<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهام کریمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_54338109</link>
        <description>داستان‌نویس، کارشناسی روان‌شناسی، علاقه‌مند به دنیای ادبیات، هنر و سینما

آدرس کانالم در تلگرام:
https://t.me/gorg_o_mish_elham</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:01:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2373607/avatar/rDxiJc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهام کریمی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_54338109</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این کتاب از نگون‌بختی کیانوش می‌گوید!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54338109/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-reqkdxnkpiqk</link>
                <description>کافه‌ی خیابان گوته  حمیدرضا شاه‌آبادیرمان *کافه‌ی خیابان گوته* با این جمله شروع می‌شود:  «خانواده‌های خوشبخت کمابیش شبیه یکدیگرند، اما هر خانواده‌ی نگون‌بخت به نوعی نگون‌بخت است. در واقع نگون‌بختی یک شکل ندارد.»  شروعش طوری است که می‌تواند هر خواننده‌ای را به سمت خود بکشد. این رمان آن‌قدر تلخ و غمگین است که امکان ندارد اشکی از آسمان چشم‌ها نچشد و بغضی نترکد؛ مخصوصاً اگر مخاطب، خودش به نوعی آن نگون‌بختی را تجربه کرده باشد.دلم برای کیانوش سوخت؛ دلم برای کیانوش‌ها و غم و رنج‌شان می‌سوزد. دلم برای مادرِ کیانوش، آذر و شهریار هم سوخت. آن‌ها هم به نوع دیگری نگون‌بخت بودند.نوع روایت *کافه‌ی خیابان گوته* را دوست داشتم. مکان رمان از آلمان شروع می‌شود. داستان درباره‌ی تحقیقات نویسنده‌ای است که برای نوشیدن یک فنجان قهوه وارد کافه‌ای می‌شود که دکور آن یادآور تاریخ ایران است و صاحب کافه هم ایرانی‌ای است که در دل خود رازهایی از همین تاریخ دارد. وقتی صاحب کافه برای مرد نویسنده قهوه می‌آورد و متوجه می‌شود که او نویسنده است، خوشحال می‌شود که می‌تواند رازهایش را برای او بیرون بریزد؛ چون معتقد است نویسنده‌ها گوش شنوای خوبی دارند. او باور دارد که نویسنده‌ها همان‌طور که همه‌چیز را با جزئیات خوب می‌بینند، خوب هم می‌شنوند و او احتیاج به یک گوش شنوا دارد تا از نگون‌بختی‌اش بگوید.  مردِ صاحب کافه همان کیانوش است که از قصه‌اش برای مرد نویسنده می‌گوید و می‌گوید و می‌گوید و در آخر، قصه‌ای تلخ رقم می‌زند.این رمان هم اطلاعات تاریخی خوبی می‌دهد و هم یک عشق مثلثی را نشان می‌دهد.پیشنهاد می‌کنم از این نویسنده، رمان *لالایی دختر مرده* را هم بخوانید. در دل آن رمان هم اتفاقات تاریخی تلخی نهفته است.چند تکه از متن کتاب:«تو برای آذر با همه فرق داشتی. می‌دانی کی فهمیدم آذر واقعاً تو را دوست دارد؟همان روزهایی که تنهایی رفته بودی بهرام‌کوه و من و آذر و شهریار توی خانه مانده بودیم، یادت هست؟ آن روزها که تو نبودی، آذر انگار چیزی را گم کرده بود؛ کلافه بود.