<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا روزبهانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_55242398</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 17:55:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/778002/avatar/YYmfjS.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا روزبهانی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_55242398</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ایستگاه سی و دو و زمین سبز نرفته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55242398/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D9%88-%D9%88-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D9%86%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-gfijymnsyl0e</link>
                <description>ساعت سه بعدازظهر بود. قطار در ایستگاه سی‌ودو توقف کرد. مردی با کت رسمی و کیف چرمی از قطار پیاده شد. روی بلیت نوشته بود: «مقصد نامعلوم».او مدیر مالی موفقی بود؛ دفتر بزرگ، حقوق بالا، احترام دیگران. همه می‌گفتند: «خوش به حالت! آینده‌ات تضمین شده.»اما هیچ‌کس نمی‌دانست که هر بار به صفحه‌های پر از اعداد نگاه می‌کند، چیزی درونش خاموش می‌شود.ذهنش مدام به عقب برمی‌گشت؛ به روزهایی که نوجوان بود و توپ پلاستیکی را در کوچه‌ها دنبال می‌کرد. هنوز صدای خنده‌ی بچه‌ها و بوی خاک زمین محلی در مشامش بود. یک بار مربی مدرسه بعد از مسابقه‌ای دوستانه به او گفت:«تو استعداد داری، اگر ادامه بدهی فوتبالیست بزرگی می‌شوی.»آن جمله مثل جرقه‌ای در دلش روشن شد. شب‌ها تا دیروقت در حیاط خانه تمرین می‌کرد، با توپ کهنه‌ای که بارها وصله خورده بود.اما خانواده‌اش راه امن‌تر را انتخاب کردند: دانشگاه، حسابداری، کار مالی. «فوتبال آینده ندارد».او هم تسلیم شد، و هر بار که توپ را کنار گذاشت، انگار بخشی از خودش را هم کنار گذاشته بود.در بیست‌ و یک سالگی اولین شغل مالی‌اش را گرفت؛ همه تحسینش کردند، اما او شب‌ها با حس تهی بودن به خانه برمی‌گشت. در سی‌سالگی مدیر مالی شد؛ دفتر بزرگ، حقوق بالا، احترام دیگران. اما هر روز پشت میز، بیشتر از روز قبل احساس می‌کرد در قفسی نشسته است.در ایستگاه، پیرمردی را دید که روی نیمکت نشسته بود و با آرامش، پرنده‌ای کاغذی می‌ساخت. مرد نزدیک شد و پرسید:«چطور می‌توان فهمید علاقه‌ات چیست؟ من همه‌چیز دارم، جز شادی.»پیرمرد خندید و گفت: «علاقه را پیدا نمی‌کنند، می‌سازند. مثل همین پرنده. کاغذ ساده‌ای بود، اما من با دست‌هایم به آن شکل دادم.»مرد به کیف چرمی‌اش نگاه کرد. پر از گزارش‌های مالی بود، اما ذهنش پر از تصویر زمین سبز، توپ، و فریاد تماشاگران. همان لحظه فهمید: اگر مسیر فوتبال را انتخاب کرده بود، شاید موفقیتش کمتر یا بیشتر می‌شد، اما شادی‌اش بی‌تردید بیشتر بود.قطار بعدی رسید. او سوار شد، اما این بار بلیت مقصد داشت: «زمین‌هایی که هنوز بازی نشده‌اند.»و برای اولین بار، حس کرد شاید هنوز دیر نشده باشد؛ شاید بتواند علاقه‌اش را دوباره بسازد، حتی اگر دیگر حرفه‌ای نشود، حتی اگر فقط در زمین‌های کوچک محلی بازی کند.راستی اون مرد خودم بودم.</description>
