<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سایه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_55218828</link>
        <description>.…</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:20:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4363971/avatar/TTAbkX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سایه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_55218828</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ولش کن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D9%88%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D9%86-h5tcasu5qqwo</link>
                <description>دستمو دراز میکنم و شاخه ی درخت جلومو میگیرمشاخه پودر میشه ، ذراتش تو هوا معلق میمونه و بعد به زمین میریزه.از جای ذرات درختای جدید با سرعت باور نکردنی جوانه میزنن.نهال میشن .و بزرگ تر از درخت قبلی رشد میکنن._هی پسربرمیگردمکسی نیست_هی اینجادور خودم میچرخم ،ولی هیچکس تا جایی که چشم کار میکنه نیست._من اینجام جلوتشاخه ی درخت صورتم و لمس میکنهبه عقب میپرمو با وحشت به درخت جلوم نگاه میکنمدرخت باهام حرف زد؟_بله درخت باهات حرف زدلحنش تمسخر آمیزه_قبل اینکه فکره دیگه ای بپره تو سرت بگم نخیر دیوونه نشدیتوهم نزدیلازمم نیست بترسی و فرار کنیلولو خورخوره نیستم! درختم_ب.. ب ..بقیه درختام حرف میزنن؟_بله! اگه بخوان که بیشتر وقتا نمیخوانیعنی کلاً درختا میتونن حرف بزنن؟_آره!_تو الان چرا حرف زدی ؟_چون یکی باید بالاخره بهت بگه!_چیو؟؟!_دیگه به شاخه ها دست نزن!</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 22:48:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هویت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-c2siccdnbeid-c2siccdnbeid-c2siccdnbeid-c2siccdnbeid</link>
                <description>چشمامو چند بار باز و بسته می‌کنم.سرم و از پنجره بیرون می‌برم و سعی می‌کنم به خاطر بیارم.می‌تونم قسم بخورم که کوه جلوم، از ناکجاآباد، امروز سروکلش پیدا شده.ولی همچین چیزی نمی‌شه.مگه می‌شه یهو یه کوه که تا دیروز نبوده، جلوت قد بکشه؟دوطرف سرمو می‌گیرم و با انگشت دورانی ماساژ می‌دم.دلم به هم می‌پیچه.مرداس متوجه ناخوشیم می‌شه ،به سمتم می‌آد._ چته درو؟ چی شده؟من من می‌کنم._ تو تو این کوه و دیده بودی اینجا؟پقی می‌زنه زیر خنده._ معلومه، حواست کجاست؟ رو ابرام باشی باید یه چیز به این بزرگی رو دیده باشی.به زور لبخند می‌زنم و سر تکون می‌دم._ می‌خواستم ببینم بدون عینکت می‌بینی چیزی یا نه._ درو، چیزی خوردی که نباید؟ من کی عینک می‌زدم؟چشمام و بهم فشار می‌دم و چند نفس عمیق می‌کشم.دم... بازدم... دم... بازدم...بعدی، توی سینم قفل می‌شه.این امکان نداره.ما از بچگی با هم توی یه ساختمون زواردررفته بزرگ شدیم.اولین چیزی که ازش یادمه یه صورت کوچیک با عینک بزرگ زردِحتی اگه از اسمم مطمئن نباشم، از قیافه ی مسخره‌ی مرداس مطمئنم.جلوم وایستاده و هنوز ناباورانه نگاهم می‌کنه. از رفتارش بیشتر می‌فهمم که قضیه جدیه و نمی‌خواد با یکی دیگه از شوخی‌های مسخرش لوده بازی دربیاره.بی توجه به نگاه پرسشگرش، از جام بلند می‌شم و از خونه بیرون می‌آیم._ کجا می‌ری؟ هی؟جواب نمی‌دم.شروع می‌کنم به دویدن. می‌خوام صدای کوفتی قلبم که هر آن ممکنه از جا دربیاد رو نشنوم.اون کوه... اون سایه‌ی غول‌پیکر که حالا از پشت بوما پیداست.دوباره سرمو می‌چرخونم سمتش. بزرگ‌تر شده؟نه، شاید فقط نزدیک‌تر.قلبم داره می‌ترکه. می‌رسم به پارک قدیمی، همون جایی که با بچه‌ها فوتبال بازی می‌کنیم.نیمکت‌ها خالی‌ان، فقط یه پیرمرد با روزنامه نشسته. می‌پرسم: «عمو، اون کوه رو می‌بینی؟» اخم می‌کنه و می‌گه: «کدوم کوه پسر؟ برو خونه بخواب.»برمی‌گردم و با دست به کوه اشاره می‌کنم.چی؟هیچی نیست.کوه رفته.حتماً دارم خواب می‌بینم. آره، آره، غیر از این نمی‌تونه باشه.محکم با دست به گونه‌ام می‌کوبم. سرم به عقب پرتاب می‌شه و سوزش شدیدی وجودمو می‌گیره.لعنتی، بیدارم!پیرمرد نچ‌نچی می‌کنه و از جاش بلند می‌شه و می‌ره.شاید تومور دارم.دوباره برمی‌گردم و به جای خالی کوه نگاه می‌کنم.نفس... نفسم بالا نمی‌آد.به گردنم چنگ می‌اندازم. واسه زندگی تقلا می‌کنم.دیگه هیچی نمی‌بینم.«سکوت»چشمام رو کوه جلوم قفله. دارم سعی می‌کنم به یاد بیارم چطور به خونه رسیدم و دوباره جلوی این کوه لعنتی نشستم. کوهی که قبل از حمله ی عصبییم غیبش زد._ چته درو؟ خوبی؟با صدا از جا می‌پرم. با تعجب به پسر مو قرمز قد کوتاه جلوم نگاه می‌کنم._ تو... تو کی هستی؟دستشو به‌کمرش میگیره و میگه_ من پادشاه دو عالمم، مرداس کبیر! تو که هستی ای جوان!با عصبانیت گلوشو می‌گیرم و گوشه دیوار میخش میکنم._ می‌گم کی ای؟ مرداس کجاست؟ از کجا اسمش رو می‌دونی؟با زور می‌خواد دستمو باز کنه. صداش بریده‌بریده است._ چی چی می‌گی درو؟ ولم کن، دیوونه شدی!منم دیگه...دستام شل می‌شن. یه چیزی توی گفتنش هست که واسم آشناست. سعی می‌کنم فکرم رو جمع کنم و قیافه ی رفیق صمیمیمو به یاد بیارم.عینک... موی مشکی ژولیده... بلند و لاغر...ولی همین صدا، همین لحن....اوه نه... تاریکی دوباره بهم هجوم می‌آره.دستم و رو صورتم میکشم. چیزی که رو چشمم رو برمی‌دارم و خیره به عینک داغون زرد نگاه می‌کنم. نمی‌فهمم.