اوایل بیشتر توی اتاق خودش می‌ماند و بیرون نمی‌آمد. من فکر می‌کردم دارد روی نقشه‌ی ترور شاه کار می‌کند، اما بعد اوضاع فرق کرد. آذر دقیقه‌به‌دقیقه از اتاقش بیرون می‌آمد و سر من و شهریار غر می‌زد. انگار یک جای وجودش لنگ شده بود. همین‌طور دور خودش می‌چرخید و از ما ایراد می‌گرفت. می‌دانی که او دختر احساساتی‌ای نبود، اما آن روزها با روزهای دیگرش فرق داشت؛ احساساتی شده بود. کافی بود یک تلنگر به او بزنی تا بزند زیر گریه!»---«صدای رسیدن یک قطار از دور می‌آمد. یک نفس عمیق کشیدم. صورت آذر جلوی چشم‌هایم آمد؛ تکان خوردن لب‌ها و پلک‌ها و رشته‌مویی که روی پیشانی‌اش افتاده بود را دوباره دیدم. باز نفس عمیق کشیدم. صدای قطار نزدیک‌تر می‌شد. آشوبِ دلم تمام شده بود. آرام می‌شدم. به‌جای دل‌آشوبه‌ی صبح، انگار حالا یک چیز نرم و خنک چسبیده بود پشت سینه‌ام؛ یک چیزی که قبلاً نبود و حالا آمده بود، مثل مادری که حامله شده باشد و موجودی جدید را در درون خودش احساس کند. قطار از پشت حیاط‌مان می‌گذشت و زمین زیر پایم می‌لرزید.»---«آذر گفت:  دیشب یه متن عرفانی می‌خوندم؛ توش چیز جالبی نوشته بود.  نوشته بود: “آدما مثل دونه‌های اسپند می‌مونن؛ میان روی آتیش‌دون دنیا و قراره که یه بار بترکن و جیغ بزنن و برن. فقط همین!”  من گفتم: “فقط یه جیغ؟”  گفت: “آره، فقط یه جیغ!”  گفتم: “ولی من خیلی بیشتر از اینا از خودم توقع دارم.”  آذر گفت: “فقط یه جیغ، یه جیغ برای همه‌ی عمر کافیه.”  شهریار گفت: “جالبه، هر کس به دنیا میاد یه جیغ می‌کشه و می‌ره.”  آذر گفت: “همه نه. نگاه نکردی تو آتیش‌دون اسپند وقتی که خاموش می‌شه، فقط بعضی از دونه‌ها ترکیدن؟ خیلی‌ها نترکیده و جیغ نکشیده، خاکستر شدن!”»---«راه افتادم از کلاس بروم بیرون، اما همان لحظه چشمم به جمله‌ای افتاد که نفهمیدم کی استاد روی تخته نوشته بود:  “آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند!”  با دیدن آن جمله، دلم آشوب شد. یک چیزی از ته وجودم بالا آمد و داغم کرد. تمام بدنم گر گرفت.»-می‌دونستید که گردش زمین صدا داره؟+گفتم:  گردش زمین؟-گقت: آره همین که زمین دور خودش و خورشید می‌چرخه صدا داره می‌دونستید؟+ گفتم: بله، بله، می‌دونم.- گفت: می‌دونستید که صداش خیلی زیاده؟+ گفتم: آره - گفت: می‌دونستید که این صدا رو مردم چون بهش عادت کردند نمی‌شنوند؟نویسنده: الهام کریمی  (کپی با ذکر منبع)«من فایل صوتی این رمان را از «طاقچه» تهیه کردم. حس و حال و فضای کار با گویندگیِ محمد شعبان‌پور را بسیار دوست داشتم. همچنین موسیقی‌ای که برای این فایل صوتی انتخاب شده بود، کاملاً با احساسات و فضای رمان هماهنگ بود و مخاطب را عمیقاً درگیر می‌کرد.»</description>
                <category>الهام کریمی</category>
                <author>الهام کریمی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 14:50:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جزیره‌ی سرگردانی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54338109/%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-hxwjtfkpdtyz</link>