                <category>علیرضا روزبهانی</category>
                <author>علیرضا روزبهانی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 15:45:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنده عقب با اتو ابزار بهونه ای برای نوشتن دوباره بعد از سالها دوری از ویرگول عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55242398/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-xqxpjjdpsz2d</link>
                <description>ماشین برای من فقط یه وسیله‌ی رفت‌وآمد نیست؛ راستش بیشتر شبیه یه دفترچه خاطراته که هر بار کلید استارت رو می‌چرخونم، یه صفحه اش ورق می‌خوره. خیلی وقتا این حس رو داشتم، ولی بعضی خاطره‌ها هستن که هر وقت دنده عقب می‌زنم به گذشته، مثل فیلم جلوی چشمم پخش می‌شن.اولین بار که پشت فرمون نشستم، هنوز بچه بودم. بابام کنارم نشسته بود و با اون آرامش همیشگی‌اش گفت: «ماشین فقط ابزار نیست، رفیق راهه.» اون جمله ساده بعدها خیلی برام معنی پیدا کرد. چون هر بار توی جاده حرکت کردم، ماشین مثل یه دوست واقعی کنارم بود؛ گاهی توی سکوت، گاهی با موزیک، گاهی با خنده‌ی سرنشین‌ها و گاهی با اشک‌های یواشکی.یکی از خاطره‌های پررنگم برمی‌گرده به یه سفر خانوادگی به شمال. بارون بی‌وقفه می‌بارید، برف‌پاک‌کن‌ها با عجله شیشه رو کنار می‌زدن و من از پشت فرمون جاده‌ای رو می‌دیدم که مثل روبان خیس وسط جنگل پیچ می‌خورد. مامان عقب نشسته بود و فلاکس چای رو باز کرده بود، بوی چای داغ با صدای بارون قاطی شده بود. خواهرم با هیجان از پنجره بیرون نگاه می‌کرد و هر بار قطره‌ای روی صورتش می‌پاشید، می‌خندید. اون لحظه‌ها چیزی فراتر از یه سفر بودن؛ ماشین ما شده بود صحنه‌ای که خاطرات خانوادگی رویش نقش می‌بستن.ماشین‌ها گاهی شاهد لحظه‌های سخت هم هستن. یادمه یه روز زمستونی، وقتی خبر بدی از بیمارستان گرفتم، تنها جایی که تونستم بغضم رو خالی کنم، پشت فرمون بود. چراغ‌های خیابون تار می‌زدن و بخاری ماشین شیشه رو مه‌آلود کرده بود. توی اون سکوت، ماشین مثل یه دوست شنونده بود؛ بی‌قضاوت، بی‌حرف، فقط همراه. شاید اگر اون لحظه ماشین نبود، نمی‌دونستم کجا باید اون همه فشار روحی رو خالی کنم.ماشین فقط برای سفرهای طولانی یا لحظه‌های سخت نیست؛ حتی توی روزمره‌ترین اتفاق‌ها هم قصه می‌سازه. اولین روز کاری‌ام رو هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. کت و شلوار نو پوشیده بودم، کیفم رو گذاشتم روی صندلی و با استرس راه افتادم سمت شرکت. هر چراغ قرمز مثل یه ایستگاه فکر بود: موفق می‌شم؟ محیط کاری جدید رو دوست خواهم داشت؟ وقتی رسیدم، ماشین رو خاموش کردم و چند ثانیه به صدای موتور که آروم می‌گرفت گوش دادم. انگار خودش می‌گفت: «نگران نباش، همه‌چی درست می‌شه.» و واقعاً درست شد.ماشین‌ها حتی توی عشق هم نقش دارن. اولین بار که کسی رو که دوست داشتم رسوندم خونه، مسیر کوتاه خیابون‌ها برام طولانی‌ترین و شیرین‌ترین سفر دنیا بود. هر نگاه، هر جمله، هر خنده توی اون چند دقیقه، با صدای آروم موتور و نور چراغ‌های خیابون ترکیب شد و تبدیل شد به خاطره‌ای که هنوز وقتی دنده عقب می‌زنم به گذشته، لبخند میاره روی لبم.