<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های m_56118140</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_56118140</link>
        <description>مجتبی شریفی 
نویسنده داستان کوتاه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:12:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4163777/avatar/ApEMJW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>m_56118140</title>
            <link>https://virgool.io/@m_56118140</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مینی بوس فندق آباد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56118140/%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-vidtsrcojm7t</link>
                <description>هر کسی که چند سالی خاک جاده فندق آباد را خورده بود&quot; ممد شوفر&quot; را می شناخت.مردی بلند بالا و چهار شانه با چهره ای سرخگون و موهایی به پشت مالیده که هر روز عینهو خاک و خول جاده فندق آباد بر سفیدیشان افزون میشد.مینی بوس&quot; ممد شوفر&quot; سالها بود که متل جاده فندق آباد بود. با سقفی توسری خورده و سر و صورتی خط خطی عینهو جنگجویی فرتوت و زخم خورده که بعد از سالها مبارزه از وزوز خودش هم لجش بگیرد.چراغ ها و شیشه های ترک خورده اش از بس که اشعه خورشید مثل سوزنی طلایی به رگ و ریشه هایش نشسته بود گود و کدر شده بودند. درب ورودی مسافرها به قوطی کنسرو غول آسایی می مانست که چون نتوانسته اند درش را باز کنند،آن را از هم دریده باشند. &quot; اما &quot; ممد شوفر&quot;هر وقت بهش خیره میشدشادی خاصی در ذهنش تولید میشد و از نگاه کردن به پیشانی استخوانی مینی بوس فکسنی سیر نمی شد.اما این نگاههای عشقولانه برای مسافرها بی معنی بود و دل و دماغی نداشتند که سوار مینی بوس چکفسی &quot;ممد شوفر&quot; شوند .تقصیر هم نداشتند.همینکه مینی بوس مثل حشره ای گامبالو روی جاده شنی فندق آباد راه می افتاد با پت پت اگزوز سوراخش که طبل گونه به نظر می رسید عصب مسافرها را می جوید و از زیر صندلی های زوار دررفته اش ،مشت مشت خاک و خول بود که الک میشد و به سر و روی مسافرها می پاشید.القصه، یک روز &quot;مشدی تراب&quot; نیت کرد که مادرفرتوت و علیلش را ببرد به پابوس شازده حسن توی کوههای &quot;داغ پینه &quot; تا شاید به واسطه زیارت ،کمی بار دلش سبک شود و نفس راحتی بکشد.&quot;مشدی تراب&quot; ارادت خاصی به مینی بوس &quot;ممد شوفر &quot; داشت و اعتقاد داشت که نظر کرده است .پیشانیش بلند و پربرکت است و از این حرفها . هر وقت چشمش به مینی بوس می افتاد کیفورش میگرفت و می گفت:&quot; الله نگهدارش باشه، درست تر اینه که توی شناسنامه بیشتر جوونهای این روستا بجای فندق آباد، محل تولد رو می نوشتن ؛ مینی بوس ممد شوفر.هر چند وقت یکبار، خانوم حامله ای به شهر نرسیده توی همین زبون بسته اذان بچشون رو می خوندن و دود و کندر و اسپند بود که از سرو گوشش لمبر می خورد.&quot; جوجه فکلی های ده ، وقتی تعریف و تمجیدهای &quot;مشدی تراب&quot; از مینی بوس چکفسی &quot; ممد شوفر &quot; را می شنیدند گلوله های خنده را مثل نقلی توی دهن قلت میدادند و به احترام مشدی یکباره قورتش میدادن پایین.روز موعود فرا رسید .ننجون &quot;مشدی تراب&quot; با سلام و صلوات سوار مینی بوس کردند در حالیکه نمد پشم بزی اش را زیر بغلش گیر انداخته بود و عکس شوور خدابیامرزش را به سینه چسبانده بود. چون نمی توانست روی صندلی بنشیند مثل جوکیان هندی کف مینی بوس روی نمد پشم بزی قوزش گرفت و شیخک تسبیح ذکر را چرخاند و آب بود که از چشمان ریقویش می شرید و دل سنگ را آب میکرد. همه برای زیارت آمده بودند؛زن &quot;مشدی تراب&quot; با چشمانی گر گرفته، گوشه چادرش را به دندان گرفته بود و یک بچه قنداقی که موی بور و قیافه ای نوبه ای داشت را به بغلش چسبانده بود.&quot;زری&quot;، دختر عموی مشدی هم زائر &quot;شازده حسن &quot; بود .نیت کرده بود که تریشنه ای به شاخه درخت زالزالک کنار دست امامزاده گره بزند تا بلکه بختش وا شود . با هزار امید و آرزو مثل دلمه ای وا رفته بغل&quot;کشور سلطان&quot; زن &quot; ملا علی&quot; لمید و مشغول خوش و بش با &quot;رنگینه خانوم&quot; بیوه خدابیامرز&quot; اسمعیل قشقره&quot; شد.بعد از سوار شدن زوار،مینی بوس خرو پفی کرد و بعد از چند پت پت ممتد به راه افتاد. نوای دلنشین&quot; ملاعلی&quot; در فضای ماشین پیچید :&quot; اول بمدینه...مصطفی را...صلوات دوم...بنجف...شیر خدا ...را...&quot;از داخل شیشه خاک و خول گرفته ،&quot; مشدی سبزعلی&quot; دیده میشد که دستپاچه با چوبدستی درازش بگرده و کفل الاغش میزد تا از جاده دورش کند .از چرخهای مینی بوس&quot;ممد شوفر&quot; واهمه داشت .تقصیر هم نداشت.پارسال که سگ گله اش هوس کرده بود که پیش چشمان مشدی فیسو در کند ،رخ به رخ ابو طیاره &quot;ممد شوفر&quot; ،سرفه چلنه ای درکرده بودو با کج فهمی ،قربانی چرخهای مینی بوس فکسنی شده بود.جاده شنی ده مثل پوست اسب پیری که تسمه ها و دهنه،همه جای آنرا ساییده باشد پر از دست انداز بودو مینی بوس وسط جاده خاک و خول گرفته مثل پیت حلبی پر از سنگ تلق و تلوق میکرد و با زارت و زورت اضافی،سر بالایی ها را چارچنگولی بالا میرفت و به سراشیبی ها که می رسید انگار ناف ترمزش را بریده بودند که به هوا میرفت .زن مشدی به &quot;ممد شوفر &quot; قالاند که یواش تر برود.اما &quot; ممد شوفر&quot; با خونسردی سبیل های تنکش را که به کرم باغچه می مانست را با لب پایینش آبی زد و گفت&quot; هوشم هست،شغلم اینه باجی!&quot;&quot; مشدی تراب&quot; با وجنه ای دراز و سرو صورتی استخوانی مثل شیر برنج بی نمک مدام متل تعریف میکرد و عینهو فنری روی سرشان خم میشد.وراجی های مشدی ادامه داشت که به ناگه مینی بوس دلکه ای خورد و ناله ترمز ها ،زهره مسافران را آب کرد.با تلق و تلوق قابلمه &quot; ماه گلاب&quot;دختر &quot; ملاعلی&quot; چند رج نگاه بسوی او خیره شد.در این هیر و ویری بچه قنداقی&quot; مشدی تراب&quot;که مثل گنجشککی تریاکی بی سروصدا بود گریه مرموزی در او تولید شد.مسافرها شروع کردند به ورانداز کردن قابلمه.از زیر و بالا.حتی توی آنرا هم با دقت تماشا کردند که نیم کاسه ای کمتر ماست ، داخلش مانده بود .انگار تمام سر و صورت مسافرها را دوغاب کشیده بودند و بدتر از همه ننجون&quot; مشدی تراب&quot; بود که مثل عروسک پنبه ای سفیدی در حالیکه با انگشتان استخوانیش ماست را لیس میزد زیر لب با گریه ذکر میگفت .&quot; مشدی تراب&quot;  وقتی به &quot;ممدشوفر&quot; نگاه میکرد که بی ابا ویر پک های غلیظ چپقش بود نفسش می لرزید .انگار می خواست دم اژدها بگیرد که با تشویش  به جاده خیره شده بود.بناگه نوای دلنشین &quot; ملاعلی&quot; در فضای ماشین پیچید:&quot; اول بمدینه...مصطفی...را...صلوات...دوم...بنجف...شیر...خدا...را...&quot;زوار هم با بغضی در گلو و صورتی پر از دوغاب ماست، جواب میدادند:&quot; ال...لام...مصل...علی...&quot;نویسنده: مجتبی شریفی</description>
                <category>m_56118140</category>
                <author>m_56118140</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 22:25:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56118140/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-vxpkqic1uwcb</link>
                <description>مهران در حالیکه مشتش را به زیر چانه اش ستون کرده بودگفت:&quot; شاید حقیقت این است که هر آنچه اکنون بر آدمیزاد می گذرد به واسطه میله هایی است که در درون خودش بنا کرده است و در بیرون از خودش به واسطه ایده الیسم دیگران که مشتی دروغ و چرندیات است .او اسیر  زندان خودش است و نه هیچکس دیگه ای و این است بزرگترین حماقتی که یک انسان می تواند از زندگی خویش داشته باشد ..!&quot;  رستمزاد در حالیکه لب‌هایش از هیجان می لرزید گفت: &quot;راستش را بخواهی،گاهی وقتها  گریه ام گرفته است .گریه هایی از جنس حقیقت اما گریه هایم بی ثمر بودند و این است ظلمی که یک آدم را از انسان شدن دور می کند ...&quot;   مهران در جوابش گفت:&quot; این ذات دنیاست.گاهی زندگی آرامی داری و دلخوشی هایی که تو را سرگرم می کنند تا گذر زمان تو را خسته نکند .&quot;     گاهی از روی ترحم برای تو خانه ای می سازند تا آنطور که دوست دارند برایشان زندگی کنی و براستی چه ظلمی بالاتر از این ...!یادمان نرود روزهایی هست که  گاهی دلمان خواهد زندگی در ِ پُشتی داشته باشد، که از در ِ پُشتی فرار کنیم، یعنی به تمام معنی در را باز کنیم و به قول ِ قدیمی ها بزنیم به چاک، توی راهروهای عجیب گم شویم و دری پیدا کنیم که به ناکجا می رود، همان دری که رو به خیابانی بی آخر باز می شود و لابد فراریمان می دهد از همه چیزهایی که دوست نداریم.&quot;رستمزاد با هیجان حرفش را قطع کرد و گفت:&quot; آره همین است.گاهی برای داشتن یک لحظه خوشبختی باید آواره شد و بی خانمان ...باید رفت تا فراموش کنی، تا فراموش شوی...&quot;نویسنده: مجتبی شریفی</description>
