<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهری تقی پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_56280270</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 05:00:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/619307/avatar/4JAXKP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهری تقی پور</title>
            <link>https://virgool.io/@m_56280270</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تماشای جهان از شیشه ماشین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56280270/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-e73wwcpjuujg</link>
                <description>سرویس بچه‌ها بودن هم عالمی دارد. بچه‌های کوچک در جایی که من کار می‌کنم، راننده سرویسی دارند که صاحب یک ماشین آردی خاکی رنگ به شدت درب و داغان است. از آنها که خود راننده باید درهایش را باز و بسته کند و بقیه حریفشان نمی‌شوند. نمی‌دانم این تاکسی چه سالی تولید شده است، اما دندة فلزی آن با شکل و شمایل عجیبش بی‌شباهت به مار کبرا نیست.  ماشین از وسایلی است که بچه‌ها و به خصوص پسرها توجه زیادی به آن دارند. اما به طور حتم این تاکسی رنگ و رو رفته هیچ توجهی را نمی‌تواند از سوی بچه‌ها به خود جلب کند؛ به جز تجربه‌های تکرارنشدنی که می‌توانند با هم در آن داشته باشند.روزی وقتی یکی از آن پسربچه‌ها می‌آید و کنار دستم می‌نشیند از رفتارش متوجه می‌شوم که به دستشویی رفتن نیاز دارد. می‌پرسم که جیش دارد و در جواب با صدای بلند می‌گوید: «آره، خیلی شدید.»می‌دانم که تاز‌ه‌وارد است و محیط یک دستشویی ناآشنا برای یک بچة پنج‌ساله از آن جاهایی نیست که به سادگی و بدون والدینش به آن پا بگذارد. به او با صدای آرام می‌گویم: «می‌خوای بدون اینکه کسی بفهمه بریم دستشویی و من پشت در منتظرت بمونم.»با یک نه محکم جوابم را می‌دهد.به همکارم زنگ می‌زنم و به او می‌گویم حالا که او دستشویی دارد باید چه کار کنیم. به من می‌گوید که به او اطمینان بدهم درِ دستشویی محکم است و هیچ‌کس نمی‌تواند حتی با لگدهای جانانه هم از بیرون آن را باز کند. همکارم خواست که از او بپرسم پیشنهاد خودش برای اینکه دستشویی دارد چیست و تلفن را قطع کرد. از او که پرسیدم گفت به راننده سرویس زنگ بزنیم تا بیاید و او را به خانه ببرد.گفتم: «اوووووه. تا خونه می‌خوای صبر کنی؟ خیلی طول می‌کشه که. چطوری جیشت رو نگه می‌داری؟ به نظر من یکی از سخت‌ترین کارهای دنیا اینه که آدم جیشش رو نگه داره. تو چطوری کار به این سختی رو انجام می‌دی؟»و او پاسخی نداشت.دنبال راه‌حلی بودم که بتوانم او را راضی به دستشویی رفتن بکنم. احساس می‌کردم خودم تحت فشار هستم. یادم افتاد دیروز من و او تنها مسافران سرویس بودیم. چون هوا خیلی گرم بود، راننده کولر ماشینش را روشن کرده بود. من روی صندلی جلو نشستم و او روی صندلی‌های عقب.خیلی زود پیاده شدم و راننده صحبت از این می‌کرد که وقتی من پیاده شدم، قرار است او جای من را بگیرد. من موضوع را فراموش کردم تا امروز صبح که به محض ورودش گفت: «من می‌خوام امروز هم برم تو ماشین راننده سرویس جلو بشینم.»راستش کمی هم نگران بودم. چون دیده بودم که او در ماشین والدینش همیشه در صندلی مخصوص خودش در عقب ماشین جا خوش می‌کند. اما اشتیاقش برای نشستن روی صندلی جلو خیلی شیرین بود و با شعفی وصف‌ناپذیر از آن حرف می‌زد.از همین حربه برای دستشویی رفتنش استفاده کردم.گفتم: «مگه نمی‌خوای امروز سوار ماشین می‌شی بری جلو بشینی؟»با اشاره سر و چشمان درخشان تأیید کرد.گفتم: «مگه نمی‌خوای از نشستن روی صندلی جلو کنار آقای راننده کیف کنی و حالش رو ببری؟»باز هم تأیید کرد.گفتم: «اما وقتی جیش داشته باشی که دیگه بهت کیف نمی‌ده. چون همش باید به فکر این باشی که جیشت رو نگه داری.»با خنده گفتم: «تازه اگه یه وقت تو ماشین جیش کنی چی؟»خندید. کمی فکر کرد.بعد گفت: «می‌رم دستشویی.»وقتی رضایتش را برای دستشویی رفتن شنیدم، نفس راحتی کشیدم و سریع با هم راهی شدیم. لبخندزنان پشت سر من می‌آمد و از اینکه به خاطر این کارش می‌تواند از مامانش جایزه بگیرد می‌گفت و من تند و تند راه می‌رفتم که نکند یک وقت پشیمان شود. اما غافل بودم که او در تصمیمش برای لذت بردن از تماشای بیرون از شیشه ماشین سرویس راسخ است.این خاطره از تمام خاطره‌هایی که خودم از ماشین داشتم برایم پررنگ‌تر بود و دلم خواست در مسابقه دنده عقب با اتو ابزار از آن برای بقیه هم بگویم.  </description>
                <category>مهری تقی پور</category>
                <author>مهری تقی پور</author>
                <pubDate>Wed, 12 Nov 2025 19:19:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکست طاق‌باز؛ متفاوت از آنچه تا به حال شنیده‌اید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56280270/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B7%D8%A7%D9%82-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF-fqivo3xepohv</link>
