<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zh2411</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_55374859</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 21:58:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Zh2411</title>
            <link>https://virgool.io/@m_55374859</link>
        </image>

                    <item>
                <title>طمع</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55374859/%D8%B7%D9%85%D8%B9-rj1n4ddww1sy</link>
                <description>ذهن خالیاین کتاب عاشقانه، جنایی و هیجان انگیز هستاولین کتابی هست که از این نویسنده میخونم و بخاطر اینکه چالش طاقچه در ژانر وحشت هست این کتاب رو خوندم و مینویسمپولک دختری ست امروزی ، خواهرش پونه پنج سال ازش بزرگتره و رفتارهاش برعکس پولک عاقلانه ست.مادرشون رو چند سالی هست که از دست دادن و با پدشون زندگی میکنن، چون مادر بیمار بوده و خرج درمانش زیاد بوده، سطح زندگیشون کمی پایین تر اومده. پولک از همه چیز ایراد میگیره، بد اخلاقی و بدرفتاری میکنه، از همه طلبکارهبه پدرش میگه وظیفه ت هست که هزینه ولخرجی های منو بدی و...خلاصه بهونه گیر هست و از زندگی ناراضیپدر پولک با سختی خونه ای میخره خارج از تهران، در یک شهرک که سختمانهاش از پروژه های نیروی انتظامی بوده و بعضی از مالکین که شاغل نیروی انتظامی بودن خونه هاشون رو فروختن به افراد دیگه، و پدر پولک هم یکی از همین افراد هست.پولک از اونجا خوشش نمیاد و دائم غر میزنه حتی روز اسباب کشی کمک نمیکنه فقط به جمع کردن اتاق خودش اکتفا میکنه تا میرن و اونجا ساکن میشن.وقتی دانشگاه قبول میشه از همون روز اول تصمیم میگیره که خودش رو به طبقه مرفه نزدیک کنه و با دختری که متمول بوده دوست میشه به اسم ارنواز که بعدها به صمیمی ترین دوست پولک تبدیل میشهارنواز از یک خانواده ثرتمند هست که پدر و مادرش دائم سرکار هستن و به امور شرکت میرسند. یک برادر داره به اسم ارشیا که چند سال از خودش بزرگتره و اونم جدیدا همراه پدر و مادر درگیر کارهای شرکتهروبروی خونه پولک اینا، یک مرد جوان که توی نیروی انتظامی کار میکنه و دو خواهرش زندگی میکنن به نامهای فرزام و فرانک و فریماه، پدر و مادرشون رو توی تصادف از دست دادن به همین دلیل خواهر ها و برادر با هم زندگی میکنن.خیلی گرم و صمیمی هستن و از اولین روز مستقر شدن خانواده پولک در خونه جدید بهشون محبت میکنن و کم کم با هم آشنا میشهالبته اینها در خلال داستان مشخص میشهدر کتاب، داستان از چند سال بعد، درست از جایی شروع میشه که پولک بعد از دو هفته از کما خارج شدهفرزام مامور پرونده ای هست که در اون نامزدِ پولک(ارشیا) به جرم قتل زندان هست و پولک که شاهد قتل بوده هیچ چیز به یاد نمیارهیک روزی که پولک خونه ارشیا بوده، همه ی خانواده ارشیا به قتل میرسن، فقط ارشیا زنده ست و همه شواهد علیه اونه. پولک هم اونجا بوده و وقتی داشته از خونه بیرون می دویده تصادف میکنه و تنها شاهد ماجرا به کما میره و بعد از دو هفته که از کما خارج میشه هیچی به یاد نمیارهبعد از مرخص شدن پولک از بیمارستان، فرزام با حفاظت شدید خانواده پولک رو به خونه میرسونه و تاکید میکنه که پولک تنها از خونه خارج نشه چون معتقده قاتل یا قاتلین دیر یا زود دنبال شاهد پرونده میان که اونم به قتل برسونناز طرفی فرزام طی بازپرسی متوجه شده ارشیا قاتل نیست گرچه که همه شواهد علیه ش هست و همه منتظرن پولک چیزی به یاد بیاره که ارشیا رو از اعدام نجات بدنفرانک با همکار فرزام به اسم پویا ازدواج کرده و طبقه اول زندگی میکنه و فرزام و فریماه طبقه دومیک شب که پولک و پدرش توی خونه تنها بودن، فرزام از خونه خودشون مشغول مراقبت از خونه پولک اینا بود، موبایلش زنگ میخوره، پویا بهش میگه منو فرانک به مشکلی برخوردیم خودت رو برسونفرزام با پولک تماس میگیره میگه میتونی یک ساعت مراقب خودت باشی من برم و زود برگردم؟ پولک جواب مثبت میده ، فرزام از ساختمون خارج میشهچند دقیقه بعد پولک صدایی رو توی راه پله ها میشنوه فکر میکنه اشتباه میکنه(همسایه پایینی چند وقتی هست که خونه نیستن و طبقه پایین خالیه)دوباره صدایی واضح تر میاد شماره فرزام رو میگیره اما دستی رو شونه ش حس میکنه اول میترسه اما متوجه میشه پدرشه که بهش میگه باید ی جایی قایمت کنم دیر شده و .....این متن برای چالش کتابخوانی طاقچه نوشته شده است. «ذهنخالی»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/60945 </description>
                <category>Zh2411</category>
                <author>Zh2411</author>
                <pubDate>Tue, 30 May 2023 01:53:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنبال آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55374859/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-yk14rdjauvh2</link>
                <description>گاهی آرامش داریم، خوشبخت هستیم ؛ اما با یک تصمیم غلط آرامش رو از خودمون و اطرافیانمون سلب می‌کنیم؛ در این کتاب یکی از راه های بدست آوردن آرامش رو مواجهه با ترس ها و مرور گذشته بیان کردهدیبا زنی شکست خورده ست که با تصمیمات غلط و اتفاقاتی که در زندگیش افتاده دچار افسردگی شده و باید برای بدست آوردن دوباره ی آرامش زندگیش رو مرور کنه و با ترسهاش رو به رو بشهمتنی از کتاب که قابل تامل هست: &quot;موفقیت در زندگی ضامنی برای خوشبختی نیست، چه بسا انسانهای موفقی که در گنداب بدبختی دست و پا میزدند و چه بسیار بودند کسانی که شاید از دید من و امثال من موفق و موثر محسوب نمی شدند اما غرق در خوشبختی بودند&quot;کتاب پاییزان در مورد دختری ست به اسم دیبا، یک برادر به اسم سینا داره که از خودش بزرگتره و خیلی باهم صمیمی هستن اما سینا قصد مهاجرت به خارج از کشور رو داره و در نهایت خانواده رو راضی میکنه برای اینکه بتونه پیشرفت کنه برای ادامه تحصیل بره، و در ادامه داستان وقتی دیبا اولین روزهای دانشگاه رو تجربه میکنه سینا مهاجرت میکنه.دیبا دختری ست با اراده و پرتلاش ‌که قصد داره پزشکی قبول بشه، پسر عموش ماهان بهش علاقه‌مند هست ولی دیبا بخاطر درس خوندن و موفقیت در کنکور توجهی نمیکنه تا اینکه در کنکور قبول و با رشته پزشکی وارد دانشگاه میشه.همچنان خودش رو غرق درس خوندن میکنه و باز به درخواست پسر عموش که علاقه شدیدی به دیبا داره بی‌توجه هست. دیبا دچار تردید شده نمیدونه ماهان رو دوست داره یا نه؟ انقد ماهان بهش توجه میکنه و همیشه حامیش هست نمیدونه حسش نسبت به ماهان دقیقا چیه!تا اینکه بخاطر حرف یکی از دوستان دانشگاهش(رعنا) متوجه پسری به اسم سیاوش میشهیک روز در دانشگاه حالش بد میشه، دسترسی به اطرافیانش نداره و سیاوش کمکش میکنه؛ اینجوری میشه که وارد رابطه جدیدی با سیاوش میشه.سیاوش چهار سال از دیبا بزرگتره اما چون وابسته به خواهری بوده که مهاجرت کرده از لحاظ عاطفی دچار مشکل شده بودهچند سال قبل به دنبال خواهرش رفته خارج اما نتونسته دووم بیاره و برگشته ایران، در کنکور شرکت کرده و حالا شده همکلاسی دیباشباهت دیبا به خواهر سیاوش باعث جلب توجه سیاوش به دیبا شده که بعد از روزی که دیبا توی دانشگاه حالش بد میشه طی ملاقات های بعد اینو به دیبا میگهکم کم به هم علاقه‌مند میشن، دیبا تصمیم میگیره به ماهان بگه که نمیخوادشبا ماهان قرار میذاره و توی کافه وقتی به ماهان میگه نمیخوادش گوشیش