<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های باران مهرابی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_55948874</link>
        <description>باران هستم
اینجا چای آرامش را با چند خط انگیزه می‌نوشیم…
اگر دلت خسته‌ست، مهمان دل‌نوشته‌هام باش</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 17:30:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4163303/avatar/e0C1bO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>باران مهرابی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_55948874</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دست‌هایمان بوی فردا می‌دهد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55948874/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-eznquqwlos4l</link>
                <description>شاید روزگاری بود که شب، تنها خاموشیِ چراغی بود؛نفسی آرام از گردسوزی پیر،و خانه‌ای که در آغوش سکوت،بی‌هیچ دلشوره‌ای به خواب می‌رفت.آن زمان، دل‌ها آسوده‌تر می‌تپیدندو زندگی، طعم نان تازه و نگاهِ بی‌ریا داشت.اما اکنون…ما فرزندانِ عصر بی‌پناهی‌ایم،در شهری که هر سکوتش بوی اضطراب می‌دهدو هر کوچه‌اش به دیواری بی‌دستگیره می‌رسد.روی پاهایی لرزان ایستاده‌ایم،اما هنوز ایستاده‌ایم.شبی که ستاره ندارد،گاهی چشم‌انتظار فانوسی است که خود باید برافروزیم.شاید اگر در قرنی پیش چشم می‌گشودیم،هوا بوی نان می‌داد…و دل، بوی آرامش.اما امروز، آرامش را باید با دست‌های خویش بکاریمتا فردا، کسی بگوید:«روزگارشان بوی امید می‌داد.»</description>
                <category>باران مهرابی</category>
                <author>باران مهرابی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 02:09:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی یک پرواز صادقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55948874/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-pkhaspdnatqz</link>
                <description>هیچ‌کس نمی‌داند چند بار تو مثل کوهی در برابر طوفان‌های زندگی مقاومت کردیو بارها مثل رودخانه‌ای آرام خودت را بازسازی کردیهیچ‌کس نمی‌داند چقدر در دل شب‌های تاریکدر تنهایی‌های بی‌صدانفس‌های سخت کشیدی و باز به سوی روشنایی قدم برداشتیهیچ‌کس جای تو قدم نگذاشته و رد پای تو را نداشته استهیچ‌کس رازهای پیچیده‌ی مسیر تو را ندیده و لمس نکرده استپس نگذار قضاوت‌های بیگانه چون وزش بادی سرد و‌مخالف مسیر راهت را منحرف کندتو تنها کسی هستی که نقشه‌ی سفر درونت را می‌دانی و مسیرت را رسم کرده‌ایپس همچون پرنده‌ای که از ارتفاعنمی‌هراسدبا بال‌های یقینت اوج بگیر</description>
                <category>باران مهرابی</category>
                <author>باران مهرابی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 09:57:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان، شاعرِ خاموشِ دیدارهاست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_55948874/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%D9%90-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-qxuvuv0tvcku</link>
                <description>ای کاش بعضی آدم‌ها رازودتر می‌دیدیم…پیش از آن‌که زخمِ نبودن‌شان،عمیق‌تر از حضورشان شود.اما شاید هر آشناییدر موعدِ مقدرِ خودچون بارانی بر زمینِ تشنه‌ی دلمان فرود می‌آید.برخی دیر می‌رسند،نه برای آن‌که جا مانده‌اند…بلکه برای آن‌که آمدن‌شانآزمونی‌ست برای صبرو درسی‌ست برای بلوغ.و برخی را…باید هیچ‌گاه نمی‌دیدیم!تا یاد بگیریم که انتخاب،گاهی از عشق مهم‌تر استو رهایی، زیباتر از وابستگی.در پسِ همه‌ی این آمدن‌ها و نآمدن‌ها،جاده، راه، و سرنوشت ادامه دارد…و ما هنوز می‌توانیم:خودمان را در آیینه‌ی صداقت بیابیمو به‌سوی افقی تازه گام برداریم؛با چشمی روشن‌تر،دلی سبک‌تر،و ایمانی عمیق‌تر به اینکه:هرچه بود، برای بیداری‌مان بود…و هرچه هست،هنوز می‌تواند نجات‌مان دهد.</description>
                <category>باران مهرابی</category>
                <author>باران مهرابی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 02:32:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>