یه بار دیگه هم خاطره‌ای دارم که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. سفر جاده‌ای با دوستان دوران دانشگاه. ماشین پر از خنده و شوخی بود، موزیک بلند پخش می‌شد و هر کسی داستانی تعریف می‌کرد. اما وقتی بنزین تمام شد و وسط جاده گیر کردیم، همون ماشین شد صحنه‌ی اتحاد. همه با هم هل دادیم، همه با هم خندیدیم، و وقتی بالاخره به پمپ‌بنزین رسیدیم، اون لحظه تبدیل شد به یکی از شیرین‌ترین خاطرات جوانی. ماشین فقط ما رو جابه‌جا نکرد؛ ما رو به هم نزدیک‌تر کرد.گاهی فکر می‌کنم اگر ماشین‌ها زبان داشتن، چه قصه‌هایی تعریف می‌کردن؟ قصه‌ی سفرهای نیمه‌شب، قصه‌ی دعواها و آشتی‌ها، قصه‌ی موزیک‌هایی که بارها توی ضبط پخش شدن، قصه‌ی سکوت‌هایی که پر از معنا بودن. شاید ماشین‌ها بیشتر از هر وسیله‌ی دیگه‌ای شاهد زندگی ما هستن؛ چون توی لحظه‌های خصوصی و عمومی کنارمونن.برای من، ماشین همیشه چیزی فراتر از یه ابزار بوده. هر بار کلید رو می‌چرخونم، صدای استارت مثل ورق زدن یه دفترچه خاطراته. دفترچه‌ای پر از سفرها، اشک‌ها، خنده‌ها و لحظه‌هایی که اگر ماشین نبود، شاید هیچ‌وقت شکل نمی‌گرفتن.امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم ماشین‌ها فقط ما رو جابه‌جا نکردن؛ اون‌ها قصه‌های زندگی‌مون رو ساختن. قصه‌هایی که اگر یه روز بخوام برای بچه‌م تعریف کنم، مطمئنم اولین جمله‌ام اینه: «ماشین فقط وسیله نیست، رفیق راهه</description>
                <category>علیرضا روزبهانی</category>
                <author>علیرضا روزبهانی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 16:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی انگیزگی کارکنان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55242398/%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%86%D8%A7%D9%86-vtav22p7nhoe</link>
                <description>بی انگیزگی کارکنان یکی از مسائل مهم  پیش روی سازمان ها و کارمندان بوده، که در سال های اخیر رو به افزایش است.این عامل علاوه بر جلوگیری از پیشرفت کارمندان، شرکت و سازمان را نیز تحت تاثیر قرار می دهد. بهتر است مدیران و کارفرمایان علل آن را بدانند تا در صورت لزوم بتوانند کارمند بی انگیزه را مجددا ترغیب به نوآوری و کارایی بیشتر کنند.1- عدم تناسب حقوق و مزایا با کاریکی از مهمترین عواملی که افراد بخاطر آن به کار و فعالیت می پردازند و حقوق و دستمزد است. پس بدیهی است که عدم تناسب آن با کارشان، سبب کاهش انگیزه و رغبت آنها می شوند.2-عدم دیده شدن توسط مدیربرخی کارمندان تمایل و عادت به نمایش نتیجه فعالیت ها و دستاورد های خود ندارند، و در نقطه مقابل برخی دیگر دائما در حال بزرگنمایی کوچکترین فعالیت خود هستند. اگر شما جزو مدیرانی باشید که شخصا نظارتی بر کارکرد کلی کارکنان ندارند، با عدم توجه به کارمند آرام و سر به زیر خود او را دچار سرخوردگی و یاس خواهید کرد و به مرور باعث بی انگیزگی خواهید شد.3- مافوقی با سطح پایین تردر بسیاری از سازمان ها کارمندانی با سابقه و سطح مهارت پایین تر به دلایلی نظیر نسبت خانوادگی با مدیر یا تملق و چابلوسی به مدیریت می رسند و دانش و تجربه کم این