<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مجتبی زیلایی پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_56076341</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:10:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4111090/avatar/vVjqTB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مجتبی زیلایی پور</title>
            <link>https://virgool.io/@m_56076341</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رائولِ چهارراه شوشتر📝</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56076341/%D8%B1%D8%A7%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%90-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%B1%F0%9F%93%9D-ibsyxyzovk04</link>
                <description>یادداشت دوم ؛ رائولِ چهارراه شوشتر📝تابستان 1404 . امروز مردی مسن را دیدم، حدود هفتاد ساله، با پیراهن رئال مادرید که نام «رائول» پشت آن نقش بسته بود. در یکی از چهارراه‌های داغ شوشتر، زیر آفتاب پنجاه درجه، بدون هیچ دستمزد میلیاردی، درست مثل یک بازیکن حرفه‌ای، عرق می‌ریخت و دستمال کاغذی می‌فروخت؛ به رانندگانی که اغلب حتی نگاهش نمی‌کردند.با خودم فکر کردم اگر رائول واقعی این صحنه را می‌دید، شاید اشکش سرازیر می‌شد.هر بار که از آن چهارراه رد می‌شدم و آن مرد به سمتم می‌آمد، حس معذب بودن تمام وجودم را پر می‌کرد. گاهی او را جای پدرم می‌گذاشتم و باز هم خجالت می‌کشیدم. نمی‌خواستم بیاید. نمی‌خواستم ناامیدی را در نگاهش ببینم.آن پیراهن کهکشانی را نه از سر علاقه، بلکه از سر اجبار پوشیده بود؛ شاید هدیه‌ای کهنه یا لباسی که تنها اندازه‌اش بود. آمده بود تا شب شرمنده نگاه زن و فرزندانش نباشد. برای بازی در این میدان سخت، پیر شده بود. شاید بازی را ببازد، اما هنوز ایستاده بازی می‌کند — و همین قابل احترام است.دیدن نام رائول بر تن مردی که شاید حتی یک ستاره در زندگی‌اش ندارد، برایم دردناک بود.به امید روزی که هیچ مردی زیر نگاه خانواده‌اش سرافکنده نباشد؛ زیرا اگر ستون خانه بلرزد، هم پدر بودن می‌لرزد، هم همسر بودن، و هم خود خانواده.ای کاش دیدن چنین صحنه‌هایی هیچ‌وقت برایمان عادی نشود.آن مرد باید همچون کوهی باشد، نه کسی که زیر گرمای تابستان، با لبخندی تلخ و ناخواسته، میان ماشین‌ها بچرخد، شاید امشب کمی کمتر شرمنده باشد.</description>
                <category>مجتبی زیلایی پور</category>
                <author>مجتبی زیلایی پور</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jul 2025 17:46:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آینه جامعه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56076341/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-f4cdeyvvvnst</link>
