<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آب پاک زلال</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_55760092</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:21:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4871443/avatar/iSvgs9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آب پاک زلال</title>
            <link>https://virgool.io/@m_55760092</link>
        </image>

                    <item>
                <title>متولدین خرداد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55760092/%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-bzzlqhkikjjb</link>
                <description>سلام! حالا که در ماه پایانی خرداد هستیم،بد نیست به اصطلاح *خردادی ها مودی هستند)بپردازم.بله منم یه خردادی ام(:چند وقت پیش وقتی از اجرای سه تار ام برمیگشتم،و خیلی خوب اجرا کرده بودم و استادم به به و چه چه میکرد و مادرم با نگاهی مادرانه فیلم میگرفت،با گشاده رویی به خانه ی خاله ام رفتم،و فکرش را بکنید!نیاز نبود درس بخوانم!چه روزی بهتر از این؟ اما چند ساعتی نگذشت که دلم گرفت و اشک چشمام رو سیاه کرد و پشت ماشین شروع کردم گریه کرده(ناگفته نماند که قبلش بد خلقی هایم شروع شد)ده دقیقه که بدون دلیل گریه کردم،دوباره خوشحال شدم و به پدرم گفتم شماعی زاده بزار بابا! جالب نیست؟شاید چندین بار این اتفاق برایم افتاده باشد.این را هم اضافه کنم که من اصالتا خردادی نیستم.یعنی هستم ولی آنقدر ها هم نیستم،متولد ۱۰ صبح ۳۱ خرداد ام!یعنی چند ساعت خردادی ام و اسمش توی شناسنامه ام هک شده و بعد احتمالا چشم هایم را در تیر ماه باز کرده ام. خلاصه که امیدوارم خوشتون بیاد</description>
                <category>آب پاک زلال</category>
                <author>آب پاک زلال</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 18:00:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هویت یک انسان رندوم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55760092/%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%85-apfgoblxapad</link>
                <description>حقیقتا چندین بار نوشته ام رو پاک کردم و بعد فکر کردم که...مگه اینجا فضایی نیست برای نوشتن های بی پروا بدون توجه به سطر و ستون و قافیه های متن؟اینجا هرکس هر چه از اعماق وجودش بیاید مینویسد. من هم میخواهم درمورد خودم بنویسم! من آوین هستم(به کردی:ئه وین) ولی کرد نیستم،نوجوانی ام در هیاهوی آرام جنگل های هیرکانی،با بوی چوچاق(نوعی گیاه دارویی معروف)و قایم باشک بازی های تورنگ(همان قرقاول،که محلی های اینجا تورنگ صدایش میکنند). انگلیسی بلدم و سر سوزنی اسپانیایی میدونم،قرار بود خیلی بیشتر از این ها اسپانیایی بلد باشم ولی به لطف رشته ی شلوغ تجربی،نتونستم ادامه بدم. ساز هم میزنم!تنبک و سه تار رو مدتیه بلدم،البته آواز سه تار مدت زیادیه که همراه خونمون شده(۵ سال). اللخصوص صدای پدرم که اکثر شب ها میگه بابا جان سازت رو بیار فیض ببریم! درمورد کتاب...راستش زیاد مطالعه نمیکنم...قبلا وقتی ۱۲ ساله بودم خییییلی میخواندم،حالا کمتر شده،شاید چون سرم شلوغ تر شده. یک خواهر کوچیکتر دارم با فاصله سنی زیاد...خیلی زیاد،حدودا ۱۳ سال،البته درمورد اون کوچولوی مو خرگوشی میتونم ساعت ها بنویسم و بنویسم و بنویسم.... امیدوارم لذت برده باشین(:</description>
                <category>آب پاک زلال</category>
                <author>آب پاک زلال</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 13:50:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من ۱۵ سال دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55760092/%D9%85%D9%86-%DB%B1%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-ny5yg8vat1xz</link>
                <description>سلام،این اولین نوشته ی منه. مدت زیادی نیست که ویرگول رو میشناسم،ولی میخوام از احوالات منِ ۱۵ ساله بنویسم،وسط این اوضاع غریب که ذهن کم تجربه ی من،قدرت درک کاملش رو نداره. از احساسات نا آشنا و گاهی آشنا مینویسم،شاید خنده دار باشه که من پونزده ساله میخواد سیزده ساله باشه؟اسمش رو میزارم ترس از زمان که باعث شده زندگیم تازگی مثل یه برگه ی تو خالی بشه و پشت و روش رو که نگاه میکنی هیچ چیز عمیقی نمیبینی. چیز های عمیق زیاد هست،خاطرات خوب و درک اتفاقات اطرافم،اما من عمیق ثبتشون نمیکنم.(امیدوارم درست توضیحش داده باشم) خیلی اوقات به گذشته فکر میکنم،گذشته ای که اندازه ی یک پله به عقب میرم و میرسم به کودکی.گاها دلم میخواد به سه سال پیش برگردم،خواهرم تازه به دنیا اومده،پایه ی اول راهنمایی ام،احساسات نوجوانانم شکل گرفتن و ترس از کار زمان به هیچ عنوان درونم رخنه نکرده.اما الان چرا. بزرگتر ها درکی از این احساساتم ندارن،مسلما از من سال ها بزرگتر هستن و من هم عاشق کمک گرفتن از بزرگتر ها تا بتونم زندگی کنم پنج سال باقی مونده ی نوجوانی رو.میبینید؟به تازگی فهمیدم تا ۲۰ سالگی نوجوان هستیم و من هنوز پنج سال وقت دارم تا نوجوان باشم و این خوشحالم کرد(: عجیبه...کاش از سرم بپره و بتونم همه چیز رو در لحظه زندگی کنم! ممنون از اینکه مطالعه کردید((((:</description>
                <category>آب پاک زلال</category>
                <author>آب پاک زلال</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 01:50:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>