<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جادوگر خیال</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_54765263</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:54:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3893335/avatar/UEPphy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جادوگر خیال</title>
            <link>https://virgool.io/@m_54765263</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فراتر از گلوله ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54765263/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-vauucgi0q4rz</link>
                <description>خلاصه قسمت ۱۱دی.او و هاجین وقتی توسط دشمن‌ها تعقیب میشن، توی یه کوچه باریک پناه می‌گیرن و بعد به پشت‌بام می‌رن. وقتی دشمن‌ها نزدیک میشن، دی.او با تیراندازی اونا رو عقب می‌کشه و بعد با حرکت روی کابل‌های بین ساختمان‌ها فرار می‌کنن، حتی با ترس و تردید هاجین!فراتر از گلوله‌ها – قسمت دوازدهمفرار از میان کابل‌ها و ورود به سایه‌هاهاجین نفس‌نفس‌زنان از کابل رد می‌شد. زیر پایش، خیابان در تاریکی فرو رفته بود و صدای قدم‌های مهاجم‌ها از پشت بام بلند می‌شد.&quot;زود باش هاجین! اون‌ها رسیدن!&quot;دی.او اولین کسی بود که پایش را روی لبه‌ی ساختمان روبه‌رو گذاشت. بدون لحظه‌ای تأمل، به هاجین نگاه کرد که هنوز وسط کابل بود.&quot;اگه بیفتی، دیگه کارمون تمومه!&quot;هاجین با استرس به پایین نگاه کرد و بلافاصله خودش را عقب کشید. بدترین تصمیم ممکن بود.تعقیب‌کننده‌ها حالا بالای پشت‌بام بودند.&quot;آهای! ایست!&quot;یکی از آن‌ها اسلحه‌اش را بالا آورد و نشانه رفت—&quot;بنگ!&quot;دی.او دقیقاً در لحظه‌ی درست شلیک کرد. گلوله به لوله‌ی فلزی کنار تعقیب‌کننده برخورد کرد و او را مجبور کرد به عقب بپرد.این فرصت خوبی بود.&quot;هاجین، بپر!&quot;هاجین با چشمانی وحشت‌زده نگاهش کرد. &quot;چی؟!&quot;&quot;بپر، من می‌گیرمت!&quot;هاجین مکث نکرد. یا الان، یا هیچ‌وقت.او خودش را از کابل پرت کرد—و قبل از اینکه زمین بخورد، دی.او دستش را گرفت!هاجین نفسش بند آمد. &quot;اوه خدای من... مُردم؟&quot;دی.او یک لبخند نصفه‌نیمه زد. &quot;اگه هنوز داری غر می‌زنی، یعنی زنده‌ای.&quot;اما دشمن‌ها هنوز آنجا بودند و زمان نداشتند.دی.او سریع به اطراف نگاه کرد. باید راهی برای ورود پیدا می‌کردند—و آن وقت، چشمش به دریچه‌ی کانال کولر افتاد.&quot;از اینجا بریم.&quot;هاجین نگاهی به دریچه انداخت. &quot;تو شوخی می‌کنی؟! چجوری قراره توی اون جا بشیم؟!&quot;&quot;خب، اگه نمی‌خوای بمیری، یه راه دیگه پیشنهاد کن!&quot;هاجین دندان‌هایش را روی هم فشار داد. &quot;لعنتی، باشه!&quot;دی.او دریچه را باز کرد و هر دو داخل کانال خزیدند. فضای داخل تنگ و تاریک بود، اما حداقل در امان بودند.&quot;خوب گوش کن، این ساختمون در واقع یه سازمان مخفی‌یه که باهاش کار می‌کنم. ما اگه به مرکز کنترلشون برسیم، می‌تونیم فلش مموری رو بهشون بدیم و از این کابوس خلاص بشیم.&quot;هاجین با تعجب نگاهش کرد. &quot;تو کی واقعاً هستی؟!&quot;دی.او یک لبخند شیطنت‌آمیز زد. &quot;بهت گفتم، یه آدم معمولی نیستم.&quot;اما مسیر درون کانال کولر ساده نبود.ناگهان، صدایی از پایین بلند شد. کسی داشت داخل ساختمان راه می‌رفت.&quot;باید ساکت باشیم...&quot;و درحالی‌که صدای دشمن‌ها هنوز پشت سرشان بود، دو نفرشان از میان سایه‌ها در حال نزدیک شدن به مکانی بودند که قرار بود سرنوشتشان را تغییر دهد...پایان قسمت دوازدهم...ببخشید یکم دیر شد امید وارم خوشتون اومده باشه اگه ایده ای برای قسمت ۱۳ دارید خوشحال میشم نظرتون رو بگیداگه میخوای قسمت ۱۱ بخونید این لینکشهhttps://vrgl.ir/9nCg6امیدوارم خوشتون اومده باشه</description>
                <category>جادوگر خیال</category>
                <author>جادوگر خیال</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 18:10:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراتر از گلوله ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54765263/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-lo1gogrcuidk</link>
