<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سایه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_55218828</link>
        <description>نوشتن برای من جایی‌ست که تاریکی، ترس، خشم و بخش‌هایی از روان که معمولاً به آن نگاه نمی‌شود، شکل پیدا می‌کنند، مسائلی مثل سایه.…</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:54:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4363971/avatar/TTAbkX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سایه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_55218828</link>
        </image>

                    <item>
                <title>منتظر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1-vgzp7dpgv7oh</link>
                <description>جای پاهاش سریع عوض می‌شد. دست‌هاش دیوانه‌‌وار توی هوا رها بود. با تمام سرعت می‌چرخید. هر بار که رد می‌شد، چشمش برای یک ثانیه روی راه‌پله‌ی خانه قفل می‌ماند. حضور چیزی آنجا اذیتش می‌کرد.ضربان قلبش آنقدر بالا بود که انگار می‌خواست از قفسه‌ی سینه بیرون بپرد؛ شاید این حس دیوانه‌وارِ آشنا تمام شود.یادش نمی‌آمد چرا یک‌ دفعه از روی صندلی بلند شده ؛ چرا فیلم مورد علاقه‌اش را قطع کرده و پابرهنه روی فرش شروع کرده به چرخیدن.یاد کودکی اش افتاد، چقدر دوست داشت دست‌هایش را باز کند و وسط حیاط بچرخد و با هر نسیمی که به صورتش می‌خورد بلندتر بخندد. همین خاطره لبخند کوچکی روی لبش نشاند.اما هرچه سرعت چرخشش بالاتر میرفت، حضور چیزی در تاریکیِ راه‌پله واضح‌تر می‌شد.این حس برایش غریبه نبود. سال‌ها قبل هم احساسش کرده بود؛ در خانه‌ی قدیمی. وقتی در اتاقش بازی می‌کرد و ناگهان در با صدای محکم بسته شد. صدای کوبیده شدن در، او را از جا پرانده بود. هراسان سعی کرد بیرون برود، اما در گیر کرده بود . گریه و جیغ ،پدر و مادرش را با ترس به سمت اتاق کشاند.تلاششان برای باز کردن در بی‌فایده بود. مادر از پشت در آرام با او حرف می‌زد و پدر با شتاب ‌رفت بود ابزار بیاورد.اما الا می‌دانست که تنها نیست.می‌دانست کسی پشت سرش ایستاده.احساسش واضح بود: اگر برگردد، آن چیز منتظر نگاهش است.موهای تنش سیخ شده و نفسش بریده‌ بریده بود.وقتی در بالاخره باز شد، خودش را بیرون پرتاب کرد. و بعد از آن، ماه‌ها جرأت نکرده بود تنها وارد هیچ اتاقی شود.۲۳ سال گذشته.اما حالا، بی‌هشدار، همان خاطره برگشت.و همان ترس. با همان شدت چهار سالگی.نمی‌فهمید چرا نمی‌تواند چرخیدن را متوقف کند.بیش از ده دقیقه بود که بی‌وقفه می‌چرخید.دلش آشوب شده بود. پاهایش داشت از هم می‌پاشید.تاریکیِ راه‌پله انگار داشت وارد سالن می‌شد. نزدیک‌تر. شاید به سوی وجود الا.پاهایش دیگر توان نداشتند.دوباره چرخید. و همان لحظه دیدش.جلویش ایستاده بود.سیاهی.سایه‌ای با شکل انسان,با چشم‌هایی که دیده می‌شدند.چشم‌هایی که نگاهشان مستقیم تا عمق روح فرو می‌رفت.نفس کشیدن برایش سخت شد. گلو ش بسته بود.سایه به سمتش آمد.در یک لحظه، تمام زیبایی‌های دنیا محو شد. همه‌چیز خاکستری شد. انگار دیگر نیازی به نفس کشیدن نبود.بالاخره ایستاد.سرش از چرخش گیج می‌رفت.روی زمین افتاد.لبخندی آرام روی لب‌هایش نشست.به پشت دراز کشید.چشم‌هایش آرام باز و بسته شد.به سقف نگاه کرد. بعد به دست‌هایش.انگار تازه داشت بدنش را می‌فهمید؛ مثل کسی که بعدِ سال‌ها از خوابی عمیق بیدار شده باشد.تاریکیِ راه‌پله آهسته وارد شد؛ بی‌صدا، نرم، مطمئن.حرکتش شبیه چیزی بود که اطمینان دارد دیر یا زود همه‌چیز به سمت او برمی‌گردد.انگار زمان همیشه به نفع اوست.او بیدار شده بود.آهسته از جا بلند شد.به سمت پنجره رفت.بیرون را نگاه کرد: خانه‌ها. ماشین‌ها. آدم‌هایی که با خنده و بی‌خبری راه می‌رفتند.همه‌شان آرام و امن.همه‌شان ناآگاه.لبخندش کمی عمیق‌تر شد.با صدایی خیلی آرام، زیر لب گفت:«وقتِ بیدار شدنه»</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 20:59:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من زنده ام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-xgz07xjshehi</link>
