<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ....</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_56185944</link>
        <description>هم زمان در قلب تو چندین نفر جا می شوند؟
سرزمین قلب تو دارد گلم وسعت چقدر؟=)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:47:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>....</title>
            <link>https://virgool.io/@m_56185944</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به اقتباس از یادداشت پاییزِ ۱۴۰۲،بااندکی تغییر.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56185944/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%D9%90-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B2%D8%A8%D8%A7%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-t2ojnclhwyov</link>
                <description>۵ صبح که از آبی میخونی و blue dream پلی میشه. -کیف می کنی ها، می نویسی و پاک می کنی و این کاغذ های مزین شده با دست خطت را از بین میبری ، به فکر &quot;من&quot;ِ مفلوک هم نیستی که تنها دارایی اش همین کلمات اند و خط خطی های روی کاغذ.+ باور کن که تقصیر من نیست.این آدمِ مجنون ، حوصله اش را میان خنده ها ، نگاه کردن های بواشکی ، لجبازی و بدقلقی های گذشته ی تو جا گذاشته. از وقتی نیستی ، دیگر قلبم درست کار نمی کند ، خسته می شود از تپیدن ، از جنگیدن برای زندگی و زنده ماندن.-پس قلب هم داری؟ تو که از ما دوری و درد غربتت هر روز به من هم سرایت می کند ، یادی هم از ما می کنی؟+اینطور نگو جانکم.به خدا که من هم طاق نمی آورم از سنگینی این فراق. تکه ای از وجودم در خاطراتمان گم شده.من هنوز هم به یاد صدای گرم و آرامت گوشه ای می نشینم ، آهنگ هایی که میخواندی گوشم را پر می کنند ، به یاد زمانی که سر روی شانه ام میگذاشتی و برایم میخواندی ، زمانی که &quot;تو&quot; را می مهابا داشتمت ، زمانی که ساعت ها از دور به تماشای موهایت می نشستم ، در حسرت اینکه یک بار دیگر آنهارا نفس بکشم. اما در این شهر دوست داشتن آسان نیست.هیچ کجای این زمین ما را نمی پذیرند.هیچ کدام از این آدم ها چشم دیدن من و تو را ندارند ، که من تا مرز خفگی به بوسیدنت ادامه بدهم ، که دیوانه بازی در بیاوریم ، تمام شهر دنبال هم بدویم تا برسیم به بی نهایتِ عشق، که این جا جایی برای ما نیست عزیزکم..&quot;دفتر را بستم.از رویای سحرگاه بیرون آمدم.به یاد آوردم که خیلی وقت است او را ندارم.زمان زیادی گذشته از آخرین دیدار ، از اخرین تلاش هایش برای ماندن ، از اخرین فشردگی تن هایمان به یکدیگر(آغوش؟)،از آخرین تصویری که در ذهنم از او به جا مانده.حالا منم و یادگاری کوچکی در دستانم از او.هنوز هم از چشم هایش می نویسم.هنوز هم آوایی مبهم از صدایش در سرم چرخ می خورد.از تمام آن حالت ها ، نشستن ها ، خندیدن های دیوانه وار ، حرکت انگشت های لاغرش بین دست هایم،از او ، او.من هنوز هم دلداده ام و معشوقه ی ممنوعه ام ، در رویای سحرگاه ، با من ، و در کنار من زندگی می کند..</description>
                <category>....</category>
                <author>....</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2024 15:46:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بسه،این طلسم و ازم بردار!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56185944/%D8%A8%D8%B3%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B7%D9%84%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-vdpt30wtunye</link>