                <description>فراتر از گلوله‌ها – قسمت یازدهمتعقیب در تاریکیدی.او و هاجین مثل باد از کوچه بیرون زدند. خیابان نسبتاً خلوت بود، اما صدای فریادهای تعقیب‌کننده‌ها از پشت سرشان بلندتر می‌شد.&quot;هی! نذارین فرار کنن!&quot;هاجین با اضطراب به دی.او نگاه کرد. &quot;حالا چی؟! کجا باید بریم؟!&quot;دی.او بدون مکث، دستش را گرفت و به سمت یک کوچه‌ی باریک‌تر کشید. &quot;فقط دنبالم بیا!&quot;هاجین نفس‌زنان پشت سر او می‌دوید. چطور هنوز این‌قدر انرژی داشت؟!اما درست همان لحظه—&quot;بنگ! بنگ!&quot;گلوله‌ای از کنار گوششان رد شد و به دیوار برخورد کرد.هاجین جیغ خفه‌ای کشید. &quot;اونا واقعاً می‌خوان مارو بکشن!&quot;دی.او دندان‌هایش را روی هم فشار داد. &quot;هیچ راهی ندارن که بذاریم زنده بمونیم.&quot;او ناگهان در کنار یک ساختمان بلند توقف کرد. &quot;باید بریم بالا.&quot;هاجین چشمانش گرد شد. &quot;چی؟!&quot;دی.او به یک نردبان آهنی که تا پشت‌بام می‌رفت، اشاره کرد. &quot;برو بالا. سریع!&quot;هاجین تردید نکرد. او به سرعت شروع به بالا رفتن کرد، در حالی که دی.او پشت سرش بود.اما تعقیب‌کننده‌ها به کوچه رسیدند—&quot;اونجان! تیراندازی کن!&quot;دی.او فوراً از جیبش یک اسلحه بیرون کشید و بدون اینکه وقت را تلف کند، دو تیر به زمین جلوی پای آن‌ها شلیک کرد.&quot;بنگ! بنگ!&quot;مهاجم‌ها به عقب پریدند.دی.او با عجله بقیه‌ی مسیر را بالا رفت و خودش را روی پشت‌بام کشید.هاجین دستش را روی قلبش گذاشت. &quot;فکر کردم دیگه زنده نمی‌مونیم...&quot;دی.او نگاهی به خیابان پایین انداخت. دشمن‌ها هنوز در حال بالا آمدن بودند.&quot;باید راه دیگه‌ای پیدا کنیم...&quot;ناگهان چشمش به کابل‌های ضخیمی افتاد که از این ساختمان به ساختمان روبه‌رو کشیده شده بودند.&quot;یه راه هست، ولی ممکنه خوشت نیاد.&quot;هاجین نگاهی به او انداخت و بعد از دنبال کردن نگاهش، چشمانش گرد شد. &quot;وای نه... منظور تو اون نیست، درسته؟!&quot;دی.او یک لبخند شیطنت‌آمیز زد. &quot;چرا، دقیقاً همینه.&quot;&quot;باید از کابل‌ها رد بشیم.&quot;هاجین با وحشت به کابل‌ها خیره شد. &quot;دی.او... من آکروبات‌باز نیستم!&quot;&quot;خب، امشب قراره اولین تجربه‌ات باشه.&quot;هاجین نیشخندی زد. &quot;از شوخی‌هات متنفرم!&quot;&quot;الان وقت تنفر نیست، وقت دویدنه!&quot;و بدون لحظه‌ای مکث، دی.او کابل را گرفت و با مهارت روی آن حرکت کرد.هاجین نفس عمیقی کشید. &quot;یا خدا... منو ببخش اگه بمیرم...&quot;و بعد، با تمام شجاعتی که داشت، خودش را روی کابل انداخت و پشت سر دی.او حرکت کرد، در حالی که دشمن‌ها درست پشت سرشان بالا می‌آمدند...---پایان قسمت یازدهم...خب چطور بودبه خاطر تاخیر معذرت میخوام سرم شلوغ بود و همین یک قسمت رو به سختی تونستم بنویسم چند روز دیگه سرم خلوت تر میشه و زود تر براتون داستان مینویسم💗به نظرتون ادامش  چه اتفاقی میافته؟میتونن فرار کنن یا نه؟قسمت دهم داستانم رو از اینجا بخونhttps://vrgl.ir/kT1p3</description>
                <category>جادوگر خیال</category>
                <author>جادوگر خیال</author>
                <pubDate>Tue, 20 May 2025 13:24:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراتر از گلوله ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54765263/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-ucuyu7tcuwfs</link>
                <description>«دی.او دیوار قدیمی را فشار داد و اتاقی مخفی نمایان شد. هاجین با چشم‌هایی گرد زمزمه کرد: “اینجا چیه؟” دی.او پاسخ داد: “دلیل اصلی که دنبالمونن…” اما قبل از هر توضیحی، صدای گلوله‌ها از بیرون شنیده شد و فرارشان آغاز شد.»فراتر از گلوله‌ها – قسمت دهمفرار از راهی که نباید وجود داشته باشددی.او به سرعت اطراف را بررسی کرد. دشمن‌ها درست بیرون بودند، اما آن‌ها هنوز از وجود این اتاق مخفی خبر نداشتند.هاجین هنوز داشت لپ‌تاپ را نگاه می‌کرد که ناگهان چشمش به چیزی افتاد—یک دریچه‌ی آهنی در گوشه‌ی اتاق!او با عجله به سمتش رفت و رویش دست کشید. گرد و خاک روی آن را کنار زد و متوجه شد که یک دسته‌ی مخفی در کنارش وجود دارد.&quot;دی.او! فکر کنم یه راه دیگه هم هست!&quot;دی.او سریع کنارش آمد و بدون لحظه‌ای تردید، دسته را کشید.&quot;تق!&quot;دریچه با صدایی آرام باز شد و تاریکی مطلق زیر پایشان ظاهر شد.یک راه‌پله‌ی پنهان...دی.او نگاه سریعی به بالای سرش انداخت. صدای قدم‌های دشمن‌ها نزدیک‌تر می‌شد.&quot;بیاید، باید زودتر بریم!&quot;مردی که همراهشان بود، نگاهی پر از شک و تردید به راه‌پله انداخت. &quot;اینجا دیگه کجاست؟!&quot;دی.او بدون جواب دادن، هاجین را داخل کشید و از پله‌ها پایین رفت.پله‌ها سرد و باریک بودند. هوا مرطوب بود و بوی خاک و فلز زنگ‌زده فضا را پر کرده بود.هاجین با وحشت به اطراف نگاه کرد. &quot;این دیگه کجاست؟!&quot;دی.او زمزمه کرد: &quot;راهی که نباید وجود داشته باشه.&quot;بعد از چند ثانیه دویدن، به انتهای راهرو رسیدند و در فلزی بزرگی را دیدند.دی.او دسته‌ی در را فشار داد—&quot;تق!&quot;در باز شد و نور خیابان شبانه داخل پاشید!هاجین با چشم‌های گرد به اطراف نگاه کرد. آن‌ها درست پشت یکی از کوچه‌های فرعی شهر بودند!دی.او نفسی از سر آسودگی کشید. &quot;ما موفق شدیم...&quot;اما هنوز جشن گرفتن زود بود—&quot;هی! اونجان! نذارین فرار کنن!&quot;هاجین از ترس چرخید. دشمن‌ها بالاخره فهمیده بودند و حالا به سمتشان می‌دویدند!دی.او چنگی به دست هاجین زد. &quot;بدو! باید از اینجا دور بشیم!&quot;فرار تازه شروع شده بود...---پایان قسمت دهم...ایا دی او و هاجین اینبار موفق به فرار میشه؟قسمت نهم داستانم اگه خواستی بخونhttps://vrgl.ir/tijg1حتما نظرتون رو راجب به این قسمت بگینفک میکنین موفق میشن فرار کنن و چه سر نوشای در انتظارشونه؟</description>