                <description>پیشونیمو به پنجره چسبوندم.نگاهم روی مناظری که با سرعت از کنارم می‌گذشتن قفل شده بود؛ بی‌توجه به تکون‌های شدید ماشین که هر بار باعث کوبیده شدن سرم به شیشه می‌شد، غرق افکار شدم.اتفاق هادومینو وار رخ دادنگرمای خورشید رو بلعیدم و آروم شروع کردم به مرورشون………باریکه‌ ی نور از لای پردهٔ ضخیم یشمیِ اتاقم به زور خودشو به چشمام رسوند و شروع روزو یادآوری کرد.به سختی از جام بلند شدم. از بیرون صدای پچ‌پچ خواهر و مادرم رو می‌شنیدم.«کی بهش می‌گی؟»«نمی‌دونم لولا… دست از سرم بردار.»هرچی بود، لحن جملهٔ آخر مامان طوری بود که لولا دیگه حرفی نزد.با شنیدن صدای باز شدن در، هر دو به سمتم برگشتن.رنگشون پریده بود.لولا مِن‌مِن‌کنان گفت: «بشین… بشین، برات پنکیک درست کردم.»«چیزی شده؟» به مادر نگاه کردم.از جاش بلند شد، سیگاری روشن کرد.اشک تو چشم‌هاش حلقه زده بود.«بگین دیگه… بابا چیزی‌ش شده؟ کجاست؟ چرا حرف نمی‌زنین؟»«نه… نه. پدرت رفته ماشینو آماده کنه.»«جایی می‌خواد بره؟»«آره… هممون می‌ریم. یعنی من و لولا و پدرت.»نمی‌فهمیدم چه اتفاقی داره می‌افته.اگر چونهٔ مامان نمی‌لرزید و لولا از ترس لب‌هاش شبیه گچ نمی‌شد، فکر می‌کردم شوخی بیمزه و احمقانه‌ایه.حالم بد بود. نگرانی تو وجودم رخنه کرده بود. ندونستنِ داستان عذابی بود که قابل تحمل نبود.مامان پرید و محکم بغلم کرد.لولام با گریه و زور خودشو بهمون رسوند.هرچی ازشون می‌پرسیدم، دیگه جوابی نمی‌گرفتم.رهام کردن و به سمت در دویدن.پاهام سست شده بود؛ توان راه رفتن نداشتم.نمی‌تونستم به سمت در قدم بردارم.از پشت پنجره پدرمو دیدم.نگاهمون یک لحظه به هم تلاقی کرد.با دیدنم وحشت کرد، روشو ازم گرفت و سوار ماشین شد.دیدم که چشماش پر از اشکه.روی زمین افتادمهمه‌چی تاریک شد.چشمام که باز شد، خودمو وسط اتاقی سفید پیدا کردم؛ روی صندلیِ وسط اتاق ولو بودم.نور زیاد چشمامو اذیت می‌کرد.به اطراف نگاه کردم. دور تا دور اتاق، درهای آهنی وجود داشت.به طرز عجیبی می‌دونستم قبلاً اینجا بودم.برام غریب نبود.احساس سبکی داشتم، مثل اینکه بدنم وزن قبلیشو فراموش کرده بود.در سمت راست رو انتخاب کردم.دستگیره سرد و سفت بود. با زور پیچوندمش.داخل، هوا تاریک و غبارآلود بود.بوی خاک و پوسیدگی نفس می‌کشید.سمت چپ، نیکی رو دیدم که با عروسک کهنه‌ش بازی می‌کرد.بالا رو نگاه کردمخودم بودم.سایه ای که از کنار دیوار بالا می‌رفت، کش می‌آمد، شکل می‌گرفت.آروم آروم به سمت نیکی حرکت می‌کردم.همیشه همین بود.اول سرد می‌شدن.بعد حضورمو حس می‌کردن.اگه می‌چرخیدن طرفم…کار تموم بود.زندگیشون مال من می‌شد.نهنهدوباره نهیادم اومد.گیرم انداخته بودن.تو همون زندان بودم.محکوم به نگاه دوباره و دوبارهٔ دیدن لحظهٔ زندگیِ آدمایی که حق زندگیشونو مال خودم کرده بودم.«نههههه…»این بار خیلی مراقب بودم.خودمو تو روبن غرق کرده بودم.خودمم دیگه داشت یادم می‌رفت.پس چجوری پیدام کرده بودن؟عصبانیتم باعث لرزش فضا شد؛ اون‌قدر شدید که بازتابش به خودم خورد و نقش بر زمینم کرد.نباید اینطوری می‌شد.ساعت‌ها گذشت.نمی‌تونستم دووم بیارم؛تو این تنهایی،تو این بی‌هیچ‌چیزی.به سمت درِ روبن رفتم.آخرین زندگی‌ای که فکر می‌کردم تا ابد طول می‌کشه.در رو باز کردم.روبن نشسته بود و داشت کارتون مورد علاقه‌ش رو نگاه می‌کرد.بقیه تو آشپزخونه مشغول صحبت بودن.تلویزیون برای لحظه‌ای خاموش شد.روبن از جا پرید و به سمتم برگشتو تمام.نفس آخرشو کشیدم توی خودم.بارها این صحنه رو دیدم.برای بار آخر درو باز کردم و غرق نگاه شدمتا اینکه سایه پایی از گوشهٔ دیوار نظرم رو جلب کرد.چجوری تا حالا بهش دقت نکرده بودم؟سمتش برگشتم.سایهٔ پای لولا بود.اون که از روبن کوچک‌تر بود، سایه‌ای وسطِ حال نظرش را جلب کرده بود:من.اگه همون موقع روبنو انتخاب نمی‌کردم، لولا باهام رو‌در‌رو می‌شد و می‌دیدم.آروم درو بستم.این بار، موقع باز کردن در، روبه‌دیوار ایستادم.لولا، که آروم داشت از کنار می‌گذشت، متوجه من شد.به سمتم برگشت.جیغ خفه‌ای کشیدمامان هنوز گریه می‌کرد و می‌گفت: «چطور نفهمیدیم؟…»بابا با سرعت رانندگی می‌کرد و چاله‌چوله‌ها رو طوری رد می‌کرد که اگه سرمو برنمی‌داشتم، شیشه یه دایرهٔ بزرگ روی پیشونیم یادگاری می‌ذاشت.مادر به سمتم برگشت و گفت: «لولا… خوبی؟»لبخند زدم.خیلی آروم.یه جور آرومی که لولا هیچ‌وقت بلد نبود.گفتم:«…الان آره.»</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 14:11:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروتکل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%AA%DA%A9%D9%84-dxvv4yp8mtgp</link>