                <description>در اتاق رو می بندم و جای کش روی بدنم معلوم میشه ، وقتی بازش می کنم دیگه نمیتونم حقیقت رو از آینه مخفی کنم.آینه بی رحمه،صافه ولی ترسناکه،ته نداره ولی خلاصه میشه تو همون دو سانت جیوه و می تونی خودتو گول بزنی که،اونقدرا هم ترسناک نبوده.به بدنم نگاه می کنم.این چیزیه که هستم و نمی تونم تغییرش بدم.لبم رو لیس می زنم و لکه ی سفید رو از بین می برم. به صورتم و لک هاش نگاه می کنم ، به روزنه هایی که دلیل ایجاد شدنشون رو نمیدونم،یا خودم رو به ندونستن زدم. دستم میره سمت نوک دماغم، همون جایی که حواسم نبود و داشتم با چاقوی میوه خوری میبریدمش و کسی جلوم رو گرفت.اولین بار که این اتفاق افتاد،داشتم این کار و با ناخنم می کردم.فکرم میرفت سمت کشتنش و چاقو بی اجازه ی من می برید.برف روی زمین رو خیلی وقت بود ندیده بودیم. یاد هارمونی خون و برف افتادم. من بهش فکر می کنم ، به این هماهنگی بی نقص که میشه ازش ی شاهکار موسیقی ساخت فکر می کنم.فندک گرفتم روی ظرف و شعله کشید ، آب که ریختم روش بزرگ تر شد ، فرار کردم. همیشه وقتی که نباید فرار می کنم و وقتی که باید سر جام میخ میشم. صدای دعوا بالا گرفت ، این صدا رو هر چند وقت ی بار تو محل میشنوی،اگه جنوب شهر باشی.رفتم سمت پشت بوم و تو راهرو نشستم و پنجره ی رو به روم و باز کردم.سرما می زد توی صورتم ، هرچی به در پشت بوم نزدیک تر می شدی وسایل بیشتر می شدن.رو پله که نشستم دیدم ی تابوت از ی مومیایی کنارمه. ترسیدم.چشمام ریز شد ، دیدم اون میز قدیمیه که وقتی تولد می گرفتیم می آوردیمش پایین. رو صورت مومیایی گل های ریز کنده کاری شده بود. قشنگ بود.حتما موقع مرگ ، راضی بوده‌‌. خیره شدم به پشت بوم ساختمون رو به رویی.سفید بود.از برف. رو دیوار نور آبی و قرمز ماشین پلیس افتاده بود.اهمیتی ندادم،میدونستم که هیچی نمیشه.دوباره چرخیدم سمت مومیایی ، اما دیدم ی نفر داره از اون طرف بهم چشمک میزنه.برگشتم سمت گلدون های سانسوریا. خبری نبود ، وقتی دوباره نگاهم رفت رو پنجره باز هم چشمک زد. کلافه برگشتم سمتش ، دیگه علامت نمیداد.ساکت ی گوشه نشسته بود. قهر کرده بود. خجالت زده بود. می خواست منت کشی کنم ، اما من از گیاهی که چشمک میزنه خوشم نمیومد و کاش اینو می دونست.چند تا ساختمون اونور تر ، خودم رو دیدم که روی پشت بومش دراز کشیده بودم و دست و پا میزدم و برفی می شدم.سانسوریا دوباره چشمک زد و مومیایی خندید،اهمیتی ندادم.چند وقتیه که تو محل مد شده خونه های ویلایی میکوبن و از نو میسازن و خونه های ۲ طبقه هم ۱۰ طبقه به داراییشون اضافه میکنن. رو طبقه اخر یکی از همون ساختمون های طمع کاری که قصد بالا رفتن تا خدا رو کرده بود ، یهویی ی نیم دایره ی سیاه ظاهر شد.مو داشت.شاید هم شاخک.حرکت می کرد. فکر کردم،ی کرم خاکیه که از چند میلیون سال پیش به حالا سفر کرده که انقدر غول پیکره؟ نه. شاید ی لاکپشته که داره باله هاشو تکون میده؟ اما لاکپشت که شاخک نداره. شاید ی نهنگه ، داره از اونجا فرار میکنه،اره ، ببین داره از دیوار رد میشه..اما برگشت سر جای اولش. شاید ادمیه که داره خودکشی می کنه؟ دختری که روی زمین خم زده و باد داره موهاشو میبره؟ یا کارگری که داره برای خودش گور می کنه؟عقلم به اینجاها نمیرسید. پلیس رفته بود. صدای فریاد پیرزنی که می گفت &quot;محض رضای خدا بس کنید&quot; هم شنیده نمیشد.بیخیال سانسوریا و مومیایی و کرم خاکی شدم.پنجره رو بستم و از جام بلند شدم ، تا درختی که داشت تو پاهام ریشه می کرد و سرما روبه تک تک سلول هام میرسوند فلجم نکنه..</description>
