<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم رضایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_54487365</link>
        <description>حرف های  مغزم و دلم را ترجمه میکنم به امید رهایی و رسیدن روزهای خوب</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:13:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2367727/avatar/S0zik6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم رضایی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_54487365</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چطور با کوله ی سنگین زندگیت راه میری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54487365/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DB%8C-u7uz72xjd0ks</link>
                <description>هر کسی توی زندگی یک کوله ای داره  که در طی مسیر زندگی همیشه همراهشه.حالا این کوله بارش بعضی وقتها سبکتر و بعضی وقتها سنگین تر میشه...و اندازه این کوله برای هر آدمی متفاوته و نشاندهنده ظرفیتی که اون آدم برای حمل  داره .این کوله همون کوله مشکلاته هر شخصه‌!که بارش همون چالش ها، ترس ها، تروماها ، خاطرات تلخ، زخم های روحی و .‌‌.. هر آدم در زندگیشه!حالا وقتی بار این کوله اندازه ظرفیتش باشه، فرد به راهش در زندگی همچنان ادامه میده، ولی وقتی اندازه بار خیلی بیشتری از ظرفیت کولش باشه و کوه مشکلاتش تو کولش جا نشه دیگه نمیتونه به مسیرش ادامه بده!بقیه به مسیرشون ادامه میدن و به اهدافشون و آرزوهاشون دونه دونه میرسن،ولی اون آدم باید مقاومت کنه تا زیر فشار کوله بارش از پا در نیاد!پس فقط مجبوره اندازه کولشو یعنی اندازه ظرفیت، صبر و استقامتش رو بزرگتر کنه! ولی اینکار ازش خیلی انرژی میگیره...و همین میتونه باعث بشه که اون آدم  پیرتر از سنش و یا حتی شکسته  به نظر بیاد آخه چون اونها همیشه جنگیدن و مثل یک مبارز خستن که هیچ وقت استراحت نکردهمثل خیلی از مردم کشورمون که بزرگ میشن و نان آور خانواده میشن قبل از اینکه کودکی داشته باشن یا نوجوانی رو سپری کنن!اما اونها ظرفیتشون برای ادامه زندگی واقعا بینهایته!با تمام سنگینی کوله بار مشکلاتشان اما صبورانه و پرتلاش بازهم به زندگی ادامه میدن...و سختی روزگار یکروز در برابر آنها کم می آورد و آنها مثل بقیه مردم دنیا دانه دانه به آرزوهایشان میرسن💯💫 دلنوشته مریم رضایی1شهریور ۱۴۰۳</description>
                <category>مریم رضایی</category>
                <author>مریم رضایی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 20:59:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه که بودم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54487365/%D8%A8%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-cwb85khqwhyx</link>
                <description>بچه که بودم هر روز سه وقت موقع اذان دعا میکردم که من عاقل تر بشم، چون فکر میکردم مشکلات من حل میشه و غم من از بین میره...و من هر روز واقعا عاقل تر شدم ...ولی غم های من بزرگتر شد. الآن آرزو میکنم که به جای عاقل تر شدن  ، شادتر بشم...که من اگر شاد باشم انگار یک دنیا شاد است... </description>
                <category>مریم رضایی</category>
                <author>مریم رضایی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2024 13:47:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشقی که من میخواهم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54487365/%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-wug4irdpuepi</link>
                <description>میشه باهم اینجوری پیر شیم؟پیدا کردن یه عشق ساده خیلی سخت شده...در بین این همه ظواهر رنگارنگ و فریبنده خیلی باید هشیار بود. شاید خیلی دختر ها باشن که رویاشون برای ازدواج یک شازده سوار بر ماشین گرون قیمت باشه با داشتن یک خونه ویلایی و حساب پر پول و .‌‌..اما دختر هایی هم  هستن که رویاشون برای ازدواج یک عشق ساده است. یک دوست داشتن واقعی ...میدونی دخترهای زیبای زیادی هست، ولی یکی که بودن با حالت غمگین تو رو به بودن با حالت خوشحال کسی دیگه ترجیح نده !یکی که وقت هایی که خسته و بی حوصله و بی اعصاب باشی، ژولیده و به هم ریخته و کثیف باشی ، باز تو رو میخواد بغل کنه و آغوشش فقط برای تو بازه...یکی که اگه میگه &quot;مراقبتم&quot; مرد و مردونه سر حرفش هست!یکی که تمام آینده و  زندگیش رو جوری برنامه ریزی میکنه تا با تو زندگی بسازه...یکی که به آسونی نمیگه عاشقتم! چون میدونه گفتن این حرف چه مسئولیت سختی داره ولی وقتی این حرف و میزنه تمام رفتارهاش حرفش و تایید میکنه !یک عشق ساده ای که آروم آروم پیش میره ولی هر روز شیرین تر میشه!</description>
                <category>مریم رضایی</category>
                <author>مریم رضایی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2024 12:36:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه جای دور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54487365/%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-jptotvipxhzu</link>