                <description>پروتکل | شهر در حالت پایدارغرشِ صدای مرکزِ تنظیم انگار هر روز صبح بلندتر می‌شه.اون‌قدر تیز می‌ره تو سر که حس می‌کنی یکی با پتک افتاده به جونِ خوابت و با چک و لگد داره شروع یه روز اسفناک رو یادت می‌ندازه.وحشتِ این صدا تا شب ولم نمی‌کنه.از پشت پنجره، از قیافه‌ی آدما می‌فهمم همه همین‌طورن.اخم‌ها تو هم، قدم‌ها تند، دست‌ها مشت‌شده.همه با سرعت حرکت می‌کنن، انگار دارن از چیزی فرار می‌کنن.فریاد چند نفر از بیرون خشممو می‌کشه بالا،مثل یه مایع غلیظ که راه نفسمو می‌بنده.فکم ناخودآگاه سفت می‌شه،دندون‌هام رو هم می‌لغزن.دلم می‌خواد یه مشت محکم بکوبم تو صورتِ همه‌شون.کُتم و می‌پوشم و می‌زنم بیرون.سرما می‌زنه تو صورتم.خودمو جمع می‌کنم.قدم‌هام سنگین‌تر از همیشه‌ان.بوی تعفن توی دماغم می‌پیچه.کنارم مردی تو کثافتِ خودش دست‌وپا می‌زنه.نگاهش یه جایی روی زمین گیر کرده.رد می‌شم.صدای شلیک تیر ذهنمو می‌بُره.با خودم می‌گم این بار نوبت کیه؟زنی که همسرشو به خاطر آزار کشته؟بچه‌ای که از سر بازیگوشی کار دست خودش داده؟یا طبق معمول، پاکسازها تیر خلاصو زدن به کسی که زیادی غر زده؟می‌گن آدم کاش تیر خلاص بخورهتا این‌که پاش به مرکزِ تنظیم باز شه.اون‌جا که برسی،کارت ساخته‌ست.به میدون کوچیک وسط شهر می‌رسم.ساختمانِ بزرگ تنظیم جلو چشمم قد می‌کشهو مو به تنم سیخ می‌شه.رنگش قهوه‌ای تیره‌ست،یه جاهایی می‌زنه به سیاهی.انگار یه زمانی زنده بودهو بعد یواش‌یواش سوزوندنش.کنارش یه تلویزیون گنده با صدای بلند اخبارو پخش می‌کنه:«جرج میلتون تو سانحه‌ی برق‌گرفتگیِ کارخانه ابزار ویلیس کشته شد.»«میریام تلکه، همسر کشیش اعظم، اقدام به خودکشی کرد.»«سی‌ودو نفر از اغتشاش‌گرها به اعدام محکوم شدن.»روزی نیست که خبرِ چیز دیگه‌ای بشنوی.به ساعتم نگاه می‌کنم.لعنتی.دو دقیقه بیشتر وقت ندارم.با تمام زورم شروع می‌کنم به دویدن.همه‌چی دور و برم محو می‌شه.بدن‌ها، دیوارها، صورت‌ها.همه می‌لغزن.باید قبل از ساعت شش خودمو برسونم به کارگاه اسلحه‌سازی.صدای وحشتناک بوق ماشین از روبه‌رو میخکوبم می‌کنه.یه لحظه بعد،بین زمین و هوا معلقم.برخورد تیز آهنمثل یه جیغ خشکتو سرم می‌پیچه.درد می‌ریزه تو کل بدنم،وحشی و بی‌رحم.بعدشهیچی.⸻چشم‌هامو باز می‌کنم.با دست صورتمو لمس می‌کنم.یه باند ضخیم دور چشم چپمه.سعی می‌کنم بفهمم کجام.مردی بالای سرم وایساده.لب‌هاش تکون می‌خورهاما صدا به من نمی‌رسه.دوباره تاریکی میاد سراغمو می‌کشدتم پایین.نمی‌دونم چی شده.نمی‌دونم چند روز گذشته.وقتی دوباره بیدار می‌شم،سرم انگار آتیش گرفته.به اطراف نگاه می‌کنم.کسی نیست.تو یه اتاق سرد،روی یه تخت فلزی تنها افتادم.با زور خودمو می‌کشم بالا.یه در باریک گوشه‌ی اتاقه.حدس می‌زنم حمامه.می‌رم سمتش.یه آینه‌ی کثیف جلومه.دور سرم باند پیچیده شده.خیلی آرومباندِ چشم چپمو کنار می‌زنم.یه لحظه همه‌چی می‌ایسته.چشمم خالیه.هیچی اون‌جا نیست.انگار از اول اصلاً چشمی وجود نداشته.دهنمو باز می‌کنم.صدام درنمیاد.گلوم می‌سوزه.می‌فهمم فقط چشمم نیست که فرق کرده.یه چیز دیگه هم توی من عوض شده.حرکتی پشت سرم حس می‌کنم.برمی‌گردم.دکتره.داره حرف می‌زنه،لب‌هاش واضح تکون می‌خورهولی صداها قبل از رسیدن به من می‌میرن.انگار بین من و دنیا یه دیوار ضخیم کشیدن.دفترشو باز می‌کنه و می‌نویسه:«دوازده روز بیهوش بودی.یه ماشین با سرعت بهت زده.سرت خورده به میله‌ی کنار جادهو از ناحیه‌ی گیجگاه آسیب جدی دیده.خون‌ریزی و تورم جمجمه داشتی.چشم چپت قابل نجات نبود.ضربه به مسیر شنوایی آسیب زده.صداهادیگه مثل قبل بهت نمی‌رسن.»کاغذو پایین میاره.نگام می‌کنه.نگاهش بیشتر از توضیح، هشدار داره.⸻تو راه خونه، فکر کار ولم نمی‌کنه.کارگاه اسلحه‌سازی شوخی نداره.اون‌جا یا مفیدی، یا زیادی.کسی حال و روزتو نمی‌پرسه.فقط خروجی می‌خواد.دست سالم، تمرکز، سرعت.با یه چشم،با این سرِ داغون،چطوری قراره هم‌پاشون شم؟شب که می‌افتم رو تخت، بدنم می‌لرزه.درد نیست، فکره.فکر اینکه نرم سر کار، اسمم می‌ره تو لیست.برم و خراب کنم، اسمم می‌ره تو لیست.