                <category>....</category>
                <author>....</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 12:58:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اینجا ام تا بمونم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56185944/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%85%D9%88%D9%86%D9%85-ks6l5qhm0e3h</link>
                <description>دردی که تورونکشه قوی ترت میکنه؟ چی میگی؟اگه قوی ترت میکرد که نمیمیردی!توی تاریکی نشستم و تنها چیزی که این خلوت دلنشین رو ازم میگیره نور صفحه ی موبایله. آرزو میکردم میشد بدون نور هم روی کاغذ نوشت. بدون نور دید. بدون نور زندگی کرد. درست وسط اتاق نشستم و کتاب ها محاصره ام کردن. کتاب ها. کتاب...چقدر واژه ی قشنگیه. بر خلاف کلمات من که وقتی نوشته میشن پوچی و تاریکی از وجودشون به همه جا نفوذ می کنه.  خاکستریه. سرده. متعلق به من نیست. نمی تونم درست ازش استفاده کنم. تلخِ. مثل قهوه ، که خیلی وقته ازش محرومم. من ، من نیستم. یا حداقل ، قلمم نمی خواد مال من باشه. میبینی ، بازیش گرفته ، قرار بود این متن رو محاوره ننویسه و یکم رسمی تر رفتار کنه. یکم عاقل تر. مثلا کت و شلوار به تن می کرد و کلماتی مینوشت که خودم از دونستن معناشون عاجزم. دلم میخواد رهاش کنم اما دقیقا مثل نور عمل میکنه. خالی از معنا میشم وقتی کنارم نیست. وقتی افکارم رو ثبت نمی کنه. دیگه نمی تونم ببینم{قدرت ذهن رو} و دیگه نمی تونم زندگی کنم{نوشتن رو.} فارغ از این خزعبلات  وقتی به من فکر میکنم ، رنگی جز خاکستریِ مایل به کاربنیِ جیغ نمیبینم.(eror404)انگار تمام من خاکستریه اما ذهن آبیِ تیره ام داره فریاد میزنه.فریاد های بلند.خیلی بلند.و کسی برای شنیدن این نجواهای درمونده اینجا نیست. شاید این قلم بتونه گوشه ای از فریاد های ذهنم رو به کاغذ منتقل کنه و منو از شرشون خلاص کنه. اما من...همچنان ی غیر واقعی ام. سبکی مختص به این قلم وجود نداره. هرچه که هست فقط مینویسم.فقط پوچ مینویسم.خالی.تیره.مبهم.انگار فرمانروای ذهن من ملکه ای مقتدر و بی رحمِ. دستور می ده اما فکر نمیکنه به عواقبش. و زمانی که وزیر مهربان و با شعورش {قلب} شروع به صحبت می کنه ملکه اون رو از صفحه روزگار محو میکنه تا خودش به تنهایی تصمیم بگیره.تصمیم گیری.تصمیم درست.موفق.بی نقص.واژه ی نقص بدجوری روی اعصابمه. انگار بهم یادآوری میشه. همه چیز. همه ی نقص ها.به من نگاه نکن. من ی مقلد بیچاره ام. ی دلقک. من از دیگران ساخته شدم. از ایده های دیگران{که دزدیده شدن}از رفتار آدمها{که باز هم دزدیده شدن.} حتی شاید لازم باشه ی نگاهی به خوت بندازی. هی ،از تو... چیزی  ندزدیدم؟</description>
                <category>....</category>
                <author>....</author>
                <pubDate>Fri, 23 Feb 2024 18:21:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت های نامربوط.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56185944/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-assvlqtt9prn</link>
