<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Otaku girl</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_55213124</link>
        <description>:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:10:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3526399/avatar/jveuEH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Otaku girl</title>
            <link>https://virgool.io/@m_55213124</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پارت 3</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55213124/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-3-vrgntiyyug9o</link>
                <description>هممون بهت زده بودیم . نقشت ورق رو برگردوند میدوریا . کارت عالی بود .المایت : تیم ...... تیم قهرمان برندستتتتتتتتتتتتت !!!!!همه با خیال راحت تونستیم یه نفس بدون استرس بکشیم .المایت : نبرد اموزشی به پایان رسید و برنده مسابقه تیم قهرمانه .نگاهامون افتاده بود به مانیتورا . دکو که بیهوش شده بود . اوراراکا هم حال جسمانی چندان خوبی نداشت .کیریشیما : این یعنی چی ؟ بازنده ها هیچ اسیبی ندیدن ولی برنده ها .... نمیتونن روی پاشون وایسن . توکویامی : درسته که مبارزه رو باختن ولی جنگ رو با زیرکی بردن آسویی : البته فقط توی تمرین .المایت رفت تا میدوریا رو ببرن بهداری بعدشم اومد تا صحبت کنه .المایت : خب چه من بگم و چه نگم ، همه میدونید که بهترین بازیکن این مبارزه ، ایدا ی جوان بوده ! اسویی : یعنی از تیم برنده نیست ؟ اوچاکو یا میدوریا نیستن ؟المایت : اوممم ... نه اونا نیستن . هرکی که میدونه چرا زود باشه دستشو ببره بالا .دستمو رو بردم بالا کاسومی : من جواب این سوالو میدونم سنسه ! المایت : بگو کاسومی جوان .کاسومی : این اتفاق افتاد چون ایدا سان بیش از همه به اصول مبارزه پایبند بود و با نگاه کردن به بازی ... پر واضح بود که باکوگو خرده حساب های شخصی با میدوریا داشت . اون خودسرانه عمل میکرد و همونطور که شما هم اشاره کردین ، انجام حملات بزرگ مقیاس در فضای بسته ، نهایت حماقته و با توجه به میزان جراحات میدوریا سان ، این مسئله  در مورد اونم صادقه و نقشه ی اونم عجولانه بود . و اما اوراراکا ! وسط مبارزه تمرکزشو از دست داد و تازه حمله اخرشم نهایت بی ملاحظگی و بی پروایی بود . اگر این یه بمب واقعی بود اون هیچوقت دست به چنین حرکت خطرناکی نمیزد . ایدا سان اومدن حریف رو پیش بینی کرده بود و براش اماده شده بود . میدونست که جنگ سر این اصلحه ست . برای همین بود که توی حمله اخر دیر عکس العمل نشون داد . تیم قهرمانا از تمرینی بودن این مبارزه  استفاده کرد و برنده شد . همین و بس ! ( چشمامو بستم ) و گرنه عملا قوانین رو نقص کردن . ( چشمامو باز کردم ) تمام جواب من همین بود . ذهن المایت : از چیزی که انتظار داشتم بیشتر بلد بود . المایت : البته ایدای جوان هم میتونست با ارامش بیشتری کار بکنه ولی خب .. پاسخ درستی دادی ! افرین ( علامت لایک رو اورد بالا ) کارت خوب بود ! کاسومی : باید قواعد اصولی رو یاد بگیریم تا بتونیم به دانسته هامون عمق بدیم . برای قهرمان شدن باید وجدان کاری داشت . و تازه همه چیز هم به زور بازو نیست . المایت : خب بچه ها دیگه کم کم باید بریم سر موقعیت هامون تا مسابقه ی دومو شروع کنیم . از تجاربتون استفاده کنید و خوب و عمیق به مفاهیم تمرین فکر کنید . بچه ها : بله قربان !المایت : مسابقه شماره دو تیم B قهرمان در برابر تیم A تیم تبهکاران . ذهن کاسومی : تودوروکی و شوجی باهم قهرمانن و هاگاکوره و اوجیرو تبهکار . من باید چجوری المایتو شکست بدمممم ؟!! دارم دیوونه میشممم . المایت : این شما و این دومین مسابقه ی نبرد تن به تنداشتیم مسابقه رو با دخترا از مانیتور میدیم ‌. دیدیم که یهو تودوروکی کل ساختمون رو یخ زد !اشیدو : کوسش خیلی باحاله ! همچنین خودشم خیلی جذابه . کاسومی : فک کنم اینم میخواد عین باکوگو تک روی کنه .تودوروکی پاهای همرو یخ زد و به راحتی بمب رو گرفت . البته ما هم داشتیم از سرما یخ میزدیم و هممون دور اتیش ( اتیشش قرمزه ) کورو جمع شده بودیم .المایت : ( با صدای لرزون از سرما ) نه تنها هیچ اسیبی به هم تیمی و سلاح هسته ای نزد ، بلکه تونست قدرت دشمن هم ضعیف بکنه .شروع کردم به عطسه کردن . وای نه ! یعنی سرما خوردم ؟ ولش کن اصلا الان . بزار مسابقه رو ببینم .تودوروکی هم دستشو گذاشت رو سلاح و تیم قهرمان برنده شد .المایت : تیم قهرمان برندس !!!بعدش تودوروکی تمام یخ ها رو ذوب کرد .ساتو : عا دمش گرم کامیناری : دیدی چطور کوسه ای داره ؟  اسویی : از این بشر بیشتر از این هم انتظار نمیرع ! المایت : خب بچه ها ! جمع شید تا با هم مسابقه دوممو مرور کنیم و بعد از اون نوبت مسابقه ی سومه بچه ها : بله قربان !مسابقه ها همینطوری گذشتن که نوبت به مسابقه ی من بین المایت و کورو رسید . با اصرار بچه ها ایزاوا سنسه اومد جای المایت . المایت و کورو رفتن تو ساختمون . منم داشتم اماده میشدم تا کم کم برم تو . نا گفته نمونه که قبلش بچه ها بهم کلی امیدو انگیزه میدادن . نقشه ی ساختمون تو دستم بود . البته یه ساختمون درب و داغون . چون تک بودم یه میکروفن خیلی کوچیک که به گوش وصل میشه رو بهم دادن تا صدام تو اتاق مانیتور بپیچه . قرار بود تمام حرف هایی که خودم فقط میزدم رو بقیه هم بشنون .کاسومی : لازمه حتما حفظش کنم سنسه ؟ این ساختمون که دیگه خرابه شده ایزاوا : حفظش کن ! بقیه هم حفظش کردن . حق بقیه ضایع میشه .هوففف !!! یه نگاه کردم بهشو گذاشتمش تو جیبم . کاسومی : میتونم برم تو ؟ ایزاوا : برورفتم تو ساختمون . از اونجایی که داغون شده و چیزی ازش نمونده ، همونطوری خودمو با جاذبه بلند کردم و رفتم طبقه ی اخر . اما بمب اونجا نبود ! صدای کورو از پشت سرم اومد .‌کورو : بلاخره اومدی ! ایندفعه دیگه بهت اسون نمیگیرم . فکر کردی بمب تو طبقه ی اخره ؟ نخیر ! میخوام با المایت شکستت بدم . کاسومی : هه ! بدون المایت چی !؟ فکر کنم بدون اون نمیتونی از شعاع ۵ متریمم رد بشی . ( قدم برداشتم سمتش و روبه روش ایستادم ) خب ! حالا بیا و منو بگیر . بیا بازیو جالبش کنیم !شعله های داغ کورو اومدن سمتم . منم خودمو کشیدم عقب و با جاذبه هر کدوم از شعله هاشو به یه سمت حرکت دادم .کاسومی : میدونی که میتونم خاموششون کنم . کورو : جدی !؟ پس بیا با مشت و لگد ادامش بدیم !با مشتاش افتاد به جونم . منم یا دفاع میکردم و یا جاخالی میدادم . میخوام هر وقت المایتو دیدم برم تو حالت شیطانیم .یلحظه حواسم پرت شد و کورو از این فرصت استفاده کرد و منو با یه مشت اتشین پرتم کرد یه سمت . با شتاب خوردم به یه سطح صاف و فلزی . صدای المایت اومد .المایت : کوست جاذبس نه ؟ میتونی هر کاری دلت بخواد با جاذبه انجام بدی مگه نه کاسومی جوان ؟ اما جلوی من دیگه از این خبرا نیس ! ( اومد جلوم ایستاد ) پس اینجایی ! نظرت چیه همین جا با چسب گیرت بندازم ؟کاسومی :( خودمو جمع کردم ) منتظرم ! بیا !المایت بهم حمله ور شد و مشتش رو اورد سمت معدم . از حالت مشتش فهمیدم که قراره حالت حملش تغییر کنه . مطمعنا نمیخواست بزنه به معدم . دستش چرخید ! پس درست حدس زدم ! دستش رفت سمت صورتم . در کسری از ثانیه رفتم تو حالت شیطانیم و فقط از سرعت شمشیر مرگ استفاده کردمو جاخالی دادم . مشت المایت خورد تو دیوار و دیوار ریخت . سرم پایین بود . پس هنوز چشمامو ندیده بود . اما موهام معلوم بود که تغییر رنگ به سیاه داده .کاسومی : ( کنایه ای ) ( سرت هنوزم پایین بود ) خداااا !!! جدی میخواستی اینجوری به من مشت بزنی ؟ خوب رفتی تو جلد تبهکارا . المایت : ( برگشت سمتم ) ( یکم تعجب کرد ) مگه موهات بلوند نبود کاسومی جوان ؟!! کاسومی : ( سرمو اوردم بالا ) ( از چشمام داشت خون میومد ) ( لبخند ترسناکی زدم )  المایت ...... این حالت جنونمه . تو این حالت قدرتم ۱۰۰۰ برابر میشه . نظرت چیه حالا من شروع کنم ؟ هر چی هم باشه الان نوبت منه ! نه ؟اونطرف پیش بچه ها :کامیناری : ( ترسیده ) ا....این ...کیه ؟؟اشیدو : ( بهت زده ) ک...ک...کا...کاس..کاسوم...کاسومیه ؟ ن..ن . نه.. امک..اکان ...امکان نداره .. م..مگ..مگه ن..نه ؟ کیریشیما : ( وحشت زده ) جنون ؟ سنسه ! اگه الان کاسومی بمیره چی ؟ جلوشونو بگیرین .سرو : چ...چرا د..داره..از ..چ..چشماش...خون م..می..میاد ؟برگردیم به داستان اصلی یعنی پیش المایت و کاسومی :بهش حمله ی قوی کردم و با جاذبه بلندش کردم و گردنش رو فشار دادم . یهو کنترل بدنم رو از دست دادم . داشتم جدی جدی خفه ش میکردم .ایزاوا : بسه !!!!!!!! ‌‌المایت رو ول کردم و بدنم رفت بالا و سریع رفت سمت یجا که نمیدونم کجا بود فقط میدونم که تو طبقه ی ۴ بود . چشمم افتاد به بمب . یهو کورو با چهره ی نگران اومد جلوم .کورو : چت شد ؟ کاسومی : ( داد و جیغ ) نمیدونم !!!!! برو کناررررررررررربدنم با جاذبه کورو رو پرت کرد کلا از ساختمون بیرون .المایت اومد جلوم .المایت : خودتو کنترل کن کاسومی جوان . کاسومی : نمیتونم . نمیتونم . نمیتونمممممم .بدنم با فشار محکم خورد به بمب . یعنی الان برنده من بودم .المایت : الان دیگه برنده ای پس سعی کن خودتو کنترل کنی !! کاسومی : نمیتونم المایت ! بدنم بین زمین و هوا معلقه . کنترلم رو از دست دادم . از هر طرف دارم میخورم به یجا . ( داد زدم ) ایزاوا سنسه کمکککککککککک !!!!!!!!!صدای سنسی اومدایزاوا : تحمل کن دارم میام !!دیگه داشتم از هوش میرفتم ! نمیدونم شایدم داشتم میمردم ! بدنم هنوز تحمل قدرت هام رو تو حالت شیطانیم نداره ! احساس کردم بدنم یهو سبک شد . خوردم زمین و دور سرم احساس گرما کردم . موهایی که رو صورتم بود کم کم از رنگ سیاه روباره تغییر حالت دادن به رنگ بلوند . بدنم کرخت شد و چشمام خود به خود رو هم رفت .از زبون نویسندهبعد از این اتفاق کورو و کاسومی رو بردن بهداری . المایت چیزیش نشده بود در حد یکی دو خراش رو لپش . اما وضعیت کورو و کاسومی افتضاح بود . یعنی یکی از یکی بدتر .المایت برگشت پیش بچه ها و ایزاوا سنسه هم رفت مدرسه .المایت : خسته نباشید بچه ها ! خداروشکر بجز میدوریا جوان ، کورو جوان و کاسومی جوان کس دیگه ای اسیب جدی ای ندید . الحق که هیچ کدوم کم نزاشتید . با اینکه اولین تمرینتون بود ولی همگی گل هاشتید . آسویی : اخه همیچین کلاسی بعد از کلاس سخت اقای ایزاوا لازم بود . آقای ایزاوا واقعا سختگیر بودن .بچه ها همگی تائید کردن .المایت : خداروشکر دست و بالمون برای داشتن این کلاسای تمیز بازه . بچه ها من دیگه فعلا باید برم وضعیت میدوریا و کورو و کاسومی جوان رو ببینم . حالا لباساتون رو عوض کنید و برگردید به کلاس . من رفتم .المایت با سرعت رفتکامیناری : وای ! خودمونیما المایت کارش عالیه ! اوجیرو : عجله ش برا چی بود . مگه دنبالش کردن ؟ کریشیما : دلم برای کاسومی میسوزه کم مونده بود بمیره .بچه ها قبول کردناز زبون کاسومیچشمامو باز کردم . یه نگاه به دور و برم کردم . فهمیدم پای راستم شکسته . یه سرمم به دستم بود . صدای دختر درمانگر اومد .دختر درمانگر : عا بیدار شدی ! دیگه عصره کم کم برو خونتون . داداشتم تازه بیدار شده رفته تو راهرو منتظر توعه ! کاسومی : عا .... ممنون . حالش چطوره ؟ دختر درمانگر : دست چپش شکسته و سر رو صورتشم زخمی شده . با قدرتم درمانش کردم زیاد چیزیش نشده اما وضعیت خودت بدتره . استخون های پات خورد شده بود به سختی تونستم پاتو خوب کنم اما یه هفته دیگه بیا تا از گچ درش بیارم . سرتم خونریزی داشت اما خوب شد . سرمت تموم شده برو . تموم روز داشتی درمان میشدی هم تو و هم داداشت و هم میدوریا دیگع برام جون نزاشتید . فردا سه تایی با هم یه سر بیاید دوباره اینجا باشه ؟بلند شدم و با یسری عصا راه رفتم . به سختی یکم کمرمو خم کرد و تشکر کردم . یه ادامس بهم داد و رفتم بیرون .کورو : خوبی ؟ کاسومی : اره ممنون . ببخشید تقصیر منه که به این روز افتادی . کورو : وضعیت خودت بدتره . بیا بریم کلاس . به هر حال که بار اولت نبود از کنترل خارج میشی !کاسومی : اخرشم کلاسای بعد از ظهر رو پیچوندیم استاد ایزاوا دخلمون رو میاره .کورو : به هر حال بیا بریم کلاس .جلو در وایستادیم و در زدیم !کورو در رو باز کردکامیناری : کاسومی و کورو هم اومدن !همشون اومدن جلوسرو : کارتون عالی بود بچه ها !آشیدو : کم مونده بود المایت رو خفه کنی یهو چی شد ؟با یاد اوری اون اتفاق خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم . بچه ها اومدن بالا میزم .اوچاکو : کاسومی .... چرا چهرت اونطوری شد ؟ساتو : اره بهمون بگو آئویاما : جدی جدی شبیه تبهکارا شده بودی ! کورو : بسه بسه ! برید کنار خودم بهتون توضیح میدمآشیدو : اههههه . خیلی ضد حالی کورو .اسویی : اما مبارزه جفتتون خوب بود . یعنی عالی بود .سرو : باورم نمیشه تونستی پا به پای المایت مبارزه کنی ! واقعا کم کسی نیست .‌ هاگاکوره : خیلی دل و جرات داری دختر !  توکویامی : ( نشسته رو میز ) الکی شلوغش نکنین میدوریا : بزارین منم حرف بزنم . عه بزارین دیگه . ایدا : ( دستاشو عین ربات تکون میداد ) اهای توکویامی ! عزیز من این یه میزه نه صندلی . زود باش بیا پایین جانم جیرو : چرا انقد شلوغش میکنی ؟ ایدا : چی ؟ اوجیرو : حالا چرا اتقد دستاتو تکون میدی ؟ایدا : اه .. شما نمیفهمین ! ( دوباره حرکت دستاش شروع شد ) بی احترامی به میزا رو نمیتونم تحمل کنم . یه زمانی مردا و زنان بزرگی با رتبه بالا ازش استفاده میکردن .ساتو : انقد سرو صدا نکن .از دعواشون خندم گرفت . اروم اروم و ریز ریز خندیدم . رفتیم نشستیم سر جاهامون .یهو صدای دکو اومد .ایزوکو : بچه ها کاچان کجاست ؟ اوراراکا : هممون سعی کردیم جلوشو بگیریم . اما اون بدون اینکه چیزی بگه گذاشت رفت .میدوریا بدو بدو از کلاس خارج شد .منو اسویی و اوچاکو و آشیدو چسبیدیم به پنجره و داشتیم حرفا و رفتاراشونو میدیدیم که یهو المایت اومد و باکوگو رفت .اشیدو : یعنی چخبر شده ؟اوچاکو : یه نبرد سرنوشت ساز مردونست . اسویی : هر چند بنظر میرسید میدوریا واسه معذرت خواهی رفته . اوچاکو : یه نبرد سرنوشت ساز مردونه کاسومی : باکوگو تازه فیوزش روشن شده .منم شروع کردم به توضیحات کوسم چون داشتن بچه ها مخم رو میجویدن .کاسومی : کوسم جاذبس . خب من بخاطر اینکه نمیتونم کوسمو کنترل کنم زیاد وارد جنون میشم . بدنم تحمل قدرت کوسمو نداره دقیقا مثل میدوریا . برا همینم هست که چهرم عوض میشه . تو این حالت قدرتم ۱۰۰۰ برابر میشه و میتونم حتی ادمم بکشم .‌ توضیح دیگه ای میخواید ؟ کیریشیما : هدفت از قهرمان شدن چیه ؟ کاسومی : ( لبخند چشم بسته ) میخوام یکی از دوستامو نجات بدم . ذهن کورو : اوم دوستت هم تنکو عه درسته ؟ ( منظورش شیگاراکیه ) کامیناری : چه دوستی ؟ کاسومی : دوست دوران بچگیم که با یه اتفاق گم و گور شده و هیچ اثری ازش نیست .اون روز تموم شد . مدرسه برامون تاکسی گرفت و رفتیم خونه .تو خونهکورو : نمیخوای با بهبودی استخوناتو جوش بدی ؟ کاسومی : نه یه هفته دیگه خودش خوب میشه میزارم خود به خود خوب بشه . اگه دیدم حوصلشو ندارم همین کارو میکنم اما اگه بخوای میتونم با بوسه نجات اوضاعتو بهتر کنم ! کورو : نه ممنون دستت درد نکنه ! کاسومی : از خواهرت خجالت میکشی . کورو : نه خجالت چیه ؟! منم اگه دیدم حوصلشو ندارم میگم همین کارو بکنی .یچیزی خوردیم و رفتیم بخوابیم !صبح روز بعد ......</description>
                <category>Otaku girl</category>
