<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Akio</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_55681792</link>
        <description>ای روز های خوش کوتاه ، 
آیا فقط برای ثبت در تاریخ آمده اید ؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:04:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1661447/avatar/Gc5dCC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Akio</title>
            <link>https://virgool.io/@m_55681792</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من برگشتم:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55681792/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-hsd0bmdncqhk</link>
                <description>یوهووو سلام بچه ها چطورین؟ من بلاخره برگشتم با کلی داستان البته هنوزم داستان هام ژانرشون ترسناکه(جوری که همه فکر کردن قراره عاشقانه باشه) خلاصه منتظر داستانام باشیننن Akio هستم♡</description>
                <category>Akio</category>
                <author>Akio</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 10:26:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>7فرشته (قسمت 2)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55681792/7%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-2-fuya83kfsssv</link>
                <description>خب بچه ها این قسمت 2هستش دوتا شخصیت جدید میاد معرفیشون میکنم و لایک و کامنت یادتون نره هیون 21 سوگ22خب اینا یه گروه هستن اونم گروه 2نفره ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از زبان کائونصبح بیدار شدم دیشب زود خوابیدم ولی هوتوکه نهه راستش چند روزی بود با هم خیلی دعوا داشتیم سر چیزای کوچیک من زود بیدار شده بودم که میسو هم بیدار نیست ساعت 5صبح بود دقیقا هوتوکه ساعت 4خوابید چون پاشد رفت سرویس بهداشتی ما هم اتاقی بودیم یکم دراز کشیدم داشتم فک میکردم که دیدم هوتوکه پتو روش نییت هوا سرد بود فصل زمستان بود پتو روش کشیدم هوتوکه از خواعرم بهم نزدیک تر بود گرفتم خوابیدم از زبان هوتوکهبیدار شدم ساعت 7بود کائون خواب بوذ دیگه باید بیدار میشدیم پس پریدم رو کائون(علامت هوتوکه+علامت کائون-) ـ ایی دردم گرفت دختر چته +خلم بیدار شو باید بریم هنرستان ـ تو مگه ساعت 4نخوابیدی+چراا ولی از هیجان نمیتونم بخوابم ـ ای دختر از دست تو پاشو برو دست و صورتت رو بشور+تو که ازم بزرگتر نیستی ـ چرت نگو خر پاشو +حیح از رو کائون پاشدم دست و صورتمو شستم ینفرممو پوشیدم رفتم پایینهوتوکه: وااای گشنمه بورا: تو هم که فقط گشنتههوتوکه: دارم میرم تیمارستان باید صبحانه بخورم تا راحت دعوا کنممیسو: هوتوکه تو نباید دعوا کنی فهمیدییون: هوتوکه ول این کن میسو: ببخشید من ازتون بزرگتر یون: که چی هااا تو بزرگتری ولی نمیتونی بهمون بگی چیکار کنم یا نکنممیسو: من ازتون بزرگترم و سرپرستی شما رو به عهده دارمیون: چرت و پرت نگو تو فقط یه دوستی فهمیدی دوست میسو بهش سیلی زد دایون: میسو داری چیکار میکنی دختر اروم باشبورا: یون خوبی میسو تو خوبیهوتوکه: دختراچتون شده چرا دارین سر چیزای الکی دعوا میکنید شما دوستای صمیمی نبودید چتون شده کائون: میسو یون به خودتون بیاین  چخبرتونهیون محکم میسو رو بغل کرد یون: میسو ببخشیدمیسو: ببخشید چاگیا بورا: افرین دایون: بشینیم صبحانه بخوریم کائون: هوتوکه اروم تر بخور خفه میشی میسو: حیحیحیحداشتم با سرحت صبحانه مبخوردم که سرفه کردم کائون: دیدی گفتم بیا بگیر ابمیوه هوتوکه: تنکیو ازش خوردم و رفتیم هنرستان رفتیم نشستیم که معلم اومد به احترامش بلند شدیم و نشستیم معلم: خب بچه ها میدونین ساعت 6تا9کلاس موسیقی دارین و یه سوپرایز براتون داریم خب کتاباتون باز کنید زنگ خونه رد و رفتیم توی اتبوس توی راههیچ حرفی بینمون رد و بدل نشداز زبان کائونتو اتبوس بودیم که من سکوت رو شکستم کائون: خب بنظرتون سوپرایز چیه؟ دایون: حتما میخوان ساز جدید بدنیون: شاید خوراکی های خوشمزه میدنمیسو: شاید ازمون میخوان اهنگ بخونیم دفعه اولیبورا: شاید تا ساعت 12هس آری: حتما میگن سر کلاس بخوابین هوتوکه: من احتمالی ندارم عاا راستی آری خیلی بد شانسیآری: هااا چراهوتوکه: چون وقتی تو نبودی یون و میسو دعوا کردن تو رفته بودی نون بخری??آری: ایش من دیگه نون نمیخرم میسو: اخه شا چتونه اصلا ناراحت نشدین دعوا کردیم هوتوکه: چرا فقط ماLove دعوا میسو خندید راستش گاهی اوقات عصبی میشم هوتوکه اصلا به من اهمیت نمیده اخه چرا واسه همینم تصمیم گرفتم باهاش حرف برنم از زبان هوتوکهرفتیم تو خونه ناهار رو خوردیم همه رفتن اتاق هاشون تا استراحت کنن و ساعت 6برن به کلاس کائون: میگم هوتوکه تو گاهی اوقات خیلی با بقیه گرم میگیری و منو فراموش میکنی هوتوکه: تو برای من خواصتی عشقم❤?کائون: هووم خب بگیریم بخوابیهوتوکه: باشه گرفتیم خوابیدیم الار گوشیم به صدا دارومد بیدار شدم ساعت 5:30بود کائون رو بیدار کردم بورا: وااای من گشنمه بصبرین مت یه چی کوفت کنم هوتوکه؛: منممم هنوز زوده کائون: ایش کوفت کنین بیاین ما دونفر تند خوردیم با بقیه رفتیمآری: وااای خیلی خوشحالمممدایون: منمممیون: انقدر حرف نزنین شما هم و کل راه با دعوا تمام شد رسیدیم رفتیم داخل که معلم اومدمعلم: بچه هاا بشینین سر جاتون که سوپرایزمون امادس بورا: الان از ذوق میمیرممهمه: ماهمدرست میدیدم باور نمیشد اونا دو تا از بزرگترین و بهترین ایدل ها هستن که یه گروه دو نفره هستن هیون و سونگ هممون که از شدت خوشحالی و تعجب خفه بودیم سونگ: های بچه ها منو که میشناسیدهیون: منم که میشناسید ?معلم: بلهه بفرماید بشینید بچه هااااهمه: ب... ب... ب... بلهمعلم: اب بخورید که میخوان صحبت کنن همه اب خوردن و سونگ شروع به حرف زدن کرد سونگ: خب بچه ها من از هنرستان شما خیلی شنیدم و اومدم که ببینم در چه حد هستید پس اول نوبت به نوبت اکیپتون میاد و اهنگ میخونید باید اکیپتون اسم داشته باشه اوکی؟ همه: اوکیییسونگ: خب اسم گروهتون رو بگین و اینجا مینویسم و صدا میکنم هتوکه: واای کائون دیدی کائون: هووم خیلی حرف نزن اوکهتوکه: هوم سونگ: گروهIOPگروهKURرو همه رو خوند که نوبت گروه خوشگل ما شد سونگ: گروهDTSهممون بلند شدیم یه اهنگ که بورا نوشته بود رو خوندیم به اسم«حال بارون» آری: حالم بارونه نباشی خونه ازت دل کندن مگه اسونهمیسو: با تو ارامش برام میمونه چه حالی دارم خدا میدونهیون: هرچی که دارمو دارو ندارمو به پای عشق تو باید بزارموودایون ابرم بدون تو باید ببارموووکائون: تو اسمون شدی تنها ستارمووهوتوکه: فدای خنده هات بشم فدای گریه هات کار دلم شده زندگی تو هوات بورا: اخر قصمون میمیرم بجات میخوام بهت بگم تموم من براتکائون: فدای خنده هات بشم فدای گریه هات کار دلم شده زندگی تو هوات و.......  نویسنده: لایک یا کامنت نزارید جرتون میدم نگا کنید بخاطر شما چقدر از مغزم استفاده کرماااهتوکه: خب چطور بودد؟؟؟ سوک: عالیی بود ولی میخوام فقط کائون و هتوکه بخونن کائون: چیی ببخشید ولی این اهنگو بورا نوشته و باید هممون بخونیم ما بدون هم نمیخونیم سونگ: واقعا میخواین کنسرت رو بزارین کنار؟ هوتوکه و کائون: ارهههههه سونگ: خب باشه این کارتو بگیرین نظرتون عوض شد بهم بگین هوتوکه: اوک سونگ رف ما هم رفتیم خونمون میسو: بچه هاا من دیگه نمیخوام بخونممهمه: چییییییییمیسو: اره دبگه باید برم پیش خانوادم مادم مرده چطوری ادامه بدم سخته یون: میخره بازی در نیار لطفااا ازت خواهش میکنمدایون: زر نزن تو یه خواننده میشی فهمیدییییی اری: ورتو پرت نگو میسو خواهش میکنم احمق نشو لطفااااا بورا: تو که مارو ول نمیکنی هاااا تروخدااا بموووونهوتوکه: لطفااااا خواهش میکنمممم تروخداااااکائون: یعنی توی احمق میخوای تمام سختیا تمام استعدادتو الکی هدر بدی هاااا میخوای وست راه ولمون کنی چطور میتونیی میسو: خبببب بزارین فک کنم بدو بدو رف تو اتاقش و درو بس ما هم غذا خوردیم برا اونم بردیم و خوابیدیم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخب خب اینم قسمت 2 قسمت بعد قسمت اخر هس من سر این قسمت خیلی تلاش کردم پس لطفا لایک و کامنت و فالو کنید و به دوستانتون معرفیم کنیددد نویسنده 1:Akioنویسنده 2:دینا</description>