تعادل درستی ندارم، خودمو سمت آینه ی دستشویی حل می دم.دستام می‌لرزه.انگار پوست صورتم داره از استخونام جدا می‌شه. به آینه زل می‌زنم.به اون پسر مو قرمز تپل.این من نیستم.این مرداس نیست.این حتی اون غریبه‌ی دیروز هم نیست.یه چیزی غلطه.یه چیزی توی این دنیا داره اشتباه کار می‌کنه.دوباره دست می‌کشم به صورتم.فکر می‌کنم شاید اگه محکم فشار بدم، این ماسکِ لعنتی کنده می‌شه. اما به جای درد، یه حسِ الکتریسیته توی انگشتام می‌پیچه. یه جور سوزشِ سرد. مثل وقتی که زبونت رو به باتری می‌زنی.یهو چشمم به گوشه‌ی آینه می‌افته.یه خطِ سفیدِ باریک، مثل یه خراشِ عمیق روی تصویرِ آینه.تصویرِ پسر مو قرمز شروع می‌کنه به لرزیدن. نه، نمی‌لرزه؛ داره پیکسل پیکسل تکون می‌خوره.یه پیامِ کدر و لرزان روی سطحِ آینه ظاهر می‌شه:[خطای بارگذاری مدل: هویت نامعتبر | در حال بازنشانی...]چه چه اتفاقی داره می‌ف.....«سیاهی»</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 10:30:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همبازی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D9%87%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-p07lytunj7j8</link>
                <description>همینطوری که با زرده شل تخم مرغم بازی میکنم تمام حواسم متوجه در انتهای راهروعهچشم ازش برنمی دارممیدونم  هر لحظه ممکنه برسهمتمرکز تر از اونیم که اجازه بدم فکرای بی سرو ته ترس و نگرانی حواسم و از این لحظه بگیرهدر و اروم باز میکنهنفسم حبس میشهمیتونم قسم بخورم قلبم چند تا ضرب و میپره_دلم میخواد هوای تازه بهارو با صورت زیبای یاروزیر لب اهنگ میخونه معلومه کیفش کوکهنون تست و تو دهنم میزارم و سعی میکنم خیلی طبیعی و بی توجه به شبحی که چند وقته همه جا باهامه رفتار کنمکشیش پرایس همیشه میگفت اگه حضور یه شبح رو حس کردی، صلیبت رو بگیر و هیچ نشون نده که ترسیدی. باهاش مثل چیزی که هست رفتار کن:یه شبح.وگرنه واقعی می‌شه. و اون موقعست که فقط خود مسیح می‌تونه نجاتت بده._هی رابی!با صدای فریاد از جام میپرمو به سمت صدا برمیگردم و باهاش چشم تو چشم میشمصورتش از شیطنت برق میزنهنیشش باز میشه و دندونای کریهش و بهم نشون میده و به مسخره میگه_بووووووگندش بزنن._دیگه نمیتونی فرار کنی…</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 16:50:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همین لحظه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-mrbyfhz5xaz4</link>
                <description>توجه! اکنون!اینجا!«بیدار شو!»به نوشته ی روی دستم نگاهی می اندازمنمیدونم چند ساله که خوابم!به اندازه ای بوده که بیداریِ قبلش به یادم نیادمثل آدمی که تو خواب متوجه رویاش میشهولی هنوز گیجه و کامل اوضاع دستش نیستحرفایی که از دهنم بیرون میپره و روزای آتی از‌فکرش شرمسار میشم ، غمگین میشمآخه چطوری همچین چیزیو به زبون آوردم؟جوابش سادستمن روی هیچی اختیار ندارممن کاری رو از پیش نمیبرمفقط فکر میکنم که کنترل دستمهمثل تماشاچی ای که تو سینما نشسته و با قهرمان فیلم خودشو یکی میبینهفکر میکنه اگه به اندازه کافی مقاومت کنهفیلم جوره دیگه ای پیش میرهضربه نمیخورهکسی ترکش نمیکنهتیر نمیخورهو در آخرم نمی میرهدرصورتی که فیلم نوشته شدهساخته شدهو تموم شدهچشم از نوشته برنمیدارمکلمات دونه دونه معنیشونو از دست میدن تو کابوس غرق میشم..</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 12:29:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%86-ryo9b1skmrnh</link>
                <description>_عزیزم بیدار شو، دیرت میشه.با شنیدن صداش، چیزی تو وجودم فرو می‌ریزه.حس تنفری که همراه با من بیدار می‌شه، هنوز برام پر از ابهام و سؤاله._تنبل‌خان، با توأم.تلاشم برای ندیدن چهره‌ش اول صبح بی‌فایده‌ست.چشم‌هامو باز می‌کنم.همین‌جاست. با همون لبخند احمقانه، زل زده به من.از شدت انزجار لب‌هام جمع می‌شه،ولی خودمو کنترل می‌کنم._بیدارم.مدتیه تحمل این زندگی کار من نیست.بیزارم از بوی شیرینی.بویی که هیچ‌وقت منبعش معلوم نیستاز مردمی که تو خیابون لبخندزنان از کنارت رد می‌شن، گرم احوالپرسی می‌کنن و برات آرزوی روز خوب دارن.از این حالِ خوبِ همیشگی.حس می‌کنم تو کاتالوگ مجلات زندگی می‌کنم.غیرواقعی.صاف.بی‌چین‌وچروک.همیشه شاد.همیشه راضی.سرِ کار، عمداً یه نقص بزرگ تو پروژه درست می‌کنم.راج، سرپرست تیم، نگاهم می‌کنه.لبخند می‌زنه، پشتم می‌زنه و می‌گه:_پیش میاد رفیق. خودتو نگران نکن.لجم بیشتر درمیاد.اینا می‌خوان منو دیوونه کنن.پامو فراتر می‌ذارم.تو پیاده‌رو، زنی داره با تلفن حرف می‌زنه.گوشیشو از دستش می‌گیرم، پرت می‌کنم زمین و با پا لهش می‌کنم.حتی تعجب نمی‌کنه.ناسزا نمی‌گه._مرسی. خیلی وقت بود باید عوضش می‌کردم.سرم تیر می‌کشه.نفس‌هام بالا نمیاد.فریاد می‌کشم.اجازه می‌دم جنون کنترل رو به دست بگیره.مایک جلومه.همونی که قهوه‌ی هر روزمو میاره.اومده آرومم کنه.وحشیانه بهش لبخند می‌زنم.حمله می‌کنم.گردنشو می‌گیرم و تا جایی که بدنش شل بشه، محکم می‌کوبمش به میله‌ی چراغ راهنمایی.برمی‌گردم سمت جمعیتی که دورم حلقه زدن.فقط ایستادن.پیرزنی می‌گه:_امیدوارم الان بهتر باشی.بی‌وقفه جیغ می‌کشم.چیزی درونممی‌خواد آزاد بشه.تکه‌سنگی کنار پیاده‌رو افتاده.نگاهم روش قفل می‌شهبرش می‌دارم و محکم به سرم می‌کوبم.