<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ایلهان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_55397370</link>
        <description>من ایلهان هستم. در سن ۲۲ سالگی بعد از تحصیل تو یک رشته دیگه وارد پزشکی شدم. سعی میکنم اینجا از تجربیاتم بنویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:46:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>ایلهان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_55397370</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تلاش هجدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55397370/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85-oxeyobtzjdu7</link>
                <description>مرداد ۱۴۰۴از همشریهامون بود که ننه ابراهیم معرفی کرده بود. قبل سفر اربعین تو بستنی نعمت یک‌بار قرار گذاشتیم و دیدمش. سنش کم بود. ۶ سال از من کوچک‌تر بود و در اولین لحظه دیدمش وقتی از ماشینشون پیاده میشد. یک ساعتی حرف زدیم. دغدغه‌هاش به نظرم جالب اومد.یه دختر چادری که چادرش پر منجوق‌دوزی بود و تو انگشت حلقه یه انگشتری انداخته بود که از بند وسط انگشتش پایین‌تر بود. از فلسطین گفت. از این که دوست داره معلم خوبی باشه گفت و از این جور حرفا .... تو بستنی‌فروشی که نشته بودیم یادمه صدامون رو پشت‌سری‌ها میشنیدن و یه جاهایی باهام چشم تو چشم میشدن و میخندیدن.جلسه اول خوب بود. خوب بود ولی میدونی دیگه... من فرداش راهی کربلای سه روزه با حاج‌احمدینا شدم. برگشتیم. مامانش پنج‌شنبه‌اش زنگ زده بود به مامانم واسه احوال‌پرسی. مادر به شدت جوان بود و ۱۵ سالگی اصلا این بچه رو باردار شده بود. معلوم بود خیلی هم براشون مهمه که دخترشون آماده زندگی مشترک بشه. مادرم زنگ زد واسه جلسه دوم. جلسه دوم خونگی بود. این دفعه خودم زودتر رفتم گل خریدم بدون مامان. دو دفعه قبلی خرید گل همراه با مامان پرتنش گذشته بود. رفتیم خونشون. لباس بی‌نظیری پوشیده بود. واقعا لباس بی‌نظیری تنش بود. یک ساعتی حرف زدیم. صحبت‌ها خوب بود. ولی طبق معمول اون کشش و عمق صحبتی که من دنبالش بودم ایجاد نشد. طبقه پایین خونشون حرف میزدیم و مامان مونده بود طبقه بالا. مادرش وسط صحبت‌ها واسمون چایی و میوه آورد. خانواده خوبی بودن واقعا. هم دختر و هم مادر به نظرم به وضوح با خودشون در صلح بودن و این ویژگی‌ای هست که من اصلا ندارم. دختر زن زندگی بود واقعا ولی متاسفانه نه کسی که من دنبالش میگشتم. جلسه خوب تموم شد و برگشتیم خونه.مادرم زنگ بهشون و ازشون عذرخواهی کرد و منم بهش پیامک دادم عذرخواهی کردم. گفتم ببخشید به این نتیجه رسیدم که نمیتونم خوش‌بختتون کنم. حلال کنید! پیام داد بهم که اختیار دارید چیزی واسه حلال کردن نیست، امیدوارم کسی رو که دنبالش هستید پیدا کنید.تلاش هجدهم هم به پایان رسید.</description>
                <category>ایلهان</category>
                <author>ایلهان</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 08:22:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاش هفدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55397370/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87%D9%85-wdzihpxpnobr</link>
                <description>ننه ابراهیم سال قبل معرفی کرده بود و نرفته بودم. یک جلسه رفتیم با مادر. گل و شیرینی خریدیم. دختر رشید و درشتی بود. جز زیبایی اون هم از نظر جامعه و نه من چیز به چشمم نیامد که داشته باشه. میگفت تازگی از اسب افتاده و کمرش درد میکنه.همون یک جلسه خانگی تموم شد</description>
                <category>ایلهان</category>
                <author>ایلهان</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 03:08:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاش شانزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55397370/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-jsskupplui8n</link>
