<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های غزاله میرویسی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_55558917</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:07:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>غزاله میرویسی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_55558917</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هنر جنگ دانشگاه سوهانک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55558917/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%A9-fxef2masfr2f</link>
                <description>به نام خدانمایشنامه:فریادی در سکوتدرس:آشنایی با دفاع مقدساستاد:علی‌اکبر حسنوندنویسنده:غزاله میرویسیصحنه اول:(تمام زنان در یک اتاق کوچک مشغول کاری هستند،معصومه سمت چپ صحنه رو به روی یک آینه ایستاده و مشغول آرایش کردن است.)کبری: نگاش کن دختره خجالت هم نمیکشهلیلا: یه جوری هم رنگ و لعاب به خودش داده انگار عروسیشه(کبری و لیلا صدایشان را کمی بلندتر میکنند تا معصومه بشنود)کبری: والا ماهم یه زمانی تازه عروس بودیم ولی اینقدر سبک نبودیملیلا: انگار هنوز نفهمیده شوهرش کجا رفته و برای چی رفتهفاطمه: (با عصبانیت) بس کنید خانما، یکم حیا کنید. طفلک دخترک که از دار دنیا فقط شوهرشو داره چرا نباید برای دیدنش ذوق کنه؛ آخه چیکار بقیه دارین شماها، سرتون به کار خودتون باشهلیلا: فاطمه خانم شما بزرگید احترامتون واجبه اما لطفا نزارین این حرفارو از شما بپذیرمکبری: والا منم نمیتونم قبول کنم؛ ذوق داره که داره دیگه این لوس بازیا چیه این سبک بازیا چیه آخهلیلا: ماهم برای دیدن شوهرامون خوشحالی میکنیم ولی به روش درستش نه اینطوریفاطمه: گناه طفلکی چیه که...معصومه:(با چشمانی غرق اشک و صدایی بغض آلود و کمی عصبانی) گناه من قلبیه که تو سینمه؛گناه من این تنهایه که روز و شب چشم به راه باز شدن درم، منتظر یه تماسم تا فقط برای چندلحظه هم که شده صداشو بشنوم؛ یک ساله که عروس این خونه شدم ولی حتی یه بار نتونستم اونجوری که باید بغلش کنم و بهش بگم چقدر از تنهایی میترسم؛ شماها خودتون مگه زن نیستین مگه احساسات ندارین اصلا معنای عشق رو متوجه شدین؛ اگه زدن یه رژ قرمز و پوشیدن لباس رنگی برای شوهرم سبک بازیه (معصومه درست جلوی صحنه رو به تماشاچی قرار میگرد) آره من سبک ترین عاشق این شهرم.(نور میرود و همه به جز معصومه از صحنه خارج میشوند؛ نور موضعی بالای سر معصومه روشن میشود)مریم:(با عروسک کوچکی که در بغلش خوابیده میاید و کنار معصومه قرار میگیرد) خاله معصومه چقدر لباست قشنگه‌؛یعنی میشه منم بزرگ شدم مثل تو اینقدر خوشگل بشممعصومه: ولی تو که از من خیلی خوشگل‌تریمریم:(دست معصومه رو میگیرد) خاله تو فکر میکنی منم میتونم بابامو ببینم،میشه آرزو کنی و از خدا بخوای؛ آخه اخرین باری که اومد من خواب بودم ندیدمشمعصومه: اره عزیزم تو قلبت پاکه قطعا خدا صداتو میشنوه و باباتو برمیگردونه کاش قلب منم مثل تو پاک باشه.((نور میرود))صحنه دوم:(نور موضعی وسط صحنه روشن میشود و صدایی که مدام نام معصومه رو تکرار میکند از خارج صحنه میاید)معصومه:(با تعجب و کمی خوشحالی در وسط صحنه دنبال صدا میگردد) داود تویی؟