<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مائده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_55482664</link>
        <description>&quot;احساس میکنم یه زرافه انسانم و سرم داره خیلی بالاتر از بدنم میون ابرها پرسه میزنه&quot;
اگر نقدی بود خوشحال میشم بشنوم ‎@SaghiMaede</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:03:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4445481/avatar/TJ4lUx.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مائده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_55482664</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معنی تکامل از نظر منه ناقص</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55482664/%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D9%85%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B5-oxef39gg0nry</link>
                <description>اگر کسی روزی از من بپرسد: «گرفتار عشق شده‌ای؟» بی‌شک فقط نگاهش می‌کنم و می‌گویم: «سنم به این حرف‌ها قد نمی‌دهد.»احتمالاً با طعنه نگاهم می‌کند؛ از آن نگاه‌هایی که انگار عدد سن آدم را سند فهم او می‌دانند.و من برایش از تکامل انسان می‌گویم. از تکاملی که آن‌قدر درهم شکست تا شاید چیزی از آن را بفهمیم. و می‌گویم عشق، آخرین مرحله‌ی این تکامل است. و هرچه پیش از آن بوده، شاید چیزی نبوده جز دروغ‌هایی زیبا برای مغز راحت‌طلبمان.اگر اصرار کند، روند تکامل انسان را از نگاه خودم برایش توضیح می‌دهم با ناامیدی از قدرت یادگیری اش میگویم :مرحله‌ی اول: کودکیمرحله‌ی دوم: کودکی که فکر می‌کند نوجوان استمرحله‌ی سوم: کودکی که فکر می‌کند جوان استمرحله‌ی چهارم: کودکی که فکر می‌کند بزرگسال استمرحله‌ی پنجم: کودکی که فکر می‌کند میانسال استو ...اما میان تمام این مراحل، مهمان ناخوانده‌ای هست که گاهی بی‌اجازه وارد چرخه می‌شود و بهای ورودش، از دست رفتن باقی مراحل رشد است.و او کسی نیست جز عشق.سرزده می‌آید. پابرهنه. بی‌هشدار.مثل دیوانه‌ای بی‌خانه، درونت اتراق می‌کند.و همان لحظه می‌فهمی تمام این سال‌ها آب در هاونگ طلایی کوبیده‌ای.می‌فهمی که هنوز، هیچ نیستی جز کودکی بهانه‌گیر.کودکی که عروسک پشت ویترین مغازه‌ای گران‌فروش را می‌خواهد، به هر قیمتی.کودکی بی‌منطق که دلش می‌خواهد تا ابد در خانه‌ی امن مادربزرگ بماند.با این تفاوت که این کودک، خوب می‌داند عروسک پشت ویترین آخرین عروسک مورد علاقه‌اش است.او می‌داند که دیگر از این مغازه و آن مغازه عروسک دیگری پیدا نخواهد شد.و خوب می‌داند خانه‌ی مادربزرگ آخرین مکان امن جهان برای اوست.برای همین است که این‌بار، اصرارش دیگر شبیه لجبازی‌های کودکانه نیست.بیشتر شبیه تقلا برای نجات آخرین تکه‌ی امن دنیاست.شاید همین تفاوتِ کوچک، تمام تفاوت عشق و باقی علاقه‌های رنگارنگ باشد.در باقی علاقه‌ها، همیشه گزینه‌ی دیگری هست. همیشه ویترینی دیگر، مغازه‌ای دیگر، خانه‌ای دیگر.اما در عشق، آدم به شکل عجیبی می‌فهمد که «دیگری» وجود ندارد.و شاید به همین دلیل است که بیشتر آدم‌ها هرگز عاشق نمی‌شوند.چون بهای سنگینی دارد.برای منِ بی‌عشق، لذت این قهوه به تلخی بی‌اندازه‌اش نمی‌ارزد.اما اگر روزی بهای این تلخی را پرداختم، اگر روزی آن مهمان ناخوانده بی‌اجازه در من اتراق کرد، احتمالاً آن روز تعریفم از تکامل انسانی را کامل‌تر خواهم کرد.مرحله‌ی آخر: کودکی که می‌داند کودک است.و عجیب‌تر آنکه، او عاشق کودکیِ خویش است.</description>