                <description>کاور پادکست طاق‌بازواژه «رسانه» گاهی من را یاد «رسانا» می‌اندازد. تعریفی که از رسانه می‌دانم هر وسیله‌ای است که می‌توان از آن برای رساندن مطالب و اخبار به مخاطبان استفاده کرد. اما رسانا به معنای هر ماده‌ای است که با آن می‌توان گرما یا الکتریسیته را از یک نقطه به نقطه دیگر رساند. یادآوری این دو واژه در کنار هم انگار خیلی بی‌ربط هم نیست. هر دو به شکلی محتوایی از جنس‌های مختلف را از جایی به جای دیگر منتقل می‌کنند.پادکست‌ها از کجا سر بر آوردند؟رسانه‌ها در جهان امروز به تلویزیون، رادیو و روزنامه محدود نمانده‌اند و اینترنت این گستره را بسیار وسیع‌تر از پیش کرده است. پادکست‌ها در پی نیاز جامعه برای شنیدن هر چه بیشتر سر از عالم اینترنت بیرون آورده‌اند. شروع آنها که در واقع به نوعی رسانه شخصی محسوب می‌شوند به سال 2000 در امریکا برمی‌گردد. چند سالی طول کشید تا تولید این نوع محتوا به ایران هم راه پیدا کند. اولین آنها در ایران در سال 1390 خلق شده است. با وجود گذشت این سال‌ها، اما پادکست هنوز هم واژه‌ای نیست که بتوان ادعا کرد برای همه آشنا است.تولیدکننده‌های چنین محتوایی چه کسانی هستند؟علاقه‌مندان به شنیدن محتواهای صوتی از جمله پادکست افرادی هستند که در طول روز گوش‌های رهاتری برای سپردن به دیگران دارند. شوق همین افراد برای شنیدن بود که موجب شد روز به روز بر تعداد تولید‌کننده‌های محتواهای صوتی افزوده شود. از آنجا که پادکست‌ها انواع و اقسام مختلفی دارند، کسانی که وارد حوزه تولید محتوای صوتی می‌شوند چند دسته هستند. افرادی که خود محتوایی برای ارائه به مخاطبان دارند و افرادی که از دیگران و گاهی متخصصان برای تولید محتوا سود می‌برند.پادکست طاق‌باز چگونه شکل گرفت؟شاید باورش کمی سخت باشد که پادکست طاق‌باز از چند عنوان و تیتر شکل گرفت. مصداق واقعی اینکه چند دکمه داشته باشید و بخواهید برای آن یک کت بدوزید. قرار گرفتن عنوان‌ها در بالای یک صفحه سفید موجب شد تا واژه‌ها و کلمات خودبه‌خود در زیر آنها کنار هم قطار شوند. عباس اشرفی نوشتن داستان را بر عهده گرفت و مهری تقی‌پور سعی کرد بی‌داستان را شکل و شمایل دهد.چرا گوشتان را به پادکست طاق‌باز بسپارید؟این روزها به فهرست کتاب‌هایی که نخوانده و فیلم‌هایی که ندیده‌ایم، پادکست‌هایی که هنوز گوش نکرده‌ایم اضافه شده است. من به شخصه سعی می‌کنم کتاب، فیلم و اپیزودهایی را به فهرست افراد اضافه کنم که خودم از خواندن، دیدن و شنیدن آنها لذت برده باشم. البته ما از وقت گذاشتن برای آثار هنری تنها به دنبال لذت نیستیم، در بسیاری مواقع تشنه باز شدن دریچه‌ای نو برای دریافت‌های بیشتر از زندگی هستیم.پادکست طاق‌باز دو بخش داستان و بی‌داستان دارد. همین مسئله موجب شده است که در مقایسه با انواع دیگر محتواهای صوتی متفاوت باشد. یعنی وقتی شروع به شنیدن هر اپیزود می‌کنید با بخشی غیرداستانی که یک داستان در دل خودش دارد روبه‌رو می‌شوید. داستان‌های دست‌اولی که در جای دیگری منتشر نشده‌اند و در درک بهتر بخش بی‌داستان به شما کمک می‌کنند. می‌توان آن را یک پادکست داستانی به شکل خاص خودش دانست.پادکست طاق‌باز را کجا گوش کنید؟گوشی‌های هوشمند دسترسی به خیلی چیزها را برای ما ساده‌تر کرده‌اند. برای شنیدن این پادکست می‌توانید از پلتفرم‌های معروف که کار کردن با آنها آسان است مثل اپلیکیشن کست‌باکس استفاده کنید. دیگر پلتفرم‌های در دسترس اپل‌پادکست، اسپاتیفای و کلی اپلیکیشن دیگر هستند. برای شنیدن آن می‌توانید به وب‌سایت تهران پادکست هم سر بزنید.</description>
                <category>مهری تقی پور</category>
                <author>مهری تقی پور</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2024 22:18:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56280270/%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-xkndmycvzx0n</link>
                <description>انگار باید برگردم به زهدان مادر و دوباره بند زندگی را از نو قیچی بزنم.دوباره به دنیا بیایم و اولین جیغ زندگی را از نو بر سر جهانیان بکشم.انگار باید همه شمع هایی را که فوت کرده ام دوباره کبریت بزنم.انگار همه چیز را باید از نو بنا کنم و لحظه روی لحظه بگذارم.انگار باید همه پیوندهای زندگی ام را بشکنم و از نو برقرار کنم.انگار باید همه اولین هایی را که دیده ام، شنیده ام، بوییده ام، لمسیده ام و چشیده ام از نو احساس کنم.انگار گم شده ای را که سال ها در بیرون در به درش بوده ام در درونم یافته ام.انگار وقت آن رسیده است بدرم پیله ای را که سال هاست دور خود کشیده ام تا بتوانم سرانجام طعم اهورایی پرواز را بر جان دلم بنشانم.</description>
                <category>مهری تقی پور</category>
                <author>مهری تقی پور</author>
                <pubDate>Tue, 21 Dec 2021 17:32:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا و ناامیدی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56280270/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-htnwx5ohboma</link>
