<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سمیرا جورابچیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_547594</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:35:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/281052/avatar/XqrSP6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سمیرا جورابچیان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_547594</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی با سگ و گربه (قسمت 1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_547594/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%DA%AF-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-1-h4cy8henzyng</link>
                <description>  شما هم تا حالا به داشتن سگ و گربه فکر کردین؟میخوام براتون اینجا، یکی از تجربه‌های جذاب دوران زندگیم رو بگم!   ساعت یک و نیم شب بود که همسرم وارد خونه شد. البته تنها نبود، یک هاپوی کوچولو رو هم همراه خودش آورده بود. از تخت بیرون آمدم و با ذوق بغلش کردم. موافق اومدنش نبودم اما نمیتونستم اون موجود سفید و نرم و پشمالوی کوچولو رو که با چشمهای گرد سیاه و دماغ صورتی مشکی بهم نگاه میکرد بغل نکنم. نشستم روی مبل و نوازشش کردم. چقدر ناز بود! دماغ خیسش به ساعد دستم خورد و چندشم شد. نوازش موهای نرم و گرمش حس فوق العاده ای میداد. همیشه دلم میخواست موهای حیوانات پشمالو رو لمس کنم. مدتی گذشت، روی مبل گذاشتمش و بلند شدم. اونجا بود که چشمتون روز بد نبینه، ناگهان چشمان غرق در لذتم تبدیل شدن به چشمان گرگی عصبانی! آن موجود سفید و نرم و پشمالو روی مبل دستشویی کرد! روی مبلی که دوماه از عمرش میگذشت و حالا به رنگ سفید و آبیش یک رنگ دیگه هم اضافه شد! :(( کارد میزدی خونم درنمیومد. همینطور که داشتم با سرعت رویه تشک مبل رو درمیاوردم گفتم:&quot; اینجا جای سگ نیست. من نمیتونم نگهش دارم.&quot;همسرم که عصبانیت من رو درک میکرد و خودش هم غافلگیر شده بود گفت:&quot; باشه میبرمش مغازه.&quot;و من که هنوز عصبانی بودم، ادامه دادم:&quot; بیا فرش رو لوله کنیم حداقل یه چیزی رو نجات بدیم.&quot;و نجات هم دادیم. فرش خوش نقش و نگارمان که روی زمین لم داده بود، تبدیل شد به یک لوله چغر و مزاحم و بدریخت کنار اتاق خواب.فردای اون شب دیگر خبری از سگ در خانه ما نبود. برای دو روز آینده، قرار نبود به مغازه برم اما کاری پیش اومد و رفتم. آقا سگه هم اونجا بود، اما خاکستری شده بود! دلم براش سوخت. ترسیدم مریض بشه. و اینجا بود که شد آنچه شد... دوباره به خانه آوردیمش. تصمیم گرفتیم در اینترنت جستجو کنیم و ببینیم چطور میشه محل دستشویی کردن رو به سگ یاد داد. این ابتدای ورود ما به دنیای وسیع آموزش سگ بود. هنوز نمیدونستیم که هیچی نمیدونیم. دو تا ویدیو دیدیم و به نظر کار سختی نبود. یکی پارک سگ بود و یکی هم به این شکل که باید همه جای خونه پدهای مخصوص دستشویی سگ می انداختیم و چند روز صبر میکردیم تا ببینیم کدام پدها را مستفیض میکنه! بعد باید پدهای تمیز را برمیداشتیم و بقیه را کم کم به دستشویی نزدیک میکردیم. درنهایت همه پدها به دستشویی میرسیدند و سگ کم کم باید میفهمید که جای دستشویی کردن اونجاست. مثلا به همین سادگی! خوشحال و خندان با امید فراوان پدها رو همه جای خونه پهن کردیم. راستی این نکته را هم عرض کنم که یکی از مهم ترین بخش های زندگی سگها بو کردن هست. با بو کردن افراد و حیوانات را شناسایی میکنند، غذا را از غیر غذا تشخیص میدهند و... محل دستشویی کردن را هم با همین حس بویایی پیدا می کنند. ما هم به توصیه ویدیویی که دیده بودیم، برای مدتی پدهای کثیف شده را در محیط رها میکردیم تا دوباره روی همان ها بره. لطفا یک بار دیگر جمله آخرم رو بخونید تا متوجه عمق بدبو و کریه المنظر ماجرا بشید. الان که فکر میکنم باورم نمیشه که این کار رو کردیم. بهرحال آقا سگه روی پدها کارش را میکرد و هر چند روز یک بار پد های تمیز جمع و مابقی به دستشویی نزدیک می شدن تا بالاخره رسید به فقط یک پد داخل دستشویی. حتما فکر میکنید که چه خوب که با همه سختیش بالاخره یاد گرفت، اما این پایان ماجرا نبود. سگ دستشویی‌دار ما بنا به عادت اینکه باید روی یک چیزی دستشویی میکرد، هرچیزی روی زمین میدید فکر میکرد مستراح است! کاری نداشت پلاستیک خرید بود یا شالی که از روی مبل سر خورده بود یا حتی کیفی که با شیطنت از روی صندلی انداخته بود. قالیچه فلک زده اتاق هم که  کاملا نقش زمین بود و بسیار به پدهای پهن شده میماند. هرچه روی زمین بود این پیام را داشت: «من توالتم، بفرمایین!» بگذریم از اینکه هر سگی بعد از آموزش ممکن است خطا کند و تامدتی جاهای نامربوط خانه هم یادگاری درست کند.در همین دوران بود که اسمش را انتخاب کردیم، اول اسمش را گذاشته بود Snow . ولی تو دهن نمیچرخید. همسرم که مهارت جالبی در انتخاب اسم برای حیوانات داره، یاد تن تن و میلو افتاد. میلوی تن تن هم دقیقا پاکوتاه و یک دست سفید بود. اگرچه نژادش فرق داشت، اما با اغماز واقعا شبیه هم بودند. تا اینجا اون موجود سفید و نرم و پشمالو شده بود آقا میلو، سگِ دستشویی دار.شاید بپرسید چرا پارک سگ رو انتخاب نکردیم. در جواب باید بگم که فکر میکردیم از اینکه در محیطی محصور باشه اذیت میشه. گفتم که، هنوز نمیدونستیم که هیچی نمیدونیم. و جالب اینجاست که روش انتخابی ما در نهایت جواب مطلوبی نداد. و میلو از طریق باکس یاد گرفت که کجا دستشویی کند.خرابکاری های آقا میلو، صرفا حول موضوع دستشویی نمیچرخید، یکی دیگر از شاهکارهاش جویدن وسایل با ارزش و بی ارزش خانه بود. بخصوص اگر تنهاش میگذاشتی. خانه رو خالی گیر میاورد و هرجا که عشقش می کشید، فک مسلح به دندانهای تیز کوچکش رو به کار می انداخت و شروع میکرد به کنده کاری. به نظرتون هنوز همون موجود سفید و نرم و پشمالوی کوچولوی گوگولی بود؟ ولی خب چاره چی بود؟ دندوناش میخواست در بیاد و انگار اینجوری لثه‌هاش رو میخاروند. بعدا براش دندونی گرفتیم :دیدیگه چیزی نمونده بود که پسش بدیم. یادم میاد یه روز میلو رو با همسرم تنها گذاشتم و به خانه مادرم رفتم. گفتم دیگر طاقتشو ندارم. :)) تنها دلیلی که پسش ندادیم این بود که چند روز دیگر نوبت کلاس آموزش سگی میشد که ثبت نام کرده بودیم. یه ماه بود که منتظر بودیم تا نوبتمون بشود. گفتم این همه تحملش کردیم، این چند روز هم روش. ولی معتقد بودم کلاس هم قرار نیست معجزه کنه و همین آشه و همین کاسه. بالاخره روز جمعه رسید و بعد از اون ماجراهای جالب‌تری اتفاق افتاد.آقا میلو در بزرگسالی، عکس تولگیش رو پیدا نکردم :(دوباره میام میگم بعد از کلاس چی شد. :)</description>