                <category>جادوگر خیال</category>
                <author>جادوگر خیال</author>
                <pubDate>Sun, 04 May 2025 19:17:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراتر از گلوله ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54765263/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-v0ckai8jivsm</link>
                <description>خلاصه قسمت ۸هاجین اولین درس‌های بقا را با دی.او شروع کرد، اما پیش از آنکه آموزش کامل شود، دشمنان سر رسیدند و همه چیز به هم ریخت.فراتر از گلوله‌ها – قسمت نهماتاقی که نباید وجود داشته باشددی.او سریع اطراف را بررسی کرد. &quot;چند نفرن؟&quot;مرد نفس‌نفس‌زنان جواب داد: &quot;حداقل ده نفر... و کاملاً مسلح!&quot;هاجین احساس کرد قلبش به تپش افتاده. ده نفر؟! اون‌ها هیچ شانسی نداشتند!دی.او اخم کرد و ناگهان نگاهش روی یکی از دیوارهای قدیمی افتاد. انگار چیزی را به یاد آورده باشد.بدون هیچ توضیحی به سمت دیوار رفت و دستش را روی یک تکه از آن گذاشت. با کمی فشار—&quot;کلیک!&quot;دیوار با صدای آرامی باز شد و مسیری تاریک را آشکار کرد.هاجین چشمانش گرد شد. &quot;اینجا چیه؟!&quot;دی.او سریع بازوی او را گرفت. &quot;وقت توضیح دادن نداریم. باید بریم داخل!&quot;مردی که به آن‌ها هشدار داده بود، متعجب به دیوار نگاه کرد. &quot;این... این اتاق از کجا اومد؟ من سال‌هاست که اینجا کار می‌کنم و هیچ‌وقت چیزی دربارش نشنیدم!&quot;دی.او با لحنی جدی گفت: &quot;چون قرار نبود کسی بدونه.&quot;هاجین چیزی نگفت، اما حس عجیبی داشت. چطور دی.او از وجود اینجا باخبر بود؟!قبل از اینکه سوال بیشتری بپرسد، دی.او او را داخل کشید و در را بست.تاریکی مطلق...تنها صدای نفس‌هایشان در اتاق پیچید.هاجین دستش را روی دیوار کشید. &quot;اینجا دقیقاً چیه؟&quot;دی.او چراغ کوچکی را روشن کرد و نور ضعیفی اتاق را روشن کرد. یک اتاق مخفی، پر از جعبه‌های چوبی و تجهیزات قدیمی... و درست وسط آن، یک لپ‌تاپ خاموش روی یک میز فلزی.هاجین به لپ‌تاپ اشاره کرد. &quot;این چیه؟&quot;دی.او چهره‌اش را جدی کرد. &quot;این... دلیل اصلیه که دشمن‌ها دنبال ما هستن.&quot;هاجین به او خیره شد. پس این ماجرا از همون اول هم فقط درباره‌ی فلش نبود. یه چیز بزرگ‌تر پشت این همه تعقیب و گریز بود...اما ناگهان—&quot;بنگ! بنگ!&quot;صدای گلوله‌ها از بیرون شنیده شد.دی.او به سرعت لپ‌تاپ را برداشت و دست هاجین را گرفت. &quot;ما باید از اینجا بریم. وگرنه، زنده نمی‌مونیم.&quot;هاجین به در بسته نگاه کرد. آن بیرون، دشمنانشان منتظر بودند.پس راه فرارشان کجا بود؟!---پایان قسمت نهم...آیا دی.او و هاجین می‌توانند از راه مخفی فرار کنند؟ چه رازهای بیشتری در انتظارشان است؟خب جذابه یا نه؟قسمت هشتم داستانم اگه خواستی بخونhttps://vrgl.ir/5r1cs</description>
                <category>جادوگر خیال</category>
                <author>جادوگر خیال</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 18:51:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراتر از گلوله ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54765263/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-rcqsrgnrlnyg</link>
                <description>در قسمت هفتم، دی‌او و هاجین به پایگاه مخفی دی‌او پناه بردند؛ جایی پر از تجهیزات پیشرفته که دنیای واقعی و پنهان دی‌او را به هاجین نشان داد. مردی مرموز از طریق مانیتور آن‌ها را تهدید کرد و خواستار فلش‌مموری شد. دی‌او فاش کرد که قبلاً عضو یک سازمان مخفی بوده و فلش‌مموری آخرین مأموریتش است. هاجین با حقیقتی بزرگ روبه‌رو شد: او حالا وارد یک بازی مرگبار شده و تنها راه زنده ماندنش، یاد گرفتن بقاست...فراتر از گلوله‌ها – قسمت هشتمآموزش بقا – اولین قدم به سوی خطرهاجین دست به سینه ایستاده بود و با عصبانیت به دی.او نگاه می‌کرد. &quot;صبر کن ببینم، تو واقعاً فکر می‌کنی من می‌تونم مثل تو بشم؟!&quot;دی.او لبخند زد و یک چاقوی کوچک را روی میز گذاشت. &quot;تو نمی‌خوای بمیری، درسته؟ پس راهی جز یاد گرفتنش نداری.&quot;هاجین به چاقو نگاه کرد و آب دهانش را قورت داد. این اتفاق واقعاً داشت می‌افتاد؟! او قرار بود به یک جنگجو تبدیل شود؟!دی.او بدون اینکه منتظر جوابش بماند، یک اسلحه دیگر برداشت و به سمت سیبل‌هایی که در انتهای اتاق بودند، نشانه گرفت.&quot;بنگ!&quot;هاجین از صدای شلیکش یک متر به عقب پرید! &quot;وای خدااااا!&quot;دی.او با خونسردی اسلحه را پایین آورد. &quot;همیشه باید آماده باشی. اولین درسی که باید یاد بگیری اینه که هیچ‌وقت نترسی.&quot;هاجین نفسش را بیرون داد. &quot;آره، معلومه. خیلی راحته!