                <description>کاش یکی بهم می گفت ،که چی داره میشه.دقت کردی آدما وقتی به رها کردن و وابسته نبودن فکر میکنن ، چقدر براشون سخته؟ انگار حس میکنن زمان کمی دارن ، کار های زیادی هست که انجام ندادن ، گمشده هایی هست که هنوز پیدا نکردن. در نتیجه با خودشون صادق تر میشن.یادداشت های نامربوط : میگفت من به شرایطی که تو داری غبطه میخورم. با تعجب بهش خیره شدم. امکاناتی که برای من ذره ای اهمیت نداشتن باعث میشدن اون فکر کنه اگر بهشون برسه انسان خوشحال تری خواهد بود. من هم فکر می کردم اگر خانواده ای مثل خانواده ی اون داشتم خوشبخت ترین آدم روی زمین بودم. ما به هم نگاه می کردیم و نداشته هامون ناخوداگاه جلوی چشم هامون می اومد. و هیچ کدوممون خوشحال نبودیم. چیزی مثل -خوبه.اره.خیلی خوبه اما ، اون بیرون اتفاقات بهتری هم هست. میتونه خیلی خوب تر از این باشه.-فکر میکنم برای مردن زیادی جوونیم. هنوز خیلی چیزا رو تجربه نکردیم. هنوز خیلی از روزا رو زندگی نکردیم. برای لمس کردن مرگ ، خب ، ما هنوز زمان داریم. صحبت از کار هایی بود که به خاطر خانواده ی سخت گیر قادر به انجامشون نیستیم. وقتی از عقایدش میگفت اضافه کرد : -اون بهم گفته من قراره برم جهنم ، چون هیچی از دین و خدا نمیفهمم- و من ساکت موندم. خدایی که بخاطر طرز فکر متفاوت انسان هارو توی آتش جهنم میسوزونه. !hey stop it-کاغذ ها نباید زنده بمونن. حرفاتو لو میدن.-تنها تنشو موضوع زندگی اینه که بفهمیم زندگی یعنی چی؟ +خیلی مسخره ست. -ما اینو میگیم چون هنوز نفهمیدیمش.هیچوقت با کسی که با عقیده ش بزرگ شده بحث نکن. حتی اگر خودش بخواد هم نمیتونه عوضش کنه.با ی آدم متفاوت حرف زدم. وقتی میگم متفاوت ، منظورم این نیست که شاخ و دم داره. فقط آدم هایی هستیم که از زمین تا اسمون باهم فرق داریم. و شاید مثل اون ، من هم از نظرش فضایی به نظر بیام. این ملاقات خیلی خوب بود. وقتی فقط از یک منبع خبری از اتفاقات با خبر میشی و  فقط با یک دسته از آدم ها حرف میزنی ذهنت بسته و محدود میشه.کتاب های درسی. کنکور. تست. زمان داره از دست میره. زندگیت رو حروم نکن. درس خوندن ساده ترین کاریه که میتونی انجام بدی. آزمون های پشت سر هم. جزوه های سنگین تکمیلی. واقعا مجبورم این مزخرفات رو به خورد مغزم بدم؟ -البته که مجبوری.شعر ها ، آهنگ ها رو جدی بگیرید. نوشت : ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است ، روی دوش دیگران یک روز ترکت میکنم. و من از فردا دیگه چنین فردی رو توی زندگیم نداشتم.از لای پوشه های مخفی شده پیدا شد‌ ، یادم نمیاد چرا و چه زمانی بهش گوش می دادم.اما ،&quot;نه میشد رفتنه میشد موندنه میشد درد رو آواز خوندنه میشد ساختنه میشد سوختنه میشد زخم رو با شعر دوختاما منبا دردام دوستم!زخمامومیپوشم هر روز رو پوستممن با زنگ تو گوشم رفیقمهر  روز همرامههر جا که میرم&quot;-شروین.</description>
                <category>....</category>
                <author>....</author>
                <pubDate>Tue, 20 Feb 2024 16:43:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سعی نکن ، نمیتونی شرایط رو عوض کنی.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56185944/%D8%B3%D8%B9%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-%D8%B1%D9%88-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%DA%A9%D9%86%DB%8C-acz4rmhxdrex</link>