گرمای خونروی صورتم می‌دوه.زمین نرم‌تر از حد انتظارمهلذت شدیدی تجربه می‌کنم.چشم‌هام بسته می‌شنو با رضایت، تو آغوش مرگ فرو می‌رم.———————————— قربان، سطح رضایت به حد آستانه رسید.سیم‌ها رو قطع کنیم؟ویلیس پک عمیقی به سیگارش می‌زنه.نگاهش از مانیتورها جدا نمی‌شه.با تکون دادن سر جواب مثبت رو به دکتر می‌ده._نفر بعدی رو بیارین________________________گزارش غیررسمی — منبع نامشخصطبق اسناد غیررسمی، ارتش در سال‌های اخیر پروژه‌ای آزمایشی با نام رمز «Eden» را اجرا کرده است.در این پروژه، گروهی از زندانیان با احکام سنگین در محیطی شبیه‌سازی‌شده با حداکثر ثبات عاطفی و حداقل تعارض قرار داده می‌شدند.سطح رضایت روانی آزمودنی‌ها به‌صورت مداوم پایش و هرگونه نوسان احساسی به‌عنوان نقص سیستم ثبت می‌شد.هم‌زمان، بدن آزمودنی‌ها در دنیای واقعی، تحت کنترل سیستم‌های عصبی، به فعالیت‌های عملیاتی ادامه می‌داد.در موارد شکست، رفتارهای خودتخریبی شدید گزارش شده استرفتارهایی که به‌عنوان «پاسخ ناموفق به حفظ رضایت»طبقه‌بندی شده‌اند.وضعیت جسمی افراد«فعال» گزارش شده است.اما درباره‌ی وضعیت ذهنی،اطلاعاتی در دست نیست.در اسناد داخلی،آخرین وضعیت آزمودنی‌ها به این صورت ثبت شده است:وضعیت بدن‌ها: قابل استفاده.وضعیت ذهن‌ها: خاتمه‌یافته.مقامات رسمی،وجود چنین پروژه‌ای را به‌طور کامل تکذیب کرده‌ان.</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 19:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D8%B1-x2nhhu5fyx2r-x2nhhu5fyx2r</link>
                <description>دشت، کوه و درخت‌ها به سرعت از کنارم رد می‌شن.از گوشه‌ی چشمم، تصاویر واضح نیست؛ انگار تو حجوم رنگ‌ها محاصره شدم و فقط می‌دوام.هیچ‌چی مهم نیست.احساس آزادی،عشق،تو وجودم فوران می‌کنه.من واسه این کار زاده شدم.من اسبم.من باید اسب باشم.یعنی من، من می‌خوام که اسب باشم.دکتر از بالای عینک نگاهی بهم می اندازه. سکوتش شرمِ تومو قلقلک می‌ده و بیدار می کنه پاهامو به هم فشار می‌دم و جمع می‌شم، ولی مصمّم دنبال جوابم.ازم می‌پرسه:_چه مدته این خواب رو می‌بینی؟_از وقتی یادم میاد؛ مخصوصاً وقتایی که حال خوشی ندارم و سخت خوابم می‌بره ،اون حسی که تو بیداری در به در دنبالشم، خودشو تو خواب بهم نشون می‌ده. می‌دونی دکتر، واسم واضحه که راه‌حل من اینه._که اسب بشی؟_بله!_از بچگیت بگو.کلافه از اینکه کسی نمی‌فهمه چی می‌گم، رو صندلی جابه‌جا می‌شم و بی‌میل شروع به تعریف می‌کنم:_کودکی بدی نداشتم؛ یعنی می‌دونی، مثل همه بود. خانواده‌ای که به زور و ضرب می‌خواد ازت یه آدم موفق بسازه ، آدمی که خودشون نتونستن باشن . ولی من راه خودمو دارم. من خودم باید ببینم چی می‌خوام.از قیل و قالای مامانم که بگذریم، بعد مرگش... می‌دونم باید خیلی داغون می‌شدم، ولی تو دلم آخیشی گفتم.انگار افسار گردنم یکم شل‌تر شد.ولی با فداکاری‌های بیشتر جاناتان واسه من یا جوری که صدام می‌کنه: &quot;دارو ندارش از زندگی&quot; هر روز فشار بیشتر رو خرخرم حس می‌کنم._جاناتان؟_پدرم منظورمه.دکتر روی کاغذ چیزایی رو به سرعت مینویسه ،ابروشو بالا میده  و به چشام زل میزنهاز نگاهش خوشم نمیاد یه چیزی توش گمه ،شاید زندگی_من میتونم کمکت کنم پسر جون ولی به همکاریت نیاز دارم باشه؟_باشه_نسخت و به پرستار میدم باید چندروزیو مهمون ما باشیدکمه ی روی میزو فشار میده و دو پرستار وارد میشن یکی نسخه رو ازش میگیره و اون یکی منو با دست به بیرون هدایت میکنه————————-سفیدی اتاقم چشمم و میزنهانگار تو یه گوله ی نور غرق شدمدیوار سفیدتخت سفیدلباس سفیددکتر ممنوع ملاقتم کردهبعد اخرین باری که جاناتان اومد و خودمو چند باری به دیوار کوبوندم و خون سرم همه رو ترسوند اینجوری شدفکرش هنوز لبخندو میاره به لبامدیوونگی کردن کاری ندارهادما دقیقا همونجوری که انتظار داری رفتار میکننحالم بد نیستخوبم نیستهیچی نیستبه سمت چپم برمیگردمتو آینه ی روبه روم  پوزه مو میبینمچشمامو میبندم و چمنای خیس و زیر بدنم حس میکنم.</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 12:30:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منتظر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1-vgzp7dpgv7oh</link>
                <description>جای پاهاش سریع عوض می‌شد. دست‌هاش دیوانه‌‌وار توی هوا رها بود. با تمام سرعت می‌چرخید. هر بار که رد می‌شد، چشمش برای یک ثانیه روی راه‌پله‌ی خانه قفل می‌ماند. حضور چیزی آنجا اذیتش می‌کرد.ضربان قلبش آنقدر بالا بود که انگار می‌خواست از قفسه‌ی سینه بیرون بپرد؛ شاید این حس دیوانه‌وارِ آشنا تمام شود.یادش نمی‌آمد چرا یک‌ دفعه از روی صندلی بلند شده ؛ چرا فیلم مورد علاقه‌اش را قطع کرده و پابرهنه روی فرش شروع کرده به چرخیدن.یاد کودکی اش افتاد، چقدر دوست داشت دست‌هایش را باز کند و وسط حیاط بچرخد و با هر نسیمی که به صورتش می‌خورد بلندتر بخندد. همین خاطره لبخند کوچکی روی لبش نشاند.اما هرچه سرعت چرخشش بالاتر میرفت، حضور چیزی در تاریکیِ راه‌پله واضح‌تر می‌شد.این حس برایش غریبه نبود. سال‌ها قبل هم احساسش کرده بود؛ در خانه‌ی قدیمی. وقتی در اتاقش بازی می‌کرد و ناگهان در با صدای محکم بسته شد. صدای کوبیده شدن در، او را از جا پرانده بود. هراسان سعی کرد بیرون برود، اما در گیر کرده بود . گریه و جیغ ،پدر و مادرش را با ترس به سمت اتاق کشاند.