                <description>کلمات زیادی میان من و رفیق جانی که ازم پرستاری می کرد جا به جا نشد. حرفم واسه وقتی که ویروس ها جسم من رو برای بمب بارون انتخاب کرده بودن. اما یکی از گفت و گوها رو من به رسم فیلم  ها بهش می گم: «دیالوگ طلایی!»یه روز بهم گفت: «نور روز رو دیدی چقدر قشنگ خزیده تو اتاق؟»من که تو اون چند روز هیچ نوری توجه ام رو جلب نکرده بود، برگشتم و نگاهی دوباره و از سر بی علاقگی به اتاق انداختم و شانه بالاانداز گفتم: «هی!»و در اتاق رو بستم و تو تاریکی خودم فرو رفتم.الان که چند روزی هست ویروس ها جل و پلاسشون رو جمع کردن و رفتن، نه تنها اون نور رو می بینم و از خزیدنش تو اتاق لذت می برم، بلکه از این که زیباییش رو با جون و دل حس می کنم، هیچ کاری نمی تونم بکنم جز این که سر تعظیم فرود بیارم و بگم: «خداوندا سپاس!»</description>
                <category>مهری تقی پور</category>
                <author>مهری تقی پور</author>
                <pubDate>Fri, 13 Aug 2021 12:08:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار جادویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56280270/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-z8isn7en2ki3</link>
                <description>من همیشه مخالف خریدن جهیزیه برای دخترها بوده‌ام. به نظرم خیلی منصفانه نمی‌آید که پدر دختر در زمان ازدواجش مجبور باشد سرمایه بسیاری را که قطعاً با خون دل به دست آورده است، به قول عوام برای سربلندی دخترش، صرف خریدن لوازم خانه برای او کند.تا اینکه برادر بزرگ‌ترم خواست ازدواج کند؛ آن هم با یک خانم بسیار با‌سلیقه و البته سخت‌پسند و از آن تیپ‌های شخصیتی که در جامعه به آنها می‌گویند: «هنری.»این زوج که در واقع متشکل از برادر من و خانمش بودند، با هم قرار گذاشتند که تمام وسایل خانه نوپایشان را دست دوم تهیه کنند. چیزی که شنیدنش برای خیلی‌ها هنوز هم عجیب است: «مگه می‌شه خونه عروس و دوماد وسایل نو نداشته باشه!»اما من با کارشان موافق بودم، هم به خاطر جریان نخریدن جهیزیه و هم اینکه می‌دانستم تمام حافظان محیط زیست به شدت خرید وسایل دست دوم را توصیه می‌کنند (پیش خودمون باشه که یه جورایی من خودم رو تو دسته اینا هم قرار می‌دم). بازیابی اسباب و لوازم و استفاده دوباره از آنها یعنی تولید زباله کمتر و کمکی شایان به طبیعت و زمین. حتی شنیده بودم که در اروپا خیلی‌ها برای پیدا کردن وسایل آنتیک که هوش از سر آدم می‌برد، تنها به سراغ وسایل دست دو می‌روند. ولی به نظرم بعید می‌رسید که بتوان چنین فکری را در ایران عملی کرد.یادم است پیش از اینکه برای اولین بار به خانه‌شان سر بزنم، هیجان غریبی داشتم. تصور می‌کردم یک خانه با امکانات نصفه و نیمه و درب و داغان چطور می‌تواند باشد و زود تصویری را که توی ابرهای بالای سرم شکل می‌گرفت، با دستم پاک می‌کردم.خانه این زوج قرار نبود مثل بقیه که در عرض یکی دو هفته همه چیز را می‌خرند و شب پیش از عروسی آنها را در نهایت بی‌قوارگی می‌چپانند توی هم، فقط برای اینکه آبرویشان جلوی فامیل حفظ شود، بنا شود. خانه آنها می‌خواست تدریجی شکل خود را بیابد.از خانه برایتان بگویم که چطور با دیدن وسایل آن چشمانم از تعجب گرد شد. بُهتم وقتی بیشتر شد که یخچال قرمز خوش‌رنگ یکی از بهترین برندهای ایتالیایی را در گوشه آشپزخانه‌شان دیدم. چند دقیقه‌ای با دهان باز نگاهش می‌کردم و فکر می‌کنم بقیه هم هر چقدر خودداری کرده باشند، نتوانسته‌اند واکنشی بهتر از من نشان بدهند.همان موقع بود که شستم خبردار شد باید چوب جادویی در کار باشد. از خانم برادرم پرسیدم: «ببینم شما که می‌گفتید می‌خواید همه چیز خونتون رو دست دوم بخرید، اون وقت این یخچال آس رو از کجا آوردید؟ نکنه گنج پیدا کردید و ما خبر نداریم!»گفت: «از تو دیوار.»به شوخی گفتم: «دیوار؟ منظورت کدوم دیوار؟ همین دیوار مهربانی که یه چند وقتیه می‌گن نداری بردار، داری بذار.»گفت: «نه بابا!! سایت دیوار رو می‌گم.»گفتم: «یه کم از #ازدیواربگو ببینم.»شروع کرد به توضیح دادن: «یه وقتایی هست که مردم مجبور می‌شن سرپرستی وسایلی رو که حتی ممکن اون‌ها را دوست داشته باشن، به یکی دیگه واگذار کنن. این اتفاق می‌تونه دلایل مختلفی داشته باشه مثل مهاجرت، نداشتن فضای کافی، از دست دادن کاربردش برای اون‌ها و حتی داشتن نیاز مالی. اینجاست که وجود سایتی مثل دیوار کارگشاست. تو وسیله رو می‌ذاری برای فروش، بقیه عکس‌هاش رو می‌بینن، بعد میان وسیله رو از نزدیک می‌بینن و بعد هم می‌خرنش. به همین سادگی.»گفتم: «آخه کدوم آدم عاقلی این یخچال با رنگ اسرارآمیزش رو می‌ده به یکی دیگه؟»گفت: «اتفاقاً صاحب این یخچال یه زوج بودن که می‌خواستن مهاجرت کنن. ما هنوز هم باهاشون در ارتباطیم و دوستای خوبی برای همدیگه شدیم.»حیرت من به همان روز ختم نشد. چون هر بار که به خانه‌شان می‌روم، با حجمی از وسایل برازنده و البته دست دوم مواجه می‌شوم که پیدا کردن نوی آنها با وضعیت اقتصادی ما غیر ممکن است. چیزهایی که در خانه هیچ عروس و دامادی ندیده‌ام و هر کدام داستان و عقبه‌ای را همراه خود به خانه آنها آورده‌اند که بخش زیادی از جذابیت خانه‌شان را تشکیل می‌دهد.</description>
