<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شیدا صبوری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_55283945</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 18:51:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3834817/avatar/7Kbutd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شیدا صبوری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_55283945</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان کوتاه - بقایای یک مرد گناهکار - بخش چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55283945/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-ii3efbu8aalh</link>
                <description>آن‌ها دوباره یکدیگر را دیدند. در کافه‌ها، در مراکز خرید، و هر زمانی که فرصتی دست می‌داد. و سرانجام شروع کردند به دیدار در آپارتمان کوچک مرد در مرکز شهر.آپارتمان پر بود از وسایل تزیینی که مرد همه را خودش طراحی و ساخته بود. آن‌ها ساعت‌های بسیاری را در میان این اشیای زیبا، در آغوش یکدیگر می‌گذراندند. انگار خودشان هم بخشی از همان وسایل شده بودند؛ دو جواهر در کنار هم. از نگاه مردم در خیابان‌ها کاملاً پیداست… نگاه‌هایی همراه با حسادت و تحسین: «چقدر به هم می‌خورند!»اما رازی که زن در دل داشت، مانند سایه‌ای روی رابطه‌شان، روی حال و آینده‌شان افتاده بود. هرگز درباره‌ی آینده باهم حرف نمی‌زدند، اما آلن رؤیای روز عروسی‌شان را در سر داشت؛ خواستگاری‌اش، و کلیسای سنگ مرمر سفید و زیبایی که قرار بود در آن ازدواج کنند.از زمانی که آلن برای نخستین بار ایمی را دیده بود، بسیاری چیزها میانشان تغییر کرده بود—به جز آن احساس. آن احساسِ غنی، که نشان می‌داد حرف‌های بسیاری برای گفتن دارند اما ترجیح می‌دادند سکوت کنند. برای او، احساسش نسبت به ایمی شبیه دوباره پیدا کردن اعتماد و صمیمیت بود.او هرگز والدینش را نشناخت. آن‌ها تنها دو نفر در عکسی بودند که مدیر یتیم‌خانه در هفت‌سالگی‌اش به او داده بود و گفته بود این‌ها پدر و مادرش‌اند. مادرش زنی زیبا با موهای بلوند و گونه‌های سرخ بود و پدرش مردی قدبلند. در آن عکس، دست در دست هم جلوی ساختمانی باستانی ایستاده بودند؛ مادرش تاجی از گل بر سر، و پدرش یک پالتوی ضخیم بر تن. و او، پسربچه‌ای با پیراهن سفید، در برابرشان، با صورتی گنگ و بی‌حواس.تمام چیزی که می‌دانست این بود که پدرش پس از مرگ مادرش او را ترک کرده—و هیچ‌گاه هم تلاشی برای پیدا کردنش نکرده بود.او در دفترچه‌اش نوشت:«منتظر آمدن ایمی هستم، و تنها صدایی که شنیده می‌شود جوش آمدن آب کتری است. به او فکر می‌کنم، جورى که هیچ‌وقت پیش از این نکرده‌ام. تصویرهایی از کلیسا، لباس سفیدش، و انگشتری که خودم با سنگ‌های الماس ساخته‌ام در ذهنم می‌چرخد.»در همین زمان، ایمی در خیابانی خلوت کنار حصارهایی ایستاده بود که زمین بزرگی با یک ساختمان دیده‌بانی را محافظت می‌کردند. مکس کنارش بود؛ سرش فریاد می‌کشید و گریه می‌کرد. ایمی هرگز مکس را این‌گونه ندیده بود. می‌دانست همه‌چیز تمام شده—میان او و آلن… میان او و مکس.او خود را سرزنش می‌کرد، برای احساساتی که داشت؛ برای این‌که دلش برای دو مرد می‌تپید و حالا زندگی هر دو را نابود کرده بود. مکس در شوکی عمیق بود و گفت که هرگز او را نمی‌بخشد. در پایان هم گفت:«همه‌ی کارهایی که کردم، همه‌ی آن کارهای تاریک… فقط برای این بود که پول درآورم تا با تو زندگی کنم. تا زندگی خوبی برایت بسازم. و بعد می‌شنوم تو هر روز… هر روز… با کس دیگری هستی. حالا من فقط یک جنایتکار بی‌امیدم، بی‌هدف. می‌فهمی این چه حسی دارد؟»خیابان خلوت بود و هوا گرگ‌ومیش… احساسات ایمی هم درست شبیه همان گرگ‌ومیش بود.مردی که در ساختمان دیده‌بانی قدم می‌زد اسلحه‌اش را به دست گرفته بود و مکس به کشتن کسی فکر می‌کرد. آن «کسی»… آلن بود.</description>
