<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ayla</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_54746435</link>
        <description>زنده ام، شاید هم نه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:06:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1791823/avatar/eXevKC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ayla</title>
            <link>https://virgool.io/@m_54746435</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54746435/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-di6kdsgp3gee</link>
                <description>حالم بده حالم خیلی بده، کل وجودم درد می‌کنهمی خوام فکر کنم که همش خوابه همش یه کابوسه همش توهمه... من نمی خوام ترسو باشم من نمی خوام فرار کنم من نمی خوام شونه خالی کنم من نمی خوام از خونم برم از اتاقم من نمی خوام ول کنم برم نمی خوام ... همیشه میگم ما اولشم خوشبخت نبودیم که الان ناراحت باشیم بدبخت بودیم و بدبخت تر شدیم، من هیچ دلبستگی ندارم حالم از این وضعیت بهم می خوره وقتی فکر می کنم هیچی نیست همش پوچیه حتی نمی تونم از ثانیه بعدی حرفی بزنم، هیچی از آینده نمی تونم تصور کنم هیچی خالی خالی شدم، قالب تهی کردم ... حالم از اینکه نگران از دست دادنم بهم می خوره کاش نبودم کاش تموم میشد :)) من نمی خوام ترسو باشم نمی خوام ولی یا باید به هیچی فکر نکنم یا کاملا چیز وحشتناکی جلو چشممهاحساس می کنم تهی شدم تهی از امید تهی از هر چی که باعث بشه مثل یه مرده متحرک نباشم :)) کاش برگردم به زمانی که کل دغدغه م این بود که چه جوری به دوستام بگم نمیام بیرون و بپیچونمشون کاش اون موقع بود :)) من حالم بده خیلی بده ... خیلی اولین باره خیلی اولین باره که عمیقأ در مونده شدم اولین باره که نمی تونم بلند بشم اولین باره که حتی اون یک دلیل خوب رو بین هزاران دلیل بد پیدا نمی کنم ... من خیلی می ترسم آره می ترسم از اینکه دیگه خونمونو نبینم می ترسم از اینکه دیگه مامانمو نبینم می ترسم من خیلی می ترسم خیلی می ترسم :)) من کاملا غرق شدم دارم خفه میشم ... من نمی خوام مامانمو تو این تهران نفرین شده ول کنم و برم که زنده بمونم من این زنده بودنو نمی خوام، زنده بودنی که هزار تا مرگ بدتره رو نمی خوام ... همش میگفتم هر کی داره می‌ره یه ترسوعه خونتون اینجاست باید بمونید یعنی چی که دارید از خونتون می‌رید خونتون اینجاست... ولی الان خودم شدم از اون ترسو ها :)) من نمی خوام برم می دونم رفتنم با خودمه برگشتم با خدا... کاش هیچ وقت مجبور نبودم کاری رو بکنم که دلم اصلا به انجامش رضا نمی‌ده ...خونم به جوش اومده از اینکه هیچ کاری از دستم بر نمیاد من هیچ کاری به هر چی که قبل این اتفاق بوده و هر چیز سیاسی که در حال حاضر در جریانه ندارم من فقط یه چیزو خوب می دونم اونم اینکه اینجا خونمونه خب؟! خونه آدم از خونش فراز نمیکنه ... آدم به هموطنش خیانت نمیکنه، ولی می دونی مشکل کجاست؟! اینکه خیلی وقته آدما به چیز دیگه ای تبدیل شدن! شاید یه موجود ناشناخته حروم زاده ... خونم به جوش اومد وقتی داستانی رو شنیدم که یه افغانی داره جاسوسی می‌کنه و تو خونه مردم جلو چشم ماها به ما خیانت می‌کنه... آره نژاد پرستم نژاد پرستم وقتی که مفت مفت اومدن تو مملکت ما و زاد و ولد کردن و گفتن روزی میرسه که اینجا میشه کشور افغان ها آره نژاد پرستم برای خلئنای بی پدر و مادری که خیانت می کنن از اون مهم تر نژاد پرستم سر ایرانیایی که فقط اسمشونو گذاشتن ایرانی ولی حروم زاده هایی بیش نیستن آدم بیشتر از دشمن از خودی می خوره از همونایی که سر یه سفره نشسته باهاشون... اگه حق انتخاب داشتن به جای مرگ بر اسرائیل می گفتم مرگ بر خائن مرگ بر هر چی وطن فروشه... هیتلر میگه: اگر خواستی سرزمینت را آزاد کنی ده گلوله در تفنگت بگذار ، نه گلوله برای خائنین و آدم فروشان و تنها یک گلوله برای دشمنت کافیست...قسم می خورم اگه یه روز اسلحه داشتم دشمن رو نمی زدم... آدمای به ظاهر دوست اطرافمو می زدم...بزدل نباشید... نمی فهمم مگه این جون آدم چیه که سرش حاضر به هر کاری هستید... بابا اینجا خونمونه... کشورمونه... هر چقدر هم که پر شده باشه از یه مشت خائنکاش اگه تموم شدنی هست آنقدر ادامه دار و دردناک نبود ...احساس می کنم</description>
                <category>Ayla</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jun 2025 01:13:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر کس از ظن خود شد یار من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54746435/%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B8%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-qq670lknpait</link>
                <description>فکر می کنم حدود دو ماهی میشه که دارم بعد جدیدی از زندگی رو می بینم من کاملا به این نتیجه رسیده بودم که زندگی سرشار از رنج هست و ما محکومیم به ادامه الان که به پست های قبلا نگاه می کنم متوجه میشم چقدر در عمق تاریکی بودم و چقدر با بازی ذهنم همراه شدم و ذهنم رو مثل خدایی می دونستم که اوو امکان نداره اشتباه بگه کاملا قلب رو احساس رو در جایگاه پایین تری می دونستم و کاملا معتقد بودم که وجودشون تنها باعث گمراهی منه و من باید باهاش مقابله کنم و نباید بزارم قلبم گولم بزنه و زخمی بشه... ولی الان، واقعا الان انگار من منِ دیگریه شایدم من شده همون منی که واقعا هست، به قولی انگار همهٔ گِل و خالی که برای محافظت از خودم تو این دنیا با این آدما و ... دور خودم کشیده بودم و به حدی خودم رو پوشیده بودم که حتی خود درونم رو به خاطر نداشتم... و حتی تا حدی بود که توجیه نمی‌شدم و خیلی مصمم بودم که ذهن من همینه که هست و تغییر؟ ابدا ... در موردش حرف نزن ... و الان به قولی انگار معجزه ای [ معجزه: آنچیزی که فکر میکنی اتفاق افتادنش غیر ممکنه] در درونم در حال رخ دادنه... دارم پی می برم که ذهنم چه بازی هایی در میاره و دارم آگاه میشم، آگاه از همه اتفاقاتی که درون من می افته و دقیقا انعکاس اون رو در بیرون می بینم و بچه ها واقعا پشمام ریخته:) من واقعا مضطرب بودم و یه مدت قرص خوردم ولی دیدم نه تنها خوب نشدم نه تنها آروم تر نیستم بلکه حالم بدتر هم شده و الان ... الان من یادم نمیاد آخرین باری که واقعا استرس گرفتم کی بود :) می خوام چیزی که باعث شد این نور در درون من روشن بشه رو به شما هم بگم البته به این ایمان دارم که برای همه ما درست در زمانی که باید اتفاق می افته و به نور آگاهی می رسیم ولی شاید بشه نور رو حتی به اندازه روزنه ای وارد قلب همتون کرد :) به امید روزی که با آگاهی نسل بهتری رو به دنیا تحویل بدیم... و ما نسلی باشیم که خاتمه داد به تاریکی ها :) چیزی که حال منو انقدر خوب کرد مدیتیشن بود ولی من قبلا هم مدیتیشن می کردم اما این تاثیر رو نداشت و به نظرم دلیلش این بود که اون آگاهی هنوز نبود... با پادکست های حسین عرب زاده شروع کردم و واقعا ذهنم این بود که من شروع می کنم اگه این مسیر درستی باشه قطعا بهش ادامه میدم ... واقعا کلمات نمی تونه وصف حال من باشه و یه تجربه کاملا شخصیه و برای همه متفاوت ولی لذت عجیب و مشترکی تو این مسیر هست :)) امیدوارم این دعوت نامه رو از من بپذیرید ... :) نور به قلب همتون:)</description>
                <category>Ayla</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Fri, 14 Mar 2025 01:35:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی گفته ماه از من قشنگ تره!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54746435/%DA%A9%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%B1%D9%87-u0xxkpgy0lpb</link>
                <description>احساس می کنم تو زندگیم خیلی برج پیزا بودم خیلی جاها وقتی یه آدمایی رو دوست داشتم صرفا چون یه آدم دیگه می اومد وسط می کشیدم کنار کی گفته اون ماهه قشنگ تر از منه... خیلی جاها تو زندگیم جایی که باید می ایستادم میگفتم هیی گمشو اونور من اینجام نمی تونی منو نادیده بگی... و دقیقا خودم خودمو نادیده گرفتم... می خوام از امروز بگم هی برو گمشو اونور🫠</description>