زنگ می خوره و اسم سیاوش با یک قلب روی صفحه گوشی می افته، ماهان می‌بینه و با دلخوری کافه رو ترک میکنه، در ادامه داستان ازدواج میکنه و از ایران میرهسیاوش و دیبا کم کم به هم نزدیک میشن و ارتباطشون بیشتر میشه، چند سال میگذره تا تصمیم میگیرن باهم ازدواج کننخواستگاری و مراسمها انجام میشه و بعد از ۵ سال از اولین ملاقات باهم ازدواج میکنن و حس میکنن خوشبخت هستندیبا برای اینکه تخصص بگیره و بعد هیئت علمی بشه و مهارتهاش رو زیاد کنه خودش رو غرق درس خوندن میکنه البته سیاوشم همراه هست و هر دو تخصص قبول میشن و؛ هم کار میکنن و هم درس میخونن و هم زندگی !که البته دیبا بیشتر خودش رو غرق درس خوندن کرده و گاهی کم توجهی میکنه نسبت به سیاوش. سیاوشی که بخاطر شرایط خانوادگی در دوران مجردی کمبود محبت داره و توقعش از دیبا زیادهزندگی در جریان هست تا اینکه به ششمین سالگرد ازدواجشون میرسن و یک‌ جشن کوچیک خانوادگی میگیرنوقتی شمع های روی کیک رو فوت میکنن دیبا حس میکنه که چقدر خوشبخته و چقدر در این زندگی آرامش داره اما فردای همون روز دوست دیبا میاد سراغشرعنا با ی دسته گل میاد خونه دیبا و سیاوش و به دیبا میگه که به شخصی علاقه مند شده که ۱۱ ساله دوستش داره....این متن برای چالش کتابخوانی طاقچه نوشته شده است. «پاییزان»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/115143 </description>
                <category>Zh2411</category>
                <author>Zh2411</author>
                <pubDate>Fri, 12 May 2023 02:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای عزیز من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55374859/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D9%86-ga0pv7dsgrg7</link>
                <description>داستان این کتاب در زمان حال نیست، کمی قدیم تر هست و به این دلیل فضای داستان و گفتارها بسیار دلنشینه. نکات آموزنده خوب، تلاش، امید و موفقیت در داستان وجود داره. فضا سازی داستان خیلی خوبه و خواننده رو همراه میکنه (وقتی میخونیم انگار در اون زمان زندگی میکنیم، پر از حس و حال خوب). این داستان قهرمان داره و از این نظر هم حائز اهمیت هست. متن روان ، داستان پردازی خوب، باور پذیر بودن و مفاهیم درست از نکات مثبت این اثر هست.عزت الله خان مردی ست نسبتا جوان، متاهل و صاحب دو فرزند دختر که با مادر و خواهر و برادر کوچکتر از خودش در خانه ای بزرگ زندگی میکنن عزت الله خان مالک خانه هایی در محله ای فقیر نشین هست و به دلیل مشکلاتی که در خانه خودش داره میره دنبال کسی که بتونه ازش کمک بگیره گلنار دختر بچه ای حدودا ۱۲ ساله ست و در خانواده ای فقیر زندگی میکنه با پدری معتاد. پدر خانواده از عهده مخارج خانواده برنمیاد و بخاطر اعتیادش درگیر خانواده نیست. مادر خانواده سعی میکنه بچه ها رو با همه ی نداشته ها بزرگ کنه، گلنار هم تقریبا کمک حال مادر هست و در کار خانه و نگهداری از برادرهاش کمک میکنه. اوضاع زندگیشون خوب نیست و مجبور میشن با همه دلتنگی ها فکری بکنند و گلنار رو برای مدتی برای کار به خانه عزت الله خان که صاحب خونه شون هست بفرستن گلنار خیلی ناراحت میشه و دلش نمیخواد از خانواده جدا بشه ولی چاره ای نیست . زندگی خیلی سخت میگذره و اجاره خانه عقب افتاده و مجبورن برای ادامه زندگی چاره کنن عزت الله خان مالک خونه های زیادی در کوچه ای که گلنار و خانواده ش زندگی میکنن هست، به پدر و مادر گلنار قول میده دخترشون اذیت نشه و اجاره های ماه های بعدشون هم با کار کردن گلنار تسویه کنه خانه عزت الله خان در محله ی دیگه ای هست که زندگی خوبی هم دارند و حتی خدمتکاری به اسم شوکت خانم دارن که به