                <category>شیدا صبوری</category>
                <author>شیدا صبوری</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 12:26:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه - بقایای یک مرد گناهکار - بخش سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55283945/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-qoymlxnjvhbo</link>
                <description>تا این‌که…روزی یکی از خبرنگاران روزنامه به دفترش آمد و درباره‌ی داستانی که می‌خواست بنویسد با او صحبت کرد؛ داستانی واقعی که در قلب لندن رخ داده بود. داستانی عاشقانه در اصل، که به جنایت تبدیل شده بود. گزارش‌های مربوط به ماجرا را به او نشان داد. و مرد، نام پسرش را دید… به‌عنوان قربانی جنایت.«اینجاست پسرم، که می‌خواهم برایت داستان تاج را تعریف کنم.»جوان در قطاری که چندان شلوغ نبود دنبال جایی برای نشستن می‌گشت، تا این‌که سرانجام نزدیک پنجره صندلی‌ای پیدا کرد—جایی که می‌توانست بنشیند و در تمام مسیرِ جذابی که قطار از محله‌ی پایین‌شهر تا بالاشهر طی می‌کرد، بیرون را تماشا کند. در مسیرش چمنزاری بود که عاشقش بود؛ در راه مغازه‌ی عتیقه‌فروشی.در مقابلش زن جوانی نشسته بود؛ مرد با خود فکر کرد این زن بیش از آن زیباست که آدم تصادفاً در قطار با او روبه‌رو شود. زیبایی‌اش از آن نوعی بود که در فیلم‌ها می‌دیدی، نه در یک رهگذَر معمولی.مرد از جیب بلیزرش کتابچه‌ای کوچک درآورد و شروع کرد به خواندن. کتاب، راهنمای مکالمه‌ی ایتالیایی بود، چون قصد داشت آخر سال به ایتالیا سفر کند.زن نگاهی به عنوان کتاب انداخت و گفت:«شنیده‌ام یاد گرفتن ایتالیایی سخت است.»مرد لبخندی زد و گفت:«حداقل چینی نیست. اما در هر حال من یادگیرنده‌ی خوبی هستم. مخصوصاً در زبان‌ها.»زن گفت:«اوه، عالیه. من ترجیح می‌دهم فقط روی زبان مادری‌ام تمرکز کنم. فکر می‌کنم دانستن یک زبان دیگر برایم گیج‌کننده باشد.»مدتی هر دو سکوت کردند. سپس زن پرسید:«امروز اصلاً چه کار می‌کنی؟»مرد لحظه‌ای مردد شد. سپس فوراً چیزی از کیف دستی قهوه‌ای‌رنگش بیرون آورد. زن نیم‌نگاهی به آن انداخت—و باورش نمی‌شد چه می‌بیند.مرد به او گفت:«این یک تاج است… خودم ساختمش. الان می‌خواهم آن را معامله کنم.»زن با ناباوری گفت:«غیرممکن است… دقیقاً همان تاجی است که من قرار است آخر هفته در نمایش بپوشم! عکسش را برایم فرستاده‌اند و قسم می‌خورم همین تاج است.»</description>
                <category>شیدا صبوری</category>
                <author>شیدا صبوری</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 11:51:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه-بقایای یک مرد گناهکار- بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55283945/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-dkkttdomunqh</link>