                <category>مائده</category>
                <author>مائده</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 00:08:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کجا میدانستی...؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55482664/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%DB%8C-kvcvnowbmmhj</link>
                <description>تو از کجا می‌دانستی...؟دوست داشتم از یامین‌پور بپرسم؛از کجا می‌دانستی که او تنها آرزوی بر باد نرفته من است؟ تنها رودِ خشک نشده من، تنها درختِ تبر نخورده من، تنها شهرِ ویران نشده من، تنها سیبِ کرم نخورده من، و آخرین باغی که هنوز بیماری به جانش نیفتاده است...دوست داشتم از احمد شاملو بپرسم؛از کجا می‌دانستی که تنها وقتی آرامم، تنها وقتی آسوده‌ام، و تنها وقتی به «او» فکر نمی‌کنم، که او کنار من باشد؛ همین و بس.دوست داشتم از سعید صاحب‌علم بپرسم؛از کجا می‌دانستی کهشهر وقتی با او باشم از خبر پر می‌شود، کوچه و بازار از اهل نظر پر می‌شود، در دلم جایی برای هیچ‌کس غیر از او نیست، گاه یک دنیا فقط با یک نفر پر می‌شود...دوست داشتم از بزرگ علوی بپرسم؛از کجا می‌دانستی که آن چشم‌ها، آن چشم‌های نیم‌خمار و نیم‌مست، چه داستان‌ها که نقل نمی‌کنند و چه رازها که با خود نمی‌برند...دوست داشتم از شکسپیر بپرسم؛از کجا می‌دانستی که خاک، همه آرزوهای مرا بلعیده است جز او؛ و هنوز ستون آخرِ امیدهای جهانم بر نام او استوار مانده است...و دوست داشتم از ریچل لیپینکات بپرسم؛از کجا می‌دانستی که حتی اگر میلیون‌ها دلیل وجود داشته باشد که نباید عاشق او شوم، باز کافی است لحظه‌ای به او نگاه کنم؛ آن وقت تمام دلیل‌های جهان یکی‌یکی از یادم می‌روند...</description>
                <category>مائده</category>
                <author>مائده</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 12:53:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالی که نکوست از بهارش پیداست ؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55482664/%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA-nzczsi8rytc5</link>
                <description>وای به حالم اگر سالی که نکوست از بهارش پیدا باشد .۳۸روز از شروع سال جدید گذشت ، احساس یاس وجودم را گرفته .با مشاور صحبت میکنم ، ازش میخواهم کمکم کند ._چجوری در طولانی مدت انگیزه داشته باشم ؟ در جوابم می گوید :&quot; وقتی هدف داشته باشی نیازی به انگیزه مضاعف نداری &quot;وای به حالم اگر میم مالکیت هدفم بازهم دزدی باشد .وای به حالم اگر بازهم قرار است طعم تلخ و گس شکست را بچشم .امسال به رسم هرساله در دفتر سالنامه جدیدم نوشتم ، از سال جدید نوشتم ، شعارم را انتخاب کردم رنگش را نیز سبز نامیدم ، وای به حالم اگر سبز بهاری به سبز لجنی بکشد .تا حالا که از چشم خدا پنهان نبوده از شماهم پنهان نباشد ، سال جدید چنگی به دل نمیزد .زبانی را که شروع نکردم با درس های ترم جدیدم هم آغوش شده و باهم در پشت پلک هایم در حال تمرین رقص تانگو هستن.هدف های اخلاقی و احساسیم شب ها روی تشک در کنارم میخوابند و من را به سخره میگیرند .احساس تنهایی سال جدید را کجای دلم بگذارم روابط اجتماعیم از همیشه بدتر است و الان میتوانم بدون شک ، شبهه و تقریبا بگویم ، صفر است .کاری که شروع کردم و در داخل سالنامه به خاطرش شکرگزاری کردم هم ذره ای احساس مفید بودن به بنده حقیر نداد .میخواهم به خوانندگان این نوید را هم بدهم ، THE BRAND NEW درست میگفت ، خدا زنده است ، روی زمین است ، اما درست در کنجی از اتاق من ایستاده به و لبخند میزند ، وای به حالم اگر به ساده لوح بودن و امیدوار بودن بیخود من بخندد .</description>
