخوردم… بدرد هیچ کدومشون… همه شون منو پس زدن…خالی کردم…نفسم بالا نمیاد..این تن فقط باید بره زیر خاک..با دستای خودم…خوشحالم جراتی که سعید برده بود امیرحسین برگردوند..</description>
                <category>خانوم میم</category>
                <author>خانوم میم</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 22:33:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54281831/%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-bwvgc8e6vqpk</link>
                <description>شبا که بعد از هییت حدود یک و نیم دو میرسم خونه و میشینم پای گوشی و میبینم این چند ساعتی که نبودم کسی کاری باهام نداشته بعد میگم چند صفحه کتاب بخون و بخواب میبینم، “تو” آنلاینی!تویی که یادمه دست به گوشی نبودی، دست به اینترنت نبودی، شبا به قول خودت زود میخوابیدی، حالا تا سه و چهار بیداری که هیچ، دائم‌الآنلاینی!!و تو دلم میگم، آخ نوش جونش، کیفشو ببره، حظ کنه که تو داری باهاش حرف میزنی، من که میدونم حرف زدن با تو چه لذتی داره، وقتی شروع میکنی با تک‌تک کلمه‌هات آدمو بغل میکنی و آدمو نوازش میکنی، آروم میکنی آدمو.. بدون اینکه اصلا از چیزی خبر داشته باشی، یهو یه چیزی میگی تا عمق آدم میره…بقول خودت قورچ آدمو در میاری، آخ که چقد دلم حرف زدن با تو رو میخواد، چقد تو رو برای این روزام کم دارم، امروز که دوباره حالم بد شد، دوباره نزدیک پنیک شدم و نفس کشیدن داشت یادم میرفت دلم میخواست بهت زنگ بزنم، ولی نه! من اینکارو نمیکنم! من به تو و اونی که باهاش توی رابطه‌ای احترام میذارم. میخوام یه روزی وقتی نبودم بگی هر چی نبود ولی باشرف بود… یادمه توی تلفن اون شب که اعلام کردی داری با یک نفر آشنا میشی، بعد از یک عالمه حرف زدن وقتی دیگه رمقی برام نمونده بود و از ته قلبم باید بهت میگفتم دوست دارم ولی از طرفی باید حرمت یک زن که نمیشناختم رو هم نگه میداشتم، بهت گفتم: “خدا تو رو برای اطرافیانت حفظ کنه” تو هم از این تعارف معمولی‌ها کردی که تو رو هم و فلان ولی من عاشقانه‌ترین حرفی که میشد رو زدم، آخه من میدونستم اطرافیانت چه نعمتی در کنارشون دارن …خلاصه که تو در کنار خودت نیستی نمیدانیکنار تو بودن چه عالمی دارد …</description>
                <category>خانوم میم</category>
                <author>خانوم میم</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 03:05:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخی، الهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54281831/%D8%A2%D8%AE%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-h3sf6tbmtza8</link>
                <description>دآخه من اگر ازت نمیترسیدم بهت میگفتم اون اسفندی که ازش حرف میزدی چه به روز من آوردی، سر همون پروژه کوفتی عید وقتی برمیگشتیم خونه تو کوچه‌های پشت خونه‌مون چجوری کتکم میزدی، خب آخه من چیکار کرده بودم که انقد باید سر هر چیز کوچیک از تو کتک میخوردم اونقد محکم اونقد زیاد؟ بعد میگی من باهات کات کردم تو اوخ شدی؟ خب یه نگا به چند ماه قبل خودت بنداز! تو چیکار کرده بودی با من؟ تو وقتی داستان تولدتو گفتی من نتونستم حرف بزنم از ترسم فقط دستتو گرفتم گفتم فدای سرت، من مدام برای هر چیزی که میگفتی معذرت خواهی میکردم که دوباره همون شکلی نشی، چون الان دیگه نباید به سرم ضربه بخوره، چون الان واقعا دیگه به سختی دارم زنده میمونم، بعد تو فقط اینو یادت میموند که من باهات کات کردم دم سال تحویلآخی . الهی</description>
                <category>خانوم میم</category>