داود:( به آرامی وارد صحنه میشود و روبه روی معصومه قرار میگرد و نور عمومی تمام صحنه را روشن میکند) بالاخره خوابت بردمعصومه: چرا اینقدر دیرکردی مگه قرار نبود ساعت ده شب بیای،الان ساعتو دیدی،دو صبحه؛بازم بدقولی کردی مثل دفعه پیش که اون همه منتظرت موندم و آخر بهم خبر دادن نمیای(سکوت)معصومه: چرا فقط نگام میکنی،نمیخوای چیزی بهم بگی، این سکوتت منو میترسونهداود: چجوری میتونم وقتی غرق چشمات شدم صحبت بکنم،چقدر زیبا شدی امشب مثل قرص مهتاب میتابیمعصومه: اینجوری میخوای بدقولیتو جبران کنی ولی آقا داود ایندفعه بخششی درکار نیستاداود: من واقعا شرمندتم خانمم،ماشین حاج رضا تو راه بنزین تموم کرد،نگران نباش تا قبل از ظهر میرسم پیشتمعصومه: اینبار رو قولت حساب کردماداود: راستی عزیزم برات یه هدیه‌ی قشنگ هم خریدم که دور دستم بستم تا یه وقت گم نشه،هروقت منو دیدی از دستام بازش کن و دور دست خودت ببند فقط مراقب باشیا با کلی زحمت گشتم تا یه چیز خوب که لایقت باشه برات بخرممعصومه: ولی تو خودت بهترین هدیه ی زندگیمی؛داود رو قولت هستی؟بهم گفتی تا آخر این ماه که زایمان کنم کنارم میمونیداود: من تا همیشه کنارتم و تا آخر دنیا مراقب تو و دختر قشنگمونممعصومه: حالا کی گفته دختره،منکه میگم پسره، میخوام مثل خودت شجاع بزرگش کنمداود: ولی اینبار شمایی که اشتباه میکنی چون قراره یه دختر زیبا مثل خودت به دنیا بیاری که اسمشم فرشته استمعصومه: حالا چرا فرشتهداود: چون قراره مثل یه فرشته پاک به دنیا بیاد و تا همیشه پرستار شما باشه.راستی خانمم به مریم کوچولو بگو دل باباش هم خیلی براش تنگ شده و تا دوماه دیگه میاد خونه و یه دل سیر بغلش میکنه و قربون صدقه دخترش میره؛اگه مادر علی هم سراغ پسرشو گرفت بهش بگو پسرش اسیر شده و بعد چهارده سال آزاد میشه و برمیگرده کنار مادرشمعصومه: یه جوری حرف میزنی انگار عالم غیبیداود: عزیزم؟معصومه: جانمداود: دیگه وقت رفتنمه تو هم برو راحت بخواب تا فردا،فقط خانمم فردا قراره بارون بیاد پس مواظب خودت و فرشته ی زندگیمون باش(نور صحنه میرود،داود از صحنه خارج میشود و نور موضعی بالای سر معصومه روشن میشود)معصومه: بارون؟وسط تابستون تو این گرما!(سکوت)معصومه: (با نگرانی)داود؟کجایی؟رفتی؟ولی یادم نمیره ها دوباره بدون خداحافظی رفتی((نور میرود))صحنه سوم:(نور عمومی روشن میشود و تمام زنان درحال مرتب کردن حیاط خونه هستن)لیلا: چقدر عجیبه هوا حالا انگار نه انگار که دیروز از گرما داشتیم تلف میشدیمکبری: هوای دلگیری شده ولی اخه این موقع سال یکم تعجب اورهلیلا: این شهر مدت هاست که این هوارو به خودش ندیدهکبری: والا اینجا زمستونشم خشکهلیلا: هفت سالی میشه که این شهر رنگ بارون به خودش ندیدهفاطمه: میگن اگه سرزمینی خشک باشه و بعد مدت ها آسمونش شروع به باریدن کنه قطعا دل آسمون به حال کسی سوخته که همدردی نداره و فقط ابرها هستن که میتونن همدردش بشنکبری: فاطمه خانم اینا فقط خرافاته منکه اعتقادی بهش ندارم،بالاخره آسمون و شرایط جوی هوا گاهی خشکسالی میاره گاهی هم پرآبی(معصومه دست تو دست مریم از سمت راست وارد صحنه میشود)مریم:(به سمت کبری میدود) مامان!