                <category>مائده</category>
                <author>مائده</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 21:20:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نَقدی به هویت دوست‌داشتنی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55482664/%D9%86%D9%8E%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-m4txd30x0bfn</link>
                <description>زندگی‌ام شبیه سریال‌هایی شده که هر قسمت یک عنوان دارد و چندین سکانس برای رسیدن به لُب کلام پشت هم ردیف می‌شوند.چند وقتی است درگیر هویتم؛ درگیر هویتی که مال من است، اما دوست دارم از زبان این و آن بشنوم.“دختر مهربونی هستی.”“آرامشت را دوست دارم.”“مشخص است هدف داری.”و…البته در این بین، نکات منفی هم گفته می‌شد، مثل: “اصلاً چیزی نیست که برات مهم باشه.” جالب اینجاست که با شنیدن هر نکته، احساس امنیت در من بیشتر و بیشتر می‌شد؛ حتی با شنیدن منفی‌هایی که از گفتنشان طفره رفتم.اما بعد از کمی بحث و تحقیق، به این نتیجه رسیدم که از وقتی تفاوت استرس و اضطراب را درک کردم، ناخودآگاه دنبال درست کردن هویت بودم، تا شاید لحظه ای با شناخت خودم از شر اضطراب سرسام اورم خلاص شوم حتی به قیمت «دزدیدن» آن از کسانی که به نظرم جذاب بودند.اگر بخواهم این موضوع را به بیماری MPD ربط دهم (متأسفم که پراکندگی افکارم به قلمم رسیده)می گویم ، شاید ما با حرف‌هایمان یا حتی انتقادهای به‌جا یا بی‌جای از نزدیکانمان مجبورشان می‌کنیم شخصیت‌هایی از خودشان برای ما بسازند که شاید در موقعیت‌هایی، باری باشد بر دوش‌های زخمی آن‌ها.در ملاقات چندساعته و شیرین روز دوشنبه که با ترانه داشتم، متوجه شدم من هیچ‌وقت نمی‌توانم جلوی آن آدم پرحرفی باشم؛ چون مغزم از گفته‌های او، هویت «کم‌حرف بودنم» را به خودش گرفته و بدون ذره‌ای اختیار، کنارش خالی از کلماتم.در ملاقات با نازنینم فهمیدم در اوج غم، با دیدنش می‌شوم همان دختر شوخ‌طبع دورهٔ راهنمایی؛ آخه نازنین آن موقع‌ها همیشه با این عنوان توصیفم می‌کرد.شاید لذت بردن از ویژگی‌های نزدیکانمان در موقع حضورشان کافی باشد. شاید اگر به ترانه بگویم “دختر پرانرژی‌ای” و از این بابت وقتی می‌بینمش حالم خوب می‌شود، او مجبور شود خودِ خسته‌اش را پشت در بگذارد تا به من نشان دهد هویتی که به او دادم، اشتباه نبوده.من دوست دارم آدم‌های کنارم را، در هر شرایطی، داشته باشم؛ چه وقتی غم با بدجنسی تمام دستشان را گرفته، چه وقتی برق چشم‌هایشان از شادی با خورشید در حال رقابت است. اگر توانایی‌اش را داشتم، به تمام آدم‌های نزدیکم می‌فهماندم: «در هر شرایطی دوستشان دارم و برایم عزیز هستند؛ حتی اگر چند شخصیت داشته باشند، من حاضرم برای هر شخصیتشان بمیرم.»</description>
                <category>مائده</category>