هر راهی تهش یکیه.صبح با یه حس عجیب بیدار می‌شم.چشمم بازه.سقف بالاسرم معلومه.نفسم میاد و می‌ره.بعد یهو می‌فهمم.صدا نیست.اون صدای لعنتی مرکز تنظیم که هر روز می‌کوبید تو مغزم، نیومده.چند ثانیه فقط دراز می‌کشم.گوش می‌دم.هیچی.یه سکوت سنگین که بلد نیستم باهاش چیکار کنم.اول می‌ترسم.بعد آروم‌آروم یه حس دیگه بالا میاد.سبکی.انگار یه فشار قدیمی از روی سینه‌م برداشته شده.بلند می‌شم.راه می‌رم.سرم هنوز سنگینه،چشم چپم هیچی نمی‌بینه،ولی ذهنم صاف‌تره.می‌رم کارگاه.دست‌هام اولش می‌لرزن،اما اشتباه نمی‌کنم.قطعه‌ها سر جاشون می‌شینن.حرکت‌هام دقیق‌تر از قبلن.تمرکزم نمی‌پره.ساعت می‌گذره.بدنم خسته می‌شه،اما مغزم نه.شاید چون اون تق تق کوفتی دستگاه‌ها دیگه نمی‌پیچه تو سرم.سرکارگر نگام می‌کنه.بیشتر از معمول.چیزی نمی‌گه.ابروش یه‌کم جمع می‌شه.روز دوم، سوم…همین‌طوره.دارم بهتر کار می‌کنم.خیلی بهتر.روزام راحت‌تر می‌گذره.می‌تونم قسم بخورم لبخند از لبم نمی‌افته.انگار تصادف،یه‌هو همه‌ی مشکلات سال‌های زندگیمو پاک کرده.ماه دوم، شوق توی حرکتم معلومه.آدما نگام می‌کنن.با انگشت نشونم می‌دن.حس میکنم انگار اونام آروم ترن.موقع تحویل قطعه،یکی از مسئول‌ها اسممو صدا می‌زنه.از حرکت لب‌هاش می‌فهمم.می‌گه باید یه بررسی کوتاه انجام بشه.می‌گه رواله.می‌گه طول نمی‌کشه.دل‌هُره می‌ریزه تو شکمم.اون سکوت صبحگاهی برمی‌گرده،ولی این بارتو سرم زنگ می‌زنه.دوتاشون دو طرفم وایمیستن.لمسم نمی‌کنن.عجله ندارن.فقط راهو نشون می‌دن.درِ کارگاه پشت سرم بسته می‌شه.چشمامو باز می‌کنم،روی صندلی نشستم.آخرین چیزی که یادمه راهروی باریک پشت کارگاهه.زمینِ زیر پام و لایه‌ای از لجن  گرفته .چراغ بالا سرم کم‌جون و بی‌نوره.بعد نگاهم سمت پنجره‌ی دایره‌ای شکل میچرخه.همونی که هر روز رعشه می‌ندازه به تنم.پنجره مرکز تنظیم.</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 20:05:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-m0hfi26ltklf</link>
                <description>همیشهموقع هر تصمیمِ کوچک و بزرگگوشه‌ی اتاق ایستاده بود،منتظرِ اجازه‌ی ورودیکه هیچ‌وقتاز طرف من صادر نشد.پوستش تیره بود،از جنسِ سوختگیِ قدیمی.چشم‌هایش قرمز نبودند،اما سرخی‌ای ته آن‌ها مانده بودکه انگارهرگز خاموش نشده.نگاهش مستقیم می‌رفتبه جاییکه سال‌ها دفنش کرده بودم؛جوری که می‌دانستماسمم راقبل از تولدم بلد بوده.مقابلش ایستادنبه نظرمسخت‌ترین کار دنیا بود.حس می‌کردم اگراجازه‌ی رسیدن به خواسته‌هایش را بدهمشادی و آرامش دنیا رامی‌مکد.انرژیِ وجودشاین را لو می‌داد.همیشه خوب بودن،مثل نگه داشتنِیک بمبزیر آب بود؛که هر لحظهممکن بودبه بالا بپردو همه‌چیز رانابود کند.راجرزمدیرِ نه‌چندان آدم‌حسابی‌اممثل همیشهشروع به داد و بیداد کرد.آب دهانشهمراهِ ناسزابه صورتم پرتاب می‌شد.یک قدم جلو آمد.دست‌هایش رادور گردنِ راجرز حلقه کردو وحشیانهبه من لبخند زد.دیدنِ لحظه‌ایِ این صحنهلذتی وصف‌نشدنیدر وجودم ریخت،اما سرم رااز این تصاویر تکان دادم.سرِ جایش برگشت.— چرا ماتت برده؟— هوی، با توأم.— بله قربان… حق با شماست. دیگر تکرار نمی‌شود.— به نفعتـه.روزها می‌گذشتو فکرِ آن لذترهایم نمی‌کرد.در لحظه‌های ضعفبا یادآوری‌اشقدرتی عظیموارد بدنم می‌شد.و اوهنوز همان‌جا بود.آرام.منتظر.— هی، مرتیکه‌ ی ابله!با فریادِ راجرزاز جا پریدم.این‌بارنمی‌دانستممشکلش کجاست.همه‌چیز رابی‌نقص انجام داده بودم.امروزتحمل کردنشکارِ من نبود.— شنواییت هممثل عقلترو به افوله؟— چیزی شده؟— زبون درآوردی؟ نشونت می‌دم.وسایلتو جمع کن.اگه تا دو دقیقه دیگه میزت خالی نباشهبا لگد می‌ندازمت بیرون.— ولی من که کاری…— خفه شو. کاری که گفتمو بکن.به سمتش برگشتم.لبخند زدم.به طرفم آمد.فهمید:امروزروزِ تولدشه.در آینه‌ی روی میزخودم را دیدممویرگ‌های چشمماز خون پر شدنهمه‌چیزدر یک‌صدمِ ثانیهاتفاق افتاد.روی میز پریدم.بازویم روروی گردنش قفل کردم.صدای گردنشمثل شکستنِتخم‌مرغِ صبحانهدر اتاق پیچید.کت‌وشلوارم را صاف کردمواز دربیرون آمدم.از آن به بعدتصمیم‌هابه‌سادگیبرایم رقم می‌خورند.دیگردوراهی‌ای نیست.تردیدی نیست.بدنممرابه این‌سو و آن‌سومی‌کشد.تمامِ کارهاییکه از او دریغ شده بودمسیرهای بازی راجلو پایم ساختند.و مندر لذتِ همراهی‌اشغرق می‌شومهمراهیِ آرام.همراهیِ خونبار.</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 09:49:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-tb2vdftlxiv5</link>