                <author>خانوم میم</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 11:44:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادم بمونه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54281831/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-j1le9mjqblfm</link>
                <description>در به درم کجا حرف بزنم که امن باشه، توییتر نه، اینستاگرام نه، کانال تلگرامم هم توی آی او اس نشون نمیده چه اکانت‌هایی عضو شدن و ویو میخوره و لایک میکنن که بدونم کیا میبینن، هیچی دیگه برگشتم اینجا که فکر کنم تنها جاییه که کسی نمیشناستم، هیچ هویتی از من نیست!خیلی حرف دارم، ولی فعلا اینی که خیلی برام مهمه یادم بمونه رو بگم و برم:امشب بعد از نماز عشا سرمو گذاشتم رو مهر گفتم خدا، روی همین فرش‌هایی که خادم‌های عزاداری حسینت راه رفتن، اشک ریختن دارم به حسینت که میگن خیلی برات عزیزه قسمت میدم!!! و اینجاهاش دست راستم رو میکوبیدم روی زمین، انگار میخواستم زمین رو بیدار کنم، صداش کنم بیاد شهادت بده، بیارمش تو تیم خودم، انگار یار کشی میکردم، یا چه میدونم شبیه خط و نشون کشیدن! چندبار دیگه تکرار کردم و بهش تاریخ اعلام کردم که فقط تا فلان موقع فرصت داریا! خدا حواست باشه‌ها، پای حسینت رو آوردم وسط‌ها !به تاریخ پنجشنبه ۱۹ تیرچهارمین شب هییت هنرسومین سالی که فرزانه نبودپنج‌شنبه‌ای که من خیلی تاسیان بودم و به یاد فرزانه همه‌اش به سرازیری باب‌الفبله گوش دادم و یهو دیدم توی قاب‌های امشب </description>
                <category>خانوم میم</category>
                <author>خانوم میم</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 02:00:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اردی‌بهشت از نیمه گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54281831/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-oeoaahcuxwse</link>
                <description>واسه این شب و روزامخصوصا شبایی که سراغتو نمیگیرم نباید بهم جایزه بدی؟ نباید جایزه ات خودت بهم باشه؟ مثلا قرار بذاری ببینیم همو؟؟مثلا یه همچین شبی که نقاب انداختم جلوی مامان بابام… بهشون گفتم دیگه توی این قایق هیچ کاری نمیکنم… و الان هر کی توی سکوت و تاریکی شب توی تنهایی خودش بیداره… و من فقط میخوام بیام با تو حرف بزنم و نمیام … چون تو با یکی دیگه ای… چون وقتی میام به خودت فحش میدی و من نمیخوام با خودت بد حرف بزنی… امشب واقعا لایق تو بودم.. </description>
                <category>خانوم میم</category>
                <author>خانوم میم</author>
                <pubDate>Wed, 14 May 2025 00:19:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس آسیب پذیری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54281831/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%DB%8C-srrremjmid8x</link>
                <description>از بعد برج دیگه سعید رو ندیدم و ازش خبری نشد تا خودم بهش زنگ زدم بیست چهار ساعت بعد جواب داد که درگیر بودم و فلان، اولش با شوخی و اینا آخرش جدی گفتم من رک و راست بهت گفتم وقتی باهات حرف زدم گرمایی رو تو قلبم حس کردم که سالها بود حس نکرده بودم، الان هربار میخوام ببینمت یه بهانه میاری، من دلم برات تنگ شده و اونم در جواب گفت : لطف داری :) !!داشتم خودمو با علی مقایسه میکردم، من خودم قلبمو برای سعید باز کردم، با علم به اینکه چه سعید پا بده چه نده من آسیب می بینم، ولی میخواستم یه لذتی رو تجربه کنم حتی آسیب بعدش رو، من خودم رو آسیب پذیر کردم، من زره انداختم، اما…علی سالهاست از خودش محافظت میکنه، که سرما نخوره که تصادف نکنه که سردی نخوره دل درد بگیره، سکس نمیکنیم که نشکنه، ماهی نمیتونه بخوره که تیغ نره گلوش، اصلا همین سفت و سخت بودنش و هم دارم فکر میکنم از ترس آسیب ندیدنشه، یعنی تو ناخودآگاهش داره از خودش محافظت میکنه، چون همه‌ی جهان قراره بهش آسیب بزنن و اون نباید به هیچ کس اعتماد کنه… اینکه قلبت رو هم به روی کسی باز کنی اعتماد کردنه … بنظر من …</description>