مدیران، بی انگیزگی کارمندان با سابقه و متخصص را بیشتر می کند.4- عدم ترفیععموم کارمندان تمایل به ارتقاء در سازمان خود دارند و در این راستا برای توسعه مهارت ها و دانش خود تلاش می کنند. اگر کارمند با وجود تمام تلاش ها نتیجه مطلوب خود که ارتقاء سازمانی است را کسب نکند، انگیزه خود را از دست داده و بهره وری او کاهش می یابد.5- حس بی ارزشی برای سازمانسازمان هایی که به کارمندان خود ارزش لازم را نمی دهند و به سادگی آنها را با نیروهای نوپا و کم تجربه جایگزین می کنند، حس عدم امنیت و بی انگیزگی را به کارکنان خود القا می کنند.</description>
                <category>علیرضا روزبهانی</category>
                <author>علیرضا روزبهانی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Aug 2021 14:30:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدیریت نمادین، نماد مدیریت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55242398/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-wduejp3jnlvs</link>
                <description>مدتی پیش در شرکتی استخدام شدم در روز مصاحبه همه چی عالی به نظر میرسید، فضای باکلاس، مرتب و افرادی مبادی آداب؛ صبح ها چند دقیقه زودتر از خواب بیدار میشدم به معنای واقعی کلمه حال خوبی داشتم این خوشحالی مدتی ادامه داشت تا این که یک روز متوجه صحبت هایی شدم که برایم تازگی داشت، حرف هایی با رنگ و بوی عجیب، چند نفر از همکاران پشت سر یکی از غایبین مشغول حرف زدن بودند که اصلا زیبا به نظر نمیرسید، از همان حرف ها میشد بوی جنگ و دعوا را به خوبی حس کرد؛ چند روز بعد پیش بینیم درست از آب درآمد ... دعوایی میان دو همکار که ظاهراً بی ارتباط با صحبت های مذکور نبود. این روند کلی سازمانی بود که در آن کار میکردم و باید با آن خو میگرفتم، چیزهایی مثل: زیرآب زدن، غیبت کردن، توهین کردن، تنش، تعارض، تعارض، تعارض ... و درنهایت دعوا.من تازه وارد شرکت شده بودم و درک درستی نسبت به شرایط نداشتم، باکسی کاری نداشتم و سعی میکردم کارها به عالی ترین نحو ممکن انجام شود، همه چی خوب و خوش بود تا این که یک روز ظهر مدیر عامل طبق روال همیشگی وارد دفتر شد،( اصولا زودتر از ساعت یازده در دفتر حاضر نمیشد) صدام کرد تا با هم صحبت کنیم در جلسه متوجه موضوعی عمیقاً دردناک شدم، اینکه منبع اصلی این تنش ها مدیر عامل محترمیه که رو به روی من نشسته.ضعف مدیریت یا هرچه که بود، بیشتر شبیه کمبودهای شخصیتی بود که از عمق وجودش راهی به بیرون باز کرده بود، با عباراتی مثل اینکه: همه چی خوبه؟؟؟ پرسنل چی میگن؟؟؟  چه کسی کار نمیکنه؟؟؟اینجا بود که فهمیدم وارد چه جهنمی سوزانی شدم ...  تمام تلاشم رو کردم تا از زیر سؤالات فرار کنم حتی بحث رو به سمتی دیگر بکشم اما انتهای هر صحبتی بازهم همان سؤالات تکرار میشد ... بعد از 30 دقیقه  با سر پایین انداخته از اتاق جلسه خارج شدم؛ حس متهمی رو داشتم بعد از یه بازجویی طولانی ... درد داشتم، درد یه آدم که نیم ساعت تموم گوشه رینگ مشت خورده، به هیچ سؤالی پاسخ نداده بودم.