<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فریبرز رسولی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_54786752</link>
        <description>فریبرزرسولی دبیر رسمی آموزش و پرورش
مدیربزرگسالان آموزش ازراه دور معلم

۴۵ ساله
اصلیت خلخال
ساکن سراسیاب ملارد
علاقمند به خاطره نویسی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 19:00:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3882747/avatar/LMMCRu.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فریبرز رسولی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_54786752</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گنجشک‌های کبابی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54786752/%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%A8%DB%8C-gdsck75al9py</link>
                <description>زمستان‌های روستای خانقاه بفراجرد همیشه پر از برف و سرمای شدید بود. در آن روزهای سرد، گنجشک‌ها که در روستا به آن‌ها &quot;سرچه&quot; می‌گفتیم، برای پیدا کردن دانه و غذا به هر دری می‌زدند.آن روز، مادر در طویله مشغول پختن نان بود. طویله ما فقط جای نگهداری حیوانات نبود، بلکه تنور نان‌پزی هم داشت. تنور روشن بود و گرمای دل‌نشینی از آن بیرون می‌آمد. بوی نان تازه در فضا پیچیده بود، اما در همان لحظه فکری در ذهن مادر جرقه زد...&quot;چرا از این سرچه‌های گرسنه استفاده نکنم؟!&quot;مادر بعد از پختن نان‌ها، یک مشت دانه در نزدیکی تنور ریخت. صدای افتادن دانه‌ها روی زمین در آن سکوت زمستانی مثل زنگ غذا برای گنجشک‌ها بود!چند لحظه بعد، دسته‌ای از گنجشک‌ها از راه رسیدند. اول با احتیاط به اطراف نگاه کردند، اما گرسنگی آن‌قدر شدید بود که ترس را کنار گذاشتند و دسته‌دسته وارد طویله شدند.همین که تعدادشان زیاد شد و گرم مشغول خوردن دانه‌ها بودند، مادر ناگهان در را بست!بال‌بال زدن و جیک‌جیک کردنشان فضا را پر کرد، اما دیگر دیر شده بود. تعدادشان به حدود ۴۰ تا می‌رسید!دیگر مشخص بود که قرار است شام آن شب چیزی غیر از نان و ماست باشد!مادر با مهارت، گنجشک‌ها را یکی‌یکی گرفت. پرهایشان را کند و بعد با چاشنی‌های مخصوص روی زغال کباب کرد.آن شب، طعم بی‌نظیر و ترد گنجشک‌های کبابی چیزی بود که فراموش‌شدنی نبود! شاید اگر امروز کسی این کار را بکند، عجیب به نظر برسد، اما در آن روزها و در سرمای سخت یک غذای خوشمزه و طبیعی بود که کسی از آن بدش نمی‌آمد.پایان</description>
                <category>فریبرز رسولی</category>
                <author>فریبرز رسولی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 11:51:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگی که از آسمان افتاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54786752/%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-p9h3aqm0znvj</link>
                <description>احتمالاً سال ۱۳۶۶، روستای خانقاه بفراجرد، از توابع شهرستان خلخال، استان اردبیلهوا آفتابی بود، اما زمین هنوز از برف‌های زمستانی سفیدپوش بود. حدود نیم متر برف همه‌جا را پوشانده بود و خورشید روی سطح آن برق می‌زد. من و البرز، مثل همیشه، بیرون از خانه مشغول بازی بودیم.البرز همیشه در پرتاب سنگ مهارت داشت. او می‌توانست سنگ‌ها را با دقت و قدرتی که از من خیلی بیشتر بود، پرتاب کند. اما آن روز، ایده‌ای تازه به ذهنش رسید.&quot;ببین فریبرز! این بار می‌خوام سنگ رو این‌قدر بالا بندازم که دیگه نبینیمش!&quot;با هیجان به او نگاه کردم. سنگی را از روی زمین برداشت، کمی در دستش چرخاند، عقب رفت و با تمام قدرتش آن را به سمت آسمان پرتاب کرد.سنگ چرخید، اوج گرفت و کم‌کم از دید ما خارج شد.ما هر دو به آسمان خیره شده بودیم. انگار سنگ ناپدید شده بود!البرز که همیشه حواسش به من بود، گفت: &quot;بیا برویم آن طرف، شاید جای خطرناکی بیفتد.&quot; و مرا ده متر آن‌سوتر برد.چند لحظه‌ای گذشت. دیگر تقریباً فراموش کرده بودم که اصلاً سنگی در آسمان بود. اما ناگهان...&quot;تق!&quot;درست روی سرم فرود آمد!دردی تیز و ناگهانی! با تعجب و وحشت دستم را روی سرم گذاشتم و وقتی دستم را برداشتم، خون روی انگشتانم بود!البرز با چشمانی گشاد شده به من نگاه کرد. خودش هم باورش نمی‌شد که این اتفاق افتاده است! نمی‌دانست بخندد، وحشت کند یا دنبال کمک برود. اما وقتی دید خون از سرم جاری شده، ترس در نگاهش نشست.&quot;وای فریبرز! من که نمی‌خواستم اینجوری بشه!&quot;دیگر بازی برایمان مهم نبود. فقط باید زودتر سراغ مادر می‌رفتیم!پایان</description>
                <category>فریبرز رسولی</category>