                <category>m_56118140</category>
                <author>m_56118140</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 21:01:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه؛ سکسکه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56118140/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B3%DA%A9%D8%B3%DA%A9%D9%87-vxsezmysn8ya</link>
                <description>سکسکه ...   سپورها دو به دو روی سر جاروهایشان در رفت و روب بودند و آنطرفتر پیر مردی روی یک سینی آلوچه ترش ،قوزش گرفته بود و من کجا را داشتم بروم ؟سرم بازار مسگرها بود .زق و زوق دلشویه هایم همچون چلنه سگها ،پوست ذهنم را می ترکاند انگاری می خواستند یک گره خفت به گردنم بیندازند و همان جا رهایم کنند ...   رفتم و کنار پیر مرد نشستم .غریبیش آمد .به این می مانست که کسی در خانه اش را شکسته باشد و بی محابا داخل آمده باشد .خونسرد خیره ام شد،پلک میزد و لبخند کم رنگی به صورتش ماساند .دیدم چیزی نشخوار می کند و چقدر گرسنه ام بود .پاپاسی به بیخ کیسه ام نبود و از سطل های  زباله چیزی برای فروش گیرم نیامده بود .چقدر دلم می خواست با قاشقش لوچه هایم را از غذا انباشته می کرد که الانه صدای آب مانندی به میان رگ و ریشه هایش وول می خورد .صدای درونم مثل زوزه توله سگی بود که پوزه خود را به طرف غذا برده باشد .گفت :&quot;اسمت چیه ؟&quot;و دو تا قاشق پیاپی خورد .گفتم :&quot;هرمز !&quot;و یک قاشق دیگر .گفت :&quot;اینجا چکاره ای ؟&quot;گفتم :&quot;نمی دانم!&quot;و باز خورد . آنوقت بود که دیدم به سکسکه افتاد و به سینه اش اشاره کرد و گفت :&quot;مانده است اینجا ،سنگین ...مثل سرب!&quot; بعد با دو دستش گلویش را فشرد،با چشمانش نالید ،هن هن کرد ،له له زد.عاقبت گلوله های فشرده شده کمرگاه گلویش ،زورکی به پایین سر خوردندو بعد آرام گفت:&quot; آآآخ خدا ...!&quot;.یکباره ساکت ماند .نه سگی بود و نه زوزه ای.هرمز به دالانه نمورش برگشته بود و انگاری مرده بود که خوابیده بود .کی باور می کند ؟                                        بقلم ؛مجتبی شریفی</description>
                <category>m_56118140</category>
                <author>m_56118140</author>
                <pubDate>Wed, 17 Sep 2025 15:28:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسم رفاقت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56118140/%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA-al8crusxyexk</link>
                <description>رسم رفاقت... سالها با غم همزاد بودماما خنديدم  شايد در تقدير من بود؛تنهايي .ودر تقدير تو بود؛با من بودنو اينكه من گريه كنمو تو بخندي .و چه مرد بودم من؛با تو گريه كردن را خنديدم.                                                                                                                    مجتبی شریفی         </description>
                <category>m_56118140</category>
                <author>m_56118140</author>
                <pubDate>Wed, 17 Sep 2025 14:41:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه ؛مالاریا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56118140/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7-oyq2i0mmrlbj</link>
                <description>تازه حالیش شده بود که مرگ یک خوشبختی و نعمتی است که به آسانی به کسی نمی دهند.گاهی وقت ها که عکس فوت شده ای را به دیوار می دید،افسوس می خورد که چرا بجای او نیست.با خودش فکر میکرد که او خوشبخت شده است.همه این فکرها بخاطر این در مغزش می چرخید که خودش مثل چیزی ناخوش در حال فسخ و تجزیه بود.درد همانند یک سله یا خوره به جانش افتاده بودو هر روز از پی تنش می خورد و آب می کرد و تنها چیزی که در وجنه اش هنوز خاصیت رشد داشت ؛موهای وز کرده ریشش بود تا رقی صورتش را بپوشاند.سیمای ناخوشی داشت.یکی با دیدن او دلش می سوخت و دیگری چندشش می شدو با حالت نفرت از چشمانش قی اش میکرد.مثل خفاشی روزها در میان خانه های نیم کاره و توده آجرهای بهم ریخته پنهان می شد و در حالیکه به دورنمای شهر خیره می شد ویر پک های غلیظ لوله افیونش بود و شب ها با پاهایی ورم کرده و سرد  به میان آدمها می آمد تا برای پول چند مثقال افیون ناله کند....    چند وقتی بود که به اقسام گوناگون خودش را شکنجه میداد.شب ها به میان خرابه ها پیرهن چر کی اش را از تن در می آورد و جلو سوز سرما می نشست و به جای نامعلومی خیره می شد.تن لختش را تسلیم سرما می کرد و بخودش می پیچید.فکر می کرد دیوانه شده است.به خودش می خندید و به دنیایی که در میانش نقش فلاکت باری را برای بازی انتخاب کرده بود.مثل کسی شده بود که در قایق شکسته ای نشسته و در دریا گم شده است.طبق معمول شقیقه هایش داغ شد و کله اش پر شد از صداهایی همچون چلنه سگها. تن لرزه اش گرفت و درد چهار ستون بدن تکیده اش را قالب گرفت و می فشرد.می خواست فریاد بزند اما انگاری یک دست یخ زده ،گلویش را فشار میداد تا خفه خون بگیرد.آرزو داشت ملکه مهربان مرگ از روی ترحم هم که شده است شبی در آغوشش بگیرد و راحتش کند اما وقتی مرگ هم او را نمی خواهد چکار می تواند بکند؟ مرگ هم به او پشت کرده بود و دستش از همه چیز و همه کس کوتاه شده بود.مثل یک کارگر خسته در میان پاره آجرها پیلی پیلی می خورد و با خودش حرف میزد و مرده پایی می کرد.دیگر دوست نداشت به شهر و به میان آدمهایش برگردد.کله اش داغ شده بود.انگاری یکی با چکش به ملاجش می کوبید تا از پرت و پلا گویی بیفتد.یکهویی به سراغ کت چر کی اش رفت و عکس پسر بچه ای را از داخلش درآورد و چند لحظه ای بهش خیره ماند.نگاه کردن به عکس ،یادگارهای گذشته را در جلوی چشمانش روشن کرد.حس غمناک و گوارایی تمام رگ و ریشه های وجودش را فرا گرفت اما شکلک های دیوانه و وحشتناک دوباره به او هجوم آوردند و جمجمه داغ شده اش مانند دایره اتشفشانی بدور خودش می چرخید.بی ابا عکس را پاره کرد.یک دیوانگی مخصوص که او را خودخواه و نچسب نشان میداد.هر چه با خودش کلنجار رفت نمی توانست خودش را متقاعد کند که به میان آدمها برگردد.فکر میکرد ادامه دادن این زندگی بیهوده است.میکروب جامعه شده است و یک موجود چندش آور و مضر که سر بار دیگران است .می خواست برود دور،خیلی دور و فراموش کند و فراموش شود.از مرگ هم نمی ترسید و این حس به او جسارت هر کاری را میداد.دیگر کاری نداشت .خوب یا بد کار را به اینجا رسانده بود...    بعدها کارگرهای ساختمانی ،لاشه خشک شده ای را همچون چرمی چغر میان کومه های آجر پیدا کردند و بغل دستش قطعه های پاره عکس پسر بچه ای که همچون پازلی کنار هم چیده شده بودند .          بقلم؛مجتبی شریفی 1394/01/08</description>
                <category>m_56118140</category>
                <author>m_56118140</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 23:15:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیوگرافی مجتبی شریفی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56118140/%D8%A8%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C-vb2mrlbwtme5</link>