                <description>دلم یه جای دور میخواد...یه جای خیلی دور...یه جایی که آدم توش نباشه...یه جایی که مجبور نباشم با کسی حرف بزنم...مجبور نباشم دروغ بگم یا یک  لبخند فیک بزنم...یه جای دوری که از نگاه ها به خودم نترسم! نگران افکار دیگران درمورد خودم نباشم! یه جایی که هر وقت دلم خواست بتونم آزادانه گریه کنم! و هر وقت دلم خواست قهقه بخندم!یه جایی که بتونم خودم و دوست داشته باشم...بتونم تمام زخم های قلبمو التیام بدم!یه جایی که بتونم بفهمم آرامش چیه؟؟! اونوقت خودمو با آرامش بغل کنم! و هر چی دل شکستم خواست بهش بدم شاید اینجوری زخم هاش دیگه خونریزی نداشته باشن و اشک هام از خون دل نیاد!شاید اگه برم یه جای دور، یه روزی بیاد اشک های منم از شوق و خوشحالی بیاد ...</description>
                <category>مریم رضایی</category>
                <author>مریم رضایی</author>
                <pubDate>Wed, 24 May 2023 23:24:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شفای کودک درون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54487365/%D8%B4%D9%81%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-po9xpoooemp2</link>
                <description>حیران و گمشده در جهان خیلی وقت بود که برای رهایی از چاه افسردگی دست و پا میزد. ولی پیشرفت خاصی نداشت. انگار داخل یک کلاف بزرگ پر از گره گیر کرده بود هر چی بیشتر تقلا میکرد با گره ها بیشتری روبرو میشد، تا جایی که فهمید به تنهایی از پسش بر نمیاد. شاید اصلا عمرش کفاف باز کردن اون همه گره رو به تنهایی نمیداد. خسته بود ...خیلی خسته...مهم نبود چقدر خودش و به عالم خواب میسپرد و استراحت میکرد، از خستگیش کم نمیشد...حال بدش اونو رها نمیکرد، دیگه حتی نزدیکانش هم حالش و نمیپرسیدن،  چون فقط با دیدن چشم های بی روح و بدون طرواتش حالش و میفهمیدن... ولی اونا فقط ظاهرش و میدیدن ، اون خودش و تو جهنم میدید ...برای همین شاید برای آخرین بار، خواست باز هم تلاشی کنه ولی میدونست تنهایی نمیتونه و برای کمک خواستن از کسی که فکر کرد میتونه کمکش کنه باید هزینه ای پرداخت میکرد که به سختی از پسش بر می اون پیش یه روانشناس رفت. ولی حتی نمیدونست باید از کجا شروع کنه؟ چطور اون همه مشکلاتی که داره رو توضیح بده؟ یکی از راهکارهایی که روانشناسش  بهش داد این بود که حال کودک درونش و خوب کنه...به این صورت که مثلا روی یک صندلی بشینه و چشم هاشو به آرامی ببنده و چند نفس عمیق بکشه و کم کم بدنش و شل کنه ، بعد خیال کنه داره به گذشته بر میگرده ! به دوران کودکیش...و هر صحنه از کودکیش که براش غم انگیز و دردناک بوده رو تصور کنه و خود الآنش،  خود زمان کودکیش رو بغل کنه و ازش حمایت کنه و هر حرفی که دلش میخواد بهش بزنه و بعد ازش خداحافظی کنه و  چند نفس عمیق دوباره بکشه و چشم هاشو باز کنه...این کار و میکرد ولی هر دفعه که تموم میشد و چشم ها شو باز میکرد می فهمید که چشم ها و صورتش خیسه...  وقتی که غرق در تصور اون صحنه های دردناک و غم انگیز میشد اشک هاش به طور ناخودآگاه میریختن...</description>
                <category>مریم رضایی</category>
                <author>مریم رضایی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Apr 2023 20:25:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک چیزی گم کردم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54487365/%DB%8C%DA%A9-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-yaqhkqwutcdw</link>
                <description> ساعت 9 و 22 دقیقه شب، سی فروردین 1402 مثل روزهای قبل خودمو در طول روز خیلی خسته کردم، خودم و با فیلم و با آدمها سرگرم کردم...ولی حالا که کاری برای انجام دادن ندارم، حالا که امروز در حال تمام شدنه و من باید برم بخوابم و سرم مثل کوه سنگینه و تمام بدنم کوفته و خسته است ولی نمیتونم بخوابم، انگار چیزی من و مجبور میکنه که همچنان بیدار بمونم...با اینکه کاری نمیکنم و فقط به سقف خیره میشم ولی بازم به من اجازه نمیده پلک های سنگینم رو به آسانی ببندم...حس میکنم در واقع به خاطر چیزی هست که گم کردم، نمیدونم واقعا چی رو گم کردم، حتی یادمم نمیاد دقیقا کی گمش کردم، برای همین نمیدونم باید دنبال چی بگردم یا کجارو بگردم...اما این احساس که من چیزی رو گم کردم، من و راحت نمیذاره ، هر ثانیه ای که وقت من خالی باشه ، این حس به سراغم میاد و من و غرق خودش میکنه...ولی امکانش هست که خودم رو گم کرده باشم، وقتی در تقلای یافتن شخص دیگر بودم؟؟!شاید اونو در کودکی از دست دادم وقتی که معصومانه با آدم های خشن طرف بودم...شاید نور قلبم یا جرقه ی امیدم به زندگیم و از دست دادم ...من واقعا یک چیزی گم کردم، نمیدونم دقیقا چی هست ولی هر چی هست مطمئنم چیز با ارزشی هست که من با نبودنش انقدر آشفتم...انقدر بیخوابم...انقدر شکستم...و احساس میکنم به یه دستی نیاز دارم که دست من و بگیره ، تا من بتونم دوباره اون و پیدا کنم...</description>
                <category>مریم رضایی</category>
                <author>مریم رضایی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Apr 2023 22:49:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>