                <description>هنوز به یاد دارم؛ هفت‌هشت ساله بودم، تازه مدرسه می‌رفتم و هر روز از مقابل گلفروشی‌ای عبور می‌کردم که چند ساختمان با مدرسه‌ام فاصله داشت. صبح‌ها، عطر گل‌ها مشامم را پر می‌کرد و گاهی پشت شیشه، محو تماشای رنگ‌هایشان می‌شدم؛ بنفش، سفید، قرمز، صورتی... دلم می‌خواست همه‌شان را در اتاقم داشته باشم؛ اتاقی که برای آن‌همه گل، زیادی کوچک بود.امروز هوسِ عطرِ گل کردم و بدون هیچ قصدی برای خرید، به گلفروشی رفتم. انگار به یاد کودکی‌ها برای تماشا رفته بودم. آن‌قدر به گل‌ها نزدیک می‌شدم و ریه‌هایم را از عطرشان پر می‌کردم که دختر فروشنده پرسید چه گلی می‌خواهم. دلم می‌خواست بگویم همه‌شان را! اما فقط لبخند زدم و حقیقت را گفتم: «هوس کردم برای تماشا و استشمامِ  عطر گل‌ها بیایم. همیشه که نباید به قصد خرید وارد شد!»دختر که هم‌سن‌وسالم بود، یا شاید حتی کمتر، لبخند زد. در چشم‌هایش چیزی بود؛ چیزی شبیه به درک کردن. او مرا فهمیده بود. نمی‌دانم از خوشبختی‌ام بود یا نه، که بیرون رعد و برق زد و قطره‌های باران، مثل شبنمی که روی گلبرگ‌ها می‌درخشد، بر شیشه‌ی مغازه نشست. گلفروشی خلوت بود و شدت باران باعث شد همچنان میان عطر گل‌ها بمانم؛ همین بهانه‌ای شد تا سر صحبت بین ما باز شود. از علاقه‌ی مشترکمان به گل‌ها گفتیم. او از خودش گفت؛ اینکه دانشجوی پزشکی بوده، اما در فضای بیمارستان حالش خوب نبوده است. برای همین، خودش را به مسیری سپرده که حالش را خوب کند؛ مسیری که به گلفروشی ختم شده بود.وقتی باران بند آمد و از مغازه بیرون آمدم، به حرف‌های دختر فکر می‌کردم. او در زندگی‌اش یک «نه»ی بزرگ گفته بود؛ از آن نه هایی که هر کسی جرئت گفتنش را ندارد. او میان گل‌ها حالش خوب بود، نه در آن روپوش سفید.قدم می‌زدم و از خودم پرسیدم: «آیا حالِ من خوب است؟» انگار تازه این پرسش را به یاد آورده بودم. پاسخم یک «نمی‌دانم» بزرگ بود و دوباره خودم را در «جزیره‌ی سرگردانی» سرگردان دیدم. کاش من هم مکانی را پیدا کنم که در آن با لبخندی واقعی بگویم: «حالِ من اینجا خوب است.» درست مثل آن دختر که وقتی به گل‌ها آب می‌داد، واقعی می‌خندید.دوباره در گوشه‌ای از جزیره‌ی سرگردانی، در خود فرو رفتم و دلگیر شدم؛ دلگیر از کوچه‌هایی که انگار می‌شناختم و نمی‌شناختم، از شهری که برایم آشنا بود و نبود، از جزیره‌ی سرگردانی که رهایم نمی‌کرد و در آخر، از خودم که رهایش نمی‌کردم! رهایش نمی‌کردم تا بروم جایی که حالم خوب باشد.در همین فکرها بودم که صورتم خیس شد؛ قطره‌ای خنک از آسمان، مهمانِ گونه‌ام شده بود. لبخند زدم. حالم خوب بود، زیرِ خنکایِ آسمانِ این شهر. وقتی خودم را به باران سپردم، شهر برایم آشنا شد. فکر کنم از جزیره‌ی سرگردانی بیرون آمده بودم. لبخندی واقعی زدم؛ حالِ من با همین چیزهای معمولی خوب است.نویسنده: الهام کریمی</description>
                <category>الهام کریمی</category>