تلاششان برای باز کردن در بی‌فایده بود. مادر از پشت در آرام با او حرف می‌زد و پدر با شتاب ‌رفت بود ابزار بیاورد.اما الا می‌دانست که تنها نیست.می‌دانست کسی پشت سرش ایستاده.احساسش واضح بود: اگر برگردد، آن چیز منتظر نگاهش است.موهای تنش سیخ شده و نفسش بریده‌ بریده بود.وقتی در بالاخره باز شد، خودش را بیرون پرتاب کرد. و بعد از آن، ماه‌ها جرأت نکرده بود تنها وارد هیچ اتاقی شود.۲۳ سال گذشته.اما حالا، بی‌هشدار، همان خاطره برگشت.و همان ترس. با همان شدت چهار سالگی.نمی‌فهمید چرا نمی‌تواند چرخیدن را متوقف کند.بیش از ده دقیقه بود که بی‌وقفه می‌چرخید.دلش آشوب شده بود. پاهایش داشت از هم می‌پاشید.تاریکیِ راه‌پله انگار داشت وارد سالن می‌شد. نزدیک‌تر. شاید به سوی وجود الا.پاهایش دیگر توان نداشتند.دوباره چرخید. و همان لحظه دیدش.جلویش ایستاده بود.سیاهی.سایه‌ای با شکل انسان,با چشم‌هایی که دیده می‌شدند.چشم‌هایی که نگاهشان مستقیم تا عمق روح فرو می‌رفت.نفس کشیدن برایش سخت شد. گلو ش بسته بود.سایه به سمتش آمد.در یک لحظه، تمام زیبایی‌های دنیا محو شد. همه‌چیز خاکستری شد. انگار دیگر نیازی به نفس کشیدن نبود.بالاخره ایستاد.سرش از چرخش گیج می‌رفت.روی زمین افتاد.لبخندی آرام روی لب‌هایش نشست.به پشت دراز کشید.چشم‌هایش آرام باز و بسته شد.به سقف نگاه کرد. بعد به دست‌هایش.انگار تازه داشت بدنش را می‌فهمید؛ مثل کسی که بعدِ سال‌ها از خوابی عمیق بیدار شده باشد.تاریکیِ راه‌پله آهسته وارد شد؛ بی‌صدا، نرم، مطمئن.حرکتش شبیه چیزی بود که اطمینان دارد دیر یا زود همه‌چیز به سمت او برمی‌گردد.انگار زمان همیشه به نفع اوست.او بیدار شده بود.آهسته از جا بلند شد.به سمت پنجره رفت.بیرون را نگاه کرد: خانه‌ها. ماشین‌ها. آدم‌هایی که با خنده و بی‌خبری راه می‌رفتند.همه‌شان آرام و امن.همه‌شان ناآگاه.لبخندش کمی عمیق‌تر شد.با صدایی خیلی آرام، زیر لب گفت:«وقتِ بیدار شدنه»</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 20:59:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من زنده ام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-xgz07xjshehi</link>
                <description>پیشونیمو به پنجره چسبوندم.نگاهم روی مناظری که با سرعت از کنارم می‌گذشتن قفل شده بود؛ بی‌توجه به تکون‌های شدید ماشین که هر بار باعث کوبیده شدن سرم به شیشه می‌شد، غرق افکار شدم.اتفاق هادومینو وار رخ دادنگرمای خورشید رو بلعیدم و آروم شروع کردم به مرورشون………باریکه‌ ی نور از لای پردهٔ ضخیم یشمیِ اتاقم به زور خودشو به چشمام رسوند و شروع روزو یادآوری کرد.به سختی از جام بلند شدم. از بیرون صدای پچ‌پچ خواهر و مادرم رو می‌شنیدم.«کی بهش می‌گی؟»«نمی‌دونم لولا… دست از سرم بردار.»هرچی بود، لحن جملهٔ آخر مامان طوری بود که لولا دیگه حرفی نزد.با شنیدن صدای باز شدن در، هر دو به سمتم برگشتن.رنگشون پریده بود.لولا مِن‌مِن‌کنان گفت: «بشین… بشین، برات پنکیک درست کردم.»«چیزی شده؟» به مادر نگاه کردم.از جاش بلند شد، سیگاری روشن کرد.اشک تو چشم‌هاش حلقه زده بود.«بگین دیگه… بابا چیزی‌ش شده؟ کجاست؟ چرا حرف نمی‌زنین؟»«نه… نه. پدرت رفته ماشینو آماده کنه.»«جایی می‌خواد بره؟»«آره… هممون می‌ریم. یعنی من و لولا و پدرت.»نمی‌فهمیدم چه اتفاقی داره می‌افته.اگر چونهٔ مامان نمی‌لرزید و لولا از ترس لب‌هاش شبیه گچ نمی‌شد، فکر می‌کردم شوخی بیمزه و احمقانه‌ایه.حالم بد بود. نگرانی تو وجودم رخنه کرده بود. ندونستنِ داستان عذابی بود که قابل تحمل نبود.مامان پرید و محکم بغلم کرد.لولام با گریه و زور خودشو بهمون رسوند.هرچی ازشون می‌پرسیدم، دیگه جوابی نمی‌گرفتم.رهام کردن و به سمت در دویدن.پاهام سست شده بود؛ توان راه رفتن نداشتم.نمی‌تونستم به سمت در قدم بردارم.از پشت پنجره پدرمو دیدم.نگاهمون یک لحظه به هم تلاقی کرد.با دیدنم وحشت کرد، روشو ازم گرفت و سوار ماشین شد.دیدم که چشماش پر از اشکه.روی زمین افتادمهمه‌چی تاریک شد.چشمام که باز شد، خودمو وسط اتاقی سفید پیدا کردم؛ روی صندلیِ وسط اتاق ولو بودم.نور زیاد چشمامو اذیت می‌کرد.به اطراف نگاه کردم. دور تا دور اتاق، درهای آهنی وجود داشت.به طرز عجیبی می‌دونستم قبلاً اینجا بودم.برام غریب نبود.احساس سبکی داشتم، مثل اینکه بدنم وزن قبلیشو فراموش کرده بود.در سمت راست رو انتخاب کردم.دستگیره سرد و سفت بود. با زور پیچوندمش.داخل، هوا تاریک و غبارآلود بود.بوی خاک و پوسیدگی نفس می‌کشید.سمت چپ، نیکی رو دیدم که با عروسک کهنه‌ش بازی می‌کرد.بالا رو نگاه کردمخودم بودم.سایه ای که از کنار دیوار بالا می‌رفت، کش می‌آمد، شکل می‌گرفت.آروم آروم به سمت نیکی حرکت می‌کردم.همیشه همین بود.اول سرد می‌شدن.بعد حضورمو حس می‌کردن.اگه می‌چرخیدن طرفم…کار تموم بود.زندگیشون مال من می‌شد.نهنهدوباره نهیادم اومد.گیرم انداخته بودن.تو همون زندان بودم.محکوم به نگاه دوباره و دوبارهٔ دیدن لحظهٔ زندگیِ آدمایی که حق زندگیشونو مال خودم کرده بودم.«نههههه…»این بار خیلی مراقب بودم.خودمو تو روبن غرق کرده بودم.خودمم دیگه داشت یادم می‌رفت.پس چجوری پیدام کرده بودن؟عصبانیتم باعث لرزش فضا شد؛ اون‌قدر شدید که بازتابش به خودم خورد و نقش بر زمینم کرد.نباید اینطوری می‌شد.ساعت‌ها گذشت.نمی‌تونستم دووم بیارم؛تو این تنهایی،تو این بی‌هیچ‌چیزی.به سمت درِ روبن رفتم.