                <category>مهری تقی پور</category>
                <author>مهری تقی پور</author>
                <pubDate>Tue, 10 Aug 2021 14:38:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفاقت با زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56280270/%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-i2bls6baj3tp</link>
                <description>همیشه می خواستم بر زمان عنان بیفکنماما لحظه ها با سرعت باد می تاختندهر لحظه ای که می گذشت جان مرا، عمر مرا و پاره پاره های زندگی مرا با خود می بردخزانه عمرم هر لحظه مچاله تر می شدانگار زمان همه چیزم را با خود به یغما می بردحتی رنگ موهایم را اما حالا می خواهم طرح رفاقت با زمان بریزمتا با تاختن بی رحمانه اش شکنجه ام ندهدتا من نیز با آسودگی خاطر طعم لحظه ها را بر جانم بنشانمزمان</description>
                <category>مهری تقی پور</category>
                <author>مهری تقی پور</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jul 2021 19:40:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دور مثل آدمی، نزديک مثل کوه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56280270/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%8A%DA%A9-%D9%85%D8%AB%D9%84-%DA%A9%D9%88%D9%87-vgj9zyakkrbh</link>
                <description>تهران بدون منظره کوه‌ها تصویرناپذیر است. کوه‌هایی که از هر نقطه‌ای از شهر که باشی، منظره‌ای بس تماشایی از آن جلوی چشمانت هستند، به‌ویژه در زمستان که پوشیده از برف‌اند و وقتی چشمانت به آن‌ها می‌افتد، به‌سختی می‌توانی جهت نگاهت را تغییر دهی. این تصویر برای تو جذاب‌تر هم می‌شود زمانی که اوقات زیادی از آخر هفته‌هایت را در آن‌جا گذرانده و خاطرات فراوانی با آن‌ها داشته باشی.گاهی اضطراب این‌که نکند صبح خواب بمانی و به همراهانت نرسی خواب را بر چشمانت حرام می‌کند. چه شیرین است لحظه‌ای که کوله را بعد از یک هفته انتظار برمی‌داری و راهی می‌شوی و مطمئنی روزی عالی و یگانه خواهی داشت. هیچ کدام از لحظاتی که در کوه بودی شبیه هم نبوده و برای تو همیشه تازگی داشته‌اند. دیگر حتی آنی به کار و مشکلات زندگی نمی‌اندیشی و لحظاتت سرشار از اکنون می‌شود.تعداد افرادی که آخر هفته‌های خود را در کوه‌های تهران سپری می‌کنند کم نیستند؛ از دارآباد تا کلکچال، از دربند تا درکه، از توچال تا بند عیش... برخی هستند که با کوهستان انس و الفتی خاص دارند. این‌ها کسانی هستند که به‌ندرت آخر هفته‌ای را در جایی غیر از کوه گذرانده‌اند. وقتی پای صحبت آن‌ها می‌نشینی، اعتراف می‌کنند که فقط به دنیا آمدن فرزندان یا ازدواجشان مانع آمدن آن‌ها به کوه شده است. به نظر من علاقه این افراد به کوه ستودنی است. این عده را باید کوه‌دوست نامید تا کوه‌نورد شاید که خود کوهستان بیش‌تر از نوردیدن آن برایشان جذابیت دارد.خیلی از آن‌ها حتی خود را از داشتن همراه بی‌نیاز می‌دانند. آن‌ها کوهستان را نه محیطی برای ورزش و پرورش جسم که مکانی برای بازیابی روح و روان می‌دانند. شاید هم یک جورهایی‌ معتاد کوه باشند و اگر عطر آن هفته‌ای به مشامشان نرسد، خود را افسرده می‌یابند و قول می‌دهند که در نخستین فرصت جبران این بی‌مبالاتی را بکنند.البته جامعه امروز تهران خالق چنین شهروندانی نیست. نسلی که من از آن سخن می‌گویم، تعداد زیادی از آن‌ها باقی نمانده است. الان هم اگر چند هفته متوالی به یکی از کوه‌های تهران مثل دربند بروی، حتماً این افراد را می‌بینی که با ذوق و شوق همیشگی با وجود سن زیاد، سرحال و سرخوش خود را برای صرف صبحانه به شیرپلا رسانده‌اند. آن‌ها طوری به مناظر اطراف خیره می‌شوند که انگار نخستین بار است آن‌جا بوده‌اند. از روی ظاهرشان با امکانات محدودی که دارند و چوبی که به‌جای باتوم در دست گرفته‌اند، به‌راحتی می‌توانی آن‌ها را بشناسی.دشوار است فهمیدن این‌که این آدم‌ها از تنهایی به کوه پناه ‌برده‌اند یا وقتی لذت و آرامش بودن با کوه را تجربه کرده‌اند، دیگر برایشان دشوار است جایگزینی برای آن پیدا و این خوشی را با کسی دیگر تجربه کنند و در نتیجه تنها مانده‌اند.هر فصلی از سال که باشد، طبیعت سفره‌ پرنعمتش را به روی شما می‌گشاید. همراهانی از خانواده و دوستانت بردار و برای داشتن یک روز تکرارنشدنی به کوه برو و آرامش آن را تجربه کن، ولی مراقب باش معتاد آن نشوی. اعتیاد به هیچ چیز خوب نیست، حتی اگر از نوع کوه باشد.</description>
                <category>مهری تقی پور</category>