&quot;دی.او یکی از تفنگ‌های آموزشی را برداشت و به سمتش گرفت. &quot;بگیر.&quot;هاجین چشمانش گرد شد. &quot;صبر کن... من؟!&quot;دی.او پوزخند زد. &quot;پس فکر کردی قراره فقط تماشا کنی؟&quot;هاجین تفنگ را گرفت و احساس کرد دست‌هایش می‌لرزد. &quot;من تا حالا حتی به یه اسباب‌بازی هم شلیک نکردم، چه برسه به واقعی!&quot;دی.او کنار گوشش زمزمه کرد: &quot;فکر کن اگه نتونی از خودت دفاع کنی، چی میشه؟&quot;هاجین برای لحظه‌ای به یاد مردی افتاد که در کوچه جلویشان را گرفته بود، تهدید در صدایش، نگاهش...و بعد، به یاد دی.او افتاد که جلویش ایستاده بود تا او را از هر خطری محافظت کند.هاجین نفسش را بیرون داد، دستش را ثابت کرد و با چشمانی جدی به سیبل نگاه کرد.&quot;بنگ!&quot;گلوله درست وسط هدف نخورد، اما به آن نزدیک شد.دی.او سری تکان داد. &quot;بد نبود.&quot;هاجین لبخند زد، اما هنوز کمی دستانش می‌لرزیدند. شاید... فقط شاید... می‌توانست یاد بگیرد چطور قوی‌تر شود.اما ناگهان—&quot;دی.او! ما مشکل داریم!&quot;صدای یک نفر از پشت در شنیده شد.دی.او اسلحه‌اش را برداشت و هاجین را پشت سرش نگه داشت. &quot;چی شده؟!&quot;در باز شد و مردی نفس‌زنان داخل آمد. &quot;اونا ما رو پیدا کردن... داریم مهمون ناخونده داریم!&quot;هاجین نفسش را در سینه حبس کرد.اونا هنوز حتی آموزش رو شروع نکرده بودند... اما دشمنانشان همین حالا پشت در بودند.پایان قسمت هشتم...خب فک میکنین قراره ادمش چی بشه؟یا از روند ددستان خوشتون میاد یا حوصله سر بره؟قسمت هفتم داستانم  اگه خواستی برو بخونشhttps://vrgl.ir/9L1nl</description>
                <category>جادوگر خیال</category>
                <author>جادوگر خیال</author>
                <pubDate>Sun, 20 Apr 2025 14:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراتر از گلوله ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54765263/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-qiptk2kiuzjz</link>
                <description>خلاصه قسمت ششم:در میانه‌ی یک تعقیب و گریز نفس‌گیر، دی‌او هاجین را به یک مغازه‌ی متروکه می‌برد که در واقع ورودی یک پایگاه مخفی است. آنجا، هاجین برای اولین بار با دنیای واقعی دی‌او روبه‌رو می‌شود—یک اتاق مجهز با سلاح‌ها و تجهیزات پیشرفته. درست وقتی‌ که دی‌او قصد دارد حقایقی را بازگو کند، تصویر مردی روی مانیتور ظاهر می‌شود که مستقیماً آن‌ها را تهدید می‌کند: &quot;فلش‌مموری رو بدین، وگرنه هیچ جایی برای فرار ندارین.&quot; دی‌او با جدیت می‌گوید: &quot;بزرگ‌تر از چیزی که فکرشو بکنی...&quot;فراتر از گلوله‌ها – قسمت هفتمپایگاه مخفی – حقیقتی که نباید گفته می‌شدهاجین هنوز نفس‌نفس می‌زد و به صفحه‌ی مانیتور خیره شده بود. تصویر مرد ناشناس واضح بود—نگاه سردش، تهدیدی که در صدایش موج می‌زد.&quot;فلش رو بهم بدین، دی.او. قبل از اینکه دیر بشه.&quot;دی.او بدون تغییر حالت، به صفحه نگاه کرد. بعد ناگهان دستش را روی یک دکمه زد و تصویر قطع شد.هاجین ناباورانه به او نگاه کرد. &quot;تو چی کار کردی؟! شاید می‌تونستیم یه چیزی از حرفاش بفهمیم!&quot;دی.او دستش را میان موهایش کشید. &quot;نه، اون فقط داشت بازی روانی راه می‌نداخت. ولی حالا مطمئن شدم که وقت زیادی نداریم.&quot;هاجین اخمی کرد. &quot;دی.او، تو باید یه چیزی رو بهم بگی.&quot;دی.او لحظه‌ای سکوت کرد. بعد، بالاخره با صدایی آرام گفت:&quot;من قبلاً برای یه سازمان مخفی کار می‌کردم.&quot;هاجین تقریباً خنده‌اش گرفت. &quot;ببخشید، چی؟ شوخی می‌کنی؟ یه سازمان مخفی؟!&quot;دی.او مستقیم در چشمانش نگاه کرد. &quot;نه. سازمانی که اطلاعات محرمانه رو پیدا می‌کرد و قبل از اینکه به دست آدمای اشتباه بیفته، از بین می‌برد.&quot;هاجین خشک شد. &quot;و این فلش...؟&quot;دی.او نگاهش را به فلش‌مموری که روی میز بود انداخت. &quot;آخرین مأموریتم بود. باید اینو به سازمان تحویل می‌دادم. ولی قبل از اینکه بتونم این کارو کنم، اونا فهمیدن. و حالا هم منو می‌خوان، هم فلش رو.&quot;هاجین عقب رفت. پس او توی چه دردسری افتاده بود؟!&quot;صبر کن، یعنی اون مرد... اونم توی همین سازمان بود؟&quot;دی.او سری تکان داد. &quot;نه. اون جزو آدماییه که می‌خوان سازمان رو نابود کنن.&quot;هاجین سرش را میان دستانش گرفت. &quot;خدای من، چرا من؟!&quot;دی.او به او نگاه کرد. &quot;چون تو اتفاقی وارد این ماجرا شدی. و حالا که توی این بازی گیر افتادی، باید یاد بگیری چطور زنده بمونی.&quot;هاجین چشمانش را ریز کرد. &quot;من فقط یه عکاسم، دی.او. من بلد نیستم از این چیزا.&quot;دی.او لبخند محوی زد. &quot;پس بهتره آماده بشی. چون قراره یه دوره‌ی فشرده‌ی زنده موندن بگذرونی.&quot;پایان قسمت هفتمادامه دارد....&quot;ولی مین سو  هنوز نمی‌دونست که آموزشش خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کرد، قراره شروع بشه...&quot;برای خواندن قسمت شیشم بزن روی لینکhttps://vrgl.ir/b3pPU</description>