                <category>Ayla</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Wed, 12 Mar 2025 21:27:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیس! نویسنده و قلم در حال گپ زدنن</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%87%DB%8C%D8%B3-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-vdvnr2uxqfgd</link>
                <description> مرسی که اومدی :)اولین کتابی که از اتمام مدرسه تموم کردم « سه دختر حوا » از نویسنده کتاب پرطرفدار ملت عشق بود که متاسفانه هنوز این کتاب رو مطالعه نکردم و به دلیل تعاریف زیاد انتظار می رفت که دیگر کتاب های ایشون هم قوی باشه ... داستان در مورد دختری به نام پری هست که بین دو بازه زمانی هر فصل به گذشته و حال میره و ماجرا رو تعریف می‌کنه از کودکی او خانواده میگه تا ازدواج و بچه ها، موضوع اصلی پیرامون دین می گذره و نام کتاب سه دختر حوا هست به این دلیل که در داستان سه دختر وجود داره که یکی مذهبی و معتقد دیگری فارغ از همه اینجا و نقش اصلی کتاب که این بین در سردرگمی مانده انتظار می رفت که نویسنده قهرمان داستان رو به نتیجه برسونه یا حق رو به یکی از شخصیت ها بده اما در نهایت کتاب با پایانی باز و مبهم به اتمام رسید... حقیقتا پیشنهاد نمی کنم. کتاب « دختری که رهایش کردی » در بازه زمانی ای این کتاب جز پرفروش ترین ها بود ولی در اون زمان مطالعه نکردم به دلیل قضاوت نادرستی که از روی اسم کتاب داشتم و تصور می کنم بسیار عاشقانه و سطحی باشه اما پنجاه صفحه اول نظرم عوض شد ... در مورد جنگ جهانی هست و کتاب به دو بخش تصمیم شده در زمان جنگ و بخش دوم به حال میاد و شخصیت های متفاوت که به گونه ای داستان با بخش اول گره می خوره ... قطعا ارزش خواندن رو داره بعد از این کتاب به دلیل علاقه ای که به سبک نوشتن نویسنده پیدا کردم تصمیم گرفتم کتاب دیگری از ایشون مطالعه کنم ...  کتاب « ستاره بخش » نشر میلکانماجرا از آنجایی شروع می شود که زنی تصمیم می گیرد کتابخانه ای در کوهستان تاسیس کند و روال این کتابخانه اینگونه است که مسئولان کتابخانه کتاب های مفید یا درخواستی اعضای کوهستان را به درب خانه می برند و به این گونه کسانی که وقت ندارند یا به هر دلیلی امکان مراجعه حضوری ندارند کتاب در اختیارش قرار بگیرد و در ادامه نویسنده زندگی زنانی که در کتابخانه کار می کنند را روایت می کند و مشکلاتی که سر راهشان قرار می گیرد ... نویسنده شما رو به دل قصه می بره و گاها تصور می کنید که شما هم در کنار شخصیت ها حضور دارید و در پستی و بلندی ها آنها را همراهی می کنید. نمایشنامه هملت از شکسپیر ( مترجم: آرش خیرآبادی ) مسئله اینکه یه سبک بسیار پادشاهی و اینجوری که شبیه فیلمای حماسی که از جنگ های ویتنام می سازند حقیقتا لحن متن واقعا منو یاد این فیلم ها می انداخت ( البته جنگ نبود ) ... یه جورایی برام تازگی داشت و ارزش خواندن رو داره به هر حال یکی از شاهکار های ادبیاته اتفاقات عجیبی هم طی داستان می افته اما باید آروم پیش رفت و در عین حال کلمات سنگین استفاده شده و لحن با لحن صحبت ما یا کتابای دیگه که جدید هستن خیلی متفاوته واقعا انگار میرید به صد سال قبل ...قصر آبی بلاخره یه کتاب واقعا کلاسیک بخونید بدون شک بخونید دخترانی که خودشون دست کم می گیرند یا درگیر حرف دیگرانن قطعا باید این کتاب رو بخونید...  داستان روایت زندگی به قول قدیمیا پیر دختریه که مطیع و فرمانبردار مادر و دختر عمه اش است و به قولی دختر خوببب اما بعد از ۲۹ سال تصمیم میگیره به این تفکر غلط دختر خوب پایان بده و خود واقعیشو نشون بده ... بخونید :) نشر قدیانی هم پیشنهاد میشه</description>
                <category>Ayla</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Thu, 19 Sep 2024 22:50:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از یک کمالگرای مضطرب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54746435/%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A8-ib3kr39lybjl</link>
                <description>صبح همون روز متنی رو اتفاقی خوندم که می‌گفت اتفاقاتی می افته که فکر می کنید بعد اون همه چی تمومه ولی در کمال تعجب زندگی ادامه داره و شما ادامه میدید ساعت چهار یا نمی دونم پنج از خواب بیدار شدم و گفتن نتایج اومده ( ورودی مدارس خاص ) آره خلاصه قبول نشدم حتی نمونه ... نمی خوام بگم ظلم شد در حقم یا دیگران رو مقصر بدونم چون فهمیدم که همه چی به خودم بستگی داره در مورد کم کاری کردن نه کم کاری نکردم اما پایه و اساس کارِ من غلط بود، به عنوان یه کمال گرای مضطرب خودم رو تو شرایط بدی قرار دادم و ادامه دادم به امید بهتر شدن اوضاع اون موقع متوجه نبودم دارم چه ها که نمی کنم ... ترس از نشدن همراه و دوست خنجر به دست من بوده و من نه و اون رو من کنترل داشت تصور می کردم هر چقدر به خودم سخت تر بگیرم کم تر بخوابم، سعی در راضی کردن و تایید گرفتن از بقیه باشم بهتره و اینجوری من میشم اون آدم سرسخت خستگی ناپذیر ولی در نهایت نتیجه نداد... پشیمون نیستم من خودمو تو شرایطی قرار دادم و ازش درس گرفتم که سه سال آینده ممکن بود سنگین تر برام تموم بشه اشتباهاتم: - ترس از شکست: راه حلی که تراپیستم دادن این بود که به انتها اون کار فکر کردم و در ذهنم بدونم که اگر نشه این کارو می کنم ... هیچ وقت ته خط نیست - کمالگرایی: اینجوری که با کوچکترین خطا ناامید میشی و فکر می‌کنی دیگه تمومه، برنامه ریزی و ساعت مطالعه های فضایی ( شاید اجراش کنی ولی کیفیت خوب رو نداره ) - اضطراب و استرس: ایشون که از بچگی همراهمه:) ... انتخابم برای بهتر کردنش یوگا بود- تنهایی: کل این مسیر رو علاوه بر تنها بودن و نداشتن راهنما، خانواده هم همراهی شدن که اون فشار بیشتر بشه ( به قصد نیست ) - نپذیرفتن و اعتراف نکردن: من می دونستم اوضاع بده ولی خودمو گول زدم و با همون فرمول رفتم جلو در صورتی که حتی اگه دیر بود من باید روشمو تغییر می دادم ... ولی همچنان نمیگفتم که نیاز به کمک دارم و یه تنه با درونم جنگیدم.- تصور اینکه تفریح و استراحت مساوی هدر دادن وقت است.در نهایت گریه ها رو کردم و فهمیدم نه خبری نیست نه دنیا به آخر رسید نه من به ته خط به گمانم چیزی به اسم اجبار وجود نداره همیشه راهی برای تغییر راهی برای بهتر شدن اوضاع هست ... اینجا فهمیدم تنها نجات دهنده همونیه که تو آینه می بینی ... هیچکس هیچکس هیچکس قرار نیست نجاتت بده حتی نمی فهمن که تو داری غرق میشی ... شاید اگه اون روزا می نوشتم درون کلماتم ناامیدی و حس نفرت از خودم موج می زد اما اون روزا هم گذشت به قولی در گذر زمان دردهایم درمان شد ... ( گذر زمان حاصل برخواستن خود ماست) چیزایی که کمکم کرد: - حرف زدن و بروز دادن آنچه درونم گذشت - پادکست های دکتر شکوری - یوگا و انرژی مثبت کلاس - کتاب های روانشناسی ( کتابی که اون دروان خوندم کتاب دلایلی برای زنده ماندن ) - تنهایی + گریه کردن الان که فکر می کنم واقعا ارزش نداشت هیچ چیز ارزش آسیب زدن به روح و جسم خودمو نداشت، اشتباهاتی که جبران ناپذیره: - کم خوابیدن ( بر خلاف ویدیو های اینستا که با افتخار میگن دو سه ساعت بیشتر نمی خوابیدم و به هدفم رسیدم ) - درخواست کمک نکردن در حالی که به کمک نیاز دارید - محروم کردن خودت از تغذیه خوب - پای درد و دل نشستن ( رو خودت باید تمرکز کنی نه مشکلات دیگران، به شخصه چون تک تک احساسات دیگران در ذهنم می مونه و این موضوع باعث شد نتونم تمرکز کافی داشته باشم ) - می دونم همه میگن گوشی گوشی ولی واقعا با نداشتن این گوشی دنیا به آخر نمیرسه از هیچی از عقب نمی مونی کسی هم نگرانت نمیشه کسی هم بدون تو نمی می‌ره ( همین جوری حرف نمی زنم چون دو بار برای یک هفته بیشتر کلا به گوشیم دست نزدم و واقعا هیچی نشد ) الان در پوست خود نمی گنجم چون یه اتفاق خیلی خوب افتاد :) از مدرسه نمونه دولتی زنگ زدن که تو لیست ذخیره ها اسم منم هست :)) الحق که زندگی غیر قابل پیش بینیه...و در نهایت یادی کنیم از دو بزرگوار...مولانا : پس زخم‌هایمان چه؟ -شمس : &quot;نور از میان این زخم ها وارد می‌شود&quot;.</description>