آخرین زندگی‌ای که فکر می‌کردم تا ابد طول می‌کشه.در رو باز کردم.روبن نشسته بود و داشت کارتون مورد علاقه‌ش رو نگاه می‌کرد.بقیه تو آشپزخونه مشغول صحبت بودن.تلویزیون برای لحظه‌ای خاموش شد.روبن از جا پرید و به سمتم برگشتو تمام.نفس آخرشو کشیدم توی خودم.بارها این صحنه رو دیدم.برای بار آخر درو باز کردم و غرق نگاه شدمتا اینکه سایه پایی از گوشهٔ دیوار نظرم رو جلب کرد.چجوری تا حالا بهش دقت نکرده بودم؟سمتش برگشتم.سایهٔ پای لولا بود.اون که از روبن کوچک‌تر بود، سایه‌ای وسطِ حال نظرش را جلب کرده بود:من.اگه همون موقع روبنو انتخاب نمی‌کردم، لولا باهام رو‌در‌رو می‌شد و می‌دیدم.آروم درو بستم.این بار، موقع باز کردن در، روبه‌دیوار ایستادم.لولا، که آروم داشت از کنار می‌گذشت، متوجه من شد.به سمتم برگشت.جیغ خفه‌ای کشیدمامان هنوز گریه می‌کرد و می‌گفت: «چطور نفهمیدیم؟…»بابا با سرعت رانندگی می‌کرد و چاله‌چوله‌ها رو طوری رد می‌کرد که اگه سرمو برنمی‌داشتم، شیشه یه دایرهٔ بزرگ روی پیشونیم یادگاری می‌ذاشت.مادر به سمتم برگشت و گفت: «لولا… خوبی؟»لبخند زدم.خیلی آروم.یه جور آرومی که لولا هیچ‌وقت بلد نبود.گفتم:«…الان آره.»</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 14:11:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروتکل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%AA%DA%A9%D9%84-dxvv4yp8mtgp</link>
                <description>پروتکل | شهر در حالت پایدارغرشِ صدای مرکزِ تنظیم انگار هر روز صبح بلندتر می‌شه.اون‌قدر تیز می‌ره تو سر که حس می‌کنی یکی با پتک افتاده به جونِ خوابت و با چک و لگد داره شروع یه روز اسفناک رو یادت می‌ندازه.وحشتِ این صدا تا شب ولم نمی‌کنه.از پشت پنجره، از قیافه‌ی آدما می‌فهمم همه همین‌طورن.اخم‌ها تو هم، قدم‌ها تند، دست‌ها مشت‌شده.همه با سرعت حرکت می‌کنن، انگار دارن از چیزی فرار می‌کنن.فریاد چند نفر از بیرون خشممو می‌کشه بالا،مثل یه مایع غلیظ که راه نفسمو می‌بنده.فکم ناخودآگاه سفت می‌شه،دندون‌هام رو هم می‌لغزن.دلم می‌خواد یه مشت محکم بکوبم تو صورتِ همه‌شون.کُت شلوار کهنمو و می‌پوشم و می‌زنم بیرون.سرما می‌زنه تو صورتم.خودمو جمع می‌کنم.قدم‌هام سنگین‌تر از همیشه‌ان.بوی تعفن توی دماغم می‌پیچه.کنارم مردی تو کثافتِ خودش دست‌وپا می‌زنه.نگاهش یه جایی روی زمین گیر کرده.رد می‌شم.صدای شلیک تیر ذهنمو می‌بُره.با خودم می‌گم این بار نوبت کیه؟زنی که همسرشو به خاطر آزار کشته؟بچه‌ای که از سر بازیگوشی کار دست خودش داده؟یا طبق معمول، پاکسازها تیر خلاصو زدن به کسی که زیادی غر زده؟می‌گن آدم کاش تیر خلاص بخورهتا این‌که پاش به مرکزِ تنظیم باز شه.اون‌جا که برسی،کارت ساخته‌ست.به میدون کوچیک وسط شهر می‌رسم.ساختمانِ بزرگ تنظیم جلو چشمم قد می‌کشهو مو به تنم سیخ می‌شه.رنگش قهوه‌ای تیره‌ست،یه جاهایی می‌زنه به سیاهی.انگار یه زمانی زنده بودهو بعد یواش‌یواش سوزوندنش.کنارش یه تلویزیون گنده با صدای بلند اخبارو پخش می‌کنه:«جرج میلتون تو سانحه‌ی برق‌گرفتگیِ کارخانه ابزار ویلیس کشته شد.»«میریام تلکه، همسر کشیش اعظم، اقدام به خودکشی کرد.»«سی‌ودو نفر از اغتشاش‌گرها به اعدام محکوم شدن.»روزی نیست که خبرِ چیز دیگه‌ای بشنوی.به ساعتم نگاه می‌کنم.لعنتی.دو دقیقه بیشتر وقت ندارم.با تمام زورم شروع می‌کنم به دویدن.همه‌چی دور و برم محو می‌شه.بدن‌ها، دیوارها، صورت‌ها.همه می‌لغزن.باید قبل از ساعت شش خودمو برسونم به کارگاه اسلحه‌سازی.صدای وحشتناک بوق ماشین از روبه‌رو میخکوبم می‌کنه.یه لحظه بعد،بین زمین و هوا معلقم.برخورد تیز آهنمثل یه جیغ خشکتو سرم می‌پیچه.درد می‌ریزه تو کل بدنم،وحشی و بی‌رحم.بعدشهیچی.⸻چشم‌هامو باز می‌کنم.با دست صورتمو لمس می‌کنم.یه باند ضخیم دور چشم چپمه.سعی می‌کنم بفهمم کجام.مردی بالای سرم وایساده.لب‌هاش تکون می‌خورهاما صدا به من نمی‌رسه.دوباره تاریکی میاد سراغمو می‌کشدتم پایین.نمی‌دونم چی شده.نمی‌دونم چند روز گذشته.وقتی دوباره بیدار می‌شم،سرم انگار آتیش گرفته.به اطراف نگاه می‌کنم.کسی نیست.تو یه اتاق سرد،روی یه تخت فلزی تنها افتادم.با زور خودمو می‌کشم بالا.یه در باریک گوشه‌ی اتاقه.حدس می‌زنم حمامه.می‌رم سمتش.یه آینه‌ی کثیف جلومه.دور سرم باند پیچیده شده.خیلی آرومباندِ چشم چپمو کنار می‌زنم.یه لحظه همه‌چی می‌ایسته.چشمم خالیه.هیچی اون‌جا نیست.انگار از اول اصلاً چشمی وجود نداشته.دهنمو باز می‌کنم.صدام درنمیاد.گلوم می‌سوزه.می‌فهمم فقط چشمم نیست که فرق کرده.یه چیز دیگه هم توی من عوض شده.حرکتی پشت سرم حس می‌کنم.برمی‌گردم.دکتره.داره حرف می‌زنه،لب‌هاش واضح تکون می‌خورهولی صداها قبل از رسیدن به من می‌میرن.انگار بین من و دنیا یه دیوار ضخیم کشیدن.دفترشو باز می‌کنه و می‌نویسه:«دوازده روز بیهوش بودی.یه ماشین با سرعت بهت زده.سرت خورده به میله‌ی کنار جادهو از ناحیه‌ی گیجگاه آسیب جدی دیده.خون‌ریزی و تورم جمجمه داشتی.چشم چپت قابل نجات نبود.ضربه به مسیر شنوایی آسیب زده.صداهادیگه مثل قبل بهت نمی‌رسن.»کاغذو پایین میاره.نگام می‌کنه.نگاهش بیشتر از توضیح، هشدار داره.⸻تو راه خونه، فکر کار ولم نمی‌کنه.کارگاه اسلحه‌سازی شوخی نداره.اون‌جا یا مفیدی، یا زیادی.کسی حال و روزتو نمی‌پرسه.فقط خروجی می‌خواد.دست سالم، تمرکز، سرعت.با یه چشم،با این سرِ داغون،چطوری قراره هم‌پاشون شم؟