                <category>سمیرا جورابچیان</category>
                <author>سمیرا جورابچیان</author>
                <pubDate>Mon, 15 Sep 2025 11:55:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب «قتل در قطار سریع‌السیر شرق»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_547594/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%B9-%D8%A7%D9%84%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%D9%82-m5i3je6qpny0</link>
                <description>ترجمه محمدگذرآبادی - انتشارات هرمسبعد از مدتها کتاب جذابی پیدا کردم که گویا خیلی هم معروف بوده و من خبر نداشتم. آگاتا کریستی که فکر میکنم همه اسمشو شنیدیم، نویسنده این کتابه. شاید بشه گفت این اثر پرفروش ترین اثرشه. ماجرای کتاب درمورد قتلیه که خیلی ناگهانی در قطاری رخ میده که اتفاقا کارآگاه پوآروی خودمون هم مسافر کوپه کناری مقتوله. اینکه کارآگاه چطور میخواد قاتل رو پیدا کنه، پر از معماست و همین به شدت جذابش میکنه، البته اگر کتابهای معمایی و جنایی رو دوست دارین. از قشنگترین قسمتهاش میشه به جاهایی اشاره کرد که به قدری سوالها زیاد میشه که هیچ جوره نمیشه شواهد رو به صورت منطقی کنار هم گذاشت! بازجویی از مسافرا به قدری عجیب پیش میره که حل کردن معما اصلا ساده نیست. در کنار اینها، توصیفهای دقیق از مسافرها، خیلی خوب میتونه کمک کنه که اونها رو تصور کنین و فیلمش رو در ذهنتون بسازین.راستی این کتاب که اسم اصلیش Murder on the orient express هست، فیلم هم داره. در IMDB امتیاز 6.5 از 10 رو گرفته، نمیدونم چرا، کتابش که واقعا باحال بود. اگر کسی میدونه لطفا بگه. اصلا در IMDB چه فاکتورهایی مهمه؟من ترجمه محمدگذرآبادی انتشارات هرمس رو خوندم، به نظرم ترجمه روانی بود. کتاب به زبان اصلیفیلم همین کتاباینجا دیگه حاوی اسپویله، لطفا نخونید. میخوام از کسایی که کتاب رو خوندن سوال کنم:میگم وقتی معلوم شد که خانم هاربر همون لینداست، سوتی نبود؟ خب وقتی انقد معروفه یعنی نمیشناختنش؟</description>
                <category>سمیرا جورابچیان</category>
                <author>سمیرا جورابچیان</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 12:16:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب «خدمتکار»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_547594/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D8%B1-h1dllehxqvxx</link>
                <description>تصویر کتاب با ترجمه هدیه تقویهاین کتاب از اون کتاباست که دلم براش تنگ شده. برای شوق اینکه دوباره برم سراغش و ببینم بقیه‌ش چی شد. یه جاهاییش  اینقدر جذاب بود که نمیتونستم رهاش کنم و باعث می‌شد دیرتر بخوابم. الان که تموم شده، جای خالی کتابی که نخوام زمین بذارمش واقعا خالیه. کاترین استاکت، نویسنده این کتابه و شهرتش دقیقا به خاطر همین داستانه. جالبه که اینقدر تونسته صمیمی، صادقانه و دل‌نشین از زبان شخصیت‌های مختلف صحبت کنه که وقتی اسمش رو سرچ می‌کردم، انتظار داشتم سیاه‌پوست باشه. موضوع کتاب در مورد سرگذشت زنان سیاه‌پوستیه که در خانه سفیدپوست‌‌ها به عنوان خدمتکار کار میکنن. هر کدام از اونها داستان خودشون دارند، اما نه اینکه کتاب فصل فصل بخواد داستان هر کدوم رو بگه. چندتا شخصیت اصلی داره که ماجراهاشون همراه با ماجرای بقیه خدمتکارها، یک طیف پیوسته رو طی میکنه. چیزی که برام جالب بود، خشونت پنهان و آشکاری بود که خدمتکارها و خانواده‌هاشون باید تحمل کنن و این برام عجیب بود. باعث شد برم در مورد پیشینه برده‌داری بخونم تا ببینم دقیقا کجا و چی باعث شد که رنگ پوست دلیلی باشه برای برتری یا پست بودن. هنوز به جواب قطعی نرسیدم اما فهمیدم که از خیلی خیلی قبل، برده‌داری وجود داشته. قرنها قبل از میلاد! در برهه‌ای از زمان حتی بدیهی و لازم شمرده می‌شده. جمله جالبی که توجهم را جلب کرد، این بود که بدون برده‌داری امپراطوری روم شکل نمی‌گرفت. به کتابی رسیدم به نام «تاریخ برده‌داری» اثر نورمن ال ماخت و مری هال که احتمالا جواب سوالم رو داده باشه. هرموقع خوندم براتون خلاصه‌ش رو میذارم. در کنار اینها، قسمت جذاب دیگه ای که کتاب به صورت غیرمستقیم پیش می‌برد، تلاش برای نوشتن و نویسنده شدن یکی از قهرمان‌های داستان بود که به نظرم الهام‌بخشه. دلیل دیگه‌ای که کتاب رو جذاب می‌کرد استفاده از  تشبیه‌ها و توصیفهای به‌جا بود:عکس استوارت با افتخار در اونیفرم دبیرستان نظام در مرکز دیوار دیده می‌شد. کنار آن عکس، فضایی خالی بدون قاب عکس بود و زیر آن فضای خالی، کاغذ دیواری به شکل یک مستطیل، یک درجه تیره‌تر شده‌بود. درواقع یک قاب عکس از روی دیوار برداشته‌شده‌بود. این مدل از توصیفهای دقیق، در قسمتهایی از داستان دیده میشه که به‌نظرم دقیقا همینا نقش زیادی داشتن که فضای داستان رو بشه به راحتی لمس کرد.من از تعریف کردن داستانهایم احساس آرامش میکردم. احساس میکردم که راه‌حلی پیدا میکنم. هر بار که از ملاقات با او به خانه برمی‌گشتم، حس میکردم که مقداری دیگر از سنگ خارای درون سینه‌‌ام ترک خورده و ذوب شده است و چند روزی راحت نفس میکشیدم.جالبه بدونین که فیلمی هم اسم کتاب یعنی The Help ساخته شده و تونسته امتیاز 8.1 رو از IMDB بگیره. راستی، مترجم این کتاب هدیه تقویه است و انتشارات البرز اون رو چاپ کرده. من این کتاب رو در فیدیبو خوندم. https://fidibo.com/book/4735-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D8%B1 تصویر نسخه اصلی 
</description>
                <category>سمیرا جورابچیان</category>
                <author>سمیرا جورابچیان</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jan 2024 14:32:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکلی که پنهان میشود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_547594/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-oqjxaooh5kx2</link>