                <author>الهام کریمی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 00:16:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیبا صدایم کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54338109/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%86-aimrklq3vwqz</link>
                <description>بازی امین حیایی در این فیلم دیدنی است!مشتاقانه منتظر اکران فیلم «زیبا صدایم کن» بودم. داستانش را می‌دانستم، چون رمانش را خوانده بودم؛ فیلمی که اقتباسی از رمانِ «زیبا صدایم کن»، اثرِ زیبای دیگری از فرهاد حسن‌زاده است.خداخدا می‌کردم فیلم توی ذوقم نزند و تصویرهای ذهنی‌ام از رمان را به‌هم نزند. اما بازیِ درخشانِ امین حیایی، فیلم را تماشایی کرده است؛ طوری که گذر زمان را حس نمی‌کنم و خسته نمی‌شوم. با لحظه‌لحظه‌اش زندگی می‌کنم، اشک می‌ریزم، درک می‌کنم و حس می‌کنم؛ دردها را در مشتم می‌گیرم و لمسشان می‌کنم.داستان درباره‌ی دختر نوجوانی است که مادرش ترکش کرده و پدرش در آسایشگاه روانی بستری است. وقتی روز تولد دختر می‌رسد، پدر سعی می‌کند دکترها را راضی کند تا سلامتی‌اش را تأیید کنند؛ او می‌خواهد به سوی دخترش، آن‌سوی میله‌های آسایشگاه پرواز کند تا در مهم‌ترین روز زندگیِ او حضور داشته باشد، تبریک بگوید، هدیه‌اش را بدهد و جشن بگیرد تا برای دختری که تنها امیدِ زنده ماندنش است، پدری کند! اما خارج از میله‌ها و در هیاهوی شهر، دختر بدون آنکه منتظر آمدن پدر باشد، به دنبال مستقل شدن است. از ابتدا تا انتهای فیلم، پدر و دختر هم‌گام با هم نقش پررنگی ایفا می‌کنند و فضا و احساسات فیلم را می‌سازند. امین حیایی آن‌قدر واقعی و فوق‌العاده بازی کرده است که آدم باورش می‌شود او سال‌ها در آسایشگاه روانی زندگی کرده و واقعاً با اختلال روانی دست‌وپنج نرم می‌کند. او برای پدری کردن، تمام تلاشش را با همه‌ی محدودیت‌هایی که دارد، به کار می‌بندد. زیبایی فیلم در همین است: احساسات عمیق پدر و دختر و تلاشِ پدری برای تنها دخترش.نمونه دیالوگ:- «دل‌شوره‌ی چیزی که هنوز پیش نیومده رو الکی نخور.»+ «نمی‌تونم! از وقتی یادم میاد، یه لحظه نشده نگران نباشم. بهترین اتفاق هم که می‌افته، بازم می‌ترسم.»- «از چی می‌ترسی بابا؟»+ «از اینکه یهویی همه‌چی خراب شه.»- «دیگه زندگی همینه؛ هی یه چیزایی خراب می‌شه و باید درستش کنی. یه چیزایی هم اصلاً درست نمی‌شه؛ واسه همین باید ادامه داد.»من اما رمانش را هم دوست داشتم، شاید حتی بیشتر از فیلمش! از تمام آثاری که از فرهاد حسن‌زاده خوانده‌ام، رابطه‌ی پدر و دختر حضوری پررنگ دارند. آثار او نه فقط برای نوجوانان، بلکه برای بزرگ‌سالان، به‌ویژه والدین است. والدینی که می‌خواهند به نوجوانانشان نزدیک‌تر شوند، دغدغه‌ها و خواسته‌های آن‌ها را بهتر بشناسند و درک‌شان کنند، می‌توانند با خواندن آثار فرهاد حسن‌زاده دریچه‌ای از دنیای شیرین نوجوانی به رویشان باز کنند. این رمان را ویژه‌تر دوست دارم، چون با پدرم خواندمش. وقتی تمام شد، همدیگر را در آغوش گرفتیم؛ احساساتی شده بودیم و هر دو برای «زیبا» و پدرش بغض کرده بودیم.