                <category>خانوم میم</category>
                <author>خانوم میم</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 08:16:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خفه خون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54281831/%D8%AE%D9%81%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86-vjhwfegkpqx6</link>
                <description>دیگه باید چیکار کنه که بفهمم منو نمیخواد؟بخدا منو نمیخواد، درگیرم نیست، تو زندگیش نیستم، بهم فکر نمیکنه، اون متاهل نیست، مجرده…از وقتی رفته عصر که کارش تموم شده فقط زنگ زده که چه خبر؟….بعد من وقتی سر کوه . که آنتن ندارم رفتم فیلم برداری، همونجا انقد میچرخیدم تا بگردم یه جایی رو پیدا کنم که انتن بده بهش زنگ بزنم از خودم بهش خبر بدم…از بعد اون زنگ حتی نرفته استوری هامو چک کنه با اینکه اینترنت داشته و آنلاین بوده …</description>
                <category>خانوم میم</category>
                <author>خانوم میم</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 20:25:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه خالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54281831/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-bbpdqtg9tkuk</link>
                <description>همسر رفته سفر و من به خانوادم نگفتم، میخوام خونه‌ی خودم باشم و تنهایی رو تجربه کنم، ببینم شب تنهایی خوابیدن چطوریه…دلم میخواد تو این سفر بمیره، شوهر مرده بودن برام راحت تر از شوهر طلاق داده بودنه… و اینو نمیتونم جایی بگم که چقد این زندگی دیگه نمیشه تحملش کرد.. از طرفی میگم این فرصت خونه‌ی خالی بهترین فرصته برای اینکه توی تنهایی و این زمان زیاد کارو تموم کنم، تا بیاد من ساعت ها از مردنم گذشته و کاری نمیتونه بکنه…از امروز که رفته وجودم داره پر پر میزنه که زنگ بزنم سعید بگم میای همو ببینیم ولی اینکارو نکردم… سعید همونجا بعد پروژه عید تموم شد دیگه خبری ازش نشد، گفت بزودی همو میبینیم و خودش خبر میده.. امروز پیش دوستام میگفتم چی میشه الان زنگ بزنم امیرحسین بگم بیا همو ببینیم؟ و اونا اینجوری بودن که نه اون زن داره به اون تعهد داره و یک نفرشون نگفت بابا اگر زنگ بزنی و اون بگه نه تو بگا میری الانم که خونه تنهایی میخوای شب چیکار کنی چجوری تحمل کنی این نه شنیدن رو؟ اصلا کدوم زن؟ همونی که وقتی تو با امیرحسین بودی بهش پیام میداد؟ واقعا همه چی عالیه …ساعت ۱۲ شب، تو بابایی بارون تند میزد به شیشه ماشین و من بلند بلند هق‌هق میکردم، تنها چیزی که میخواستم یه بغل بود که سرمو بذارم توش… اومدم خونه بهش پیام دادم من رسیدم، و خب اشتباهی فکر میکردم منتظر مونده تا من برسم بعد بخوابه … ولی خب … اون سالهاست اصلا کاری با من نداره… کاش از این سفر برنگرده تکلیفم روشن بشه</description>
                <category>خانوم میم</category>
                <author>خانوم میم</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 00:54:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط اولش ترس داره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54281831/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%B4-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-bnk5ggzrhwyp</link>