امور خانه رسیدگی میکنه عزت الله خان در یک روز برفی با کلام و رفتار مهربانانه و مودب گلنار رو سوار ماشین میکنه و با خودش میبره؛ عزیز مادر عزت الله خان زنی هست که مدیریت امور خانه رو به عهده داره و رفتار خوبی هم با گلنار نداره خواهر و برادر عزت الله خان کمی از گلنار بزرگتر هستند دو دختر عزت الله خان کوچک هستن و نیاز به مراقبت دارن گلنار سعی میکنه باری از دوش خانواده عزت الله خان برداره و هر کاری که بتونه یا بهش بگن انجام میده. کم کم هم بازی پریناز دختر بزرگتر عزت الله خان میشه و از دختر کوچک که شیرخوار هست نگهداری و مراقبت میکنه. کمی که میگذره گلنار متوجه مسائلی میشه که عادی به نظر نمیرسه، مثلا صداهایی که از طبقه بالا میاد و کسی توضیحی در این مورد به گلنار نمیده، اجازه ورود به طبقه بالا هم نداره همین مسئله هر روز گلنار رو کنجکاو تر میکنه تا یک روز که کسی در خانه نبود سر بچه ها رو گرم میکنه و به طبقه بالا پا میذاره اما با در بسته که قفل شده بود مواجه میشه، در همین حین عزیز میرسه و حسابی عصبانی میشه و بعد از بحث و دعوا گلنار همچنان به خدمت در خانه ادامه میده یک روز که عزت الله خان خونه نبود و گلنار مشغول شستن ظرفهای ناهار بود، سر و صدای زنی رو از طبقه بالا میشنوه، صدای شکستن اشیاء ، صدای گریه و .... وقتی از آشپزخانه بیرون میره متوجه میشه همه جلوی پله های طبقه های بالا ایستادن و گریه میکنن، طاقت نمیاره و میگه بذارین من برم بالا که با مخالفت عزیز مواجه میشه . در همین حین که همه ناراحتن عزت الله خان از راه میرسه عزت الله خان تا اوضاع خونه رو میبینه سریع به طرف پله ها و طبقه بالا میره ۱ ساعتی طول میکشه گلنار بچه ها رو آروم میکنه و میخوابونه که عزت الله خان از طبقه بالا میاد پایین و گلنار رو صدا میکنه و باهاش صحبت میکنه میگه سه راه داری یا برگردی خونتون یا همینجا بمونی و توی نگهداری از بچه ها کمک کنی یا به من کمک کنی گلنار با دیدن ناراحتی عزت الله خان، با توجه به محبت و احترامی که از عزت الله خان دیده بود؛ گفت به شما کمک میکنم.....این متن برای چالش کتابخوانی طاقچه نوشته و منتشر شده است https://taaghche.com/book/84124 </description>
                <category>Zh2411</category>
                <author>Zh2411</author>
                <pubDate>Thu, 20 Apr 2023 23:12:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ انسانیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55374859/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-bltbzogo9vhi</link>
                <description>کتاب سالار مگس هاکتابی تامل برانگیز با ترجمه رواندر مقدمه مترجم آمده که نویسنده مرثیه ای برای معصومیت آدمی سروده، و به واقع همین طور هست. نویسنده بسیار خوب توانسته با بهره گیری از عناصر به خلق اثری پر محتوا بپردازد.مترجم کتاب (آقای حمید رفیعی) در مقدمه به شرح و تحلیل نکاتی از داستان پرداخته که خوندنش خالی از لطف نیست.گروهی از دانش آموزان با سقوط هواپیما مجبورند در جزیره ای بی نام و نشان و دور افتاده زندگی کنند که همه‌ی ماجراها در همین جزیره اتفاق می افتد.رالف همراه پسری تپل و عینکی که آسم هم داره(با اسم مستعار خوکه) دنبال بقیه بچه ها هستن ؛ صدفی پیدا میکنن و با تولید صدا از طریق صدف بقیه بچه ها رو به سمت خودشون جذب میکنندر مقدمه اومده که رالف نمایشگر جنبه های امیدوار کننده‌ی زندگی هست، خوکه نماینده انسانهای معقول و اندیشمند، سیمون سمبل کسانی که حقیقت رو میدونن ولی توانایی بازگو کردن ندارن، جک و راجر قهرمان خشونت و وحشی‌گریوقتی آرامش بر جامعه‌ی بچه ها حکمفرماست، طبیعت نیز آرام می‌گیرد، دریا آرام میگیرد و خورشید می درخشد و ...  