                <author>فریبرز رسولی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 11:46:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرتقال‌های ترسناک!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54786752/%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-v6e2bpbqodls</link>
                <description>شب هفدهم ۱۴۰۳، در حالی که ۴۵ سال دارم و ساکن سراسیاب هستم، این خاطره را برایتان می‌نویسم.آن سال‌ها، احتمالاً ۱۳۶۷ یا کمی قبل‌تر، هنوز به شهریار و ملارد مهاجرت نکرده بودیم و در روستای خانقاه بفراجرد زندگی می‌کردیم. بابا که در کار ساختمان بود، معمولاً برای کار به تهران می‌رفت و چند ماه یک‌بار به خانه برمی‌گشت. هر بار که می‌آمد، از تهران چیزهایی تازه و جالب برای خانه می‌آورد.یک شب، بابا بعد از ماه‌ها دوری به خانه برگشته بود. خسته و کوفته روی رختخوابش افتاد و خوابید. اما کنجکاوی مادر بیدار بود!&quot;ببینیم این بار چی آورده...&quot;مادر آرام رفت سراغ کیسه‌ای که بابا از تهران آورده بود. دستش را داخل برد و چند تا پرتقال درشت و آبدار بیرون آورد. پرتقال‌ها رنگ‌وروی جذابی داشتند، اما کسی نمی‌دانست که این بار یک اتفاق عجیب در راه است!مادر با چاقو یکی از پرتقال‌ها را شکافت و...وحشت زده عقب پرید!داخل پرتقال، لکه‌هایی قرمز، مثل خون دیده می‌شد! برای مادر که تا آن روز چیزی به اسم &quot;پرتقال خونی&quot; ندیده بود، این یک صحنه وحشتناک بود.&quot;وای خدایا! این چیه؟!&quot;مادر فکر کرد که این پرتقال‌ها خراب یا آلوده شده‌اند. بدون معطلی، همه‌شان را در سطل آشغال انداخت!صبح روز بعد، بابا وقتی از خواب بیدار شد و دنبال پرتقال‌ها گشت، با تعجب پرسید:&quot;اون پرتقالایی که آورده بودم، کو؟&quot;مادر با دلخوری گفت:&quot;همشون خراب بودن! همشون خون داشت، انداختمشون دور!&quot;بابا لحظه‌ای ساکت شد، بعد بلند خندید!&quot;ای وای زن! اون پرتقال خونی بود! یه نوع میوه است، خون نیست!&quot;همه ما که گوش می‌دادیم، چشمانمان از تعجب گرد شده بود! آن روز، برای اولین بار فهمیدیم که پرتقال هم می‌تواند قرمز باشد، بدون اینکه خراب یا ترسناک باشد!این خاطره سال‌ها بعد، وقتی دیگر پرتقال خونی برایمان عادی شده بود، تبدیل به یکی از خاطرات بامزه و فراموش‌نشدنی خانواده شد!پایان</description>
                <category>فریبرز رسولی</category>
                <author>فریبرز رسولی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 11:42:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوتی روز اول مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_54786752/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%B2-vmgikb0yhkdf</link>
                <description>(از مجموعه خاطرات جذاب فریبرز)احتمالاً سال ۱۳۶۴، مدرسه سلمان فارسی، روستای خانقاه بفراجرد، شهرستان خلخالاولین روز مدرسه همیشه برای هر دانش‌آموزی هیجان‌انگیز و دلهره‌آور است. من، فریبرز رسولی، آن روز برای اولین بار پا به مدرسه سلمان فارسی گذاشتم. مدرسه‌ای که قرار بود دنیای جدیدی را برایم باز کند.معلم کلاس اول ما، آقای گنجعلی‌زاده، مردی مهربان اما جدی بود. رسم بود که در اولین جلسه کلاس، معلم از دانش‌آموزان می‌خواست یکی‌یکی بلند شوند و نام و نام خانوادگی‌شان را بگویند.کلاس ما دو ردیف داشت و روی هر میز دو نفر می‌نشستیم. من در ردیف دوم بودم و حدوداً پنج میز در هر ردیف وجود داشت.نوبت بچه‌ها که می‌شد، هر کدام سریع بلند می‌شدند، اسمشان را با عجله می‌گفتند و فوراً می‌نشستند. من که کمی استرس داشتم و هنوز با جو کلاس و معلم آشنا نبودم، دچار اضطراب شدم.وقتی نوبت بغل‌دستی‌ام، بهنام جباری رسید، او با اعتمادبه‌نفس بلند شد و سریع گفت:&quot;بهنام جباری&quot;و بلافاصله نشست.نوبت من بود. قلبم تندتند می‌زد. با عجله بلند شدم و ناخودآگاه گفتم:&quot;فریبرز جباری!&quot;و سریع نشستم!معلم با تعجب نگاهی به من و بهنام انداخت.&quot;شما فامیل هستید؟!&quot;من که تازه متوجه اشتباهم شده بودم، با ترس و لرز گفتم:&quot;خیر آقا...&quot;معلم خندید و گفت:&quot;پس چرا فامیلی شما دو نفر یکیه؟!&quot;همه کلاس خندیدند و من از خجالت سرخ شدم! آن روز، اولین اشتباه من در مدرسه، تبدیل به یکی از بامزه‌ترین خاطراتم شد.و امروز، بعد از ۴۵ سال، که خودم معلم هستم، وقتی یاد آن روز می‌افتم، لبخند روی لبانم می‌نشیند...پایان</description>
                <category>فریبرز رسولی</category>
                <author>فریبرز رسولی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Mar 2025 19:36:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>