                <author>مائده</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 17:00:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انزوا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55482664/%D8%A7%D9%86%D8%B2%D9%88%D8%A7-qscxakz8fdw1</link>
                <description>انزوادر دنیایی اشتباه ، بین آدم هایی اشتباه حضور واژه های اشتباه شاید تا حدی طبیعی باشد .از زمانی که یاد گرفتم گوش به حرف و چشم بر دهان دیگران بسپارم آموختم انزوا دردیست سیاه و تاریک در دنیایی که گل و بلبل است . دردیست غیر عادی بین آدم های مهربان و دلسوز . شنیدم که آدم های با شجاعت غریبه یا به اصطلاح ترسو گرفتار دردی میشوند که دیگران را از خودشان فراری میدهند دردی سرد و برپایه ترس به نام انزوا .در کوچه ها در حال دویدنم سایه ای پشت من سعی میکند به من برسد نفس نفس زنان کوچه ها را یکی پس از دیگری سپری میکنم با قدم گذاشتن در هر کوچه متوجه میشم قامتم کشیده تر میشود .  این سایه بد قیافه فرصت خوشحالی بزرگ شدنم را به من نمیدهد . در زیر لب بد و بیراه نثارش میکنم .دیگرانی که با تعجب به دویدنم خیره شدن می گویند سایه خودم است با این حرفشان سرعتم بیشتر میشود تا به آنها ثابت کنم حرفشان اشتباه هست .میدوم اما میدانم او به من میرسد میدوم اما میدانم به اندازه ای که زشت به نظر میرسد بد نیست .نمیدانم به خاطر قامت بلندم است یا نه اما سرعتم کمتر شده دیگر برایم مهم نیست که دیگران آن سایه را از آن من بدانند .ناگهان می ایستم ، انقدر در ایستادنم مصمم هستن که گویی تا چندی پیش برای محاسبه شتابم در هر ثانیه نیاز به استفاده از فرمول های فیزیک هالیدی نبود .سایه هم ایستاد ، درست در مقابلم کمی نزدیک شدم دو زانو در مقابلش نشستم جریان خونی بین من و سایه راه افتاد ، از قلبم به قلبش . انگار بازهم از او میترسیدم آغوشش را باز کرد و من خودم را به امنیتی که به خاطر وجود ترسناکش بود سپردم .برایم قابل حدس بود او چیزی نبود جز &quot; انزوا &quot;.حال من دختری هستم از جنس او اما نه به آن شکل که در کودکی برایم تعریف کرده بودند .من دختری هستم شجاع ، جسور و اهل تعقل و تفکر من انزوا را انتخاب کردم چون خودم برای خودم کافیست . من تاریکی که خود ساختم را به روشنایی که  حاصل از آتش حضور دیگران است ترجیح میدهم .راستش کار من و تاریکی خودساختم از ترجیح گذشته من با تمام غرورم به او سجده میکنم و برایم قابل ستایش است .حال من و انزوا در تاریکی که کسی جز خودمان ارزشش را نمیداند در حالی که در آغوش هم به آرامش رسیده ایم ، به هیاهو انسان های متشکل از فریب و نیرنگ که توهم خوشبختی آنها را بیچاره ساخته ، نگاه میکنیم و با لبخند برایشان آرزو میکنیم لذت تاریکی خود را درک کنند ؛</description>
                <category>مائده</category>
                <author>مائده</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2026 11:16:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای جماعت از چه مینالید ! ایراد از شماست ؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55482664/%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-wcxpergrfyk3</link>