                <description>    قفسهٔ سینه‌ام سنگین شده بود؛انگار چیزی غیر از ضربان قلب، بی‌محابا به وجودم ضربه می‌زد.    همه‌چیز از یک فکر شروع شده بود.فکری که سیل احساسات را راه انداخت و سیل، هزاران فکرِ هم‌جنسِ خودش را با خود آورد.با دیوانگی فاصله‌ای نداشتم.نفس کشیدنش، فقط مرا بیش از قبل متوجه انزجارم می‌کرد.دیگر تحمل این زندگی برایم ممکن نبود.باید خودم را خلاص می‌کردم.آن چیزی که روزی میان‌مان شبیه عشق بود،سال‌ها بود فرو ریخته بود.و حالاتنها حسی که باقی مانده بودتنفر بود.همه‌چیز از همان لحظه شروع شد:پرت کردن جوراب کثیفش روی لباس‌های تلنبارشدهٔ گوشهٔ اتاق.حرکتی ساده،اما پر از معنا.یعنی«وظیفه‌ات را انجام بده.»قلیان خشم.حسی که تا آن روز هرگز به این شدت خودش را نشان نداده بود.چه بلایی سر آن دختر شاد و پرشور آمده بودکه تمام زندگی‌اشدر جمع کردن و شستن و مرتب‌کردنِ کارهای یک مردشکل گرفته بود؟زندگی‌ام را از من دزدیده بودو منخودم این اجازه را داده بودم.نگاهم به چاقوی روی میز افتاد.نه…این برایش زیادی مهربانانه بود.نمی‌خواستم زود تمام شود.می‌خواستم انتقامِ تک‌تکِ این لحظه‌ها را بگیرم.«بیا عزیزم، نوش جان کن.»همان‌طور که قلپ‌قلپ نوشیدنی را پایین می‌فرستاد،قلبم از شوق به رقص درآمده بود.پلک‌هایش سنگین شد.بدن گنده و بی‌فایده‌اش را کشان‌کشان به تخت رساندم.دست‌وپاهایش را محکم بستم، دهانش را چسب زدمو آرام منتظر بیدار شدنش ماندم.در آن فاصله،به راه‌هایی فکر می‌کردم که می‌توانستم نابودش کنم.بیدار شد.اول فکر کرد شوخیِ بی‌نمکی شروع کرده‌ام،اما کم‌کمچیزی در چشم‌هایم دیدکه فهماند اوضاع وخیم است.دهانم باز شد.از خیانت‌هایی که این سال‌ها «کرده بودم» گفتم.با جزئیات.با آب‌وتاب.رابطه با آدم‌های نزدیکش.برادرش.رفیقش.حتی کسی که دشمن میپنداشت.خشم از وجودش فوران می‌کرداما توانِ هیچ کاری نداشت.اشک می‌ریخت.ناله‌ای خفه از گلویش بیرون می‌آمد؛از تصویرهای توی سرشکه دیگر نمی‌توانست جلوشان را بگیردهیچ‌کدام از حرف‌ها واقعیت نداشت،اما لازم بودجایی را نشانه بگیرمکه قبلاً ترک خورده بودناگهان دستش را کشید.پایهٔ تخت جدا شد.یک دست آزاد شد.ترسیدم.حالا وحشی‌تر شده بود.همین امیدِ رهاییبه او نیرویی حیوانی داده بود.دست‌وپا می‌کشید،خودش را می‌کَند.می‌دانستم اگر دستش به من برسدزنده ماندنمیک فکرِ باطل است.چند دقیقه بیشتر وقت نداشتم.دست به کار شدم.بنزینی که آماده کرده بودمروی هرچه می‌توانستم ریختم.فندک را روشن کردمو انداختمو دویدم بیرون.زبانه‌های آتشسریع‌تر از آنی که فکرش را می‌کردمخانه را گرفت.صدایش را می‌شنیدم.داد می‌زد.ناسزا می‌گفت.تهدید می‌کرد.اما ترس از آتشکندش کرده بود.سرفه‌هابه جیغ تبدیل شد.جیغ‌هایی تیز و بنفش.من بیرون ایستاده بودم،مسخ،فقط ناظر.صداهابرایم لذت‌بخش بود.انگار با سوختنِ چیزی در آن خانهبخش‌هایی از وجودمکه سال‌ها کشته شده بودنددوباره زنده می‌شدند.و منکامل‌تر می‌شدم.بوق کش‌دار یک ماشین از خیابانهمه‌چیز را برید.صدا از جایی دور می‌آمداما درست وسط سرم پیچید.هیچ آتشی نبود.هیچ فریادی.او روی مبل خوابش برده بود.دهانش باز.جوراب کثیفشهمان‌جاگوشهٔ اتاق افتاده بود.و منبا دست‌هایی که می‌لرزیدفهمیدمتمام این جنایتفقط چند ثانیه طول کشیده بوداما حسی که در سینه‌ام جا خوش کرده بودواقعی‌تر از هر آتشی بود.فهمیدماگر این خشم را نبینم،اگر جدی‌اش نگیرم،یک روزدیگر فقط در ذهنمنمی‌سوزد.</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 20:42:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوزخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D8%AF%D9%88%D8%B2%D8%AE-i0doz9zh4ldu</link>