                <description>آن غریبه‌ی کت‌و‌شلواری یک نویسنده بود؛ چیزی که کاپیتان بعدها در گفت‌وگوهایشان در گوشه‌وکنار کشتی فهمید. پس از آن نخستین گفت‌وگو دربارهٔ بَرتی براون، آن مرد مرموز، آن دو به‌راستی دوست هم شدند.«داستانش طولانی است، پسرم. مدت‌ها پیش اتفاق افتاد؛ برای من انگار دهه‌ها گذشته، اما می‌دانم شاید فقط چند سال بوده. این مرد، بَرتی، با بحرانی روبه‌رو بود که هرکسی قادر به درکش نبود. اما می‌دانم برای تو قابل فهم است، پسرم، چون مرد دانایی هستی. لابد رمان‌های بسیاری خوانده‌ای و نویسندگان بزرگی مثل خودت را دیده‌ای.»نویسنده—آنتوان—در دل از خود پرسید آیا این حرف‌ها واقعیت دارد؟ اما پاسخ خودش به خودش این بود که کاپیتان فارگو تنها انسانی است که گفت‌وگو با او برایش واقعاً دلنشین و الهام‌بخش بوده و تنها کسی که واقعاً از او چیزی آموخته است. البته کتاب‌های زیادی خوانده بود، اما هیچ‌چیز با تجربه‌ی واقعی زندگی که آدم را تکان می‌دهد قابل مقایسه نیست. هیچ کتابی جای یک گفت‌وگوی واقعی را نمی‌گیرد.اما اگر صحبت از گپ‌های ساده و گفت‌وگوهای گذران وقت باشد، البته که ترجیح می‌داد کتاب بخواند.کاپیتان جونز ادامه داد:«این مرد همیشه روی عرشه ظاهر می‌شد، در حالی عجیب… انگار عمیقاً در توهمات غرق بود، یا در آستانه‌ی دیوانگی. برای من همیشه معما بود که چه می‌کشد، اما ترجیح می‌دادم چیزی نگویم. می‌دانی پسرم، گاهی فقط می‌دانی کدام کار درست است و کدام غلط. پس صبر کردم تا روزی که آمد دم در. درست مثل تو. اما وحشت‌زده… به‌شدت. گفت خودش را در آینه نمی‌شناسد.»نویسنده با خود اندیشید: «حتماً وحشتناک بوده… اما چه چیزی چنین حال عجیبی را برانگیخته؟»«مرد بیچاره شروع کرد به تعریف داستانش. از همسر از دست‌رفته‌اش گفت، عشقش؛ کسی که بدون او نمی‌توانست نفس بکشد، و در یک حادثه جان باخته بود. پسری داشتند… پسربچه‌ای کوچک، شیرین مثل مادرش. اما پس از مرگ همسرش، هر بار که به پسرش نگاه می‌کرد، یاد همسرش می‌افتاد. و… پسرش را رها کرد.بعدها به گورستان رفت؛ روی سنگ همسرش گریه کرد و از او طلب بخشش کرد. و کم‌کم، روز به روز، سرانجام خاطره‌ی پسرش را فراموش کرد. می‌دانی… این اتفاق می‌افتد. حتی تلخ‌ترین چیزها هم یک روز فراموش می‌شوند.به زندگی ادامه داد و تبدیل شد به آنچه همیشه می‌خواست باشد—یک سردبیر. روزنامه‌ی خودش را اداره کرد. نویسندگانی برایش کار می‌کردند. اما اندوه همیشه با او بود. هیچ‌گاه نرفت. فقط زیر پوست پنهان بود، مدفون در اعماق.»</description>
                <category>شیدا صبوری</category>
                <author>شیدا صبوری</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 11:49:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه- بقایای یک مرد گناهکار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55283945/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-lc3fttxmezgg</link>