اما به وقت خشم و عصبانیت و آشفتگی بچه ها، طبیعت هم دچار آشفتگی ست، دریا طوفانی میشود  و باد می وزد و صداهای عجیب در جنگل شنیده میشود.با صدفی که پیدا کرده بودن فراخوان دادن و همه دور هم جمع شدن. شروع میکنن به قانون وضع کردن مثلا برای صحبت کردن باید اجازه بگیرن و صدف رو به دستشون بگیرن که در سکوتِ بقیه صداهاشون شنیده بشهکسی نمیدونه بچه ها توی جزیره گیر افتادن پس در نتیجه قرار میذارن برای اینکه دیده بشن و اگه کشتی ای گذر کرد متوجه شون بشه آتش روشن کنند. بالای کوهی آتش روشن کنند که دیده بشه، کبریت ندارن و از عینک خوکه برای روشن کردن آتش استفاده میکنن. برای اینکه آتش خاموش نشه نوبت میذارن که مراقب باشن آتش روشن بمونه و برای علامت دادن به کشتی ای که احتمالا از اونجا گذر کنه به فکر ریختن برگ سبز در آتش هستن که دود درست بشه.برای غذا از درختان جزیره میوه های جنگلی پیدا میکنن و گروهی از بچه ها هم مسئول شکار حیوان میشن و میرن دنبال شکار خوکدر برکه ای آب پیدا میکنن رفع تشنگی میکنن و آب بازی میکنن و خودشون رو میشورن و همه چیز در دل طبیعت اتفاق می افتهکم کم تضاد منافع بودجود میاد، زیاده خواهی، غرور و... باعث میشه اتحادشون بهم بخوره و جک اینجا بزرگترین مشکل هست که سعی میکنه بچه ها رو دور خودش جمع کنه و رالف دیگه رئیس نباشه. کم کم بدرفتاری ها و خشم ها شروع میشهبچه ها تصور میکنن هیولایی در جزیره هست، میترسن ولی سعی می‌کنند به ترسشون غلبه کنند و خودشون رو برای رویارویی با خطر آماده کنند. از طرفی گروه جک که خوک شکار میکنه سر خوک رو به هیولا تقدیم میکنن و اون رو سر چوب میزنن و میگن اینو به هیولا تقدیم میکنیم که کم کم مگس ها اطراف سر خوک رو میگیرن و شکل هیولا گونه به خودش میگیره، سیمون پیداش میکنه، سالار مگس ها همین هست.سیمون توی جنگل میگرده و بالای کوهی هیولای اصلی رو که بچه ها رو ترسونده میبینه، نزدیک میشه، چتر نجاتی میبینه که چترباز مُرده رو با وزش باد حرکت میده و بنده های چتر نجات به جسد چتر باز گره خورده و از دور، این حرکتها به صورت هیولا در میاد. بخاطر گشتن توی جنگل خیلی خسته شده اما سعی میکنه هر چه زودتر به محل تجمع بچه ها بره و این خبر رو بهشون بده. رالف و خوکه هم رفتن گروه جک رو که الان شامل همه بچه ها میشد جز خودشون ببینن و باهاشون صحبت کنن. گروه جک مشغول کباب کردن خوک تازه شکار شده بودن و بعد از خوردن داشتن تمرین شکار میکردند. از دور سیمون رو شکل هیولا می‌بینند و به طرفش حمله میکنند ....و ادامه‌ی ماجرا ...این متن برای چالش کتابخوانی طاقچه نوشته شده https://taaghche.com/book/63545 </description>
                <category>Zh2411</category>
                <author>Zh2411</author>
                <pubDate>Sat, 11 Mar 2023 01:02:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چوب نروژی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55374859/%DA%86%D9%88%D8%A8-%D9%86%D8%B1%D9%88%DA%98%DB%8C-pvhipn31sa3w</link>
                <description>من این کتاب رو صرفا به دلیل چالش طاقچه خوندم و اصلا علاقه ای به رمان‌های خارجی ندارم. بعد از خوندن این کتاب متوجه شدم چقدر کار خوبی کردم که تا الان کتاب خارجی نخوندم و این کتاب تجربه خوبی برام نبود. فضای داستان غم زیادی داشت با اینکه توصیف مناظر زیبایی رو همراه داشت اما فضا سرد بود، روابط بی قید و بند زیاد داشت شخصیت اصلی عاشق بود اما ...