                <category>Akio</category>
                <author>Akio</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jun 2023 16:15:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>7فرشته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55681792/7%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-mrjk0teu4yac</link>
                <description>خب بچه ها اینا دخترای خوشگلمون هستن به نوبت معرفیشون این خوشگل و جذاب اسمش هوتوکه هست 15این کیوت و کاوایی هم کائون هست 15این خشگل خانم و کیوتم دایون هستش 16این کیوتم یون هستش 16این دختر خوشگل و هات و دارک آری هستش 16این گوگولیم بورا هستش 17این خانم خشگله و جدی میسو هستش 18خب این 7نفر میخوان خاننده بشن و یه گروه بزنن به اسم DTS و در کره جنوبی شهر سئول زندگی میکنن و هنرستان میرن و چیزای دیگه که در طول داستان میفهمینژانر: درام، خاننده، فانتزیاین داستان رو با یکی از دوستام نوشتن خیلی وقت بود داشتیم روش کار میکردیم و ببخشید که خیلی فعالیت نکردم درگیر امتحان ها بودم زیاد حرف نمیزنم بریم سراغ داستاننویسنده 1:راحیلنویسنده 2:دیناــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز زبان میسوصبح ساعت 7 بیدعر شدم ساعت 8باید بریم مدرسه من ازشون بزرگتر هستم و باید بیدارشون کنم و ایناا ما توی یه خونه زندگی میکنم و هم اتاقی هستیم دست و صورتمو شستم و رفتم پایین صبحانه رو حاظر کردم و رفتم بیدارشون کنم همه زود بیدار میشد به غیر از کائون و هوتوکه این دو نفر با هم دیگه تنها میشد خونه رو به گند میکشوندن و متاسفانه حرف گوش کنم نیستن شبا دیر میخوابن و صبح ها به زور بلندشون میکنیم میسو: هوتوکهههههکائوووون بلند شین(داد) اری: میسو باید روی اینا اب یخ بریزیم تا بلند شن دایون: ارهههه که هوتوکه بیفته دنبالت اری: چرت نگو دایون دایون: اداشو در میاره یون: یااا چتونه الان من این کائون و هوتوکه رو بیدار میکنم یون با یه پارچ یخ میاد و میریزه روشون و اون دونفر مث بیت میلرزن و سر جاشون میخکوب میشن که همشون میخندنمیسو: وااای یون عجب فکرییون: این مایم دیگه هوتوکه: یون... فقط دو دقیقه بهت فرصت نیدم فرار کنی یون: نهههه که یون فرار میکنه هوتوکه میفته دنبالش و اونا توی حال همدیگر رو زیر بار کتک میگیرین کائون: واای شما هم نمیتونستید اروم بیدارمون کنید؟ میسو: نه مه شما بلند میشدید اری: بریم گشنمه بورا: واای چقدر سرو صدا میکنید با عصبانیت دایون: چرا همچین سدی بوراابورا: هوتوکه و یون رو جدا کردم هممون رفتیم پایین صبحانه خوردیم درسته خیلی دعوا میکنیم ولی همدیگه رو دوس داریم خیلیی از زبان هوتوکه یون رو خوب زدم که بورا جدامون کرد ما با هم دعوا میکنیم ولی 5دقیقه دیگه اشتی میکنیم خیلی دوستیمون قشنگه با جنبه هستیم و با یه حرف ناراحت نمیشیم راه افتادیم و رفتیم به تیمارستان(بچه ها منظورش مدرسه هس?) رفتیم داخل و سر جامون نشستیم کائون و من با هم  میشینماری و دایون با هم میشیننمیسو و یون با هم و بورا هم کنار من و کائون میشینه سه نفری?معلم اومد و به احترامش پاشدیم و سلام و اینا کردیم نشستیم و ب بعد زنگ خورد معلم: بچه ها کلاس های موسیقی از الان شروع شده(بچه ها این هفت نفر هنرستان میرن و اسم گروهی که دارنDTSهس) معلم به نماینده یعنی ایملدا داد اون دوستمون  هس ولی صمیمی نیستیم با هاش برگه ها رو داد یاعت کلاس از 6تا 9بود و روزای زوج بود خیلی خوشحال شدم ساعت 12بود که زنگ خونه خورد از مدرسه رفتیم بیرون سوار اتوبوس شدیم کائون: وااای من خیلی خوشحالم شما چی بچه ها؟ میسو: ما هم کائون فقط داد نزن کائون: خب باشه هوتوکه: واای گشنمه بعد چند دقیقه رسیدیم خونه غذا خوردیم که بابای میسو زنگ زد بس(بچه ها بابای میسو رو ب میسو مینویسم) ب میسو: سلام دخترم خوبی؟ میسو: سلام بابا مرسی خوبم تو خوبی؟ ب میسو: نه خوب نیستممیسو: چیشده بابا؟ ب میسو: ما... ما.. مامانت مردهمیسو: چیییی و گوشی از دستش افتاد و گریه داش میکرد که یون رف بغلش کردیون: میسووو چیشده؟ هممون رفتیم بغلش کردیم که گف م... م..  ما... ما.... نم مردههممون چهرمون ناراحت شد گوشیش رو برداشتیم قطع شده بود به پدزش زنگ زدیماری: سلام عمو خوبین؟ ب میسو:سلام اری دخترم خوبی میسو حالش خوبه؟ اری: مرسی عمو اول تسلیت میگم دوم میسو حالش خیلی خوب نیست ب میسو: باشه امیدوارم حالش بهتر بشه پس فردا مراسم خطمهاری: باشه خدافظ میسو عزیزم اروم باش خب میسو: هق هق چراا هق من هق هق هق هوتوکه: اروم باش خب عزیز دلم میسو: بچه ها من باید برم بیرون هوا بخورم هق هقیون: ما هم میایم میسو: نه نمیخواد هق از زبان میسو حالم خیلی بد بود فقط میتونستم برم و اهمگ بخونم و حالمو خب کنم رفتم لب ساحل و اهنگ میخوندم تو یه اتاق تاریک، بدون هیچ نوری نباید عادت کنم ولی خیلی اشناس صدای اروم تهویه هوا اگه حتی این رو هم نداشتم، فکر میکنم از هم میپاشیدم میسو با صدای زیباش اهنگ میخوند دیر شب شده بود راه افتاد به خونه وارد شدم بچه ها اومدن و بغلم کردنبورا:هق نگرانت بودم مجا بودی اری: وای دختر از نگرانی مردمدایون: من کم کم داش گریم میگرفتکائون: خیلی ترسیدم هوتوکه: وااای میسو جونم بیا بغلم من فک کردم رفتی و خیلی گشنمهیون: وااای خیلی ترسیدم (با بغض) میسو: بچه ها مرسی که نگرانم شدید و بغلشون کردبورا: خب حالا حالت اوکیه؟ میسو: مرسی حالم خوبه دایون: خداروشکر بیا بریم غذا پختم هوتوکه: میسو تو نباشی من از گشنگی مردم چند ساعته یه نودل میخواد بپزه دایون: چرت نگو کلی غذا پختمبورا: واای هوتوکه فقط به فکر شکمتیهوتوکه: عههههه رفتیم و غذا خوردیم فردا ساعت 6کلاس داشتیم خیلی هیجان داشتم من صدای عالی داشتم و گیتار بلد بودم بورا هم شیپور و دایون هم ویالون و کائون هم پیانو گرفتیم خوابیدیم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخب اینم قسمت 1 ??لایک و کامنت یادتون نره??نویسنده 1:راحیل??نویسنده 2:دینا ❤?</description>
                <category>Akio</category>
                <author>Akio</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jun 2023 20:19:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پری زخم دیده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55681792/%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-clk6xfz9gcvm</link>