مامان،خاله معصومه گفته امروز میخواد بارون بیاد انگاری عمو داود دیشب بهش گفتهمعصومه:( با تعجب نگاهی به آسمون میکند و با خودش شروع میکند به حرف زدن) یعنی واقعا خودت بودی داود! چه خواب عجیبی بود انگار همه چیز واقعی بودفاطمه: معصومه دخترم،بیا عزیزم بیا بشین.به به چقدر هم زیبا شدی،قراره حسابی دل شوهرتو ببریا؛میشه وقتی شوهرت اومد حال پسر منم ازش بپرسی اخه خیلی وقته نه زنگی زده نه نامه ای داده نگرانشم نکنه زبونم لال زخمی شده باشه من بچمو با جون و دل بزرگ نکردم که تو اوج جوونی از دستش بدم،هنوز برنامه ها براش دارم،یه دختر خوب براش زیرنظر دارم میخوام دومادش کنملیلا: چه دختری،چه دومادی وقتی قراره دخترک بیچاره مثل ما فقط چشم به راهی بکشه(صدای رعد و برق میاید)کبری: سریع لباس هارو جمع کنید انگار کم کم میخواد بارون ببارهمعصومه:(با خودش زمزمه میکند) پس چرا نمیان،دیگه نزدیک ظهره،مگه قرار نبود ایندفعه به قولش عمل کنه(صحنه شلوغ میشود و صدای بوق ماشین میاید و نور میرود)معصومه: فاطمه خانم بالاخره اومدن((همه از صحنه خارج میشن))صحنه چهار(صحنه آخر)(نور ملایمی در تمام صحنه روشن میشود و تابوتی جلوی صحنه روی زمین قرار گرفته است)مریم: پس عمو داود کجاست؟بازم نمیاد؟لیلا: عمو داود رفته یه جای قشنگ‌تر(صدای رعد و برق میاید و بعد صدای بارش شدید باران)کبری: ولی اینبار درست گفتین فاطمه خانم؛آسمون دلش به حال معصومه سوخت،ابرها چه دلگیر میبارنلیلا: شوهرامون،مردامون،پسرامون یعنی قراره یکی یکی شهید بشن و اینطوری برگردن؟کبری: پس این آسمون تا ابد باید خون ببارهفاطمه: دخترک طفلک،حتی نتونست یه دل سیر کنار شوهرش زندگی کنهلیلا: جنگ یعنی نابودیه زندگیفاطمه: دخترم برو شوهرت منتظرته،برو درآغوشش،بهش سلام کن؛اینبار پای قولش موند و برگشتهمگی باهم: شهادتش مبارک(معصومه به آرامی به سمت جلوی صحنه میاید و کنار تابوت مینشیند)معصومه: سلام عزیزم،بالاخره برگشتی،به قولت عمل کردی.هنوزم همون بوی عطر همیشگی رو میدی؛ میدونی یادم رفته بود بهت بگم که چقدر از تنهایی میترسم البته نه یادم نرفته بود درواقع هیچوقت موقعیتش پیش نیومده بود که بتونم بهت بگم چقدر دوست دارم.حالا فهمیدم تو درست میگفتی،بچمون دختر میشه اسمشم میزارم فرشته تا وقتی بزرگ شد شجاعت رو از مامانش یاد بگیره. داود... من هنوز نتونستم به فاطمه خانم بگم که پسرش اسیر شده یعنی راستشو بگم منتظر موندم خودت بیای و بهش بگی ولی انگار کار سخت رو سپردی به من...حالا بگذریم بهم نگفتی حال دلت چطوره؟منکه دیشب آروم خوابیدم تو چی؟آروم خوابیدی؟درد که نداری؟ آسمونو دیدی حتی اینم درست گفتی ابرها دارن میبارن انگار اونا شدن چشم های من و قطره های بارون شدن اشک های من. اشک! چرا باید اشک بریزم وقتی تو برگشتی...داود منو میبینی؟بوی عطرمو چی؟ حس میکنی؟ همون عطریه که هشت ماه پیش برام خریدی،از اون موقع تا الان استفادش نکردم،گفتم اولین بار وقتی میخوام تورو ببینم بزنمش...چرا بازم سکوت کردی؟(سکوت طولانی) چقدر عجیبه اینبار از سکوتت نمیترسم! انگار دیگه از هیچی نمیترسم حتی از تنهایی.(معصومه سرش را روی تابوت میگذارد و شروع میکند به گریه کردن)((نور به آرامی میرود))پایان...</description>