                <description>بیوگرافی مجتبی شریفی💠متولد استان کرمانشاه، شهرستان اسلام آباد غرب،روستای چقازرددر سی و یکم شهریورماه ۱۳۵۹💠نویسنده داستان کوتاه💠خالق کتاب تاریخی و ادبی چراگاه که به شکل رمزی نوشته شده است و توسط انتشارات نو آور در دو نوبت چاپ شد.💠فعال اجتماعی💠دبیر مدارس استان زنجاننمونه ای از داستان های کوتاه او با عنوان&quot; تله موش &quot; را می خوانیم.🟡تله موش...زندگی در  پستو هاي  خاک  و خول گرفته اتاق دنگاله اش به سختی  نفس‌  می کشید .خودش هم مثل کوزه ای سفالی که رویش را با دستمال چرکی گیر انداخته باشند گوشه ای کز کرده‌  بود. با غنچه انگشتان ،چانه اش را گرفته بود و با چشمانی لاک خورده و سرد به تله موش که ريزه ای نان‌  روغن‌ مالیده در چنته داشت و انتظار  موشی ناخوش و سمج  را می کشید خیره شده بود.  باورش این بود که از زمانيکه تله موش اختراع شد موش ها به دزدی روی آوردند وگرنه قبل از آن با شرافت می خوردند و عزتمندانه می مردند. اما رفقایش باور او را نداشتند و معتقد بودند اگر تعداد موش ها زیاد شود دنیا  دیگر جای قشنگی برای‌ نفس کشیدن و زندگی نیست . اما او بر باور خود اصرار داشت و معتقد بود اگر سهم موش ها از سفره دنیا داده شود قطعا موش ها هم به شرافتمندانه زیستن عادت می کنند و  سوراخ موش‌ها بجای اینکه محلی‌ برای‌ اموال‌ دزدی باشد به‌ مدرسه ای برای تربیت‌ موش‌هاي انديشمند تبديل خواهد شد.  به خاطر همین عقيده ای که داشت از جايش فرز بلند شد و  ماشه تله موش را خنثی کرد تا موش های گرسنه بدون‌ ترس و لرز و با کیفور   ريزه نان‌ روغنی تله موش را نوش جان‌ کنند .با این اقدام جسورانه رگه ای از رضایت‌ قلب در خودش احساس کرد و به دیوار یله داد .چند دقیقه ای نگذشته بود که موشی لاغر مردنی با چشمانی وق زده از سوراخش بیرون پرید تا عینهو هيزم شکنی وظيفه شناس کارش را به انجام برساند .با نگاههایی دزدیده و محتاط دوروبرش را وارسی کرد و سپس‌ با خاطر جمعی  با  بینی باریکش چند بار بو کشید و بعد از چند سرک کشیدن کوتاه به سراغ تله موش رفت. کش و قوسی به بدنش داد اما انگار یک جای کار می لنگید و چیزی جای خودش نبود. چند بار دور تله موش چرخید و با نگاهی ملتمس به نان‌ روغنی نگاه می‌کرد. از شدت گرسنگی شکمش ماغ می کشید اما جرآت نداشت سراغ نان‌ روغنی برود  . تله موش را بیخیال شد و بسمت زنبیل نان‌ خشکه رفت و با دندان‌های ریزش کمر نان‌ ها را می شکست .او از اینکه می دید موش با خیال راحتی شکمبه کوچکش را پر می کند کیفورش گرفته بود و به نتیجه باورش امیدوار شد. .به ناگاه صدای خش خش نان‌ خشکه ها جای خود را به زنجموره موش داد که با چشمانی وق زده و ملتمس از کاروبار دنیا گریه اش گرفته بود .موش بعد از دست و پا زدنی کوتاه مثل کاغذ پاره ای در خودش مچاله شد.مرد قصه ما آهی کشید و عینهو موش در خودش مچاله شد.یادش رفته بود که دانه های ریخته مرگ موش را از کنار زنبیل نان‌ خشکه بردارد ...✍مجتبی شریفی</description>
                <category>m_56118140</category>
                <author>m_56118140</author>
                <pubDate>Mon, 25 Aug 2025 22:55:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شلاق داغ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56118140/%D8%B4%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%BA-ovwzbhiqwsoy</link>
                <description>داستان کوتاه؛ شلاق داغ  خیلی وقت است که با فضاحت از جماعت آدمها بیرونم کرده اند.آیینه ها دروغ نمی گویند. وجنه استخوانی ام در آیینه زرداله روی طاقچه هر روز همین را به من می گوید. زندگی من بیشتر شبیه گندمی است که در میان سنگ های آسیا له و لورده شده است و عاقبت با روسیاهی از الک زندگی به پایین پرت شده است.   زمان درازی است که گرفتار دستان رجاله ها شده ام و حالا آنها هستند که وقت و بی وقت زیر شکمم را می مالانند و چون سفتی زیر شکمم را حس می کنند از شدت هوس مثل ماری زخمی به سر و کولم می پیچند. به این می ماند که چنگک می اندازند تا رگ و پیم را دربیاورند .آنزمان که رجاله ها ی نامرد با ذهنی سرشار  از هوس بدنبالم می دوند و پیچه خنده هایشان از قوسی جمجمه ام بالا می رود و بر ملاجم تقه می زند ،آسمان برایم مثل یک پارچه آتش زنه می ماند و زمین برایم عینهو گوری بزرگ است که باید در آن بتدریج تجزیه شوم ...حس می کنم که مرا با افتضاح از جامعه آدمها بیرون کرده اند و لابد برای زندگی درست نشده ام و فقط ابزاری هستم برای لذت و سرگرمی  رجاله های نامرد ....از نظر آنها ،من یک لکاته ام که می بایست  به میان دستانشان بیحرکت بمانم تا یک ابدیت خاموش امید بر رویم سنگینی کند ...   الانه دیوانگی ام گل کرده است .می خواهم بروم دور ،خیلی دور ،یک جایی که خودم را فراموش کنم .مثلا بروم به میان خانه ای چوبی به میان جنگلهای تو دار و سر به فلک کشیده ،یک جایی که همه چیز را در خودم حس کنم و آنچه را که دوست میدارم مانند شیشه ادوکلنی روی تمامی شریانهای وجودم بپاشم و بخوابم ...اما کلمات مثل گره های طناب از دهنم بیرون می ریزد و گلویم را می فشارند تا خفه شوم .نه احساس حیرت می کنم و نه احساس آشفتگی ،فقط کمی احساس تاثر در من پیدا شده است همراه با یک میل مبهم به قی کردن که پشت دندانهایم جمع می شود و مرا به عق کردن می اندازد.این موقع است که دلم می خواهد همچون گیاهی در رطوبت زمین فرو روم و برای همیشه فراموش کنم  شلاق داغی را که هر روز بر گرده استخوانیم فرود می آید تا طعم حقارت بیشتری را مزمزه کنم ...   قیافه لاغر مردنی من با چشمهایی بور که طره ای مو مثل پرده روی آنها ولو شده است؛ به چهره بیگانه ای می ماند که همه نقطه ضعف هایش در آن منعکس است .در ذهنم به گذشته بر می گردم و آنوقت صدای خودم کافیست که مرا به گریه بیندازدتا شاید آدمهای دوروبرم بفهمند که من با میل خودم این لباس بدبختی و شکنجه را به تن نکرده ام ...!در درون دخمه ام سایه آدمی را می بینم که مدام به خودش می لرزد با دستانی که به زیر چانه برده و چشم هایی که همچون جسم گرم و نرمی در شرف تجزیه هستند .الانه دست های ناامیدم را به سوی آسمان تهی دراز کرده ام و گریه بریده بریده ام چون شاخه ای خشک در هوا موج می زند .دستم سرد و بیحرکت است ،یک دست بیجان ،لبهایم هم یخ کرده اند .یک لحظه احساس کردم که هیولای ترس توی شکمم می جنبد .نمی دانم چرا  فکر کردم که دست رجاله ای گلویم را فشرد تا خفه ام کند ؟!اکنون تحقیر ، نیرویی فوق العاده تر از خشم به من بخشیده است تا چون شکیبایی ام را از دست دادم بر سر همه آدمهای دنیا هوار بکشم . دلم می خواهد فرار کنم .حتی از خودم. از ورای فصل ها بگذرم و به خانه سفید دوران کودکیم برگردم و شاید دورتر از آن !   چقدر این ثانیه ها آرام می گذرند .پتو به سینه ام چسبیده و نفسم را کمی تنگ می کند .دلم می خواهد بخوابم اما جلوی نگاهم را پرده اشک پوشانیده است اما من نگاهم را تنظیم می کنم تا از درون تاریکی شب بتوانم خودم را نگاه کنم .دردی عظیم می پیچد و تمام استخوان هایم را به درد می آورد .انگار از شدت رنج می خواهم دیوانه شوم .از بدنم متنفرم . بوی رجاله های نامرد بر چربی و پیه اش مانده است ...چقدر دوست دارم که همچون پروانه ای بدرون پیله و شفیره ام بخوابم و فردایش چون چشمم را باز می کنم ،موجود تازه ای شده باشم  اما خیزاب ناامیدی مرا با خود می برد تا فردا چون چشمم را باز می کنم سایه رجاله ای را ببینم که با کمک هوسش مچاله ام می کند و مثل هشت پا بر رویم بلغزد و مثل گیاه گوشتخوار مرا برباید تا بیشتر باورم شود که همه چیزهایی که زندگی به ما می آموزد و وادارمان می کند تا تحسینشان کنیم ،همه بر پایه خشونت استوار است ...      بقلم ؛ مجتبی شریفی ،تابستان سال۱۳۹۵ </description>
                <category>m_56118140</category>
                <author>m_56118140</author>
                <pubDate>Mon, 25 Aug 2025 00:28:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه:شتر گاو پلنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56118140/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%88-%D9%BE%D9%84%D9%86%DA%AF-oswpone3o7aa</link>
                <description>داستان کوتاه:شتر گاو پلنگپیرمراد با موهای پکر و نیم مالیده مدام می آمد جلوی پنجره آهنی و حال و روز آسمان را ورانداز میکرد.آسمان  گونی گونی برف هایش را مثل لبخندهایی افسرده بر زمین می ریخت .پیرمراد با دیدن برف ها سگ لرزش میشد.هر زمستان احوالش همین بود.عینهو زنبور عسلی بود که کوته زمانی شیره گلها را می مکد  اما وقتی نفس باد یخ زده به صورتش می ماسد حالیش میشود که اندوخته ای به دلخواه گرد نیاورده است . مازیار  نزدیک شکم بخاری نفتی  پاهایش را در هم گره انداخته بود و چند روزی بود که از صفحه مجازی گوشی،دعوای &quot;جانی دب&quot;با همسرش &quot;امبر هرد&quot; را دنبال میکرد  و غصه میخورد که چگونه زندگی عشقولانه  آنها زهر مار شده است.پیرمراد و مازیار انگار هر کدام آدم کره دیگری بودند و زبان هم را نمی فهمیدند. عشق پیرمراد خلاصه میشد در  دستغاله،نعل اسب،مهره های رنگین،تسبیح های دانه درشت با رنگهای جورواجور ،لگن های مسی،گزلیک های استخوانی ،مهره مار،گاز انبر زنگ زده ،آچار شلاقی،دارچین و شاه بلوط و زلم زیمبوهای دیگر.اما عشق مازیار شلوار جین و کتونی و پوستر بازیگران هالیوود بود .زیر ساعت دیواری پوستری از &quot;لئوناردو دی کاپریو &quot;و&quot;برد پیت&quot; هم چسبانده بود.در حالیکه چای قند پهلو را در نعلبکی می ریخت رو به پیر مراد گفت:&quot; اگر بخت یار پیرمراد می بود چیزی کم از ساموئل جکسون نداشت!&quot; اما پیر مراد از حرفهایش سر در نمی آورد  .حوصله اش که ته کشید.