                <description>ماریا کاترین(دخترش) استیو(پسرش) کازلین(خواهرش) جاستین(همسرش) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــماریا دختر 15ساله ای که در سال 1356در یک خانه ای سه نفره زندگی میکرد او یک برادر 25ساله و با یک خواهر 22ساله زندگی یک روز برادرش به طرز عجیبی ناپدید میشود و حدود 4و5سال به طور جدی پلیس ها دنبالش میگشتن تا پیداش کنن پلیس ها از این جریان نا امید شده بودن ولی ماریا و کازلین همچنان امیدوار بودند که برادرشان یک روز میاید ولی هر چقدر زمان میگذشت امیدوار بودند کازلین پس از مدتی نا امید شد ولی ماریا هنوزم منتظر برادرش بود. ماریا همچنان منتظربرادرش بود و تصمیم گرفت ادامه تحصیل دهد او پس از دیبلمش به دانشگاه روانشناسی رفت و در سال 1358فارغل تحصیل شد او در سن 22سالگی تصمیم گرفت از فرانسه به امریکا برود او میخواست کازلین هم بیاید ولی کازلین گفت نه من اینجا میمانم ماریا هم چاره ای نداشت که قبول کند کازلین از او بزرگتر بود ماریا فردای ان یک بلیط گرفت و با کازلین خدا حافظی کرد و پرواز کرد و به امریکا امد در شهر واشنگتن رفت و یک مطب زد او با یک مرد اشنا شد که مهندس کاپیوتر بود اون بعد از 1سال با هم ازدواج کردند و پس از مدتی ماریا دختری به نام اما به دنیا اورد اما در سال 1361فارغ التحصیل  شد او بعد از فارغ التحصیل شدن به مسافرت رفت ولی متاسفانه او در راه در زیر یک کامیون له شد و جا درجا فطح کرد همسر ماریا با دیدن دخترش مغزش در جمجمعه سرش پکید و از دنیا رفت متاسفانه ماریا همسر و دخترش را در یک روز از دست داد هر وقت هرکس به خانه او میامد و تسلیت میگفت ماریا در پاسخ میگفت دختر من نمرده زندس چرا تسلیت میگید؟ ماریا افسردگی شدیدی گرفت و به فرانسه برگشت خواهرش کازلین از لو مراقبت کرد تا دست به خود کوشی نزند هر وقت ماریا اشپزی میکرد ارواح دخترش اما روی عپن اشبز خانه ظاهر میشد و با او حرف میزد کازلین از ماریا ترسیده بود با روانشناس در تماس سد ماریا بعد 1سال فهمید که دخترش اما مرده و دیگر ارواحش را ندید ماریا پس از خوب شدنش به امریکا رفت اون مطبش را واز کرد و همسرش جاستین یکی از بیمارانش بود که همسرش واسواس داشت و از اون مشاور گرت پس از 1سال انها عاشق هم شدن جاستین از همسرش جدا شد(جاستین یک دختر و یک پسر داشت کاترین و استیو) ماریا و جاستین لا هم ازدواج کردن ماریا 30سالش بود و جاستین 36سالش ماریا از بس قلب پاکی دارد یک ویلا در بالا شهر و 100ملیون پوند به همسر سابق شهرش داد تا از سودش خرج کنه و الان ماریا در سال 1402که الان41سالش هست و در یک ویلا زندگی میکند با همسرش و دو فرزندش هم در یک ویلای دیگر خواهر و برادری زندگی میکنند ماریا هنوزم به اینکه برتدرش بر میگرده عتقاد داره. پایانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاین داستان کاملا واقعی است. </description>
                <category>Akio</category>
                <author>Akio</author>
                <pubDate>Thu, 27 Apr 2023 13:14:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مار عاشق?❤</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55681792/%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-a2jetkbsnq1n</link>
                <description>در لندن یک اتفاق عجیب افتاد که خبر ساز شد داستان از یک زنی است که حیوان خانگیش یک مار است! مار رنگش زرد نوخودی بود ان مار خیلی بزرگ بود و پاش خیلی زیاد است دیگه خوب یک روز ان زن دید که مارش خیلی ناراحت و افسره است ان زن هرجا بردش کسی نفهمید درد این مار چی و ان زن مارش رو برد پیش یک متخصص حیوانات متخصص وقتی مار را دید به ان زن گفت بیا داخل اتاق تا با هات حرف بزنم مار ها زبان انسان ها را میدانند و متخصص گفت این مار عاشقت شده میخواد ترو بخوره تو باید اینو پیش ما بزاری که ما اینو بکشیم این مار یک روز ترو میبله این مار ترو چند بار بلیده و تفت کرده گذاشتدش سر جات زن گفت نه این مار من اینجوری نیست این منو دوست داره من دوسش دارم ان زن ان روز رفت و شبش مار پیشش خوابید ان شب مار دیگه تاقت نداشت و ان زن را بلید و خوردش ان متخصص میدانست که ان زن را میخورد مار برای همین با کلی نیرو امد به خانه ولی دیر شده بود ان زن خورده شده بود و یک مار بسیار بزگ شده بود انها کشتند ان مار رو و وقتی مار را باز کردند ان زن مرده بوداین داستان واقعیAkio... </description>
                <category>Akio</category>
                <author>Akio</author>
                <pubDate>Sun, 14 Aug 2022 13:29:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زندگی اشک?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55681792/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-z7tjcclangcj</link>
                <description>سال 1351تو خیابون مولوی تهران جلوی در یه خونه رهاش کردن! یه معلم پیداش کرد و چند روز بعد تحویل پرورشگاه نارمک! تو پرورشگاه چون خیلی گریه میکرد اسمش رو گذاشتن اَشک! پس از مدتی، یک زوج سویدی اَشک را دیدن و به فرزند خواندگی قبول کردن و بردنش سوید! پرفسور اشک دالن میگه: &quot;من تو تو نوجوونی فهمیدم که ایرانی هستم و تصمیم گرفتم زبان و ادبیات فارسی رو یاد بگیرم! اَدشک دالن تو سوید بزرگ شد و حالا بنیان گذار و ریس انجمن شناسی تو منطقه اسکاند یناویه! من از وقتی توانستم  اشعار حافظ و مولانا را بفهمم به ریشه ی ایرانی خودک افتخار کردم! حتی اگه والدینم را نشناسم ترجمعه اشعار مولانا و حافظ به زبان های بین المللی و 4مقاله درباره نظامی و فخرالدین عراقی از آثار اوست! جالبه بدونین که سریال&quot; سفر سبز&quot;هم با الهام از زندگی&quot;اشک&quot;ساخته شده..(این داستان واقعی) Akio </description>
                <category>Akio</category>
                <author>Akio</author>
                <pubDate>Sat, 13 Aug 2022 11:49:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>5کوه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55681792/5%DA%A9%D9%88%D9%87-negj7k29e6bo</link>
                <description>داستان از این قرار است که در یک دبیرستان 5نفر بودند که ادم هری عجیبی بودندیک از انها باهوش بود یکیشون جدی یکیشون خوشگل و یکیش مغرور و اون یکیشون مهربان و اون یکیشون عجیب بود (داستان خلاصه میکنم سرما خوردم) انها در مسیر برگشت یه یک پیر مرد عجیب برخورد کردند ان پیر مرد وقتی انها را دید لکنت گرفت و گفت: شششششمااا و بعد بی هوش شد وقتی بیدار شد در رخت خواب بود  بعد اون با صدای خیلی ضعیف گفت: شما باید یک معموریت رو انجام بدید شما باید به پنج کوه برسید اون دبیرستانی عجیب گفت: پنج کوه کجاست؟ پیرمرد با صدای خیلی ضعیف گفت شما باید از رود خانه موضاب رد بشید و از جنگل ها رد بشید و از قبرستان مرگ و بعد از کوه اول و بعد از کوه دوم و بعد از کوه سوم و بعد از کوه چهارم و بعد میرسید به کوه پنجم و شما باید این گردنبندی که بهتون میدم روی کوه پنجم بگذارید هر وقت به هر کوه رسیدیند قدردت یکیتون فعال میشه دبیرستانی جدی گفت: ببینم قدرتامون چی؟ پیرمرد گفت وقتی به کوه اول میرسید هر کدوم از شما که با هوش هست قدرت کنترل اتیش دارید همه نگاهشون به اون با هوشه افتاد و بعد پیر مرد گفت به کوه دوم که رسیدید هر کدومتون که جدی هساید قدرت حرف زدن با حیوانات رو میگیرید همه نگاهشون به دبیرستانی جدی افتاد و بعد پیر مرد گفت کوه دوم هر کدومتون که مغرور هستی کاراته مرگبار دارید همه نگاهشون به مغروره افتاد پیر مرد گفت کوه سوم که رسیدید هر کدومتون که خوشگلید قدرت کنتر اشیاه رو دارید همه نگاهشون به خوشگله افتاد پیر مرد گفت هر کدومتون که مهربان هستید قدرت پرواز رو میگیرید همه به مهربانه نگاهشون افتاد و بعد پیر مرد گفت هر کوه پنجم هیچ قدرتی نداریدهر کدومتون عجیب هستید ولی باید برید عجیب غریبه ناراحت شدمعرفی 5دبیرستانی: شماره اول باهوشه فرند پسرشماره دوم جدیه لدی دخترشماره سوم مغرور ترویل پسرشماره چهارم خوشگله تیناپنجم عجیبه هلن انها شروه کردند به رفتند انها به رودخانه موضاب رسیدند لدی یک 3تخته چوب ورداشت و به شکل تخته موج سثاری درست کرد ترویل گـفـت میخوای بریم دریا خوش گذرونی یا میخوایم از رود موضاب رد بشیم لدی گفت تهنتو ببند روی این ها سوار میشیم تیناگفت: چرا 5تا نیست لدیگفت: گروهی سوار میشیم من و فرند با هم سوار میشیم ترویل و تینا با هم هلن هم تنها انها قبول کردند و سوار شدند کم کم داشت تخته هلن میشکست اون یک تیکه تختش شکست و بعد دید یک هیولا تختشو شکست ولی اول اونو برد بلا و تختشو شکست ولی خوش بختانه لدی گرفتش و انها داشتند به خشکی میرسیدند که که یک هیولای موضابی جولی انها را گرفت و بعد هلن یک شمشیر را دید و وردلشتش و بعد محکم زد توی شکم هیولا اون زخمی شد ولی نمرده همهی بچه ها یک چوب را ورداشتند و به سمت هیلوا پرت کردند و موفق شدند تابکشنشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخوب جانه تا بعد https://virgool.io/d/n66j3fubkkqk/edit پیج من جانه</description>