                <description>در آینه جامعه🪞مقدمهاین نوشته‌ها به من یادآوری می‌کنند که کجا ایستاده‌ام و جای بهتر کجاست.هدفم از نوشتن، قبل از هر چیز کمک به خودم است؛ و اگر توانستم، کمک به دیگران هم.شاید دغدغه‌ی تربیت سالم فرزندم، انگیزه‌ای در من ایجاد کرده؛ انگیزه‌ای برای نوشتن، برای فکر کردن، برای صادق بودن با خودم.تا پیش از این هیچ‌وقت نمی‌نوشتم، اما حالا حس می‌کنم نوشتن، خودش نوعی تربیت است؛ تربیت ذهن، نگاه، و شاید حتی جامعه.در این نوشته‌ها قصد قضاوت هیچ‌کس را ندارم. اگر مثالی می‌زنم یا رفتاری را نقد می‌کنم، باور دارم که خود من هم ممکن است در موقعیتی دیگر همان رفتار را انجام دهم.این‌ها فقط تلاش‌هایی‌اند برای «دیدن»، نه داوری؛ برای آگاهی، نه مچ‌گیری.ما اغلب خودمان را صاحب حق می‌دانیم؛ در حالی‌که خیلی وقت‌ها، آگاهانه خودمان را فریب می‌دهیم. همین خودفریبی درونی، ما را تبدیل کرده به جامعه‌ای طلبکار، عصبی و گاه بی‌انصاف.📝  یادداشت اول؛ برداشت ما از واقعیتبهار1404امروز در مسیر اسنپ، زنی را دیدم که با دخترش درباره‌ی معلم ریاضی صحبت می‌کرد.با لحنی عصبی، بارها تکرار کرد: «این معلم هیچی نمی‌دونه... اصلاً معلم خوبی نیست! ، با تو لج کرده»با خودم فکر کردم: نهایت اشتباه یک معلم چیست؟ سخت‌گیری در تصحیح برگه امتحانی ؟ یا ناتوانی در انتقال یک مفهوم؟اما چرا این‌همه خشم و تنفر؟ما در جامعه‌مان یک مسیر تکراری داریم:از کم‌کاری یک نفر شروع می‌شود...ما حس می‌کنیم حق‌مان خورده شده، پس دنبال جبران می‌رویم.اما چون سازوکار عادلانه‌ای نمی‌بینیم، راه‌های دیگری را امتحان می‌کنیم:آشنا، سفارش، پارتی، دور زدن.ما داورهای همیشه آماده‌ایم.گاهی نه از سر بدجنسی یا نادانی، بلکه فقط از سر راحت‌طلبی، کم‌کاری می‌کنیم.درست همان‌جا که باید صبوری کنیم، تلاش کنیم، یا مسئولیت اشتباهات‌مان را بپذیریم، راه ساده‌تر را انتخاب می‌کنیم:فرار از مسئولیت، مقصر دانستن دیگران، و بعد، ادعای اینکه «حق‌مان خورده شده».و همین‌جا، جرقه‌ی یک انحراف بزرگ زده می‌شود.ما به‌جای پذیرش سهم خودمان در مشکلات، دنبال احقاق حقی از دیگران می‌افتیم ــحقی که شاید تنها در توهم ما وجود دارد، نه در واقعیت.برای رسیدن به این &quot;حق&quot;، سراغ راه‌های نادرست می‌رویم:آشنا را وسط می‌کشیم، دروغ می‌گوییم، پارتی‌بازی می‌کنیم، یا توجیه می‌کنیم که: «خب، همه همین کار رو می‌کنن.»و همین‌طور، کم‌کم یک سیستم فاسد شکل می‌گیرد؛سیستمی که در آن، آدم درست‌کار احساس حماقت می‌کند و متقلب، احساس زرنگی.وقتی جامعه پر می‌شود از آدم‌هایی که بدون زحمت می‌خواهند به خواسته‌هایشان برسند،مدیر و مسئول هم از همین جامعه بیرون می‌آیند.همان بچه‌هایی که کنار ما بزرگ شدند، حالا شده‌اند تصمیم‌گیرنده‌هایی که یا باید در بازی فساد غرق شوند، یا حذف.و امروز، می‌بینیم اگر پارتی نداشته باشی، کار ساده‌ات هم پیش نمی‌رود.اگر رشوه ندهی، پشت در می‌مانی.و اگر بخواهی شریف بمانی، باید صبر زیادی داشته باشی، چون سیستم برای آدم‌های سالم، مسیر آسفالتی ندارد.✏️جمع بندیما اغلب خودمان را صاحب حق می‌دانیم؛ در حالی‌که خیلی وقت‌ها، آگاهانه خودمان را فریب می‌دهیم. همین خودفریبی درونی، ما را تبدیل کرده به جامعه‌ای طلبکار، عصبی و گاه بی‌انصاف.ما به‌جای پذیرفتن سهم خود در ناکامی‌ها، کم‌کاری‌هایمان را پشت بی‌عدالتی‌های بیرونی پنهان می‌کنیم.در این جامعه، انصاف به حاشیه رانده شده و هر کسی، بی‌رحمانه، «حق» را به سمت خودش می‌کشد</description>
                <category>مجتبی زیلایی پور</category>
                <author>مجتبی زیلایی پور</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jul 2025 17:39:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>