با همان عادت همیشگی ،جورابهایش را روی شلوار بالا آورد.فانسقه ای به کمرش بست. کلاهی نخی به سرگذاشت و از آلونک گلی اش زد بیرون. سرگرمی زمستانیش علاوه بر برشته کردن پیاز در منقل ذغالی  این بود که برود طویله و جل و پالان نر خرش را روبراه کند تا از سرما نچاید.بعد توبره اش را از کاه و جو مشتی پر میکرد و با نگاهی پر از ذوق به لوچه های الاغ که در هم مچاله میشد خیره شود و مدام تخم کدو بشکند و پوست دو لپه اش را جلویش تف کند و سر آخر دود سیگار پیرمراد بود که از سوراخی دیوار طویله به بیرون لمبر میخورد .زمختی زمستان یخی آن سالها برای پیرمراد فقط به تن لرزه اش نبود.بزغاله هایش مرض گرفتند و این برای پیرمراد مثل داغ عزیز بود.پیرمراد کمی از سرنگ و آمپول سر در می آورد.چون دیشلمه اش را خورد ،شال و کلاه کرد .دگمه های سیلیورش را بست .دوا و سرنگ را برداشت و رفت پی بزغاله های شل وول که  مرض نیم جانشان کرده بود .سرنگ را از مایع پر کرد .بعدش یه وردی می خواند و مایع را تا ته در پوست کرخت شده بزغاله ها فرو میکرد.بزغاله بیچاره  مثل گنجشک باران خورده  می لرزید و مثل پرکاه بالا و پایین می پرید و چون تشنجش   تمام میشد گوشه ای قوزش می گرفت. با وجود تقلای پیرمراد، بزغاله ها  یکی پس از دیگری نفله میشدند.پیرمراد نعش نفله بزغاله ها را می برد و به چنگک درخت چنار آویزان میکرد.پوستشان را می کند و به چوبدارهای ده می فروخت و لاشه بزغاله را دور از دهات ،گوشه ای چال میکرد. از آنروز ببعد حال و روز پیرمراد تغییر کرد و نوعی بدبینی و کلافگی در ذهنش تولید شد.دیگه باقلا،سیگار یا چایی ،رگ داغ عصبش را نمی خواباند. دکترها بخاطر ضعف قلبش بهش توصیه کرده بودند که غم دنیا را نخورد و رگ اعصابش را  بیخود و بیجهت نپیچاند. اما او مدام پیشانی اش را به شیشه سرد پنجره می چسباند و به لبخندهای افسرده برف نگاه میکرد تا اینکهدر یکی از آن شب های سرد زمستان ریق رحمت را سرکشید و از تمام  خیال و آرزوهای بیخود و بیجهت  دنیا خالی شد. بعد از مراسم فاتحه خوانی ،مازیار برای اینکه یادش را زنده نگه دارد عکشش را قاب کرد و زیر ساعت دیواری کنار پوستر خانم&quot; کیت وینسلت&quot; و &quot; لئوناردو دی کاپریو&quot; به دیوار نصب کرد.   نویسنده: مجتبی شریفی</description>
                <category>m_56118140</category>
                <author>m_56118140</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 01:07:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک؛مادرانه های یک لک لک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56118140/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%84%DA%A9-%D9%84%DA%A9-aafensytw21i</link>
                <description>داستانک؛مادرانه های یک لک لک(👇)ابرها همچون گونی پنبه های قلمکاری شده جابجا میشدند و باد خنک کیف آوری می وزید .لک لک با همهمه و جنجال ،بغچه ای که در داخلش نوزادی قنداقی بود را بسوی مقصد نامعلومی مثل کولیها به منقار گرفته بود و میرفت .لک لک پیر و خسته نگاهی به بغچه انداخت و گفت :&quot;من نمیدانم تا کی باید این زنگوله پای تابوت را به منقار بکشم ؟من کرک و پر ریخته الانه باید در برابر گذر روزگار لنگ بیندازم و آب خنک بخورم ...!&quot;به نشانی داخل بغچه نگاهی انداخت و با دیدن مقصد کودک آهی کشید و گفت :&quot;هی داد بیداد ،اینهم که طالعش به بسته معیشتی گره خورده ؟!&quot;به کودک خیره شد.ریق گوشه چشمان کوچکش هنوز پیدا بود و لایه ای از خواب و خستگی به میان حدقه هایش را میتوانست ببیند و تشنج نامحسوسی از گرسنگی که پوست صورتش را تیره و بی رونق کرده بود .با خودش اندیشید که اگر این کودک را به مقصد نوشته در کاغذ ببرد در آینده نه چندان دور زیر بار تورم و تحریم های استکبار جهانی موهای سرش سفید خواهد شد و ناکام از دنیا خواهد رفت .بنابراین برای اولین بار با جسارت، قانون شکنی کرد و مقصد نوشته شده :&quot;قاره آسیا ،ظلع جنوبغربی ،حاشیه دریاچه نیمه خشک ،روستای تپه ماهور سفلی ،منزل ممد پالان دوز&quot;را خط زد و آدرس جدید را اینگونه نوشت :&quot;قاره اروپا،فلات سوئیس،منطقه شمال مرکزی،شهر زوریخ،میدان بورکلی،کوچه ونگوک،منزل عالیجناب ارنستو برتارلی&quot;لک لک پیر نفس عمیقی از روی رضایت به هوا فوت کرد .بچه قنداقی را مثل دسته هونگ به منقار کشید و جهت پرواز بالهایش را بسمت رشته کوههای آلپ در اروپا برگرداند ...✍مجتبی شریفی</description>
                <category>m_56118140</category>
                <author>m_56118140</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 18:42:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجتبی شریفی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56118140/%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C-u34lifochcwr</link>
                <description>مجتبی شریفی نویسنده ایرانی که در سال 1359 از توابع شهرستان اسلام آباد غرب به دنیا آمد.او خالق کتاب تاریخی ادبی چراگاه و چندین داستان کوتاه می باشد.نمونه ای از داستان کوتاه او با عنوان دایره بازی را با هم می خوانیم.💠دایره بازی👇آدمها وقتی به دایره بازی عادت کنند از نظر عقلی می میرند و فقط یک زندگی حیوانی را تجربه می کنند.*********************************حالا پیر شده بود و از هوای خفه آسیاب اقش می گرفت .لب و لوچهایش دریده بود و یک مشت مو به سفیدی آردهای آسیاب روی شقیقه هایش بال بال میزد .این اواخر هوایی داغ در کمرگاه گلویش می پیچید با سرفه هایی خشک و سربی که درونش را در تاریکی غلیظی غرق میکرد.با خودش فکر میکرد که این آسیاب خرابه ول کن او نیست و مدام مثل طعمه ای او را به درون خودش می کشد تا با کمک امواج نامرئی اش او را بتدریج بپوساند و تجزیه کند اما آسیابان پیر انگاری هوار می کشید تا رهایش کند .الاغ پیر آسیاب هم انگاری از سازش چند ساله اش با آسیابان دلخور بود که مدام عر میزد و خفه نمیشد .آسیابان پیر با دیدن اطوار الاغ با خودش فکر کرد که برای رهایی ابتدا باید فکری بحال الاغ پیرش کند .به سراغش رفت .آسیاب را از گردنش گرفت و زنگوله را از گردنش وا کرد و او را از آسیاب بیرون کشید و با آزاد کردن الاغ احساس کرد که کابوسی که با چنگال آهنینش درون او را می فشرد آرام گرفت .به درون آسیاب رفت .جل و پلاسش را جمع کرد و برای آخرین بار به آسیاب خرابه نگاهی انداخت و مثل حشره ای کور به بیرون خزید .درهای آسیاب را قفل کرد و با کمری خمیده و خمیر شده راه دهات را در پیش گرفت اما وقتی چشمش به الاغ پیر افتاد اشک در چشمانش حلقه زد .الاغ با اینکه بعد از سالها طعم آزادی را مزمزه میکرد اما به میان پیکانک های پیچ دار و خارها و علف ها، حلقه ای مثل دایره آسیاب درست کرده بود و دور خودش می چرخید .القصه خود آسیابان پیر هم بعد از چند روز زندگی در دهات ،تاب نیاورد و به آسیاب خرابه برگشت و همراه الاغ چرخید و چرخید تا اینکه در یک غروب پاییزی مثل سربازی تیرخورده در هوا سر خورد و در زمین فرو رفت...!✍مجتبی شریفی</description>
                <category>m_56118140</category>
                <author>m_56118140</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 01:37:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترکفترباز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56118140/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D9%81%D8%AA%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-zkgg7awxwlvq</link>