                <author>مهری تقی پور</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jun 2021 11:28:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خمیربازی در مترو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56280270/%D8%AE%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-c6ztu2pilced</link>
                <description>مثل همیشه مترو شلوغ بود. تو واگن آخری خودم رو چسبونده بودم به ته قطار. هدفون توی گوشم بود و تا اونجا که می‌شد صدای موسیقی رو زیاد کرده بودم تا کمتر سر و صداها را بشنوم.تو حال و هوای خودم بودم که دیدم یه دختربچه خیلی بانمک داره وسط پاهای جمعیت وول می‌خوره. هدفون رو از توی گوشم درآوردم: «کوچولو تو این وسط چه کار می‌کنی؟»به جای اون صدای دیگه‌ای از میون هیاهو جوابم رو داد: «دختر منه. می‌شه حواستون بهش باشه. من می‌رم و برمی‌‌گردم.»بعد هم داد زد: «نون شیرمال دارم، نون شیرمال داغ و تازه...» اون موقع بود که توجهم به کیسه بزرگ نون‌ها تو دست زن جلب شد. با لبخند و تکون دادن سر به مادر نون‌فروش اطمینان دادم که مراقب دخترکوچولوش هستم.حالا من مونده بودم و فشار جمعیت و یه دختربچه که به زور صداش به گوشم می‌رسید. دختربچه‌ای که مثل تموم بچه‌های دنیا دوست داشت از هر فرصتی برای بازی کردن استفاده کنه.تو همون مدت کوتاه با هم دوست شدیم. از جمعیت داخل واگن کم شده بود. من هم تونسته بودم واسه اینکه هم‌قد اون کوچولو بشم و باهاش حرف بزنم، روی پاهام بشینم.اونقدر سرگرم بازی شده بود که حتی سراغی هم از مادرش نمی‌گرفت. به من گفت: «خاله می‌آی با هم بازی کنیم؟»«بله، چی بازی کنیم؟»قبل از اینکه مشغول بازی بشم، بلند شدم و روی نوک پاهام ایستادم و سرکی کشیدم تا ببینم مادر نون‌فروش رو می‌بینم یا نه. بعد دوباره خودم رو هم‌قد اون کردم.گفت: «خاله بیا خمیربازی کنیم؟»با تعجب گفتم: «خمیربازی! چطوری؟ ما که خمیر نداریم.»دست‌های کوچولوش رو کرد توی جیبش و یه تیکه نسبتاً بزرگ خمیر نون گرد شده درآورد: «با این! این خمیرها خیلی خوبن، من همیشه با اینا بازی می‌کنم. تا حالا کلی چیز باهاشون درست کردم.»با خودم فکر کردم: «ذهن خلاق بچه‌ها چقدر دوست داشتنیه.»تا من بجنبم مشغول بازی شده بود و با انگشت‌های ظریفش داشت خمیر رو شکل می‌داد.«داری چی درست می‌کنی؟»«دارم گربه درست می‌کنم.»«گربه که خیلی سخته، مگه بلدی؟»دیگه مترو اونقدر خلوت شده بود که صدایی که ایستگا‌ه‌ها رو اعلام می‌کرد می‌تونستم بشنوم. دو تا ایستگاه دیگه قرار بود پیاده شم و هنوز خبری از مادر نون‌فروش نبود.«خاله ببین چه قشنگ شده.»«وای آره خیلی. خیلی خوب درستش کردی.»یه دفعه دیدم مادر با کیسه نونی که دیگه تقریباً خالی شده بود از در مترو اومد تو. دست دخترش رو گرفت و از من تشکر کرد.دختربچه همون طور که من رو معصومانه نگاه می‌کرد گفت: «خاله می‌شه هر روز بیای تو مترو با هم بازی کنیم؟»از شنیدن این حرف، مادر و بقیه خانم‌های تو واگن زدن زیر خنده. اما کسی ندید که من اشک در چشمانم حلقه زد و هیچ کس نفهمید که آرزو می‌کردم کاش می‌تونستم هر روز بیام و تو مترو با اون بازی کنم.</description>
                <category>مهری تقی پور</category>
                <author>مهری تقی پور</author>
                <pubDate>Mon, 24 May 2021 22:50:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکار ممنوع</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56280270/%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-s8egfnxdlnew</link>
                <description>من عاشق پروازم. از بچگی دوست داشتم تا آن‌جا که می‌توانم از زمین فاصله بگیرم. روزهای اولی که تازه پرواز را یاد گرفته بودم، همیشه بالاتر از دیگر خواهر و برادرهایم می‌پریدم. دوست داشتم آن‌قدر سریع پرواز کنم که از آن بالا همه چیز را یک‌پارچه ببینم و تمام درختان مانند یک سرسبزی بی‌نهایت به نظرم برسد.وقتی پرواز پدرم را در اوج آسمان‌ها به تماشا می‌نشستم، به خود افتخار می‌کردم. تازه دیدن شکار کردنش از پروازش هم لذت‌بخش‌تر بود.***لانه سارگپهالبته در میان پرندگان شکاری ما از همه گمنام‌تر هستیم. همه شکوه عقاب‌ها، سرعت شکار شاهین‌ها و پرواز قرقی‌ها را دیده‌اند، اما کمتر کسی است که بداند پرنده‌ای به‌نام سارگپه هم وجود دارد، مگر این‌که واقعاً عاشق پرنده‌ها باشد.درست است که ما پرنده شکاری هستیم و بسیاری از موجودات و پرندگان دیگر ما را دشمن خود می‌دانند، اما ما نیز دشمنان بسیاری داریم.ما پرندگان باهوشی هستیم و سعی می‌کنیم مناطقی را برای زندگی انتخاب کنیم که راحت‌تر بتوانیم غذا به دست بیاوریم و کمتر از طرف دشمنانمان تهدید شویم. یکی از این مکان‌ها منطقه «شکار ممنوع» است. البته در این مناطق شکار برای ما آزاد است و ممنوعیت شکار برای آدم‌ها است.آدم‌ها به دلایل مختلفی شکار می‌کنند که یکی از آن‌ها سرگرمی است. البته در دنیای پرندگان که همیشه کار مهمی برای انجام دادن دارند، سرگرمی جایی ندارد.***پرواز سارگپهمن پدرم را خیلی دوست داشتم. ما رابطه عمیقی با هم داشتیم، رابطه‌ای بیشتر از یک پدر و فرزند. من احساس می‌کردم تمام زندگیم را مدیون پدرم هستم. حتی چند بار جان مرا از مرگ نجات داده بود.