                <category>غزاله میرویسی</category>
                <author>غزاله میرویسی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 00:43:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر جنگ دانشگاه سوهانک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55558917/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%A9-l0skopbhhe8j</link>
                <description>نقد و تحلیل فیلم تنگه ابوقریباستاد:علی‌اکبر حسنونددرس:آشنایی با دفاع مقدسفیلم تنگه ابوقریب ساخته‌ی بهرام توکلی در سال ۱۳۹۶  در سی و ششمین دوره جشنواره فجر نامزده یازده سیمرغ بلورین شد و توانست با ۵ سیمرغ بلورین به بیشترین جوایز اون سال برسد که در زمینه ی بهترین فیلم،بهترین کارگردانی،بهترین بازیگر نقش اول مرد،بهترین چهره پردازی و بهترین جلوه های ویژه میدانی بود...در نقد و تحلیل از این فیلم،میتوان گفت:فیلم درباره ی جلوگیری از ورود ارتش بعثی عراق به خاک ایران و گرفتن تنگه ابوقریب است که نتیجه آن پیروزی ایران و عقب نشینی دشمن میشود؛در ساخت شخصیت های این فیلم،به عنوان افراد با ایمان و شجاع که یک هدف واحد دارند توجه زیادی شده است و ما میتوانیم این فرومایگی و دلاوری رو یکجا درون شخصیت های فیلم ببینیم...در طرف دیگر ماجرا ما با پسر جوانی آشنا میشویم که بسیار پرشور است و هیجان رفتن به میدان نبرد را دارد اما این شخصیت فیلم تنها شخصی است که میتوان قاطعانه گفت ترس هایی در خود دارد به خصوص وقتی بی اجازه وارد خط مقدم جنگ میشود ولی دائم درحال تلاش برای جنگیدن با ترس خود و نشان دادن شجاعتش دارد...فیلم دربازه‌ی زمانی کوتاهی نشان داده میشود و کاملا دو لحظه ی مخالف هم را به تماشاچی نشان میدهد؛یک،زمان یک شب قبل از رفتن به عملیات که آرامش و محیط آرام و ساکتی را به ما نشان میدهد و حتی این آرامش درونی اشخاص مارا به همدلی با آنها دعوت میکند،اما درست درمقابل آن صبح روز عملیات رو میبینیم که با شلوغی و صحنه های دلخراش جنگ و صدای تیر و تفنگ و تانک ها همراه است و این دقیقا لحظه ای است که تماشاچی را به دلهره و ترس از محیط وامیدارد...فیلم یک دیالوگ بسیار زیبا و تاثیرگذار هم دارد که اکثر تماشاچیان این فیلم را با این دیالوگ شناخته و آن را در یاد دارند؛در قسمتی از فیلم مجید(جوادعزتی)میگوید جنگ برنده نداره؛توجنگ فقط اونایی برنده هستن که اسلحه میفروشن...در سکانس های آخر فیلم ما دیالوگ های مشابه سکانس اول فیلم رو میشنویم که گویی جواب سوالاتیست که در اول فیلم مطرح شد و این خود ایده جالبی برای شروع و پایانبندی فیلم است...و اما در آخرین سکانس میتوانیم شجاعت و نترس شدن همان پسرجوانی را ببینیم که از صحنه ی جنگ جان سالم به دربرده و انگار او باعث کمک رساندن و خبر شهید شدن دیگران را به گوش همه رسانده؛در این سکانس و نحوه ی راه رفتن بازیگر و زاویه ی دید دوربین نشان دهنده‌ی پیروزی ایران و ادامه ی نسل جوان و آینده ای روشن است که اگر بگوییم تمام مردان دلاور جانشان را فدا کردند اما درعوض جوانانی در سن و سال پسران همان مردان به دلاوری رسیدند و ادامه دهنده ی نسل های شجاع دیگری شدند...</description>
                <category>غزاله میرویسی</category>