شنیده بودم ادبیات ژاپن غنی هست و وقتی داستان رو میخوندم در مواجه با توصیفات و تشبیهات زیاد، این رو درک کردم. از طرفی تصور میکردم فرهنگشون شبیه کشور خودمون هست که با خوندن این کتاب متوجه شدم بیشتر شبیه اروپایی ها هستن. عنوان داستان(چوب نروژی) از یکی از ترانه های بیتل ها اخذ شده و آهنگ مورد علاقه نائوکو(شخصیت اصلی دختر داستان) هست. این رمان در قالب عاشقانه و درام هست. شخصیت اصلی &quot;تورو واتانابه&quot; در کشور ژاپن و شهر توکیو زندگی میکنه، داستان از جایی شروع میشه که مردی به نام واتانابه یاد بیست سال پیش خودش می افته و وقایع از هفده سالگی واتانابه اتفاق می افته واتانابه پسری هفده ساله هست که با دو شخص دیگه همسن و سال خودش دوسته، پسری به نام کیزوکی و دختری به نام نائوکو(اولین مشکل من با کتابهای خارجی همین اسمهاشون هست که نمیدونم چه اسمی برای دختر هست چه اسمی برای پسر، به همین دلیل اینجا کامل توضیح دادم که مخاطب سردرگم نشه) نائوکو دختری زیبا با آسیبهای روانی معرفی شده کیزوکی و نائوکو همدیگه رو دوست دارن که بعدا در داستان، این جریان صحبت و مشخص میشه. یک روز واتانابه و کیزوکی بعد از ناهار تصمیم میگیرن در کلاس بعدازظهر شرکت نکنند و بیلیارد بازی میکنن و از چهار دست بازی ۳ دست کیزوکی میبره. خیلی عادی از هم جدا میشن اما همون شب، وقتی پدر و مادر کیزوکی برای عیادت کسی به بیمارستان رفته بودن، کیزوکی اقدام به خودکشی میکنه، سر لوله پلاستیکی رو به اگزور ماشین وصل میکنه و سر دیگه ش رو از شیشه اتومبیل به داخل میفرسته، خودش رو داخل اتومبیل حبس میکنه و اتومبیل رو روشن میکنه که از تجمع گاز های سمی مسموم میشه. پدر و مادرش که میرسن کیزوکی مرده بود. واتانابه از مرگ دوستش اذیت میشه و یک سال بعد به توکیو میره و اونجا در یک خوابگاه دانشجویی زندگی میکنه، کار پیدا میکنه و درس میخونه نائوکو و واتانابه چند وقت بعد به طور اتفاقی همدیگه رو میبینن و به دوستیشون ادامه میدن آخر هر هفته یکشنبه ها با هم قرار پیاده روی میکنن. حدودا یک سالی میگذره، هر هفته همدیگه رو میبینن و با هم پیاده روی میکنن، اما موضوع قابل توجهی در این دیدارها اتفاق نمی افته. واتانابه یک هم اتاقی داره که اسمش رو &quot;گروه ضربت&quot; گذاشته؛ این شخص به طور وسواس گونه ای به نظافت اهمیت میده که واتانابه از این موضوع راضی هست ولی صبحها با صدای بلند رادیو ورزش و سر و صدا میکنه که سر این قضیه باهم مشکل دارن و گروه ضربت کوتاه نمیاد، از این موضوعات با نائوکو صحبت میکنه و میخندن و ظاهرا حالشون خوبه. تولد بیست سالگی نائوکو میشه و واتانابه میره خونه‌ی نائوکو دیدنش و باهم جشن میگیرن و حرفهای و رفتارهایی میشه که نائوکو کمی دلخور میشه و واتانابه به خوابگاه برمیگرده. بعد از اون شب چند بار واتانابه به محل زندگی نائوکو نامه میفرسته که متوجه میشه از اونجا رفته و نائوکو چند وقت بعد براش نامه میفرسته که من از لحاظ روانی آسیبهایی دارم و از تو ناراحت نیستم، جهت درمان جای دیگه ای تحت نظر پزشک زندگی میکنم. از اینجا به بعد واتانابه به دیدنش میره و چند وقت یکبار در حضور شخص سومی که نوازنده هم هست و اونم مشکلاتی داره همدیگه رو ملاقات میکنن از طرفی توی این مدت که نائوکو برای درمان رفته ، واتانابه با دختری دانشجو به نام میدوری آشنا میشه که فردی شاد و سرزنده معرفی شده و ادامه ماجرا ... https://taaghche.com/book/29918 این متن برای چالش کتابخوانی طاقچه نوشته شده «چوبنروژی»راازطاقچهدریافتکنیدhttps://taaghche.com/book/29918 </description>
                <category>Zh2411</category>
                <author>Zh2411</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 03:30:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار تا قرار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55374859/%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-msdaypgtzluw</link>