                <description>ماجرا از یه توییت خیلی اتفاقی شروع شد. تو روز دوم سوم جنگ ۱۲ روزه، یه خانومی توییت زده بود که دیگه بعد جنگ قول میدم زود ازدواج کنم و الکی خواستگار رد نکنم. من کوت کردم که بعد جنگ منم رندوم میرم پیشنهاد میدم تا بالاخره بگیره.بعد اون توییت یکی از خانوم‌های ۹۴‌ای شریف بهم پیام داد که یکی از همشهری‌های ما رو میشناسه که ورودی ۹۹ عمران بوده و انصراف داده بعد یک سال و الان داره پزشکی میخونه تو شهرمون! طبق معمول من که میخوام تا جای ممکن از جامعه پزشکی برای این مساله فاصله بگیرم و بازم بهم یک دانشجوی پزشکی معرفی شد.یه متن معرفی بین ما دوتا از طریق اون خانوم جابه‌جا شد. اول پیامش نوشته بود که البته من تا دو سال دیگه قصد ازدواج ندارم. فکر میکنم درستش همینجا بود که من در لحظه پایان میدادم و وقت دو طرف رو نمیگرفتم. برای بار هزارم باید به این نتیجه برسم که یه نفر تا زمانی که خودش به این نتیجه نرسیده که وقت ازدواجشه نباید رفت سراغش.خلاصه بعد چند روزی رفت و برگشت با واسطه، آیدی تلگرامش رو بهم داد. خییییلی محترمانه پیام دادم به بنده‌خدا و صحبت‌ها شروع شد. یک ساعتی صحبت کردیم در مورد خط قرمزها و چیزهای کلی تا این که من یه سوال کردم! پرسیدم ببخشید شما اهل هیئت هستید که یهو پیامم رو جواب نداد!چند ساعت بعد واسط بهم پیام داد که این چه پیامی بود دادی! این بسیجیا بازیا چیه! و من اینجوری بودم که مگه چی پرسیدم؟ یه سوال ساده ... خلاصه آخر شب خودش بهم یه پیام بلند بالا داد که من توی زندگیم از افراطیا همیشه فاصله گرفتم و امروز هم اتفاقاتی افتاده بود، ببخشید عصبانی شدم و صلاح دیدم اون موقع جواب ندم. من بازهم محترمانه جواب دادم ولی واقعا اینطوری بودم که یعنی چی آخه!!؟ مگه من چی پرسیدم که بخوای عصبانی بشی؟اون روزها نزدیک عاشورا بود و قرار شد دو روز بعد عاشورا من پیام بدم واسه قرار گذاشتن ملاقات!اولین واکنشم به دیدنش؟ یه دختر درون‌گرا و واقعا به دلم نشست. مکالمه خیلی جذاب که به تجربیات مشترک حضور در شریف و رنج کنکور دوباره گذشت. من مدت‌ها بود در یک مکالمه با یک خانوم این حجم از هم‌آهنگی ذهنی رو حس نکرده بودم. مکالمه می‌کشید. دو ساعتی حرف زدیم و به داداشش پیام داد دیرتر بیاد دنبالش. من رسما به زور مکالمه رو تموم کردم چون دیر شده بود و معتقد بودم نباید جلسه اول طولانی بشه.شبش که برگشتم خونه واقعا بالا بودم. بعد اون خواستگاری‌های سنگین و رواعصابی که تجربه کرده بودم بالاخره از یکی خوشم اومده بود. آخر شب تو پیام تلگرامی توضیح دادم که خانواده من ساختار سنتی داره و خانوم‌های خانواده چادری هستن و اینجورچیزا و البته خودم هم کمی زیاده‌روی کردم در توضیح این مسائل. چون احساس کرده بودم که شاید با این مسائل مشکل داشته باشه و اگر واقعا داره همین اول بهتره مطرح بشه. زمان گذشت...راستش من ولی از حال روحی بالا بودم اون دو روز که بالاخره یکی رو دیده بودم که استاندارهای ذهنی و هوش و دانشی که میخوام رو داره. زهی خیال باطل ....شبش با یه لحن خیلی بدی پیام بلند بالا بهم داد که من با افکار آدم‌هایی مثل شما که میخوان مانع تحصیل خانوما بشن مشکل دارن! من برق از سرم پریده بود. محترمانه پیام دادم که اجازه میدید من توضیح بدم که اینطوری نیست؟ خیلی نامحترمانه نوشت: میشنوم. من یک سری توضیحات دادم ولی واقعا نامتمدنانه باهام حرف زد. میخواست پاان بده. راستش من خوشم اومده بود ازش ولی آخرش پیام دادم که:اینجا لازمه من احترام خودم رو حفظ کنم. براتون آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم تو لباس پزشکی مرهمی برای مردم ایران باشید.دو دقیقه بعد همه پیام‌ها رو پاک کرد...