در پست‌های قبل، از دیگر آثار فرهاد حسن‌زاده نوشته بودم.تکه‌ای از متن رمان:«یکهو دلم تنگ شد و بغض قلنبه شد تو گلوم. با بدبختی آب دهنم را قورت دادم و گفتم: «دلم واسه‌ت یه ذره شده. کی می‌آی پیشم؟ خسته نشدی از اونجا؟»صدای بابا هم عوض شد؛ بغضش را قورت داد و گفت: «منم دلم یه چیکه شده واسه‌ت.»بعد اشک‌هاش را پاک کرد. خودم دیدم که اشک‌هاش را پاک کرد و گوشی را چسباند به سبیل‌هاش و گفت: «می‌خوام مرخصی بگیرم زیبا. می‌خوام بیام بیرون و ببرم بگردونمت. دوست داری ببرم بگردونمت؟»خیلی وقت بود این حرف را از زبانش نشنیده بودم. گفتم: «معلومه که دوست دارم. کی؟ چجوری؟»گفت: «فردا. فردا خوبه؟»گفتم: «واقعی؟ فردا؟ همین فردایی که میاد؟»گفت: «آره نباتم. مگه فردا روز تولدت نیست؟»گفتم: «فردا؟ تولدم... فردا؟»گفت: «یادت نبود، درسته؟ فردا بیست‌وپنجِ آبانه دیگه. می‌خوام یه جشن دونفره بگیریم و عشقمو بهت ثابت کنم. می‌خوام آب پاکی بریزم رو گندایی که قبلاً زدم. پایه‌ای؟»عشقش تو صداش و رفت‌وآمدِ نفس‌هاش بود. مرا باش که فکر می‌کردم یادش رفته دختری به اسم زیبا دارد.نویسنده: الهام کریمی(کپی با ذکر منبع) می‌گیرم و لمسشان می‌کنم.</description>
                <category>الهام کریمی</category>
                <author>الهام کریمی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 16:05:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این کتاب به دلم نشست؛ درست مثل طعمِ شیرینِ هویج‌بستنی!.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54338109/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B7%D8%B9%D9%85%D9%90-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%90-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AC-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-oeb6w4dux1c2</link>
                <description>آدم بعضی وقت‌ها بدون اینکه خودش بخواهد مثل برگی درون جوی آب میفتد و خودش نمی‌تواند تصمیم‌گیری کند و جریان آب او را با خودش می‌برد.این کتاب به دلم نشست؛ درست مثلِ طعمِ شیرینِ «هویج‌بستنی»!این مجموعه داستان آن‌قدر شیرین و دل‌چسب است که یک‌روزه آن را تمام کردم! مثل هویج‌بستنی که در گرمای تابستان می‌خوریم و خنکی و شیرینی‌اش به جانمان می‌نشیند، این کتاب هم همان‌قدر به دل می‌نشیند؛ همان‌قدر خنک و همان‌قدر شیرین.سادگی و صمیمیتِ روایت، ما را به دوران نوجوانی پرت می‌کند و دغدغه‌های ساده و کوچکی را یادآور می‌شود که در آن روزها برایمان بزرگ به نظر می‌رسیدند، اما حالا می‌بینیم که چقدر کوچک بوده‌اند.این مجموعه شامل ده داستان است با عنوان‌های: «فیلم ترسناک»، «تعطیلات نوروزی در فرانسه و حومه»، «فقرا و رفقا و چند تا چیزِ کوچولو»، «برق حقیقت»، «بابا لنگ‌درازِ عزیزم»، «اشرف مخلوقات در قبرستان دیجیتالی»، «حافظ آنلاین»، «مشترک مورد نظر غش کرده است»، «دوست کیلویی چند؟» و «هویج‌بستنی».