<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕𝒉</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_54324191</link>
        <description>فیک نویس جیمین</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 03:00:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕𝒉</title>
            <link>https://virgool.io/@m_54324191</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جیمین ارباب…</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54324191/%D8%AC%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-glwgwdayzs16</link>
                <description>ا/ت ویوالان یک ساله از جیمین جدا شدم خیلی دوسش داشتم با اینکه دوست دختر و دوست پسر بودیم خیلی دوسش داشتم جیمین خیلی پول داره قبلا ی شرکت داشت نمیدونم الان کجا شرکت داره قرار بود امروز برای کار برم ی شرکت۱ساعت بعد•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••ا/ت ی لباس پوشیدم که برم شرکت ا/ت ویودر خونه رو کیلد کردم ی تاکسی گرفتم به اون آدرسی که بهم دادن__رسیدن به شرکتا/ت : چقدر پولتون شد اقا؟تاکسی: ۲۰۰ وونا/ت: به فرمایینا/ت: سلام خانم برای کار آمدممونشی: اعم به فرمایینا/ت : میخواستم اینجا کار کنممونشی: سابقه داشتین؟ا/ت: بلهمونشی : خب برین توی اتاق رییسا/ت: اتاق رییس کجاست؟مونشی: همین روبه روییا/ت: ممنونتق تق تق تق(صدای در)جیمین: بیا توا/ت: سلا۰۰۰۰۰جیمین: سلام چیشده ؟ خانم محترما/ت : قلبم شکست وقتی گفت خانم محترم انگار هیچ وقت منو ندیدها/ت: خسته نباشید برای کار آمدمجیمین: سابقه داشتین؟ا/ت : بلهجیمین: میتونید مونشی شخصی من بشینا/ت: چشما/ت: فقط ازکی میتونم کارمو شروع کنمجیمین: از الانا/ت: چشم رییسجیمین: منو رییس صدا نکن خوشم نمیادا/ت: مثل قبلا خوشش نمیاد بهش بگم رییس چون من قبل پیشش کار میکردم وقتی جدا نشده بودیم ( توی دلش)ا/ت: پس چی صداتون کنم?جیمین: اربابا/ت: هن😐 ارباب 😐وادفاکجیمین: اهم اربابا/ت: چشم اربابجیمین: حالا بیا روی پام بشینا/ت: چ چی؟اقا حد خودتونو بدونیدجیمین: مگه ۱ سال پیش ت حد خودتو دونستی؟ا/ت: یک سال پیش یک سال پیش بود الان الانهجیمین: خفه بیا رو پام بشین وگرنها/ت: وگرنه چی ؟جیمین:, نه انگار باید نشون ‌ برو از شرکت بیرو۰۰۰ا/ت : نه نه میام می‌شینمجیمین:آفرین دختر خوب😏ا/ت ویووقتی نشستم روی پاش دستاشو دورم حلقها/ت: ارباب چی کار میکنیدجیمین: بدم میاد کسی توی کارم دخالت بکنها/ت:۰۰۰۰۰۰۰۰جیمین: لبات بنظر خوشمزه میانا/ت: یعنی چی هی هیچی نمیگم ازحدتون خارج نشین ( پاشدن از پای جیمین)ا/ت: دیدم که جیمین پاشد با پوز خند جلو آمد پشت منم میزش بود که افتادم روی میزش که جیمین دوتا دستاشو دو طرفم گذاشت و آمد نزدیک که لبمو به بوسه یکی از همکاراش آمدنیلا: ببخشید مزاحم شدمجیمین: گمشو بیرونجیمین: خب کجا بودیم خانم ا/تا/ت : ولم کنجیمین:, تازه بد از یک سال پیدات کردم ولت کنم؟ا/ت: تو که منو ول کردی چرا دیگه میخواستی پیدام کنیجیمین: من بخاطر این ولت کردم که مامانت گفت ت بدون من شاد تریا/ت: چ چی چرا اون موقع همینو بهم نگفتیجیمین: چون نمیخواستم بیشتر ازارت بدما/ت زدم زیر گریه که جیمین منو بغل کرد۱سال بعدمنو جیمین ی دختر به نام … داریم:)</description>