                <author>Otaku girl</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2025 18:07:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت 2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55213124/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-2-a1wyztbjoet9</link>
                <description>(لباس قهرمانی کاسومی) از زبون کاسومیصبح از خواب با دل درد بیدار شدم . رفتم تو حموم . خاک به سرممممم !!!!!!! پری+ود شدمممممممم ..دویدم بیرون . خداروشکر به تختم نم ندادم . رفتم یه دوش گرفتم و لباسامو عوض کردم و نوار بهداشتی گذاشتم . یونیفرم مدرسه رو پوشیدم و یه نوار بهداشتی هم زاپاس گذاشتم . کیفم رو چیدم و موهامم شونه کردم چتریامم مرتب کردم . از اونجایی که حوصله موهامو نداشتم ، موهامو یکم بالا با کش بستم و گوجه ایش کردم . کورو در اتاقم رو زد .کورو : اماده ای ؟ کاسومی : ( بی حال جوابش رو دادی ) اومممکورو : بیا بیرون صبحونه بخوریم بریم دیرمون میشه ها ! کاسومی : باشه رفتم بیرون دیدم صبحونه حاظره . کاسومی : ( بی حال ) آریگاتو نی سان ( ممنون داداش ) کورو با شوک اومد جلو . دستاش رو گذاشت رو لپام کورو : چت شده چرا انقدر رنگت پریده ؟ کاسومی : خوبم فقط پریود شدم . کورو : اشکال نداره بیا صبونه صبحونه رو خوردیم و هر کدوم یه خوراکی گذاشتیم تو کیفمون و راه افتادیم . رسیدیم دبیرستان . رفتم تو کلاس . کاسومی : اوهایو مینا دخترا : اوهایو کاسومی چان ! کورو : اوهایو کامیناری و کریشیما و چند تا پسرای دیگه : اوهایو . رفتم نشستم سر جام . تودوروکی هنوز نیومده بود . سرمو گذاشتم رو میز . دخترا اومدن بالا سرم اشیدو : چت شده داری میمیری ! مومو : رنگت شده عین گچ دیوار کاسومی : ( چشمای اشکی ) صبح با دل درد پاشدمو ......خود دخترا فهمیدن چخبر شده . اوراراکا : وای ! معلومه از دل درد داری به خودت میپیچی ! هاگاکوره : ما میریم چیزی لازم داشتی بهمون بگو اسویی : اره نگران نباش کاسومی : باشه ممنونم . کامیناری رفت جلوی کوروکامیناری : چرا انقد رنگ کاسومی پریده ؟کورو : چیز خاصی نیس باکوگو قبل من اومده بود . دیدم میدوریا و ایدا هم اومدن . بعدش هم تودوروکی اومد جلوم نشست . پرزنت مایک اومد . بلند شدیم برا احترام و دوباره نشستیم . کلاس زبان انگلیسی شروع شد . زبان من خوب بود ولی زبان کورو اصلا خوب نبود . به سختی کلاس رو تحمل کردم تا اینکه تموم شد و وقت ناهار رسید . رفتیم تو تریا مرکزی . ناهار هاش هم خوشمزه بود و هم خوش قیمت . من رامن سفارش دادم و کنار ایدا و اوراراکا و میدوریا و کورو خوردم . من هر وقت پریود میشم کم حرف میشم . اشپز اومد بالا سرمون .اشپز : خوراک برنج ، غذای ساده و مفرحیه ، موافقین ؟ میدوریا و اوراراکا و ایدا و کورو : اوهوم کاسومی : ( لبخند ) رامنتون هم خیلی خوشمزس ممنونم .بعد از تموم اینا بعد از ظهر ، کلاس مبانی پایه قهرمانی شروع شد . منتظر معلم بودیم . که صدای المایت از پشت در اومد المایت : بندههههههههه ....... ( اومد تو ) مثل پسرای گل ، از در وارد میشم . کامیناری : ( با ذوق ) مثل همیشه خفنه کورو : خود المایته کریشیما : ایول ! اونم از معلم هاس !اسویی : طرح لباسش مال عصر نقرس اوجیرو : بابا طراحیش خیلی خفن تره . اب تو دهنم خشک شد . المایت : من مبانی پایه قهرمانی رو بهتون درس میدم ! تو این درس قراره با روش های مختلف اموزش ببینین تا مبانی قهرمان شدن رو یاد بگیرین . مباحث مختلفی هم تو این درس یاد میگیرید . ( فیگور میگیره ) دیگه مستقیم بریم تو دل کار . امروز ..... ( یه برگه اورد جلومون ) تمرین مبارزه داریم !و قراره با اینا پا به میدون بزارید . ( اشاره به یسری کیف که از تو دیوار اومدن بیرون ) لباس ها بر اساس مشخصات کوسه و درخواست هاتون قبل از شروع مدرسه فرستادین ، طراحی شدن . ذهن کاسومی : عا ! لباس هایی که طراحی کردیم . ( قبل از شروع مدرسه یسری لباس قهرمانی طراحی کردیم . مال کاسومی رو میزارم ولی مال کورو کپی مال کانکی تو توکیو غوله . ) کیفم رو برداشتم و رفتم تو رختکن دخترا . لباس رو باز کردم  .(عکس اول پارت عکس لباس قهرمانی کاسومیه ) ( ببخشید عکس بده شما فقط لباسش رو با کفشش در نظر بگیرید . اون دو تا تیزی که به استیناش وصله رو تصور نکنید ) همونطور بود که میخواستم . لباسو پوشیدم . مومو : چقدر بهت میاد . اسویی : اره کاسومی : ( لبخند چشم بسته ) ممنونم شما ها هم همینطور .اوراراکا : مال من یکم تنگه مومو : راجب لباس من فکر بد نکنینا ! جلو سینش لخته چون بیشتر توانایی خلق کردن من از بین سینه هامه . کاسومی : نه بابا به هر حال چیزیه که هممون داریمش . اگه پسرا فکر بد نکنن هاگاکوره : بعضیاشون خیلی منحرفن .اشیدو : شما ها دوست پسر ندارین ؟ کاسومی : داریم برای قهرمانی درس میخونیم . دوس پسر کجا بود ؟ بیاید بریم فعلا برا ازمون الان دیرمون میشه رفتیم تو یه چیزی شبیه تونل تو زمین بتا . چشمم افتاد به لباس کورو .کاسومی : کورو شبیه قاتلا شدی ! کورو : بنظرم جذابه . حالا خودت چی ( اومد دم گوشم و اروم گفت ) شیطان ؟کاسومی : ( محکم زد تو کمرش ) قرار شد حرفی در این موضوع نزنییییییی !!!!!!!!کورو : ( خنده ) باشه بیا بریم بیرون .رفتیم بیرون . المایت : لباس خوبه که باعث میشه برازنده بنظر بیاید . میخوام اویزه گوشتون باشه ...که شما ... دیگه از الان قهرمانید !!رفتم ردیف جلو بین اوراراکا و باکوگو با چهره ی جدی ایستادم . المایت : ماشالله بچه ها ! همتون جیگر شدین ! خب ، شروع کنیم ، تخم های بارور ؟ ذهن کورو : منظورت از تخم های بارور ، تازه کاره ؟ این دیگه چه طرح مثالیه ؟ میدوریا هم اومد . یه لباس سبز تنش بود کاسومی : عا ! اوراراکا سان ! دکو کون هم اومد . رفتیم سمتش میدوریا : اوراراکا سان ؟اوراراکا : چقد ناز شدی ! دقیقا عین خودت خاکی و ساده شده .میدوریا : ( خجالت کشید ) اوراراکا : ( با دستش سرش رو میخارونه )  منم باید دقیق مینوشتم چی میخوام .... ماله من که زیادی اندامی و چسبون  شده . خجالت میکشم .....کاسومی : حالا چرا انقدر لباست شبیه المایته ؟ میدوریا : ها ؟کاسومی : بیخیال همه دور هم جمع شدیم . المایت : خب وقت تمرین مبارزست یهو نفر کناریم که نمیدونم کی بود المایت رو صدا زد . از صداش فهمیدم ایدا عه . شبیه شوالیه های قصر شده . ایدا : سنسه ! اینجا یکی از زمین های مبارزه توی امتحان ورودی بود ، پس میخواد دوباره نبرد شهری داشته باشیم ؟ المایت : نوچ ! ما دو مرحله پیش رو داریم ! بیشتر وقت ، با تبهکاران مبارزات بیرونی داریم ، ولی اگه یه نگاه دقیق به امار بندازین میفهمین که تبهکار های بی رحم یهو داخل ساختمون سر و کلشون پیدا میشه . حبس ، گروگان گیری خانگی ، معاملات پشت پرده ، .... در این جامعه ای که پر از قهرمانه ،  تبهکاران زیرکانه در تاریکی مخفی شدن ! تو این کلاس ، شما به دو دسته ی قهرمانان و تبهکاران تقسیم میشید و دو به دو نبرد داخلی دارید . در اخر هم من با یه نفر تیم میشم و یه نفر دیگه هم تکی برای نبرد باهامون میاد . اسویی : بدون اموزش های پایه ؟  المایت : این یه جنگ واقعی برای یاد گرفتن اصول پایه ست ! در ضمن ، الان رباتی نیست که بخواید بهش حمله کنید ! مومو : برنده و بازنده رو چجوری تعیین میکنید ؟ باکوگو : میتونیم هر طور دلمون خواست حمله کنیم ؟ اوچاکو : مثل ایزاوا سنسه مجازاتش اخراجه ؟ ایدا : چطوری قراره تقسیم بشیم ؟ آئویاما : تو بمیری شنلم قشنگ نیست ؟ کاسومی : اون ینفر چجوری شناخته میشه ؟المایت : چقدر سئوال میپرسیننننننن !!!! ( یه دفترچه باز کرد ) گوشتون با من باشه ! موقعیت تبهکار هایی که سلاح اتمی یه جایی تو مخفیگاهشون قایم کردن ، قهرمان ها سعی میکنن داخل مخفیگاهشون نفوذ کنن . قهرمان ها باید تبهکار ها رو دستگیر کنن یا سلاح هسته ای رو به موقع پس بگیرند .