                <description>( من نمیدونم این شعر از کیه  فقط میدونم به طرز خارق العاده ای شرح حال این روزامون ) ای جماعت از چه می نالید ایراد از شماستما به دزدان خانه دادیم همینها حق ماستمرگ بر آن دورها گفتیم دزد در خانه بودآخر آن خانه زیبا همین ویرانه بودمثل زالوها تمام خون ما را خورده اندهرچه هست و بود را آنها به یغما برده انداین دگر در ذهن مردم دین دزدان حک شدهراه مردم سالها از راه دین ملفک شدهعشق ممنوع و اسارت در خیابان می شودسالها میخانه ها در خانه پنهان می شودسفره ها خالیست پدر شرمنده فرزند شدهر که حرف حق گفت تا روز ابد در بند شددر گرانیها در صف گدایی کرده ایمدزدها در پادشاهی ما فقط یک برده ایم چند درصد در رفاه و مابقی در چنگ فقردزدها در حال دزدی مابقی در جنگ فقرخانه ی زیبای ما را ساده ویران کرده اندروزهای را که نباید به ایران کرده اندراست می گویی خود کرده را تدبیر نیستساختن سخت است و امیدی به این تغییر نیستای جماعت از چه می نالید ایراد از شماستما به دزدان خانه دادیم و همینها حق ماست</description>
                <category>مائده</category>
                <author>مائده</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 22:04:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در تمنای غیر معمولی بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55482664/%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-bo5us1x5lro3</link>
                <description>معمولی بودن دردیه که داره ذره ذره به کشتنم میده&quot;حرفی که بعد از شروع هرکاری تو ذهنم میاد&quot;نظر مامانم اینه دارم ناشکری میکنم ، چون من سلامتی دارم که خیلیا حسرتش و میخورن ولی دل من اینو نمیگه . دل من میگه کاش انقدر بد بودم که وسوسه نمیشدم هیچ کاری و شروع کنم انقدر بد که بدونم لقمه بزرگتر از دهنم برندارم کاش انقدر مغزم بسته بود که چیزی جز خزعبلات بهش وارد نمیشد . کاش پای دویدن نداشتم . کاش توانایی دیدن هم سن سالهای خودم که دارن آرزوهام و زندگی میکنن نداشتم . کاش دغدغم رنگ لاکم بود . گاهی حس میکنم زندگی صبر میکنه تا بفهمه بزرگترین باورت چیه بعد شروع میکنه ازت بگیرتش از حق نگذریم خیلی هم تو کارش سماجت داره ، انقدر به باورت ضربه میزنه که به پاش بیوفتی . اونجاست که رهات میکنه نه به خاطر اینکه ادب شدی به خاطر اینکه دیگه باوری نداری اون میدونه ادمی که باور نداره دیگه براش بی خطره .بهم میگن زیاد میخوای ، عجولی ، وقت نشناسی ، منم میدونم روزی میرسه که در معرض تشویق آدما قرار بگیرم اما اون روز بخشی از من مرده . همون بخشی که الان با برچسب معمولی بودنم ساکتش کردم دقیقا همون بخشی که تا میاد حرف بزنه بهش میگم یادت نره من یک آدم معمولیم حالا دیگه زور معمولی بودنم بهش چربیده چون حتی دیگه نزدیکمم نمیاد . روزی بود که حس میکردم آدم ها اشرف مخلوقاتن پس هرکاری میتونن انجام بدن اما امروز این لحظه برای چندمین بار فهمیدم از آدمای معمولی چیزی جز نفس کشیدن معمولی راه رفتن معمولی برنمیاد و اگر کسی مثل من اینو نپذیره مجبوره سیلی واقعیت و بعد از هر قدمی که برمیداره حس کنه و آره من از معمولی بودن خودم بیشتر از هرچیزی متنفرم؛</description>
                <category>مائده</category>
                <author>مائده</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 11:34:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما خواهان پایانیم اما محکوم به ادامه دادنیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55482664/%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86%DB%8C%D9%85-st6bupesfg5f</link>