                <description>نیاز دارم بنویسم ، مثل نیاز به تنفس ، درست زمانی که ریه ها خس خس می کنند و برای زنده ماندن تقلا می کنی. فرقی نمی کند چه بگویم ، حرفی ندارم ، اما تا بی نهایتِ دنیا کلمه دارم که بنویسم و کاغذ هارا فتح کنم. شاید روزی حس می کردم ضعیف ترین ، ناتوان ترین و سیاه بخت ترین انسان روی زمینم. چون زندگی متوقف شده بود ، دیگر نمی توانستم ورزش کنم. به قول یاس ، دنیا از یک عطسه گریخته بود. شهر پر از مردگی بود. نفس نمیکشیدیم. زنده بودن را حبس کرده بودیم در مکعب های کوچکی که برای دلخوشی به آن خانه میگوییم. فکر می کردم تمام میشود. مثل تمام رنج های بشریت که روزی به اتمام رسیدند. مثل طاعون و وبا و البته ، تنها رنج بشر که هیچوقت انتها ندارد جهل است.دوره ی بیماری به اتمام رسید و وقتی به خودم آمدم دیدم روح من هم تمام شده. قلبم درست کار نمی کرد. خسته بود. ناتوان تر از کلماتم. داستان تازه ای شروع شد. معاینه های پی در پی ، بیمارستان ، قلب ، قلبِ من.و درست زمانی زندگی به پایان رسید که دکترِ سالخورده ای متفکر به برگه های آزمایش نگاه کرد. سرش را تکان داد و به پدرم خیره شد. من که تمام حواسم به عینک گرد و ته استکانی اش  بود ،  اما به نظر میرسید به پدر نگاه می کند ، موجود زنده ی دیگری در اتاق وجود نداشت که بخواهد به آن چیزی بگوید.بعد صدایش را می شنیدم. که می گفت دیگر نباید بدوم. دیگر نباید مبارزه کنم. دیگر نمی توانم تمام روز را در سالن ورزشی بگذرانم. هیجان و استرس مسابقات قلبم را از کار می انداخت. تمام شده بود. گوش ندادم بعد از آن چه میگوید. دیگر همه چیز تمام شده بود. رویاهایم سوخته بودند. دکتر با دست های خودش آرزوهایم را در سطل زباله انداخت. تصویری که از قهرمانی و رسیدن در ذهن داشتم به کلی نابود شد. از مطب که بیرون آمدیم چهره ی پدرم درهم بود. سابقه نداشت اینطور غمگین به من نگاه کند. اما بعد سعی کرد همه چیز را عادی نشان بدهد.لبخند زد. دستم را گرفت تا از آن مکان نفرت انگیز خارج شویم. آن شب تمام اوقاتم را اینطور گذراندم : خیره شدن به سقف و فکر کردن به اینکه کجای کار اشتباه بوده. سراغ کمدم رفتم. لباس مبارزه.خنده دار بود. همه چیز مضحک بود. من کاری جز ورزش کردن بلد نبودم. ساده تر بگویم ، هیچ استعدادی نداشتم. هیچ چیز. فکر می کردم برای ورزش متولد شده ام. قبل از آنکه مرگ را حس کنم. حالا تمام دنیا دور سرم چرخ میخورد و من پوچ ترین آدمی بودم که در این شهر زندگی می کرد.دستم را روی قلبم گذاشتم. بی قرار بود ، آرام نمی گرفت ، شاید فهمیده بود چه اتفاقی در حال رخ دادن است:من از بین رفته بودم.  منزوی تر از همیشه شده بودم. مدام عصبانی بودم. به زمین و زمان ناسزا میگفتم ، همه مقصر بودند. بیشتر از همه ، قلبم مقصر بود. شاید اگر می توانستم با یک تکه سنگ جایگزینش کنم هیچکدام از این مشکلات پیش نمی آمد.سال تحصیلی جدید آغاز شد. مدرسه &quot; خوب بودن&quot; من را با توجه به نمره ی ریاضی ام می سنجید. اگر نمره ی بالای 17 میگرفتم ، من خوب بودم. اما اگر چیزی غیر از این بود ، من بدردنخور ترین و خنگ ترین دانش آموزی بودم که تا به حال وجود داشته.همه چیز به طرز وحشتناکی به هم گره خورده بود ، گره های کوری که قدرت باز کردنشان را نداشتم.تصاویری از اسطوره هایم که روی دیوار اتاقم بودند ، مدال هایم ، دستکش های مبارزه و دفترچه ای که تمریناتم در آن ثبت میشد را در جعبه ای گذاشتم و در آن را بستم.به سرنوشت منی دچار شد که هر روزم گوشه ی این اتاق تاریک می گذشت،به انتهای کمدم تبعید شد تا دیگر به یاد نیاورم در گذشته چه کسی بودم.