                <category>Akio</category>
                <author>Akio</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jul 2022 17:16:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن های زیبا و عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55681792/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-n66j3fubkkqk</link>
                <description>درخشش تو مثل خورشید زیباستظریف بودن تو مثل گل زیباستقوی بودنت مثل داینا سور استمهربانیت مثل یک خدای دوم استزیبایت مثل یک پرنسس با بقراراستهتو مثل دریا با سیل هایش به من زندگی میدهیتو مثل گل به من اکسیژن میدهی و در اخر تو مثل فرشته هستی دوست دارم عشق من.) متن برای مادر?گرچه اگر ستاره ها بسیار درخشان هستند ولی خورشید از ان ها درخشان تر لست و کسی که هم از خورشید و هم از ستاره درخشان تر است مادر است (✷‿✷) من یک فرق بین من وتو و خورشید و ماه پیدا کردم خورشید درخشان تر از ماه است ماه برای  دیدن است در شب است و خورشید بخاطر این است که روز باشدو تو مثل خورشید میدرخشی و من مثل ماه کم میدرخشم. هروقت خورشید غروب میکند درخشش تو از بین هر وقت اب رود ها خشک میشود تو هم کم رنگ میشیهروقت ستاره ها بیشتر میدرخشن تو نا پدید میشویهر وقت عشق ها نا پدید میشوند تو کم رنگ تر میشویهر وقت خواستی بری نتوانستی چون اگر تو نباشی دیگر دنیا درخششی ندار چون تو خورشید من هستیوقتی عاشق میشی ادم پاکی میشی عشق مثل یک بیماری است که تورو فشار میده میده و بعد تورو مثل ادامس میجوه و میجوه و توفت میکنه وسط خیبان و بعد لهت میکنند هیچوقت ادم به عشقش نمیرسه اگههم رسید تهش پشیمونی اگه هم داره باهاش زندگی میکنه بخاطر عادت هستش بنظرم این داستان های لیلا و مجنون، شیرین و فرهاد و، سلیم و میترا، و... اینا فقط یک داستان هستند که تهش به هم نرسیدند و عشق همینه بیماری که از سرتان هم بد تر است. تجربه به من یاد داد که هیچ وقت برای موندن کسی التماس نکن تجربه به من یاد داد که زندگی مثل ترازو هستش و اگر قوی نباشی در حقت بدی میکنند و اگر قوی باشی حق تو خورده نمیشود تجربه به من یاد داد که ترازو را از زندگی ساختند و زندگی نا عادلانه است و باید قوی باشی تا بتوانی بهش ادامه بدیهر وقت ستاره ها چشمک میزنند عشق من و تو بیشتر میشودهروقت دریا سیل میزند عشق من و تو بیشتر و بیشتر و بیشترهر وقت باران میاید عشق من و تو در دنیا میباردهر وقت خورشید میدرخشد من و تو با هم میدرخشیم و در اخر من و تو همیشه عشقمان ادامه پیدا میکند عشق حقیقیم هرچقدر در دریا موج میزند عشق من و تو بیشتر تازه میشود (￣ε(#￣)متن خنده دار?خودتو اذیت نکن این دنیا ارزش نداره ?❤?بقیرو اذیت کن یک حالی میده???متن اینکه برای رفیقات بفرستی و بگی برای چند نفر بفرستیه چیز میفرستم آخرش قشنگه .دوستت دارم ?♥️?♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you... ♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...♡I Love you...این پیامو با تمام عشقت کپی کن?♾️ و بفرس برای ۱۰ تا از بهترین رفیقات♥️ببین چند تا پس میگیری??اگه سه تا پس گرفتی3️⃣!..... ینی آدم دوس داشتنی هستیاگه پنج تا پس گرفتی5️⃣!......ینی  همه دوست دارن?اما اگه هر ده تا رو پس گرفتی?........♥️........♥️........? ?ینی تو تکی و خاصپس منتظر چی هستی؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!زود باش?..........همین الان کپی کن و بفرس?????        ♥️♥️♥️♥️♥️        *♡دوست دارم♡*        ♥️♥️♥️♥️♥️منم دوس داری بفرس?❤️ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخوب جانه دوستان عزیزمنویسنده Akio پیج من??https://virgool.io/d/n66j3fubkkqk/edit ლ(´ ❥ &#x60;ლ) </description>
                <category>Akio</category>
                <author>Akio</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jul 2022 16:10:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دور از خشم پناه برن به عشق(قسمت پایانی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55681792/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%B4%D9%85-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-yvqb6dssacfm</link>
                <description>بعد از چند هفته مرخس شد بعد طاها به ستاره و مادر پدرش کمک کرد تا ببرنش خانه ستاره از مادر و پدرش خواهش کرد که میشه با طاها یک حرف بزنم پدر مادرستاره اجازه دادند که با هم حرف بزنند بعد ستاره گفت بشین تا من راحب زندگیم با هات حرف بزنم ستاره درباره مشکلاتش که توی خانه بابایش داشت تعریف کرد ستاره از اینکه خیلی توی زندگیش سختی کشیدحرف زد گفت: طاها من از موقعی که با تو اشنا شدم با تمام مشکلات زندگیم مکنار میام طاها زندگی من جوری بود که زندگی من خیلی سخت بود پدر مادرم هیچ خرجی به من نمیدادند که بتونم درس بخونم با پول تو جیبی اندکی تحصیل میکردم پدر مادرم بسیار سخت گیر بودند با مانتو های کوهنه دانشگاه میرفتم اونجا همه مسخرم میکردند بهم میگفتندخانم سادات مانتو هات خیلی کوهنه هستند مگه تو توی خانه تک دختر نیستی سرمو پاین مینداختم و از دانشگاه پاین میرفتم و بعد توی خونه مایامدم و... طاها تو وارد زندگیم اومدی و توانستم کنار بیام با زندگیم و نه تنها تواتستم ادامه بدم این زندگی را من پناه به عشق تو اوردم طاها اون روز ها ستاره را خیلی دوست داشت ولی برای ستاره خیلی سخت بود اون براش سخت بود که با ادمی مثل طاها کنار بیاد طاها هر روز یک بهانه میاورد طاها فهمیده بود که ستاره خیلی دوستش دارد و هر رفتای کند ستاره تحملش میکرد و هروز به محلی میکرد و هروقت ستاره پیام میداد سرد جواب میداد همیشه توی پیام عشقمی دوست دارم فداد شم ولی یک چیزی کم بود انگار همش بازی بود یک سو استفاده شدند این عشق ستاره رو خیلی اذیت میکرد یک روز ستاره بهش میگفت تو عوض شدی طاها انکار میکرد ستاره به عشقش وفا دار بود اما طاها سرد شده بود بعد 2سال نه میتونست از ستاره جدا بشه نه میتونه با هاش ادامه لده اما بازم دلش با این نبود انگار طاها داشت الکی انکار میکرد ستاره در خانه خیلی تنها بود و گریه میکرد که من با تمام وجودم دوستش داشتم ولی طاها همش داشت با ستاره سر برخورد میکرد و ستاره هم سرد میشد حتا با اینکه جای طاها تو قلبش بود و نمیتوانست در قلبش رو برای هیچکس وا کنه ژاها رو با تمام وجودش دوست داست اما صاها سرد شده بود طاها اون طاها قبل نبود ژاهای 2سال قبل نبود عوض شده بود  و ستاره یک روز تصمیم گرفت پاه روی قلب عاشقش بزاره به طاها گفت من طاها نمیتونم با این شرایت ادامه بدم با تمام دلخوشی هایی که ازت داشتم امروز تصمیم گرفتم بگم تو راه خودت برو و منم همینطور من پناه به عشق تو اوردم و قلبم منو شکستی طاها میگفت تو نمیتونی منو اینجوری ترک کنی طاها خیلی التماس میکرد اما ستاره گفت برام سخته که به اتنایی کنی برام سخته که عشق منو نا دیده بگیری همش اذیت میشم با این رفتارات طاها قبول نکرد و گفت حالا تو فکرای خودتو بکن و بعدن با هم حرف میزنیم تو الا عصبانی هستی ستاره اون روز از طاها پنهان کرد که فردا میخاد بره به یک کشور دیگر همین جور بغض لای گلوی دو طرف را بسته بود و طاها ستاره رو رساند خونه ستاره تو راه همش اشک میریخت میگفت من چطوری دوری از اینو تحمل کنم چطوری ستاره هم تو خانه سختی میکشید هم طاها ستاره فرداش پرواز داشت اول صبح با اسنپ روانه شد به فرود گاه ستاره پرواز کرد و رفت برای طاها ویس گذاشته بود گفته بود طاها عشقم برای همیشه عاشقانه دوست دارم با هیچکسی ازدواج نمیکنم اگه قسمت بود و کار هات تموم میشه و با هم ازدواج میکنیم اگر هم قسمت نبود تو اذادی ازدواج کن هرکسی که از من بهتر میبینی طاها اشک ریخت و گفت منم هیچوقت ازدواج نمیکنم و منتظرت میمونم طاها افسرده شده بود تو خونه بود و هیج جاه نمیرفت.) پایان عشق ستاره و طاها </description>