                <author>غزاله میرویسی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jun 2023 20:29:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر جنگ دانشگاه سوهانک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55558917/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%A9-nfjsyrzey1ha</link>
                <description>نقد و تحلیل فیلم ماجرای نیمروز:ردخوناستاد: علی‌اکبر حسنونددرس:آشنایی با دفاع مقدسفیلم ماجرای نیمروز:ردخون؛ساخته محمدحسین مهدویان و نویسندگی حسین تراب نژاد و ابراهیم امینی در سال ۱۳۹۷ در سی و هفتمین دوره جشنواره فجر نامزد ۱۲ رشته از این جشنواره شد و توانست ۳ سیمرغ بلورین برای بهترین صداگذاری،بهترین طراحی لباس و بهترین جلوه های ویژه میدانی دریافت کند...در نقد و تحلیل از این فیلم سینمایی،میتوان گفت:فیلم درباره ی اتفاقات عملیات مرصاد پس از پایان جنگ هشت ساله دفاع مقدس است که فضای کار بسیار شبیه فیلم ماجرای نیمروز است و ما این فضا و زاویه دوربین و نگاه تماشاچی به عنوان شخص حاضر در صحنه رو همیشه درکارهای مهدویان به عنوان امضای او میبینیم؛در شخصیت سازی نقش ها ما شاهد دو شخصیت متفاوت هستیم که شخصی فقط به مقام و منزلت خود فکر میکند اما درست در مقابل او شخصی قرار دارد که برای کارش ارزش قائل است و تعهد کاری و جدی بودن خود در کارهایش را ملاک قرار میدهد...از طرفی فیلم به طور مساوی و دقیق وارد دو جبهه مخالف هم شده است که ما تمامیه مشکلات و برنامه های این دوجبهه رو دنبال میکنیم،یک جبهه مجاهدین خلق که تصمیم برنابودی عملیات ها دارند و در جبهه مخالف نیروهای امنیتی ایران قراردارد...درتحلیل نقش ها میتوان گفت شخصیت های نیروی امنیتی بسیار مقتدر و شجاع ساخته شدند و شخصیت های مجاهدین خلق کمی ترسو و دست نشانده دیگران نشان داده شدند؛و مهدویان با چند اشاره در فیلم خواسته به مخاطب نشان بدهد که رد خون دنباله روی فیلم ماجرای نمیروز است مثلا در سکانسی از ترحیم یکی از اشخاص فیلم ما شاهد عکس هایی از شهیدانی هستیم که در فیلم ماجرای نیمروز شهید شدند.در کنار جنبه سیاسی و امنیتی بودن فیلم اما جذابیت و خط صعودی داستان زمانی آغاز میشود که ما عشق بین دو شخصیت در جبهه مخالف را تماشا میکنیم و این خود نشان دهنده‌ی بعد دیگر داستان است.در آخر مبحث،درست است که خیلی از افراد به دلیل اعتقادات خود علاقه ای به این سبک فیلم و موضوعاتی اینچنین ندارند اما خب ردخونِ مهدویان تا حد زیادی توانسته تمام تماشاچی هارا راضی نگه دارد و هرکسی به هر اعتقادی حداقل به یکبار دیدن این فیلم بپردازد؛که این اتفاق ابتدا در انتخاب درست بازیگر شکل گرفته و بعد در نحوه ‌ی فیلمبرداری مستندگونه ی مهدویان و درنهایت خط روندیه داستان که باعث میشود تماشاچی کنجکاو بشود و از تماشای آن خسته نشود و این قدرت قوی یک کارگردانی را نشان میدهد...</description>
                <category>غزاله میرویسی</category>
                <author>غزاله میرویسی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jun 2023 19:39:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>