هنوز هم نمی دانم که من برای ورزش متولد شده بودم و اگر اینطور نبود ، تقدیری بود تا در حرفه ای دیگر به نقطه ی &quot;ایول ، من برا این کار ساخته شدم!&quot; برسم؟چند سال  از اون ماجرا می گذره و من هنوز هم به رویای دفن شده ام فکر میکنم.اما حالا هیچکس رو مقصر نمی دونم. راه های دیگه ای هم برای زنده بودن پیدا کردم. مینویسم ، طراحی می کنم ، با گرافیک فال این لاو شدم ،ساعت ها غرق روتوش عکس ها و کشیدن لوگو میشم ، زیست شناسی جزوی از من شده و این روز ها پوستر هایی از آناتومی بدن انسان اتاقم رو قشنگ کردن. اگر تا ابد به سقف خیره می شدم و به ای کاش ها فکر می کردم ، اشک می ریختم و آرزو میکردم تا قلبم رو توی سطل زباله بندازم ، هیچوقت نمیفهمیدم که قسمت هایی از این بازی از قبل تعیین شده و  باید با چیز هایی که داری بسازی. با چیز هایی که داری...</description>
                <category>....</category>
                <author>....</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2024 20:28:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه ام درد میکند.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56185944/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-pyvcax4pixvu</link>
                <description>در صورت علاقه به اتلاف وقت ، پیش از مطالعه این پست ، این (http://ovjesefr.blogfa.com/1390/06)  رو هم بخونید.مغز درد دارم. درد جسمی نیست ، که کاش بود. همه ی وجودم درد میکند. انقدر خسته ام که حد ندارد. حرفهای صدای ناشناس ذهنم تمامی ندارد ، شما هم اگر کل روز با صدایی که تنها سرزنش میکندسر وکله میزدید مثل من دیوانه میشدید. دیوانگی هم حد و حدودی دارد و من انقدر از مرز های آن دور شده ام که راه برگشتی نیست. دلم میخواست کسی اینجا بود تا دوایی برای دردم پیدا کند ، برای زخم روحم ، برای کلمات حبس شده در ذهنم. مسیری برای ادامه دادن نیست. همه اش بیابان است ، تنها و بدون آب و غذا. تشنه ام ، تشنه در جستجوی معنا و چیزی جز پوچی نصیبم نمیشود.میگفت وقتی گریه میکنی زنده بودنت را جار میزنی. خیلی وقت است که مرده ام و اشکی ندارم. خیلی وقت است که زنده نیستم ، نفس میکشم اما با هر دم و باز دم فریاد های صدای ذهنم بلند تر میشود. دلم غرق شدن میخواهد ، چاهی عمیق بدون راه نجات. بگویید خسته بود ، بگویید جنونش کار دستش داد و رفت.</description>
                <category>....</category>
                <author>....</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2024 10:02:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه قلب سیاهی داری ادمک.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56185944/%DA%86%D9%87-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D9%85%DA%A9-ncmofqfd7td8</link>
                <description> رو به اینه وایمیسی و میگی از خودم متنفرم که انقدر وقت هدر دادم. خبر نداری که تمام این کلمات ساخته ی بشره.حتی زمان ی چیز نسبیه و بهش بها دادیم تا ساعت مچی هامونو بفروشیم. رو به اینه ای وایسادی که حتی نمیدونی تصویر واقعیت و نشون میده یا نه. از حسی حرف میزنی که حتی نمیدونی کلمه تنفر دقیقا توصیفش میکنه یا نه. به چشمات نگاه می کنی و این تصویر بی نهایت مثل مخدر به مغزت تزریق میشه.تو هیچی نمیدونی آدمک.کاش میدونستی چقدر نمیدونی.                                  .....رو زمین سرد افتادم ، صدای شکستن مهره های کمرم رو میشنیدم. به در نگاه کردم. سایه ش رو دیدم.نزدیک تر شد ، توی چهارچوب در ایستاد و بهم خیره شد. فریاد کشیدم. مثل اینه ازم تقلید کرد ، صدای جیغش گوش هام و پر کرد و دیدم که پوستش از تنش جدا شد ، بعد استخون ها ، تبدیل به ی مایع سیاه شد و روی زمین ریخت.به سمتم حرکت کرد و با سیاهیش یکی شدم.</description>