                <category>Ayla</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2024 23:27:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غنچه رز وحشی</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%BA%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%B1%D8%B2-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-ns1ves3qft1u</link>
                <description>میریم به خیلی قبل که تصمیم گرفتم گوشیمو خاموش کنم و بزارمش کنار تا حدود یک ماه خیلی هم مصمم بودم و خب این مساوی بود با ندیدن فیلم، نخوندن کتاب پی دی اف و هیچ گونه ارتباط با دوستام... نمی دونم اون موقع چی فکر می کردم ... یه هفته پای این تصمیم موندم دقیقا یه هفته واقعا اونجوری سخت نبود... این وسط بگم من به شدت وابسته گوشی بودم ... هنوزم نشانه ضعف نفس می دونم که هدف یک ماه زده نشد ولی احساس کردم در ارتباط نبودن با دوستایی که از بودنشون لذت می برم آسیب بیشتری داره حداقل برای من ... این شد که سر یک هفته دوباره اومدم ولی خودم حس می کنم که تا حد مطلوبی اون وابستگی کم شده و واقعا یک هفته بدون استرس و دغدغه بود اما تصمیم گرفتم فرار نکنم و سعی کنم خودم رو با شرایط وفق بدم همیشه نمیشه گذاشت و رفت یه جاهایی راه فراری وجود نداره... اما اصلا بابت اون یک هفته پشیمون نیستم ... الان دیگه ترسی از جدا شدن ندارم می دونم که دنیا به آخر نمیرسه ... ۲۱ تیر - ۲۸ تیر ۲۸ تیربا ارفاق یکی از قشنگ ترین خیابونای تهران، انقلابه وای وقتی چشمت به دانشگاه تهران می افته و آرزو میکنی چند سال دیگه مجبور باشی صبح پاشی و بری اونجا :) ... دور و اطرافت پر از کتابه+ یه سری وسایل کیوت تزئینیوایب آدمای اونجا عالیه استایل های به شدت زیباشون اصلا بنده بهشت رو در کتاب و کلمات خلاصه می کنم :) کتاب بیگانه آلبرکامو رو گرفتم و اولین کتابی بود که از ایشون می خوندم خیلی رک و پوست کنده برام هیچ مفهومی نداشت احساس می کنم من درکش نکردم ولی نظرات بقیه رو که خوندم فکر کردم نه واقعا برای اکثریت همین بوده...نامه: سعی می کنم خیلی یادت نیوفتم ببخشید ولی اذیتم میکنهالانم سعی می کنم نزنم زیر گریه که خب نمی زنم دنیا که به آخر نرسیدهحقیقتا اونی که میره براش راحت تره تا اونی که می مونه ( چون قبلا رفتم میگم اینو )این روزا بیشتر از هر روزی منتظرم ، منتظر تو منتظر نتایج منتظر اینکه چی میشه می دونی که از بلاتکلیفی متنفرمالان تنها دل خوشیم اینکه کتاب بخونم و فکر کنم دنیا فقط خلاصه میشه تو اون نوشته ها واقعا حس فرار بهم دست میده می دونی انقدر خوبه که دوست ندارم برگردم بقیشم خوابم که اونم به نوعی فراره... عالی شد تهشم دو سه ساعت با آدما ارتباط دارممی دونی یه چیزی آزارم میده اینکه پیش بقیه حرفم نمیاد اینکه میگن خب تو هم بگو چرا حرف نمی زنی ولی من فقط دوست دارم گوش بدم اما پیش تو دلم می خواد فقط حرف بزنه ولی خیلی بده که حس می کنم حتی تو هم نمی خوای به حرفام گوش بدیاحساس می کنم به درونگرا ها ظلم شده آدمای قوی در انسان های با اعتماد به نفسِ، کاریزماتیکه نمی دونم با فن بیان عالی تعریف میشن ولی یه درون گرا که از اون طرف گوشه گیر هم باشه، در نظر گرفته نمیشه... شایدم من اینجوری فکر می کنم.اینو بهت بگم... قرار بود یه آهنگ بگم و یه خانمی بخونه و آهنگ مثل تموم عالم مهستی رو گفتم و از صداش نگم برات محشر بود ... بعد گفت الان شما نوجونید مگه اهنگای رپ گوش نمی دید چرا اومدید سراغ قدیمیا:)امروز باران زنگ زد گفت چی کار میکنی منم گفتم کتاب می خونم گفت که چند تا کتاب تا الان خوندی منم گفتم پنج یا شش تا و بعداً که شمردم و دیدم شش تا شده پشمام ریخته بود بازم تو یه ماه بیکاری زیاد نیست ولی حس خوبی گرفتم :)امروز قصر آبی رو تموم کردم، آیلین همیشه می‌گفت بخون و قشنگه خب از نویسنده آنی شرلیه و اولش خیلی حس خوبی گرفتم راجب دختریه که ۲۹ سالشه و چون ازدواج نکرده بود بهش میگفتن پیردختر همیشه مطیع خانواده به شدت اهل سنت ها بوده تا اینکه می فهمه فقط یه سال فرصت داره برای زندگی... و اینجا تصمیم میگیره از محدوده امنش خارج بشه و آخر کتاب که واقعا قلبم اکلیلی شد ... ارادشو واقعا تحسین می کنم :) می دونی فهمیدم که کلا ال.ام مونتگومری سبک نوشتنش اینجوریه که اولش بد شروع میشه وسطش اتفاقات غیر قابل انتظار می افته و آخرش به شدت زیبا و به قول معروف آخر قصه خوشه تموم میشه ... با اینکه خیلی موافقش نیستم ولی یه حس و حال باحالی داره کتاباش، بین کتابای کلاسیک واقعا می پسندمش.امروز به باران میگفتم که چقدر بده ما تا این حد از طبیعت دوریم و هیچ پس زمینه ذهنی نداریم که حتی وقتی تو کتابا از نام گیاه و گل یاد میشه نمی تونم به راحتی تصور کنم.وقتی دلم برات تنگ میشه گردنبندی که بهم دادی رو میگیرم تو دستم و محکم نگهش می دارم، فکر میکنم اینجوری همیشه هستی، چند روز پیش که مجبور شدم درش بیارم حواسم نبود و هی دست می زنم به گردنم تا پیداش کنم و بعد یادم می اومد که خونست.تو کتاب آنی شرلی، آنه یه جایی میگه که نمی فهمم که چرا آدما باهام درد و دل می کنن شاید درون من چیزی می بینن... ( خود حرفش که نیست ولی مقصود همینه) این چند وقت خیلی حرفشو تجربه کردم مامان میگه اذیت نمیشی اینجوری ولی خب نه سعی می کنم بعدا خیلی بهش فکر نکنم چون خب به نظرم اون طرف که تونسته حرف بزنه و گریه کنه قطعا سبک تر شده.وقتی آدم دوستای مختلفی داشته باشه میشینه مقایسشون می‌کنه نمی دونم خوبه یا بد ولی خیلی دارم این کارو انجام میدم که چقدر دنیا رو متفاوت می بینن چقدر بعضیا هم فکرن باهام و بغضیا به حد قابل توجهی می تونن دور باشن این بهم نشون میده که چه کسایی ارزش نگه داشتن و بودن دارن ( با توجه به خودم )دیروز فیلم بی بدن رو دیدم و دوستم می‌گفت هر کی دیده گریه کرده و امیدوارم تو گریه نکنی منی که آخر فیلم فقط داشتم فشار می خوردم و فحش می دادم... می دونی داشتم فکر می کردم گاهی برای پول خیلی چیزا رو چشم بسته قربانی می کنیم، یه وقتایی آدما می تونن به معنای واقعی اهریمنی در کالبد انسان باشن و این برام ترسناکه... تو این فیلم مادر رو بیشتر از همه مقصر می دونستم با وجود که واقعا نابود شد ... و داشتم فکر می کردم کاش هیچ وقت نشه روزی که حسرت بخوریم کاش قدر بودن بعضی ها رو می دونستیم... انتها فیلم هم داشتم افتخار می کردم به این مادر که رضایت نداد می دونی آدم به زنده بودن کسی رضایت میده که وجودش تو این دنیا مفید باشه مفید هم نه تهش مایه آزار نباشه واقعا دلیلی برای زنده بودن اون قاتل و مصرف اکسیژن نمی دیدم.دلم برای نقاشیات تنگ شده :)) جمله قشنگی که امروز خوندم: باور کن زورت نمی‌رسه دنیای بیرونت رو تغییر بدی؛ ولی دنیای درونت همیشه منتظرته، اون قرار نیست ناامیدت کنه.جمعه- عصر- ۱۲ مرداد شرمنده که قرار نیست اینجا با روحیه و حال خوب بنویسم ... می دونی یه وقتایی همه چی قاطی پاتی میشه، خودتم هنگ میکنی نمی فهمی چی کار میکنی به چه چیزایی واکنش شدید نشون میده، دلهره و استرس بیجا برای موضوعات چرت که خودتم می دونی ارزش این همه حال بدی رو نداره... نمی دونم چرا بازم تکرارش می کنم ... روحی و جسمی بهم میریزی، باید حواست به همه باشه و اونی که همیشه از شلوغیا فرار می کردی و می رفتی پیشش نیست که بهش پناه ببری ... :) منتظر یه خبر خوبم از اون خبرا که وقتی یادش می افتم از خنده و جیغ بالشو فشار بدم :) در عین حال این خبر می تونه تبدیل بشه به چند شب خیس بودن بالشت ... یه وقتایی فکر می کنم زیادی خودخواهم و زیادی احساسات خودم مهمه نمی دونم ولی احساس می کنم خیلی در حقم ظلم شده می دونی الان حس یه گمشده ای رو دارم که هیچ کس نمی دونه چقدر دور شده و من از خوب نشون دادم خودم خسته شدم یه وقتایی دوست دارم بداخلاق باشم زیادی خودخواه باشم و کوتاه نیام ولی نمیشه ... چون همیشه فکر می کنم این حقو ندارم ... همش به خودم میگم نه گریه نکن اینجوری حالت بدتر میشه ولی دست خودمم نیست فقط می خوام بگذره چون می دونم با گذر زمان درست میشه :) نباید وقتی ازم می پرسن خوبی بغض کنم ...ولی من هنوزم می ترسم که بدتر بشه... تهش با شرایط کنار میام دیگه مگه کار دیگه ای می تونم بکنم؟ :)جمله ای که امروز خوندم و چقدر منو میگه: زندگی نکردیم فقط انتظار کشیدیم برای تمام شدن ،روز، شب، سال، فیلم، غذا ... انگار تماما در حال دویدنیم خب غذا خوردم حالا این باز دوباره اون و خواب ... هر روز همین جوری تکرار میشه..