شب که می‌افتم رو تخت، بدنم می‌لرزه.درد نیست، فکره.فکر اینکه نرم سر کار، اسمم می‌ره تو لیست.برم و خراب کنم، اسمم می‌ره تو لیست.هر راهی تهش یکیه.صبح با یه حس عجیب بیدار می‌شم.چشمم بازه.سقف بالاسرم معلومه.نفسم میاد و می‌ره.بعد یهو می‌فهمم.صدا نیست.اون صدای لعنتی مرکز تنظیم که هر روز می‌کوبید تو مغزم، نیومده.چند ثانیه فقط دراز می‌کشم.گوش می‌دم.هیچی.یه سکوت سنگین که بلد نیستم باهاش چیکار کنم.اول می‌ترسم.بعد آروم‌آروم یه حس دیگه بالا میاد.سبکی.انگار یه فشار قدیمی از روی سینه‌م برداشته شده.بلند می‌شم.راه می‌رم.سرم هنوز سنگینه،چشم چپم هیچی نمی‌بینه،ولی ذهنم صاف‌تره.می‌رم کارگاه.دست‌هام اولش می‌لرزن،اما اشتباه نمی‌کنم.قطعه‌ها سر جاشون می‌شینن.حرکت‌هام دقیق‌تر از قبلن.تمرکزم نمی‌پره.ساعت می‌گذره.بدنم خسته می‌شه،اما مغزم نه.شاید چون اون تق تق کوفتی دستگاه‌هارو نمی شنومسرکارگر نگام می‌کنه.بیشتر از معمول.چیزی نمی‌گه.ابروش یه‌کم جمع می‌شه.روز دوم، سوم…همین‌طوره.دارم بهتر کار می‌کنم.خیلی بهتر.روزام راحت‌تر می‌گذره.می‌تونم قسم بخورم لبخند از لبم نمی‌افته.انگار تصادف،یه‌هو همه‌ی مشکلات سال‌های زندگیمو پاک کرده.ماه دوم، شوق توی حرکتم معلومه.آدما نگام می‌کنن.با انگشت نشونم می‌دن.حس میکنم انگار اونام آروم ترن.موقع تحویل قطعه،یکی از مسئول‌ها اسممو صدا می‌زنه.از حرکت لب‌هاش می‌فهمم.می‌گه باید یه بررسی کوتاه انجام بشه.می‌گه رواله.می‌گه طول نمی‌کشه.دل‌هُره می‌ریزه تو شکمم.دوتاشون دو طرفم وایمیستن.لمسم نمی‌کنن.عجله ندارن.فقط راهو نشون می‌دن.درِ کارگاه پشت سرم بسته می‌شه.چشمامو باز می‌کنم،روی صندلی نشستم.آخرین چیزی که یادمه راهروی باریک پشت کارگاهه.زمینِ زیر پام و لایه‌ای از لجن  گرفته .چراغ بالا سرم کم‌جون و بی‌نوره.بعد نگاهم سمت پنجره‌ی دایره‌ای شکل میچرخه.همونی که هر روز رعشه می‌ندازه به تنم.پنجره مرکز تنظیم.</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 20:05:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-m0hfi26ltklf</link>
                <description>همیشهموقع هر تصمیمِ کوچک و بزرگگوشه‌ی اتاق ایستاده بود،منتظرِ اجازه‌ی ورودیکه هیچ‌وقتاز طرف من صادر نشد.پوستش تیره بود،از جنسِ سوختگیِ قدیمی.چشم‌هایش قرمز نبودند،اما سرخی‌ای ته آن‌ها مانده بودکه انگارهرگز خاموش نشده.نگاهش مستقیم می‌رفتبه جاییکه سال‌ها دفنش کرده بودم؛جوری که می‌دانستماسمم راقبل از تولدم بلد بوده.مقابلش ایستادنبه نظرمسخت‌ترین کار دنیا بود.حس می‌کردم اگراجازه‌ی رسیدن به خواسته‌هایش را بدهمشادی و آرامش دنیا رامی‌مکد.انرژیِ وجودشاین را لو می‌داد.همیشه خوب بودن،مثل نگه داشتنِیک بمبزیر آب بود؛که هر لحظهممکن بودبه بالا بپردو همه‌چیز رانابود کند.راجرزمدیرِ نه‌چندان آدم‌حسابی‌اممثل همیشهشروع به داد و بیداد کرد.آب دهانشهمراهِ ناسزابه صورتم پرتاب می‌شد.یک قدم جلو آمد.دست‌هایش رادور گردنِ راجرز حلقه کردو وحشیانهبه من لبخند زد.دیدنِ لحظه‌ایِ این صحنهلذتی وصف‌نشدنیدر وجودم ریخت،اما سرم رااز این تصاویر تکان دادم.سرِ جایش برگشت.— چرا ماتت برده؟— هوی، با توأم.— بله قربان… حق با شماست. دیگر تکرار نمی‌شود.— به نفعتـه.روزها می‌گذشتو فکرِ آن لذترهایم نمی‌کرد.در لحظه‌های ضعفبا یادآوری‌اشقدرتی عظیموارد بدنم می‌شد.و اوهنوز همان‌جا بود.آرام.منتظر.— هی، مرتیکه‌ ی ابله!با فریادِ راجرزاز جا پریدم.این‌بارنمی‌دانستممشکلش کجاست.همه‌چیز رابی‌نقص انجام داده بودم.امروزتحمل کردنشکارِ من نبود.— شنواییت هممثل عقلترو به افوله؟— چیزی شده؟— زبون درآوردی؟ نشونت می‌دم.وسایلتو جمع کن.اگه تا دو دقیقه دیگه میزت خالی نباشهبا لگد می‌ندازمت بیرون.— ولی من که کاری…— خفه شو. کاری که گفتمو بکن.به سمتش برگشتم.لبخند زدم.به طرفم آمد.فهمید:امروزروزِ تولدشه.در آینه‌ی روی میزخودم را دیدممویرگ‌های چشمماز خون پر شدنهمه‌چیزدر یک‌صدمِ ثانیهاتفاق افتاد.روی میز پریدم.بازویم روروی گردنش قفل کردم.صدای گردنشمثل شکستنِتخم‌مرغِ صبحانهدر اتاق پیچید.کت‌وشلوارم را صاف کردمواز دربیرون آمدم.از آن به بعدتصمیم‌هابه‌سادگیبرایم رقم می‌خورند.دیگردوراهی‌ای نیست.تردیدی نیست.بدنممرابه این‌سو و آن‌سومی‌کشد.تمامِ کارهاییکه از او دریغ شده بودمسیرهای بازی راجلو پایم ساختند.و مندر لذتِ همراهی‌اشغرق می‌شومهمراهیِ آرام.همراهیِ خونبار.</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 09:49:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-tb2vdftlxiv5</link>
                <description>    قفسهٔ سینه‌ام سنگین شده بود؛انگار چیزی غیر از ضربان قلب، بی‌محابا به وجودم ضربه می‌زد.    همه‌چیز از یک فکر شروع شده بود.فکری که سیل احساسات را راه انداخت و سیل، هزاران فکرِ هم‌جنسِ خودش را با خود آورد.با دیوانگی فاصله‌ای نداشتم.نفس کشیدنش، فقط مرا بیش از قبل متوجه انزجارم می‌کرد.دیگر تحمل این زندگی برایم ممکن نبود.باید خودم را خلاص می‌کردم.آن چیزی که روزی میان‌مان شبیه عشق بود،سال‌ها بود فرو ریخته بود.و حالاتنها حسی که باقی مانده بودتنفر بود.همه‌چیز از همان لحظه شروع شد:پرت کردن جوراب کثیفش روی لباس‌های تلنبارشدهٔ گوشهٔ اتاق.حرکتی ساده،اما پر از معنا.یعنی«وظیفه‌ات را انجام بده.»قلیان خشم.حسی که تا آن روز هرگز به این شدت خودش را نشان نداده بود.