من اون شب واقعا حال خوشی نداشتم. ساعت ۲ صبح تو پارک محله داشتم راه میرفتم با افکار متناقض. از یک طرف اینطوری بودم که خاک‌برسرت همون اول فهمیدی طرف با هیئت مشکل داره اصلا واسه چی ادامه دادی! تو مگه همیشه نمیگفتی باید مادر بچه‌هام امام حسینی باشه. و از طرف دیگه با خودم تو جنگ بودم که بالاخره از یکی خوشم اومده بود ولی عرضه نداشتم حداقل یه جوری پیش ببرم که دوبار باهاش حرف بزنم! مخصوصا بعد اون مکالمه حضوری که انقدر کشش داشت ....یه چیزی هم بگم رو دلم مونده..ما کافه رفتیم، قاعدتاً من باید حساب میکردم. بعد اون شبی که پیام‌های آخر رد و بدل شد یه دفعه برگشت بهم گفت شماره کارت بده من دنگم رو حساب کنم، ما حروم‌خور نیستیم...نمی‌دونم چه حسی میگیرید از این حرف ولی من واقعا منتهی‌الیه مغز استخوانم سوخت. ما دو ساعت تو کافه حرف زده بودیم یه مکالمه خیلی با جاذبه داشتیم پر از رنج مشترک شریف و کنکور دوباره. خواستم بگم بهش که بی‌معرفت، به حرمت اون رنج مشترک این حرف رو نمیزدی.خلاصه فردا پس فرداش حالم گرفته بود که شبش پیام داد دوباره. با این عنوان که پیام ندادم واسه ادامه ولی به نظرم رفتارم مناسب نبود و واقعا عذر میخوام. من جواب دادم که البته در حالت شکواییه بود که چرا وقتی دو نفر و واسط آدم‌های محترمی بودن با اون لحن صحبت کردید. اگر صلاح میدیدید ادامه پیدا نکنه خیلی محترمانه مطرح میکردید و تهش با یکی دو سوال از سمت من تموم شد. باز هم عذرخواهی کرد و گفت من تند رفتم و زود تموم کردم. من تا حدودی احساس کردم که بدش نمیومد من پیشنهاد ادامه بدم و هرچند یه مشتی تو دلم گوپ گوپ میکوپید به دیواره سینه‌ام که پیشنهاد بده ولی تجربه بهم میگفت این شروع یک مسیر امن و پایدار نیست.من انقدر آدم محترمی نیستم ولی باز هم محترمانه براش آرزوی موفقیت کردم و گفتم خیلیا ارزش لباس پزشکی رو متوجه نمیشن. خیلی خوشحالم که جامعه پزشکی شخص متعهدی مثل شما رو داره پرورش میده...پایان</description>
                <category>ایلهان</category>
                <author>ایلهان</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 16:32:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خروج از مسیر</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-bnmx9etv2wrp</link>
                <description>ساعت ۸:۳۲ جمعه شب، ۹ خرداد ۱۴۰۴تو سمند سفید، ۳۰ کیلومتری قم، کمک‌راننده بابا.چند وقت پیش بود که داشتم به سهیل میگفتم آقا جدی تو کار ازدواج من گره افتاده. احساس میکنم تو این مرحله با گشستن بیشتر تغییری اتفاق نمیفته. باید یه حرکت متفاوتی بزنم. خلاصه همین دیگه، از اول این هفته شبا قبل خواب فکر حرم امام رضا افتاده بود به ذهنم. یاد اون موقع‌ها که بابا من رو جلوی خودش میگرفت که دور ضریح فشار بهم نیاد و حدفاصل بین ورودی دور ضریح و مسجد بالاسر رو حرکت کنیم. یاد اون موقع‌ها که تو صحن جامع رضوی می‌نشستیم و زمان می‌گذروندیم.یک‌شنبه بعد امتحان فارمای عفونی به بابا زنگ زدم و گفتم بابا پایه‌ای یه مشهد ضرب‌العجلی بریم؟ بابا چون میدونست من ممکنه نظرم عوض بشه گفت تا فرداش بذارم فکر کنه. در واقع میخواست خودم فکر کنم. فرداش بهش زنگ زدم و گفتم بابا من چند وقته دارم فکر میکنم به این ماجرا.خلاصه هماهنگ کردیم که چهارشنبه بابا بیاد سمت تهران و من هم بعد امتحان بلافاصله راه بیفتم سمت بابا. خلاصه چهارشنبه بعد امتحان داخلی عفونی تا برگشتم خوابگاه و وسایل رو برداشتم و و هولهولکی غسل زیارت کرد و راه افتادم ساعت ۳:۴۵ توی قم رسیدم به بابا. بابا از ۲:۴۵ رسیده بود به قم و زیر گرمای دور میدون هفتاد و دوتن کمی کلافه شده بود. از کثیفی ماشین هم شاکی بود که گفتم بابا چیکار کنم وقت نیست توی این زندگی.سفر کپسوله و ضرب‌العجلی بود. از جاده گرمسار حرکت کردیم و شب رسیدیم دامغان. تو اینترنت دنبال رستوران خوب گشتم که رسیدم به یه یه رستوران به اسم قاجاریه. ظواهرش عالی بود ولی خب خیلی گرون دراومد. دو پرس کباب با نوشابه و ماست شد ۸۰۰!!! کیفیت برنج بد بود و به قول بابا به درد کته‌ماست میخورد ولی رفتارشون و ویوی اونجا خیلی خوب بود. آخرش مسوول اونجا خیلی با ادب ازم در مورد کیفیت غذا پرسید. گفتم میشه یه نقد کنم؟ نمیفهمید منظورم چیه! هی گفتم نقد به غذا، گفت آهان منظورت انتقاده! توضیح دادم براش. بعدش هم از توی ماشین فلاکس کوچیکی رو که داتین بهم هدیه داده بود آب‌جوش کردم.بازم راه افتادیم ولی طرفای ۲ صبح چندبار با بابا برای رانندگی جا عوض کردیم و دو ساعتی هم بین راه زدیم کنار وخوابیدیم. من به خاطر امتحانای عفونی اون چند روز خواب خوبی نداشتم و بابا هم از ۵ صبحش سر کار رفته بود و خیلی خسته بود.نماز صبح رو دم‌دمای طلوع کنار جاده خوندیم. من نشستم پشت و فرمون و بابا خوابید. طرفای ساعت ۸ صبح وارد مشهد شدیم. مسیریاب داشت منو از خیابون نواب به سمت حرم میبرد. گنبد معلوم نبود و دوست نداشتم بعد ۶ سال تشریفات اینجوری باشه. چرخیدم تا از خیابون امام رضا بریم سمت حرم. بابا خواب بود کنارم و من زیر لب هر چی سرود و روضه بود واسه خودم میخوندم. من همیشه حسرت گریه داشتم تو زندگیم. اشکم هیچ‌وقت زمانی که لازمش داشتم نبوده. ولی خب این دفعه وقتتی داشتم با خودم میخوندم “منی که جز در خونت، جایی ندارم کجا برم کجا برم...” یه چیزایی از چشمام راه افتاده بود. من یه روزه و ضرب‌العجلی اومده بودم. بی‌تعارف اومده بودم این گره تنهایی خودم رو بسپرم به امام‌رضا. جز سهیل به بقیه گفتم بودم دلم سفر میخواست. هی میگفتن ایینجوری آخه؟ منم دانشگاه و کار رو بهونه می‌کردم!!طرفای ۸:۳۰ صبح پنج‌شنبه، بعد خوردن آب‌میوه هلو و ساقه‌طلایی شکلاتی با بابا وارد حرم شدیم. از دست‌شویی‌های پارکینگ شماره ۱ وضو گرفتیم و رفتیم واسه زیارت! تا ۱۰:۳۰ هر چی تو زیارت‌نامه اومده بود خوندم. سمت پایین‌پا هم صف بازکرده بودن که ۱۰ دقیقه‌ای طول کشید تا چندثانیه جلوی ضریح تنهایی برسیم.رسیدم به ضریح گفتم: بههه! سلام امام رضا! دیگه خودت خبر داری،‌ این تن بمیره اومدم زنم رو ازت بگیرم برم. ناامیدم نکن. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهوون که من رو باید از ۱۰ سالگی زن میدادن و الان تو ۲۶سالگی دیگه دستم رو زنجیر کردم به ضریح که این گره باز بشه.طرفای ۱۱ اومدیم بیرون و بعد خوردن چایی از چایی‌خونه واسه نماز ظهر رفتیم مسجد گوهرشاد. بعد نماز دوباره از نان‌رضوی‌ پارکینگ شماره یک اشترودل پیتزایی خوردیم. من سیر نشدم دوتا قارچ و مرغ بازم گرفتم که با بابا بخوریم. یه پسر بچه که الان اسمشو یادم نیست با حسرت نگاه میکردم دیگه شریک شدیم.برگشتیم تو حرم رفتیم دارالحجه! حلقه جیک و ویک و سر وصدای خانوم‌ها بلند بود. گشتیم یه گوشه به اسم رواق شیخ طوسی که خلوت‌تر بود تکیه بدیم به دیوار رو بخوابیم. اونجا هی تازه عروس دومادا میومدن. خنچه‌های عقد هم اونجا بود. من تکیه به دیوار خوابم برد تا دیدم بابا از خستگی درازکش شده و خادم حرم داره بیدارش میکنه. پرسون پرسون دیدیدم همون دور و بر یه جا به اسم رواق حر عاملی هست واسه خوابیدن آقایون. چراغاش کم بود و ملت دراز به دراز خوابیده بودن. یه سری‌ها فرش رو مثل پتو دور خودشون پیچیده بودن. ۳ ساعتی خوابیدیم!من تو ذهنم حتی چیده بودم اون روز علاوه بر زیارت، موزه حرم و موج‌های آبی هم بریم. خب حساب نکرده بودم که اون‌قدر جنازه بشیم. طرفای ساعت ۵ رفتیم به سمت موزه حرم که آخرین بار حدود ۱۳ ۱۴ سال پیش با بابا رفته بودیم. یادمه یه سری چیزهایی مونده بود و قرار شد یه بار بعدا بیایم و حالا هم که خواستیم بریم زده بود امروز به علت سم‌پاشی موزه بسته است‌ :)بازم رفتیم یه چایی حضرتی دیگه و دستشویی پارکینگ شماره ۱ و بعد صحن جامع نشستن تا نماز. صحن جامع خوبه، خوش‌فازه ولی اون یه ساعت به من راحت نگذشت. من واقعا بعد ۲ کنکور و این همه فشار آوردن واسه وقت خالی کردن که بیشتر درس بخونم دیگه عادت ندارم بتونم ۱ ساعت همینجوری بشینم. تمرین صبر بود. از خستگی حوصله هم نداشتم دعایی بخونم. زیارت جامعه‌کبیره رو هم اون روز نصفه خونده بودم. به گشتن به توییتر و حرف زدن با امام رضا که جان من حل کن این مشکل رو.