داستان‌ها مضامینی اجتماعی دارند. چه خوب است که مسائل اجتماعیِ روزمره‌مان را از نگاه نوجوانان ببینیم و مهم‌تر اینکه بدانیم چه واکنشی به این مسائل دارند. چاشنی‌ای که داستان‌ها را شیرین کرده، زبان طنز و صمیمیِ راوی است. مسائلی مثل فقر، گرانی، اعتماد، اختلافات پدر و مادر، انتظارات نوجوانان از والدین و دردِ «درک نشدن»، در این داستان‌ها مطرح شده‌اند که گاهی طنزشان به طنز تلخ پهلو می‌زند. من هنگام خواندن کتاب، گاهی بلند‌بلند می‌خندیدم و گاهی خنده‌هایم تلخ می‌شد؛ به‌ویژه در داستان «مشترک مورد نظر غش کرده است».قلم فرهاد حسن‌زاده را بخوانید و لذت ببرید!قسمتی از متن کتاب:«دستم سنگین شده و جیبم سبک. والا به خدا. سال و زمونه‌ی به این گرونی! کی فکر می‌کرد گوشت بشود کیلویی چهل هزار تومن؟ مرغ بشود کیلویی ده هزار تومن؟ فقط سه کیلو گوشت و سه تا مرغ و یه خرده جیگر، شد صد و پنجاه هزار تومن. ساک دست چپم صد و پنجاه هزار تومن پولشه و ساک دست راستی حدوداً هشتاد هزار تومن.»*مشترک مورد نظر غش کرده است**از مجموعه داستان «هویج‌بستنی»*نویسنده: الهام کریمی(کپی با ذکر منبع)</description>
                <category>الهام کریمی</category>
                <author>الهام کریمی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 19:30:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و چه هستی‌هایی که در این جنگ، نیست شدند!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54338109/%D9%88-%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-u48gcf7c6uih</link>
                <description>داشتم فکر می‌کردم رازداری سخت‌ترین کار دنیاست و او داشت سخت‌ترین کار دنیا را به من می‌سپارد.چند سال پیش دوستی داشتم که هر کتابی می‌خواند، در فضای مجازی معرفی‌اش می‌کرد و از خوبی‌ها یا نقص‌هایش می‌نوشت؛ آن‌قدر جذاب که آدم را کنجکاو می‌کرد تا سراغ کتاب برود و آن را بخواند. من هم علاقه‌مند شدم کتاب‌هایی را که مدتی با آن‌ها زندگی کرده‌ام، طعم شیرینشان را چشیده‌ام و دوستشان داشته‌ام، به دیگران معرفی کنم تا آن‌ها هم مدتی با نوشته‌های همان کتاب زندگی کنند، طعمش را بچشند و همان‌طور که لبخند بر لب من آمد، لبخند بزنند.تنهایی کتاب خواندن، شیرینی‌اش یک‌جور است و با هم خواندن، یک جور دیگر!می‌خواهم با این مقدمه سراغ رمان «هستی» نوشته‌ی فرهاد حسن‌زاده بروم. فرهاد حسن‌زاده نویسنده‌ی حوزه‌ی کودک و نوجوان است که دغدغه‌های نوجوانان و روابط آن‌ها با بزرگسالان را به‌خوبی می‌شناسد. او طوری ساده و صمیمی می‌نویسد که هم برای مخاطب نوجوان و هم برای بزرگسال، شیرین و دوست‌داشتنی است.