خیلی‌ها در منطقه ما از پدرم حساب می‌بردند. نه این‌که از او بترسند، بیشتر به خاطر شکوه و عظمتش برایش احترام قائل بودند. من او را دوست داشتم، به دلیل تمام ویژگی‌های منحصر به فردی که داشت. او یک پدر نمونه بود و همه چیز را تمام و کمال و با سختگیری به من و خواهر و برادرهایم یاد داده می‌داد. من در کنار پدرم حس خوبی داشتم و خود را خوشبخت‌ترین پرنده دنیا می‌دانستم. اما این حس خیلی دوامی نداشت.***حتی الان هم که می‌خواهم درباره آن خاطره غم‌انگیز برایتان بگویم، بغضی سخت گلویم را فشار می‌دهد. یک روز ما در لانه کنار مادرمان، در گرمای تابستان لم داده بودیم. پدرمان تنها برای سرکشی در منطقه رفته بود. ما در جایی به نام «قرق» زندگی می‌کردیم، جایی بسیار زیبا و در ظاهر آرام برای زندگی.تازه چشمانمان گرم خواب شده بود که پدرمان را دیدیم که خیلی آرام در کنار ما نشست. صورت او نشان از داشتن درد داشت و کمی بعد بی‌حال افتاد. ما چیزی نفهمیدیم. اما مادرم جلو رفت و بال‌های او را وارسی کرد. به ما گفت متأسفانه پدرتان گرفتار سرگرمی آدم‌هایی شده است که با تفنگ ساچمه‌ای به شکار می‌آیند. زیر بالش را به ما نشان داد که چند ساچمه در آن بود.پرنده شکاریکاری از دست ما برنمی‌آمد. کاش ما هم می‌توانستیم مثل آدم‌‌ها برای مداوا به بیمارستان برویم. تنها کاری که می‌توانستیم بکنیم تماشای زجر کشیدن پدرمان بود. جای ساچمه‌ها در بدن پدر کم کم منجر به عفونت شدند.یک روز صبح که از خواب بیدار شدیم نه خبری از پدرم در لانه بود و نه مادرم. چیزی نگذشت که مادرم پروازکنان برگشت. اما خیلی ناراحت و غصه‌دار بود. آن روز یک کلمه هم با ما حرف نزد. ما هرگز بعد از آن پدرم را ندیدیم. اما می‌توانستیم حدس بزنیم برای این‌که عظمت پدرم جلوی بچه‌هایش خدشه‌دار نشود، پیش از این‌که برای همیشه زمین و ما را ترک کند، از لانه رفته است.</description>
                <category>مهری تقی پور</category>
                <author>مهری تقی پور</author>
                <pubDate>Wed, 05 May 2021 11:26:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاده‌های بی‌رحم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56280270/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%AD%D9%85-fzqbi4r27bgi</link>
                <description>وقتی چشمانم را باز کردم، نزدیک غروب آفتاب بود و از سرمای هوا موی تنمان مور مور می‌شد. سرم را از روی سر مادرم برداشتم و با تکان من خواهرم هم از خواب بیدار شد. با خواهرم مشغول شیطنت و بازی شدیم. این کار بیشتر از هر چیزی برایمان فرح‌بخش بود.وسط بازیمان بود که مجبور شدیم به دنبال مادرمان به راه بیافتیم. ما هنوز خیلی کوچک بودیم، اما مادرمان بی‌ سر و صدا راه رفتن را به ما یاد داده بود. می‌دانستیم که دشمنان زیادی داریم که نباید از حضور ما آگاه شوند. مهم‌ترین چیزی که مادرمان اصرار داشت هیچ وقت از یاد نبریم، استتار کردن خودمان در زمان گشت زدن بود.‌ یعنی باید در مسیری رفت و آمد می‌کردیم که رنگ پوست ما در آن محیط نهان شود.هوا داشت رو به سردی می‌رفت. مادرم من و خواهرم را به لانه‌مان برد و تنهایی به دنبال غذا رفت. چند ساعت بعد با یک خرگوش در دهان وارد شد و آن را جلوی ما گذاشت. بعد از سیر شدن ما خودش باقی‌مانده خرگوش را خورد و سه نفری چشمانمان را بستیم و خوابیدیم.***یوزپلنگ آسیاییدر میان دشت محل زندگی ما، مسیر طولانی وجود داشت که رنگ آن با بقیه جاها متفاوت بود. هر وقت به این قسمت‌های صاف می‌رسیدیم که خشک بود و بی‌آب و علف، مادرمان با جدیت تأکید می‌کرد که هرگز هرگز بدون من از آن‌جا گذر نکنید. جعبه‌های غول‌پیکر را که با سرعت می‌گذشتند به ما نشان می‌داد و می‌گفت هیچ وقت به آن‌ها نزدیک نشوید.می‌گفت: «ما آن‌ها را می‌بینیم ولی آن‌ها طوری رفتار می‌کنند که انگار ما را نمی‌بینند. از آدم‌ها شنیده بود که به این خط‌ها جاده می‌گویند.»مادرم می‌گفت: «جاده‌ها بی‌رحم هستند.»شب‌ها که برای خوردن آب به آبشخور‌ها می‌‌رفتیم، نورهای عجیب و غریب آن جعبه‌ها را می‌دیدیم. مادرم برای ما توضیح می‌داد: «این نورها از خطرناک‌ترین دشمنان ما هستند. اگر با این نورها چشم در چشم شوید، دیگر کاری از دستتان برنمی‌آید. به همین دلیل تا آن‌جا که می‌توانید از آن‌ها فاصله بگیرید.»***شبی از شب‌های سرد پاییزی بود که مادرم می‌خواست ما را در لانه تنها بگذارد و به دنبال غذا برود. ما دوست داشتیم همراهش برویم. اما او می‌گفت هوا سرد و تاریک است. برای این‌که دل ما را گرم کند که بمانیم، کلی قربان صدقه خط اشکی زیبای صورتمان رفت.از وقتی مادر رفته بود، کلی جست و خیز و بازی کرده بودیم و گرسنه‌مان شده بود. هوا تاریک تاریک بود و دیگر توان تکان خوردن نداشتیم. سرهایمان را در گردن یکدیگر فرو کردیم و خوابیدیم.از خوابیدن ما مدتی گذشت. من چشمانم را باز کردم و دیدم که ما هنوز تنها هستیم. دلم در همان عالم کودکی به شور افتاده بود. نمی‌دانستم باید چه کار کنیم.