                <description>دوست ندارم دیگه بازی رو ادامه بدم.ولم کنین.این آخرین حرفی بود که زدم و از جا بلند شدم. رایان، با اون چشم‌های قلمبه و ترسناک، دوید جلوم و ایستاد. نفسش بالا نمی‌اومد. حتی نمی‌تونست حرف بزنه.هیچ اهمیتی نداشت.هیچ‌کدوم‌شون اهمیت نداشتن.آلن بریده گفت:«می‌دونی اگه بری… ما دیگه نمی‌تونیم برگردیم؟»می‌دونستم.سونات همه چیزو گفته بود.اینکه فقط منم که می‌تونم درو باز کنم. اینکه سرنوشت هفت تا بچهٔ کودن تو دستای منه.احساساتم تند تند عوض می‌شدن؛ خشم، اندوه… و یه بی‌حسیِ لعنتی که عجیباً لذت داشت.تناقض قشنگی بود.آرومم می‌کرد.رایانو هل دادم کنار. مثل یه پر از جلوی پام پرت شد.درو باز کردم.واسهٔ آخرین بار برگشتم سمتشونیکی یکی شروع کردن به سوختن.بعضیا جیغ می‌زدن.بعضیا نه.فرقی نداشت.قدم گذاشتم بیرون.…چی؟دوباره وسط دایره‌ام.بچه‌ها دارن وِزوِز می‌کنن.یکی می‌گه: «نوبت توئه.»فکر کنم آلن بود… یا نبود.کمتر و کمتر یادم میاد…نمیدونم بار چندمه که اینجام.ارهاره…نوبت منه</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 16:45:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همراه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-ghktefx4edqs</link>
                <description>من سال۱۳۶۵ به این دنیا آمدم؛با رنگی که یک روزی آبیِ آسمانی بود اما حالا به خاکستریِ غبارگرفته‌ای تبدیل شده.صندلی‌های جلویم فنرهایی داشت که هر بار کسی رویشان می‌نشست، انگار استخوان‌های پیرم را قلقلک می‌دادند.از فرمانم با هر چرخش صدای خفیف خش‌خشی بلند می‌شد؛ شبیه ناله‌ی پیرمردی که از وسط خواب بیدارش کرده باشند.داشبورد ساده بود؛ یک رادیوی قدیمی با دکمه‌های گرد که باید با انگشت محکم فشارشان می‌دادی تا موج بگیرد.گاهی موج‌ها قاطی می‌کردند و بین خبرهای خشک و موسیقی کوچه‌بازاری گیر می‌ماندند،صدایی کاملاً مناسب برای ماشینی که خودش پر بود از هزار قصه‌ی قاطی و درهم.بوی درونم ترکیبی بود از عرق دست‌ها، کولر آبیِ تعمیرگاه و ته‌مانده‌ی سیگارهایی که مسافرها بی‌اجازه می‌کشیدند و نصفه خاموش می‌کردند.همه‌ی این‌ها شده بود هویت من ماشینی که دیگر فقط آهن نبود؛ مخزن حافظه‌ی زندگی آدم‌ها بود.اما لحظات منتظر ماندن برای سوار شدنِ مسلم چیز دیگری بود.زیر سایه‌ی چنارها استراحت می‌کردم و نور خورشید که سعی داشت خودش را از میان برگ‌ها روی بدنه‌ام بیندازد، زمان را برایم لذت‌بخش‌تر می‌کرد.اوایل که مرا خریده بود، ذوق را در چشم‌هایش می‌دیدی. موقع رانندگی با هیجان روی فرمانم دست می‌کشید و می‌گفت:«همیشه آرزوتو داشتم… اونم این رنگ! چه رنگیییی…»آن لحظه‌ها راحت‌تر گاز می‌خوردم؛ انگار نه انگار روی آسفالت داغ می‌دویدم ،روی ابرها بودم.من برای مسلم زیباترین دارایی بودم.هر روز صبح با هم به استقبال ماجراجویی تازه می‌رفتیم.کل شهر را می‌گشتیم و با آدم‌ها و داستان‌های جدید زنده می‌شدیم.مسافرها مختلف بودند:آدم‌هایی با کیسه‌های بزرگ خرید که از کارهای عقب‌افتاده‌شان می‌نالیدند…غریبه‌هایی که با شگفتی به ساختمان‌های بلند نگاه می‌کردند…آن‌هایی که تازه طعم عشق را چشیده بودند و هیچ صدایی را غیر از محبوب‌شان نمی‌شنیدند تا جایی که مسلم چند بار با کلافگی صداشان می‌زد تا بفهمند به مقصد رسیده‌اند.گاهی هم موج عصبانیتِ شهر می‌گرفتشان. در را محکم می‌کوبیدند یا سر کرایه بحث می‌کردند و روز من و مسلم را تلخ می‌کردند.اما با همه‌ی این‌ها چه روزهایی بود.موقع برگشت، صدای رادیو را زیاد می‌کرد و با شادی می‌خواند و می‌گفت:«روزیم رو باهات درآوردم… خدا رو شکر.»و بعد، راهی خانه می‌شدیم.حالا اما… چند سال است کسی سوارم نمی‌شود.درِ پارکینگ نیمه‌باز است و نور غبارآلود روی شیشه‌ی ترک‌خورده‌ام می‌نشیند.مسلم رفت.مریضی از پا انداختش.آدم‌ها همیشه فکر می‌کنند ما ماشین‌ها فقط وقتی ارزش داریم که روشن شویم.اما نه.ما حافظه داریم.ما غم داریم.ما دلتنگ می‌شویم.این روزها کسی مرا نمی‌بَرَد، نمی‌نوازدحتی فحشم هم نمی‌دهد.فقط سکوت است.و سکوت برای یک ماشین پیر یعنی مرگِ آرام.گاهی خیال می‌کنم صدای در را می‌شنوم ،صدای قدم‌های مسلم… یا دستش که روی فرمانم می‌لغزد.چشم ندارم؛ اما اگر داشتم، حالا گریه می‌کردم.آخرین باری که روشن شدم، او گفت:«تو تنها چیزی هستی که هیچ‌وقت ولم نکردی.»و حالا این منم که هنوز منتظرمتنها کاری که ازم برمی‌آید این است که به تمام مسافرانی که داشتم فکر کنمو دعا کنم یکی‌شان برگرددحتی فقط برای اینکه در را باز کند و بپرسد:«هی پیرمرد… هنوز اینجایی؟»</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 17:55:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتوبوس شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%B4%D8%A8-n4fp25daey6t</link>
