<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های raziyeh.np</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_56188610</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 14:00:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4057313/avatar/zCHT9c.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>raziyeh.np</title>
            <link>https://virgool.io/@m_56188610</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این خانه برای من سیاه کبود است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56188610/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pyasjhs62at3</link>
                <description>این خانه برای من، سیاه‌کبود است. نه... شاید هم قیرگون. تمام خشت‌خشت این خانه، مرا یاد درد می‌اندازد؛ یاد غم، یاد رنج... یادم نمی‌رود تمام آن روزهای بی‌فروغ کودکی را؛ روزهایی که نتوانستیم بخندیم. روزهایی که برایمان، پر از رؤیاهای پیش‌پاافتاده بود. روزهایی که صدای خنده و شادی را از پشت دیوارهای این خانه می‌شنیدیم، و تمام رؤیایمان رفتن به آن‌سوی دیوارهای فرسوده بود... روزهایی که رنج‌های مادرم را دیدم. روزهایی که گریه دیدم، تاریکی دیدم، یأس دیدم... من در آن خانه، مادری غمناک را دیدم؛ که پناه و امیدش، دخترانش بودند. مادری که به جرم دختر داشتن، سرزنش می‌شد؛ مادری که دوام می‌آورد و زخم می‌خورد. من در آن خانه، آرزوهای خاک‌خورده دیدم. یادم نمی‌رود آن دامن گلدار زردِ قشنگ را که هیچ‌گاه نداشتمش؛ آن عروسک‌های رقصان را... آن خانه‌ی پر از آرامش را. یادم نمی‌رود طعم تلخ زندگیِ گذشته را. یادم نمی‌رود آن زهری را که با جانم آمیخته شد... و هنوز، در رگ‌هایم جریان دارد. دیرگاهی‌ست که خوشبختی، در کنارم قدم می‌زند؛ اما گذشته امان نمی‌دهد... گریبان‌گیر لحظه‌های نابِ من است. انگار من، زاده‌ی غمم؛ زاده‌ی رنج‌های بسیار... </description>
                <category>raziyeh.np</category>
                <author>raziyeh.np</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jun 2025 13:57:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویاهایی داشتم میانشان ساز بود و عکس و کتاب...اما سرنوشت چیز دیگری برایم نوشت ...بر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56188610/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%B1-mxf8xuzd9ein</link>
                <description>بیست و سه سالی که از زیستنم میگذرد هیچ سالی به اندازه ی امسال با تمام وجود غم را تجربه نکرده بودم ...  غم وطن برایم درد اورتر از چیزی بود که فکرش را می‌کردم و سکوت عذاب آورتر . یک روز لابه لای حرف هایم دانش آموزی گفت :خانم اگر معلم نمیشدی چه میشدی ؟؟؟ مکث کردم سؤالش مرا برد به رویاهای خاک خورده ی  گوشه ی تاریک ذهنم .میخواستم  یک عکاس شوم یک روز لابه لای این  نوشته هایم  نوشتم ، میخواهم عکاس شوم؛ بروم به جاهای  دور و پست و عکس های زیبا  بگیرم خنده ام گرفت اخَر تا کی به رخ کشیدن بدبختی مردم زیبا شده است .مادرم میگفت عکس گرفتن چه فایده ای دارد وقتی نمی‌توانی کمکشان کنی راست هم میگفت چه می‌توانستم بکنم .همیشه دلم میخواست یک ساز زن خوبی شوم و وقت هایی که میرم  اصفهان ؛ کنار حوض نقش جهان بنشینم ، هارمونیکا بنوازم و با تمام وجود آرامش را حس کنم .اما اکنون دیگر خسته تر از آن هستم که بخواهم فریاد های گلویم را در هارمونیکا جا دهم سالهاست که دیگر معنی آرامش را گم کرده ام ‌‌.همیشه دلم میخواست یک کافه چی باشم یک کافه ی بزرگ پر از کتاب داشته باشم. روزا ها بروم کنج آن بنشینم و میان کتاب هایش غرق شوم .به خودم آمدم دیدم نه عکاس شده ام نه ساز زن نه کافه چی فقط سالهاست دارم مینویسم ،درد را ......غم را .....آزادی را ...سرم را بلند کردم و آرام گفتم شاید یک نویسنده .......</description>
                <category>raziyeh.np</category>
                <author>raziyeh.np</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jun 2025 16:49:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>