                <description>داستان کوتاه: دختر کفتر بازکفتر بیچاره مثل اسیری تریاکی به میان دستان&quot; مراد&quot; وول میخورد .چون به دستان &quot;مراد&quot; می نگریست که پیسمال چرک و عرق بود قی اش میشد اما کاری هم نمی توانست بکند.وقتی به چشمان پر از عشقش نگاه میکرد شاشبندش میشد و بخاری داغ در کاسه کپل سفیدش می چرخید. چون عشق&quot; مراد &quot;به او از روی خودخواهی بود و اسارت. .&quot;مراد&quot; بعد از اینکه پیشانی کفتر را بوسید با مهارت نوک بالهایش را چید و سپس در قفس فلزی زندانیش کرد.برایش آب و دانه آورد و در حالیکه بادی به قپ قپ سینه انداخت از پلکان فلزی پایین رفت. . کفتر حناق گرفته بود و از میان قفس فلزی ،پرتو آرام بخش ماه را همچون هوسی فروخورده با چشمانش می لیسید و از فکر اینکه دیگر نمی تواند عاشقانه در سوراخ دیواهای کاهگلی بخواند و روی پرچین ها آزادانه چرخ بال بزند، داشت دق مرگ میشد .وسط های شب خودش را متقاعد کرد که این هم می گذرد و بالاخره روزی به لانه کاهگلی اش باز خواهد گشت .کمی از دانه &quot;مراد &quot;خورد و چند قلپی آب از گلویش به پایین سر داد و انگار بدجوری مزه داد که حسابی لمباند و پلک هایش را در هم مچ انداخت و خوابید..صبح که چشمانش را باز کرد دید که&quot; مراد &quot;گونه هایش را به کپل سفیدش گذاشته است و حظش را می برد.احساس کرد که &quot;مراد &quot;نه تنها دل بهمزن نیست بلکه ناجی او هم هست .چون دیگر نگران نان و دانه نیست و اینکه از شر چشمان باباغوری و پنجه های تیز گربه های گل باقالی و صدای ترسناک فیف دهانشان راحت شده است .چند روزی را درقفس حسابی لمباند و چون&quot; مراد &quot;در قفسش را باز میکرد به عشق او چرخ بالی میزد و دوباره بر میگشت و به شانه هایش می نشست و بوسه های عاشقانه میزد.کفتر وقتی از قفس رفقایش را تماشا میکرد که آزادانه در آسمان کله ملق می زنند برای یک دل سیر پرواز اقش میگرفت و اشک در چشمانش حلقه میزد اما وقتی به دانه های ارزن و ذرت &quot;مراد &quot;نگاه میکرد نمی توانست جلوی آب دهان و حرص درونش را بگیرد.بی اختیار شکمش را به کف قفس می خواباند و از دانه های خوشمزه &quot;مراد &quot;دولپی میخورد و یه وری خوابش می برد.مراد با زنش گلنار و نه نه پیرش در آلونکی که از پدر خدابیامرزش به یادگار مانده بود زندگی میکرد. خانه ای محقر و قدیمی که چون از دور نگاهش میکردی به پیرهنی با یقه آهار شده می مانست که کسی دلخوشی برای پوشیدنش نداشته باشد. بالای پشت بام خانه هم اتاقکی با سقف کوتاه و توسری خورده که به قوطی کنسروی می مانست که چون نتوانسته اند درش را باز کنند ،آن را از هم دریده باشند و آنجا خانه عشق مراد و کفتر هایش بود.مراد بلند بالا بود و چها شانه با چهره ای سرخگون و موهایی به پشت مالیده . چون لب ور می چید دو رج دندان سفید و محکم وسط سبیل های کلفتش مثل آفتاب وسط روز ،چشم را قلقلک میداد.با هر جرقه ای رگ عصبش میگرفت .چون رگهای پیشانی و گردنش بلند میشد شمر هم جلودارش نبود .چشم چپش که تنگتر از چشم دیگرش بود نگاهی برنده مثل شمشیر داشت و لبهای کلفتش را چنان بهم می فشرد که آدم باورش نمیشد بتواند بخندد.تمام عشقش کفترش  بودند و تنها وقتی کپل سفید کفتر ها را روی گونه هایش می گذاشت نوعی از آرامش در او تولید میشد .نه نه مراد از گلناردل خوشی نداشت و وقت و بی وقت مثل بمب سنگر شکن روی سرش خراب میشد و تا ته جگرش را می سوزاند. مدام شیطان توی رگ و ریشه های مخش وول میخورد و توی گوشش وزوز میکرد تا گلنار بیچاره  را بچزاند و کیفورش را ببرد.مدام می گفت:&quot; یتیمچه بدبختم ، صبح تا شب واسه کس و ناکس آجر چینی می کنه و از تشنگی و خستگی ، لب و لوچه اش سرخ و سفید میشه آنوقت شب که میاد خونه، مدام باید آب ترخینه و پیاز خام بخوره .زن بچه های مردم واسه شوورهاشون چند جور نان شیرینی و با قلبایی و نان برنجی و گرده شکری درست می کنن .وقتی مشد قربان گور به گور شده ،دختر ترشیده اش را بی یه ییشای صناری توی خانه میرزا قاسم تپاند حالیم شد ای دختره ، زخمی از مراد بخیه نمی کنه .بیچاره پسرکم که جوونیش دق مرگ شد و موهای سرش مثل پر کفترهاش سفید شد...&quot;   گلناراستخوانی بود و ظریف مثل پر کاه .موهای خرمایی و قشنگی داشت که وقتی بافته ها را باز می کرد گیس بلندش، پله پله جعد میخورد اما از بخت بدش به چشم مراد و نه نه اش نمی آمد. از بس نه نه مراد تو گوشش وزوز کرده بود باورش شده بود که دست و پا چلفتی و بد سلیقه است.   یک روز صبح  ،نیروی تازه ای از خودش بروز داد. گرم رفت و روب شد . سر و صورت پله های سیمانی را شست . گلدانهای سفالی را روی پله ها چید .نمد پشم بزی نه نه مراد رو در هوا تکاند و در نشیمن پهن کرد تا نه نه مراد رویش بنشیند و از آنجا هنر نمایی اش را در حیاط تماشا کند . از کندی آرد آورد خمیر کرد و در تندیر گوشه حیاط زیر سایه درخت چنار ،نان ساجی و گرده شکری پخت .آمیزه ای از دود خوشبوی نان و چوب کوله میشد و از زیر ساج بیرون میزد . یک گرده شکری در سینی مسی گذاشت و برای نه نه مراد برد تا حالیش کند در مورد او بی انصافی کرده است . نه نه مراد وقتی با سفتی آرواره لقمه ای از نان را گاز گرفت والزاریاتش بلند شد و گفت:&quot; خدا نبخشدت دختر مشدی که دهانم را زخم و زیلی کردی و لقمه دهانش را ریخت بیرون و مثل اژدهای خشمگین بر سر و روی گلنار بیچاره آتش می ریخت.او هم مثل کسی که از تب تیفوس بسوزد،کله اش داغ میشد و تا مغز استخوان رنج می برد .کاری هم از دستش بر نمی آمد جز اینکه با چشم هایی گر گرفته و آبجوش به زیر درخت چنار چمبک زد .نفسش بوئی دلواپسی میداد.بوی باران.از آنروز به بعد گلنار با تنهایی وحشت بار خود خو گرفت.تنها می نشست . تنها می پخت و در آشپزخانه تنها نشخوار میکرد.مثل موشی شده بود که تا ابد توی سیاه چال گندم گرفتار نیش یک مار ناگ باشد.   گلنار  تقلا میکرد لااقل به چشم مراد ،خون شیرین  بیاید. یک شب رفت  جلوی آینه.به صورتش سرخاب و سفیداب کشید و از ادکلنی که نوریه خانم از مشهد برایش آورده بود خودش را معطر کرد .تشکش را نزدیک مراد پهن کرد.یک پیرهن توری گل گشاد پوشید.دست هایش را  از پشت لای موهایش برد  و مثل مجمعه مسی کنارمراد دمرو شد .حض کرده بود توی بغل مراد مثل کفتری اسیر ورجه ورجه کند و مراد کپلش را به گونه هایش بماد و هردو کیفورش را ببرند و اگر جسارت مخصوصی پیدا کردند حرارت تنشان را در هم داخل کنند . اما مراد حالیش نبود . مدام سرش را می خاراند.انگشت توی دماغش میکرد و آخر سر از گلنار  بخاطر بوی زهم بدنش شاکی شد و با کف پا اورا چند قدمی از خودش دور کرد.یک حس مبهم به گلنار می گفت که از جایش بلند نشود تا خیت و پیت نشود .مثل یک  مگس زنبور طلایی که پشت پنجره گیر افتاده باشد در حالیکه احساس بیخودی و بدبختی میکرد با خودش وز وز میکرد . انگار امشب هم نمی بایست قسر در می رفت. اینقدر با خودش جویده جویده حرف زد که سرانجام آرام و آهسته مثل پیه سوزی که روغنش تمام شود خاموش شد. روزی نوریه خانم بهش گفته بود:&quot; تمام بی میلی مردها ن نسبت به زنها کار این اکبیریهای مجازیه که  مثل مار  خوش خط و خال توی ذهن مردها وول میخورن و سر آخر دین و ایمانشون  را می قاپند ...&quot;و بعد ازآن ، نوریه خانم.پاشنه دهانش را کشیده بود  و مثل ریگ  فحششان داده بود . اما گلنار وقتی دزدکی گوشی همراه مراد را دید زده بود بجز اسمهای حشمت قهوه چی ،رضا خشت پز،ممد کفتر ،غلام بنا و... چیزی دستگیرش نشده بود . گلنار با اینکه دلش  به طرز افسون مانندی از کینه نسبت به مراد و نه نه اش خالی بود اما دلش بحال خودش میسوخت .روزها مثل پروانه ای که تازه شفیره اش را باز کرده باشد به پرو پای درخت دیاق چنار می پیچید و شب ها مدام تب میکرد .انگار جمجمه اش  را پر از پنبه کرده بودند و داخلش  را آتش زده بودند تا بسوزد . دلش می خواست کاسه مغزش را باز کند و این توده نرم خاکستری را دربیاورد و بندازد دور.بندازد جلوی سگها.هرم گرما قطره قطره از شقیقه هاش سر می خورد و روی گونه هایش می لغزید.افکار جورواجور با شتاب و بی شتاب می آمدند و می رفتند و مثل شلاق در هوای ذهنش صدا می کردند.بعضی شب ها هم روی پشت بام به کفتر مراد خیره میشد .کفتر هر چند وقت یکبار عینهو جغدی که در کیسه گیر افتاده باشد ناله ای مزخرف از خودش تولید میکرد . گلنار به این فکر میکرد که او هم مثل خودش اسیر یک سرنوشت بد با یک مار ناگ شده است و خلاصی ندارد. گلنار در آلونک مراد  مثل شمع پیهی که از کمر شکسته باشد هر روز کم سوتر و بی ارزش تر میشد.  چشمانش مثل زخمی خونی ،زق زق می کردند و دیگر از آن عنبیه شفاف و درخشان و آن صلبیه سفید و محکم مثل چینی که مشدی پدرش صبح و شب ماچشان میکرد خبری نبود.یک روز که نوریه خانم دیده بود که نه نه مراد سکش میزند .سر گلنار هوار کشیده بود که چرا به این راسوی پیر اجازه میدهی که بیخود و بیجهت شکمبه ات را مثل سگی گر با چوب و چلیکه بلولاند؟! و گلنار در جواب در حالیکه ناخن انگشت سبابه اش را جویده بود با شانه ای به زیر افتاده جواب داده بود:&quot;مراد بفهمه جوابش داده ام با کمر بند چرمی پلاسیده اش اینقدر شلاقم میزنه تا اینکه به میان سینه پرمو و جوگندمی اش از حال برم...&quot;  هر وقت که گلنار از وضعیت نکبت بارش برای نوریه می گفت تا کمی از غمبادش کم شود .نوریه خانم با اینکه دلش به حال گلنار می سوخت   اما گهگاهی شیخک تسبیح ذکر را  می چرخاند  و خدا را شکر میکرد که سمندر شوورش مثل بچه فسقلی ها توی دستش ورجه وورجه می کند و دوستش دارد.یک شب فکری تازه مثل قطره ای جیوه در مغزگلنار  تولید شد و تمام وجودش را آتش زد .فرار از هر چیز و هر کسی که  با حقیر کردن او کیفورش را می برند .اینکه دیگه هر صبحی قرار نیست  قیافه نه نه مراد را ببیند که مثل موشی کیسه دار روی نمد پشم بزی دمرو میشود  و هر چند ثانیه آروقی بدبو بالا میدهد و چون چشمش به او می افتد مثل ریگ  فحشش بدهد اینکه.