                <description>از پشت شیشهٔ غبارگرفتهٔ آپارتمانم به ایستگاه اتوبوس خیره مانده بودم. ساعت نزدیک هشت شب بود؛ همان ساعتی که او همیشه می‌رسید و روی صندلی ردیف سوم، کنار پنجره، می‌نشست.انگار همهٔ مسافرها قانون نانوشته‌ای داشتند: صندلی او، برای او بود.از وقتی تنها زندگی می‌کردم، دیدنش تبدیل شده بود به لحظه‌ای که تنهایی، جرئت نمی‌کرد زهرش را روی من بریزد.اولین‌بار یک عصر بارانی دیدمش. داشتم به باران لعنت می‌فرستادم که مجبورم کرده بود در این آپارتمان سرد و خاکستری گیر بیفتم. همان موقع بود که چشمم به او افتاد: موهای قهوه‌ایِ کمی مجعد، عینک گرد، کتابی در دست.نور تیر چراغ برق افتاده بود روی صورتش.به شکلی مسخره… حس کردم دنیا یک‌باره گرم شد.اتوبوس رفت و او را با خودش برد.اما من همان‌جا ماندم، با یک چیزی که در دلم جوانه زده بود.هفتهٔ بعد، همان روز، همان ساعت… باز پیدایش شد.این بار نتوانستم خودمو کنترل کنم دیوانه وار دست تکان دادم.و این شد عادت:هر هفته، هر بار، او با کتابی تازه.یک روز اخم، یک روز لبخند.من هم پشت شیشه، با ضربانِ تند و با تمام خیال‌هایی که برایمان می‌ساختم.دیگر مطمئن بودماین یک نشانه است.یک اتصال عجیب.یک دعوت.تا اینکه تصمیم گرفتم سوار همان اتوبوس شوم.ساندویچ مورد علاقه‌ام را درست کردم. در ظرف زیبایی گذاشتم.و چاقوی نقره‌ای مادرم را هم برداشتم ،چاقویی که هنوز رد انگشت‌های مادرم و پدرم روی دسته‌اش جا مانده بود.می‌خواستم رد انگشت او هم کنارش باشد.مثل یک خانواده کامل.از در پشتی اتوبوس بالا رفتم.صندلی کنار او پر بود، اما پشت سرش خالی. نشستم.بوی ادکلنش مثل ضربهٔ مستقیم به قفسهٔ سینه‌ام خورد.نه، این فقط بو نبود.این او بود.این حضورش بود.لبخندم پهن شد.  دست‌هام می‌لرزید.خواستم آهسته به شانه‌اش بزنم که تلفنش زنگ خورد.«سلام عزیزمآره گرفتمشنه، قربونت برمدوستت دارم.»نه.نه.نه.شاید مادرش بود.شاید خواهرش.شاید یک سوءتفاهم لعنتی.ولی گوشی را که پایین آورد، صفحه روشن شد.عکس خودش بوددر آغوش یک زن.آغوشی که باید مال من می‌بود.یک چیزی در سرم صدا داد.چیزی شبیه شکستن.ترق.نفهمیدم کِی چاقو توی دستم قرار گرفت؛ کِی از صندلی بلند شدم؛ کِی نوک سرد فلز، پوست گرم گردنش را لمس کرد.فریاد.ازدحام.خون.دست‌هایی که مرا از پشت کشیدند.سلول سرد است.چراغ بالای سرم گاهی خاموش می‌شود، گاهی روشن.فرقی ندارد.چون او هنوز اینجاست.هر شب، دقیقاً رأس ساعت هشت…صدای ترمز اتوبوس در راهروهای بتنی زندان می‌پیچد.هیچ‌کس نمی‌شنود جز من.سرم را بالا می‌آورم.از پشت پنجرهٔ کوچک و میله‌دار، او را می‌بینم:ردیف سوم.کنار پنجره.کتاب در دست.اما حالاهر بار که سرش را بالا می‌آورد،چیزی روی گردنش هست.یک خط باریکِ سرخ.لبخند می‌زنم.او هر شب برای من برمی‌گردد.با همان لبخند.و منمی‌نشینم روی زمینِ سرد سلول،زانوهایم را بغل می‌کنمو برایش می‌نویسم.داستان‌های تازه.پایان‌های تازه.تا وقتی دوباره برسد.تا وقتی ساعتهشتشود.</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 21:49:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرتگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55218828/%D9%BE%D8%B1%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-oc6dakolo2zl</link>
                <description>موهای بلندش از زیر کلاه پیدا بود و با وزش باد آرام تکان می‌خورد. بعد از نیم ساعت رانندگی، قلق موتور دستش آمده بود. مسیری برای رفتن پیدا نکرده بود؛ اصلاً مقصدی نداشت. فقط می‌خواست برود.شلوغی ذهنش، زندگی‌اش، مثل وزنه‌ای بی‌وقفه روی سینه‌اش فشار می‌آورد.به مادرش فکر می‌کرد. در واقع روزی نبود که این فکرها از سرش نگذرد._مادرم پانزده‌سالگی ازدواج کرده بود. راه دیگری نداشت؛ روی حرف پدرش، آقاجون، کسی چیزی نمی‌گفت. طولی نکشید که دختر اولش به دنیا آمد و اسمش را گذاشتند زری.چند سال بعد، بچه‌ی دوم—محسن—با گریه‌ای به دنیا آمد که انگار قصد تمام‌شدن نداشت. زندگی سخت بود. اطراف خانواده‌ی ما کمتر کسی در آسودگی زندگی می‌کرد.