                <description>شاید تا بعضی جملات و زندگی نکنیم قرار نیست درک کنیمما خواهان پایانیم اما محکوم به ادامه دادنیم .کوچیک تر که بودم فکر میکردم اختیار زندگی با من است ، این منم که به او دستور میدهم این منم که به او یاد میدهم با من چگونه رفتار کند معتقد بودم هرلحظه از زندگیم چه خوب چه بد نتیجه لحظه قبل از آن بوده ‌.اما در این روز در حالی که در کنجی پناه گرفتم و کودکی از جنس درونم را سفت در آغوش کشیدم و در حالی که با چشمانم دنبال نوری هرچند جزئی میگردم به این فکر میکنم این چیزی فراتر از نتیجه اعمال من است . کودکی که در آغوش دارم به من یادآوری میکند تاریکی امروزم چیزی نمیتواند باشد جز تقاصی بی رحم ، به او حق میدهم روزهاست تنش از سرما بی حس شده و چشمانش سرشار از طلبیست که از عالم و آدم دارد او خیلی کوچک تر است برای اینکه با اون منطقی صحبت کنم شاید هم خیلی زجرکشیده تر از آن است که به حرفایم توجهی کند تنها حرفی که برایش دارم در یک کلمه خلاصه میکنم آخر میدانم دیگر خشمگین تر از آن است که گوش به حرف های من سپارد پس برایش یادآوری میکنم با لبخندی مبهم ، واژه صبر را . چند ثانیه طول کشید که به خودش بیاید و بعد شروع کرد به خندیدن ، خب خوشحال شدم یادم نیست آخرین بار که به خودش اجازه خندیدن داد کی بود خندهایش هرثانیه بلندتر و عجیب تر میشد به رویش نیاوردم اما من میدانم هروقت گریه و خشم توانایی نشان دادن حال نزارش را ندارد به این شکل در می آید . یهو خنده اش قطع شد و لب های ترک خوردش شروع به لرزیدن کردن ، صدایش در آمد :《 جز سن و جثه ضعیفم چه علائم کودکی در من دیدی که فکر کردی میتوانی از این کلمه در جواب تمام زخم های بازم استفاده کنی ، صبر کردن واقعا چیزی را درست نمیکند فقط باعث میشود عادت کنی ،به درد ،به زخم ،به نشدن .صبر یعنی تربیت یک آدم برای عادی شدن زخم های بازش 》از حاضر جوابی اش خوشم نیامد دوباره شروع کرد 《با این حرفایت فقط مطمئن میشوم درگیر جنونی و تنها ترست هم این است که من هم تو را تنها بزارم تو به چه دلخوش کردی ؟ به نوری که نیست ؟ شاید هم دلخوش کردی به زخم های خشک شده ات اما بگذار من برعکس تو صادق باشم ، این زخم ها روزی دهان باز میکنند و دنیایت را غرق در خون میکنند آنجاست که تو غرق میشوی اما نه در زلالی آبی روان بلکه درغرش خونی حریص .》انگار دنبال بهانه ای بودم که از خودم جدایش کنم با ضربه ای او را به کنج انداختم و رو به رویش ایستادم انگشت اشارم را به سمتش گرفتم چشمانش دوباره معصوم شد اما اینبار من شروع کردم ، 《روزهاست در این دخمه با ناخن روی در و دیوار نقاشی کردم و خودم را سرگرم کردم که فقط ثانیه ها به تمسخرم نایستن ، چند روز است که من و تو در این  حالیم ؟ چندبار است که سر موضوعاتی تکراری باهم اشک میریزیم ؟ چند روز است ترس سیاهی هیولا در شب گلویمان را میفشارد ؟ ما برده آزادی هستیم ما برده این زندگی هرچند زشت و پلیدیم اثباتش هم همین بحث های تکراریست همین نمایش هاییست که فقط برای برگشتن سر رهگذران به سمتمان انجام میدهیم . زندگی از آن هیولا شبانگاه هم بی رحم تر است حال روز منو تو را دیده اما بدتر از آن هم دیده ، نهایت توجهش به خواست دل من و تو پوزخندی است که حال من را بهم میزند من و تو ادامه میدهیم چون در دنیایی دیگر جایی برایمان باز نشده .》</description>
                <category>مائده</category>