                <category>....</category>
                <author>....</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 11:43:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچوقت سر ی مُرده داد نزن!</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B3%D8%B1-%DB%8C-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%B2%D9%86-kd7rmx4bmlm4</link>
                <description>اواخر پاییز بود ، پاییزی که نه ابری داشت و نه تا آن روز بارانی به همراه خود آورده بود. آسمان صاف بود ، برخلاف آب و هوای ذهن من که از موج موهای تو آشفته تر شده بود. زیر سایه آن درخت صد ساله نشسته بودیم ، خیره به کلاغ های بد صدای به پرواز در آمده در اسمان ، با پرهای براق و زیبایشان ، که به سیاهی اتفاقاتی بود که از آن بی خبر بودیم. به تو تکیه کرده بودم و هیچ نمی گفتیم ، آدم هایی که می خواهند بروند که حرفی ندارند. سردی هوا وارد ریه هایم می شد و آزارم می داد ، هیچ بودن حرف هایمان حتی بیشتر ، اما کاری از دستم که بر نمی آمد.و تو با آن چشم های بی روح ، مثل من خیره به آسمان بودی و من فکر می کردم : چشم های تمام آدم هایی که قصد رفتن دارند اینطور مرگ را فریاد می زنند؟همیشه می گفت درست میشه ، می گفت پیش میاد ، می گفت حالا اگرم درست نشد تموم که میشه؟ ی روز به خودش رسید ، با خورشید رفت ، نور اون و ازم گرفت.حالا می فهمی چرا از خورشید و نور کور کننده ش و روشناییِ فریبنده ش نفرت دارم؟اینا بهم می گن تو خیلی وقته نیستی ، ولی من باشم و باور کنم؟اخه چطور دروغاشونو تو مخم جا کنم وقتی هنوز مزه می کنمت موقع سر کشیدن شِیک کاراملم ، می شنومت وقتی اون دخترک یتیم ویالون میزنه و از این کوچه رد میشه ، میبینمت موقع هر طلوع و صورتت رو توی اون گردیِ زرد پیدا میکنم؟ به خدا دلا ، اگر صورت تو نبود روی تن این خورشید ، سنگش میزدم ، آبش می ریختم ، ی جوری خاموشش می کردم این کُره ی خونه خراب کنِ مسخره رو.مگه نمی گفتی درست میشه دلا ، مگه نمی گفتی تموم میشه؟ من هنوز زنجیرم به این تخت و اسیرم تو فکرای تو و باور کن ، هر چقدر این روانشناس های روانپریش از نبودنت برام بگن ، بیشتر برام زنده میشی. بیشتر میبینمت ، بیشتر میشنومت ، تو خیالم توی خوابام بیشتر سر میزنی.دیگه رنگارو نمیفهمم ، دیگه اخبار و گوش نمیدم ، دیگه بارونِ مهمون خاک عطر نداره ، فقط تویی ، توی اون اتاقک خاک گرفته ی ذهنم فقط تویی.نگاه می کنم به پنجره ، خورشید دوباره داره در میاد ، نمیخوام ببینمت. چشمامو میبیندم. سرمو تکون میدم ، به هر سمتی ، بی وقفه ، با جنون ، با طعم خون توی دهنم ، با عکس تو توی چشمای تاریکم ، سرمو تکون میدم تا تو بری،بلکه بری..از interrupted girl و equals.</description>
                <category>....</category>
                <author>....</author>
                <pubDate>Mon, 05 Feb 2024 19:19:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو شهر آدما ، پرنده مرتده!|قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56185944/%D8%AA%D9%88-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-vuololwfrwtm</link>