                <category>جادوگر خیال</category>
                <author>جادوگر خیال</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 13:30:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراتر از گلوله ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54765263/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-ahfgxjax7sye</link>
                <description>هاجین و دی.او در پی تعقیب و گریز از دشمنان مرموز، با یک فلش‌مموری مرموز مواجه می‌شوند. در تلاش برای فرار از تهدیدهای مرگبار، به یک پایگاه مخفی پناه می‌برند. اما دشمنانشان همچنان نزدیک هستند، و این تازه شروع بازی خطرناکی است که هیچ‌کس نمی‌تواند پیش‌بینی کند.فراتر از گلوله‌ها – قسمت ششمفرار به سمت ناشناختههاجین به سختی نفس می‌کشید. کوچه‌های تاریک سئول یکی پس از دیگری پشت سرشان محو می‌شدند. او هنوز نمی‌دانست چرا دارد همراه این مرد فرار می‌کند، اما یک چیز را مطمئن بود—اگر بایستد، ممکن است دیگر هرگز زنده نماند.&quot;اینجا!&quot; دی.او بازویش را گرفت و او را به داخل یک خیابان باریک کشید.&quot;دی.او، تا کی باید بدویم؟!&quot;دی.او نگاهی به پشت سرش انداخت و وقتی مطمئن شد کسی تعقیبشان نمی‌کند، گفت: &quot;دیگه نمی‌دویم. رسیدیم.&quot;هاجین به دوروبرش نگاه کرد. جلوی یک مغازه‌ی متروکه ایستاده بودند. تابلوی آن رنگ‌پریده و شکسته بود، انگار که سال‌ها کسی اینجا نیامده.&quot;اینجا؟!&quot;دی.او بدون جواب دادن در را باز کرد و هاجین را به داخل کشید.داخل مغازه تاریک و پر از گرد و غبار بود. اما وقتی دی.او یک دکمه‌ی مخفی را روی دیوار زد—یک در مخفی در کف زمین باز شد!هاجین چشمانش گرد شد. &quot;اووووه... داری شوخی می‌کنی؟ یه پایگاه مخفی داری؟!&quot;دی.او لبخندی محو زد. &quot;بهش می‌گن آمادگی برای هر شرایطی.&quot;قبل از اینکه هاجین بتواند چیزی بگوید، دی.او از نردبان پایین رفت. &quot;میای، یا دوست داری بیرون توی تیراندازی بعدی گیر بیفتی؟&quot;هاجین اخمی کرد، اما سریع دنبالش رفت. چیزی که در زیر مغازه دید، باورکردنی نبود.یک اتاق مدرن با کامپیوترهای پیشرفته، نقشه‌ها، و حتی یک قفسه‌ی پر از اسلحه!&quot;خب، خب، خب... تو دقیقاً کی هستی، دی.او؟&quot;دی.او روی صندلی‌اش نشست، اسلحه‌اش را روی میز گذاشت و نفس عمیقی کشید. &quot;بهتره بشینی، چون قراره چیزهایی بشنوی که زندگیتو تغییر میده.&quot;هاجین سرش را به نشانه‌ی مخالفت تکان داد. &quot;نه، اول بگو—&quot;اما قبل از اینکه بتواند جمله‌اش را تمام کند، یکی از صفحه‌های مانیتور روشن شد و تصویری روی آن ظاهر شد.تصویر یک مرد... همان کسی که در کوچه راهشان را سد کرده بود.و او مستقیماً به دوربین نگاه می‌کرد.&quot;دی.او. هاجین. می‌دونم که اونجا هستین. و اینو بدونین—&quot;&quot;تا زمانی که فلش‌مموری رو بهم ندین، نمی‌ذارم جایی برای فرار داشته باشین.&quot;هاجین به دی.او نگاه کرد. &quot;ما واقعاً توی دردسر بزرگی افتادیم، مگه نه؟&quot;دی.او بدون اینکه چشم از صفحه بردارد، آرام گفت:&quot;بزرگ‌تر از چیزی که فکرشو بکنی.&quot;پایان قسمت ششماما تو قسمت ۷ قراره چه اتفاقی بیافتهدشمنانشون قشنگ میدونن اونا کجان؟برای خواندنقسمت پنجم به لینک زیر برویدhttps://vrgl.ir/OlvLA</description>
                <category>جادوگر خیال</category>
                <author>جادوگر خیال</author>
                <pubDate>Fri, 11 Apr 2025 06:00:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراتر از گلوله ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54765263/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-bsv0gh8rjvgq</link>
                <description>مرور قسمت چهارم:هاجین و دی.او بالاخره موفق شدن از کمین قبلی فرار کنن، اما چیزی که پیدا کردن، مسیر نجات نبود—بلکه تکه‌ای از یه معما بود. فلش‌مموری‌ای که دی.او از دشمن دزدیده، اطلاعاتی در خودش داره که می‌تونه همه‌چیز رو تغییر بده. اما اون‌ها تنها نیستن. تعقیب شروع شده و دشمنانشون، حالا یه قدم از همیشه نزدیک‌ترن...فراتر از گلوله‌ها – قسمت پنجمکوچه‌ی تاریک – روبه‌روی دشمنی مرموزهاجین نفسش را حبس کرد. این مرد کی بود؟ چرا اینقدر ترسناک به نظر می‌رسید؟دی.او قدمی جلو گذاشت، چشمانش سرد و بی‌احساس شد. &quot;تو کی هستی؟&quot;مرد لبخندی زد و گفت: &quot;فکر نمی‌کردم کسی مثل دی.او این سوالو بپرسه.&quot;هاجین متعجب به دی.او نگاه کرد. این مرد او را می‌شناخت؟!دی.او انگشتانش را روی ماشه‌ی اسلحه‌اش فشرد. &quot;از جلوی راهمون برو کنار.&quot;مرد خندید. &quot;وگرنه چی؟ بهم شلیک می‌کنی؟&quot;دی.او نگاهش را تیز کرد. &quot;اگه مجبور بشم؟ آره.&quot;مرد سری تکان داد. &quot;همیشه همینه. ولی بدون که این بار، تو نمی‌تونی فرار کنی.