دیگه قرار نیست بر طبق یک قانون وحشی مثل گلوله خمیری زیر انگشتان زمخت مراد مشت ببیند و آه بشنود. یک شب که تاریکی همه جا را در شکمش جا کرد .سکوت و سکون برای بیشتر آدمهای شهر فرصتی برای لمیدن و خوابیدن بود اما برای  گلنار نمادی از اعتراض بود .گویا گلنار در برابر جهان قرار گرفته بود تا خودش را اثبات کند .لازم بود با تمام پیرامونش بجنگد و این احساس وقتی در او تولید شد که  حالیش شد تنهاست و جز خودش کسی را ندارد .برای اولین بار بود که روحی تازه در کالبد استخوانی اش تولید میشد .دوست داشت از چشم انداز شلوغ و افسونگر شهر و آدمهایش رها شود و سر به کوه و کتل بگذارد و و مثل حشره ای به میان پیکانک های پیچ دار و تخم های ریز خارها و علف ها برای همیشه گو و گور شود  .  وسط های شب از جایش بلند شد.بغچه لباسهایش را که از قبل تدارک دیده بود زیر بغلش گذاشت .خواست که برود صدای پر زدن کفتر جزعش را درآورد .رفت بالای پشت بام .کفتر را از قفس بیرون آورد  و لای بغچه اش گذاشت .مثل حشره ای کور پله ها را پایین آمد و از کنار نه نه مراد که مثل غول بینی پهنی روی زمین دمرو شده بود گذشت .سپس از کنار مراد گذشت .مراد به نظرش مثل بچه چلمنی بود که هر روز بخاطر تکه ای نان برشته  سگ دو می زند و بجایی نمیرسد .اما وقتی به چشمان نیمه باز مراد خیره شد ساقهای استخوانیش مثل بید کرم کرو خورده می لرزید.دستپاچه و کلافه گوشه چادرش را به دهن گرفت و در تاریکی کوچه مثل شبحی ناپدید شد  .    بعد از چند روز ،کفتر به پشت بام مراد برگشت اما خبری از گلنار نبود...                       نویسنده: مجتبی شریفی</description>
                <category>m_56118140</category>
                <author>m_56118140</author>
                <pubDate>Fri, 22 Aug 2025 16:59:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه؛ دنیای یک جوجه اردک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56118140/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DA%A9-z8vevcy7jsrv</link>
                <description>💠دنیای یک جوجه اردک به تنهایی در اتاقک کوچک تخم مرغی اش خو گرفته بود.از مایع لزج داخل پوسته اش نوشخوار میکرد .گاهی وقتها از فضای تاریک دوروبرش اقش میگرفت اما کاری هم از دستش بر نمی آمد.تنها دلخوشیش این بود که از آب و گل دربیاید و با فشار بالهای کوچکش از شر لانه تاریکش خلاص شود.با تیزی  انگشت کوچک پایش مدام روی پوسته تاریک مثل زندانی ها چوب خط می انداخت و آخر شب قبل از خواب آنها را میشمرد و چون تعداد خط ها دورقمی شد غنجش گرفت و داخل  پوسته تاریک و کوچکش جلز و ولزی کرد و  برای روز های رهایی نقشه ها می کشید با اینحال با شنیدن صداهای بیرون از خانه تخم مرغی اش گاهی وقت ها خودش را خیس میکرد و مثل ترکه بیدی می لرزید. چوب خط که به عدد بیست و هشت رسید حالیش شد که وقت رهایی است و فکر شادی خاصی در ذهنش تولید شد .با فشار بالهای خرمائی اش پوسته را ترکاند و با وزوز نور بداخل پوسته،  چشمان زیتونی اش  را باز و بسته میکرد.با اندامی لرزان و استخوانی، پاهایش را از پوسته بیرون گذاشت و به پشت دمرو شد.بدجوری گرسنه اش بود اما هر چه گشت چیزی برای خوردن نیافت.با حالتی افسرده به زیر سایه بوته ای خشک چمبک زد و به نقطه ای نامعلوم خیره شد.احساس کرد که آنهمه آرزو های قشنگ بعد از رهایی از پوسته ،خواب و خیالی بیش نبوده است.نفسش بوی دلواپسی میداد ،بوی باران. دیگر قادر نبود آب دهانش را قورت دهد و هرم نفس های گرمش وادارش میکرد که عق بزند.با پیشانی چین خورده و چشمانی  ملتمس نگاهی به لانه تخم مرغی اش انداخت .خورشید بود که بر سرش آتش میریخت و او برای جرعه ای آب و دانه نرم ارزنی لح لح میزد . دوروبرش پر از موجوداتی بود که هیچ تاثیری در حال و روزش نداشتند و فقط می دویدند تا مدام بلمبانند و بعدش بدوند تا آبش کنند و این دور تسلسل برایش قابل هضم نبود. با نوک پهن کوچکش ،پوسته تخم مرغی اش را دمرو کرد و با تقلا ، بال و پر فسقلی اش را به زیرش کشاند و حالیش شد که  تاریکی و لزجی  اتاق تخم مرغی اش نعمتی است که از آن غافل بوده است .شکاف های پوسته را با بالهایش کور کرد و چشمانش را بست و آرزو کرد که چون چشمانش را باز می کند خبری از ترکیدگی لانه تخم مرغی اش نباشد.✍مجتبی شریفی</description>
                <category>m_56118140</category>
                <author>m_56118140</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 20:00:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستان کوتاه کشاورز و دلال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56118140/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2-%D9%88-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%84-xy06wtqgoxmc</link>
                <description>کشاورز و دلالمردی بود بلند بالا و چهارشانه با چهره ای سرخگون و موهایی به پشت مالیده که هر روز بر سفیدیشان افزون میشد.گیوه می پوشید و گاهی که بیکاره میشد خودش می بافت.خوش خنده بود و  مثل خوشه های زرد گندمش تو دل برو بود  و چون لب ور می چید دو رج دندان سفید و محکم وسط سبیل های کلفتش مثل آفتاب وسط روز چشم را قلقلک میداد. سقف روی سرش  یک آلونک کاهگلی بود که با چوب و چلیکه ساخته بود که در آن به قوطی کنسرو غول آسایی می مانست که چون نتوانسته اند درش را باز کنند آنرا از هم دریده باشند . بچه های قد و نیم قد ش را به لطف دو هکتار زمین اجدادی که تابستانها پر میشد از خوشه های زرد گندم ،بزرگ میکرد و این بود ممر درآمد و دلخوشیش در تمامی آن سالها. تابستان که شد با بسکه چشمانش به خوشه ها لبخند میزد و کیفورش میگرفت و نیروی تازه ای در وجودش تولید میشد.خوشه ها که زرد شدند . شالمه اش  رابدور کمر بست .داسش را تیزی انداخت و با پشتکار یک هیزم شکن ،کمر خوشه ها را میگرفت و به دونیم میکرد و مثل یک کشتی جنگی غول پیکر موج موج خوشه ها را درهم میشکست و به جلو میرفت با چهره ای که بر اثر تشر آفتاب بصورت مرمر درآمده و رگه رگه شده بود.خوشه ها را مثل دسته هیزم در هم کوله کرد  و بعد از چند روز خرمنشان کرد. وقتی سر خوشه های زرد را می کوبید این عرق جبینش بود که  پیشانی داغ دانه ها  را می شست . سرانجام با بازوهای قوی اش لنگه های ده منی را روی هم مچ انداخت و با صدای دانه های گندم گونی ها دل غنجه اش میشد. هنوز عرق پیشانیش خشک نشده بود که وانت &quot;ممد دلال&quot; پیدایش شد.دلال مردی قوزی بود  با صورتی که از چربی ورم داشت .چشمهای کدرش مدام به گونی ها خیره بود و با  پره های لوچ بینی همه جا را بو می کشید. شالمه  دور سرش را برداشت  و مثل جوکیان هندی روی یکی از گونی های گندم نشست .چون رگ خواب کشاورز دستش بود و از حال فلاکت بارش خبر داشت معرکه گیری را شروع کرد و گفت:&quot;صرفه نداره،دانه های گندمت لاغر مردنی اند .منی به سیصد خریدارم آنهم  به مهلت !&quot;کشاورز والزاریاتش گرفت و  حالیش شد که این بها پول کارگری و زحمت خودش هم  نمی شود .چند باری با دلال سر قیمت کلنجار رفت اما او هر بار مثل سگی هار پاچه اش را گاز میگرفت و جری تر میشد. کشاورز بیچاره چون فهمید  از این امامزاده کسی خیر ندیده است بناچار رضا داد و دلال و نوچه هایش گونی های گندم را که بوی نان و عرق پیشانی میدادند با ولع بار زدند.دلال حساب را به کتابش نوشت و با وانت آبی رنگش درکور سوی جاده خاک و خول گرفته ناپدید شد.✍مجتبی شریفی</description>
                <category>m_56118140</category>
                <author>m_56118140</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 15:32:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه؛ ولگردهای یک کهکشان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56118140/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%87%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86-u6ircvfhk5um</link>