                <description>بی‌اختیاری ادرار از آن دسته مشکلاتی است که واقعا دیده نمی‌شود. این را زمانی فهمیدم که وقتی فکر میکردم چه کسی را دیده‌ام که بی‌اختیاری ادرار داشته باشد، کسی به ذهنم نرسید. این به این معنی است که چقدر افرادی که به این مشکل دچارند، منزوی می‌شوند. به دلیلش که فکر‌ میکنم، بسیار واضح است. زمانی که نتوانی ادرارت را کنترل کنی، نمیتوانی به سادگی به هرجا که میخواهی بروی. شاید شما هم مثل من دنبال راه‌حل بگردید و به پوشک بزرگسال فکر کنید. اما جای سوال است که پوشک احساس راحتی می‌دهد؟ تا چند ساعت میتواند بدون اینکه فرد احساس اذیت شدن بکند، قابل تحمل باشد؟ از زیر لباس بد دیده نمی‌شود؟از طرف دیگر، یکی از موضوعاتی که افراد دارای این مشکل با آن روبرو میشوند، مقایسه آنها با کودکانی است که پوشک دارند. قطعا افرادی که برای خودشان کسی هستند، دوست ندارند مثل بچه‌های یکی دوساله به نظر برسند. وقتی خودم را جایشان قرار میدهم، به این نتیجه میرسم که ترجیح میدهم زیاد با مردم در ارتباط نباشم تا از نگاه‌ها و افکار درون ذهنشان در امان بمانم. این موضوع ریشه در فرهنگ ما دارد که به شدت به زندگی افراد دیگر فکر میکنیم. ظاهر آدم ها به سرعت نگاهمان را جلب میکند و شروع میکنیم به نظر دادن و بحث کردن با دوستانمان، بی‌آنکه فکر کنیم شاید فرد مورد نظر علاقه‌ای نداشته باشد که موضوع صحبت ما باشد. شاید اگر مردم مدام درمورد مسائل مختلف دیگران فکر نمیکردند و نظر نمیدادند، زندگی همه، بخصوص کسانی که مشکلاتی از این قبیل دارند، راحت تر بود. اینگونه، افراد میدانستند که میتوانند بدون اینکه قضاوت شوند، در جامعه حضور داشته باشند.اولین قدم برای اینکه این آدم ها بتوانند به زندگی عادیشان برگردند این است که ما یاد بگیریم که سرمان به زندگی خودمان گرم باشد و سعی کنیم همین را در رفتارمان به دیگران هم آموزش دهیم.به امید روزی که هرکس با هرمشکل جسمانی بتواند به راحتی به هر نحو که دوست دارد زندگی کند و احساس عادی بودن بکند.</description>
                <category>سمیرا جورابچیان</category>
                <author>سمیرا جورابچیان</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jul 2023 01:48:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب «نوروز آقای اسدی»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_547594/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C-fomioz9xh4bn</link>
                <description>وقتی به این کتاب فکر می‌کنم اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد، دایره وسیع لغات محمد کلباسی است. لغاتی که کمتر یا اصلاً این روزها شنیده نمی‌شوند. دامنه بلند واژگان نویسنده یک طرف، مهارت او در استفاده متعادل از آنها هم در طرفی دیگر، باعث شده متن داستانها غیرقابل هضم نشود. به طوری که اگر معنای بعضی از آنها را ندانید، در کلِ متن درکش میکنید و در داستان باقی می‌مانید.این کتاب شامل 6 داستان کوتاه است و فضای آنها، فضای زندگی بیشتر پدربزرگ‌ مادربزرگ‌های امروز است. زمانی که فلک کردن دانش‌آموزان، به آدم حساب نیاوردن دختران، تلفن به عنوان جدیدترین تکنولوژی در دسترس در محله، جوی آب وسط کوچه و خانه های قدیمی و امثال آن وجود داشته است. در هیچ کدام از این 6 داستان قرار نیست واقعا راجع به «نوروز آقای اسدی» چیزی بخوانید و یا حتی با خود آقای اسدی آشنا شوید. برای من هم همین سوال است که چرا نویسنده چنین نامی برای این کتاب برگزیده است.اگر به توصیفهای دقیق با زبان زیبا و ادبی علاقه دارید، از خواندن این کتاب بسیار لذت خواهید برد. در این کتاب صحنه‌ها به دقت و گاهی شاعرانه، توصیف می‍شوند و شما به راحتی میتوانید فضای رویداد داستان را تصور کنید. از دید من بیشتر داستانها صرف توضیح و توصیف فضای و حس و حال اشخاص شده است. مثلا در جایی از داستان کوتاه پرترهیه توصیف ساده میخوانید:در آن بعدازظهر پاییزی میدان و پیاده‌رو حاشیه شهر شاهد ازدحام بیهوده‌ای بود. دست‌فروش‌ها جنس‌های بنجل خود را برسنگفرش پیاده‌رو چیده بودند و فریاد می‌کردند. سوزی از بالای میدان کلیسا را دو می‌زد و پایین می‌آمد و برگ‌های خشک چروکیده را از شاخه‌های عریان درخت‌های پارک ملی جدا می‌کرد. کشیش‌های جوان با لباده سیاه دراز، که تا زیرگلو بسته شده بود، از میان جمعیت می‌گذشتند و گاه برای پرسیده قیمت اجناس رو به فروشنده‌ای خم می‌شدند و تندتند به فرانسه حرف می‌زدند، بی‌آنکه بدانند فروشنده حرفهای آنها را درست فهمیده‌است یا نه.اما در ابتدای اولین داستان کوتاه، نویسنده مفاهیم انتزاعی و واقعیت را در هم می‌آمیزد:من مرگ را میشناسم، مرگ را، وقتی گیاه چسب بر دیوار خانه‌ای در این بن‌بست می‌میرد. بر تنه خشک دیوار، مرگ که می‌رسد، گیاه چسب خاک می‌شود و برگ‌هایش سبک با باد می‌رود. باد سرخ آن بالا چرخ میزند و از تنه مرده گیاه دود برمی‌خیزد.مرگ حضوری است صریح و قاطع بر نبض دیواری ته کوچه بن‎بست. باریکه جوی سیمانی در طول کوچه خشکیده و جیوه گرماسنج در لوله باریک شیشه‌ای سیاه می‌زند و بی‌حرکت.و قسمتی از داستان کوتاه چهارم، وی به بیان حال درونی شخصیت اصلی داستان میپرازد که پر از تشبیه است و به زیبایی و قوت حس را انتقال میدهد:« ضربه نبود... ضربه‌ای مثل چکش که محکم و مستقیم به فرق کسی بکوبند، از بالا. چیزی بود عین نوک خنجر، تیز تیز، که تمام تیغه فرو رفت... رفت... نه یک بند انگشت که همین دم‌ودولا بایستد. رفت پایین و رگ و ریشه مرا جرواجر کرد. بخاری که از دیگ جوشان بر آتش برمیخاست آنقدر غلیظ بود که دیگر نه دیگ پیدا بود، نه سه‌پایه و نه آتش و نه آن انبربه‌دست که آتش را هی تیز می‌کرد، تا آنچه در دیگ است یک‌سره ذوب شود و بخار... دیدم الآن است که آن مایع قیرمانند سیاه، که میجوشید و بویی نه معمول و مجرب که عجایب در هوا می‌دواند، سر برود و پوستم را یک‌جا مثل پوست برادرها در شیراز غلفتی بکند. نه پوست که همیشه رگ‌وریشه را عینا ببرد و بدن را همان‌طور گوشتابه کند... از جا پریدم و مثل تیر تخش، از خانه بیرون زدم. مثل آن‌وقتها کسی صدام نکرد. حتی عمه خدابیامرز... احدی پشت سرم نیامد، اسمم را نگفت. صبحی بود که صبحی مثل آن دیگر نیست، به طعم زهر هلاهل، مرگ‌آور مثل شوکران و به رنگ مات زعفران خاکسترگرفته. صبح خزان که آسمان و درختش، گلبرگهای ماتم را بر سر من ریخته بود... »اما اگر بیشتر به پیش رفتن داستان و اتفاقات مختلف که سیری را پیش می‌برند علاقه‌مندید، احتمال دارد از عدم وجود این موضوع دلزده شوید و گاهی حوصله‌تان سر برود.از آنجایی که این کتاب برنده جایزه مهرگان ادب شده و جزو آثار برگزیده داستان معاصر ایران است، پیشنهاد میکنم بخوانیدش.</description>