بعد نماز یه سر دیگه دور ضریح رفتیم و بعد یه دو رکعتی مسجد بالا سر و دعا واسه التماس‌دعاها. زیارت نامه رو باز کردم و بعد خوندن وداع با امام‌رضا دیگه حرفای آخرم رو زدم. دیگه هرچی به ذهنم میرسید گفتم. نذر کردم که اگر دختری اومد وسط یه نذر واست به انتخاب اون دختر باز کردم.  زدیم بیرون. از خروجی حرم این دفعه دوتا اشترودل مرغ گرفتیم که وسطش یه بنده‌خدا اومد گفت میشه به منم بدید. خواستم بدم بابا یه دفعه واسه خودشو داد. طرف یه لحظه فکر کرد بابا میخواد مانع بشه که بهش اشترودل بدیم قشنگ یه ۱۰ ثانیه متشنج شد تا این که فهمید طرف.راه‌افتادیم به سمت شمال. حوالی ده شب از مشهد خارج شده بودیم و طوری برنامه ریختیم که دم طلوع تو جاده جنگل گلستان باشیم. تو خواب و بیداری یادمه یه جاهایی بابا زد کنار و تا جفتی بخوابیم تو ماشین. دم دمای طلوع نماز صبح رو کنار جاده خوندیم. خییییلیییی سرد بود. من کل سفر با تیشرت طوسی خودم بود و واقعا اونجا از سرما می‌لرزیدم سر نماز.طرفای ۸ صبح یه جایی با بابا املت و نیمرو خوردیم. تازگی‌ها بابا دوباره میتونه نیمرو بخوره. این‌جاها من پشت فرمون بودم تا نزدیکای ظهر که در حد نیم‌ساعت رفتیم لب دریا! اولین بار دستی کشیدن رو تجربه کردم. من هنوز مثل بچه با کارهای هیجانی ذوق میکنم و به وجد میام. این بخش هیجان‌جوی من واقعا مغفول مونده ...حدود ساعت ۱ ظهر افتادیم تو جاده چالوس واقعا واقعا شلوغ بود اوایلش. تا ساعت ۳ تو ترافیک سنگین بودیم تا یه جا نماز خوندیم و گوشی‌هامون رو زدیم به شارژ. ساقه‌طلایی و لیموناد خوردیم و دوباره زدیم به جاده. این‌جاهای جاده چالوس جدیدتر و سریع‌تر شده بود. عصری که رسیدیم تهران من فقط رفتم خوابگاه تا لپ‌تاپم رو بردارم وبرگردیم اراک! این‌جاهای سفر دیگه واقعا خسته و له بودیم. تو خوابگاه که هم‌اتاقیم من رو دید گفت بیشتر شبیه شوفرها شدی تا رفته باشی حرم. بابا تا قم نشست پشت فرمون. تا یه CNG که از اونجا بستی قهوه‌ای خریدم تا کمی سر حال بیایم. از قم تا اراک من پشت فرمون بودم و قسمت آخر پایتخت رو هم گذاشتم رو هولدر گوشی بالای ضبط. به وقت ساعت ۱۰:۱۵ رسیدیم اراک. واسه مامان یه روسری خریده بودم و نباتی رو که یک ماه پیش امین از مشهد آورده بود همراه با اون روسری دادم به مامان. مامان قیمه درست کرده بود و واقعا چسبید. شب خسته و داغون و با پای عرق سوز شده خواب عمیق و خوبی رو تجربه کردم. این چند روز بیشتر برای من ماموریت بود تا مسافرت. امیدوارم ماموریتم به ثمر بشینه ....</description>
                <category>ایلهان</category>
                <author>ایلهان</author>
                <pubDate>Sat, 31 May 2025 12:54:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواستگاری، تلاش پانزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55397370/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-meglhm0acqnr</link>
                <description>به پیشنهاد سید میثم، استادی که خیلی براش احترام قائلم، اگه بشه اینجا داستان‌های خواستگاری رفتنم رو می‌نویسم. از مهر ۱۴۰۲ که خواستگاری رفتنم شروع شده تا الان خیلی‌هاشون یادم رفته ولی میدونم این یکی از همه پیچیده‌تر شد. در مجموع ۴ جلسه طول کشید ولی عادی نبود روند. یعنی من روند عادی رو به هم زدم و خب داستانش هم واقعا جالب نیست. پر از شرمندگی و پایین بودنِ سرم هست این ماجرا.