                <description>ولگرد های یک کهکشان👇ساسان رویش را بسمت رستمزاد برگرداند و گفت:&quot;به نظر من؛ بیچاره تر از آدم جماعت  در کهکشان راه شیری موجودی پیدا نخواهی کرد!&quot;رستمزاد:&quot;چرا این فکر را می کنی؟!&quot;ساسان آهی کشید و گفت:&quot;چون تنها موجودی هستش که هم باید بخندد، هم گریه کند.هم زندگی کند و هم بمیرد!&quot;رستمزاد:&quot; ساسان تو عقلت ضایع شده است .عقل برای همینه تا گم نشوی و کمتر رنج بکشی!&quot;ساسان:&quot;من  عقیده تو را ندارم .آدمیزاد  مثل عروسک خیمه شب بازی است.انگار از ازل روی پیشانیش نوشته اند؛ عروسک کوکی لحظه های دلتنگی!&quot;رستمزاد:&quot; لحظه های دلتنگی چه کسی؟!&quot;ساسان:&quot; نمی دانم.آدمیزاد را به یک نخ بسته است تا باهاش بازی کند.قلقلکش میدهد تا برایش بخندد و گاهی به کمرش قوز میدهد تا گریه اش را درآورد!&quot;رستمزاد:&quot;نمیشه این نخ را وا کرد؟&quot;ساسان:&quot;نمیدانم، شاید بشود.اما من هر چه تقلا کردم و خودم را گم و گور کردم نشد که نشد .این نخ جنس عجیبی دارد ،نه پاره می شود و نه گره اش باز می شود!&quot;رستمزاد نگاهی به قیافه خودش کرد و گفت:&quot;ساسان این نخ به کجای آدم گره زده اند؟&quot;ساسان :&quot;به ناف آدمیزاد و بخاطر همینه هیچ وقت شکم درد آدمیزاد خوب نمیشه!&quot;✍مجتبی شریفی</description>
                <category>m_56118140</category>
                <author>m_56118140</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 00:49:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاثیر اندیشه های دینی بر اقتصاد از دیدگاه &quot;ماکس وبر &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56118140/%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%B3-%D9%88%D8%A8%D8%B1-bqucwmqf8fzw</link>
                <description>💠تاثیر اندیشه های دینی بر اقتصاد از دیدگاه &quot;ماکس وبر &quot;❇ماکس وِبِر،  جامعه‌شناس، تاریخدان، حقوقدان و استاد اقتصاد سیاسی آلمانی قرن بیستم  بود که به عنوان یکی از اثرگذارترین نظریه‌پردازان توسعه مدرن جهان غرب شناخته می‌شود. ایده‌هایش به‌طور عمیق بر نظریه اجتماعی و پژوهش اجتماعی تأثیر گذاشت.❇او  در مقاله &quot; اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری&quot;،سیر تغییر بینش دینی را اینگونه تشریح و طبقه بندی کرد که جوامع بعد از گذار از اعتقاد متوسلانه به جادو و سپس چند خدایی به تک خدا پرستی و سرانجام به تک خدا پرستی اخلاقی دست یافته اند و با متمرکز شدن قدرت در جامعه،مفهوم خدای واحد جهانی به مطلوبیت بیشتری رسیده است.❇به اعتقاد &quot;ماکس وبر&quot;،غلبه خرد گرایی و علم و دانش و فقه و ادغام مشاهده با ریاضیات و جاری شدن آن در امور زندگی و اقتصادی بشر بر باورهای دینی تاثیر ژرف گذاشت و دین را هم عقلانی و دنیوی کرد و در اختیار زندگی قرار داد.❇وبر ،ادیان را بازیگران مهم در تحولات مختلف زندگی بشر قلمداد کرد و معتقد بود که بینش دینی جوامع، بانی و خالق چگونه زیستن آنهاست.❇از دیدگاه او ،کشورهایی که بر اساس آموزه های پروتستان(مثل آلمان و آمریکا) زندگی می کنند از کشورهایی که کاتولیک هستند(مثل ایتالیا و اسپانیا) مترقی تر هستند.به عقیده او ،پیروان مذهب پروتستان بیش از بیش به تولید بیشتر ،به کار انداختن بیشتر پول و ثروت در جهت آبادکردن دنیا برای شاد زیستن خود و رضایت خدا توجه دارند.❇او  ادیان هندو و مذاهب عرفانی که رضایت و خشنودی خدا و عاقبت بخیری را در زهد و ریاضت درون بدون توجه به مشاهده طبیعت جستجو می کنند از تعبیر &quot;آن دنیایی&quot;و&quot;آن جهانی &quot;استفاده می کند و معتقد است که بینش دینی اگر کارکرد دنیوی و این جهانی پیدا نکند نمی تواند گره گشای مشکلات بشر باشد.❇او تاکید داشت که زندگی بشر بسمت عقلانی تر شدن و نظامند شدن در حرکت است و در همین راستا،انسان نوین می کوشد بر تمام شئون زندگی و محیط طبیعی پیرامون خود مسلط شود و حتی آنرا پیش بینی و به آن شکل که خود تمایل دارد تغییر بدهد.نویسنده: مجتبی شریفی </description>
                <category>m_56118140</category>
                <author>m_56118140</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 13:50:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه؛ آوارگی،بیچارگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56118140/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%A8%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C-wfkm8nch2f5v</link>
                <description>❇آوارگی ...بیچارگی...(نگاهی به کشمکش درون )  افکار جور واجور در مخچه اش مثل کرم های ریز و درشت وول میخوردند .انگار  با تمام تقلا به جانش افتاده بودند تا قلبش را بفشرند و با باد و باروتی که به راه  انداخته بودند  آتشش بزنند.   احساس میکرد که تناقضات و زد و خوردهای درون مخچه اش کار یک  نفر نیست و یک مافیای پرزور این معرکه را راه انداخته است تا از آب گل آلود ماهی بگیرد . کلمه ها مدام  بر روی رگهای عصبی اش تاب میخوردند و مثل وروجک های بازیگوش بر سطح جمجمه اش می کوبیدند و کیفورش را می بردند . زمانی از پدربزرگش در مورد صداهای دل بهمزن جمجمه اش پرسیده بود و او جواب داده بود ؛&quot;نمیدونم ،ملا حسن که میگه  یه شیطان هایی در درون آدمیزاد هست که کارشون اینه که وقت و بیوقت ،آتش  رو به پنبه بزنن و بعدش با یه کاسه آب به سراغ ادمها میان تا دین و ایمانشون رو در عوض اون بقاپن...!&quot; عینهو  یه مشت کلاغ سیاه پدر سوخته  که  لای  رگ و ریشه مخ  لونه کردن و تا خانه خرابمان نکنند ول کن نیستن...!&quot; گاهی از بدنیا آمدن  اقش میگرفت و بعضی وقت ها هم کنجکاوی مثل  هیزم زیر کماجدان مسی در درونش زوزه می کشید و انگولکش میکرد که این آمدن و رفتن آدمیزاد با اینهمه رنج و دوندگی بی ثمر برای چه بوده است ؟! روزی در میان کتابی خوانده بود :&quot;ما بچه کوچیم ،بچه مرگ و اوست که سرانجام ما را از فریب های زندگی نجات میدهد ...پس به ناچار باید قبل از اینکه الکمان را بیاویزیم باید نان زندگیمان را بپزیم و بخوریم ...!&quot; اینقدر فکر کرد و فکر کرد که ویروس های جمجمه اش  مثل رجاله ای احمق با روسیاهی او را  از آسیاب زندگی به بیرون پرت کردند و  عینهو دانه تخمه ای از جیب در می آوردند و به تناوب نشخوار میکردند  و از او دیوانه وراجی ساختند که گاهی با دنیا گلاویر میشود و گاهی یخه خدا را میگرفت و سفسطه و مغلطه می بافت ...و اینجوری بود که کار ش شد ؛ آوارگی ...بیچارگی...! ✍مجتبی شریفی</description>
                <category>m_56118140</category>
                <author>m_56118140</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 00:31:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه؛ طلسم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56118140/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B7%D9%84%D8%B3%D9%85-wcjumdvvgjz5</link>
                <description>💠طلسمگوشه ای قوزش گرفت .به گونه ای که بشنود اما کسی او را نبیند.انگشتان استخوانی و نحیفش را به میان موهای وزکرده اش که پیسمال دود و عرق بودند فرو میکرد و با چشمانی  زق زق به میان شیشه مغازه عطاری به شقیقه ای که از درون مکیده شده بود نگاه میکرد .یه جایی در میان  برگه روزنامه پاره ای خوانده بود:&quot;خیلی از آدمها در جستجوی شادی ،خود را به نابودی می کشانند و بیزار از هدفهایشان دور می مانند!&quot;اما او به این فکر میکرد که هیچ وقت نه شاد بوده است و نه هدفی داشته است و تمام تقلایش این بوده است که تنوره شکمش را بخواباند و به موهای خار خاری صورتش تیغی بغاراند ،موهای فکلی اش را بکوبد و به دلخواه روی شقیقه هایش پر دهد و مثل گندمی لاغر مردنی  به میان آسیاب آدمها وول  بخورد و هرزگاهی از الک زندگی با روسیاهی به پایین پرت شود. یه روزی یک رمال بهش گفته بود که در طالعش طلسمی هست که  چارچنگولی مثل یک بختک سمج در زندگیش چنبره زده است و این تعبیر مثل فرفره ای آتشین مدام در جمجمه اش می چرخید و همه جای درونش را به آتش می کشید .دم غروبی که عینهو قوزی های تریاکی در پهنای پیاده رو می چرخید تصمیمش را گرفت و در چشم بهمزدنی ،خودش رابه پیشانی یک کامیون رساند و با چرخهایش گلاویز شد اما برایش اتفاق خاصی نیفتاد.وجنه اش کمی گیر ویر شده بود و شکلک های  تایر روی لمه پاهایش به او قهقهه میزدند و آنوقت با خودش فکر کرد که در طالعش طلسمی هست که نه می گذارد زندگی کند و نه به او اجازه مردن میدهد .چون به خودش آمد ،شوفر کامیون ،سرش را مثل میوه ای پخته بغل کرده بود و با مهارت ،گونه ها،شقیقه و بعد گردنش را می جنباند.حس کرد به میان اتمسفر گرم  دستهایش مثل یک بالن سبک میشود و در بی وزنی زمان فرو میرود . بیکباره چشمانش را بست تا شاید هر آنچه که زندگی از او نقاشی کرده است فراموش کند و برای چند لحظه ای  بی دغدغه بخوابد و چون دوباره چشمانش را باز می کند مثل کرمی که شفیره اش را پاره کرده است به موجود دیگری تبدیل شده باشد  و از دنیا و همه آدمهای دوروبرش دور شده باشد.✍مجتبی شریفی</description>
                <category>m_56118140</category>