                <description>کتاب سیب نوشته زهرا بیگدلیدر این کتاب، نویسنده به فرار کردن دختران از خانه پرداخته، همچنین مسائلی ‌که بعد از فرار پیش میاد و مسائل دیگه که نویسنده به خوبی تونسته بیان کنه. داستان پردازی کتاب عالیه و چالش های خوبی داره و خواننده تا آخر داستان رو دنبال میکنه حوا دختری ست که با خانواده اش مشکل داره، پدرش رو از کودکی از دست داده و عموش با مادرش ازدواج کرده، ولی نتونسته برای حوا پدری کنه.البته اگر پدر حوا زنده بود امکان داشت او هم اینجوری باشه و نتونه با دخترش ارتباط خوبی برقرار کنه. عموی حوا قبلا ازدواج کرده و خودش سه فرزند داره، در واقع مادر حوا همسر دوم هست. حوا و مادرش با خانواده‌ی عموش زندگی میکنن و مادر حوا و زن عموش ارتباط خوبی باهم دارن. ولی حوا با بچه های عموش که دوتاشون پسر هستن رابطه خوبی نداره و از پسر عموش کتک میخوره. این آزار و اذیت‌ها باعث میشه حوا نتونه تحمل کنه و به فرار فکر کنه. حوا تصمیم میگیره به خواستگارش جواب مثبت بده و قبل از عقد به تهران بره، خواستگارش پسری مذهبی هست که همسر اولش فوت کرده و چند سالی هم از حوا بزرگتره، حوا سعی میکنه خودش رو مشتاق نشون بده و برای این فرار برنامه ریزی میکنه، از طرفی خواستگارش جوان خوبی هست و هرچه حوا اذیتش میکنه و سر به سرش میذاره کنار میاد. حوا برای فرار، از دوست صمیمیش کمک میگیره. حتی شناسنامه و کارت بانکی دوستش رو میگیره که خانواده ش نتونن ردش رو بزنن. حوا رزمی کار هست و با تکیه به همین ورزشی که بلده فکر میکنه میتونه از پس مزاحم ها بر بیاد اما وقتی فرار اتفاق می افته میبینه برنامه هاش اونجور که میخواد پیش نمیره، میره دنبال مسافرخونه اما میگن به دختر تنها اتاق نمیدن، میگه دانشجو هستم ، ازش کارت دانشجویی میخوان و بعد متوجه میشن دختر فراری هست. مزاحم هایی متوجه حوا میشن و میخوان بندازنش تو ماشین ببرنش که با کمک افراد دیگه ای نجات پیدا میکنه. نامزدِ دوستش که قرار بوده تو تهران بهش کمک کنه و جایی برای زندگی براش جور کنه جوابشو نمیده؛ به مشاورین املاک سر میزنه و به دروغ میگه دانشجو هستم و میخوام جایی رو اجاره کنم اما اونها هم میگن باید پدر و مادرت با صاحب خونه طرف قرارداد بشن و صاحب خونه ها مستقیم با دانشجو طرف نمیشن، البته اونجا هم متوجه میشن فراری هست و  برخورد مناسبی باهاش نمیشه. خلاصه هر طرف میره نمیتونه برای زندگی جایی پیدا کنه تا اینکه در سایت درخواست هم خونه شدن یک دختر دیگه رو میبینه، آدرس میگیره و میره پیش اون دختر. توی اون آپارتمان دو تا دختر زندگی میکردن که قرار بر این میشه حوا هم بپذیرن اونجا با دوستی از طرف اون دخترا به نام شهرام آشنا میشه  و قول پیدا کردن کار بهش میدن. قرار بر این میشه که با اونها توی یک مهمانی حاضر بشه اما مسائلی پیش میاد و در همون مهمانی، در حالیکه ممکن بود مورد تجاوز قرار بگیره دستگیر میشه و نتیجه این میشه که خودش رو توی اداره پلیس می‌بینه. باورش سخته که توی چند روز با اینکه خیلی خودش رو حفظ کرده الان سوء سابقه پیدا کنه. دنبال زندگی بود، یک زندگی بی دغدغه ولی از وقتی پا به این شهر گذاشته بود سخت ترین اتفاقات رو از سر گذرونده بود. هر روز با استرس گذشته بود و شب رو با بدبختی به صبح رسونده بود اما حالا .... برای اینکه خودش رو از حبس نجات بده مجبوره با خانواده ش تماس بگیره، ولی اگه تماس بگیره جاش لو میره و باز مجبوره به خونه برگرده و همه مصیبتهای قبلی رو تحمل کنه اینجوری میشه که راه حل دیگه ای سر راهش قرار میگیره که به کلی زندگیش رو تغییر میده https://virgool.io/p/msdaypgtzluw/%C2%AB%D8%B3%DB%8C%D8%A8%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AFhttps://taaghche.com/book/130030 #این متن برای چالش کتابخوانی طاقچه نوشته شده https://taaghche.com/book/130030 </description>