چه بلایی سر آن دختر شاد و پرشور آمده بودکه تمام زندگی‌اشدر جمع کردن و شستن و مرتب‌کردنِ کارهای یک مردشکل گرفته بود؟زندگی‌ام را از من دزدیده بودو منخودم این اجازه را داده بودم.نگاهم به چاقوی روی میز افتاد.نه…این برایش زیادی مهربانانه بود.نمی‌خواستم زود تمام شود.می‌خواستم انتقامِ تک‌تکِ این لحظه‌ها را بگیرم.«بیا عزیزم، نوش جان کن.»همان‌طور که قلپ‌قلپ نوشیدنی را پایین می‌فرستاد،قلبم از شوق به رقص درآمده بود.پلک‌هایش سنگین شد.بدن گنده و بی‌فایده‌اش را کشان‌کشان به تخت رساندم.دست‌وپاهایش را محکم بستم، دهانش را چسب زدمو آرام منتظر بیدار شدنش ماندم.در آن فاصله،به راه‌هایی فکر می‌کردم که می‌توانستم نابودش کنم.بیدار شد.اول فکر کرد شوخیِ بی‌نمکی شروع کرده‌ام،اما کم‌کمچیزی در چشم‌هایم دیدکه فهماند اوضاع وخیم است.دهانم باز شد.از خیانت‌هایی که این سال‌ها «کرده بودم» گفتم.با جزئیات.با آب‌وتاب.رابطه با آدم‌های نزدیکش.برادرش.رفیقش.حتی کسی که دشمن میپنداشت.خشم از وجودش فوران می‌کرداما توانِ هیچ کاری نداشت.اشک می‌ریخت.ناله‌ای خفه از گلویش بیرون می‌آمد؛از تصویرهای توی سرشکه دیگر نمی‌توانست جلوشان را بگیردهیچ‌کدام از حرف‌ها واقعیت نداشت،اما لازم بودجایی را نشانه بگیرمکه قبلاً ترک خورده بودناگهان دستش را کشید.پایهٔ تخت جدا شد.یک دست آزاد شد.ترسیدم.حالا وحشی‌تر شده بود.همین امیدِ رهاییبه او نیرویی حیوانی داده بود.دست‌وپا می‌کشید،خودش را می‌کَند.می‌دانستم اگر دستش به من برسدزنده ماندنمیک فکرِ باطل است.چند دقیقه بیشتر وقت نداشتم.دست به کار شدم.بنزینی که آماده کرده بودمروی هرچه می‌توانستم ریختم.فندک را روشن کردمو انداختمو دویدم بیرون.زبانه‌های آتشسریع‌تر از آنی که فکرش را می‌کردمخانه را گرفت.صدایش را می‌شنیدم.داد می‌زد.ناسزا می‌گفت.تهدید می‌کرد.اما ترس از آتشکندش کرده بود.سرفه‌هابه جیغ تبدیل شد.جیغ‌هایی تیز و بنفش.من بیرون ایستاده بودم،مسخ،فقط ناظر.صداهابرایم لذت‌بخش بود.انگار با سوختنِ چیزی در آن خانهبخش‌هایی از وجودمکه سال‌ها کشته شده بودنددوباره زنده می‌شدند.و منکامل‌تر می‌شدم.بوق کش‌دار یک ماشین از خیابانهمه‌چیز را برید.صدا از جایی دور می‌آمداما درست وسط سرم پیچید.هیچ آتشی نبود.هیچ فریادی.او روی مبل خوابش برده بود.دهانش باز.جوراب کثیفشهمان‌جاگوشهٔ اتاق افتاده بود.و منبا دست‌هایی که می‌لرزیدفهمیدمتمام این جنایتفقط چند ثانیه طول کشیده بوداما حسی که در سینه‌ام جا خوش کرده بودواقعی‌تر از هر آتشی بود.فهمیدماگر این خشم را نبینم،اگر جدی‌اش نگیرم،یک روزدیگر فقط در ذهنمنمی‌سوزد.</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 20:42:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوزخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D8%AF%D9%88%D8%B2%D8%AE-i0doz9zh4ldu</link>
                <description>دوست ندارم دیگه بازی رو ادامه بدم.ولم کنین.این آخرین حرفی بود که زدم و از جا بلند شدم. رایان، با اون چشم‌های قلمبه و ترسناک، دوید جلوم و ایستاد. نفسش بالا نمی‌اومد. حتی نمی‌تونست حرف بزنه.هیچ اهمیتی نداشت.هیچ‌کدوم‌شون اهمیت نداشتن.آلن بریده گفت:«می‌دونی اگه بری… ما دیگه نمی‌تونیم برگردیم؟»می‌دونستم.سونات همه چیزو گفته بود.اینکه فقط منم که می‌تونم درو باز کنم. اینکه سرنوشت هفت تا بچهٔ کودن تو دستای منه.احساساتم تند تند عوض می‌شدن؛ خشم، اندوه… و یه بی‌حسیِ لعنتی که عجیباً لذت داشت.تناقض قشنگی بود.آرومم می‌کرد.رایانو هل دادم کنار. مثل یه پر از جلوی پام پرت شد.درو باز کردم.واسهٔ آخرین بار برگشتم سمتشونیکی یکی شروع کردن به سوختن.بعضیا جیغ می‌زدن.بعضیا نه.فرقی نداشت.قدم گذاشتم بیرون.…چی؟دوباره وسط دایره‌ام.بچه‌ها دارن وِزوِز می‌کنن.یکی می‌گه: «نوبت توئه.»فکر کنم آلن بود… یا نبود.کمتر و کمتر یادم میاد…نمیدونم بار چندمه که اینجام.ارهاره…نوبت منه</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 16:45:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همراه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-ghktefx4edqs</link>
                <description>من سال۱۳۶۵ به این دنیا آمدم؛با رنگی که یک روزی آبیِ آسمانی بود اما حالا به خاکستریِ غبارگرفته‌ای تبدیل شده.صندلی‌های جلویم فنرهایی داشت که هر بار کسی رویشان می‌نشست، انگار استخوان‌های پیرم را قلقلک می‌دادند.از فرمانم با هر چرخش صدای خفیف خش‌خشی بلند می‌شد؛ شبیه ناله‌ی پیرمردی که از وسط خواب بیدارش کرده باشند.داشبورد ساده بود؛ یک رادیوی قدیمی با دکمه‌های گرد که باید با انگشت محکم فشارشان می‌دادی تا موج بگیرد.گاهی موج‌ها قاطی می‌کردند و بین خبرهای خشک و موسیقی کوچه‌بازاری گیر می‌ماندند،صدایی کاملاً مناسب برای ماشینی که خودش پر بود از هزار قصه‌ی قاطی و درهم.بوی درونم ترکیبی بود از عرق دست‌ها، کولر آبیِ تعمیرگاه و ته‌مانده‌ی سیگارهایی که مسافرها بی‌اجازه می‌کشیدند و نصفه خاموش می‌کردند.همه‌ی این‌ها شده بود هویت من ماشینی که دیگر فقط آهن نبود؛ مخزن حافظه‌ی زندگی آدم‌ها بود.اما لحظات منتظر ماندن برای سوار شدنِ مسلم چیز دیگری بود.زیر سایه‌ی چنارها استراحت می‌کردم و نور خورشید که سعی داشت خودش را از میان برگ‌ها روی بدنه‌ام بیندازد، زمان را برایم لذت‌بخش‌تر می‌کرد.