                <author>m_56118140</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 00:05:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه؛ تله موش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56118140/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B4-pwcy4gexvfym</link>
                <description>💠تله موش...  زندگی در  پستو هاي  خاک  و خول گرفته اتاق دنگاله اش به سختی  نفس‌  می کشید .خودش هم مثل کوزه ای سفالی که رویش را با دستمال چرکی گیر انداخته باشند گوشه ای کز کرده‌  بود. با غنچه انگشتان ،چانه اش را گرفته بود و با چشمانی لاک خورده و سرد به تله موش که ريزه ای نان‌  روغن‌ مالیده در چنته داشت و انتظار  موشی ناخوش و سمج  را می کشید خیره شده بود.  باورش این بود که از زمانيکه تله موش ها اختراع شد موش ها به دزدی روی آوردند وگرنه قبل از آن با شرافت می خوردند و عزتمندانه می مردند. اما رفقایش باور او را نداشتند و معتقد بودند اگر تعداد موش ها زیاد شود دنیا  دیگر جای قشنگی برای‌ نفس کشیدن و زندگی نیست . اما او بر باور خود اصرار داشت و معتقد بود اگر سهم موش ها از سفره دنیا داده شود قطعا موش ها هم به شرافتمندانه زیستن عادت می کنند و  سوراخ موش‌ها بجای اینکه محلی‌ برای‌ اموال‌ دزدی باشد به‌ مدرسه ای برای تربیت‌ موش‌هاي انديشمند تبديل خواهد شد.  به خاطر همین عقيده ای که داشت از جايش فرز بلند شد و  ماشه تله موش را خنثی کرد تا موش های گرسنه بدون‌ ترس و لرز و با کیفور   ريزه نان‌ روغنی تله موش را نوش جان‌ کنند .با این اقدام جسورانه رگه ای از رضایت‌ قلب در خودش احساس کرد و  به دیوار یله داد .چند دقیقه ای نگذشته بود که موشی لاغر مردنی با چشمانی وق زده از سوراخش بیرون پرید تا عینهو هيزم شکنی وظيفه شناس کارش را به انجام برساند .با نگاههایی دزدیده و محتاط دوروبرش را وارسی کرد و سپس‌ با خاطر جمعی  با  بینی باریکش چند بار بو کشید و بعد از چند سرک کشیدن کوتاه به سراغ تله موش رفت. کش و قوسی به بدنش داد اما انگار یک جای کار می لنگید و چیزی جای خودش نبود. چند بار دور تله موش چرخید و با نگاهی ملتمس به نان‌ روغنی نگاه می‌کرد. از شدت گرسنگی شکمش ماغ می کشید اما جرآت نداشت سراغ نان‌ روغنی برود  . تله موش را بیخیال شد و  بسمت  زبیل نان‌ خشکه  رفت  و با دندان‌های ریزش کمر نان‌ ها را می شکست .او  از اینکه می دید موش با خیال راحتی شکمبه کوچکش  را پر می کند کیفورش گرفته بود و  به نتیجه باورش  امیدوار شد. .به ناگاه صدای خش خش نان‌ خشکه ها جای خود را به زنجموره موش داد  که با چشمانی  وق زده و ملتمس از کاروبار  دنیا گریه اش گرفته بود .موش بعد از دست و پا زدنی کوتاه  مثل کاغذ پاره ای در خودش مچاله شد. مرد قصه ما آهی کشید و عینهو موش در خودش مچاله شد.یادش رفته بود که دانه های ریخته  مرگ موش را از کنار  زنیل نان‌ خشکه بردارد ...✍مجتبی شریفی</description>
                <category>m_56118140</category>
                <author>m_56118140</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 00:01:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریخی و غير تاریخی زیستن درنگاه نیچه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56118140/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%D9%88-%D8%BA%D9%8A%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%DB%8C%DA%86%D9%87-akx9xrfvcgig</link>
                <description>💠تاریخی و غیر تاریخی زیستن در باورهای نیچه❇&quot;فردریش ویلهام نیچه،فیلسوف آلمانی که تاثیر افکارش بر علم فلسفه و فلسفه تاریخ قرن بیستم سنگینی می کند در واقع ،اندیشه ورزی است که بنای کشف وجودی انسان را در زمان حال و توسل به کشف از خویشتن میداند.و سئوال او این است:&quot;آیا زندگی باید بر شناخت و علم حاکم باشد یا شناخت بر زندگی؟&quot;✳نیچه می خواهد نشان دهد که &quot;دانایی بدون توانایی&quot;و &quot;علم بدون عمل &quot;کاری بیهوده است و با اینکه آگاهی از تاریخ را امری بدیهی میداند اما نظام آموزشی آلمان را که با آموزش تاریخ ،جوانی و معصومیت زندگی حال را تحت تاثیر گذشته دفن می کند مورد انتقاد قرار میدهد.✳او می گوید ؛بی گمان ما به تاریخ نیاز داریم اما نباید این آگاهی بانی تحقیر و تخدیر کننده زندگی امروز شود و جمود و خودفریبی و جهل بیافریند .❇به نظر او ،در انسان بین قوه حافظه و نیروی فراموشی ،بین دانش و معصومیت ،بین گذشته و آینده ،ستیزی ابدی وجود دارد .انسان برخلاف حیوان که زندگی را در یک بیخبری فرحبخش می گذراند با خود آگاهی که از جهان پیدا می کند قادر به پنهان کاری نیست و با حافظه ماندگاری که دارد شناخت گذشته ،مدام او را به پایین فشار میدهد و پشتش را خم می کند.❇نیچه بر این باور است که اندوه انسان از گذشته ای که با خود حمل می کند آزار دهنده است و اسم رمز شبی است که یادآوریش در انسان ،کشمکش ،رنج و دلزدگی ایجاد می کند و مانع از کامل شدن روح وجودی اوست . ❇در بیان &quot;نیچه&quot;، بار گذشته مانع از آن است که انسان یک زندگی آفریننده به معنای واقعی داشته باشد و انسان اگر نتواند در آستانه لحظه و زمان زیست خود فرود آید و تعادل خود را حفظ کند نمی تواند درک کند که نیکبختی چیست و بدتر اینکه ،هرگز کاری برای نیکبختی دیگران نخواهد کرد و در دنیای گذشته و گذشتگان گم خواهد شد.❇در فلسفه نیچه ،ادعای خوشبختی برای بشر با اتکاء به رویداد های سیاسی و تشکیل دول میسر نیست و گرنه با وجود تشکیل اینهمه دول در طول تاریخ ،بشر می بایست به یک نقطه آرامش معقولی رسیده باشد.❇نیچه در واقع باور دارد که انسان مدام در بین تنش آگاهی تاریخی(دانش)و آگاهی  غیر تاریخی(نادانی به گذشته) زندگی می کند و تنها راه پیشرفت او این است که بار گذشته و گذشتگان را بر زمین بگذارد و فرزند زمانه خود باشد تا بتواند به کشف از خود و دنیای پیرامونش دست یابد.❇شاید جان کلام او در این باشد که تاریخ اگر نتواند به بهبود زندگی حال تو کمک کند در واقع دردی است که روح تو را تسخیر می کند تا اندوهناک در مسیر زمان بدون هیچ دستاوردی در دنیای پوچی سیر کنی تا سرانجام تمام شوی.نویسنده: مجتبی شریفی</description>
                <category>m_56118140</category>
                <author>m_56118140</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 23:50:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه؛ خشم خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56118140/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%B4%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-zqyidxugxsrn</link>
                <description>🔶️خشم خاموش👇بچه گورخر با مادرش در خنکای شهریور از بالای صخره ای بلند به زیر درخت انجیر که از ساقه های  دراز و سبزش ، شیره ای سفیدگون تراوش می کرد لمیده بودند و با ترس و لرز به دندان های تیز کفتارها در پایین دست کوه که از شدت گرسنگی  پر از کف میشد خیره شده بودند . بچه گورخر رو به مادرش گفت:&quot;مادرجان  هدف از خلقت گورخرها چیست؟&quot;مادرش تکانی کوچک به شکم گنده اش داد و گفت :&quot;درست نمیدانم اما تا آنجایی که به یاد دارم اجداد ما در پهنه این دشت چریده اند و آخر سر لقمه چرب همین کفتارها شده اند .پدر خدابیامرزت کنار چشمه درخت زالزالک خام خور شد اما مردانه مرد و صدای ضجه اش را کسی نشنید ...!&quot;بچه گورخر اشکش درآمد و گفت:&quot;یعنی هدف از خلقت گورخر این بوده است که بچرد و چاقالو شود و سرآخر لقمه شکم چغر کفتارها شود،آیا این منصفانه است؟! مادرش برای اینکه بچه اش را به آینده امیدوار کند گفت:&quot;پسرم همیشه اینگونه نبوده است .جد بزرگوار تو سالها در این دشت ،بزرگ گورخرها بود و تا زنده بود کفتارهای وحشی با شنیدن گرمب گرمب سم قوی اش مثل ترکه بیدی می لرزیدند و دنبال سوراخ موش می گشتند...!&quot; بچه گورخر با اشتیاق گفت :&quot;می خواهی بگویی که او از کفتارها قوی تر بود و هرگز توسط کفتارها خورده نشد؟!&quot; و سپس از جایش فرز بلند شد و در حالیکه عضله های گردنش را می جنباند و سم کوچکش را به زمین می کوبید رو به مادرش گفت :&quot;مادر جان ،قبر جد قلدر و با هیبت من کجاست تا به روح بزرگش ادای احترام کنم؟&quot; مادرش دستپاچه شد و بی حس و بیحرکت در حالیکه چمباتمه زده بودبا چشمانی پر از خشم و اشک، بی اختیار به شکم گنده کفتارها خیره شد ...✍مجتبی شریفی</description>
                <category>m_56118140</category>
                <author>m_56118140</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 15:57:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>