                <category>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕𝒉</category>
                <author>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕𝒉</author>
                <pubDate>Thu, 17 Apr 2025 22:42:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی دل درد شدید داشتی و…</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54324191/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D9%84-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%88-szozn9pmg5el</link>
                <description>منو جیمین 2 ساله باهم ازدواج کردیم یه روز دل درد شدیدی داشتم و حالت تهوعجیمین هعی میگفت تو بارداری من باور نمیکردم رفتم آزمایشگاه جواب مثبت بودمن نمیخواستم به جیمین بگم جیمین اومد خونه و گفت +بیبی چیشد؟؟-ددی هیچی هنوز جواب نیومدهبهش نگفته بودم جواب مثبتهیه روز خواست بره شرکت رفت سمت کمد که لباس بپوشه من هم جواب آزمایش رو توی کمد قایم کرده بودم از زبون جیمیندر کمد رو باز کردم که لباس بپوشم ا.ت خواب بود وقتی در کمد رو باز کردم چشمم به یه آزمایش افتادرفتم برگه رو در آوردم و دیدم که ا.ت حاملستجیمین که از بارداریم خبر داشت چیزی نگفت و رفت سمت شرکتمنم امروز تصمیم گرفتم که دور از چشم جیمین بچه رو بندازمرفتم دکتر وقتی بیهوش شدم نگو بی خبر زنگ زدن به جیمینوقتی بهوش اومدم دیدم جیمین جلومهگفتم ج.جیمین تو اینجا چیکار میکنی؟؟+هیش ددی اومده پیشت نگران نباش-بچه جیمین بچه؟؟+بیب چرا بهم نگفتی که بارداری؟؟-امم خب چیزه…+بچه سالم توی شکمته-چطوری اتفاق افتاد من خواستم بندازمش…+وقتی تو بیهوش بودی زنگ زدن و بهم خبر دادن که میخوای بچه رو بندازی منم سریع پاشدم و اومدم سمت بیمارستان که گفتم دست نگه دارید میشه من و زنم رو تنها بزارید-ددی واقعا معذرت میخوام نمیخواستم اینطوری بشه (با گریه)+مشکلی نیست بیب نگران نباش ددی کنارتهبعد از ظهر بود رفته بودیم خونه جیمین از شرکت اومدن بود منم روی تخت خواب بودماز زبون جیمینرفتم خونه دیدم ا.ت با سوتین خوابیده نخواستم بیدارش کنم لباسام رو داشتم در می آوردم که ا.ت از خواب نازش پاشد منم رفتم سمتش و موهاش رو نوازش کردم -ددی+جانم بیب-میشه؟؟جیمین که منظورمو فهمید لباش رو روی لبام گزاشت منم همراهیش کردمبا ناله های من بیشتر تحریک میشدچند روز بعدش خیلیی درد شدیدی داشتمبچه میخواست به دنیا بیاد زنگ زدم جیمینسریع خودشو رسوند منو برد بیمارستان +خانم دکتر خانمم و بچم چطورن؟&amp;بچه ها و خانومتون حالش خوبه+بچه ها؟؟&amp;بله دوقلو دختر دارید +جدییی ( با ذوق) میتونم برم خانمم رو ببینم؟&amp;حتمااز زبون جیمیخیلی خوشحال شده بودمرفتم پیش ا.ت به ا.ت گفتم که بچه دوقلو بود ا.ت خیلی خوشحال شدچند روز بعدش دوباره ا.ت حالت تهوع داشتوای خدا من چطوری از سه تا بچه دختر مواظبت کنممن چقد خوشبختم خیلی خوش شانسم که همچین دخترایی دارم و اینطوری بود که قصه ی ماهم به خوبی تموم شد</description>
                <category>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕𝒉</category>
                <author>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕𝒉</author>
                <pubDate>Thu, 17 Apr 2025 20:34:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>