‌. دیشب فقط دلم می خواست صبح نشه انگار هیچ نیرویی برای فردا نبود، دوست ندارم کل روز رو الکی بگذرونم و فقط شب رو حق خودم می دونم که زمان مال خودت خودم باشه که الکی فقط به ساعت نگاه کنم و خوابم نبره ولی نگران نباشم که دارم بیهوده به سر می برم... سکوت شب رو دوست دارم انگار همه دنیا برای چند ساعت می میره و فقط خودتی و خودت، اگه گریه کنی کسی متوجه نمیشه، کسی یا صدایی مزاحم کتاب خوندنت نمیشه، هیچ وظیفه ای نیست که مجبور باشی انجامش بدی ... به گمونم شبا در دنیای من برای خواب نیست.شنبه - ۱۳ مرداد دیروز همهٔ تصورم این بود که من بی خودی نگرانم و دارم خودمو اذیت می کنم اما امروز بهم ثابت شد که نه انگار همهٔ اون ناراحتیا از قبل می دونستن قراره چه اتفاقی بیوفته... از خودم بدم میاد که همیشه دارم از آدما ضربه می خورم صدمو براشون می زارم و بازم ناراضی و قدرنشناسن:) این بی وفایی و انکار کردن محبتم نسبت بهشون همیشه قلبمو می شکنه:) الان فکر می کنم یه وقتایی گریه هم آدمو آروم نمیکنه یه وقتایی دلت می خواد کل زندگی قبلیتو بریزی دور و همشو فراموش کنی ... نمی دونم الان از سر دلخوری زیاده یا چی ولی نیاز دارم بدون خبر بزارمو برم ‌... وقتی می فهمی وجودت اونقدرا هم مهم نیست به نظرم قدرت این کار رو پیدا می کنی ... تهش دو روز نگرانیه:) هیچکس نمی فهمه چی شد که تهش شد این تصمیم مگه نه :)</description>
                <category>Ayla</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 16:13:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل ارکیده!)</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%DA%AF%D9%84-%D8%A7%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%87-swusrlceqoln</link>
                <description>این روزا اینجوری میگذره که دوست ندارم شب بشه شایدم به خاطر همین ساعت خوابم شده سه به بعد نمی دونم اینجوریم که برای فردا کلی ذوق دارم، فردا منظورم همه روزاست)... فردا قرار نیست اتفاق خاصی بیوفته یا حتی برنامه خاصی هم ندارم ولی انگار مدام در انتظار یه اتفاق خوبم شایدم نه، امید اینکه یه معجزه بشه و فردا رو بترکونه نه، شاید به خاطر اینکه الان روزم دست خودمه یعنی اینکه احتمالا به خودم امید دارم که می تونم فردا رو حتی با دیدن یه انیمه و فیلم لذت بخش تر بکنم و واقعا به خاطرش ذوق زده بشم اینکه یه حرکت کوچیک می تونه نظرمو راجب کل روزم عوض بکنه یکمم از این بی برنامه بودن خوشم میاد از اینکه بلاخره از روتین دائمی مدرسه رفتن و بعد درس خوندن در اومدم، همیشه فکر می کردم از منظم بودن خوشم میاد و نباید بی برنامه باشم ولی الان نه، یه سری روتین رو دارم و خودم رو مجبور می کنم انجامشون بدم و با یه آهنگ هم که شده اون کارو نه به اجبار بلکه با لذت انجام بدم ... در عین حال می تونم تو دو دقیقه یه تصمیم متفاوت بگیرم و شاید برای منی که یه مدت طولانی رو &quot;حالت تکرار روز ها &quot;بوده این عجیب و به شدت جالبه... الان می تونم بگم شاید واقعا کل زندگی تو همین چند صفحه کتاب و مرتب کردن محیط زندگیت و فیلم ... باشه، شاید همشون بهونه ای میشن که زندگی رو از حالت کسالت در بیاریم... دارم سعی می کنم برای یه مدت کوتاهی هم که شده به خودم سخت نگیرم و پایبند قوائد و اخلاق نباشم چه اشکالی داره که گاهی منم بی پروا باشم؟! گاهی منم اشتباه کنم، یا گاهی کودک درونم رو نشون بدم و نترسم که قضاوت بشم... دارم سعی می کنم که برام مهم نباشه لباسی که می پوشم از دید بقیه قشنگه یا نه واقعیتش اینکه اگه من اونو دوست داشته باشم تمومه، دیگه آدمای غریبه خیابون مهم نیستن... به این فکر می کنم که اشکالی نداره کتابایی بخونیم که صرفا باعث خوشحالی ما بشن یا رمان هایی بخونیم که باهاشون هم بخندیم هم گریه کنیم... قرار نیست که همیشه مطالب مفید یاد بگیریم یا بیاموزیم گاهی هم میشه فقط لذت برد ... سعی می کنم خودم و احساساتی رو که مدتی مخفی کرده بودم صرفا برای راضی نگه داشتن بقیه، ترک کنم ... قرار نیست از دل همه در بیارم، قرار نیست نگران همه باشم واقعا قرار نیست جواب آدمایی رو بدم که دوسشون ندارم و صرفا دلسوزی می کنم... آره خلاصه که یه وقتایی این شل کردن واقعا خوبه :)) هنوزم هستن چیزایی که اذیتم می کنن در واقعا همیشه هستن ولی سعی کنیم یکم از شدتش کم کنیم یا با یه کار دیگه اون بار سنگینشونو کمتر کنیم ... یه چیز دیگه ای ذهنمو درگیر کرده اینکه گریه نشانه ضعیف نیست درست ولی وقتی قوی ترین آدم زندگیت پیشت گریه میکنه &lt;&lt; احساس می کنم یه بار از درون فرو می پاشم :)) یادآوری: اصلا اشکالی نداره که به چیزایی علاقه مند باشی که از نظر دیگران مسخره و خنده داره... هنوزم دارم سعی می کنم با آهنگا و عکسا برم به قدیما اون موقع که شاید سادگی زیبا ترین بود اما الان با شکوه ترین ها هم فقط درخشش دارن اما من یکی زیبایی درونشون نمی بینم... امروز به یه نتیجه گیری دیگه ای هم رسیدم... اینکه اینستا یا حتی برنامه های مشابهش چه خواسته و یا ناخواسته واقعا باعث میشن آدما احساس بدی نسبت به خودشون و زندگیشون پیدا کنن... اینکه تو میری کلی عکس و ویدیو از بیرون رفتن و خرید و حالا خوشگذرونی آدما می بینی و بعد یه نگاه به خودت می کنی و ببمببب ... بیخیال اینکه اونجا خوشی ها رو فقط نشون میدن ولی واقعا باید آدم قوی ای باشی و بری تو اون محیط و چه خواسته یا ناخواسته زندگی آدما رو دنبال کنی یعنی انقدر باید از درون غنی باشی که اینا اذیتت نکنه البته به شخصه اخرم نفهمیدم تهش چی؟! واقعا ... یکی دیگه از کارای مورد علاقم اینکه از تیکه های قشنگ کتاب عکس بگیرم و ادیتش بزنم و واقعا حس خوبی بهم میده... ( چند تا رو می زارم ) خب من واقعا تو این دو هفته نترکوندم که بخوام بگم آره تابستون اینجوری کنید یا اونجوری ... ولی کارایی که شاید خودم دوست داشتم رو میگم :) فکر کنم بیشترین کاری که کردم فیلم دیدن بود اولش با خاتون شروع کردم نمی دونم چرا به جز داستان اصلی غرق شده بودم در اینکه دلیل این همه رنج و بدبختی ایران چیه... گاهی ناشیانه به سرم می زنه که نکند گرفتار شدیم در یک طلسم نامیرا ... و خودم رو مدام می گذاشتم جای شخصیت ها و اینکه چقدر سخت بوده و هنوز هم سخته:) و کی میاد بامداد پس از شبه سیه ولی ولییی این بین هنوز هم افعی تهران &gt;&gt; واقعا مورد علاقم بود :)) موضوعش به شدت برام جالب بود و نتیجه ای که ازش گرفتم اینکه آدما می تونن دلیل قانع کننده خودشونو داشته باشن حتی اگه برخلاف قانون و مقررات باشهیادآوری: لطفا موهای فرتون رو دوست داشته باشید و کراتین نکنید :)بعد هم پوست شیر که واقعا درد داشت واقعاا... چه بگوییم واقعا عاجزم در سخن ... ولی تهش اینکه همه می دونیم بچگی به شدت تاثیر داره در آینده اون فرد ... ولی بیاید بچه ها رو خوب تربیت کنیم اگر هم نمی تونیم و از پیش بر نمیایم پس موجودی رو به این دنیا نیاریم که بشه افت دنیا و آدما ...  &quot; /&gt;ایشون تا ابد &gt;&gt; &quot; /&gt;&gt; &quot; /&gt;ایشون تا ابد &gt;&gt; در آخر هم تصمیم گرفتم که یه ورقی بزنیم به گذشته و انیمه هایی که بچگی دیدم ( فکر می کنم همه ما دهه هشتادیا دیدیم) بچگی و عکسای بچگی یکی از کیوت ترینای این دنیاست... :)) یادآوری: سخت نگیر... واقعا ارزش نداره ( کاش خودمم گوش بدم ) مرسیی که خوندید :)) آها راستی آشپزی کنید واقعا لذت بخشه آهنگی که دوست دارید رو پلی کنید با حوصله زیاد شروع کنید و همه عصاره عشقتونو بهش اضافه کنید... قول میدم که معرکه میشه :)</description>
                <category>Ayla</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2024 08:16:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی بگم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%DA%86%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%D9%85-sxt1371iyoyk</link>