&quot;و درست در همان لحظه—از بالای ساختمان، چند نفر دیگر پایین پریدند!هاجین نفسش را در سینه حبس کرد. &quot;اوه لعنتی، الان دقیقا توی فیلم‌های اکشن گیر افتادیم؟!&quot;دی.او چشم‌هایش را بست. باید تصمیم می‌گرفت.&quot;هاجین.&quot;هاجین سریع به او نگاه کرد.&quot;وقتی گفتم، فقط بدو.&quot;هاجین چشمانش گرد شد. &quot;چی؟ ولی—&quot;&quot;بدون سوال. فقط بدو.&quot;مهاجمان به سمتشان هجوم آوردند. دی.او قبل از اینکه یکی از آن‌ها دستش را دراز کند، سریع حرکت کرد—بووووم!با یک شلیک دقیق، چراغ بزرگ کوچه را زد و همه‌جا در تاریکی فرو رفت!&quot;بدو!&quot;هاجین حتی فرصت فکر کردن نداشت. شروع به دویدن کرد!دی.او هم پشت سرش آمد، اما قبل از رفتن، دو حرکت سریع انجام داد—با یک لگد یکی از مهاجمان را روی زمین انداخت، و با یک مشت محکم دیگری را بیهوش کرد!&quot;بهتره سریع‌تر باشی، هاجین!&quot;هاجین نفس‌زنان پرسید: &quot;کجا داریم میریم؟!&quot;&quot;یه جای امن‌تر. حداقل جایی که اونا نتونن راحت ما رو پیدا کنن!&quot;اما مشکل اینجا بود—دشمنانشان این بار خیلی جدی بودند.فکر می‌کردن فرار کردن یعنی نجات... اما چیزی که در انتظارشونه، فقط شروع کابوسه. یه مخفی‌گاه پنهان، رازهایی که نباید فاش بشن، و دشمنی که حالا دقیقاً می‌دونه کجا دنبالشون بگرده... قسمت شیشم خیلی زود منتشر میشه. آماده‌ای؟بگو چه ایده ای داری برای قسمت ششم ؟منتظر هستی یا نه ؟نظرتو راجب به داستانم بگو </description>
                <category>جادوگر خیال</category>
                <author>جادوگر خیال</author>
                <pubDate>Tue, 08 Apr 2025 18:23:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراتر از گلوله ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54765263/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-zwa1s4nd2wef</link>
                <description>در قسمت قبلی چه گذشتدی.او و هاجین به یک کافه‌ی مخفی پناه می‌برند. دی.او فلش‌مرموزی را از گاوصندوق بیرون می‌آورد و فاش می‌کند که اطلاعات داخل آن می‌تواند آدم‌های قدرتمندی را نابود کند. اما هنوز فرصت فکر کردن ندارند—چرا که دشمن پیدایشان می‌کند...فراتر از گلوله‌ها – قسمت چهارمکافه‌ی مخفی – لحظاتی بعدبووووم!دی.او بدون لحظه‌ای تردید شلیک کرد و مهاجم اول را از پا درآورد. اما بقیه هنوز آن بیرون بودند. صدای فریاد و پاهایشان که روی زمین کوبیده می‌شد، در سکوت شب پیچیده بود.هاجین که هنوز روی زمین بود، با چشم‌های گرد به دی.او خیره شد. &quot;تو دقیقاً کی هستی؟!&quot;دی.او که مشغول عوض کردن خشابش بود، بدون اینکه نگاهش را از در بگیرد، جواب داد: &quot;بعداً می‌فهمی. ولی اگه همینجا بمونیم، قراره زنده نمونی که جواب بگیر!&quot;ناگهان، صدای قدم‌های سریع از پشت کافه بلند شد!دی.او چرخید و قبل از اینکه دیر شود، بازوی هاجین را گرفت. &quot;وقتشه بریم!&quot;&quot;ولی—&quot;دی.او بدون حرف دیگر او را دنبال خود کشید و از درِ پشتی به بیرون دویدند. هوای سرد شب به صورتشان خورد، اما این کمترین مشکلشان بود.&quot;اونا از کجا می‌دونستن ما اینجاییم؟!&quot; هاجین با نفس‌های بریده پرسید.دی.او با لحنی جدی گفت: &quot;چون تو رو از قبل زیر نظر داشتن.&quot;هاجین وحشت کرد. یعنی از همون لحظه‌ای که فلش رو پیدا کرده بود، تحت تعقیب بود؟!&quot;پس باید فلش رو از بین ببریم، درسته؟! شاید اینطوری دست از سرم بردارن!&quot;دی.او سرش را تکان داد. &quot;نه، از بین بردنش هیچ فایده‌ای نداره. چیزی که توی فلش هست، قبلاً براشون دردسر درست کرده. حالا که دست تو افتاده، فقط دو راه داری—&quot;ناگهان، یک ماشین مشکی با سرعت از گوشه‌ی خیابان پیچید و مستقیم به سمتشان آمد!&quot;بدو!&quot; دی.او دست هاجین را محکم‌تر گرفت و هردو به سمت کوچه‌ای فرعی دویدند.اما درست وقتی که فکر می‌کردند فرار کرده‌اند...یک نفر سد راهشان شد.مردی بلندقد با کت چرمی، با چشمانی خیره که برق خطرناک عجیبی در آن‌ها دیده می‌شد. او لبخند زد و آرام گفت:&quot;بالاخره پیداتون کردم.&quot;پایان قسمت چهارم...در دل شب و زیر باران گلوله‌ها، هاجین و دی.او به سختی از کافه فرار می‌کنند. اما فقط لحظه‌ای احساس امنیت می‌کنند... تا وقتی که مردی مرموز، با لبخندی خطرناک جلوی راهشان سبز می‌شود. بازی تازه شروع شده!برای خواندن قسمت سوم بیا توی این لینکhttps://vrgl.ir/f22e5</description>
                <category>جادوگر خیال</category>
                <author>جادوگر خیال</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 11:47:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراتر از گلوله ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54765263/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-vo5msuvlhjpd</link>