                <category>Akio</category>
                <author>Akio</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jul 2022 13:55:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توجه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55681792/%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-mswyhd2xwzev</link>
                <description>سلام عزیزانم چطورید من امروز حالم بهتر هستش و عصر قسمت 3دور از خشم و پناه بردن به عشق را میدم البته عصر تا قسمت 4 مینویسم ممنونم از همه شما که منو درک میکنید اما ناراحت نباشید من خوبم منو مثل قبل ببینید???❤?تا عصر جانه (◉‿◉) </description>
                <category>Akio</category>
                <author>Akio</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jul 2022 12:13:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توجه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55681792/%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-xonqjtaejm26</link>
                <description>توجه راجب نویسندهAkio دوستان یک خبر بد راچب نویسندهAkio اون مریض شده و نمیتواند پست جدید بنویسد ببخشید حالم خیلی بد هستش پس منتظر باشد تا حالم خوب بشه بای تا بعد.) ?????</description>
                <category>Akio</category>
                <author>Akio</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jul 2022 23:07:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دور از خشم و پناه برن به عشق(قسمت2)</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%B4%D9%85-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA2-sup4apt6ybav</link>
                <description>: Akio نویسندهبعد از 2 روز طاها و ستاره همدیگررا دیدند و در مورد اون دعوا با هم دیگه دعوا نکردند و مزرت خواهی کردند طاها به ستاره گفت: قول بده هیچوقت باها قهر نکنی ستاره به طا ها گفت تو هم قول بده منو هیچ جا نکاری طاها خندید و گفت عزیزم برام کار پیش اومد و برام امدن که نبود ستاره و طاها رفتن بیرون کنار دریا و برای خودشون خوش بودن ستاره به طاها گفت طاها تا کی باید اینجوری ادامه بدیم طاها گفت تا هر وقتی که خانواده ها راضی بشن طاها تو خرید همه ی کار ها به ستاره کمک میکرد و کنار اون بود عاشقانه همدیگر را دوست داشتند تا اینکه یک روز ستاره مریض شد اخه اون کرونا گرفته بود به طاها گفت تا یک مدت به دیدن من نیا تا کرونا نگیری اما کو گوش شنوا طاها یک روز به ستاره زنگ زد بیا ببرمد دکتر ستاره اومد بیرون با ماسک و دسکش از طاها فاصله نگرف اما طاها فاصله نگرفت و پرید بغل ستاره گفت ستاره: من تنها جایی که به ارامش میرسم بغل تو هستش لطفا تو از این دریغ نکن ستاره گفت اگه کرونا گرفتی چی خانواده تو هم الوده کرنا میشن طاها گفت ستاره خونه نمیرم پیش تو میمونم ستاره گفت پدر مادرم اجازه نمیدن تو خانه ما بمانی طاها گفت توی کوچتون سوار ماشینم میمونم تا تو خوب بشی با اینکه طاها ستاره را بوسید و بغل کرد طاها کرونا نگرفت فردای اون روز طاها کلی میوه خریدو به ستاره پیام داد بیا میوه خریدم ستاره اصلا حال نداشت تا بره میوه رو از دست تا بگیره طاها میوه ها را گرفت و نشست توی ماشین و منتظر ماند یک دفعه دیدیک انبو لانس جولوی درخانه ستاره امد ناگهان دبد که ستاره رو دارن میبرن بی مارستان طاها اشک از چناش جاری شد و پشت انبلانس راه افتاد وبه بیمارستان رفتو دید که بخش مراقبت های ویژه ستاره را بردند طاها بیشتر از ستاره درد میکشید و ناراحت بود و نگران بود داشت دعا میکرد خدایا ستاره را از من نگیر من بودن ستاره دیوانه میشم یا میمیرم. طاها بعد چند ساعت از پرستارپرسید حال ستاره چطور هست پرستار گفت خداروشکر به موقع اوردینش حالش خوبه طاها از بس خوشحال شده بوداشک شوق میریخت.) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخوب دوستان اینم از قسمت دومش لایک و کامنت فراموش نشه دوستان ادرس پیج من??به دوستانتان معرفی کنید.           https://virgool.io/d/cplbg4sv7obt/edit  (◍•ᴗ•◍)✧* نویسنده: Akio (●♡∀♡) </description>
                <category>Akio</category>
                <author>Akio</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jul 2022 18:10:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانندگان مرگبار(قسمت3)</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA3-szroeds33pfn</link>
                <description>Akio (◍•ᴗ•◍) ❤ من بعد 8ساعت پیاده روی رسیدم به دانشگاه رسیدم و گفتم انا:وای خدا چقدز حیات کیوتی داره(خنده کاوایی) انا وارد دانشگاه شد از یک خانم پرسید انا: ببخشید خانم ازتون یک سوالک دارم دفت مدیر کجاست(خنده کیوت) خانمه: سلام دفتر مدیر طبقه سوم هستشانا: متشکرمخانمه: خواهش میکنم عزیزمانا رفت و سوار اسانسور شد همین که توی اسانسور بودش یک ادم جلوی بسته شدن اسانسور رو گرفت و اومد تو اون فرد الکس بودهانا: سلام الکس. تو اینجا چیکار میکنیالکس: منم اومدم برای ثبت نام انا: میشه یک از مقدمات توضیح بدیالکس: باشه. میری پیشه مدیر و بعد مدیر ازت تست میگیره و بعد ثبت نام میکنی بعد اخر سال شهذیشو میدی الا برج 4هستش انا: اها ممنونم. میگم عجیجم مدیر کیالکس: عجیجم یک خانم هستش خیلی خوشگل هستشانا: هوی هوی چخبرت دهنتو ببند الکس: باشه بابا اروم باش چرا عصبانی میشینویسنده: یک نفر اینجا عاشق شدهانا: ببند نویسنده نویسنده: باشه بابا برو سر داستان انا: باشهرسیدند و طبقه بالا در زدیم یک خانم با صدای اشنا گفت مدیر مدرسه: بیاین تو (عکس مدیر مدرسه??این پاین هستش) اسم کاتسومی. من و الکس رفتیم سر صندلی نستیم مدیر مدرسه صندلی رو به روی ما اورد و گفتکاتسومی: سلام عزیزان اول اسماتونو بگید و بعد فرم هاتونو پر کنید و در ادامه دسیارم شمارا به اتاق تست شما را میبرد انا: سلام اسم من انا ویرین هستش الکس: سلام اسم من کاتسومی: میدونم اسم تو الکس الینی هستش ترفدارتم من و پسر روموخ یعنی الکس داشتیم فرم هارو پر کردیمنویسنده: ?????عاشق خوب کسی شدیانا: ببندنویسنده: اای بابا چته انا: من میرم سر داستاننویسنده: باشه برو پیش عشقتالکس: عجقش همینجاستانا: الکس دیوانه شدیالکس: غلط کردمکاتسومی: شما 2نفر دوست دختر و دوست پسر خوبی هستینانا: خخانم کاتسومی نویسنده: برید سر داستان انا: OK کاتسومی: یسالکس: باشهفرم من و الکس تمام شد و دسیار خانم کاتسومی مارا به اتاق تست برد من و الکس واقعا حیجان داشتیم که الکس گفتالکس: چی شد کار پیدا کردی؟ انا: اره پیدا کردم توی ررستوران وایت کاردالکس: خوشبحالت عالیانا: ممنونم جفسم الکس: جلبونت انا: اگه گفتی ریسم کی جیرمالکس: کی عجقولیمانا: اغای کای الکس: او خوش به حالتمن و الکس رسیدیم به اتق تست که باید اهنگ بخونیم من ک استرس داشتم یک دلشوره توی دلم بود و من سیع میکرد خالش کنم و بعددست الکس رو گرفتم و فشار دادم و بعد صورت الکس رو بوسیدم و بعد بهش گفتمانا: برام اروزوی موافقیت کن الکس: نگران نباش من کنارت هستم انا: ممنونم عشقمانا وارد شد و دید که مدیر مدرسه و اغای کای و الکس هم هستش و بعد یک دختر اومد کنارم و گفت دختره: اسمت چی؟ اسم من کیکوانا: اسم من انا هستشکاتسومی: شما 2نفر با هم دیگر باید همکاری کنید باشهعکس دختره کیکوانها شروع کردن به خواندن اهنگ مدیر و کای و الکس تحت تاصیر قرار رفتند و با زیبایی اهنگ به ارامش مطلق رفتندنویسنده: اافرین عالی اشکم درو مد?????الکس: نمیدونستم تو هم احساس داری نویسنده: قلبم که از سنگ نیستسر داستاناهنگ تمام شد مدیر مدرسه گفتکاتسومی: بخاطر اهنگ های زیباتون شهریه مدرسه براتون 10ملیون میشه کیکو: هورااااااااا خیلی خیلی خیلی ممنونم ازتونانا: متشکرم ازتون خانم کاتسومیکای: ولی قبلش باید یک  کامیون رو دست به سر بکنید که داخلش جنس هستشانا: کی حرکت میکنهکای: ساعت 8شب باید جنس هارو ار کامیون بیارید بیرون و بعد تحول ما بدید کیکو: باشهانا: باشهساعت 8شب شد انا و کیکو انا: سلامکیکو: سلامانا: باید بریم لباس یک رفتح گر رو ببپوشیمکیکو: باید بریم این ادما رو کتک بزنیم و بعد لباسشونو بپوشیم انا: چطوری بزنیمشکیکو: لیموی یخ زده که یک سال داخل فیریزر موند رویک عالمه دا خل پلاستیک میزاریم یکی مال من و یکی مال تو و یکی مال من میزنیم رو سرشون ییعد جنس هارو میبریم و تحویل مدرسه میدیم انا: افرین عالی رفتیم و داخل گونی ریختیم و زدیم توی سرشون و بعد سوار شدیم و رفتیم تحویل دانشگاه دادادیمو بعد سال ها اان دختر با پسر مورد علاقش ازدواج کرد و بهترین خواننده شد و پایان.)) ⛓️❤✨ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخوب دوستان داستان ما تمام شد این داستان برای این بود که دختر هایی که اروزوی خاننده شدن را دارند ییا اگه ارزوی دیگه ای دارد بداند که ان را متوانند انجام دهند جانه لایک و نظر یادتون نره بای جانه</description>
                <category>Akio</category>
                <author>Akio</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jul 2022 14:05:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاننده گان مرگبار(قسمت2)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55681792/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA2-pqqxj0mlukqu</link>
                <description>داستان یک دختر است که اروزو دارد بزرگ ترین خاننده شود و در این راه خیلی راه ها را پشت سر Akio انا وقتی از خانه الکس رفت بیرون در یک رستوران کار پیدا کرد اون خواست استخدام بشه بعد کارگره اونجا گفتکارگر: بفرماید خانم چی موخوریدانا: نه من اومد بخاطر اگهی کارگر: او الان میرم به ریش میگم شما منتظر باشیدانا: باشهکارگر رفت و بعد 1ساعت اومد وگفتکارگر: برید طبقه بالا انا: متشکرم انا رفت طبقه بالا و در زد یک اقا با صدای خیلی خوش فرم گفت بفرما بیا تو منم با خودم گفتم حتما الکس هستش جذاب لعنتی من بعد من از خیالتم اومدم بیرون و گفتمانا: سلامصاحب رستوران: سلام بیا بشینانا: وایییییییییییییییییییی خداااااااااااا(با داد) صاحب رستوران: وای خدا درد(باداد ملایم) انا: شما خاننده شما 1جهان هستید کای: خوب پروندتو بده ببینمانا: بفرمایدبعد چند ساعت کای گفتکای: چرا دختری هم سن تو نمیره دانشگاه الان که تابستانه برو خوش گذرونی کن انا: میدونی ریس دنیا اینجوری که برای خاستت باید بجنگی اگر بشه منم میتونم برم خونمون و عشق و حال کنم ولی من میخوام برای خاستم بجنگم میخوام یک خاننده بشم میخوام پول در بیارم و برم دانشگاه تا یک خواننده بشمکای: باشه از فردا شروع کن به کار کردن راستی من توی تو یک ادم موفق رو میبینمانا: ممنونم ازتون انا رفت بیرون و داشت میرفت که بره دانشگاه ثبت نام کنه رسید و دانشگاه بعد 8ساعت پیاده رسیدـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخوب دوستان اینم از قسمت 2 قسمت 3حاما ببینید دوستون دارم عشقای من لایک و فالو یادتون نره نظر هم بدید تا داستان بعدیم چجوری باشه جانه??</description>
                <category>Akio</category>
                <author>Akio</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jul 2022 16:00:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاننده های مرگ بار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55681792/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-eokrtcpy0jhb</link>
                <description>تصویر بالا??اسمش الکس هستشخاننده شماره2تصویر بالا??اسمش مکس هستش قاطل خاننده ها تصویر بالا ??اسمش انا هستش این نقش اصلی هستش اون ارزوی خاننده شدنو داره ولی خانواداش نمیتوانند پول هزینه های کلاس اونو بدن. داستان از این قرار هستش که 2خاننده خیلی معروف هستند و یک نفر هستش که انها را میکشند و در این داستان خیلی قرار چیز های عجیبی را ببینید پس بریم. انا: مامان بابا یعنی هیچ راهی نیست تا من بتونم برم دانشگاه فر ای پدر انا: دخترم ببخشید ما تملم سیعمون کردیم ولی نشد مادر انا: ببخشید دخترمانا زد بیرون از خونه و همیطور که داشت میرفت یهویی برخورد کرد خواننده شماره 2 انا افتاد روی زمین خوانندشماره2انا رو بلند کرد و گفتالکس:حالت خوبه انا: نه اصل حالم خوب نیست چون یک ادم بی شخیت خورده به من و من نمیتونم تحمل کنمانا رفتش و بعد الکس انا رو گرفت و گفتالکس: منو واقعا ببخشیدانا: ببینم تو کی هستی الکس: من الکس ویران هستم خاننده جهانی شماره2انا غش کرد نویسنده: دختر پاشو ببینم خاننده جهانی رو ملقات کردی?قیافه من شکل همین شدهالکس: قیافت عالی شده?نویسنده: ببند الکسالکس: باشه نویسنده: برو سر داستانالکس: باشهلنا وقتی چمش رو باز کرد یک جای دیگه رو دید و تعجب کرد و دادا زدانا: یا خدااااااااااااااااا منو دزدیدندالکس: ساکت شو بابا قش کردی اینجا اوردمت انا: تو منو خونهی خودت اوردی(داخل داستان قلابی دختره رو بی هوش میکنند اما اینجا خودش بی هوش میشه????) الکس: دادا نزن بی هوش بودی منم اوردمت راستی تو اهنگ میزنیانا: اولم بگم ممنونم که اوردیم دوم هم بگم اره من میزدم ولب دیگه نمیزنم الکس: چرا تو میتونی بری دانشگاه فورتیانا: خخوشم نمیاد دلیلش رو بگمالکس: باید بهم یک قولی بدی انا: چه قولی؟ الکس: سال دیگه باید توی دبیرستان فورتی باشی هر جور شده باید باشیانا چون دختر قوی هستش و لجباز میگه انا: باشه بهت قول میدمالکس: ااسمت چی لجابز خانمانا: اسم من انا هستش الکس: باشه انا ولی اگه میشه بهت میگم لجباز خانمانا: اها باشه منم بهت میگم رو موخ الکس: بباشه خانم لجبازانا: خدا حافظ عجیجمالکس: ااز رو موخ رسیدیم به عجیجم چه زود دختر خاله شدیانا: با من درست حرف بزن اینکه بهت گفتم عجیجم یک پینده دوستانه هستشالکس: ااها ببخشید عجقمانا: ننگفتم که میتونی بهم بگی عجقم فقط میتونی بگی عجیجم الکس: بباشه بهت میگم خانم لجباز و عجیم یک نفر باید کوتاه بیاد در برابره توانا: اافرین همینجوری باشه رو مخانا لپ اونو بوسید و رفت ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخوب دوستان اینم از این داستان قسمت بعدی خیلی قراره جذاب  بشه دختره میره رستوران تا یک سال پول 70ملیارد رو جور میکنه دیگه لو نمیدم بای منو فالو و لایک بکنید و داستان های دیگمو ببینید باید❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤نویسنده: Akio </description>
                <category>Akio</category>
                <author>Akio</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jul 2022 12:26:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر مرگ قسمت2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55681792/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA2-kshp86pe3mdm</link>