                <description>هیچی درست نمیشه زمان هیچی رو درست نمیکنه حقیقت تلخه مردن فقط فراره آدما تو رو به خاطر خودت دوست ندارن استراحت و راحتی حق ملت ایران نیست جامعه بی خوده همه چی غیر عادلانست آدما پاداش تلاششونو نمیگیرن پاداش پول باباشونو می گیرن تلاش مساوی با موفقیت نیست مساوی با خستگیه ناامیدی یه حس موقت نیست میشه تلاش کرد و نرسید اونجوری که می خوای نمیشه تنفر از خود با هیچی از بین نمیره آدما خود خواهن آدما تلاشتو نمی بیینن تو رو نمی بینن نتیجه رو تو این دنیای نامعادله می بینن گریه چیزی رو درست نمیکنه با بی خیالی مشکلی حق نمیشه هیچی فراموش نمیشه دردا خوب نمیشن عمیق تر میشن گول زدن خودت چیزی رو تغییر نمی‌ده امید لزوما باعث اتفاقی خوب آینده نمیشه خدا با ما نیست آدما مهربون نیستن هیچکس درک نمیکنه همه حروم زاده شدن مغزا پوسیده خیابونا تاریکه ولی یه مشت حروم لقمه تو خیابون جولان میدن و به ناموس مردم نگاه می کنن و میگن شالتو سرت کن، مفت مفت هم پول می گیرن... پسر مردم صبح تا شب برای لقمه حلال جون میکنه نصف همونا هم در نمیاره دنیا جای آدمای خوب نیست هر چی کثیف تر عزیز تر درس کیلو چنده؟ برد با حروم زادگیه آدما خسته شدن هیچکس دوست نداره بهش بگن قوی هیچکس از شنیدن رنج هایی که کشیده جهت نشون دادن قوی بودنش خوشحال نمیشه یا به خودش افتخار نمیکنه هر کی برای خودش دلسوزی میکنه درک شدن شده آرزو همه دیگه خودمونم به خودمون رحم نمیکنیم</description>
                <category>Ayla</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jun 2024 23:29:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریشه هایم کو؟ :)</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%88-fdfwbt4w2imv</link>
                <description>احساس سنگینی عجیبی دارم، نفسا برام طاقت فرسا شده، ذهنم لبریز از افکار بی انتهاست ... خیلی سعی می کنم امیدوار باشم به آینده به فردا به امروز خیلی... ولی روز به روز شیشه امیدم خالی تر و خالی تر میشه و اون نور جاشو میده به تاریکی، امیدم داره از شکستگی های شیشه خالی میشه و انگار چسب زخم های من آب در هاون کوبیدنی بیش نیست... الان فقط باریکه ای از نور می بینم و به سمتش حرکت می کنم ولی انگار هی دور و تر و دور تر میشم، شایدم اون فرار میکنه شایدم راهش این نیست و من تو تاریکی گم شدم ... دوست دارم آدم مفیدی باشم ( برابر پارسی: سودمند، بارور، سودبخش، کارآمد ) سود بخش برای کی؟! برای آدما؟ نه برای خودم؟ بازم نه ... شاید برای اثبات خودم به خودم، شاید برای نشون دادن خودم به خودم ... انگار وسط میدون خالی تفنگ به دست رو به روی روحم ایستادم ... واقعا من برای چی زندگی می کنم؟! تلاش می کنم که به خیلیا چیزا برسم ولی تهش یا نرسیدن ها زخم میزنه یا رسیدن ها برام کافی نیست ..‌. مدت هاست به دنبال ریشه ها می گردم، ریشه هایی که از جنس خودمم ولی مدام به ریشه های دیگران برخورد می کنم، مدام از خودم دور میشوم با زخم های بیشتر به جست و جو بر می گردم ... من حتی نمی دونم ریشه هام تو این دنیاست یا دست خداست یا شایدم منِ پنج ساله از ترس گم کردن ریشه ها تن خودم رو رویشان پهن کردم و محکم در آغوش گرفتمون و حالا نه اون کودکی رو می بینم نه ریشه ها رو ... ولی می دونی مدام حواسم پرت میشه، مدام غافل میشم، مدام فکر می کنم به ریشه ها رسیدم ولی نه واقعی نیستن، ارزشمند نیستن، من سرمو گرم کردم به ریشه های مدت داری که بعد از مدتی خشک میشن و وجود منم یک بار از اول متلاشی میشه ...ولی ترکیب بارون و تاریکی اتاق &gt;&gt;</description>
                <category>Ayla</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 18:30:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذره های بیگانه - بیگانه های ذره ای</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B0%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-iss7d8lbl1gv</link>
                <description>میگم حالم بده ولی دلیلشو نمی دونم میگم نمی خوام حرف بزنم میگم دارم خفه میشم ولی می خوام تو خودم دفنش کنم میگم نجاتم بدید ولی دستشونو نمی‌گیرم میگم می خوام تو حال بدم بمونم ... بیشتر باهاش همزادپنداری می کنم خیلی بیشتر از بقیه چیزا بقیه حسا بقیع هورمونا... میگم نمی خوام زندگی رو سخت بگذرونیم ولی سخته میگم نمی خوام بیشتر از این اذیت بشم ولی گیر کردم ولی چاره ای ندارم میگم تنهایی رو دوست دارم ولی کافیه تنها باشم تا از آدم تبدیل بشم به ۹۹ درصد فکر و یه درصد جسم... میگم می خوام تنها باشم ولی تنهایی حالم بدتره... میگم حوصله جمع رو ندارم ولی حوصله تنهایی رو هم ندارم ... میگم می خوام بخوابم ولی وقتی بیدار میشم از خودم بدم میاد که مثل مرده متحرک کل اون روزو خواب بودم... طوری با خانواده زندگی می کنم انگار اتاق من یه دنیای دیگست و بیرون دنیای دوم ... میان باهام حرف بزنن ولی سکوت می کنم ولی جواب یک کلمه ای میدم... ناراحت میشن نمی تونم نمی تونم حرف بزنم چی بگم چه حرفی بزنم؟ وقتی خودمم نمی دونم چمه میگن ولی خوب نیستی چرا باهامون حرف نمی زنی ... خودمو سرزنش می کنم، نکنه ناراحت بشن یا فکر کنن دوسشون ندارم ... آدما توقع دارن همش من برم جلو، همش من حرف بزنم ... من من من خسته شدم :) اگه حرف نزنم یعنی یه جوریم یعنی خوب نیستم ... اما تهش همینه:)) اما تهش منم دارم خسته میشم، تهش دیگه نمی تونم آدمارو دلداری بدم، تهش وقتی باهام درد و دل می کنن از حرفام می فهمن حال من بدتره و میگن تو دیگه چرا؟ :) ... دلم می خواد برم تو خودم بعد اون بیاد بگه چرا فاز غم برداشتی؟! دلیل منطقی بیار ... چته؟! منم سکوت کنم و اونم دعوام کنه ولی خودشو جر بده که حالمو خوب کنه ولی داشتم از خنده جر می خوردم بگه که ولی دیدن خنده هات چقدر خوبه :) ... دلم می خواد برم پشت بوم و خدارو بغل کنم محکم خیلی محکم طوری که هیچ وقت از بغلش جدا نشدم :) ولی ما ادما نمی نویسیم که فقط گفته باشیم ما می نویسیم تا بلکه مولکول هایی از این ذره های غریبه ای که تو وجودمون رخنه کرده، با تک تک کلمات از ما دل بکنن و برن جایی که باید باشن:)...</description>
                <category>Ayla</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Fri, 17 May 2024 23:39:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54746435/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-fshhcl0nrths</link>
                <description>ولی بیاید قبول کنیم همین قسمت شروع نوشته با اختلاف جز سخت ترین قسمت هاست... اولین فکری که امروز صبح داشتم این بود که خب میریم برای تجربه آخرین روز ... حالم از کلمه آخرین بهم می خوره... دارم نمی تونمش خب طبیعتا زمان منتظر نمی مونه که من از نظر احساسی و فکری آمادگی فراق رو داشته باشم... ولی خوشحالی ندیدن یه سری عن که تو مدرسه با عنوان کادر مدرسه می پلکن &gt; زنگ اول اینجوری بود که کلاس و همه چی به چپمون ما داریم یادگاری می نویسیم، ولمون کنید ... آره اینجاها تازه شروعش بود و کی فکرشو می کرد آخرش ... هر طرف و نگاه می کردم بچه ها تا خرخره تو دفتر خم شده بودنو و با چشمایی که گاهی نشان از ذوق بود گاهی درد مشغول تبدیل افکارشون به کلمات بودند البته از لب هایی که گه گاهی خنده ملیح و دردناکی میزد غافل نشیم، هر چند دقیقه هم یکی می زد رو شونت که هر چی دوست داری بنویس :) ... منم امروز از احساسات و مهربونی ها دریغ نکردم و یه دل سیر از بوس بوس ، ماچ بهت استفاده کردم ... اون وسطا هم یه بنده خدایی داشت در مورد فلسطین و غزه و اینا توضیح می داد ... زنگ تفریح هم مشغول مو کردن بودیم و به اصطلاح بچه ها کچلمون کردید :) ... فقط طوری که من و سامیه با دقت فراوان این کارو انجام می دادیم، انگار بهمون ماموریت بین المللی دادن :) در کلاس بعدی هم همچنان این روند رو ادامه دادیم ... و البته عکس هایی رو به ثبت رسوندیم که اصلا اوف چقدر همه خوب افتادیم😔😂💔اسکل بازی من و کوثر:) &gt;&gt; واکنش آیلین نسبت به یادگاری که براش نوشتم :) &gt;&gt; وقتی بهمون میگن شما بزرگ شدید و ما همون لحظه ذهن ما: آماده اید بچه ها؟ بله ناخدا ... باب اسفنجی دور هم حلقه زدنمون... :) تلاش های فراوان و مایه گذاشتن بچه ها برای درس ندادن معلما... طوری که سر پرسش زبان تقلب می رسوندن &gt;&gt; چه جوری به این گوگولیا میگید بزرگ شدید لعنتیا:) ...همه اینجوری بودیم که بهمون بگن بالا چشمت ابروعه که بزنیم زیر گریه ... که کوثر زحمتشو کشید و با انشایی که تو دفتر نوشته بود یه دل سیر همه رو خالی کرد ...