تبهکار ها باید تمام وقت از سلاح هسته ای مراقبت کنند یا قهرمانان رو دستگیر کنند . میدوریا : عین فیلم های امریکایی کاسومی : یه لحظه ببخشید المایت : بگو کاسومی جوان کاسومی : کلاس ما ۲۲ نفره و گروه ها ۲ به ۲ هستن . که میشه ۴ نفر . میشن ۵ تا گروه ۴ تایی . میمونه ۲ نفر که قرار شده ینفر با شما تیم بشه و ینفر باهاتون تکی مبارزه کنه ؟ شما و اون ینفر نقش قهرمان رو دارید یا تبهکار ؟ میخوام اینو بدونم المایت : منو اون ینفر تبهکاریم . بچه ها : تبهکار ؟!!!!!؟؟المایت : و اون ینفر باید سعی کنه ما رو شکست بده . بچه ها : نامردیهههههههههه !!! المایت : شما ها دیگه از الان قهرمانید . باید عادت کنید . ( یه جعبه اورد بالا ) تیم ها و دشمنان با قرعه کشی مشخص میشه .ایدا : شانسی انتخاب میشن ؟ میدوریا : خوبه که ، تشکیل تیم با قهرمانا واسه ماموریتهای بعدی لازم میشه . شاید برای همین میگه ؟ ایدا : که اینطور ! پس باید به اینده نگاه کنیم . ( به المایت تعظیم کرد ) واسه رفتاری که داشتم معذرت میخوام .المایت : خوبه ، بریم کار رو شروع کنیم .تیم A میدوریا و اوراراکا بودن . تیم B تودوروکی و شوجی . تیم C مومو و مینتا . تیم D باکوگو و ایدا . تیم E مینا و آئویاما . تیم F کودا و ساتو . تیم G جیرو و کامیناری . تیم H آسویی و توکویامی . تیم I هاگاکوره و اوجیرو . تیم J هم کریشیما و سرو . المایت : کورو با من تیم میشه و کاسومی میاد برای جنگ !! کورو جوان چون خواهرته نباید بهش رحم کنی . کاسومی : همینو کم داشتم . ایدا : خیلی خوش شانسی کاسومی . منم دلم میخواست با المایت مبارزه کنم ولی با یه رو مخ هم تیمی شدم . کاسومی : ( لبخند فیک ) اره شانس داشتم . اشیدو : با کوست شکستش بده کاسومی چانننننن !!المایت دستاشو کرد تو دو تا جعبه المایت : اولین تیمی که مبارزه میکنه .... ( دو تا توپ اورد بالا ) اینا هستن . ذهن کاسومی : تیم A و D ؟ A که میدوریا و اوراراکا ان . D هم که ایدا و ........ باکوگو ؟؟؟؟؟؟ بدتر از این نداریم . اگه دکو و اون کاکتوس همو نکشن خوبه . المایت : تیم A قهرمانان و تیم D تبهکاران هستن . بقیه برن اتاق مانیتور .بچه ها : چشم ! داشتم میرفتم سمت اتاق مانیتور که یه نیم نگاهی به اون دو تا کردم . خدایا خودت دکو رو نگه دار ! رفتم تو اتاق مانیتور .المایت رفت تا نکات لازم رو بهشون بگه . بعد چند دقیقه هم اومد و پشت بلندگو شروع کرد به حرف زدن . المایت : حالا مبارزه تن به تن نبرد داخلی رو با تیم A و تیم D شروع میکنیم . خب بچه ها ، حسابی حواستون رو جمع کنید . از زبون کاسومی داشتیم اون دو تا گروه رو از رو مانیتور ها میدیدیم . دست به سینه و جدی ایستاده بودم . یهو دیدم باکوگو پرید جلوشون و یه انفجار زد . مینتا : یه حمله غافلگیرانه اونم اول بازی ؟ کریشیما : باکوگو ، این تقلبه ! حمله غافلگیرانه نامردیه ! کاسومی : کجاش نامردیه ؟ اینم یه نوع حملس دیگع ! جیرو : تو دیگه حرف نزن خیر سرت باید با قهرمان شماره یک مبارزه کنیا ! یکم استرس داشته باش کاسومی : ( قیافه وات د فاخ ) 😑😐المایت : کاسومی جوان راست میگه ! حمله ی غافلگیرانه هم یه نوع استرتژیه . اونا وسط یه مبارزه واقعی هستن . اشیدو : ( با ذوق ) میدوریا کون عجب جاخالی ای دادا ! کامیناری : باکوگو رو باش ! دیدم میدوریا با یه حرکت خفن باکوگو رو ضربه فنی کرد . یهو یادم افتاد به حرفایی که با میدوریا درباره دوستیه اونو باکوگو ازش پرسیده بودیم . ( فلش بک به زمان بعد از مدرسه وقتی داشتیم با دکو و ایدا و اوچاکو و کورو و من باهم برمیگشتیم )کاسومی : تو و باکوگو چجور دوستایی بودین ؟ دکو‌ : چون منو کاچان هم محله ای بودیم ، از همون بچگی همدیگه رو میشناسیم . از اون ادمایی بود که حتی اگه برای اولین بار به کاری دست زده بود باز هم تا تهش میرفت . سردسته ی ارازل بچه های محل بود . خوب یا بد ، اعتماد به نفس کاچان شهره ی خاص و عام بود ، و منم همیشه تحسینش میکردم . ولی .... بعد از اینکه کوسش بروز کرد ، دیگه راه غلط رو پیش گرفت . ایدا : برا همینه که انقدر لجبازه اوچاکو : و بی ادب کورو : و خشن کاسومی : و پاچه خوار شروع کردیم به خندیدن .( پایان فلش بک )اونطرف تو اتاق مانیتور ها کریشیما : باکوگو داره چی میگه ؟ با دوربینای ثابت و بی صدا که نمیشه فهمید المایت : ( اشاره به گوشی هوشمند به گوشش ) داره با گوشی های هوشمند بی سیم با هم تیمیش حرف میزنه . به همراه نقشه ی ساختمان میتونی بگیری . این چسب هم باهاش میدن . ( یه نوار چسب گرفت دستش ) هر کی بتونه این نوار چسبو دور حریفش ببنده ، یعنی تونسته اونو گیر بندازه . کاسومی : محدودیت زمانی ۱۵ دقیقست و تیم قهرمان نمیدونه سلاح هسته ای کجاست ! درسته ؟  المایت : بله اشیدو : پس تیم تبهکار اینجا آوانس داره‌ .المایت : قهرمان ها باید بتونن تحت هر شرایطی اوضاع رو نفع خودشون بچرخونن . بعدشم ، مگه ایزاوا سنسه بهتون نگفت ؟ ما اینجا ..... ( مشتش رفت بالا ) میریم به سوی ..... ( مشتامون رو اوردیم بالا ) فراتر از قدرت ! آئویاما : موسیو . باکوگو رو ...نگاها همه رفت سمت مانیتورا . نگاهم افتاد سمت باکوگو . چیکار میخواد بکنه ؟ میخواد عقده هاشو اینجا سرش خالی کنه و بکشتش . دیدم یه لگد زد به سر دکو که دکو با دستاش از سرش محافظت کرد . بعدم انگار که میدونست باکوگو از کجا حمله میکنه از ضربه دست راستش جاخالی داد . ساتو : کارش حرف نداره ! سرو : جلوی نفر اول ازمون ورودی حتی از کوسش هم استفاده نمیکنه ! کامیناری : کفرش دراومده ! چه ترسناک شده ! ذهن کورو : معلومه که چقد به خودش مینازه . ۶ دقیقه بیشتر نمونده بود . دیدیم که باکوگو رو به روی دکو یه چیزی که به لباسش بود رو کند . مثل اینکه میخواست با قدرتش یه انفجار بزرگ درست کنه . المایت : باکوگو جوان ، صبر کن ! میخوای بکشیش کاسومی : ( تعجبی ) اینجوری که دکو میمیره ! یه انفجار بزرگ درست کرد که به گمونم زد اون طبقه رو داغون کرد . انفجار اونقدر زیاد بود که اتاق مانیتور هم لرزوند . فک کنم اگه درست دیده باشم از سمت راست دکو رد شد .کریشیما : ( عصبانی ) ناسلامتی اینجا کلاسه ها ! المایت : مرد جوان ! میدوریای جوان ! کریشیما : سنسه ! باید جلوشون رو بگیرید . باکوگو حسابی. زده به سرش . می کشتش ها ! المایت : نه .... !کاسومی : ( عصبانی و اروم جوری که فقط کورو که کنارت ایستاده بود بشنوه  ) به عنوان یه معلم ، هر چقدرم که دستت ازاد باشه ، بازم وظیفه ی محافظت از دانش اموزاتو داری کورو : ( فهمید میخوای یکاری کنی ) ( اروم گفت جوری که فقط تو بشنوی ) اروم باش ! کاسومی : ( عصبانی و اروم جوری که فقط کورو که کنارت ایستاده بود بشنوه  ) اونوقت میخوای اینجوری یکی از دانش اموزاتو به کشتن بدی ؟ المایت : باکوگو جوان ، اینجوری پیش بری ، دفعه بعدی مبارزه رو متوقف میکنم و تیم شما میبازه . حمله با قدرت بالا در ساختمان باعث تخریب دژی که شما باید ازش محافظت کنید میشه . همچین نقشه ی احمقانه ای هم به ضرر تیم قهرمانانه و هم تبهکاران . میخوای امتیازاتت رو بخاطرش از دست بدی ؟ دیدیم به دکو حمله کرد ولی دکو نتونست جاخالی بده . باکوگو اول یه انفجار زد و بعد تو دود مخفی شد و تغییر جهت داد و رفت پشت سر دکو و یه انفجار به کمرش زد . کیرشیما : ( تعجبی ) این چی بود دیگه ؟ شوتو : اونجور که بنظر میاد نیست ، باهوش تر از اونیه که فکر میکردم .کیریشیما : منظورت چیه ؟ شوتو : تو یه چشم بهم زدن جهت حمله اش رو عوض کرد و تو دود مخفی شد و صبر کرد و بلافاصله دوباره انجامش داد . دیگه نتونستم تحمل کنم . کاسومی : ( لحن نگران ) المایت سنسه !! جلوشون رو بگیرید .