                <description>فقط اولش ترس داره، راه که بیافتی ترست میریزه. صمد بهرنگی راست میگفت، حق با ماهی سیاه کوچولو بود. این جمله هزار ساله با منه، و یه جمله سانتی مانتال نیست.چند هفته اس لامپ حموم ریخته، و کافی بود بره یه لامپ بخره بیاد عوضش کنه، از معمولی‌ترین معدلاش که مستقیم میخوره به سرپیچ مشکیا، ولی اینکارو نکرد، منم نگفتم، لامپ آشپزخونه پرت پرت میکرد، یه شب که مهمونی داشتیم داداشم بهش گفت اونو شل کن چشمو اذیت نکنه، پس لامپ آشپزخونه هم بهش اضافه شد.یعنی با یه بار رفتن دوتا کار انجام میشد ولی انجامش نمیداد، چون نمیدید، چون نمیفهمید، چون نمیخواست، چون اولویتش نبود، چون کوفت، چون درد، دیشب بعد ۶ ساعت اسنپ کار کردن و ۵۰۰ تومن درآوردن خودم رفتم دوتا لامپ خریدم و از آقاهه هم پرسیدم چجوری عوض کنم که خطری نداشته باشه و ….الان که از چارپایه اومدم پایین دارم میلرزم، ترسیدم، بغض کردم، به خودم میگم مریم قوربونت برم اشکالی نداره، اینا همه‌ی احساس‌های توعه، طبیعیه ترسیده باشی، تا حالا اینکارو نکرده بودی، نمیدونستی وقتی تنهایی اگر اتفاقی بیافته چی میشه، مریم اینا تمرینه روزاییه که بدون این مرد قراره زندگی کنی، خودتو بغل کن، تو بجز خودت کسیو نداری، گریه کن، شجاعانه غمگین باش، هیچ اشکالی نداره اگر درد کشیدی، اگر تنها موندی، اگر ترسیدی، تو یک نمونه از نوع بشری، میدونم دلت میخواد به سعید زنگ بزنی براش تعریف کنی، ولی تو در نهایت خودتی، با خودت بشین، یذار خودتو بزرگ کنی برای روزایی که جز خودت واقعا هیچ کسی جوابتو نمیده حتی سعید، بیا بغلم قشنگ من، تو از پسش بر اومدی و این واقعا عالی و کافی بود. مریم تو اینی، دختری که میتونه زنده بمونه حتی تو این شرایط، و گرنه مردن که کاری نداره. تو خودت خوب میدونی بخوای بمیری از لحظه ای که شروع کنی چهار ساعت بعدش تموم شده. دمت گرم که هنوز زنده موندی، نمیدونم تا کی میتونی ولی تا همینجاش هم خیلی زنی به خدا… بیا بغلم یکم بخواب، خیلی خسته ای …</description>
                <category>خانوم میم</category>
                <author>خانوم میم</author>
                <pubDate>Mon, 07 Apr 2025 11:37:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برف روی برج میلاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54281831/%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AC-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF-zfz5j4eogguz</link>
                <description>مهناز افشارتوی برف روی کاج هااونجایی که به مهدی پاکدل میگه: دیشب که با اون آقا رفته بودم کنسرت. حس هایی رو تجربه کردم که خیلی وقت بود تجربه نکرده بودم…همه‌ی حکایت من و سین بود توی این نوروزی که گذشت، پسر ۶۹یی که از همکار بودن به دوست تبدیل شد در ۷ روز … و تونست عمقی از از رابطه با من رو بسازه که علی تو این ۶ سال شبانه روز با من زندگی کردن نتونسته بسازه… هنوز عجیبه برام که اصلا چرا من تونستم بهش اعتماد کنم، منی که به همکارای دخترم که سالها باهاشون کار میکنم اعتماد نمیکنم و در حد همکاری فضارو نگه میدارم، چرا تونستم جلوی این برهنه بشم و دونه دونه زخم‌هامو نشون بدم و حتی از خودکشی که بجز علی و تراپیستم کسی نمیدونه حرف زدم؟ کار تموم شد، تو اینستا همو فالو نداریم و اون اصلا اهل فضای مجازی نیست، خودش گفت بازم همو میبینیم ولی من نه دلیلی دارم که بهش زنگ بزنم نه بلدم که چطوری باید ادامه بدم … و از اینکه یه روزی مثلا بهش بگم بریم بیرون و اون واقعا کار داشته باشه و نتونه، و من ریجکت بشم واقعا میترسم…ولی فقط میخوام بگم کسی که خودش تا ته ته ته بدبختی رو رفته، کسی که تا دم لحظه ی خودکشی رو رفته و بعد تصمیم گرفته که نه میخوام ادامه بدم از هر کس دیگه ای بهتر میتونه تو اینجور وقتا نجات دهنده باشه، بقیه ی حرفایی که این مدت شنیده بودم فقط بول شت بود …</description>