داستان از این‌جا شروع میشه که حوالی آبان سال قبلی، از طریق گروه‌های ارتباطی معرف‌ها، یکی از همشری‌هام که ساکن تهرانه بهم معرفی شد. ویژگی‌هایی که معرف ازش میگفت مطابقت بالایی داشت با خواسته‌های من. و مهم‌تر از همه اونم همشهری خودم و دانشجوی تهران بود. این عالی بود واسه منی که خیلی علاقه ندارم سراغ شهرهای دیگه به خصوص تهرانی‌ها برم. آدم معتقد به رشد، اهل خانواده، دیندار، به روز و با شغل مناسب. همه چی به ظاهر عالی. به طریقی تصویرش رو قبل جلسه اول دیدم ولی خب راستش متاسفانه خیلی مطابق با ظاهری که تو ذهنم داشتم نبود. ولی خب من در این سال‌ها معتقد بودم که آدم‌ها خیلی پیچیده‌تر از یه تصویر اولیه هستن و به خصوص این که برای من صدا خیلی جذابیت‌ بیشتری از چهره داره. مادرم زنگ زد و قرار اول رو گذاشتیم. با پدر و مادرش اومدن کنار مقبره شهدا. باباش چند دقیقه‌ای روی نمیکت بتنی سبز رنگ باهام حرف زد. از خانوده‌ام پرسید و سعی کرد بررسیم کنه. مرد آرومی به نظر می‌رسید و معلوم بود دنبال مادیات نیست. بیشتر دنبال ریشه و نسب و شعور داشتنِ من بود. بعدش پدر و مادر فاصله گرفتن و من با دختر خانوم تنها شدیم. روی نیمکت، کنار هم با فاصله نشسته بودیم و خیلی برای بررسی ظواهر شرایط مناسب نبود. هر کلمه‌ای که مطرح میشد شاهدی بود بر اصالت این دختر. ثانیه‌های اول معلوم بود واقعا داره بهش سخت می‌گذره. دستاش می‌لرزید و تقریبا آدم مطمئن بود که این آدم از برگ گل پاک‌تره. عمیق، اهل مطالعه، با صلابت و ... . از فلسفه می‌گفت، از نویسنده‌های مورد علاقه‌اش، از جهان‌بینی! جهان‌بینی که از همه‌چیز براش مهم‌تر بود. اصلا بعد مواجهه با این آدم، این کلمه معنی جدیدی واسم پیدا کرد.  می‌دونید دخترهای اینجوری، تو سیستم خانواده‌های مذهبی طوری تربیت شدن که نامحرم از جدی‌ترین خطوط قرمز زندگیشونه و حرف زدن با یه پسر براشون واقعا سخته. و من کاملا می‌فهمیدم چه‌قدر براش سخته جلسه و چه‌قدر معذبه. جلسه به پایان رسید. اخلاق و شخصیتش فراتر از چیزی بود که من میتونستم متصور بشم. من برام اهل مطالعه‌ بودن، آشنا بودن با نوشتن و چیزهایی این‌جوری خیلی مهمه و این آدم همه رو کامل‌ داشت. شرایط قابل قبول بود و من با مادرم حرف زدم که برای یک جلسه دیگه هماهنگ کنه. هفته بعدش تنها اومد و توی پارک یک ساعتی وقت‌گذروندیم. اونجا مغازه و کافه و اینجورچیزها نبود و ناچار از یه دکه با کیک و چایی، پذیرایی جلسه رو گذروندم. هرچه میگذشت اصالت و عمیق بودن این آدم واضح‌تر میشد ولی یه مشکلی بود. یه مشکل لامصب. سرم پایینه ولی این دختر جذابیتی نداشت برام ... من مونده بودم بین این که آیا من کلا باهاش حال نمیکنم یا چون خیلی با حیایه هیچ جذابیتی بروز نمیده یا کلا از فضاهای اینطوری دوره. اخلاق ۲۰، ولی .... ولی چی بگم. من خیلی برام مهمه که زنانگی کسی که قراره باهاش زندگی کنم زنده باشه ولی این آدم خشک و سرد بود. از این میگفت که لذت بردن حتی از چیزهای کوچیک زندگی هم براش مهمه ولی خب اصلا من در این آدم شور زندگی رو نمیدیدم. مشاوره تلفنی گرفتم و یک ساعتی مشورت کردم با مشاور. پیشنهاد کرد که دو جلسه دیگه ادامه بدم و بعد تصمیم بگیرم. ولی من معقتد بودم که نباید وقت آدم‌ها رو گرفت. مستاصل شده بودم. این دختر جذابیتی برام نداشت ولی مطمئن بودم زن زندگیه. اگر بچه‌م زیر دست این آدم باشه خیالم راحته.نمیدونم درست فهمیده بودم یا نه ولی انگاری اون بنده‌خدا بدش نمیومد این مسیر ادامه داشته ولی نهایتا به مامانم گفت یه پیام بده به مادر بنده خدا و بعد از تعریف از حیا و شخصیت دختر بگه که من نمیتونم این دختر رو خوش‌بخت کنم. ایشون خیلی از من دیندارتره و به‌نظرم تناسب کافی وجود نداره. ماجرا تموم شد. تموم شد تا ... تا بهمن ماه. من آزمون مهمی داشتم و یک ماه کلا برگشته بودم شهرمون پیش خانواده واسه درس خوندن. یه روز داشتم اتفاقی تلگرام رو چک میکردم و دیده این بنده‌خدا به پروفایلش آدرس کانال تلگرامش رو اضافه کرده. هربار که چک میکردم حیرت میکردم که آدم به اون خشکی چه‌قدر احساس از کلماتش میریزه. چه‌قدر علایقش شبیه به منه و برعکس ظاهرش چه‌قدر انرژی زنانه قلمش بالاست. این ۴ ماه مدام چک می‌کردم کانالشو و سعی میکردم بفهمم با خودم چند چندم.