                <description>نویسنده: Akio (⑉°з°)-♡ صبح شده بود خیلی زود بیدار شده بودم ا درن رو دیدم که نشسه و داره بیرون رو نگاه میکنه من هم رفتم کنارش نشتماسویی/سلام و صبح بخیردرن/سلام صبح تو هم بخیر تعجب کردم گفتی صبح بخیر و سلام گفتیاسویی/چرا تعجب کردی؟ درن/برای اینکه جنی که توی بدنته تورو سرد و بی روح کرده اسویی/درن چطوری میشه از شر جن راحت درن/نمیدونم. بدو برو رفیق اسکلت رو بیدار کن قراره الان حرکت کنیماسویی/ولی صبحانه نخوردیم درن/چند تا چیز گذاشتم بخورید و راه بیفتید تا بریماسویی/باشهداستان از زبان درن: بهتر برم سر قبر پدرم و بهش یک قولی بدم بهش اسویی/درن کجا میری درن/میرم یک جایی الان میامدرن از خونه درختر رفت پاین و رفت داخل قبرستونشون و نشست جولوی قبر پدر و مادر و گفت: مادر و پدر من وقتی 2سالم بود با خودم اهد بستم که از اینجا نرم ولی یک نفر منو مجبور کرد که برم بیرون ولی من شمارو بر میگردونم بهتون قول میدم اسویی بم قول داد وقتی اجی رو پیدا کنیم سما رو نجات میدهداستان از زبان اسویی: اسویی/جان بلند شوجان/باشه الا میرم دستشو دمه در دسنشوی هستم اسویی/جانننننننن بلند شو(با داد) جان/ای وای خدا پاشودم اسویی/بخورجان/باشه اسویی/ در اومدیدرن/اره. خوردینجان /ارهاسویی/اره درن /پس حرکت کنید اسویی/وایسا درن ما که هیچ چیزی نداریم تا برای دفاع از خودمون ببریمدرن/اون 2کول پشتی رو بگیرید و گول کنید جان/چقدر خوشکل هستند. تو سواد بلدیاسویی/عالی ممنوندرن/اشغال عوضی معلوم که سواد دارم من خودم دانشجوی تجربی هسنمجان/چطوری اینجا که دانشگاه نداره درن /توی شهر جاپن که هست جان/تو از اینجا تا چاپن راه میری؟ درن/من ساعت 1شب حرکت میکردم 5صبح میرسیدم و بعد استراحت میکردم و صبحانه میخوردم و بعد میرفتم مدرسه مثل شما پولدارا نیستم کهاسویی/چرا چاپن زندگی نمیکنیدرن/چون من وقتی 2سالم بود ماد و پدرم رو از دست دادم توسط جن ها و با خودم سوگند خوردم که از این جنگل نرم حالا هم راه بیفتید نویسنده/اخهی درن بی چاره??درن/نخواستیم تویکی برام دل بسوزونینویسنده/اه خوبی به تو نیومدهجان/والا??اسویی/درد تو چی نویسنده و جان نویسنده/دهنا بسته برید سر داستا وگرنه براتون بد میشهدرن/باشه?جان/چشم?اسویی/باشه?انها شوروع کرند به راه رفتن یک عالمه مسریر راتی کردن(میخوام خلاسه کنم سفرشونو❤✨) و انها رفتن و رفتن تا اینکه به کوعستان گدازهای یعنی مقصدشون رسیدنداسویی/همینجا هستشجان الان باید چکار کنیم؟ ناگهان روح انجی امد و گفت دوستان شما در این معموریت موفق شدید معموریت شما این هستش که جن عظم را بکشید اسویی تو باید با کمک جنت بکشی جن عظم را جان تو باید همرا درن بری و مانع ها را از جولوی اسویی ورداریجان/چشمدرن/باشه اسویی/بچه ها بزنید بریمدرن و جان رفتند و سرباز هایی که بیرون بودن را گرفت و تمام شد و رفتند داخل کوه گودازه انها به سالن رسیدند درن بایک همله همشونو گرفت و بعد رسیدیم به در ی که داخلش انجی و جن عظم بود و درن و جان به کمک جن اسویی خود را پنهان کردند و جن اسویی وارد شد و بعد جن عظم گفت/اومدی اسویی اسویی/بیا یک مسابقه بزاریم که من باختم تو انجی و نمو نگه میداری اگه تو باختی من میبرمشجن عظم /نه باید بازم گروگانه باشهاسویی درن و جان را داد گفت بفرماجن گفت/قبولهانها شروع کرند به جنگ (ببخشید دوستان خیلی خوب نیستم جنگ رو بنویسم) اسویی با یک ضربه محکم زد به جن و جن کمرنگ شد و همینطور کوچیک اسویی و ان جن 5000هزار تا مشت به هم زدن و اسویی برنده شد و هم و بعد همهی جن ها ناپدید شد و دنیا تمیز شد و انجی و بقیه اذاد شدند اسویی را برند به بیمارستان و مادر پدر درن زنده شدند و درن له چاپن رفت و جان هم بزرگ ترین خننده شد و اسویی هم دیگره جنی در بدنش نبود و قلبش قرمز بود و رگ هایشم و با انجی ازدواج کرد.)) ♡☆پایاـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خوب دوستان عزیزم اینم از قسمت 2لطفا تو نظر ها بهم بگید که داستان بعدیم راجب چی باشه و پیج منو فالو کنید دوستون دارم نظر و لایک یادتون نره جانه❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤ ببخشید اخرش بزرگ شد دستم خودم الان دستم شکسته???اگر هم جایی غلط نوشتم ببخشید کیبورد من مشکل داره جانه لایک و نظر یادتون نره.)) </description>
                <category>Akio</category>
                <author>Akio</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jul 2022 13:45:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/Bartarinha/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DA%AF-dkjnae7msstn</link>
                <description>تصویر بالا اسمش اسویی هستش اسم دختر هم انجی هستشداستان از این قرار است که یک شهر تصقیر شده در ان یک پسر میرود که ان پسر نیمه جن است و وقتی وارده ان شهر میشود او وقتی شهر را میبیند با خود میگویداسویی/وای عجب شهر ترسناکی هستش(با ترس) و بعد یک دختر امد و گفت دختر/سلاماسویی/سلام چرا انقدر این شهر عجیب هستشدختر نظرش به به نیمه راست او نظرش جلب شد جون در روی دستش یک سایه گرفتگی بزرگ بود که به شانه او خطم میشدود. اسویی وقتی متوجه شد دختر داره دستش را نگاه میکنه دست خود را پوشاند دختر/ببینم اسمت چی؟ اسویی/اسمم اسوییدختر/اسم منم انجیاسویی/چرا مثل فرشته ها لباس پوشیدی انجی/نزدیک امد و لپ او ذا پوسید و بعد یهویی بی هوش شد اسویی/وای نه حالت خوبه اسویی یک مرد را دید و از او کمک خواست ولی اون کاره بدی کرد چون اون مدر جن بوده در ان شهر وقط انجی جن نبود و ان جن خیلی ادم بدی هستش او دوید و رفت و گفت/اینجا چخبرهاسویی/این دختر وقتی منو بوسید بی هوش شد جن/پسر را خفه کرد و پسر رگ گردنش پوکید و بعد جن گفت/ممنونم که این دختر را نشانم دادی و به شکل جن شد و دختر را برد ولی اسویی نمرده بود بلکه دوباره رگ هایش بهم پیوسط و عجیبش این بود که رگ او سیاه بود و قظیه ماه گرفتگی همش بخاطر جن قویی بود که در بدن ان رفته بود اسویی دختر را دید و دوید و گفت انجی حالت خوبه مگه تورو نبردن و دختر گفت من روح هستم من به تو یک معموریت میدم در نیمه بدن تو یک جن است  ان جن است و تو نباید به اینجا میامدی جون اینجا شهر جن هست و فقط منم که جن نیستم و بعد انجی روح به اسویی یک گردنبند میدهد و میگه تو باید تا فردا بتونی منو نجات بدی و همینطور از این شهر بری چون تو تبدیل میشی به جن تو باید در این سفر سخت دوستان خود را پیدا کنی و بعد انجی رفت اسویی گفت الان چیکار کنم وووو بعد یک پسر را دید که موشقی گوش میدهد گردنبند اورا به سمت او برد و گفت ان جن نیست (عکس پسر الان میزارم??) اسمش جان هست. اسویی/سلام اسم من اسویی هستش تو باید کمکم کنی دختر مورد علاقم رو که الان با هاش اشنا شدم رو باید نجات بدم نویسنده/??میگه الان کمکم کنی دختر مورد علاقم رو نجات بدم که الان باهاش اشنا شدی الان خوبه که خودتم میگی الانادامه حرف/ و در نیمه راستم جن قوی است که انتقام باید بگیره از یک نفر تا فردا باید من برم از این جا وگرنه جن نابودم میکنه جان /ککککککککککمکککککککککککککککککککککمککککککککککک اسویی/ساکت شو پسر جان/این خیلی باحاله باشه من کمکت میکنم اسم منم جان هستش و منم در پستم یک نج هستش من کمکت میکنم ولی باید بریم پیش یک نفر که خیلی برام کاربرده اون جن نیست انو یک جن گیر و بعد اون داخل جنگ جن هستش اسویی/ممیدونی جنگل جن کجاست؟ جان/میدونم ولی رفتن به اونجا خیلی خطر ناک هستشاسویی/میدونم ولی برای نجات خودمنو و عشق مننویسنده/?????????????????????همین الان لا دختر اشنا شدیاسویی/ای بابا چرا اینجوری تو خوب عشق یک ثانیه هم ووجود دارهجان/???????????????????????????????????????راستش حق با نویسنده هستش اسویی/خاک تو سرت جاننویسنده/دهناتونو ببندید و برید سر داستاناسویی/باشهجان/okجان/جنگ جن ها باید مستقیم بریماسویی/ببینم نزدیمجان/اره بابا اسویی/باشه بریمانها مستقیم رفتند تا اینکه رسیدند. اسویی /اینجا هستشجان/اره(عکس دختر??) اسمش درن هست. انها یک کلبه میبینند و وقتی وارد کلبه میشن یک دختر را میبینند(توصویر بالا رو نیبینند اون دختر رو) درن/شما کی هستید و چی میخاید جان و درن روی یک صندلی نشستند و بسته شدند و بعد درن گفت/ شما کی هستید؟ جان /به اسویی گفت من پشتم جن ندارماسویی/الان وقتش نیستدرن/خوب بگید ببینم اینجا چخبره اسویی/ببین قظیه اینکه من نیمه راستم جن داره و اینکه وارد شهر بدی شدم با یک دختر اشنا شدم که وقتی لپ منو بوسید بی هوش شد وبعد من از یگ اغا کمک گرفتم بعد اون دختره رو برد مم عاشق دختره بودم و بعد روحش برام گردبند داده درن/????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????ببخشید خیلی خنده دار 3ثانیه عاشق یک نفر بشیاسویی/???درن دست و پاشونو باز کرد و گفت/خو کمکتون میکنم حالا چطوری دختر مورد علاقتو پیدا کنیم؟ اسویی/از دریق این گردنبنددرن/یک لحظه بدش اسویی/ باشه ولی باهاش چیکار میکنیدرن/ رفت پشت و دوباره برگتدرن ساهت رو مثل قتب نما کرد تا زود تر برسیم خوب رفقا فردا راه میفتیم.)) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخوب دوستان عزیزم اینم از این داستان قسمت 2فردا میدم دوستون دارم پبج منو فالو کنید I like you دداخل نظر ها بگید که داستان بعدیم راجب چی باشه جانه تا فردا⛓️♥</description>
                <category>Akio</category>
                <author>Akio</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jul 2022 12:03:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلابی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55681792/%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-jvdyzcuahlmv</link>
                <description>نویسندهAkio (´ε｀*) داستان از این قرار که دختر کوچولو همراه مادر و پدرش به جنگل میرود(مادر و پدرش کاوش کر است) پچشون به نام فنای کاندی در جنگل داشت قدم میزد ناگهان بچه به معبت میرود انجا خبر نداشت که چیزی مخفی شده در انجا جنی به نام قلابی ان جن وارد دختر میشود و ان ها چیزی نمیفهمندجن قلابی توانی این را داشت که از خود ساته کنه او میتوانس 2جوره از خود درست کرد که خودش در بدن دخترک باشد و ان یکیش در خانه باشد ناگهان اتفاق وحشت ناکی میفتد جن خودش را تبدیل به یک هیولا میکند ان جنی تبدیل به هیولا میشود که در بدن دخترک است او به دود تبدیل میشود و میرود تا قربانی پیدا کند اون لبه هر کسی که میبیند میبوسد و ان را قربانی میکند وقتی اونو می بوسه روحش رو میکشه بعد اون جن یک پسری را میبیند و اون جن عاشق اون پسر میشود و بعد ناگهان او جن که در بدن دختر ک بود گیر کرد و هر کاری که کرد نتوانست تبدیل به موجود زیبایی شود و بعد بجای اون دخترک تبدیل به موجود زیبایی میشود و بعد پسر را میبیند رفتن جن در بدن ان باعث زخمی شدنش شده بود پسر بنا برین که دختر را دید عاشقش شد و رفت کمکش کزد و جن حسودیش شد و پای دختر راخورد میکند (نام پسرجیهو) جیهو/حالت خوبه امدخترک/ممنونم حالم خوبه اسمم فنا کاندیجیهو/اسم منم جیهو هست فنا کاندی/نمیتونم بلند شمجیهو/فکر کنم پات خورد شد خونتون ججاستفنا کاندی/نمیدونم انگار گم شدمجیهو/خیلی خوب اگه اینطوری تو اینجا چکار میکنیفنا کاندی/نمیدونم من خونه بودم و الا اینجامجیهو/چقدر دختر عجیبی هستی?فنا کاندی/اصلا من عجیب نیستم?جیهو/باید اول از اسمت میفهمیدم عجیبیفنا/????اینو یک جن گیر انتخاب کرده جیهو/ببخشید ??فنا /ایب ندارهجیهو/من اسمتو میزارم چان فنا/ولی کسی نمیتونه اسم منو عوض کنهجیهو/خو وقتی خونتونو پیدا کردیم عوضش میکنیم به چان منم چان صدات میزنمفنا(چان)/باشه ممنونمنویسنده/منم دیگه بهت میگم چان نه فنا??شما هم وقتی مینویسم چان فهمید منضورم فنا هستشجن برای اینکه دختره اذیت بشه رگش رو بکونو و بجای رنگ قرمز رنگ سیاه اومد چان یکی از دستش فلج شد جیهو/ای وای داره ازت خون سیاه میادچان/یعنی چی هم پام شکست هم دستم فلج شده چیکار کنم چجوری خنمونو پیدا کنمجیهو/غصه نخور من تورو به خنمون میبرم تا خوب بشیچان/ممنونم ولی اخه من دستم فلج و پام سکیته دوم هم من نمیخوام بیام خونه توجیهو/راه برام نمیزاره کولت میکنم و اینکه نه باید بیای پیش منچان/نیخوام بیام برو خودم الان پا میشم در ذهن/نمیتونم پا بشم خیلی سخته نمتونم به جیهو عتماد کنم شاید بکشدم نمیدونم چرا داره خوابم میبره چراچم هام بسته داره میشه نمیتونم حرف ب... داستان از زبا جیهوهیچ راحی هم برام نزاشت فرند ببرش توی ماشید (فرند عضای قسر) داستان از زبان چانوای خدا من کجا ککککککککککمککککککککککک(با جیغ) جیهو/چیزی شده؟ ?(با ترس) چان/تو به چه جرعتی منو بیهوش کردی و اوردی توی خونت بیشعور اصلا ازم اجازه گرفتی در ذهن/چرا داره نزدیک میاد من باید از فکر بیا بیرو و بهش فحش بدمچان/عوضی چرا داری نزدیک میای چرا ازم اجازه نگرفتی که منوبیاری یانهناگهان بوسیدش جیهو جیهو/با من ازدواج کنچان/???چرا قوزهو بلات میگیجیهو /شوخی کردم ولی متمعن باش باهات یک روزی ازدواج میکنم حمام حاضر هستش چان/باشه?جیهو/ اونجوری چشماتو نکننویسنده/جن شکل دختره رو عوض کرده عکسش الا میزارم??این شکلی شدید بریم سر داستاندر ادما اون جنی که در خانه بود خود را شبیه یک خدمت کار کرد و وقتی دختر از حمام امد اون جنی که خود را شبیه یک خدمت کار کرد بود لباس را داد و گفتجنی که در خانه بود/بفرماید ملکهچان/چرا بهم میگی ملکه؟ جنی که در خانه بود/شاهزاده علام کرد که قراره یک ماه دیگر با شما ازدواج کندچان /ااها میکشمت جیهو خوب لباس رو بدیدجنی که در خانه بود/نزدیک رفت و لباس را گذاش جلوی چان و بعد رفت در را قفل کرد و بعدرفت نزدیک چان و چان را خفه کرد و گفت: تتو داری عشمو میگیری من در واقعیت جن هستم و جن در بدن تو هستش و همون جنی که در بدن تو هستش منم من میتوانم از خودم ساته کنم ودو تا شدم و میتوانم شکل بقیه شم من در خانه بودم الا میمیری و من شبیه تو میشم وخودم رو تو بدنت بیرون میارم و بعد شبیه تو میشم و بعد با شاهزاده ازدواج میکنم و بعد شاهزاده میره تو بدنم و روز قیامت میرسهچان میمیرد و بعد جن واقعایی که اسمش قلابی است شبیه دخترک میشود و جن میرود پیش شاهزاده و میشه بیا الان ازدواج کنیمجیهو/چی من از خدام قلابی/ باشه همین الان جیهو/ولی تداروکات چیقلابی/مهم نیست من عروسی ساده رو دوست دارمجیهو/باشهبرو توی اتاق پروف و لباس عروس بپوشقلابی /چشمقلابی رفت توی اتاق بروف و لاباس رو پوشید و بعد همین که رفت بیرون و رفت توی حیاط جیهو بهش گفت بیا بالاقلابی هم رفت بالاو همون دختر رفت نشست با قیافه خودش نشست و گفت جیهو فاری ایا قلابی را به همسری خود قبول میکنی جیهو/چی قلابی یعنی چی دخترک گفت اون یک جن در واقعیت من فنا کاندی هستم من چان هستم قلابی لب جیهو رو بوسید و گفت اره من قلابی هستم و بعد تبدیل شد و بیک هیولا درک هم تبدبل شد به یک غول زیبا و بعد گفت بیا با هم بچنگیم قلابی و بعد قلابی گفت باشه کچولو محکم یک مشت کوبید به صورت چان چان هم محکم زد در سینه اش بعد قلابی داد زد و گفت برخیزید و بعد یک عالمه عروسک زنده امد و بعد چان هم داداد زد و گفت بجنگید چان بزرگ تر شد و پری ها امدند به کمک چان و پری هابای عروسک های زنده جنگیدنو و چان با قلابی چان 8000هزار ضربه به قلابی زد و بعد یهوی یک گرد باید بزرگ شد و یک عالمه رو از گرد باد امد بیرون و بعد چان تبدیل به خودش شد و بعد شاهزاده را دید و بوسیدش گفت دوست دارم جیهو و بعد جیهو  گفت منم همین طور و بعد با هم ازدواج کردند و دیگر هیچ جنی نبود.)) پایان ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخدا حافظ دوستان تا داستان بعدی بای منو دنبال کنید❤❤❤</description>
                <category>Akio</category>
                <author>Akio</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 13:02:33 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>