اوایل که مرا خریده بود، ذوق را در چشم‌هایش می‌دیدی. موقع رانندگی با هیجان روی فرمانم دست می‌کشید و می‌گفت:«همیشه آرزوتو داشتم… اونم این رنگ! چه رنگیییی…»آن لحظه‌ها راحت‌تر گاز می‌خوردم؛ انگار نه انگار روی آسفالت داغ می‌دویدم ،روی ابرها بودم.من برای مسلم زیباترین دارایی بودم.هر روز صبح با هم به استقبال ماجراجویی تازه می‌رفتیم.کل شهر را می‌گشتیم و با آدم‌ها و داستان‌های جدید زنده می‌شدیم.مسافرها مختلف بودند:آدم‌هایی با کیسه‌های بزرگ خرید که از کارهای عقب‌افتاده‌شان می‌نالیدند…غریبه‌هایی که با شگفتی به ساختمان‌های بلند نگاه می‌کردند…آن‌هایی که تازه طعم عشق را چشیده بودند و هیچ صدایی را غیر از محبوب‌شان نمی‌شنیدند تا جایی که مسلم چند بار با کلافگی صداشان می‌زد تا بفهمند به مقصد رسیده‌اند.گاهی هم موج عصبانیتِ شهر می‌گرفتشان. در را محکم می‌کوبیدند یا سر کرایه بحث می‌کردند و روز من و مسلم را تلخ می‌کردند.اما با همه‌ی این‌ها چه روزهایی بود.موقع برگشت، صدای رادیو را زیاد می‌کرد و با شادی می‌خواند و می‌گفت:«روزیم رو باهات درآوردم… خدا رو شکر.»و بعد، راهی خانه می‌شدیم.حالا اما… چند سال است کسی سوارم نمی‌شود.درِ پارکینگ نیمه‌باز است و نور غبارآلود روی شیشه‌ی ترک‌خورده‌ام می‌نشیند.مسلم رفت.مریضی از پا انداختش.آدم‌ها همیشه فکر می‌کنند ما ماشین‌ها فقط وقتی ارزش داریم که روشن شویم.اما نه.ما حافظه داریم.ما غم داریم.ما دلتنگ می‌شویم.این روزها کسی مرا نمی‌بَرَد، نمی‌نوازدحتی فحشم هم نمی‌دهد.فقط سکوت است.و سکوت برای یک ماشین پیر یعنی مرگِ آرام.گاهی خیال می‌کنم صدای در را می‌شنوم ،صدای قدم‌های مسلم… یا دستش که روی فرمانم می‌لغزد.چشم ندارم؛ اما اگر داشتم، حالا گریه می‌کردم.آخرین باری که روشن شدم، او گفت:«تو تنها چیزی هستی که هیچ‌وقت ولم نکردی.»و حالا این منم که هنوز منتظرمتنها کاری که ازم برمی‌آید این است که به تمام مسافرانی که داشتم فکر کنمو دعا کنم یکی‌شان برگرددحتی فقط برای اینکه در را باز کند و بپرسد:«هی پیرمرد… هنوز اینجایی؟»</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 17:55:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتوبوس شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%B4%D8%A8-n4fp25daey6t</link>
                <description>از پشت شیشهٔ غبارگرفتهٔ آپارتمانم به ایستگاه اتوبوس خیره مانده بودم. ساعت نزدیک هشت شب بود؛ همان ساعتی که او همیشه می‌رسید و روی صندلی ردیف سوم، کنار پنجره، می‌نشست.انگار همهٔ مسافرها قانون نانوشته‌ای داشتند: صندلی او، برای او بود.از وقتی تنها زندگی می‌کردم، دیدنش تبدیل شده بود به لحظه‌ای که تنهایی، جرئت نمی‌کرد زهرش را روی من بریزد.اولین‌بار یک عصر بارانی دیدمش. داشتم به باران لعنت می‌فرستادم که مجبورم کرده بود در این آپارتمان سرد و خاکستری گیر بیفتم. همان موقع بود که چشمم به او افتاد: موهای قهوه‌ایِ کمی مجعد، عینک گرد، کتابی در دست.نور تیر چراغ برق افتاده بود روی صورتش.به شکلی مسخره… حس کردم دنیا یک‌باره گرم شد.اتوبوس رفت و او را با خودش برد.اما من همان‌جا ماندم، با یک چیزی که در دلم جوانه زده بود.هفتهٔ بعد، همان روز، همان ساعت… باز پیدایش شد.این بار نتوانستم خودمو کنترل کنم دیوانه وار دست تکان دادم.و این شد عادت:هر هفته، هر بار، او با کتابی تازه.یک روز اخم، یک روز لبخند.من هم پشت شیشه، با ضربانِ تند و با تمام خیال‌هایی که برایمان می‌ساختم.دیگر مطمئن بودماین یک نشانه است.یک اتصال عجیب.یک دعوت.تا اینکه تصمیم گرفتم سوار همان اتوبوس شوم.ساندویچ مورد علاقه‌ام را درست کردم. در ظرف زیبایی گذاشتم.و چاقوی نقره‌ای مادرم را هم برداشتم ،چاقویی که هنوز رد انگشت‌های مادرم و پدرم روی دسته‌اش جا مانده بود.می‌خواستم رد انگشت او هم کنارش باشد.مثل یک خانواده کامل.از در پشتی اتوبوس بالا رفتم.صندلی کنار او پر بود، اما پشت سرش خالی. نشستم.بوی ادکلنش مثل ضربهٔ مستقیم به قفسهٔ سینه‌ام خورد.نه، این فقط بو نبود.این او بود.این حضورش بود.لبخندم پهن شد.  دست‌هام می‌لرزید.خواستم آهسته به شانه‌اش بزنم که تلفنش زنگ خورد.«سلام عزیزمآره گرفتمشنه، قربونت برمدوستت دارم.»نه.نه.نه.شاید مادرش بود.شاید خواهرش.شاید یک سوءتفاهم لعنتی.ولی گوشی را که پایین آورد، صفحه روشن شد.عکس خودش بوددر آغوش یک زن.آغوشی که باید مال من می‌بود.یک چیزی در سرم صدا داد.چیزی شبیه شکستن.ترق.نفهمیدم کِی چاقو توی دستم قرار گرفت؛ کِی از صندلی بلند شدم؛ کِی نوک سرد فلز، پوست گرم گردنش را لمس کرد.فریاد.ازدحام.خون.دست‌هایی که مرا از پشت کشیدند.سلول سرد است.چراغ بالای سرم گاهی خاموش می‌شود، گاهی روشن.فرقی ندارد.چون او هنوز اینجاست.هر شب، دقیقاً رأس ساعت هشت…صدای ترمز اتوبوس در راهروهای بتنی زندان می‌پیچد.هیچ‌کس نمی‌شنود جز من.سرم را بالا می‌آورم.از پشت پنجرهٔ کوچک و میله‌دار، او را می‌بینم:ردیف سوم.کنار پنجره.کتاب در دست.اما حالاهر بار که سرش را بالا می‌آورد،چیزی روی گردنش هست.یک خط باریکِ سرخ.لبخند می‌زنم.او هر شب برای من برمی‌گردد.با همان لبخند.و منمی‌نشینم روی زمینِ سرد سلول،زانوهایم را بغل می‌کنمو برایش می‌نویسم.داستان‌های تازه.پایان‌های تازه.تا وقتی دوباره برسد.تا وقتی ساعتهشتشود.</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 21:49:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>