                <description> فراتر از گلوله‌ها – قسمت سومکافه‌ی مخفی – ساعت ۲ بامدادهاجین هنوز در شوک بود. این مرد کی بود؟ چرا انقدر درباره‌ی فلش‌مموری می‌دونست؟!او دست به سینه نشست و با اخم گفت: &quot;خب، اگه اینقدر می‌دونی، بگو ببینم، تو کی هستی؟&quot;دی.او بدون اینکه پلک بزند، جواب داد: &quot;دی.او. فقط همینو لازمه بدونی.&quot;هاجین با حرص پوزخند زد. &quot;آره خب، انگار که دارم با یه شخصیت توی فیلم جاسوسی حرف می‌زنم.&quot;دی.او سرش را به طرفش چرخاند و آرام گفت: &quot;این یه فیلم نیست، هاجین. تو واقعاً توی خطر جدی‌ای.&quot;هاجین لحظه‌ای ساکت شد. لحنش... واقعی به نظر می‌رسید.&quot;چرا؟&quot;دی.او نگاهش را روی او قفل کرد. &quot;چون اون فلش‌مموری چیزی داره که یه سازمان خیلی خطرناک دنبالشه. و حالا، اونا تو رو هم یه تهدید می‌بینن.&quot;هاجین آب دهانش را قورت داد. &quot;پس تو از کجا می‌دونی؟! تو یکی از اونا نیستی؟&quot;دی.او نیم‌نگاهی به او انداخت، بعد لبخند محوی زد. &quot;اگه یکی از اونا بودم، الان زنده نبودی.&quot;هاجین لرزید. این مرد خیلی خونسرد بود. زیادی خونسرد.دی.او جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید و گفت: &quot;حالا، فلش کجاست؟&quot;هاجین تردید کرد. می‌توانست به او اعتماد کند؟اما قبل از اینکه حرفی بزند—بووووم!شیشه‌ی جلوی کافه با صدای مهیبی شکست و گلوله‌ای درست از کنار گوش دی.او رد شد!&quot;لعنتی!&quot; دی.او سریع روی هاجین پرید و او را به زمین خواباند. چند گلوله‌ی دیگر به داخل کافه شلیک شد و میزها خرد شدند!هاجین با وحشت زمزمه کرد: &quot;اونا ما رو پیدا کردن!&quot;دی.او لب‌هایش را روی هم فشار داد. &quot;آره. و به نظر نمی‌رسه که بخوان حرف بزنن.&quot;او سریع اسلحه‌ای از داخل کت چرمی‌اش بیرون کشید و به سمت پنجره نشانه گرفت.هاجین با چشم‌های گرد به او زل زد. &quot;تو... تو یه اسلحه داشتی؟! چرا از اول نگفتی؟!&quot;دی.او بدون اینکه نگاهش را از هدف بردارد، زمزمه کرد: &quot;چون بعضی چیزا رو نباید زود لو داد.&quot;سپس، بدون هیچ تردیدی، ماشه را کشید—بووووم!&quot;اما این تازه شروع کابوس هاجین بوداگه میخوای قسمت دوم داستان رو بخونی لینکش اینجاسhttps://vrgl.ir/6NQlmخوشتون اومد؟منتظر قسمت چهارم باشید</description>
                <category>جادوگر خیال</category>
                <author>جادوگر خیال</author>
                <pubDate>Wed, 02 Apr 2025 12:52:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراتر از گلوله ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54765263/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-kblw51h9cg1d</link>
                <description>فراتر از گلوله‌ها – قسمت دومخیابان‌های سئول – نیمه‌شبگلوله‌ای که شلیک شد، مستقیم به سمت هاجین می‌آمد.هاجین حتی فرصت نکرد واکنش نشان دهد. اما قبل از اینکه گلوله به او برسد، دی.او به سرعت برق‌آسا او را به عقب کشید و خودش را جلویش قرار داد.بووووم!گلوله با صدای بلندی به ماشین پارک‌شده کنار خیابان برخورد کرد و جرقه‌ای ایجاد کرد. هاجین، که هنوز در شوک بود، با چشمان گرد به مردی که در برابرش ایستاده بود نگاه کرد.دی.او آرام و خونسرد سرش را به طرف تیرانداز چرخاند. چشمانش مثل شکارچی‌ای بود که مزاحمی را در قلمرو خودش پیدا کرده باشد.&quot;فکر کنم وقتشه که فرار کنیم!&quot; هاجین زمزمه کرد.اما دی.او آرام دستش را در جیب کاپشنش فرو برد. &quot;نه. فکر کنم وقتشه که یه درس بهشون بدیم.&quot;هاجین با تعجب نگاهش کرد. &quot;چی؟! این آدم‌ها اسلحه دارن، ما هیچی نداریم!&quot;دی.او با لبخندی محو شانه بالا انداخت. &quot;تو شاید نداشته باشی، ولی من دارم.&quot;در کسری از ثانیه، یک چاقوی کوچک ولی مرگبار از جیبش بیرون آورد و مستقیم به سمت تیرانداز پرتاب کرد!چیک!چاقو در بازوی مرد تیرانداز فرو رفت و او فریاد کشید. اسلحه‌اش از دستش افتاد و روی زمین غلتید.&quot;هی، وقتشه که بریم!&quot; دی.او سریع دست هاجین را گرفت و او را دنبال خودش کشید.&quot;ولی تو—تو چطور اون کار رو کردی؟!&quot; هاجین نفس‌زنان پرسید، در حالی که با سرعت از خیابان عبور می‌کردند.&quot;تمرین. زیاد ازش استفاده کردم.&quot; دی.او با خونسردی جواب داد.&quot;کی تو زندگی عادی‌اش نیاز به پرتاب چاقو پیدا می‌کنه؟!&quot;دی.او سرش را کمی به طرف او چرخاند و با همان لبخند مرموزش گفت: &quot;من.&quot;هاجین حس کرد که این مرد اصلاً عادی نیست. چرا حس می‌کرد مثل شخصیت‌های فیلم‌های اکشن رفتار می‌کند؟---کافه‌ی مخفی – ساعتی بعدبعد از فرار، دی.او او را به یک کافه‌ی دنج و مخفی در گوشه‌ای از شهر برد.هاجین که هنوز قلبش تند می‌زد، با اخم دستش را روی میز کوبید. &quot;الان می‌گی چه خبره یا هنوز باید توی این نمایش مرموزت بمونی؟!&quot;دی.او بدون اینکه ذره‌ای از آرامشش را از دست بدهد، جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید و گفت: &quot;اول یه سوال. فلش مموری که دزدیدی کجاست؟&quot;هاجین جا خورد. &quot;چ—چطور می‌دونی؟!&quot;دی.