زری را هم مثل مادرش، با زور و کتک در هفده‌سالگی شوهر دادند. آن موقع عاشق پسر همسایه شده بود. وقتی بابا فهمید، می‌گفتند از شدت عصبانیت جوری قرمز شده بود که همه وحشت کرده بودند. بعد از آن فاجعه—اسمی که مامان رویش گذاشته بود—زری را مجبور کردند با خواستگاری ازدواج کند که ده، دوازده سال از او بزرگ‌تر بود.خودش همیشه می‌گفت: «تو آینه خودمو نمی‌شناسم… بعضی وقتا وحشت می‌کنم که این کیه که داره به من نگاه می‌کنه.»راست می‌گفت. عکس‌های قدیمی‌اش را که می‌بینم، برق چشم‌هایش لبخند به لبم میاره. حالا دیگر سویی در آن‌ها نیست؛ انگار زندگی‌ای پشتشان نمانده.محسن هم حال و روز بهتری نداشت. از بچگی خودش را با درس غرق کرده بود؛ همیشه لای کتاب‌ها پیدایش می‌کردی. وقتی شانزده ساله بود، تازه من به دنیا آمده بودم. انگار بچگی خودش رو توی من میدید. همیشه می‌نشاندم کنارش تا برایم کتاب بخواند، شعر بخواند.کم از اتاقش بیرون می‌آمد. غمی پشت چشم‌هایش بود… نمی‌دانم از چه فرار می‌کرد که کتاب‌ها را به آدم‌ها ترجیح می‌داد.جای زخمی عمیق روی پیشانی‌اش بود که تا کنار ابرویش امتداد داشت. گاهی سردردهای شدیدی می‌گرفت و فقط در جایش می‌پیچید و عربده می‌زد؛ کاری از دستمان برنمی‌آمد. دکترها هم نمی‌فهمیدند چه مرگش است.رابطه‌ی محسن با بابا خوب نبود.مثلاً وقتی بابا به من می‌گفت: «دختر نباید تا این ساعت بیرون باشه» یا «این لباسو عوض کن، اینجوری بیرون نرو»، می‌دیدم محسن لب‌هایش را روی هم فشار می‌دهد، پره‌های بینی‌اش از عصبانیت می‌لرزد و خودش را به اتاقش می‌رساند.نمی‌دانستم چرا این‌قدر اذیت می‌شد. بابا می‌گفت از دوست داشتن می‌گوید…پس چی باعث رنجش محسن بود؟ چرا هیچ‌وقت حرف نمی‌زد؟همه می‌گفتند بابات تو را یک جور دیگر دوست دارد.زری می‌گفت: «اگه من اون زمان مثل تو رفتار می‌کردم، تیکه‌ بزرگم گوشم بود.»بعضی وقت‌ها بوی حسادت در حرف‌هایش بود، بعضی وقت‌ها فقط غم.کل زندگی‌ام وسط ترس رشد کرد؛ ترس از اینکه مثل زری عاقبتم به زندگی‌ای ختم شود که وقتی قیافه‌ی شوهرش را می‌بیند، دلش می‌خواهد اول او را با چاقو بکشد، بعد خودش را.یا مثل مادرم بشوم؛ تا آخر عمر بشویم و بسابم، بدون اینکه بفهمم چه کاری دلم را شاد می‌کند، نه برای شوهر، نه برای بچه‌ها—برای خودم.یا از همه بدتر: مثل محسن. افسرده، در اتاقی زندانی؛ دنیایی کوچک وتاریک.نکند زنانگی من هم همان‌طور سرکوب شود که مردانگی محسن شد؟این فکرها بود که باعث شد موتور بابا را بردارم و بدون اینکه چیزی بگویم، راه بیفتم.از بچگی آن‌قدر او را روی موتور دیده بودم که با خودم گفتم: «مگه چقدر سخت می‌تونه باشه؟» و حق با من بود. موتورسواری انگار توی خونم بود.تهِ ذهنم آهنگ «همسفر» گوگوش پخش می‌شد:«ای بوی تو گرفته تن‌پوش کهنه‌ی من… چه خوبه با تو رفتن… رفتن…همیشه رفتن…»چقدر دلم می‌خواست کسی کنارم باشد.کسی که عاشقش باشم.دلم با تمام وجود عشق می‌خواست؛ تجربه‌اش را.تصور می‌کردم همین‌جور که داریم می‌رویم، از پشت بهش بچسبم، دست‌هایم را دور کمرش حلقه کنم و با این آهنگ برایش بخوانم…برآمدگی وسط جاده باعث تکان خفیف موتور شد و رشته‌ی فکرهایش را پاره کرد.– «بند کلاه داره گردنمو اذیت می‌کنه… حس خفگی دارم، اه.»کلاه را با یک دست باز کرد و کنار جاده پرت کرد. باد میان موهایش پیچید و حس لذتی عمیق در بدنش پخش کرد.انگار دیگر هیچ مشکلی وجود نداشت.فکرها یک‌باره محو شدند.فقط او مانده بود و جاده‌ای پیچ‌درپیچ که نمی‌دانست به کجا می‌رود—و مهم هم نبود—و موهای پریشانش که در هوا می‌رقصیدند.در همین لحظه، فکری گذرا اما قاطع به سرش زد.جلوتر پیچی بود که به سمت چپ می‌رفت. او اما به سمت راست نگاه کرد؛ دره‌ای پر از درخت‌های خشکیده.به طرز عجیبی این صحنه برایش زیبا بود.فرمان موتور را به سمت راست کشید.سر پیچ، دست‌هایش را رها کرد.موتور خودش می‌رفت؛ دست‌هایش در هوا رها بود.هیچ‌وقت چنین آرامش و رهایی‌ای را تجربه نکرده بود.حس می‌کرد دارد پرواز می‌کند.ترس همیشگی‌اش از سقوط و ارتفاع یک‌باره از میان رفته بود.وقتی بدنش به صخره‌های کنار جاده کوبیده شد و شاخه‌های خشکیده پوستش را پاره کردند،باز هم لبخند روی صورتش بودلبخندی از جنس آزادی.</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 12:56:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>