۴ ماه این پا و اون پا کردم و هزار بار فکر کردم. سعی کردم یه سری عکس دیگه ازش پیدا کنم و بارها به عکسش نگاه کردم. مثلا یه شب یادمه از ترس اینکه نکنه از دستم بره نزدیک بود همون نصفه شبی به مامانم زنگ بزنم که ببینیم میشه یه جلسه دیگه من با اون دختر خانوم حرف بزنم یا نه. بازم صبر کردم. مشورت کردم. به خصوص این که خانواده‌م خیلی از تعریف‌های من از اون خانواده خوششون اومده بود و مشتاق بودن به این وصلت. نهایتا همین اردیبشهت مامانم تماس گرفت با مادرش. میگفت که مادرش از این گفته که قطع شدن اون ماجرا با وجود اینکه همه چیز خوب بوده چه‌قدر سخته بوده واسه دخترش. از این که باباش فقط سر من اجازه داده بوده دخترش بیرون قرار بذاره و الان چه‌قدر سخت‌گیر تر شده. خلاصه این که بعد چند روز اجازه دادن جلسه خانوادگی برگزار بشه. گل خریدم، شیرینی خریدم، لباس تمیز پوشیدم، عطر زدم و رفتیم خونشون. یه خونه ته یه شهرک. ته ته یه شهرک که انگاری نقطه اتصال شهر به طبیعت بود.بعد چند دقیقه‌ای حرف زدن خانوادگی، رفتیم تو اتاق بنده‌خدا. اتاقش پر بود از کتاب‌های خاص. نوشته‌های خاص، عکس‌های خاص. از این گفتم که من همون موقع فهمیده بودم چه‌قدر ایشون از من بهترن و تناسب وجود نداشته. الان چیزی که فرق کرده اومدم تفاوت‌ها رو مطرح کنم شاید شما کنار بیاید. پیشنهاد دادم دو جلسه همدیگه رو ببینیم و بعد تصمیم بگیریم که ادامه بدیم یا نه. احتمالا رسما حقیقت رو کتمان کردم و به بهانه خراب نکردن اعتماد به نفس دختر مردم دروغ گفتم.سرم پایین بود و هر چی حرف میزدیم دوباره با همون سرعت اثبات میشد که چه قدر انسان بی‌نظیریه. هر دیالوگش عبارات خاصی داشت. مثلا یه جا برگشت گفت که وقتی چرایی حل بشه، چگونگی خود به خود پشت سرش حل میشه.  همه چیز خوب بود تا زمانی که نگاهش میکردم. نشونی از مهر، حرارت زندگی و ذوق نداشت. خنده با صورتش غریبه بود و یه جاهایی نهایتا گوشه لبش رو بالا میبرد. ناگفته نماند که مادرم هم که دیده بودش این حرفای منو تایید می‌کرد. نمیتونستم به عنوان همسر بهش نگاه کنم. سرم رو مینداختم پایین و میگفتم صبر کن، این آدم ارزشش رو داره. دوباره نگاهش میکردم و میدیدم اصلا نمیتونم به این آدم به عنوان پناهی از ساعت‌های سخت زندگیم نگاه کنم. و خدایا من چه غلطی کرده بودم. خدایا منو فرو کن تو زمینت. این دخترها آدمای پاکی هستن و همین ۶ ۷ ساعت حرف زدن با نامحرم براشون سنگینه. جلسه تموم شد و برگشتیم. من با سر افتادم زیر فشار روحی روانی. به حدی روانم فشار می‌آورد که دندونم درد میگرفت. چند روزی انگاری، فشار افکار باعث خم شدن گردنم میشد. مثل همون تجربه‌های موقع تصمیم به تغییر رشته. مثل همون شبای سختی که قبلا تجربه کرده بودم. و چه قدر این لحظات پدر دراره. با خودم کلنجار رفتم، جنگیدم و آخرش به این نتیجه رسیدم که کاری کنم که اون منو رد کنه. مادرم زنگ زد واسه جلسه بعدی. تو تلگرام چند پیامی رد و بدل کردم باهاش و پیشنهاد دادم چون میدونم براشون سخته برم من مشکلی ندارم جلسه خانگی باشه. این دفعه تنها رفتم. بدون پدر و مادر. گل خریدم، بدون شیرینی. ۱۰ دقیقه‌ای حرف زدیم و دیدم نمیشه که نمیشه. من نمیتونم ریسک کنم که این عدم تمایل شاید در زندگی مشترک درست بشه. هر چند کلام و ادبیاتش چیز دیگه‌ای میگفت. خدایا. چه دروغ‌ها که نگفتم در این جلسه. توی ۱۰ دقیقه از خودم تو ذهن بنده‌خدا یه هیولای بی شاخ و دم ساختم. انتقادهای سنگین سیاسی به ساختار کشور کردم. گفتم تو اتفاقات ۴۰۱ بازداشت شدم. تو اعتراضات بودم. به مهاجرت فکر میکنم و اهل دود و دم هستم. متعجب شده بود. میگفت شما پس اینجا چیکار میکنید. گفتم معمولا دخترهایی که چنین فکر سیاسی‌ای دارن، تجربه‌های عاطفی خارج از چارچوب ازدواج دارن. من با این مساله کنار نمیام. به خاطر همین چاره‌ای ندارم جز این که سراغ خانوم‌هایی شبیه شما برم. گفتم میدونم این حرفا خیلی خوشایند نبوده، اگه