                <author>مائده</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 09:11:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید مشکل از تعهد است ؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55482664/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B9%D9%87%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-m6rcesfzguts</link>
                <description>حس میکنم همان کلمه جا افتاده ای است که معلم ترسناک کلاس اول ام موقع خواندن املاء از دهانش خارج شد اما وارد دفتر من نشد ، حس میکنم تمام نداشتن هایم خلاصه شده در نداشتنش . اصلا میگویم تمام مصاحبه های افراد موفق دنیا کشتن وقت است اول و آخر صحبت هرکدام همین است &quot; تعهد &quot; .استاد گفت &quot;گاهی پروژه های سخت برای تسلط شما نیست ، فقط به این خاطر است که پای سختی ها ماندن را یاد بگیرید &quot; حتی فکری که بعد از حرف استاد به ذهنم رسید یادم است ، دنبال توجیه واسه اذیت کردن دانشجوهاش .شاید اگر روز قبل از امتحان کلاس زبانم در ۸سالگی مامان با پیشنهاد ادامه ندادن زبانم موافقت نمیکرد تعهد را یاد میگرفتم . یا شاید آنجایی باید یاد میگرفتم که به خاطر ننوشتن تکالیفم به مدرسه نرفتم . شایدهم یاد گرفتنش مخصوص وقتی بود که به خاطر مسلط نبودنم در درس مطالعات اجتماعی گواهی پزشکی تحویل مدرسه دادم . اصلا شاید مشاورم باید اولین بار که گزارش کار دروغین و بهش نشون دادم گوشم را میکشید و بهم یاد میداد تعهد یعنی چیهنوز تا حدودی برایم مبهم است ،چجوری به خودم متعهد باشم؟چجوری به ثانیه هایی که بی رحم ترین دارایی ام هستند متعهد باشم ؟چجوری به آوردن خنده رو لبهای خانوادم متعهد باشم ؟این شاه کلید اکتسابی است یا انتسابی ؟اگر اکتسابی است کجا گوشم لایق کشیده شدن بود که کشیده نشد ؟اصلا اگر آموختنی است ، چند واحد است ؟وقتی کمی از دید میکرو خارج شدم دیدم تمام دوییدن ها ، تمام نرسیدن ها اصلا هرچه هست و نیست به خاطر این واژه غریبست . در واقع به خاطر غریبه بودن این واژه با من یا شاید هم با ماست؛</description>
                <category>مائده</category>
                <author>مائده</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 02:14:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شک ، دردی تموم نشدنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55482664/%D8%B4%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86%DB%8C-h21hgiy1prij</link>
                <description>شک کل وجودم و گرفته شک کردم به جایی که هستم به چیزی که هستم به روزهایی که میان و میرن به آدمایی که کنارمن به مسیری که انتخاب کردم به اهدافی برای خودم گذاشتم ، به علایقی که ادعا کردم دارم ، به رشته ای که انتخاب کردم به تصمیمی که یکسال پیش گرفتم به انسان بودنم به کتابی که جلوم بازه به استادی که از نگاهش فهمیدم دچار به  تبعیض جنسیتیه ، به جامعه ای که معتقدم جای من نبود ، به نسلی که شبیهش نیستم ، به دوستایی که ندارم ، به خنده ای که نکردم ، به آسمونی که ندیدم ، به زندگی که نکردم ، به خواسته که بهش نرسیدم ، به خدایی که مامان میگه کمکم میکنه ، به عدالتی که وجود نداره ، به سرزنشی که بهم اجازه حرف زدن نمیده ، به خونواده ای که تلاششون و کردن پشتم باشن ، به دروغ هایی که به خودم میگم ، به گذرا بودن این جاده خاکی ، به شعاری که از بچگی تو گوشم خوندن &quot;بعد از هر سختی آسونیه&quot; ، به هر انسانی که حس میکنم میخواد نزدیکم بشه ، به خیرخواهی دکترم ، به ابراز علاقه ای که بهم شد ، به اونایی که قرار بود تا آخرش بمونن ، به خودی که بارها جلوم زانو زد و گفت از امروز پشتمه ، به زنده بودنم ، زنده بودنم؟!</description>