کلاسو نگاه می کردی همه مثل ابر بهار اشک می ریختن... بعد گفتم خب میرم بیرون، بیرون بدتر :) ... بعد ذهنم رفت سمت کتابخونه... و اونجا هم نه، احساس بی پناهی بهم دست داده بود دلم می خواست فرار کنم و تو ذهنم مدام تکرار میشد: نمی خوام اینجا باشم نمی خوام منی که میگفتم نه نه گریه نکن خونه مدرسه نه..‌.ولی گریه بچه ها رو واقعا داشتم نمی تونستم:) ...متاسفانه از راند حذف شدم و شکست خودمو پذیرفتم...همه جای گریه کردنو هستم ولی طوری که همه سردرد گرفته بودیم &lt;&lt; ولی با اخلاف بدترین حسم وقتی بود که به بچه ها نگاه می کردم و همون لحظه ذهنم شروع می کرد: آخرین باریه که دارم این جمع رو با هم تو کلاس می بینم :) ...عهه اونجا که یادگاری که با مو بچه ها درست کردم رو به خانم اسمائیلی نشون دادم و با ذوق خاصی می‌گفت میشه اینو بدید به من :)) و وقتی گرفتنش تا ازش عکس بگیره &gt;&gt; گلبم اکلیلی شد :) ولی بغل خانم اسماعیلی &gt;&gt; از اون منبع آرامش ها بود :)بغل هم دیدنش خوبه هم تجربه کردنش &gt;&gt; ماچ از اونم بهتره :) نوشته های بچه ها &gt;&gt; :) طوری که مائده باجنبه ست و حتی همراهیت هم می‌کنه &gt;&gt; طوری که بچه ها اولش می گفتن خب دیگه نمی بینیمتون و آخرش ... :) ولی خاطرات خانم نعیمی&gt;&gt; ولی بچه ها دنیا به آدمای قوی نیاز داره:) نصیحت های بچه ها تو نوشته هاشون &gt;&gt; طوری که باران در مورد رفتن به رشته ای که می خوام بهم جرئت و انگیزه میده &gt;&gt; منم باران منم :) موهای باران &gt;&gt; مهربونی مبینا &gt;&gt;دوست دارم شعر حسنا رو بنویسم :) پارمیدا: آخرین ستاره کشیدن آیلا سر کلاس :) درد ... نوشته که: نه چندان دلخوری از من نه چندان دوستم داری تا کی می خواهی من را بلاتکلیف بگذاری؟ :) - فاصل ولی بچه ها :) طوری که مورد ریاضی بهم امید دادید &gt;&gt; اشک طوری که گفتید دوستم دارید &gt;&gt; :) طوری که واقعا خوشحالم که این ایده رو اجرا کردم &gt;&gt; :) پشیمونم؟ - هیچ وقت، هرگز ... دوستایی که اونجا پیدا کردم &gt;&gt;  جاهای دیگه هم میشد پیدا کنم؟ نه، اونا واقعا خوبن :)) واقعا دوسشون دارم ... :) دیدن رفیقت بعد یه سال &gt;&gt; پریدن تو بغلش :)پریا ولی امروز قشنگ تر شده بودی :) پارمیدا ... امروز قلب کوچیک و مهربونتو دیدم :) دوست دارم انجلیا جولیم باران... عشقمی، داداشمی:) همتنون تو کنج قلبم خونه دارید :) ...تن همتون بو دلتنگی میده:) می دونید الان که فکرشو می کنم به پایان رساندن هم سخته ... پس میگم به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقیست بماند به یادگار :):از ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳</description>
                <category>Ayla</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Thu, 16 May 2024 03:46:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ف-ر-ت-و-ت</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D9%81-%D8%B1-%D8%AA-%D9%88-%D8%AA-zhrvdjbhxqox</link>
                <description>گاهی از آدما خسته میشم خیلی خیلی ... تا حدی که نیاز دارم فرار کنم و برم جایی که ارتباط ها با زبان نباشه از صحبت کردن خسته ام ... گاهی دلم می خواد صحبت نکنم دلم می خواد سکوت کنم ... آره می تونم حرف نزنم ولی منظورم اینکه حتی نیازی به حرف زدن نباشه ... از حرفایی که درونش پر از حس گناه پر از سرزنش پر از ناراحت کردن و دلخور شدنه بدم میاد از حرفایی که تا گل تو توضیح دادن و عذرخواهی کردن فرو رفته بدم میاد ..‌. از مکالمه با آدما بدم میاد ... از انتخاب کردن بدم میاد، من نمی خوام بین آدمای مورد علاقم انتخاب کنم نمی خوام... ولی دارم کم میارم من نمی تونم همه رو راضی نگه دارم من نمی تونم خودمو نصف کنم من نمی تونم دو تا باشم ... همه چی داره آزارم میده همه چی ... از دوستیا بدم میاد به قول دوستم رفاقتا بو شاش میده ... ذهنم اونقدر خسته هست که احساس می کنم تاریخ انقضاش تموم شده و باید بندازنش دور ..‌. از وانمود کردن به اینکه خیلی چیزا رو نمی دونم خسته ام ..‌. از نیش و کنایه ها ... از حرفایی که می دونم زده شده... از اینکه حتی باید به عزیزانمم توضیح بدم تا قضاوتم نکنن..‌. ولی بیشتر از همه از خودم خسته ام، از اینکه همه آدما رو راضی نگه می دارم الا خودم ... من چی پس، من چی می خوام، من چی دوست دارم، اصلا من خوبم؟! ... همیشه بعد از توضیح دادن به آدما احساس می کنم ده سال پیرتر شدم احساس می کنم فرسنگ ها از آدما فاصله گرفتم، احساس می کنم نمی تونم بقیه رو تحمل کنم نمی تونم :) داد می زنم که خسته شدم ... واکنش گلوم: واکنشی نداره درد میکنه... از لحن تند و تیز آدما بدم میاد از حرفاشون از بی پروایی هاشون، از رک گویی هایی که بیشتر به بیشعوری می ماند ... فقط خسته ام همین :)ولی شدت وایب خوب بعضی آدما رو نمی تونم با کلمات بیان کنم :) تضاد فقط اول و آخر این پست ... :) </description>
                <category>Ayla</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Fri, 10 May 2024 17:19:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم نوع :)</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B9-usneaqsaep2j</link>
                <description>سلام :)) امروز رو مورد عجیب و غریبی بودم :) دوست داشتم برای تنوع هم که شده یه مدل جدیدی ( برای خودم ) پست بزارم ( بریم ببینیم چی میشه :) )) وقتی اولین نفسایی که تو روز می‌کشی با گلوی خشکه &lt;&lt; وقتی سردی رو تو گلوت موقع نفس کشیدن حس می کنی &lt;&lt; نور :) &gt;&gt;&gt; وقتی گوشی رو چک می کنی و از رفیقت پیام داری &gt;&gt; وقتی صبح رفیقت برات عکسایی که از طبیعت گرفته رو می فرسته &gt;&gt; ادیت عکسای طبیعی &gt;&gt; آسمون &gt;&gt; وایب خونه های سفید با پنجره های رنگی &gt;&gt; عکاسش: رفیقم :) وقتی عکس تمام زیبایی هایی که می بینه رو برات می فرسته &gt;&gt; ویس از طبیعت &gt;&gt; ( میگم چرا امروز وایب طبیعت دارم ... انگار کل مسیرو با رفیقم بودم :) ... فقط هوا اونجا رو نفس نکشیدم :)) واقعا افسوس ... ادیت زدن عکس رفیقات &gt;&gt; مودم اون موقع: خدا انگار چهرشونو نقاشی کردی :) گل های خشک شده لای دفتر &gt;&gt; کارای فانتزی &gt;&gt; یادآوری: ما از میان درد ها جوانه می زنیم ... :) مودم: وایب کلاسیک &gt;&gt; سعی می کنی کلاسیک باشی :)) یادی کنیم از فانتزی دوم بنده: ( می دونم شبیه هیچی نیست :) ... ولی وقتی داشتم اینا رو درست می کردم &gt;&gt; هوای خنک امروز &gt;&gt; نصیحت شماره ۱: به بچه ها اعتماد نکنید! خصوصا خواهر ...وقتی نمی تونی نه بگی &lt;&lt; چند لحظه ذوق اول که بهش پیام دادی &gt;&gt; ولی دوباره بهت یادآوری میکنه که آدم تو نیست ... ذوقت بغض میشه :) سردرد از فشار خوردن &lt;&lt; نصیحت شما دو: آدما عوض نمیشن امیدوار نشو!ذوقم برای نمایشگاه کتاب &gt;&gt; اورثینک &lt;&lt; فکر کردن به انواع روش پیچوندن &lt;&lt; تلفنی حرف زدن با رفیقات &gt;&gt; لذت خوردن ساندویچ با چیپس &gt;&gt; خواب &gt;&gt; وقتی بیدار میشی و رفیقت پیام داده &gt;&gt; عصبانیت + حوصله نداشتن موقع بیدار شدن &lt;&lt; آهنگی که روش قفلی ای &gt;&gt; نصیحت شماره ۳: هیچ وقت به چیزی که دلت نمی خواد راضی نشو ... برای اولین بار ( نه، ولی به ندرت پیش میاد ) رک بودن ... &gt;&gt; آموزها: نه گفتن رو یاد بگیر ( تا قبلش فکر می کنی سخته ولی فقط کافیه انجامش بدی ) وقتی بچه خوراکیاشو بهت میده &gt;&gt; :) آدمایی که وایب کلاسیک میدن &gt;&gt; ری اکشن هایی که آمیخته به، « وایی دختر، ای خداا ، خیلی خوبهه... و ... » ست استیکر نینی &gt;&gt; چشمای نینی یااا &gt;&gt; آدمایی که بهت حس کافی بودن میدن&gt;&gt; ادمایی که کلی پیام نخونده دارن ولی به تو پیام میده و باهات حرف می زنن &gt;&gt; آدمایی که سرزنشت نمی کنن &gt;&gt; صدای بارون + تاریکی &gt;&gt; وقتی بهت میگن عشقم &gt;&gt; نیاز دارم بوی خاک بارون خورده وارد جریان خونم بشه ... نیاز دارم هوای خنک تزریق کنم :) ... خونه مورد علاقم: همش چوبه سقفش هم از کنده های چوبه:)ولی خیلی بی انصافیه که رفیقم خواهرم نیست :) طوری که تهران داره بارون میاد &gt;&gt; به قول رفیقم: اسمون عصبانی شده :) ذوق یعنی دریافت این پیام: پیش تو کلا برونگرام :) گریه &gt;&gt; ماشینی که رد شد و داره آهنگ قدیمی گوش میده :)) &gt;&gt;صدای پاشیده شدن آب وقتی ماشین از روش رد میشه :) مورد علاقم: موسیقی یه سلاح توی جنگ با ناراحتیه :))  از خاکیم پس چرا شکوفه ندهیم؟ :) وایب دامن &gt;&gt; :) صدای نم نم بارون &gt;&gt; دخترایی که استایل کلاسیک دارن &gt;&gt; دخترایی که استایل پسرونه دارن &gt;&gt; تا ابد... یادآوری: آدم ها بو دارند... رنگ دارند ... آوا دارند ... :) همانند طبیعت و در آخر متنی که نوشتم: :) گاهی فکر می کنم آدم بدی اماز مهمونی بدم میاد تو جمع راحت نیستمپایه رقصیدن نیستنآدم بازی کردن نیستماز مکالمه های دونفره خیلی خوشم میاد مکالمه های عمیق در مورد موضوعات جالب نه روزمرگیاز چسناله کردن بدم میادآدمای قوی رو دوست دارمآدمایی که نمی زارن هر کسی بفهمه درد دارناز جمع متنفرمآدما رو تنها دوست دارممی ترسم تو جمع تنهایی رو عمیق حس کنمآدم پایه ای نیستم آدم باحالی نیستمپایه حرف زدن در مورد کتاب فلسفه فیلمای عمیقمعاشق آدمایی ام که وایب کلاسیک میدنمودی ام مودی ام خیلی درکم برای آدما اطرافم راحت نیستهمشون باهام کنار نمیانگاهی دوست نداشتنی امگاهی بی حوصله ام برای هر فعالیتیخسته امآدمای مثل خودم خیلی کمنهم سن و سالام دنیاشون با دنیام فرق دارهحس غریبی می کنممن برای اونا اونا برای من عجیبناز موضوعات کوچیک غول می سازم و ساعت ها ذهنمو درگیر می کنم سردرد می گیرم و در نهایت به ساده ترین راه حل می رسممی ترسم آدما رو از خودم ناامید کنم اگه زیاد حرف بزنم اگه عصبانی بشم اگه حالم بد باشه در نهایت از خودم دلخور میشم و فکر می کنم اون آدما دیگه دوسم ندارن...</description>
                <category>Ayla</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2024 00:36:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلخ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54746435/%D8%AA%D9%84%D8%AE-el5xupqkt499</link>
                <description>حرفاش بوی مرگ می داد، کلماتش مزه قهوه تلخ و سرد رو می داد، نگاهاش، انگار عریان انداختنت تو یخ، لب هاش مزه سیگار می داد، دست هایش مثل اسیری قصد کرده بودند فرار کنند، خودش را وادار می کرد دستش را به دور کمرم بیندازد اما طاقت نداشت، نگاهش به در بود که برود، لب هایش باز میشد اما در خاموشی کامل بسته میشد، ترسو بود می ترسید خداحافظی کنه نمی دونم از ترس من بود یا از احساس خودش می ترسید... آخرین بغل؟ به یاد نمی آورم او بی خداحافظی رفت ...</description>
                <category>Ayla</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Fri, 05 Apr 2024 01:09:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوزم...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2%D9%85-gi0v2ri2tqih</link>
                <description>برای اولین بار دارم با آهنگ با کلام می نویسم امیدوارم خیلی بد نشهخیلی وقته که متوجه شدم نوشتن مثل یه جور تخلیه روحی برام عمل میکنه و شاید یه تراپی مجانی باشه :) زندگی زندگی زندگی نمی دونم این موج از ناامیدی چرا چطور من؟ نمی فهمماحساس می کنم تو یه باتلاق عمیقم تاریکه خیلی تاریک هنوز تقلا می کنم برای نجات پیدا کردن هنوزم دست و پا می زنم هنوزم روزنه امیدی هست اما کافی نیست مثل خودم این امید هم ناکافیه... گذشته، خاطرات، مرور مضخرفه، نابود کنندست گاها احساس خفگی میکنم می خوام فریاد بزنم می خوام شب از خونه بزنم بیرون می خوام تا صبح تو خیابونا باشم می خوام گریه کنم می خوام خاتمه بدم به همه این اشک ها که تمومی نداره، کافیه دیگه چرا تموم نمیشی چرا خاطراتت رهام نمیکنه چرا هنوزم رهگذر ذهنمی نمی فهمم سردرگمم به خودم حق نمیدم این همه مدت برای تموم شدنت کافی نبود احساس ضعف می کنم ... غرورم اجازه نمیده فکرت نابودم کنه ولی دستام ناتوانه، انگار زانو زدم و در برابر شکنجه های تو تسلیم شدم، می فهمی؟ ‌... نیستی نیستی واقعا نیستی ولی هستی داخل ذهن من هستی در گوشه گوشه این خونه هستی، انتها حرف هایم به تو ختم میشه، روزنه امیدم از تو سرچشمه میگیره، تیکه کلام هایم تو داخل همشون هستی ... اما در کنارم نیستی اما در آغوشم نیستی چرا قادر به کشتنت نیستم چرا یادم رفته باهام چه کردی؟ تو درد بودی همیشه درد بودی اما چرا برای درمان به دنبال تو هستم جواب سوال های منو کی میده! تو؟ تویی که با خودتم درگیری! تف خسته شدم خیلی می دونی شش ماه جنگ چقدر خسته کنندست می دونی سرتاسر وجودم زخمی شده؟ می دونی احساس می کنم قلبم خاکستر شده ... چرا هنوزم اذیتم میکنی چرا هر بار که برام تموم میشی، با دیدنت با صدات ... همه تلاش های منو نابود میکنی؟! تو باعث شدی زندگی برام از چیزی که هست بدتر بشه تو باعث شدی هر روز آرزو کنم کاش هیچ وقت نبودی، کاش برگردم به روز هایی که هیچی نبودی برام، روزایی که ندیده بودمت... چرا باید تو دقیقا تو سر راهم قرار میگرفتی اونم انقدر عجیب ... نمی فهمم... می بینی؟ سوالام تمومی نداره، کاش یا من نبودم یا تو ... کاش ... کافیه دیگه برای امروز فکر کردن بهت کافیه ... میشه یه کاری کرد نظرت چیه مغزمو در بیارم لهش کنم مشت بزنم بهش کاش همش همین بود قلب فلان فلان شده رو چه کنم؟ بگو دیگه باید جواب بدی! باید برای نصفه نیمه کشتن من جواب بدی لعنتی تمومش کن... - نامه ای که مثل همیشه به دستت می رسد این همیشه مثل همون همیشه کنارتم های خودت می مونه...راستی آهنگ: هنوزم چشمای تو، مثل شبای پر ستارست:) هنوزم دیدن تو برام مثل عمر دوبارست... :)</description>
                <category>Ayla</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Fri, 05 Apr 2024 00:41:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبی من :) ☆</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%86-l5ekszu3hlo4</link>
                <description>تو آبی منی تو مثل نقاشی شب های پرستاره ونگوگ منو تو یه رویای عمیق غرق می کنی مرا درون باتلاق خودت می کشی اما نه از آن ترسناک ها از آنهایی که درونشان تجربه دنیای جدیدی را به من می دهد، مثل آن تابلو صدای های نادوست داشتنی درونم را خاموش می کنی و مرا وارد یک رویای شیرین می کنی، گویی چشمان مرا از نو خلق می کنی به من توانایی این را میدهی که آن شب رویایی را به گونه دیگری بنگرم اکنون من هم می توانم همچون ونگوگ گوش هایم را از شنیدن منع کنم و فقط به نجوا تو گوش کنم آوا تو مسیر را به من نشان می دهد همون مسیر رویایی همان مسیری که یک لحظه اش صد برابر زندگی من ارزش دارد... یادمه با چشمان بسته آن زمانی که انگشتانت را در میان دستانم حس می کردم به او گفتم می شود در همین لحظه در همین رویا زندگی مرا خاتمه بدهی گفتمش که روحم را در نزد تو در این خیال در این رویا جا می گذارم در کنارت در میان انگشتانت اما او گوش نکرد اما آبی من گفت که هرگز ترک نمی شوم او گفت روح ما آری نگفت روح من گفت ما من و او، گفت که روح ما در این رویا جاودانه می ماند ... اما دروغ گفت نه آبی من دروغ نمی گوید هرگز شاید روح من و او در آن خیال مانده شاید اگر اینجا بود شاید اگر دستم را می گرفت باز هم وارد آنجا وارد آن رویا می شدیم ولی حالا نه من به تنهایی توان ورود به آن رویا را ندارم من بدون او ضعیفی بیش نیستم اما چرا چشمانم را به من برنگرداند چرا هنوز هم او را در آن آسمان پر ستاره می بینم اما دستانم به او نمی رسد یعنی از من فرار می کند؟ اما او خودش گفت، گفته بود که ما گفته بود که بعد از ما هیچ چیز و هیچ کس معنایی ندارد ولی او رویا نبود من او را با چشمانی که خودش به من داد دیدم هنوز هم گرمای دستانش را حس می کنم هنوز هم در خواب او را می بینم پس چرا در واقعیت پیدایش نمی کنم صدایش را نمی شنوم بوی تنش را نمی شنوم چرا :)) ولی آبی من اگر شنیدی اگر صدای من به گوشت رسید بدان من در میان آن ستاره ها در انتظار دیدنت نشسته ام چشمانم هنوز کورسویی برای پیدا کردنت دارند، اگر مرا پیدا کردی با او نامهربانی نکن باشد؟ او در انتظار تو به آن حال و روز افتاد او از دوری تو همچون شمع آب شد، نکند فراموش کنی یک روز عاشق همین شمعی که الان خاموشش کردی بودی :)</description>