چند روزی فکرم درگیر بود، سؤالات زیادی داشتم یکی از این سؤالات که روحم را میخراشید این بود (همکارانم در مواجهه با این سوالات چه پاسخ هایی میدهند؟) قطعا دفعه دومی که در چنین جلسه ای حاضر شوم بازم میتونم از جواب دادن طفره برم یا اینکه نه؟ قصور، کرده و نکرده ای از همکارانم را از قلم نمی اندازم ...همکارانم پشت درهای چنین جلساتی چه میگویند؟؟؟اصلا چرا باید چنین سوالاتی از من پرسیده شود؟؟؟نمی دانستم ... و کاش هیچ وقت نمی دانستم.چند هفته بعد همینطور که مسیر همیشگی تا سرویس بهداشتی را خرامان خرامان طی میکردم صدایی به گوشم خورد؛ در یکی از اتاق ها، مدیر با کلاماتی که قطعاً به کام هیچ مستمعی خوش نیست یکی از همکاران را چنان عتاب و خطاب میکرد که حدس زدم احتمالاً همکارم دست کج بوده یا خطای مشابهی کرده؛ چند دقیقه بعد که صحبت های مدیر به پایان رسید از صحبت های جسته گریخته به اصل موضوع پی بردم؛ (چرا از من اجازه نگرفتی؟) موضوع این بود... مدیر میخواست، مدیر باشد.جان مکسول (نویسنده ای در حوزه مدیریت) برای دنیای مدیریت پنج پله متصور است، اولین و پایین ترین مرتبه، این است که دیگران از شما اطاعت میکنند چون، شما اسماً مدیر هستید و قدرت دارید.مدیر ما برای کسب چنین پله ای میجنگید ... عجیب هم نبود باید هم میجنگید، بدون هیچ تناسبی درجایگاهی نشسته بود که نباید، خیلی ساده ...برای نشستن در این جایگاه حساس فرد باید حداقل ویژگی هایی رو داشته باشه مثل: فروتنی و تواضع، هوش ریاضی، هوش هیجانی و ... البته مدیر ما جدای از نداشتن این ها، ویژگی های دیگری داشت که به عدم تناسبش می افزود ... خودپسندی و دخالت در کار افراد که گاهی اوقات با تکانه های عصبی همراه میشد.ولی از حق نگذریم حرف ها و قول های زیبایی به همه میداد ولی فقط در حد حرف.از نظر مدیر کار مالی خیلی ساده و فقط یه جمع و تفریق معمولی بود که هیچ بهایی به آن نمیداد. ولی آنقدر اعداد و ارقام در هم پیچیده بودند که برای فهمشان یکی دو ماهی زمان لازم بود، پس اگر میخواست هم نمی‌توانست به کار ما حسابدار ها ورود پیدا کند، پس از این بابت خیالم راحت بود؛ تا اینکه یک روز صبح تلفنم زنگ خورد شماره ناشناس بود، جواب دادم صدای خواب آلود مدیر به گوش میرسید با کلمات که از اعماق چاه خارج میشد جملاتی ادا کرد تحت این مضمون: چرا میز کارت انقدر شلوغه؟؟؟ چرا میزت رو مرتب نکردی؟؟؟نگاهم به دوربینی دوخته شد که روی سقف به من زل زده بود ... زبانم بند آمد ... تلفن قطع شد. ظهر همان روز بوی تند عطرش دفتر رو پر کرد ...  همکارانی که تا یک دقیقه پیش دستور پخت غذا از هم میگرفتند، مثل بچه های مدرسه بی وقفه و با ظاهری جدی و مصرانه کار میکردند حتی شخصی را به خاطر دارم که تایپ کردنش بیشتر شبیه کشیده شدن پنجه های گربه روی تنه درخت بود؛ تلفن داخلی زنگ خورد، مدیر بود با صدایی جدی گفت: بیاکارت دارم ... همینو گفت و قطع کرد، از جایم بلند شدم لباسم را مرتب کردم ... نفس عمیقی کشیدم، همکارانم با نگاه هایشان مشایعتم کردند مثل زندانی که به پای چوبه دار میرود ... (ادامه دارد)</description>
                <category>علیرضا روزبهانی</category>
                <author>علیرضا روزبهانی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Apr 2021 14:50:55 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>