                <category>سمیرا جورابچیان</category>
                <author>سمیرا جورابچیان</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jul 2023 15:42:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پریودم، به کسی نگی‌ها!</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-jp3dswsc2xsi</link>
                <description>شیرتوت‌فرنگی، سمبل خاطره من از پریود شدن است. شاید بخندید یا شاید حالتان بد شود، اما وقتی به پریود شدن فکر میکنم، اولین چیزی که یادم می‌آید همین است. ماجرا از این قرار بود که منِ تقریباٌ 11 ساله، یک شب همراه با خانواده به رستوران کندو رفتیم. نمیدانم الآن هم این رستوران هست یا نه، اما آن زمان معروف شده بود. من که خیلی ذوق داشتم، یک شیرتوت‌فرنگی هم سفارش دادم. اما سیر شدم و نتوانستم بخورم. مادرم آن را آورد خانه و در فریزر گذاشت تا فردا عصر بخورم. همین کار را هم کردم. بعد خوشحال و خندان از طعم دلچسب شیرتوت‌فرنگی یخ‌زده، احساس کردم باید به مستراح سری بزنم. در آنجا یک سوال برایم ایجاد شد: چطوری شیرتوت‌فرنگی رو لباس زیر من ریخته؟! چطوری میتونم این کار را کرده باشم؟!!! :)) شک هم کردم که شاید خون باشد، اما هیچ ایده‌ای نداشتم. مامانم را صدا زدم، نشانش دادم و وقتی فهمید به شیرتوت‌فرنگی ربطش داده‌ام، خندید و گفت: مبارک باشه!بعد از مبارک باشه را یادم نیست چه شد. حتما برایم توضیح داده که جریان پریود شدن چیست. خوشحالم که هول نشدم و نترسیدم، اما الآن برایم سوال است که چطور؟  چطور وقتی آگاهی پشت این قضیه نبوده، به من احساس ترسی وارد نشد؟ قطعا بیان مناسب مادرم مهمترین دلیل بوده، و شعف ناشی از خوردن شیرتوت‌فرنگی هم احتمالاً تاثیر داشته. اما چرا آن زمان آگاهی نمیدادند و ریسک این را میپذیرفتند که بچه‌ها بترسند؟ شاید با خودشان فکر میکردند که اگر هم بچه‌ای بترسد بعدش ترسش را فراموش میکند. شاید این فکر برای خیلی از بچه‌ها جواب میداده، اما قطعاً شامل همه نمیشده.  واقعا راه بهتری هم وجود داشته است که عموم مردم از آن بی‌اطلاع بوده‌اند.یادم می‌آید راهنمایی که بودم، تازه معلم بهداشت راجع به این مسئله صحبت کرد. برای من آن زمان تقریبا دو سال دیر بود. اینها یک طرف، مشکل فرهنگی بزرگ دیگری وجود داشت که همان تابوی پریود بودن است. این مشکل کماکان ادامه دارد. دلیل استقبالم از این پیشنهاد ویرگول، دقیقا همین است که هیچ دلیلی ندارد بخواهیم از یک اتفاق طبیعی بدن زنانه تابو بسازیم. نمیدانم چرا  گاهی اوقات مرز حیا و عفت را با تابوسازی گم میکنیم. خاطرم هست که سالها پیش داییِ از فرنگ برگشته‌ام در ماه رمضان پرسید روزه‌ام یا نه. من احساس خیلی بدی کردم، پر از خجالت شدم و فقط سعی کردم خودم را با اینکه خارج این چیزا عادیه، تسلی بدهم. بهش گفتم: نه، به آقاجون نگی‌ها! دلم نمیخواست پدربزرگم هم مثل داییم بداند که من پریودم. این همه سال خجالت و شرمندگی و پنهان‌کاری، و حتی بدتر، الکی نماز خواندن برای اینکه پدرمان نفهمد ما پریودیم!، به خاطر اتفاقی که نشانه سلامت بدن است، واقعا مسخره بود. خوشحالم که جدیداً دارم پستهایی میبینم که سعی در از بین بردن این فرهنگ اشتباه و دردسرساز دارند.</description>
                <category>سمیرا جورابچیان</category>
                <author>سمیرا جورابچیان</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jul 2023 00:18:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب « بچه‌های عجیب و غریب یتیم‌خانه خانم پرگرین»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_547594/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%88-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%BE%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%86-konkbkjrquyo</link>
                <description>در نگاهی کلی میتوان گفت این یک کتاب بسیار هیجان‌انگیز است با داستان‌پردازی و توصیف‌های جذاب بخصوص برای گروه سنی نوجوانان.ماجرا در مورد پسری است که بسیار به پدربزرگش نزدیک است، اما هرچه بزرگتر می‌شود، بیشتر به این نتیجه می‌رسد که پدربزرگش به او دروغ می‌گفته است. همین باعث دلسردی و دوری او از وی می‌شود تا زمانی که اتفاقی غیرمنتظره و بسیار سخت رخ می‌دهد که سرنوشت پسر را به کلی تغییر می‌دهد.فضای اواخر کتاب من را به شدت یاد صحنه‌های فیلم stranger things می‌انداخت که همین باعث احساس نوعی کلیشه‌ای بودن میشد.بنابراین اگر این فیلم را ندیده‌اید، همچنان نبینید، اما بعد از خواندن این کتاب و احتمالا کتابهای بعدی که دنباله همین داستان هستند، دیدن این فیلم هم خالی از لطف نیست.یکی از جذابترین قسمتهای این کتاب دقیقا عنوان آن است، بچه‌های عجیب و غریب یتیم‌خانه خانم پرگرین. تواناییهای واقعا عجیب بچه‌ها، به داستان رنگ تخیلی جذابی می‌دهد. در تمام داستان، از اینکه از این قدرتهای ماورائی استفاده میکنند لذت میبردم. انگار همیشه انجام دادن کارهایی که انسانهای قادر به انجام آن نیستند و فقط میتوانند تصورش کنند، جالب و خیال‌برانگیز است.