او به صندلی‌اش تکیه داد و با نگاهی جدی گفت: &quot;چون اون فلش‌مموری دزدیده نشده. به عمد بهت داده شده. و الان آدم‌هایی دنبالشن که برای به دست آوردنش، تو رو می‌کشن.&quot;هاجین حس کرد که دنیا دور سرش می‌چرخد. &quot;منو توی چه دردسری انداختی؟!&quot;دی.او نگاهش را ثابت به او دوخت و آرام گفت: &quot;دقیقاً همین سوال رو از تو باید بپرسم.&quot;پایان قسمت دوم...&quot;فقط سه روز فرصت داری، هاجین. اگه نتونی زنده بمونی، فلش‌مموری هم به درد هیچ‌کس نمی‌خوره...&quot;هاجین هنوز بین اعتماد و تردید گیر کرده بود، اما دیگر وقتی برای فکر کردن نداشت. حالا که دشمنانش او را پیدا کرده بودند، فقط یک چیز مشخص بود— یا باید فرار کند، یا بجنگد.اما آیا می‌توانست به دی.او اعتماد کند؟سوال‌هایی که هنوز جوابی برایشان نداشت، اما یک چیز قطعی بود: تا قسمت بعدی، هیچ‌کس در امان نخواهد بود.برای خواندن قسمت یک به لینک زیر مراجعه کنیدhttps://vrgl.ir/Q4Dgz</description>
                <category>جادوگر خیال</category>
                <author>جادوگر خیال</author>
                <pubDate>Mon, 31 Mar 2025 22:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراتر از گلوله ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54765263/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-lhhwbua0xhed</link>
                <description>فراتر از گلوله‌ها – قسمت اولسئول، ساعت ۱۱ شبباران بی‌وقفه می‌بارید. چراغ‌های نئونی خیابان‌های سئول روی آسفالت خیس انعکاس پیدا می‌کردند و شهر را به یک دنیای سایبرپانکی تبدیل کرده بودند.هاجین، با کاپشن چرمی و شالگردن قرمزش، نفس‌زنان از کوچه‌ای تاریک بیرون دوید. صدای قدم‌های تعقیب‌کننده‌هایش در پس‌زمینه‌ی خیابان طنین انداخته بود. با وحشت به پشت سرش نگاه کرد—آن‌ها هنوز دنبال او بودند.&quot;لعنتی، چرا من؟!&quot; با خودش غر زد. همه چیز از زمانی شروع شده بود که او به‌طور تصادفی فلش‌مموری یک مأمور مخفی را دزدیده بود! فکر می‌کرد فقط یک فلش معمولی است، اما انگار محتوای آن به دردسر بزرگی ربط داشت.ناگهان دو مرد سیاه‌پوش از کوچه‌ی کناری بیرون پریدند و راهش را سد کردند. هاجین با وحشت به عقب رفت، اما راه فرار نداشت.یکی از مردها لبخندی کج زد: &quot;راه فراری نداری، خانم کوچولو.&quot;هاجین دندان‌هایش را روی هم فشار داد. او یک دختر عادی نبود، قبلاً هم از موقعیت‌های خطرناک فرار کرده بود، اما این بار اوضاع فرق داشت. نفسش را در سینه حبس کرد و آماده‌ی حمله شد.اما درست همان لحظه، قبل از اینکه بتواند حتی تکان بخورد—&quot;بووووم!&quot;یک ضربه‌ی ناگهانی، مردی که جلویش ایستاده بود را به کناری پرت کرد! مرد دوم بهت‌زده به کنارش نگاه کرد، اما ناگهان مشت محکمی به صورتش خورد و روی زمین افتاد.هاجین با چشم‌های گرد شده به مردی که مقابلش ایستاده بود خیره شد.دی.او – یک مرد مرموز، با چهره‌ای خونسرد و چشم‌هایی که انگار هیچ احساسی در آن‌ها نبود. کاپشن مشکی بلندش زیر باران برق می‌زد و نگاهش مستقیم روی هاجین قفل شده بود.&quot;تو خوبی؟&quot; صدایش آرام اما محکم بود.هاجین هنوز گیج بود، اما سریع خودش را جمع کرد. &quot;تو کی هستی؟ و چرا کمکم کردی؟!&quot;دی.او به جای جواب دادن، سرش را برگرداند و به مردهایی که هنوز روی زمین بودند نگاه کرد. یکی از آن‌ها سعی کرد بلند شود، اما دی.او بدون هیچ زحمتی، لگدی به شکمش زد و دوباره روی زمین خواباندش.&quot;هیچی نگفتن که چرا دنبال تو هستن؟&quot;هاجین چپ‌چپ نگاهش کرد. &quot;تو چی؟ تو کی هستی که وسط خیابون مردم رو می‌زنی؟&quot;دی.او یک قدم به سمتش برداشت. &quot;تو به دردسر افتادی، و من کسی‌ام که می‌تونم نجاتت بدم.&quot;هاجین پوزخندی زد. &quot;چرا باید بهت اعتماد کنم؟&quot;دی.او نفس عمیقی کشید، سرش را کمی کج کرد و آرام زمزمه کرد:&quot;چون اگه الان بهم اعتماد نکنی... شاید دیگه فرصتی برای اعتماد کردن نداشته باشی.&quot;درست در همان لحظه، صدای یک ماشه در خیابان طنین انداخت. هاجین و دی.او هم‌زمان به عقب چرخیدند—و صدای شلیک گلوله سکوت شب را شکست!پایان قسمت اول...ادامه دارد...سه روز دیگر… حقیقتی که نباید فاش شود!هاجین فکر می‌کرد فقط یک دزد ساده است… اما این بار، یک قدم اشتباه او را درگیر خطری مرگبار کرده. فرار کافی نیست، اعتماد هم خطرناک است. و حالا، مردی مرموز به نام دی.او به او می‌گوید:&quot;اون فلش‌مموری دزدیده نشده، به عمد بهت داده شده…&quot;چه کسی پشت این نقشه است؟ چرا جان هاجین در خطر است؟ و دی.او واقعاً دوست است یا دشمن؟فقط سه روز دیگر… پاسخی که منتظرش هستید، در قسمت دوم &quot;فراتر از گلوله‌ها&quot;! 🔥🔫ایا از داستان خوشتون اومد؟</description>
                <category>جادوگر خیال</category>
                <author>جادوگر خیال</author>
                <pubDate>Sun, 30 Mar 2025 01:21:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>