                <description>مدت‌ها پیش، پیش از آن‌که نشانی از حضور هیچ مرد دیگری در این بخش از آب‌ها پیدا شود، کاپیتان جونز آن را کاوش کرده بود. بنابراین به نوعی خود را صاحب این آب‌ها می‌دانست؛ چون آن‌ها را بیش از هر انسان دیگری می‌شناخت. تماشای تغییر سرنوشت آدم‌ها، یا فروپاشیدنشان در همین آب‌ها، سرچشمه‌ی خرد گسترده‌ی او شده بود. گویی آن را قطره‌قطره به دست آورده بود، از هر لحظه‌ای که روی اقیانوس گذرانده بود؛ در گذر از آن، در هدایت کشتی‌ها به مقصدی که دیگر مسیرش به نوعی در حافظه‌ی عضلانی‌اش حک شده بود.روزی در اتاق کوچک خود، مشغول نوشیدن قهوه‌اش بود که مردی در کت‌و‌شلوار قهوه‌ای روشن، بلندقد، با موهای بلوند و مرتب، و ریشی که انگار همین دیروز تراشیده شده بود، سرِ در اتاق ظاهر شد. با احترامی عمیق و مؤدبانه به او نگاه می‌کرد، انگار با نگاهش اجازه‌ی ورود می‌گرفت.کاپیتان استنلی، مردِ اقیانوس، از این‌که هنگام نوشیدن قهوه‌اش— برایش لحظه‌ای گران‌بها بود—مزاحمش شوند خوشش نمی‌آمد، اما رفتار آرام و اولین برخورد آن مرد او را تحت‌تأثیر قرار داد. پس گفت:«بیا تو، پسرم. بنشین.»و به صندلی چوبی که مقابلش قرار داشت اشاره کرد. مرد نشست و گفت:«قربان، نمی‌خواستم مزاحم شوم، اما چیزی هست که فکر کردم باید بدانید.»چون کاپیتان چیزی نگفت، مرد از جیب داخل کت خود صفحه‌ای از روزنامه بیرون آورد. آن را باز کرد و گفت:«این روزنامه را وقتی خریدم که می‌خواستم برای این سفر برنامه‌ریزی کنم. فقط برای این‌که درباره‌ی کشتی‌ها و آب‌ها بیشتر بدانم. اما دیشب چشمم به این مقاله افتاد.»او کمی جلو آمد و عنوان مقاله‌ای را نشان داد که نیمی از صفحه را گرفته بود:«دزدان دریایی در حال غارت کشتی‌ها نزدیک آب‌های اِج — جست‌وجویی دقیق برای یافتن معنا و راستی‌آزمایی آن.»کاپیتان جونز لحظه‌ای واقعاً نتوانست تمرکز کند. به سختی می‌توانست میان این موقعیت و روزنامه ارتباطی پیدا کند، تا این‌که ناگهان نوری مانند چراغ در ذهنش روشن شد.اما این تجلّی تصادفی نبود. ذهنش سفرهای بسیاری را زیر و رو کرد تا فهمید چرا نام این روزنامه برایش آشناست.او روزنامه را خواست تا صفحه‌ی اولش را بررسی کند. کلمات را گشت تا به نام سردبیر برسد. حق با او بود. بَرتی براون بود؛ همان مرد میانسالی که زمانی در همین کشتی حضور داشت و از دوره‌ای دشوار از خودشناسی عبور می‌کرد. کاپیتان فارگو تمام مسیر باز یافتن خویشتن او را دیده بود.</description>
                <category>شیدا صبوری</category>
                <author>شیدا صبوری</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 11:46:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایسلند، سرزمین آتش و یخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55283945/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D9%88-%DB%8C%D8%AE-w1qmh2384ps6</link>
                <description>تو این پست میخوایم سری بزنیم به سرزمین «آتش و یخ»، ایسلند. چرا به ایسلند میگن سرزمین آتش و یخ؟ چون به طرز حیرت‌انگیزی توی این کشور می‌تونید ترکیبی از مناظر آتشفشانی و لاوا رو در کنار قندیل‌ها و قله‌های یخی ببینید. می‌تونید توی یه دقیقه توی یه غار یخی باشید و بعدش از یه کوهستان آتشفشانی بالا برید. ایسلند، سرزمین آتش و یخپدیده‌ی جذاب دیگه‌ای که ایسلند بهش معروفه شفق قطبیه. شفق قطبی چیه؟ شفق قطبی در واقع یکی از پدیده‌هاییه که توی بخشی از جو کره‌ی زمین به اسم یونوسفر اتفاق میفته. اگه از دلیل علمیش بگذریم که یکم پیچیده ست، شفق قطبی نورهای زیباییه که توی آسمون شب به رنگ‌های مختلف دیده می‌شه و بیشتر توی مناطقی مثل آلاسکا، سوییس، ایسلند یا شبه جزیره‌ی اسکاندیناوی اتفاق میفته. شفق قطبی در ایسلنددایره ی طلاییدایره‌ی طلایی ایسلند یه مسیر توریستیه که از پایتخت ایسلند، ریکیاویک هم میگذره. یکی از مکان‌های توریستی معروف توی دایره‌ی طلایی، آبشار «گولفوس» هست. حدود ۴ ساعت طول میکشه که با ماشین کل دایره‌ی طلایی رو طی کنید. آبشار گولفوس، ایسلندبرابری حقوق زن و مرد در ایسلندجالبه بدونید رئیس جمهور ایسلند یه خانومیه به اسم «هالا توماسدوتیر». ایسلند از نظر رعایت برابری بین زن و مرد به خصوص توی سیاست توی دنیا زبانزده. هالا توماسدوتیر، رییس جمهور ایسلند</description>