خواهرم را از خواب بیدار کردم. گفت: «کمی دیگر حتماً سر و کله‌اش پیدا می‌شود.»من گفتم: «اگر نیامد باید به دنبالش برویم. ما دیگر بزرگ شده‌ایم. من مسیرهایی که مادر برای شکار می‌رود بلدم.»او اول مخالفت کرد، اما کمی بعد تسلیم شد. هر دو با هم راه افتادیم. برای اولین بار بود که در تاریکی شب بدون مادرمان در دشت راه می‌رفتیم. هر دو کمی دلهره داشتیم. حس ناامنی در سیاهی و سرمای آن شب را هنوز به یاد دارم.همین طور راه می‌رفتیم و من حس می‌کردم که خیلی از لانه‌مان دور شده‌ایم. خواهرم خسته شده، گرسنه بود و از باد شبانگاهی سردش شده بود.به او گفتم: «ما چاره‌ای جز ادامه دادن نداریم.»توله یوزهای زیباهمین طور که می‌رفتیم، به قسمتی رسیدیم که مادر عبور از آن را برای ما ممنوع کرده بود. اما من احساس می‌کردم چاره‌ای جز گذشتن از آن را نداریم. خواهرم گفت: «مثل این‌که حرف‌های مادر را فراموش کرده‌ای؟ او همیشه ما را از این کار منع کرده است. من نمی‌آیم و تازه تو هم نباید بروی.»به جاده نزدیک شده بودیم که من توده‌ای را در سیاهی شب وسط جاده دیدم. چند باری که از آن‌جا گذشته بودیم، چنین چیزی وجود نداشت. کنجکاوی‌ام برانگیخته شده بود و دلم می‌خواست بدانم چی آن ساعت شب وسط جاده افتاده است. خواهرم خیلی ترسیده بود.ما کنار جاده پشت یک تخته سنگ پناه گرفته بودیم. ناگهان نور یکی از آن جعبه‌های بزرگ از دور پیدا شد. هرچه به ما نزدیک‌تر می‌شد، ضربان قلب ما نیز تندتر و تندتر می‌شد.یک دفعه دیدیم که یک جعبه در کنار توده میان جاده ایستاد. برای اولین بار بود به یکی از آن‌ها آن‌قدر نزدیک شده بودیم. درهای جعبه از دو طرف باز شد و دو تا آدم از آن خارج شدند و به طرف جسم روی جاده رفتند.کمی بالا سر آن نشستند و بعد آن را از دو طرف گرفتند و به کنار جاده کشاندند. همین طور به ما نزدیک می‌شدند و ما نمی‌دانستیم که باید چه کار کنیم. هر دو از ترس خشکمان زده بود. اصلاً تکان نخوردیم. خوشبختانه به خاطر تاریکی شب آن‌ها متوجه ما نشدند. جسم را آن‌جا رها کردند و رفتند.به محض رفتن آن‌ها ما به سمت جسم بی‌جان حرکت کردیم. در کمال ناباوری هر دو دیدیم که این جسم از هر چیز در دنیا برای ما آشناتر است. هرچه او را صدا زدیم و در اطرافش جست و خیز کردیم، هیچ واکنشی از خود نشان نداد. بدن غرق به خون مادرمان هنوز گرم بود.***محل عبور یوزپلنگمن و خواهرم هرگز دیگر از آن جاده نگذشتیم. کمی که بزرگ‌تر شدیم، راه طولانی و طاقت‌فرسایی را رفتیم تا محل زندگیمان را عوض کنیم و از جاد‌ه در امان باشیم. به این ترتیب، شاید با کوچ اجباری ما یوزپلنگ‌ها می‌توانستیم زندگی جدید و کم‌خطری را شروع کنیم.</description>
                <category>مهری تقی پور</category>
                <author>مهری تقی پور</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 12:23:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوی بر باد رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56280270/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-u04xwvczukup</link>
                <description>اواخر تابستان بود و نسیم سردی که می‌وزید نوید آمدن پاییز و زمستان را می‌داد. به دنبال سرد شدن هوا دیگر باید به فکر آغاز سفر می‌بودیم تا به جایی برویم که بتوانیم سرما را از سر بگذرانیم.جایی که ما در آن زندگی می‌کنیم زمستان‌های خیلی سردی دارد که هر کسی توان تحمل آن را ندارد. ساکنان این منطقه چاره‌ای ندارند که یا به خواب زمستانی فرو بروند و یا مانند ما به طور موقت محل زندگیشان را تا گرم شدن هوا رها کنند.سال‌ها پیش وقت مهاجرت که فرا می‌رسید، پیش از آغاز سفر همه دور هم جمع می‌شدیم و درباره انتخاب مسیر با هم مشورت می‌کردیم. خلاصه شور و حالی بر پا بود و صدای کروک کروک ما تمام منطقه را پر می‌کرد. اما حالا جمعیت ما خیلی کمتر از گذشته‌ها شده است.درنای سیبریما سال‌ها بود که این مسیر را می‌رفتیم و برمی‌گشتیم، اما شروع سفر همیشه دشواری‌هایی برایمان به همراه داشت. خستگی از پرواز طولانی، گرسنگی و بادهای پرشتاب مسیر کوچ را برای ما ناهموار می‌کردند.پیش از این‌ها دیدن پاهای قرمز مایل به بنفش هم‌سفران جلوییمان در حین پرواز قوت قلبمان بود، اما دیگر باید دو نفری کوله‌بار سفر را جمع می‌کردیم. با اینکه چند سالی بود این مسیر را می‌رفتیم، ولی این بار دلشوره عجیبی داشتم.آرزو که دلشوره من را دید گفت: «امید نگران چه هستی؟ ما هر دو با هم هستیم و مطمئن باش هیچ اتفاقی برایمان نمی‌افتد.»مسیر را به‌خوبی در خاطر داشتم و همچنین تصویر و نقشه تالاب‌هایی که در راه شب را در آن‌جا به صبح می‌رساندیم و از دانه‌ها و ریشه‌ها تغذیه می‌کردیم و دمی می‌آساییدیم. رو به آرزو گفتم: «فقط خدا کند تالاب‌ها هنوز آب داشته باشند و بی‌خودی رویشان حساب نکرده باشیم.»قرار شد فردا صبح اگر آسمان صاف باشد و جریان هوا موافق، سفرمان را آغاز ‌کنیم. این طوری می‌توانستیم همراه با هوای گرم در اوج شناور بمانیم و سبک‌بالانه پرواز کنیم. هر دو خود را برای یک سفر طولانی و جان‌فرسا آماده کرده بودیم.