                <category>مائده</category>
                <author>مائده</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 23:56:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوش مخالف وجدان؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55482664/%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81-%D9%88%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%86-osdabakcyijw</link>
                <description>استاد گفت ما از نسل انسان های باهوشیم حالا چرا ؟ انسان های نادان درکی از خطر نداشتن فکر کردن میتوانند دست خالی با گرگ بجنگند پس در نهایت کشته شدند ، انسان های باهوش یاد گرفتند چجوری زنده بمانند و نسل انهاست که ادامه دارد...مامان حق به جانب بهم نگاه کرد و گفت آدمی که باهوش میدونه باید نون و به نرخ روز بخوره وگرنه بی فکر عمل کردن و که عموم جامعه بلدن...اما واقعا منظور از باهوش بودن چیست ؟ جرقه ای در ذهنم زده شد و دنبالش کردم ، پس وجدان با هوش در تضاد است ؟ اما این دو اگر خودشان هم بخواهند هیچ ربطی بهم ندارند . شایدهم لازمه باهوش بودن وجدان نداشتن است ؟ اما میدانم حرف ام کاملا با منطق بیگانست . پس حقیقت چیست ؟چرا مامان گفت سکوت کن اگر فکر کردن بلدی . اصلا چرا استاد گفت کسی که دست خالی با گرگ جنگید از نادانیش بوده. چرا هیچکس به این فکر نکرده که دسته خالی از بی پناهی جنگندست ، چرا کسی به این نرسید که دست خالی داشتن بهتر از غیرت نداشتن است . به چه قیمتی باید ثابت کنم نادان نیستم به قیمت پر شدن دهانم از خون ؟ به قیمت هم آغوش شدنم با گرگ ها ؟ اما من فکر میکنم اگه دست به زانو های خود نزنم و بلند نشوم ، زانوهایم از بلااستفادگی نابود میشوند اصلا کسی چه میداند ، زانو که هیچ پایی برای ایستادن برایم مانده یا نه . در این روزهای تاریک تا گوش تیز میکنم از هر کنج زمزمه ای این چنین میشنوم ، پدر مادر هایی که در تلاشن به کودکان خود بیاموزند هوش با وجدان در تضاد است اما من اگر روزی کودکی داشتم به آن میفهماندم در حمله گرگ ها به گروهی کسی زنده نمی ماند چه کسی که بی سلاح جنگید و پرکشید و چه کسی که دست صلح به سمت گرگی دراز کرد من از او میخواهم بازی نکرده باخت ندهد ، من به اون میفهمانم نسل بی غیرت روزی تمام می شوند حتی اگه تو تمام کننده آن نباشی . به او میفهمانم اگه سلاحی نبود مشتی هست . به او یاد میدهم ، ذات جنگ پیروزیست یا پرمیکشی و پیروز میشوی بین خودت و جنگنده های بی سلاح کنارت یا جسدی خواهی شد برای تزئین زیر پای گرگان ، به او یاد خواهم داد تو از نسل غیرتی ، تو از نسل بیان آزادی ، تو از نسل از تاریکی غار به روشنی دویدنی ، به او یاد خواهم داد معنی باهوشی را . حال کودکم انتخاب باتوست؛</description>
                <category>مائده</category>
                <author>مائده</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 09:35:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>