                <category>شیدا صبوری</category>
                <author>شیدا صبوری</author>
                <pubDate>Thu, 13 Feb 2025 12:59:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا ایتالیا مقصد سفر بعدی من باشد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55283945/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-mlksuhbuvcpm</link>
                <description>به سختی می‌توان تمام دلایلی را که باید حداقل یک بار به ایتالیا سفر کنید در یک مقاله بیان کرد. ایتالیا به عنوان یک مقصد توریستی در سال ۲۰۲۴ میزبان ۶ میلیون نفر بود. از شهرهای شناخته‌شده ای همچون ونیز، رم، و میلان گرفته تا میراث تاریخی‌ای که ایتالیا در گردهم آوردن گنجینه‌های هنری دارد، ایتالیا می‌تواند برای توریست‌ها به اهداف مختلف جذابیت زیادی داشته باشد. سواحل مدیترانه‌ای ایتالیا چشم‌نوازترین منظره‌ها را برای گردشگران از کشورهای مختلف رقم می‌زنند و تلفیق طبیعت منحصربه فرد با فرهنگ غنی اصالتی را برای این کشور ایجاد کرده است که شاید در مقاصد توریستی دیگر نتوان آن‌ها را در یک جا جمع کرد.۵ دلیل که به ایتالیا سفر کنید. شهرهای نام آشناشهرهایی همچون میلان، فلورانس، رم و ونیز می‌توانند قلب هر بازدیدکننده‌ای را با منظره‌های طبیعی و خانه‌های رنگارنگ مدیترانه‌ای تسخیر کنند. نباید از دهکده‌های کوچک ایتالیا همچون آمالفی، و سورنتو غافل شد. ۲. ایتالیا، به عنوان مهد هنرایتالیا صاحب بیش از نیمی از میراث هنری اروپاست و این موضوع این کشور را از سایر کشورهای اروپایی متمایز می‌کند. هنرمندان شناخته‌شده‌ی ایتالیا در یادها و در تاریخ هنر ماندگار هستند. گالری‌هایی که در فلورانس، در ونیز و باقی شهرهای تاریخی ایتالیا پیدا می‌کنید چشم‌انداز هنری شما را به گستره‌ی جدیدی از آثار باز می‌کنند. ۳. چشم‌اندازهای خیره‌کنندهاز قله‌های پوشیده با برف آلپ تا دریاچه‌های لاجوردی، ایتالیا مقصد توریستی ارزشمندی برای توریست عاشق چشم‌اندازهای طبیعی است. ۴. بهشت غذاهاغذاهای ایتالیایی بخش جدایی‌ناپذیری از تاریخ و فرهنگ ایتالیا هستند. زادگاه غذاهایی همچون پیتزا، پاستا، ریزوتو و راویولی، برای عاشقان غذا می‌تواند در اولویت مقاصد سفر قرار بگیرد.هر منطقه در ایتالیا رازهای آشپزی و  فنون محلی خاص خود را دارد.۵. هزینه‌ی کم‌ترهمه‌ی ما می‌دانیم که سفر به اروپا می‌تواند هزینه‌ی زیادی به همراه داشته باشد اما سفر به ایتالیا در اواخر بهار و یا اوایل پاییز می‌تواند کم‌خرج تر باشد. خطوط ریلی‌ای که تمامی شهرهای مهم را به یکدیگر متصل می‌کند در این مسئله بی تاثیر نیست. </description>
                <category>شیدا صبوری</category>
                <author>شیدا صبوری</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2025 18:33:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>