اشکالی نداره من چند روز دیگه پیام میدم نظرتون رو بپرسم. بازی رو چیدم که ردم کنه. یکشنبه پیام دادم. لحن جوابش عصبانی بود و پر از شکایت. کلی معذرت‌خواهی کردم و گفتم ببخشید من اومده بودم که تلاش کنم ببینم راهی هست یا نه. گفت شما که میدونستید من چه‌جوری هستم چرا از اول نگفتید. من مجموعا از اول ماجرا تا اونجا کلا ۷ ساعت با اون دختر حرف زده بودم و در این عصر و زمانه واقعا ۷ ساعت چیزی نیست. ولی برای این دخترها چرا. برای این دخترها که حتی بعد از عقد هم تا یک ماه باید صبر کرد و بعد دستشون رو گرفت. بدجوری خراب کرده بودم. خدا میدونه من چه‌قدر احترام واسه این دختر و خانواده‌اش قائلم. خودم به دست خودم جوری بازی رو پیچیده کرده بودم که کار به اینجا رسیده بود. لال شده بودم و دفاعی از خودم نداشتم. نهایتا پیام دادم که امیدوارم گذر زمان اجازه بده که بنده رو حلال کنید. جواب داد: شما حتی به توان ترمیم‌کنندگی زمان هم آسیب زدید. من فکر میکنم این تناقض‌های حرفی من تا حدودی باعث شده بود که بفهمه یه جای کار میلنگه.چند روز بعدش مامانم تماس گرفت و از مادر بنده‌خدا معذرت‌خواهی کرد. مادرش منطقی جواب داده بود ولی با شکایت. که شما پسرتون رو نمیشناسید که اینجا اومده بودید؟ گفت که به پسرتون بگید که با بقیه این کار رو نکنه. این داستان تموم شد ولی پر از شرمندگی برای من. شرمنده از این که میدونستم این دختر از برگ گل لطیف‌تره ولی خودم به دست خودم این گل رو آزار داده بودم. و با ناراحتی از این که نتونستم چنین آدم بی‌نظیری رو توی زندگیم داشته باشم.شماره، پیام‌های تلگرام و همه چیز رو پاک کردم.داستان تموم شد و البته خوش‌به‌حال آدمی که بتونه همسر ایشون باشه.</description>
                <category>ایلهان</category>
                <author>ایلهان</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 01:33:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسم زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55397370/%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ojqwsjxcesdq</link>
                <description>پیشاپیش از خواننده محترمی که قراره این متن رو بخونه عذر میخوام. چند روزی هست که افسار افکارم از دستم خارج شده و بدجوری داره میتازونه. احتمالا کلمات اینجا حاوی حال خوبی نیست. دقیقا الان که دارم این متن رو مینویسم لحظاتی هست که یه جورایی کنترل کردن فکرهام سخت‌تر شده و پناه آوردم اینجا.می‌دونید من همیشه خدا به بابام نقد کردم که بابا تو خوشی بلد نیستی. بابا تو بلد نیستی از زندگی لذت ببری. بابا تو همیشه سعی می‌کنی یه راهی پیدا کنی که کیف زندگی رو نبری.حقیقتش روزی که شروع کردم بی‌رحمانه نقد کردن پدرم در این‌باره، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم خودم به این زودی نسخه پیشرفته‌تری برای این نقد باشم. راستش این روزها خودم رو در ماجرایی انداختم و به دست خودم پیچیده‌ترش کردم. به هرحال اون‌قدرها هم چیز ناجوری نیست و باید دو هفته‌ای صبر داشته باشم. ولی همین الان که دارم این متن رو می‌نویسم از زور هجوم افکار حالی شبیه به تهوع دارم. واقعا چیز خاصی نیست و باید صبر کنم و بدترین نتیجه، نمیتونه شرایطی درست کنه که به اندازه حال الانم آشفته و به هم ریخته بشم. باور کنید در تمام این سال‌ها خیلی تمرین کردم که یاد بگیرم. ولی به نظر قرار نیست من بلد این مساله بشم.بابت آشفتگی و بی‌نظمی این نوشته عذر میخوام. نیاز داشتم جایی مطرح کنم...لطفا اگر التیامی هر چند کوتاه‌مدت سراغ دارید مطرح کنید. واقعا الان شرابی تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش....</description>
                <category>ایلهان</category>
                <author>ایلهان</author>
                <pubDate>Sat, 03 May 2025 21:21:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>