نویسنده داستان، یعنی رنسام ریگز، در ماجرا از بار تراژیک یکی از بزرگترین اتفاقات تاریخ، یعنی جنگ جهانی دوم و حملات نازی‌ها، بهره جسته است:« فکر کردم چطور پدربزرگ و مادر پدربزرگم تا سرحد مرگ گرسنگی کشیدند. به اجساد تحلیل‌رفته‌شان فکر کردم که خوراک کوره‌های آدم‌سوزی شده‌بودند چون آدم‌هایی که نمی‌شناختند از آنها متنفر بودند. فکر کردم چطور بچه‌هایی که در این خانه بودند سوخته و تکه‌تکه شده‌بودند چون خلبانی که اهمیتی نمی‌داد یک دکمه را فشار داده‌بود. فکر کردم چطور خانواده پدربزرگم را از او گرفته بودند، و دقیقا به همین دلیل پدرم با احساس بی‌پدری بزرگ شده‌بود و حالا من به فشار حاد روانی و کابوس مبتلا بودم و تک‌وتنها در خانه‌ای رو به ریزش نشسته‌بودم و اشک‌های داغ و احمقانه‌ای که میریختم رو پیراهنم می‌چکید. همه‌اش به خاطر زخم هفتادساله‌ای بود که مثل ارثیه‌ای زهرآگین به طریقی به من رسیده‌بود، و هیولاهایی که نمی‌توانستم با آنها مبارزه کنم چون همه‌شان مرده بودند، خارج از محدوده کشتن، مجازات یا هرگونه حساب پس دادن بودند. دست کم پدربزرگم توانسته بود به ارتش بپیوندد و با آنها بجنگد. از دست من چه کاری ساخته بود؟»نویسنده به خوبی توانسته حال یک نوجوانی که از طرفی به تازگی به ظلمی که به افراد مختلف در گذشته نزدیک شده پی برده و از طرف دیگر از حقیقت غیرقابل‌باور پدربزرگی که او را الگوی خود قرار داده خبردار شده توصیف کند. در این بین او به شدت با مشکل تعارض با خانواده‌ای که واقعا نگرانش هستند اما از درک رازی که بین او و پدربزرگش است عاجزند ، دست و پنجه نرم می‌کند. ماجرا وقتی سختتر میشود که با واقعیت دیگری در یتیم‌خانه خانم پرگرین مواجه می‌شود و تصمیم را برای او سختتر می‌کند.در آخر باید بگویم این کتاب را به شدت به نوجوانانی که دنبال داستانی دنباله‌دار، هیجان‌انگیز و کمی ترسناک هستند پیشنهاد میکنم. ضمنا فیلمی از روی این کتاب تحت نام «بچه‌های عجیب دوشیزه پرگرین» ساخته شده است.(این معرفی کتاب برای چالش کتابخوانی طاقچه نوشته شده است.)</description>
                <category>سمیرا جورابچیان</category>
                <author>سمیرا جورابچیان</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jun 2023 00:53:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب «دروغهایی که به خودمان می‌گوییم»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_547594/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%85-l6grf385diuo</link>
                <description>ممکن است عنوان کتاب برای شما هم کمی رازآلود باشد. شاید برایتان این سوالها پیش بیاید:یعنی ما چه دروغهایی به خودمان می‌گوییم؟ اصلا چرا باید به خودمان دروغ بگوییم؟ چه کسی گفته که ما به خودمان دروغ می‌گوییم؟ جان فردریکسون به عنوان یک رواندرمانگر، با موردهای متعددی مواجه شده که او را به عنوان کتابش، یعنی دروغهایی که به خودمان می‌گوییم، رسانده‌است. او در این کتاب موارد مختلفی در رواندرمانگری خودش را بیان کرده و توضیح داده‌است که چطور مشکل این افراد ناشی از یک دروغ بوده که به خودشان گفته‌اند.دروغی که آدمها به خودشان می‌گویند جنس متفاوتی از دروغی دارد که به بقیه می‌گویند. خیلی اوقات حتی خودشان هم متوجه نمی‌شوند که دارند واقعیت را با دروغ تخریب می‌کنند. «برای نپذیرفتن زندگی درونی و زندگی بیرونی‌مان مجبوریم دروغ بگوییم. اما این دروغ، متفاوت، فراگیر و حتی برای ما نامرئی است: این یک دفاع است. همانطور که دونالد ملتزر روانکاو گفته است، دفاع‌ها دروغهایی‌اند که برای دوری از درد به خودمان می‌گوییم.»در واقع این دفاعها، نوعی سرپوش بر واقعیت موجودی هستند که ما دوست نداریم باشند، ولی هستند. خیلی اوقات ما به جای زیستن با واقعیت، با آرزوی خودمان زندگی میکنیم و تمام مدت از مشکلاتی که عدم تطابق این دو به بار می‌آورند شکایت می‌کنیم. مثال رایج این موضوع، در ازدواج است. خیلی اوقات ما میخواهیم که کسی که با او ازدواج کرده‌ایم، رفتارها و ویژگی‌هایی را داشته باشد که ما دوست داریم. راجع به اینکه تغییر دادن افراد محال است و اگر کسی بخواهد اینکار را بکند، از همان ابتدا شکست‌خورده محسوب می‌شود، شنیده‌ایم. اما این حرف برای زمانی است که فرد به طور خودآگاه این کار را انجام دهد. مثلا بگوید «وقتی ازدواج کنیم درست می‌شود». ولی فردریکسون به مراحل عمیقی در ذهن ما می‌رود که حتی خودمان هم از آن بی‌خبریم. «وقتی چیزهایی مانند این می‌گوییم، «اگه زودتر بیدار میشدی شادتر بودی»، منظور واقعی ما این است که «اگر تو خودت نبودی و به کسی تبدیل می‌شدی که من به جای تو می‌خوام، من شادتر بودم!» جفت ما به جای توقع‌مان پیوسته سروکله‌اش پیدا می‌شود. آن وقت ما غر میزنیم، می‌نالیم و گلایه می‌کنیم، در عین حال دنبال کتابها و مقاله‌هایی می‌گردیم که به ما بگویند چگونه در زندگی زناشویی بحث کنیم. اگر که -به شما بگویم- داریم با واقعیت می‌جنگیم چه؟ آیا این جنگ باعث خواهد شد که همسر خیالی‌ام پدیدار و همسر واقعی‌ام ناپدید شود؟»این یکی از ملموس‌ترین مثالها برای بیان چگونه دروغ گفتن به خودمان است. اما این مسئله در کل زندگی و در ارتباط با همه افراد وجود دارد. نویسنده در کل کتاب می‌خواهد به طرق مختلف این را بیان کند که باید حقیقت افراد را دید و با آن زندگی کرد. هیچ کس قرار نیست مجبور باشد با افرادی که رفتار آنها را نمی‌پسندد ارتباطش را حفظ کند، اما در صورتی که به هر دلیلی این ارتباط وجود دارد، اینکه مدام بخواهیم ویژگی‌های مطلوب خودمان را، هرچند منطقی و درست باشد، به شخص مقابل غالب کنیم، نوعی تنبیه خود و عامل مشکل‌آفرین است که ممکن است تا سالها طول بکشد. «تا وقتی به تصوراتمان عشق بورزیم، هرگز از شگفتی دیدار با کسی که در پس آنها پنهان است، لذت نخواهیم برد.»در طول مثالهای زیادی که زده می‌شود، به طور کامل متوجه می‌شوید که چقدر از این دروغها ممکن است در قسمتهای مختلف زندگی به خودمان گفته باشیم. گاهی اوقات درد را به تقصیر دیگری می‌اندازیم و آنها را به خاطر رفتار ناشایستشان ملامت می‌کنیم، در صورتی که قبلا خود را درگیر موهومات و تصوراتی کرده‌ایم که مانند پرده‌ای در برابر چشمانمان قرار گرفته‌اند.اگر رواندرمانگر باشید و قصد یادگیری از تجربه‌های یک همکار را داشته باشید این کتاب بسیار جالب توجه است، اگر نه، این کتاب دیدی واقع‌بینانه را در اختیارتان قرار می‌دهد که رواندرمانی حرفه‌ای را تا حدی بشناسید و بتوانید یک متخصص را از یک دکتر الکی تشخیص دهید. ضمن اینکه کمکتان می‌کند دفعه بعدی که خواستید به خودتان دروغ بگویید، این کار را نکنید. راستی اگر دوست دارید، شما هم به چالش کتابخوانی طاقچه بپیوندید و از تجربه خودتان در مورد کتابهای مختلف بگویید. </description>