مومو : گرفتن یه ضربه درست و حسابی موقع مبارزه طرف رو ناکار میکنه . باید تسلیحات جانبی خوبی برای پشتیبانی ، از همچین انفجاری داشت . کامیناری : چه استعدادی ... چه استعدادی ... اه اه باکوگو ضربه ی محکمی به دست راست دکو زد و مثل همون موقع که دکو با یه ضربه فنی زدش زمین ، زمین زدش . کاسومی : امون نمیده دکو فکر کنه . اشیدو : زجر کشیه بابا ! گرفته مثل کیسه بوکس داره کتکش میزنه ! توکویامی : این کارا در خور یه قهرمان نیست . کامیناری : فکر میکردم میدوریا ناجور خفنه . اما از نظر قدرت ، باکوگو قطعا .... یه عیار دیگه داره ذهن کاسومی : ربطی نداره باکوگو الان داره عقده های بچگیش رو خالی میکنه . چشمم افتاد به دکو که داشت چهار دستو پا میدوید .اشیدو : داره فرار میکنه ؟ کیریشیما : مرد نیست اگه فرار کنه . اما خب چاره دیگه ای نداره . یجای کار میلنگه ها ... چرا ؟!ذهن کاسومی : حتما یه نقشه ای داره . بدنش نمیتونه فشار و قدرت کوسشو کنترل کنه . درست عین خودم . مطمعنا میدونست قراره با همچین قدرتی مقابله کنه پس بی شک یه نقشه ای داره . یهو دویدن سمت همدیگه . جفتشون مشتشون بالا بود . چشمم افتاد به دست دکو . دوباره همون حس دژاوو رو بهم داد . مشتاشون بهم نزدیک‌ شد . کیریشما : ( نگران ) میگما ، ناجور میزنه ، سنسه ! کورو : به عنوان یه معلم باید ازش محافظت کنی سنسه ! الانه که اون دیوونه بکشتش !!المایت : شما دوتا کاف.....دیدم حالت مشتش عوض شد و رفت سمت پایین . مثل اینکه میخواست از پایین به بالا ضربه بزنه تا....تا لبخند اومد رو لبم . استین لباس کورو رو گرفتم . کاسومی : ( تقریبا بلند ) نقششو فهمیدم میخواست از پایین به بالا ضربه بزنه تا فشار ضربه سقف بالا سرشونو خراب کنه تا اوراراکا بتونه با کوسش به ایدا حمله کنه . اون میدونه که مبارزه تن به تن شانسی نداره . اما تو نقشه چینی حرفی داره که بگه . خوب تله ای انداختی براش میدوریا . همین اتفاقم افتاد . با این کار تمام شیشه ها شکست و یه قسمت از هر طبقه ریزش کرد و تا پشت بوم رفت و فشار هوا عین چی زد بیرون . اوراراکا هم تونست بمب رو بگیره . دوباره مردمک چشمام رفت سمت میدوریا . دود از جلوی صورتش کنار رفت . یه دستش کبود شده بود و یه دستشم سوخته بود . صورتش هم اسیب دیده بود . زمان هم تموم شد . هممون بهت زده بودیم . نقشت ورق رو برگردوند میدوریا . کارت عالی بود . المایت : تیم ...... تیم قهرمان برندستتتتتتتتتتتتت !!!!!تا پارت بعد . </description>
                <category>Otaku girl</category>
                <author>Otaku girl</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2025 17:45:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت 1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55213124/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-1-nwpdalpoqnjz</link>
                <description>از زبون کاسومیبلخره رو به رو مدرسه یوای ایستادیم . منو کورو با توصیه نامه وارد این مدرسه شدیم . کلاسا حداقل ۲۵ نفرع بودن ولی بخاطر سابقه ی تحصیلی خوب منو کورو با توصیه نامه ثبت ناممون کردن . البته بگم که آزمونم داشتیما ! داشتیم تو راهرو دنبال کلاسمون میگشتیم .کاسومی : 1_ A کجاست پس ؟ کورو : اینا هایه در رو به رومون بود که ...... انگار برا غول ها بود .کاسومی : ( تعجب ) چرا ..... انقد ..... این بلند و بزرگهههه ؟؟؟؟؟ کورو : انواع کوسه وجود داره . از کجا معلوم با یه غول همکلاس نباشیم ؟ ( لبخند )رفتیم تو کلاس . همه برگشتن سمتمون .منو کورو : اوهایو گزایماس ( اروم )داشتیم دنبال دوتا جا کنار هم میگشتیم که نبود . از یه پسر با موهای کرمی خواستم که بره یجا دیگه بشینه .کاسومی : ( لبخند ) سومیماسن ( ببخشید )  میشه برید یجای دیگه بشینید ؟ منو برادرم میخوایم کنار هم بشینیم . کاتسوکی : ( داد و بیداد و دیگه همتون میدونید رفتارش چطوریه ) عوی نفله ی مو قناری . اینهمه جا ! پاشو برو گمشو یجای دیگه بشین . کورو :(عصبانی ) هوی ! مراقب حرف زدنت باش کاتسوکی : نفله ی ور پیده درست حرف بزن کورو : این تو بودی که اول شروع کردی کاسومی : ( نفس عمیق ) ولش کندست راستمو اوردم بالا با وسایلاش بلندش کردم و رو یه صندلی دیگه نشوندمش . بعد از اینکه نشوندمش انگار که جوش اورده باشه دستاشو اورد جلو و کوسشو به رخ کشید . مثل اینکه انفجار بودکاتسوکی : ( با چشمای سفید شده از عصبانیت ) میزنم میترکونمتا . یه پسر که دستاشو مثل ربات ها تکون تکون میداد ( ایدا ) : اروم باش باکوگو . چیزی ازت نخواست که . ذهن کاسومی : عا .... پس باکوگو .حرفی نزدیم . خواستم بشینم دو تا صندلی عقب تر از صندلی ای که نشوندمش اما کورو نذاشت . اون زودتر نشست منم رفتم صندلی سمت راست کناریش پشت یه پسر مو دورنگ و جلوی یه دختر مو مشکی نشستم . دلم میخواد با چند نفر دوست بشم . اروم زدم رو شونه ی پسر جلوییم . فقط یکم گردنشو اورد عقبکاسومی : سلام تودوروکی : سلام کاسومی : ( لبخند چشم بسته ) من کاسومی کیوکا م خوشبختم .😄تودوروکی : شوتو تودوروکیبرگشت ! چرا ...  این انقد یخ و پوکره ؟احساس کردم یکی زد رو شونم . برگشتم عقب .مومو : ( لبخند ) من مومو یائوروزو ام خوشبختم . کاسومی : ( لبخند ) منم کاسومی کیوکا م . مومو : مثل اینکه این پسره قلدره . ( کاتسوکی رو میگه ) کاسومی : برخورد اول مهمه . منکه چیزی ازش نخواستم یه پسر مو زرد : خیلی پر دل و جراتی دختر ( با ذوق ) کاسومی : ممنون ( لبخند چشم بسته ) پسر مو زرد : کامیناری دنکی ( دستشو اورد جلو ) کاسومی : کاسومی کیوکا ( بهش دست دادم ) یه دختر با گوشهای شبیه هندزفری : تو فامیلیت با اسم من یکیه . کاسومی : کاسومی کیوکا دختر با گوشهای شبیه هندزفری : کیوکا جیروهمه نشسته بودیم سر جامون که انگاری در باز شد . یکم خم شدم تا ببینم کیه . دیدم یه پسر مو سبز پشت دره . همون لحظه صدای ایدا در اومد .ایدا : پاتو از رو میز بردار !دیدم باکوگو پاشو گذاشته رو میز .باکوگو : ( نیشخند ) فوضولی ؟ ایدا : بنظرت اینکار توهین به سال بالاییا و سازنده میز نیست ؟باکوگو : ( نیشخند ) نچ ، کدوم راهنمایی میرفتی جوجه ؟ ایدا :( دستشو گذاشت رو سینش) اکادمی غیر انتفاعی سومه میرفتم . اسمم ایدا تنیا عه . ذهن کاسومی : عا .... پس تیزهوشان بودی !باکوگو : ( نیشخند ) سومه ؟ پ تیزهوشان میرفتی ، ها ؟ اخ همچی اسفالتت کنم که هیچ کاردکی جمعت نکنه ! ذهن کورو : بی ادب . با این روحیه میخواد قهرمانم بشه . بری تبهکار بشی بیشتر بهت میخوره . سگ اعصاب ایدا : ( تعحبی ) اسفالتم کنی ؟ چه خشن ! چطوری میخوای با این روحیه قهرمان بشی ؟ ذهن کاسومی : بابا به اون بنده خدای پشت در هم اهمیت بدین . خشک شد اون پشت .ایدا که انگار تازه نگاهش افتاده باشه به اون پسر برگشت سمتش .ایدا : تو ......همه برگشتن سمت اون پسر . اون پسر انگاری که خجالت کشیده باشه لپاش گل انداخت . دستشو گذاشت رو بند کیفش و محکم گرفتشاون پسر : ام .... چیزه ...ایدا : صبحت بخیرایدا شروع کرد به راه رفتن سمت اون پسر .ایدا : من از اکادمی سومه هستم و اسمم.....اون پسر : ا‌.... اره شنیدم . منم میدوریام . خوش وقتم ایداذهن کاسومی : میدوریا .... میدوریا ..... اسمش باحاله . راحت تو دهن میچرخه . ایدا : میدوریا ، تو از اول میدونستی که مولفه های دیگه ای هم تو ازمون عملی مهمه ، نه ؟ میدوریا : ( تعجب ) ایدا : واقعا زبونم قاصره ..... در موردت اشتباه میکردم . سختمه اقرار کنم ولی تو واقعا بهتر از منی ذهن کورو : این فیلم هندیا چیع بازی میکنن الان معلم میاد .میدوریا : ببخشید ولی یه کلمه از حرفات رو هم نفهمیدم . ذهن کاسومی : حق داری منم نفهمیدمصدای یه دختر از پشت میدوریا اومداون دختر : وای ، مو وزوزی . خودتی ؟! همونی که قیافه ساده ای داشت !میدوریا برگشت سمتش . انگاری شوکه شده بود و همینطور ..... خجالت کشیده بوداون دو تا داشتن حرف میزدن . اصن حوصلشون رو نداشتم . سرم و رو تکیه دادم به صندلیم و خودمو کش دادم . من دختر سردی نیستم . کورو هم همینطور . فقط کافیه با چند نفر دوست بشیم بعدش ما رو کاملا میشناسید .