رمان «هستی» درباره‌ی دختر نوجوان دوازده‌ساله‌ی آبادانی است که مثل دخترها لباس نمی‌پوشد و عروسک ندارد؛ او عاشق فوتبال بازی کردن است، هم‌بازی‌هایش بیشتر پسرها هستند و با خاله، مادر و دایی‌اش رابطه‌ای بسیار صمیمی دارد. اما با پدرش رابطه‌ی خوبی ندارد؛ چرا که پدر، او را درک نمی‌کند، به خواسته‌هایش بی‌توجه است و می‌خواهد رفتار، گفتار و علایق هستی مثل دخترهای هم‌سن‌وسالش باشد. پدر با فوتبال بازی کردن هستی در کوچه مخالف است و دوست دارد دخترش در خانه با عروسک‌هایش بازی کند، چون باور دارد که جای دختر در خانه و کنار مادرش است.آن‌ها در همان روال زندگی عادی و دغدغه‌هایشان بودند که اتفاقی ناگهانی و تلخ رخ می‌دهد؛ اتفاقی به نام «جنگ». حمله‌ی صدام به آبادان، صدای بمب و آوار شدن خانه‌ها! نویسنده در ادامه، اتفاقاتی را که برای هستی و خانواده‌اش می‌افتد، روایت می‌کند.عکس جلد کتاب برایم جالب است، چون خلاصه‌ای از رمان را در خود دارد. «هستی» که به معنای وجود و زنده بودن است، در تقابل با مرگ و جنگ، انتخاب بسیار هوشمندانه‌ای برای نام رمان و شخصیت اصلی است.این رمان مرا هم به گریه انداخت و هم به خنده؛ و مگر زندگی و هستی ما چیزی جز همین خندیدن‌ها و گریه کردن‌هاست؟ فضای جنگی خودمان  باعث هم‌ذات‌پنداری بیشتر من با شخصیت‌ها و حال‌وهوای رمان شد. پایانش هم طوری بود که بغضم شکست.و چه هستی‌هایی که در این جنگ، «نیست» شدند!چه عشق‌هایی که در سینه سوختند و سوختند و سوختند... و تلخ اینکه، باز هم در دل تاریخ خواهند سوخت.نمونه‌ای از دیالوگ:گفت: «می‌دونُم. تونه اگه ولت کنن، می‌خوای تفنگ دستت بگیری و بری همپای دایی‌ت بجنگی.»گفتم: «نه. از ئی کار خوشم نمی‌آد. دلُم گرفت از ئی‌همه خرابی. دلم لک زده برای کیک‌هایی که از بس داغ بودن، مجبور بودم هُلف‌هُلف بخورم که دهنم نسوزه. دلم لک زده برای خوردن سه تا نوشابه‌ی تگری پشتِ‌هم بعدِ فوتبال. برا قلیه‌ماهی‌هایی که بی‌بی می‌پخت و مامان توش نون ترید می‌کرد... وای خاله! چی شد؟ همه‌اش ترکید؟ رمبید رو سرمون؟ آسمونه نگاه کن، دلت نگرفت از سیاهیش؟ ئی آسمون سیاه نیست، چرکه، کثیفه. ئی همون آسمونیه که توش طیاره‌هامونه هوا می‌کردیم؟ پس کی می‌خوایم برگردیم سرِ خونه‌ی اول؟ سرِ همون جایی که بودیم؛ که خوش و خندون بودیم، که با آفتابه آب نمی‌ریختیم رو دست هم، اجاق گازمون هیزم و تخته نبود، دیگ‌مون ئی نبود و مرغِ دزدی نمی‌خوردیم.»نویسنده: الهام کریمی کپی با ذکر منبع</description>
                <category>الهام کریمی</category>
                <author>الهام کریمی</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 12:30:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ است اسماعیل جنگ است...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54338109/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-doswehdhlgqm</link>