                <category>خانوم میم</category>
                <author>خانوم میم</author>
                <pubDate>Tue, 01 Apr 2025 14:55:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامانوئل بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54281831/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A6%D9%84-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-nlh0aavhuo90</link>
                <description>۲۹ اسفند ساعت چهار، زبون روزه، خودمو رسونده بودم انقلاب، پیاده مغازه‌هارو گشته بودم، برای خانوادم دونه دونه چیزهایی که فکر میکردم اگر هدیه بگیرن خوشحال میشن رو براشون خریده بودم، برای خودمم یه کیسه پارچه‌ای با چاپ فرندز خریده بودم. ۳۰ فروردین شب، آهنگ میخوام برم به تهرون اندی رو گذاشتم یه نفری شروع کردم رقصیدن، بدون اینکه کسی بلند شه، اون کیسه رو هم هی چرخوندم با خودم، تا آخر آهنگ رقصیدم. و بعد دونه دونه شروع کردم دست کردم تو کیسه عیدی‌هاشونو دادم. آدما از هدیه گرفتن خوشحال میشن، بزرگ و کوچیک هم نداره، بعد مراسم مامانوئل بازیم برای چند ثانیه تا یک دیقه هر کی سرگرم بالا پایین کردن کادوی خودش بود و این برام خیلی جذاب بود :))زدم به تخته و گفتم خدا رو شکر که منو دارید… ولی چیزی که از ذهنم گذشت این بود که اگر روز شب قبل تولدم نمیترسیدم، و توی اون کوچه رفته بودم که از اون آدرسی که بهم دادن، اون چیزی که برای خودکشی میخواستم بگیرم که روز تولدم خودمو تموم کنم، اینا چی میکردن؟ میدونم که اینا ادامه میدن، میدونم که دووم میارن، ولی دلم میسوزه که این طرف زندگیم انقدر سخت شده و انقدر از پسش بر نمیام، که راهی برام نمونده، از طرفی مامان بابام در باغ سبزی نشونم نمیدن که برم بهشون بگم کمک میخوام دارم له میشم، شما که بزرگترید بیاید این سقفی که داره میافته روم رو یه کم نگه دارید، فکر میکنن اگر دل به دلم بدن پررو میشم، ولی با این رفتارشون من فقط تنها تر شدم… ولش کن..بیا اینجوری فکر کنیم اینا میشه یه خاطره هایی که بگن خوب بود، باهاش خوش گذشت، زندگی رو بلد بود…</description>
                <category>خانوم میم</category>
                <author>خانوم میم</author>
                <pubDate>Fri, 21 Mar 2025 10:07:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی هفت سینم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54281831/%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85-lgwuhd3bbkhm</link>
                <description>‏خودم رو برای خودم کم دارم ، مخصوصا تو این ۱۲ ساعت آینده، اون خودی که بقیه ازم میبینن، تو اینستا میبینن، سرکار میبینن، تو معاشرتا میبینن… کاش یکی بود بهش زنگ میزدم بیاد برای این خونه هفت‌سین بچینه… دلم میخواد بخوابم بعد سال تحویل بیدار شم… دیگه واقعا هیچی از خودم برام نمونده… نه هفت سین چیدم نه کاری برای خونه کردم حتی دو روزه ظرف هم نشستم… واقعا دلم میخواد خواب باشم… فرار کنم… ترسیدم… خیلی ترسیدم…. از فردایی که نمیدونم چی میشه… از سالی که اینجوری قراره تحویل بگیرمش… سالهای دیگه که اونجوری بود آخرش اینه حال و روزم… وای به حال امسال …</description>
                <category>خانوم میم</category>
                <author>خانوم میم</author>
                <pubDate>Thu, 20 Mar 2025 00:21:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>