                <description>پسرکم،از این شهر نفرین شده برو!مثل سایر روز های کسل کننده و شاید نفرت انگیز دیگر در شهر ، مردم از خانه هایشان بیرون می آمدند و با اخم به نور ماه نگاه میکردند ، زیر لب غر غر میکردند و به سمت فروشگاه راه می افتادند. تنها چیزی که مردم شهر برای زنده ماندن به آن نیاز داشتند ، پاکت های آب نباتی بود که در مغازه ی آقای  اسمیت وجود داشت. آب نبات هایی با جلد رنگاورنگ ، طعمی شیرین و دوست داشتنی. البته این چیزی نبود که آن ها را خوشحال کند. آن ها هیچ وقت لبخند نمیزدند. از خوردن آب نبات ها هم راضی به نظر نمیرسیدند. تنها مقصودشان از خرید آن ها بقای نسلشان بود ، چرا؟ نگران نباشید. قول میدهم تمام و کمال بگویم چرا.اولین باری نبود که در مغازه ی آقای اسمیت مشتری های عبوس و بد اخلاق همیشگی دعوا راه می انداختند. انگار عادت کرده بودند به فریاد کشیدن ، جزوی از وجودشان بود که بجنگند و ناسزا بگویند و با چهره ای حق به جانب از مغازه خارج شوند. سقف فروشگاه نم داده بود ، قطرات کوچک آب به آرامی سر میخوردند ، از دیوار پایین می آمدند و کاغذ دیواری سیاهی که پدربزرگ  آقای اسمیت در آن روز نحس انتخاب کرده بود ، داشت دوامش را از داست میداد و کنده میشد. مشتری های عصبانی یکی یکی رفتند و آقای اسمیت با حرص نفسش را بیرون داد.به سمت درب ورودی رفت ، تابلوی &quot;تعطیل است&quot; را به سمت دید مردم چرخاند و کلاهش را از سر برداشت. درد قفسه ی سینه اش بیشتر شده بود ، شاید نیاز بود تا قلبش کمی روغن کاری شود. شاید هم پیچ و مهره هایش شل شده بود. هر چه که بود ، او را را خسته تر و بد خلق تر از همیشه کرده بود. در فکر تعویض قلبش بود که صدای جیغ و داد پسر بچه ای را شنید. مردم شهر عادت نداشتند جیغ بزنند ، حداقل ، بعد از آن روز نحسی که قصه اش را شنیده بود..  با نگاهی غضب ناک به پسر نگاه کرد. کمتر از 5 سال داشت ، موهایش به طرز عجیبی میدرخشید ، لباس هایش مرتب و اتو کشیده بود و برق خوشحالی چشمانش خشم آقای اسمیت را بیشتر میکرد. شبیه به کابوس بود. از جا بلند شد. آستین هایش را بالا زد و به سمت پسر قدم برداشت...آخرین لباس بچگانه ای که در سبد قرار داشت را روی طناب انداخت. صدایش را بلند کرد و با تهدید گفت : &quot;این طناب پوسیده شده خانم رزالین ، هر لحظه ممکن است لباس ها روی زمین بی افتند&quot; بعد چشمانش را بست و دندان هایش را به هم فشرد ، روی زمین نشست و سرش را روی زانو گذاشت. قبل از طلوع خورشید بود اما قلبش از کار افتاده بود و نزدیکی نور را حس میکرد. نوری که پایان را نشان میداد ، پایان ساعت زندگی بشریت را.خانم رزالین که چشم های سنگینش را به زور باز نگه داشته بود ، سری به اتاق یونا زد ، پسر بچه ی دردسرساز و شومی که با تمام مردم شهر تفاوت داشت ، و مادرش از ترس تکرار آن روز نحس ، تمام مدت او را در اتاقش زندانی میکرد. با دیدن قفس خالی چشم هایش سیاهی رفت. زمانش به اتمام رسیده بود ، اما حالا وقت خواب نبود. جگر گوشه ی ممنوعه اش حالا بیرون از خانه بود. خانم رزالین با فکر اتفاقی که نباید می افتاد به خوابی عمیق فرو رفت تا برای ساعاتی طولانی از دغدغه ی زنده بودن به دور باشد....</description>
                <category>....</category>
                <author>....</author>
                <pubDate>Thu, 01 Feb 2024 13:32:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>