                <description>‌جنگ است، اسماعیل، جنگ است...روزهای جنگ، شعر «اسماعیلِ» رضا براهنی مدام در ذهنم مرور می‌شد. تصورم از جنگ این بود که قرار است همه‌چیزمان را بگیرند؛ خانه‌ی گرم و امنی که داریم، برقی که خانه را روشن می‌کند و شیر آبی که ممکن بود دیگر قطره‌ای آب از آن نچکد. با خودم می‌گفتم: «حالا قرار است چه بشود؟ یعنی قرار است به‌جای گرمای خانه، سرمای خیابان را بچشیم؟ یا دیگر موبایلی نخواهیم داشت که هر از گاهی چکش کنیم، در آن کتاب بخوانیم یا با آدم‌های درونش حرف بزنیم؟ یا دیگر تلویزیون روشن نمی‌شود تا سکوتِ خانه را بشکند و یخچالی که تازه خریده‌ایم، گوشه‌ی آشپزخانه خاک خواهد خورد؟»مادرم را دیدم که چیزهای ضروری را درون ساک می‌چید. با خودم گفتم: «یعنی همه‌ی زندگی‌مان توی یک ساک جمع شد؟»ظاهراً جمع شده بود. گفتم: «مادر! حتی اگر طوری شود که همه بروند، من نمی‌روم؛ من همین‌جا در این خانه می‌مانم.»مادر که غم در چهره‌اش نشسته بود، گفت: «راست می‌گویی، کجا را داریم که برویم؟ هر چه بشود، همین‌جا کنار هم می‌مانیم.»انگار در دلش گفته باشد: «اگر قرار بر زنده ماندن است، کنار هم زنده می‌مانیم و اگر قرار بر مرگ است، با هم می‌میریم.» من از با هم مردن نمی‌ترسیدم؛ تنها مردن یا تنها ماندن، ترسش بیشتر است.صدای برادرم را شنیدم که گفت: «من حاضرم بمیرم اما یک قدم از خانه دور نباشم؛ می‌دانید که وقتی جای خوابم بد شود، نمی‌توانم بخوابم.»همین‌جا بود که فهمیدم فقط من نیستم که به خانه دلبسته‌ام؛ خوشحال شدم که تنها نیستم. هنوز هم آن ساک گوشه‌ی اتاقم است؛ مادر بازش نکرده و حتی سمتش هم نرفته است. زندگی عادی اما هنوز ادامه دارد؛ بابا سرِ کار می‌رود، مامان در آشپزخانه سبزی خرد می‌کند و برادرم هم هر از گاهی یا پشت کامپیوتر است یا بیرون از خانه. من از دیدنِ جریانِ زندگیِ عادی خوشحال بودم و هستم؛ هیچ‌وقت ندیده بودم زندگی عادی این‌قدر زیبا باشد و در خودش معنا داشته باشد.ولی من در این مدت فقط در خانه نشسته بودم و همه‌چیز برایم تعطیل شده بود؛ هم دانشگاه و هم ورزش. بیرون نمی‌رفتم، به‌خصوص زمانی که صدای حرکت موشک‌ها تا توی اتاقم می‌آمد. بیشتر به کتاب‌ها پناه می‌بردم. برادرم به من می‌گفت: «تو ترسویی!» و بعد اضافه می‌کرد که عین خیالش نیست و هیچ ترسی ندارد؛ اما دروغ می‌گفت. او هم می‌ترسید. آن شب که خانه لرزید، دیدم برق اتاقش را روشن کرد؛ بدجور ترسیده بود. توی دلم گفتم: «دیدی تو هم ترسویی!»تلویزیون ساکت نشد، شیر آب پرآب‌تر از همیشه است، اما جنگ هم تمام نشد...در این جنگ بود که فهمیدم چقدر امنیت و گرمای خانه را دوست دارم. آن‌قدر دلبسته شده‌ام که زیاد بیرون نمی‌روم. هر از گاهی که دلم خنکای نسیمِ بیرون را بخواهد، پنجره را باز می‌کنم و سرک می‌کشم به بیرونی که این روزها ترسناک است و از آن بوی خون و صدای گریه می‌آید. من همین‌جا می‌مانم؛ در این خانه، در اتاقم، کنار کتاب‌هایم... کنار پدر و مادر و برادرم. همه همین‌جا می‌مانیم.باز شعر اسماعیل به ذهنم آمد:*جنگ است، اسماعیل، جنگ است**و اسماعیل‌ها به راستی ذبح می‌شوند**و ستاره‌ای در آسمانِ زمینِ ما نیست که نیفتاده باشد...*نویسنده: الهام کریمی</description>
                <category>الهام کریمی</category>
                <author>الهام کریمی</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 22:51:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>