                <category>Zh2411</category>
                <author>Zh2411</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jan 2023 01:35:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشقی که به باز کردن گره ها منجر شد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55374859/%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-depxgheryb8f</link>
                <description>کتاب عاشقانه &quot; این کتاب در مورد مرجان و معین، زن و مرد جوانی ست که در آستانه ی طلاق قرار دارند(البته دختر عمو پسر عمو هم هستن) اما در محضر تصمیم میگیرند به هم فرصت دیگه ای بدن و در طول داستان گذشته رو مرور میکنن، نکات خیلی زیادی داره که به برخی از ویژگی های مثبت کتاب می در یک قسمت راجع به فوت پدر دختر صحبت میشه که علت فوتش در مسیر انجام یک کار خیر بوده و اگه اونجا فوت نمیکرد و راه دیگه ای رو انتخاب میکرد باز هم در همون زمان به علت دیگه ای فوت میکرد(لحظه ی مرگ انسانها معین هست و نه عقب میره نه جلو می افته؛ البته اجل قطعی منظور در یک جای دیگه دختری از شاگردان معین(معین آموزشگاه زبان داره و خودش هم از اساتید آموزشگاه هست) به معین میگه با من ازدواج کن و معین قبول نمیکنه و بعد متوجه میشه این خانم برای اینکه زندگیش رو به هم بریزه به مرجان گفته همسرت میخواد با من ازدواج کنه و ذهن مرجان رو آشفته کرده ، معین برای تموم شدن این قصه با شاگردش حرف میزنه که چی از زندگی من میخوای اونم میگه ی شب شام بیا خونه ام که معین با پسر عمه ش صحبت میکنه و پسر عمه ش میگه تو یوسف نبی نیستی(احتمال لغزش برای همه هست) معین هم میگه شرط دختره رو قبول کردم اما نمیخواستم تنها برم با تو مطرح کردم که با هم بریم بببینیم حرف حسابش چیهمطلب بعدی مرجان بعد از جریاناتی قرار میشه بخاطر حفاظت از خودش با معین عقد کنه(البته صوری) و با معین به اسپانیا میره؛ اونجا مثل دو هم خونه با هم زندگی میکنن جالبه که معین اهل نماز هست با اینکه خارج از ایران بزرگ شده و مرجان اهل حجاب و خارج از کشور روسریش رو برنمیداره. بعد از مدتی حس میکنن به هم علاقه پیدا کردن ولی بروز نمیدن که پسر عمه شون(سبحان) به دلیل آموزش میره پیششون و در رفت و آمد متوجه حس اونها میشه، اما از اونجا که معین در مورد جدی بودن ازدواجشون و بیان احساساتش چیزی به مرجان نمیگه، ی شب سبحان با گل و شیرینی میره خونه معین و مرجان و به معین میگه اومدم خواستگاری؛ زنت رو طلاق بده میخوام باهاش واقعی ازدواج کنم. که اینجا معین به خودش میاد و متوجه میشه نمیتونه از مرجان بگذره و با اینکه شرعا زن و شوهر بودن از احساساتش میگه و از مرجان تقاضا میکنه رابطه شون رو واقعی کنن و به نظرم اوج داستان همین جا هست.ی جای دیگه معین به کما میره و ۸ ماه در کماست و مرجان ازش نگهداری میکنه و وقتی حس میکنه معین قراره بره با همه ی عشقش میگه راضی هستم به رضای خدا و این خیلب مهم هست که کسی در همه حالات به رضای خدا راضی باشهاین متن رو برای چالش کتابخوانی طاقچه نوشتم.https://virgool.io/p/depxgheryb8f/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85.  https://taaghche.com/book/99359 </description>
                <category>Zh2411</category>
                <author>Zh2411</author>
                <pubDate>Mon, 31 Oct 2022 18:44:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>