یه نگاه به اون کاکتوس کردم . پاهاش هنوز رو میز بود . نگاهش یجوری بود که انگار از یکی از اونا نفرت داشت . خط نگاهشو دنبال کردم و دیدم داره به میدوریا نگاه میکنه . از اون کینه ای به دل داره ؟ ب من چه ؟ بهتره سرم به کار خودم باشه .قشنگ نشستم . دامنمو مرتب کردم . اون دوتا هنوز جلو در داشتن حرف میزدن . سئوالای اون دختر و سرخ شدنای میدوریا .صدای یه مرد اومد که میگفت .مرد : اگه واسه رفیق بازی اومدی جول و پلاست رو جمع کن و برو یجای دیگه . اینجا مدرسه ی قهرمانیه .چشمم خورد به ایدا و میدوریا و اون دختر افتاد . مگه کی رو دیدن که اینطوری شوکه شدن ؟ دوباره صدا ی اون مرد اومد .مرد : ۸ ثانیه وقت دادم ساکت شین . زمان مثل باد میگذره . شماها هم هنوز عقل درست درمونی ندارین .اومد لب در . این معلممونه ؟ چه معلم شلخته ای . روش رو کرد سمت کلاسمرد : من معلم کلاستونم . اسمم هم ایزاوا شوتاس . خوش وقتم .ذهن کاسومی : معلم کلاسمونننننن !!!!!!!!؟؟؟؟؟دستشو کرد تو کیسه خواب دستشاستاد ایزاوا : خیلی یهویی شد ، ولی اینارو بپوشید و برین تو زمین .لباس ورزشی دبیرستان رو اورد بیرون و نشونمون داد . رفتیم تو رختکن دخترا و لباسامون رو عوض کردیم و با هم اشنا شدیم . رفتیم تو زمین یو ای . کنار هم ایستادیم . ایزاوا سنسی روبه رومون بود .سنسی : میخوام ازمون براورده کوسه بگیرم .همه بچه ها + کاسومی و کورو : ( با داد و شوک ) ازمون براورده کوسه ؟ اوراراکا : پس مراسم ورودی چی میشه ؟ معارفه چی ؟ ایزاوا سنسی : ( پشتش بهمون بود ) اگه میخواین قهرمان بشین ، وقت برای تفریح و مسخره بازی ندارین .ذهن کاسومی : مگه چقد خستس که انقدر صداش خوابالو و خماره ؟ایزاوا سنسی : ( هنوزم پشتش بهمون بود )  میدونین که یوای  به ازادی عمل به سنت معروفه ( صورتشو چرخوند ) که یعنی معلم ها هم تو گردوندن کلاسشون ازادی عمل دارن . ذهن کورو : مگه میخوای چیکار کنی ؟ سنسی : ( کلن روشو کرد سمت ما ) یچیزی ازتون میخوام که همتون از راهنمایی فوت آبین . ( یه گوشی اورد جلو صورتش رو به ما ) آزمون امادگی جسمانی که در حین ازمون ، استفاده از کوسه ممنوعه . به هر حال هنوز هم امار های موجود کشور بر اساس عدم استفاده تست دهنده از کوسست . و اصلا هم کار منطقی ای نیست . البته تقصیر بی عرضگی وزارت آموزش و پرورشه که اپدیت نکردن . باکوگو تو ازمون عملی نفر اول شدی ، نه ؟ توی راهنمایی ، رکورد بهترین پرتابت تو سافتبال ، چند بوده ؟ باکوگو : ۶۷ متر سنسی : خب ، حالا با کوست امتحانش کنباکوگو رفت تو محل پرتاب .سنسی : هر کار دلت بخواد میتونی بکنی فقط نباید از دایره بیرون بیای . زودباش . رو کن ببینم چی تو چنته داری . باکوگو :( شروع کرد به کشیدن دستاش ) خیلی خب ....توپ رو پرت کرد و موقع پرتاب گفت « بمییییررررررر »سنسی : قبل از هر چیز ، ادم باید پیشینه قدرتش رو بدونه ! منطقی ترین راه برای شکل دادن به شالوده ی یک قهرمان ، همینه .بعد گوشیو نشون داد . رو‌ گوشی ۲ / ۷۰۵ متر رو نشون داد . صدا همه در اومد بجز منو کورو و تودوروکی . منو کورو کمیاب ترین کوسه هارو داریم . بخصوص من . حالا خودتون میفهمید .کامیناری : جان من ؟ ۷۰۵ متر ؟ سنسی : کورو کیوکا . کورو : های ؟ ( بله ) سنسی : توی راهنمایی ، رکورد بهترین پرتابت تو سافتبال ، چند بوده ؟کورو : ۶۵ متر سنسی : نزدیک باکوگو بودی . کوست اتیشه . جزو چند تا از کوسه های کمیابه . خب ، حالا با کوست امتحانش کن .کورو : چشمکورو رفت تو محل پرتاب .سنسی : از دایره خارج نشو .کورو پرتاب رو انجام داد و تا ۱ / ۷۰۵ رفتهمه بجز کاسومی : نزدیک باکوگووووسنسی : و اما کاسومی کیوکا . تو کمیاب ترین کوسه رو بین تمامی کوسه ها داری . جاذبه . میتونی هر کاری دلت بخواد با جاذبه بکنی . درسته ؟ کاسومی : بله سنسی : توی راهنمایی ، رکورد بهترین پرتابت تو سافتبال ، چند بوده ؟کورو : ۶۷ متر سنسی :  یکی با باکوگو بودی .  خب ، حالا با کوست امتحانش کن .کاسومی: چشمرفتم تو محل پرتاب .کوسمو فعال کردم و با جاذبه توپ رو پرت کردم . فیگور خاصی نگرفتم . به چشم توپ رو عادی فرستادم . اما توپ وقتی رفت از بین درختا رفت و حدودا ۶ تاییشونو قطع کرد .بچه ها : درختا رو قطع کرددددددددددد !!!!!!!!!!!!!!!!!!موبایل رو اورد جلو بچه ها .بچه ها : بی نهایتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت !!!!!!اوراراکا : کوسه منم جاذبس ولی مثل تو نیست . اشیدو : ایول ! بنظر باحال میاد ! پسر مو مشکی ( هانتا سرو ) : هرچقدر دلمون بخواد میتونیم از کوسمون استفاده کنیم . دم مدرسه قهرمانی گرم !رفتم پیش کورو ایستادمسنسی : که بنظر باحال میاد ! هان ؟ شما قراره سه سال برای قهرمان شدن درس بخونید . میخواید تمام مدت با همین نگرش بیاید سراغ کار ؟ ( نیشخند ترسناک زد ) باشه پس ، هر کس تو هر هشت ازمون نفر اخر بشه ، یعنی هیچ استعدادی نداره و جریمش ، اخراج از مدرسه سهمه  + کاسومی و کورو : چییییییییییی؟ ذهن کاسومی : شاید معلم باشی ولی نمیتونی انقدر راحت اخراجمون کنی ! سنسی : توی برخورد با دانش آموزامون هم ازادی عمل داریم .ذهن کاسومی : ذهنمو خوند یا شانسی گفت ؟ سنسی « ( سرشو اورد بالا و چشماشو باز کرد و موهاشو داد عقب ) به مدرسه قهرمانی یو ای خوش اومدید .رو لبای منو کورو یه نیشخندی اومد . منو کورو از مسابقات و چالش ها خوشمون میاد . پس این برامون یه بازیه . نیشخندمون رو زود پاک کردیم .اوراراکا : اخرین نفر اخراج میشه ؟ اونم تو روز اول مدرسه ؟ نه حتی اگه اولین روز از مدرسه هم نباشه بازم نامردیه !ذهن کورو : هنوز یعنی متوجه نشدن یه کاسه ای زیر نیم کاسه س ؟ سنسی : بلایای طبیعی ، حوادث بزرگ و تبهکار های خودخواه . مصیبت هایی که زمان و مکان نمیشناسه . ژاپن با بی عدالتی پوشیده شده . قهرمان کسیه که بتونه شرایط رو تغییر بده . اگه میخوای با چرت و پرت گفتن با دوستات وقت بگذرونی ، به کاه دون زدی ! تو ۳ سالی که دانش اموز اینجایین باید جون بکنین ، مشکلاتتون تمومی ندارن . فراتر از قدرت ، پیش به جلو . با تمام قدرت بهش غلبه کنین .قیافه همه استرسی شده بود و قیافه استاد ایزاوا ترسناک . اما با گفتن « پیش به جلو . با تمام قدرت بهش غلبه کنین .» یه امیدی ته دل هممون رو بست . بنظرم این بهترین معلم برای منهسنسی : خیلی خب ، نمایش دیگه تمومه ! وقته عمله .ازمون اول دوی ۵۰ متر بود . یه ربات هم اندازه گیری میکرد .بچه ها یکی یکی رفتن و حالا نوبت من بود . قرار بود با کامیناری مسابقه بدم . نمیدونم از سرعت شمشیر مرگ استفاده کنم یا نه ! اره استفاده میکنم ولی نمیزارم شمشیرم بیاد بیرون و معلوم بشه .رفتیم پشت خط .کامیناری : ( نیم نگاه و نیشخند ) بهت اسون میگیرم کاسومی کاسومی : ( لبخند ) شرمنده ولی من اصلا قصد همچین کاریو ندارم .ربات : سر جاتون ...... اماده ..... حرکت !سعی کردم فقط سرعت شمشیر مرگ رو انجام بدم که تونستم . به سرعت نور ۵۰ متر رو رفتم .ربات : ۳۷ صدم ثانیهبچه ها چشاشون اندازه کف دستشون شده بود . رباته هم داشت فیوز میپروند . کامیناری هم رسید .کامیناری : ( داد و بیداد و هوار و شوکه شدن این بابا برقی ) چجوری از نیم صدم ثانیه هم زودتر رسیدییییییی ؟ اصلا کوست چیععععع ؟ کاسومی : ( لبخند ) نگران نباش از نور که سریع تر نبودم .رفتم پیش کورو . اروم اومد نزدیک گوشم . تو گوشم گفتکورو : از شمشیر مرگ استفاده کردی ؟ کاسومی : ( تو گوشش جواب دادم ) اره فقط سعی کردم شمشیر بیرون نیاد . و دیدی که تونستم .رفتیم سراغ ازمون دوم که قدرت پنجه ها بود . وزنه رو تو دستام گرفتم و با فشار جاذبه فشارش دادم . دیدم داره قاطی میکنه . سریع ولش کردم و رفتم بالا سرش تا نمرمو ببینم . اوراراکا چان هم بالا سرم بودکاسومی : دوباره بی نهایت ؟ اوراراکا : ( با چشمای بسته و لبخند استرسی ) یادم باشه باهات دعوا نکنم . پسر با موهای قرمز ( کریشیما ) : چرا مگه چی شد...... ( چشمش افتاد به نمره ) ب .... ب....بینهایتتتتتتتتتتتتتتتت؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی از اون هم زورت بیشتره ؟ ( اشاره به یه پسر با چند تا دست و یه ماسک رو دهنش : شوجی  )رفتیم مرحله بعدی پرش مستقیم . منو کورو کلش رو کامل رفتیم .مرحله بعد تکرار قدم ها بود .تمام مرحله ها رو عالی رفتم دراز نشست نشستن رو پنجه پا انعطاف پذیری دوی ماراتون  و.......فکر کنم نفر اول بشم ‌. اما .... چرا میدوریا انقدر استرس داره ؟رسیدیم مرحله اخر که همون پرتاب توپ بود . اوراراکا هم بینهایت زد .رفتم پشت سر میدوریا ایستادم . دستمو گذاشتم رو شونش . انقدر شوکه شد که فکر کنم داشت سکته میکرد .کاسومی : چیشده میدوریا ؟ چرا انقدر استرس داری ؟ میدوریا : ه....ه..هی...هیچی ! چ..چیز...چیزی ..ن..نی..نیسکاسومی : نمیخوام که بکشمت . کم مونده از استرس غش کنی !میدوریا : فقط استرس اخراج شدنمو دارم کاسومی : هرچی بیشتر به یه چیزی فکر کنی احتمال اتفاق افتادنش هم بیشتر میشه پس گامباره ( موفق باشی ) میدوریا : ه...هایرفت تو زمین پرتاب . کورو داشت با کریشیما و کامیناری حرف میزد منم رفتم پیش ایدا و باکوگو و اوراراکا با یه پسر دیگه که کوسش با یه کمربند نوری بود ( ائویاما )ایدا : اگه همینطوری پیش بره ، واسه میدوریا اصلا خوب نیست . باکوگو : ها ؟ خوب معلومه . اون بزمجه اصلا کوسه نداره . ( اشاره به میدوریا ) ایدا : ( شوکه شد ) کوسه نداره؟ هیچ میدونی تو امتحان ورودی چیکار کرد ؟ باکوگو : ها ؟کاسومی : من و کورو با توصیه نامه اومدیم . چیکار کرده مگه ؟هیچی نگفتیم و نگاهم افتاد به میدوریا .موقع پرتاب به دست میدوریا دقت کردم . دستش یه حالتی شد که برام اشنا بود . انگار یجایی دیده بودمش . اما تا میدوریا پرتاب کرد ، انگار کوسش پاک شد ! صدای ربات گفت « ۴۶ متر » صدای سنسی اومد .سنسی : من کوست رو پاک کردمتا استاد رو دیدم ، بند های دور و اطرافش نظرمو جلب کرد .سنسی : این امتحان ورودی قطعا منطقی نبوده که یه بچه مثل تو رو قبول کرده میدوریا : شما کوسه منو پاک کردین ؟بچه ها داشتن بحث میکردن که تا حالا همچین قهرمانی رو ندیدن .سنسی : یه چیزی رو بهم بگو . تو نمیتونی کوست رو کنترل کنی ، نه ؟ نکنه دوباره میخوای خودتو ناقص کنی و یکی بیاد نجاتت بده ؟ میدوریا : همچین قصدی نداشتم ......استاد نذاشت میدوریا حرفش رو بزنه و بند هاش اون رو کشوند سمت خودش .سنسی : قصدت بود یا نبود ، کاری ندارم . فقط بدون اگه گندی به خودت بزنی ، اطرافیانت باید تاوان پس بدن . در گذشته ، یه قهرمان خودخواه و هوس رانی بود که به تنهایی بیش از هزار نفر رو نجات داد و افسانه شد . ممکنه شجاعت بی پروای اونو داشته باشی ، ولی بدون ، بعد از نجات یه نفر ، به یه عروسک بی فایده تبدیل میشی . میدوریا ایزوکو ، با این قدرتت نمیتونی قهرمان بشی . ذهن کاسومی : هر معلمی که میخوای میتونی باشی ولی این چه وضعه خورد کردن ادمه ؟استاد میدوریا رو ول کرد .سنسی : کوست رو بهت برگردوندم . دوتا پرتاب دیگه داری . زود باش تمومش کن .ایدا : انگار نصیحتش کرد کاسومی : نصیحتش نکرد . خوردش کرد . باکوگو : لابد بهش گفته جول و پلاسش رو جمع کنه و بره .دوباره به حالت دستای میدوریا نگاه کردم . توپ رو پرت کرد . مثل اینکه موقع پرتاب تمام قدرتش رو تو انگشت اشارش ذخیره کرد و بعدم پرتاب کرد . رو دستاش یسری خط قرمز قدرت افتاد . خدایا ! من این قدرتو کجا دیدم ؟دوباره به دستش نگاه کردم . ایندفعه فقط انگشت اشارش داغون شد . یه نگاه به بچه ها کردم . همشون تعجب کرده بودن . استاد ایزاوا گوشیو اورد جلو و عدد ۳ /۷۰۵ متر رو نشون داد . میدونستم میتونی انجامش بدی میدوریا .میدوریا : سنسه ...... ( دستشو مشت کرد ) دیدی هنوز میتونم تکون بخورم ؟! ایزاوا سنسه : ای بچه ......کامیناری : ۷۰۰ متر رو رد کرد ؟!کاسومی : دمت گرم میدوریا .اوراراکا : بلاخره یه رکورد قهرمانانه زدی !ایدا : انگشتش کبود شده ! تو ازمون ورودی هم همینطور شد . چه کوسه عجیبی داره .....کورو : حتما کوسش با بدنش سازگاری نداره و برا بدنش زیادیه کاسومی : اره حتما .ائویاما : اصلا شیک و با کلاس نیست !یه نگاه به قیافه باکوگو کردم . مگه شما دو تا با هم تو ازمون ورودی نبودید ؟ از کوسه هم خبر ندارید ؟ دیدم از دستاش داره انفجار میاد .باکوگو : اسکل کردی ما رو ؟دیدم دویید سمت میدوریا ی بدبخت .باکوگو : دکوی نفله ، بگو ببینم چه کلکی سوار کردی ؟ذهن کاسومی : دکو ؟ مگه اسمش ایزوکو نبود ؟میخواستم با جاذبه جلوشو بگیرم که استاد با بند هاش جلوشو گرفت .باکوگو : اخ .....؟ چه لباس سفتی عه .....استاد :  تار های قفل کننده از جنس الیاف کربنه که با یسری رشته های فلزی با غلظت های بخصوص ، با هم ترکیب شدن .  بدبختیه ها ...... هی من نمیخوام از کوسم استفاده کنم ، ولی مگه شما میذارین ؟ من خشکی چشم دارم ، بفهمین !همه بچه ها : حیف کوسه ای به این خفنی که بخاطر خشکی چشم هدر بره ! ایزاوا : داریم وقت تلف میکنیم . بعدی کیع ؟ اماده بشه .میدوریا اومد پیشموناوراراکا : دستت خیلی درد میکنه ؟ میدوریا : نه . طوری نیست .یه نگاه کردم به اون سگ اعصاب . مگه چقد از میدوریا نفرت داری که اینجوری نگاهش میکنی ؟تمام ازمون ها هم تموم شد و همه دور هم جمع شدیم تا نمرات رو ببینیم  .سنسی : خب ، سریع نتایج رو بهتون بگم و برم . همونطور که میدونید نتیجه نهایی ، مجموع نتایجیه که از تک تک ازمون ها گرفتید . بخوام نتایج تک تکتون رو بخونم وقت کلاس میره ، برای همین کل نتایج رو یجا نشونتون میدم .یه صفحه بزرگ اومد جلومون . نگاهم افتاد رو نفر اول .  « کاسومی کیوکا » خودم نفر اول بودم بعدش کاتسوکی باکوگو  ؟ اسمش کاتسوکیه ؟ به هر حال اون نفر دوم بود و نفر سوم هم کورو بود . نگاهم اومد پایین تا نفر اخرو ببینم . « میدوریا ایزوکو » اخر شد ؟ یعنی الان اخراجش میکنن ؟ من که بعید میدونم . معلومه داره خالی میبنده این استاده . استاد صفحه رو پاک کردسنسی : البته اخراجی در کار نیست . دروغ گفتم .در عرض چند ثانیه همه  Loading please wait شدن .سنسی : ( خنده ) رسم داریم از این حرفه ها استفاده کنیم ، تا شما با تموم قدرت پا به میدون بزارید . ایدا و اوراراکا و میدوریا : ( با داد و شوک فراوان ) چیییییییییییییییییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟یائوروزو : تابلو بود داره خالی میبنده . کاسومی : اره . اگه یکم با خودتون فکر میکردین ، میفهمیدین . یائوروزو : اوهوم سنسی : خب دیگه کاریتون ندارم . برگه برنامه ریزی اموزشیتون تو کلاسه . رفتین یه نگاهی هم به اون بندازین . ( رفت بالا سر میدوریا و یه برگه بهش داد ) میدوریا . برو بهداری پیش ننه جون . بده دستت رو درمان کنه . ازمون فردا دیگه از این تو بمیری ها نیست . اماده باش ذهن کاسومی : بیخیال فردا هم ازمون داریم ؟وسایلامون رو جمع کردیم . یه نگاه به برنامه ریزی اموزشی کردم . بالاش نوشته شده بود « برنامه درسی رشته ی قهرمانی دبیرستان یو ای » کلاس های پیش نیاز عمومی ، مثل انگلیسی صبح ها برگزار میشه . هممون زدیم بیرون . کنار کورو داشتم راه میرفتم که اوراراکا و ایدا و میدوریا رو دیدم . دست کورو رو گرفتم و دویدم سمتشون .کاسومی : میناااااا ( بچه ها) وایسیدرسیدیم بهشون .کاسومی : میخواید برید سمت ایستگاه مترو ؟ میشه ما هم باهاتون بیایم ؟ ایدا : بیاین تا با هم بریم !راه افتادیم .کورو : میگما میدوریا میدوریا : های ؟ کورو : اسمت چیه ؟ میدوریا : ایزوکو ! ایزوکو میدوریا . کاسومی : پس چرا اون کاکتوس دکو صدات زد ؟ میدوریا : ( تعجب ) کاکتوس ؟ کورو : باکوگو رو میگه میدوریا : عا .... اره . کاچان به مسخره بهم میگه دکو که دستم بندازه . اوراراکا : شما دوتا دوستای صمیمی بودید ؟ میدوریا : صمیمی که نه ولی با هم دوست بودیم . از بچگی . کاسومی : اما دکو‌ باحاله مثل اسمت میمونهمیدوریا : ها ؟ کاسومی : « د » رو از « میدوریا » و « کو » رو از « ایزوکو » کنار هم بزاریم میشه « دکو » بعدشم ،کلمه دکو ، شبیه نوشتار کلمه ی « گامباره ، کارت درسته ، تلاشت رو بکن » عه . من که دوسش دارم اوراراکا : اتفاقا منم همینو گفتم . میدوریا : ( سرخ شد ) دکو هستم ایدا : میدوریا کون !!!!!! چه زود قبول کردی مگه حالت متلک نداشت ؟تو راه کلی حرف زدیم و دوستای خوبی شدیم .اوراراکا : کاسومی چان ! من فکر میکردم دختر سردی هستی ! ولی نه کورو : اره . اوایل همینطوریه . فقط کافیه باهاش دوست بشی . دیگه ولت نمیکنه . همش میچسبه بهت . دیوونت میکنه . فک کنید من با همچین دیوونه ای زندگی میکنم . کاسومی : ( عصبانی ) کورو !!!!!شروع میکنیم به خندیدن .ایدا : کاسومی ! کورو ! مامان بابات چیکارن ؟خنده رو لبای منو کورو خشک شدکاسومی : ( ناراحت ) مامان بابامون ۳ سال پیش وقتی داشتن دوتایی با ماشین میرفتن کره ، تو تصادف کشته شدن ! تو تاریخ ۲۹ می . اونا شریک یه شرکت لوازم هوشمند بودن . بعد از مرگ اوناصاحب شرکت هم مرد . الان شرکت به ما رسیده . ولی فعلا دست عمومه تا بگردونتش تا ما به سن قانونی برسیم .میدوریا : عا . متاسفم !رسیدیم خونه . تکالیفمونو انجام دادیم و روزمون گذشت . هر کدوممون تو اتاق خودمون خوبیدیم . صبح که از خواب پاشدم ..........تا پارت بعد ...</description>
                <category>Otaku girl</category>
                <author>Otaku girl</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2025 00:46:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55213124/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-nx0wzajn1lca</link>
                <description>( عکس یک ) کاسومی کیوکا( عکس دو )کاسومی کیوکا ورژن شیطانی ( عکس سه ) کورو کیوکا کاسومی کیوکا ( عکس یک )شخصیت اصلی ای که من به داستان اضافه کردم سن : متغیر ولی در اول داستان ۱۶ سال و در ادامه داستان  بیشتر میشه . بعضی مواقع هم فلش بک میخوره . قد : متغیر ولی اول داستان ۱۶۸ cmوزن : ۴۴ kgگروه خونی : o -اندازه مو : بلند و حالت دار( مثل عکس ) رنگ چشم : ابی    ( در کل قیافش مثل عکسه دیگه )علایق : برادرش . بازی با دشمن . آشپزی . پاستیل . مکعب روبیک . خوشگذرونی . جمع دخترونه . لواشک . نی نی 😂 . بغل . رقص و اواز . مطالعه . چیزای ترش و چیزای شیرین . والیبال . شیر موز . رنگ بنفشتنفرات : نمک . لیگ تبهکاران . دابی ( میفهمید چرا ) .  ادمای فوضول .گرما . سرما خوردگی . چیزای خیلیییی شیرین و خیلیی تلخ . رنگ قهوه ایکوسه ی کاسومی شیطانه .  تو این حالت قدرتش ۱۰۰۰ برابر میشه . در اصل این کوسه برای کشتن ادم هاست .حالا کوسه ی شیطان به چند کوسه تقسیم میشه 1 . جاذبه : ( هر کاری که چویا تو سگ های ولگرد بانگو میکنه رو اینم میتونه انجام بده )2 . شمشیر مرگ : یه شمشیر سیاه با رگه های قرمز خونی که میتونه ادم ها رو بکشه . این کوسه سرعت زیادی هم داره که گاهی اوقات فقط از سرعتش استفاده میکنه نه از خود شمشیر .3 . بوسه مرگ : یک نوع بوسه ی لب به لب عادیه که میتونه با همون بوسه یه فردی رو بکشه .4 . بوسه ی نجات : اینم مثل قبلیه یک نوع بوسه ی لب به لب عادیه که میتونه با همون بوسه یه فردی رو نجات بده و صدماتش رو درمان کنه . میتونه یه مرده رو زنده کنه اما استثنا اینه که اگر بیشتر از ۳ بار این کار رو انجام بده ، کوسه ی بهبودی خودش رو از دست میده . اگر یه نفر رو‌ زنده کنه ، یک سوم قدرتش رو از دست میده . اگر دو نفر رو زنده کنه ، دو سوم ، یعنی نصف بیشتر قدرتش رو از دست میده و اگر سه نفر رو زنده کنه ، کلا قدرتش رو از دست میده . تا حالا این کار رو نکرده پس کوسه ی بهبودیش رو هنوز کامل داره .5 . بهبودی :  این کوسه به درمان صدمات کمک میکنه . مثلا اگه شکستگی داشته باشه ، این کوسه بهش کمک میکنه .( کاسومی از این کوسه استفاده میکنه اما کسی نمیدونه بجز یه نفر )7 . تیر سرخ : تیر سرخ یه نوع تیر سیاه رنگ با سر قرمز به رنگ خونه . این قدرت هم مثل شمشیر مرگ میتونه ادم ها رو بکشه . این کوسه سرعت دقت در هدف گیری رو داره که گاهی اوقات فقط از دقت در هدف گیری استفاده میکنه نه از خود تیر .8 . چهار عنصر : میتونه از خاک ، باد ، اب و اتش استفاده کنه .یه نکته :کاسومی یه ورژن شیطانی داره که میتونه به خواست خودش ، وارد ورژن شیطانیش بشه . اما کنترل اون ورژن براش سخته . وقتی وارد ورژن شیطانیش میشه ، قدرتش ۱۰۰۰ برابر بیشتر میشه . به بقیه گفته که این حالت جنونشه تا کوسه ش لو نره .وقتی وارد ورژن شیطانیش میشه از چشماش خون میادکوسه ی کاسومی شیطانه اما اون این چیز رو قایم میکنه . ( عکس دو ) و چهره ش اینطوری میشه ( فقط چشماشو قرمز خونی تصور کنید )قدرت بدنی خوبی داره . استقامتت هم خوبهقبلا کاراموز ایدل شدن بود و حتی تا یه قدمی ایدل شدن هم رفت اما بخاطر مرگ مامان و باباش رهاش کرد .عاشق خوندنی .نمراتت هم همیشه کاملهنفر اول توصیه نامه ایسرعت دوندگیت در حالت عادی هم بدون استفاده از کوست هم بالاست .کل داستان از زبون کاسومی عه ! حالا بعضی جاها مینویسم از زبون کی میشه وقتی تغییر میکنه ولی در اصل از زبون کاسومی عه . اگه ننوشتم دیگه خودتون بدونید از زبون کاسومی عه .کاسومی بی صدا گریه میکنه . اگه گریه ی شدید بکنه صداش در میاد .‌یه دوست بچگی هم داره که اسمش تنکو بود ( اره ... همون شیگاراکی ) که یه روز غیبش میزنه . خیلی با تنکو یا همون شیگاراکی نزدیک و دوست بوده .تایپ شخصیتیش : ISFPفقط کاسومی تو کل دنیا کوسه ی شیطان رو داره .رفتارش هم میفهمید(کورو کیوکا( عکس سه ) برادر دوقلو‌ شخصیت اصلی ای که من به داستان اضافه کردم سن : متغیر ولی در اول داستان ۱۶ سال و در ادامه داستان  بیشتر میشه . بعضی مواقع هم فلش بک میخوره . قد : متغیر ولی اول داستان ۱۷۰ cmوزن : ۶۳ kgگروه خونی : o +اندازه مو : کوتاه و سفید و صاف ( مثل عکس ) رنگ چشم : ابی    ( در کل قیافش مثل عکسه دیگه )علایق : کاسومی . کاسومی . کاسومی . آشپزی .  مکعب روبیک . خوشگذرونی با خواهرش. جمع با رفیقاش ( کیریشیما و کامیناری و سرو و باکوگو و فیلیکس که فیلیکس رو بعدا میشناسیدش ) لواشک بغل کردن خواهرش( فقط خواهرش فقط ) . مطالعه . چیزای ترش و چیزای شیرین . والیبال . شیر کاکائو . کیک خیس شکلاتیتنفرات : کای ( میشناسیدش ) نمک . لیگ تبهکاران . دابی ( میفهمید چرا ) .  ادمای فوضول .گرما . سرما خوردگی . چیزای خیلیییی شیرین و خیلیی تلخ .قدرت بدنی خوبی داره . استقامتش هم خوبه .نمراتت هم همیشه کاملهنفر دوم توصیه نامهرو خواهرش به شدددددتتتتت غیرتیاونم دوست تنکو بودهکوسه : اتش ( جزو چند کوسه ی کمیاب )رفتارش هم میفهمیدتنها کسی که از قدرت اصلی کاسومی خبر داره . البته بجز مامان و باباش که ۳ سال پیش وقتی داشتن دوتایی با ماشین میرفتن کره ، تو تصادف کشته شدن ! تو تاریخ ۲۹ سپتامبر . اونا شریک یه شرکت لوازم هوشمند بودن . بعد از مرگ اونا صاحب شرکت هم مرد . الان شرکت به اون دو تا رسیده . ولی فعلا دست عموشونه تا بگردونتش تا وقتی که به سن قانونی برسن .خونشون هم عادیه و یه طبقه ست با اینکه پولدارن و خدمتکار هم ندارن .تایپ شخصیتی : ESFPگریه هاش هم مثل کاسومیهتاریخ تولد جفتشون ۱۳ ژوئن ( ۲۳ خرداد ) عه .بریم برا پارت اول</description>
                <category>Otaku girl</category>
                <author>Otaku girl</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2025 00:41:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>