                <category>Ayla</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Sun, 25 Feb 2024 16:55:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روا بود؟ :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54746435/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-agc6pud9h84e</link>
                <description>یعنی منظره رویایی انتهای جاده همین است؟ یعنی در انتها من تنها می مانم تنهایی تنها بدون او اویی که زمانی چون خون در رگ هایم می جوشید همانی که برق چشمانم بود همانی که با لبخند می گفت طاقت ذوق چشمانت به هنگام تماشایت را ندارم همانی که می‌گفت یک لحظه دیدنت هم کل روز مرا می سازد همانی که شیرین را عاشق فرهاد کرد و تاریخ را دگرگون کرد آی تو بی انصاف مگر نمی دانستی تاریخ تغییر نمی کند مگر نمی دانستی نباید و نباید مرا شیفته خودت می کردی باید مجازاتت می کردم آری شاید باید بگوییم چشمانت را کور کنند تا دیگر مرا نبینی شاید باید می گفتم زبانت را قطع کنند که نگویی نگویی آن کلمات نفرت انگیز را به زبان نیاوری آن جملات تهوع آور عاشقانه را به زمان کثیفت نیاوری ... لعنت به تو لعنت به من لعنت به قلب پست تو که امروز عاشق من بود و فردا عاشق او لعنت به من که دیوانه تو شدم به خدا قسم نمی دانستم، نمی دانستم که عشق برای تو و امثال تو مضحکه و هوسی بیش نیست ... آن فرهادی که در فراق شیرین سوخت تو بودی؟ منم آن شیرین که عاشقت نبود همانی که تو را مایه قهقهه های دو روزه اش می دید وایی بر ما چه کردیم؟ ... هنوز صدایت در گوشم نجوا می کند هنوز هم می خواهم حرف هایت را از اعماق قلبم بالا بیاورم هنوز هم پروانه هایت تقلا زیستن می کنند هنوز هم می کوشم آن تکه سیاه و ننگین تو را که در باتلاق روحم غرق شده بیرون بکشم و پرتش کنم یک جای دور خیلی دور جایی که حتی دست خدا هم بهش نرسه... باید به تو حکم اعدام بدهم یا به خودم؟ من دیوانه بودم که دل به تو سپردم یا تو زیادی ماهر بودی؟ با او هم چنین می‌کنی؟ دلم به حال خودم بسوزد یا او به خدا که قلب ما بی نوا تر از آن بود که رها شود آن هم چنین بی رحمانه... ولی این انصاف نبود ولی انتهای آن خیال پردازی ها این نبود ... پروانه های او شاید پروانه هایمان اما آغوش او از خاطر این پروانه ها هم فراموش شد :) شاید این اندیشه مرا دیوانه کند که قرار هست تن دیگری آغوش تو را حس کند ...</description>
                <category>Ayla</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Sun, 25 Feb 2024 15:19:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستدار او:)...</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%88-tmjadxfxa9sx</link>
                <description>هیچ وقت دیر نخواهد بود، جز لحظه رفتن تو! الان برای برگرداندنت خیلی دیر شده ... کاش کمی به فکر من نیز بودی... آن هنگام که تکه ای از قلب، روح و جان مرا همراه با کوله باری سرشار از خاطره خویش می بردی ... رفتی که دیگر معشوق دلباخته ای نباشد؟! به جایی که کسی تو را بشناسد؟ و نفسش به نفس تو بند نباشد؟ اکنون! من ماندم و چشمان قربانی از غم فراغ تو... نامه ها و تکه عکس هایمان ... بهترین لحظات عمرم در آنجا سپری شد، در کنار تو! اما چه حیف که آنقدر زود گذشت حال نمی دانم چگونه می توانم بدون روی زیبایت روزهایم را شب و شب هایم را روز کنم ... محبوب من بی تو این شهر برایم همچو زندانی ست که هر روز در آن مرا شکنجه می کنند و شب ها من را به درون انفرادی می اندازند ... اینگونه آشفته کردن حالم روا بود؟ دلت آمد؟! من چ، کنار تو حالم خوب بود، من کنار تو قوی بودم، من... بی تو! هیچم! هیچ ...  - دوستدار او:)...بخشی از نوشته دست نویس </description>
                <category>Ayla</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Tue, 05 Dec 2023 13:13:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54746435/%D8%A7%D9%81%D9%82-nya437lnikzk</link>
                <description>به یاد دارم دیروز آن هنگام که به شمع خیره شده بودم و غرق در فکر بودم و در پس زمینه افکارم صدا های دست و تشویق به گوش می‌رسید، در حال مرور گذر زمان در طی سال هایی که گذشت بودم ذهنم مانند فیلمی بر صحنه سینما از اتفاقات و وقایع می گذشت و می گذشت دختری کوچک که به مرور بزرگ و بزرگ تر می شود، روز ها و شب ها می گذرد و خاطرات بیاد ماندنی همانند ستاره ای درخشان چشمک می زنند، اما تلخی ها و سیاهی ها را با جمله « دیدی اینم گذشت » مثل مو ها پشت گوش می اندازیم و رها می کنیم، زخم هایی که جوانه زدند و حالا تبدیل به خاطرات قوی بودنمان در روز های نامعلوم بودند. و حالا من وسط این تونل زندگی قرار دارم به عقب که نگاه می کنم گذشته به چشم می خورد و اما آینده صبر کن بیینم ... نه چیزی دیده نمی شود خالی خالی همچون صفحاتی که در عطش  کلماتند تا کامل و بی نقض باشند، و ما این کلمات را با قدرت و امید می نویسیم.</description>
                <category>Ayla</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Sat, 02 Dec 2023 01:39:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفترچه یادآوری ایستادگی ؛)</title>
                <link>https://virgool.io/UlikeitMag/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-mfzgfxlirjnb</link>
                <description>ادامه بده حتی اگر هیچ کس حواسش به زانو های خسته و ابر های گرفته ی آسمان تو نبود. حتی اگر هیچ کس نفهمید که چقدر کم آورده ای و داری لابلای لبخندهات، چه اندوه عظیمی را حمل می کنی. حتی اگر خودت را تنها و آسیب پذیر حس می کردی و دیگران فقط نگاه می کردند. ادامه بده، چون این مسیر تونست و در انتها، این تویی که طعم رضایت و خوشبختی را می چشی و دیگران فقط نگاه می کنند. - نرگس صرافیان طوفان ازت می خوام زندگی کنی تونی! نه اینکه صرفا خودت رو نکشی یا صبر کنی موعد مرگت برسه. طوری زندگی کن انگار فردایی نیست، بعد که بیدار میشی و فردایی هست، دوباره همون کار رو تکرار کن. -After life رفتن و دل کندن از آدمایی که دوسشون داریم سخته، تلخه اما گاهی لازمه، لازمه که با رفتنشون ما تبدیل بشیم به آدمی که وابستگی عجیب و غریبی نداره، لازمه که تبدیل بشیم به آدمی که برای موندن آدما تو زندگیش اصرار نمیکنه، منت نمی‌کشه، لازمه تبدیل بشیم به آدمی که هر رفتاری و هر کسی نمی تونه قلبشو بشکنه و ناراحتش کنه... لازمه تبدیل بشیم به آدمی که حد و مرزی برای روابط و صمیمیتش تعیین میکنه، لازمه تبدیل بشیم به آدمی که هدف هاش و رویاهایش رو دنبال میکنه، لازمه تبدیل بشیم به آدمی که یاد میگبره قوی باشه و تیکه های شکسته شو محکم کنار هم بزاره و از اول شروع کنه.اگه اون لحظه خوشحال بودی پس پشیمونی نداره :) خودت رو اذیت نکن. نترس. فکر هم نکن. تهش بالآخره یک چیزی می‌شه دیگه. درست می‌شه. بهتر می‌شه. یک کاری می‌کنی. غصه‌ی الکی نخور؛ فایده نداره. فکر کردن و اذیت شدن و ترسیدن و غصه خوردن هیچ فایده‌ای نداره. قدم بزن. بهتر می‌شی. تو تنها کسی نیستی که از موضوعی رنج می‌بری. همه‌ی آدما در همین لحظه از موضوعی رنج می‌برن.دلم میخواد بدونیهیچ چیز وسط این دنیا دائمی نیست؛ نه حال بد، نه روزای بد، نه حال خوب،‌نه روزای خوب‌، نه حرفای قشنگ،نه آدمای دوستداشتنی،نه نفرت، نه خشم، نه حس کینه و بدبختی، نه آرامش و خوشبختی، پس آروم باش، غصه نخور و خودتو اذیت نکن و اجازه بده زمان، خودش به بهترین نحو ممکن درستش کنه .وقتی حرف می زنیم، بیشتر می خواهیم خودمان را قانع کنیم تا دیگران را.کسی که قانع شده باشد،کسی که به اندیشه های خود ایمان داشته باشد، اصلا حرف نمی زند…!اگه ترسیدی، خسته شدی، استرس داری، گم شدی، نمی دونی داری چی کار میکنی، می خوام بهت بگم باور کن همه همینیم، هیچکس نمی دونه داره چه غلطی می‌کنه، همه داریم با آزمون و خطا زندگی میکنیم. عیبی هم ندارع، فوقش خراب میکنی. فدای سرت کی به کیه بزار اصلا گند بزنی :) چی میشه مگه؟ بهت قول میدم، هیچی.( ذکر شود نوشته ها از افرادی ناشناس است ) </description>
                <category>Ayla</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Fri, 17 Nov 2023 11:18:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>