                <category>سمیرا جورابچیان</category>
                <author>سمیرا جورابچیان</author>
                <pubDate>Sun, 21 May 2023 01:56:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب «فرار از اردوگاه 14»</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%87-14-zxxkfz5wgn9i</link>
                <description>در ادامه عنوان کتاب : فرار اودیسه وار مردی از کره شمالی به سوی آزادینوشته «بلین هاردن» و ترجمه «مسعود یوسف حصیرچین»این کتاب سرگذشت یک شهروند کره شمالی است -البته بهتر است نگویم شهروند، چون چنین هویتی نداشته و حتی در کشور خودش هم خیلی وجود نداشته است- به نام شین که موفق می‌شود از اردوگاه زندانیان سیاسی به سختی فرار کند، کاری تقریبا غیرممکن و بسیار خطرناک. وقتی این کتاب را بخوانید متوجه می‌شوید که رفتارهای عادی انسانها، همه و همه به خاطر شرایط پیرامون آنهاست. اگر بچه‌ای در جنگل رها شود، با این فرض که به صورت استثنایی زنده بماند، هر چقدر که بزرگتر شود، بیشتر و بیشتر رفتار حیوانات پیرامونش را تقلید می‌کند و تنها تفاوتش غریزه باهوش‌تر و تاحدودی توانایی حل مسئله است. اما در نهایت قرار نیست بداند که برای آب خوردن میتواند از لیوان استفاده کند و زمان تشنگی، به نزدیکترین رود یا دریاچه می‌رود و با خم شدن به سمت آب و کمک گرفتن از زبانش عطش خود را برطرف خواهد کرد. حال تصور کنید که کودکی در محیطی ایزوله بزرگ می‌شود. در آنجا قوانین همه چیز هستند. در آنجا هرچه آدمهای قویتر بگویند درست است و لاغیر. در کنار اینها استبداد و ارعاب و شکنجه و کشته شدن را قرار دهید. آیا سخت است که مفاهیم ضدارزشی مثل خبرچینی و زیرآب‌زدن در نظر یک بچه کار درستی باشد؟ محیطی که شین در آنجا رشد کرده، فضایی کثیف، چه جسمی و چه روحی، با خفقانی بسیار شدید بوده است. خبرچینی ارزش و خیانت و عدم اعتماد عادی بوده است. شاید فکر کنید که ذات انسان کار بد و کار خوب را تا حدی تشخیص می‌دهد، باید بگویم بله، درست است؛ اما به شرطی که اینقدر گرسنه و خسته نباشی که توانی برای فکر کردن برایت باقی نمانده باشد. ضمن اینکه، برای تشخیص، خوراک ذهنی کافی هم مهم است. بدی وقتی معنا پیدا می‌کند که خوبی هم وجود داشته باشد. شاید شنیده باشید که خیلی چیزها با ضدشان تعریف می‌شوند. تاریکی به معنای عدم حضور نور است، اما اگر کلا نوری در کار نباشد، معنای تاریکی دقیقا چیست؟این فضایی است که شین در آن بزرگ می‌شود. او در تاریکی غوطه‌ور بود تا زمانی که 13 سال داشت و طی اتفاقات واقعا دردناکی با وجود نور در زندان آشنا می‌شود. این اولین جرقه برای این بود که شین بداند اصلا جای دیگری هم به غیر از اردوگاه وجود دارد. اتفاقاتی که برای شین افتاده به قدری مهلک است که باور وجود چنین چیزی در قرن 21 سخت است. وقتی کتاب را میخوانید، بخشی از وجودتان می‌خواهد که این اتفاقات بافته تخیل نویسنده باشد، اما چنین نیست. «هاردن» نویسنده و ژورنالیست است و به نظر می‌آید صرفا به وقایعی که شین تعریف کرده رنگ داستانی بخشیده تا خواندنش گیراتر باشد، نه اینکه اغراق کرده باشد. همین موضوع قلب آدمی را به درد می‌آورد. بخصوص که این فجایع صرفا برای شین اتفاق نیفتاده‌‎اند، بلکه این رفتار غیرانسانی و وحشیانه، به گفته این کتاب، برای تعداد زیادی از انسانها بوده و هست. « زندانیان باید به طور مرتب در جلسات مباحثه ایدئولوژیک شرکت کنند و باید خودشان و دیگران را به شدت سرزنش کنند.»این یکی از قوانین زندان و البته یکی از نرم‌ترین آن هاست. باور کردنی نیست که همچین قانونی وجود دارد. البته میتواند نوعی سیاست باشد، وجود آدم‌های ذلیلی که از ترس و گرسنگی کار کنند بی ‌آنکه بتوانند به مفاهیمی مثل برابری و آزادی فکر کنند... اما بهرحال دست سرنوشت، شین را از وجود دنیای بیرون آگاه می‌کند و او انگیزه فرار می‌گیرد، که این بیشتر برای غذاست. چیزی که تنها موضوع لذت‌بخش در اردوگاه بود که آن هم خیلی اوقات از او و سایر افراد دریغ می‌شد. خواندن این کتاب را به کسانی که در مورد کره شمالی کنجکاو هستند، توصیه میکنم. در انتهای کتاب منابع دیگری در همین زمینه معرفی شده که به نظرم جای کتاب «نیم‌دانگ پیونگ یانگ» اثر رضا امیرخانی در این لیست خالی است. </description>
                <category>سمیرا جورابچیان</category>
                <author>سمیرا جورابچیان</author>
                <pubDate>Wed, 19 Apr 2023 16:34:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقایسه، اهرم پیشرفت یا سرکوب؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_547594/%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D9%87%D8%B1%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D9%88%D8%A8-uzpdi284hxz5</link>
                <description>به گذشته‌تان فکر کنید. چندبار، کجاها و با چه کسانی مقایسه شده‌اید؟ کدام یک از این مقایسه‌ها باعث شده تلاشتان را برای بهتر شدن بیشتر کنید؟ و کدامشان صرفا پتکی بوده بر سرتان؟ احتمالا همه ما هر دو مدل را تجربه کرده‌ایم. اما شاید در اولین یادآوری‌ها، آنهایی را به یاد بیاوریم که فقط تحقیرمان کرده‌اند؛ حتی اگر نیت مقایسه‌کننده اصطلاحاً خیر بوده است! مثلا همین عبارت پرتکرار «بچه‌های مردم» که دیگر به صورت جُک درآمده که آخر نفهمیدیم این بچه‌های مردم دقیقا چه کسانی بوده‌اند؟ شاید هم جزو کسانی بوده‌اید که به خاطر بهتر بودن در اکثر مهارت‌ها و یا داشتن رفتار مورد تایید جامعه، بر سر دیگران کوفته می‌شدید. این هم دردی جداست. هر دو مشکلات خود را دارند:اگر اکثر مواقع دیگران را بر سرتان کوبیده‌اند، بهتر از هرکسی می‌دانید که غیر از موارد نادری که حس رقابت شما را تحریک کرده و باعث شده بیشتر تلاش کنید و به چیز ارزشمندی برسید، صرفا از درون تحقیر شده‌اید، احساس کم بودن و ناتوانی کرده‌اید و این حس سرخوردگی را تا مدتهای مدید با خود حمل کردید. اگر جزو کسانی بوده‌اید که همیشه بر سر دیگران کوبیده می‌شده‌اید و در جملاتی مثل « او را ببین چقدر کارش، اخلاقش، رفتارش، درسش و ... خوبه»، اسم شما به جای «او» قرار می‌گرفته‌است، احتمالا اولش حس ممتاز بودن، کنار زدن رقبا و درکل بهتر بودن داشته‌اید. اما گاهی وجدانتان ناراحت می‌شد و دلتان نمی‌خواست کسانی که دوستشان دارید، به واسطه بهتر بودن شما ناراحت شوند. بدتر اینکه مدتها بعد، شاید سالها بعد، به خود آمده‌اید و دیده‌اید که تبدیل شده‌اید به یک فرد محتاج به تایید دیگران که درصورت عدم تشویق یا بی‌عدالتی، کلا انگیزه‌تان را از دست می‌دهید. یا شاید با قرار گرفتن در موقعیتهایی که دیگران بهتر عمل می‌کنند احساس ناتوانی شدید کرده‌اید و اعتمادبه‌نفستان را از دست داده‌اید. این دومی شاید درد اولی را نداشته باشد اما بسیار خطرناک است. چون ممکن است تا مدتهای طولانی و یا شاید تا آخر عمر، فرد بی‌آنکه متوجه باشد، در این مشکل باقی بماند. اولی ممکن است بعد از آنکه از محیط یا شرایط سنی که در آن مدام مقایسه می‌شد خارج شود، با کمی حمایت برود راهش را پیدا کند، بی آنکه نظر کسی برایش مهم باشد؛ البته به شرطی که آن حس حقارت تحمیل شده درونش را حل کرده باشد. اما دومی چون همیشه از طرف افراد زیادی تایید شده، مدام دنبال همان تایید است تا کاری را پیش ببرد. در این بین خواسته قلبی خودش را نادیده می‌گیرد و با این  حال باز هم دچار سردرگمی می‌شود. زیرا از یک جایی به بعد، نظر آدم‌های مختلف، متفاوت است و همه در مورد نحوه ادامه مسیر نظر یکسانی ندارند.همه اینها را گفتم، اما عمق فاجعه این نبود. بلکه بدترین قسمت ماجرا این است که خود ما همین رفتار را تکرار ‌می‌کنیم. اگر دقت کنید میبینید که خیلی اوقات این مقایسه‌ها حتی با نیت بهتر شدن و کمک کردن صورت نمی‌گیرد و فقط برای خالی نبودن عریضه است! یعنی این طور که دور همیم،حالا یک چیزی گفته باشیم. مثلا تابحال دیده‌اید که بچه‌های کوچک یکی دو ساله را با هم مقایسه می‌کنند؟ یکی می‌گوید اصغر زودتر راه افتاد، آن یکی می‌گوید کوکب زودتر حرف زد، منیژه دیر دندان درآورد، ممد قبل دو سال کامل جیشش را می‌گفت و... .انگار زندگی مسابقه است! باور کنید این دیر و زود گفتن‌ها صرفا آن پدر و مادر بیچاره ای که صبح تا شب دغدغه سلامت روحی و جسمی و نیازهای فرزندش را دارد نگران می‌کند و بس! هیچ بار مثبتی ندارد. چندماه زودتر یا دیرتر در هر کدام از مراحل زندگی، دقیقا چه تاثیری در روند آن دارد؟ دقت کرده‌اید که این چندسال اخیر مدام می‌شنویم که در حال زندگی کنید؟ اصلا چرا باید چنین توصیه‌ای بکنند؟ چون آدمها فکر می‌کنند همه چیز رقابت است. همه چیز مسابقه است که اتفاقا سرعت در آن فاکتور خیلی مهمی است. یاد نگرفته‌اند از مسیر لذت ببرند. به نظرتان جرقه این طرز فکر اشتباه از همین مقایسه‌های بیجا، وقتی که ذهن خردسال ازهمه‌جابی‌خبرمان داشت فرمایشات حکیمانه آدمهای غیرمتخصص ولی حراف را گوش می‌کرد، نخورده است؟ گاهی اوقات رفتارهای اشتباه تبدیل به عادت شده‌اند و گاهی دامنه این عادات اشتباه اینقدر گسترده است که تبدیل به فرهنگ یک جامعه شده‌است. تغییر سخت است، اما بودن در کنار آدمهایی که با رفتارهای اشتباه، هرچند رایج، اذیتت نمی‌کنند، خیلی بهتر، لذت‌بخش‌تر و حتی مفیدتر است. </description>
                <category>سمیرا جورابچیان</category>
                <author>سمیرا جورابچیان</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 01:36:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلابی خاطره ساز!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_547594/%DA%AF%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-apelrlcyouh4</link>
                <description>نورا از جایی که چندلحظه پیش مشغول بازی بود جلوتر آمده بود. تا جایی که می‌توانست به سمت آخرین جایی که مرا دیده بود و بعد صدای سرفه هایم را میشنید پیش آمده بود. دستش را به مبل فته و واقعا با چهره ای  نگران به داخل آشپزخانه چشم دوخته بود و صدا میکرد. باورم نمیشد با 9 ماه سن اینقدر با احساس باشد. مگر در این سن میفهمید؟! بله، میفهمید. کردن. لبخندم محو شد، سرفه کنان برگشتم سمت سینک تا لیوانی بردارم و آب بخورم. سرفه خاصی نبود، میشد تحملش کنم و بشقاب میوه ای که دستم بود را هم بشورم. همین کار را هم کردم و بعد در حد یکی دو قلپ، لیوان را آب کردم و شروع کردم به نوشیدن. در حین این کارها میشنیدم سحر، خواهرم، مدام میگوید ااا چه نگران شد!! و مادرم با تعجب تایید میکند. اول جدی نگرفتم. اما وقتی آب را خوردم و مادرم گفت، سمیرا ببین! برگشتم و با یکی از زیباترین صحنه های زندگیم روبرو شدم.   نورا از جایی که چندلحظه پیش مشغول بازی بود جلوتر آمده بود. تا جایی که می‌توانست به سمت آخرین جایی که مرا دیده بود و بعد صدای سرفه هایم را میشنید پیش آمده بود. دستش را به مبل گرفته و واقعا با چهره ای  نگران به داخل آشپزخانه چشم دوخته بود و صدا میکرد. باورم نمیشد با 9 ماه سن اینقدر با احساس باشد. مگر در این سن میفهمید؟! بله، میفهمید.    با لبخندی سرشار از ذوق و غرق در خوشبختی با او صحبت کردم. بیرون رفتم و با تمام وجود در آغوش کشیدمش. در دلم از خدا تشکر کردم که فرزندی به این مهربانی به من داده! از بغلم پایین آمد و رفت سمت اسباب‌بازی هایش، خیالش راحت شده بود.با خودم فکر کردم کاش بتوانم همیشه نسبت به دخترم بی‌توقع باشم تا وقتی محبت کرد، پس ذهنم این نباشد که وظیفه‌شه!  اگر پس ذهنم خالی باشد، قلبم سرشار از عشق خواهد شد.</description>
                <category>سمیرا جورابچیان</category>
                <author>سمیرا جورابچیان</author>
                <pubDate>Tue, 25 Oct 2022 00:46:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی شد که تصمیم به نوشتن گرفتم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_547594/%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-js1usxhxdp9j</link>
