<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دنیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_55015560</link>
        <description>گوشه ای از ذهن شلوغ یک دختر...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:06:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>دنیا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_55015560</link>
        </image>

                    <item>
                <title>محرم1404</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55015560/%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%851404-w8gfygtov6af</link>
                <description>بچه که بودم روزهای محرم که میشد ده روز اول چادر سر می کردم فکر می کردم انقدی این ماه حرمت داره که باید من هم کامل ترین حالت خودم رو داشته باشم.مردم جوری معتقد بودند که کل روز تاسوعا و عاشورا هیئت های زنجیرزنی پشت سرهم می اومدند و جوری که وقتی نیم ساعتی میومدی خونه واسه ناهار خوردن یکسری از اونها رو از دست می دادی.از اون بچگی وقتی هیئت های زنجیرزنی رو می دیدم دلم میخواست یک بار فقط یک بار بتونم به یکی از اون طبل ها ضربه بزنم ولی چون دختر بودم نمیشد که نمیشد... ته تهش یه زنجیر می دادن دستم که اونم فقط واسه خودم می زدم... می گفتن دختر فقط باید رو لباس زنجیرزنا گلاب بپاشه!بزرگتر که شدم دیگه فقط روزهای تاسوعا و عاشورا چادر سر می کردم؛ حس می کردم دارم دور میشم از همه چی... اعتقادات مردم کمتر از قبل شده بود و تعداد هیئت های زنجیرزنی هم. دیگه مردم مثل قبل نبودند و جوون ها هم که فقط دنبال شیطنتای جوونیشون بودند..الان که به این سن رسیدم دیگه چادر نمیذارم چون آدما خیلی با اون چیزی که هستند متفاوتند:) دیشب که رفته بودم شهرمون واسه عزاداری تاسوعا دیگه مثل قدیما کل روز خبری از عزاداری نبود و فقط 2-3 ساعت از شب هیئت های عزاداری آوردند!مردم دیگه مثل قبلنا نیستند، اعتقاداتشون جوری کم شده که میتونم بگم انگار همه چی فیکه و هیچی واقعی نیست. خیلیا دنبال جلب توجه و انگار هیچی مثل قبل نیست.نمیدونم چیشد که اینجوری شد؟ نمیدونم از کی و چرا انقد تغییر کردیم؟ ولی کاش اینجوری نمیشد...#تیر1404 </description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 13:45:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدا کن مرا،صدای تو خوب است/سهراب سپهری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55015560/%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%BE%D9%87%D8%B1%DB%8C-vfrrzs8epvri</link>
                <description>صدای تو خوب استصدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی استکه در انتهای صمیمیت حزن می رویددر ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترمبیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ استو تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این استکسی نیست بیا زندگی را بدزدیم آن وقتمیان دو دیدار قسمت کنیم بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیمبیا زودتر چیزها را ببینیم ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کنند بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق رامرا گرم کنو یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شدو باران تندی گرفت و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ اجاق شقایق مرا گرم کرد در این کوچه هایی که تاریک هستند  من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم من از سطح سیمانی قرن می ترسم  بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل استمرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد و آن وقتحکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتادحکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد بگو چند مرغابی از روی دریا پریدنددر آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بستبگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شدچه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی بردچه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراویدو آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید._سهراب سپهری</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jul 2025 20:18:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>*مجادله عشق*</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55015560/%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%84%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-tmn1azlbwqvc</link>
                <description>بحث و مجادله می کردند. صدایشان اوج گرفته بود. گوش سپردم تا بفهمم چه می گویند. قلب به چشم می گفت: تو می بینی و مرا به تپش می اندازی!چشم در جوابش گفت: این مشکل توست که عاشق می شوی!عقل اعتراض کرد: هر دوی شما مقصرید و باعث می شوید او به من توجه نکند و از روی احساس تصمیم بگیرد!!!دست میانجی گری کرد و گفت:دعوا نکنید دوستان! شماهمه با هم هستید!آنها اعتراض کردند و دلیل عاشق شدنم را از دست پرسیدند.دست گفت: گرمی دستانش مرا گرم می کند،زیبایی چشمانش باعث می شود چشم به او خیره بماند و وجودش باعث می شود قلب تحریک شود و ضربانش چند برابر شود.عقل گفت:پس من چی؟                                        رو به او کرد و گفت:وقتی او باشد و احساساتش تمام اندام را تحریک کند فقط یک عضو نمی تواند درمقابلش ایستادگی کند،به همین دلیل است که از تو پیروی نمی کند.عقل ساکت شد. قلب به فکر فرو رفت و رگهایش منبسط شد.چشم پر از اشک شد و قطره ای از آن بر روی گونه چکید و آن را تر کرد. هیچ سروصدایی نبود. همه در فکر فرو رفتند. ناگهان،همگی باهم فریاد زدند و گفتند: پس چرا نماند؟؟؟</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jul 2025 19:03:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>