                <description>   چقدر بعضی اتفاقات ساده میتونه در آینده‌ت تاثیرگذار باشه... مثلا همین تایپ کردن، نمیگم درحد تایپیست های بیرون سرعتم بالاست ولی قواعد اصلیشو بلدم و سالهاست که استفاده میکنم. خیلی سال پیش، وقتی که راهنمایی بودم، می‌دیدم که خواهرم تحقیقهای مدرسه‌ش رو تایپ میکنه -حتی بعضی اوقات برای بقیه بچه‌ها تایپ می‌کرد و ازشون پول می‌گرفت D:- وقتی به سن اون رسیدم، دقیقا تو همون مدرسه بودم و با همون تحقیق‌هایی که باید تایپ می‌شدن. به من هم یاد داد. واقعا راحت بود و فقط نیاز داشتم که تمرین کنم تا سرعتم بالا بره. حالا سالها گذشته و من بسیار خوشحالم که این مهارت رو برای نوشتن دارم.   چقدر بعضی اتفاقات ساده میتونه در آینده‌ت تاثیرگذار باشه... مثلا همین تایپ کردن، نمیگم درحد تایپیست های بیرون سرعتم بالاست ولی قواعد اصلیشو بلدم و سالهاست که استفاده میکنم. خیلی سال پیش، وقتی که راهنمایی بودم، می‌دیدم که خواهرم تحقیقهای مدرسه‌ش رو تایپ میکنه -حتی بعضی اوقات برای بقیه بچه‌ها تایپ می‌کرد و ازشون پول می‌گرفت D:- وقتی به سن اون رسیدم، دقیقا تو همون مدرسه بودم و با همون تحقیق‌هایی که باید تایپ می‌شدن. به من هم یاد داد. واقعا راحت بود و فقط نیاز داشتم که تمرین کنم تا سرعتم بالا بره. . حالا سالها گذشته و من بسیار خوشحالم که این مهارت رو برای نوشتن دارم.   یا اینکه تشويقهای مادرم که میگفت چه خوب انشا نوشتی، حسم به نوشتن رو بهتر می‌کرد و با اعتماد به نفس و علاقه مینوشتم. به گذشته که نگاه می‌کنم می‌بینم به طرز جالبی نوشتن برام راحت‌تر بوده تا صحبت کردن. مثلا وقتی میخوام چیزی رو توضیح بدم، اگر بنویسمش خیلی بهتر و جامع تره تا اینکه توضیحش بدم. حتی زمان یادگیری زبان هم همینطور بودم. الان میخوام توضیح بدم که چی شد از اینجا سردرآوردم. منظورم از اینجا دقیقا خود ویرگول نیست، منظورم فضا و هدف وجودشه... دو سال پیش با ویرگول آشنا شده بودم اما این بار فرق داره. فرقش اینه که این دفعه دلیل خیلی بهتری دارم برای نوشتن. همون هم باعث میشه که نوشته هام مثل نوشته دو سال پیشم راهی پیش‌نویس ها نشن که خاک بخورن و حتی فراموششون کنم.   داستان ازونجا شروع شد که چندبار در اینستاگرام  پستی از پیجی که خیلی اتفاقی داشتمش و اصلا یادم نیست چرا فالوش کرده بودم دیدم. در این پست ادعا شده بود که در دوره ای به نام پازل علاقه به کسایی که نمیدونن علاقه‌شون چیه، یاد میده که چطور این علاقه رو پیدا کنن. نمیدونم شما هم مثل من، حالتون از این همه پکیج فروش در اینستاگرام بهم میخوره یا نه؛ و نمیدونم تا حالا شده دوره ای بسیار خفن رو تهیه کرده باشین و مدرس اون دوره بیاد بهتون کلی اطلاعات جدید و جالب بده ولی آخرش نگه قراره اینا رو دقیقا چطور استفاده کنی و در دریایی از اطلاعات رهات کنه، اما برای من اتفاق افتاده. برای همین خیلی بدبین بودم، اما مدام داشت یکی از بزرگترین دغدغه های من رو فریاد میزد. با خودم فکر میکردم اگر واقعا بفهمم بالاخره تو این دنیا از پس چه کاری بهتر برمیام چی؟ و اون موقع بود که با دودلی و فرض اینکه نهایتا پولم رو ریختم دور، دوره رو خریداری کردم.    من این روزها وقت آزاد بسیار بسیار کمی دارم. اما تمرین های این دوره واقعا جالب بود و تاحالا جایی ندیده بودمشون. از هر فرصتی که میتونستم استفاده میکردم تا انجامشون بدم. برعکس وقتایی که یه کتاب روانشناسی میخونم و حوصله انجام دادن تمرین‌هاش رو ندارم، تمرینهای این دوره رو با علاقه انجام می‌دادم.    شاید براتون سوال باشه که مگه چی داشت؟ خب شاید کلیشه ای باشه اگر بهتون بگم میرفت از دوران کودکی شروع میکرد به بررسی، اما این واقعا فرق داشت. این منو میبرد به اون دوران و کلی حس نوستالژی برام زنده میکرد و بعد نتیجه هایی ازشون میگرفت که فکرشم نمیکردم. این تازه بخشی از قسمتهای جذابش بود. خیلی دوست دارم بیشتر و بیشتر راجع بهش توضیح بدم، اما فکر میکنم بهتره خودتون برید و با چالشهاش سرگرم بشید. شاید شما هم مثل من بالاخره اون چیزی که خیلی باهاش حال میکنید رو پیدا کردین. جالب اینجا بود که من بعد از اتمام دوره هنوز هم علاقه م رو پیدا نکرده بودم. و مدتی بعد، یهو یاد نوشتن افتادم و دیدم دقیقا با ویژگی هایی که مدنظرمه متناسبه. باورم نمیشد که بالاخره پیداش کرده باشم. هنوز هم 100درصد مطمئن نیستم، ولی برای اطمینان و پرکردن این 100درصد تنها راهی که دارم تجربه این کاره.    به نظرم شما هم اگر دوست دارین یه سر به سایت زیر بزنید، شاید خوشتون اومد. https://havinschool.com/courses/passion-puzzle-workshop/ </description>
                <category>سمیرا جورابچیان</category>
                <author>سمیرا جورابچیان</author>
                <pubDate>Thu, 20 Oct 2022 00:23:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره دارم شروع میکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_547594/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-iw1fb4tseqds</link>
                <description>بالاخره دارم شروع میکنم... بعد از کلی گشتن و جستجو برای پیدا کردن بستر نوشتنی که به دردم بخوره، دوباره برگشتم به همین ویرگولک... الان دیدم که دو سال پیش هم میخواستم اینجا فعالیت کنم، ولی وقت نذاشتم براش و حتی مطلبم رو نصفه رها کردم. من تازه میخوام شروع کنم به نوشتن، همون چیزی که همیشه دوست داشتم ولی این قدر در پس ذهنم بوده که متوجهش نمیشدم. در مطلب بعدی حتما توضیح میدم که چی شد و چه اتفاقی افتاد که الان اینجام. این بار دیگه رهاش نمیکنم. کلی حرف دارم برای گفتن و کلی شوق! اینقدر شوق دارم که الان دارم با گوشی اینجا تایپ میکنم و مثل همیشه دنبال بهترین وضعیت ممکن نیستم. جدیدا فهمیدم یه سری از شوق و ذوق هام رو سر اینکه میخواستم در وضعیت و موقعیت بی نقصی قرار داشته باشم، از دست دادم. مثلا همین پستی که برای دو سال پیشه، مطمئنم که گذاشتم سر فرصت و پای لپتاپ بشینم و ادامه ش بدم. کاری که همین چند دقیقه پیش، قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن این پست، نزدیک بود انجام بدم. ولی خدا رو شکر بالاخره متوجه شدم که وقتی ذوق و شوق کاری درونم ایجاد میشه باید بهش جواب بدم، تحت هر شرایطی که ممکنه، نه شرایطی که ایده آله... آخ از این ایده آل گرایی! خیلی داغونه.. فکر میکنم برای شروع کافیه.. خوشحالم که بالاخره کاری که دوستش دارم رو شروع کردم.</description>
                <category>سمیرا جورابچیان</category>
                <author>سمیرا جورابچیان</author>
                <pubDate>Sat, 15 Oct 2022 19:14:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>