ما سال‌ها بود که با هم زندگی می‌کردیم. نمی‌دانم چرا خاطره نخستین بار که آرزو را دیدم، در ذهنم زنده شده بود و اولین رقص دونفره‌مان را به‌خوبی به یاد می‌آوردم. ما دیگر جوان نبودیم، ولی خوشحال بودم که همچنان در کنار هم هستیم.***بالاخره سفرمان شروع ‌شد. دلم برای تماشای زردی گندم‌زارها، سبزی کشت‌زارها و فیروزه‌ای‌ دریاچه‌ها حسابی لک زده بود. روزهای اول پرواز آن‌قدر سخت نبود و وقتی خودمان را به دست باد می‌سپردیم می‌توانستیم کمتر بال بزنیم و کمتر خسته شویم. با دیدن مناظر طبیعت سر شوق می‌آمدیم و رنج راه را فراموش می‌کردیم. نورهای طلایی خورشید در روزهای آفتابی نوازشگر ما بودند.اوایل سفر همیشه حس بهتری داشتیم. کم کم که خستگی بر ما غلبه می‌کرد، همه چیز دشوارتر می‌شد. همان طور که حدس زده بودم، برخی از تالاب‌هایی که قرار بود محل شبمانی ما باشند، یا تبدیل به محل زندگی آدم‌ها و یا تبدیل به مزرعه شده بودند.هر طور بود بال زدیم و بال زدیم و به امید رسیدن به مقصدی که خیلی دوستش داشتیم، سختی راه را به جان خریدیم. بادهای شدید، بارش‌های سیل‌آسا و توفان‌های سهمگین هیچ‌کدام نتوانستند مانع از رسیدن ما به مقصد باشند. حالا دیگر به آخر سفر نزدیک شده‌ بودیم. دیگر رمقی برایمان نمانده بود. حتی شاهپرهایم دیگر نای بالا و پایین شدن نداشتند. در تمام راه من جلو پرواز کرده‌ بودم و آرزو پشت سر من آمده بود. دیگر نگرانش شده بودم که نتواند روزهای آخر را دوام بیاورد.***پرواز درناهر طور بود توانستیم سفر پر فراز و نشیبمان را به پایان برسانیم. مقصد ما یک تالاب بزرگ و سرسبز و زیبا در حاشیه دریای کاسپین بود که به‌جز ما پرندگان بسیار دیگری نیز در آ‌ن‌جا زندگی می‌کردند.منظره تالاب که از فراز آسمان پیدا ‌شد، آن را به آرزو نشان دادم و او از شوق رسیدن فریاد ‌زد. فریاد او آمدن ما را به میزبانانمان اعلام می‌کرد.وقتی پاهایمان در آب فرو رفت، حس خیلی خوبی داشتیم. از ریشه‌های خوش‌مزه گیاهان دلی از عزا در‌‌آوردیم و نخستین شبمان را در کنار دیگر دوستانمان که برخی از آن‌ها را سال‌ها بود می‌شناختیم و هر سال در این وقت سال منتظر آمدن درناهای سیبری بودند، جشن گرفتیم.چند روز بعد از رسیدمان بود که یکی از دوستانمان به ما گفت، وقتی برای گشت و گذار به اطراف تالاب می‌روید، مراقب تورهایی که دام‌گذارها پهن کرده‌اند باشید. از او تشکر کردم و دوستانی را که سال‌ها پیش در همین تورها گرفتار شده بودند، به خاطر آوردم.***هنوز هم از یادآوری خاطره ناگوار آن روز چشمانم خیس از اشک می‌شود. صبحی زود بود که با آرزو برای سیر کردن شکممان به حاشیه تالاب رفته بودیم. آن روز هوا ابری بود و مهی خاکستری تمام منطقه را پوشانده بود. با این حال، می‌دانستیم که دام‌گذارها تورهای صیدشان را کجا گسترانده‌اند و به آن نواحی نزدیک نمی‌شدیم. اما در حال بازگشت به لانه بودیم که صدای شلیک شکارچیان را شنیدیم. پیش از آن هم صدای شلیک‌ها را شنیده بودیم، ولی این بار صداها نزدیک بودند، خیلی نزدیک.آرزو حسابی ترسیده بود. سعی کردم با بیشترین سرعت ممکن بال بزنم، اما یک آن پشت سرم را نگاه کردم و دیدم از آرزو فاصله زیادی گرفته‌ام. نمی‌دانستم چه کار باید بکنم، بمانم یا با همان سرعت به مسیرم ادامه بدهم. در همین گیر و دار بود که صدای شلیک گوش‌خراشی مرا از پرواز بازداشت. دوباره که به عقب نگاه کردم خبری از آرزو نبود. دیگر چیزی نه می‌شنیدم و نه می‌دیدم و دنیا در نظرم تیره و تار شده بود. نفهمیدم چطور خودم را از آن مهلکه نجات دادم.***تک درنای سیبریچند سال است که از آخرین پرواز دونفره‌مان می‌گذرد، اما من بدون آرزو و به یاد او، همچنان زمستان‌گذرانی‌هایم را به آ‌ن‌جا می‌روم و تمام سختی‌های آن مسیر را به‌تنهایی از سر می‌گذرانم تا شاید یادآوری خاطراتمان مرهمی باشد بر دل پر دردم.</description>
                <category>مهری تقی پور</category>
                <author>مهری تقی پور</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 12:11:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مونته دیدیو کوه خدا، داستان پرواز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56280270/%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-azfnsirwxyg9</link>
                <description>این کتاب در شهر ناپل ایتالیا می‌گذرد. شهر شلوغی که ساکنانش با لهجه‌ای خودمانی با هم حرف می‌زنند و تنها شهری در دنیاست که مرگ از بودن خودش خجالت می‌کشد. شروع داستان با این جمله است: «روزا یه لقمه بیشتر نی»، یعنی باید هرچه زودتر دست به کار شد.قهرمان پسری سیزده ساله است که قدم به قدم مسیر پرتلاطم بلوغ را پشت سر می‌گذارد و به‌تازگی مدرسه را رها کرده و پادوی یک مغازه نجاری شده است. او چکیده‌ پیشامدهای روزش را روی رول‌های کاغذ می‌آورد تا آنها را در گذر زمان به دست فراموشی نسپارد.داستان یک بومرنگ هدیه تولد که قرار است به دستان این پسر به پرواز دربیاید، با داستان بال درآوردن یک پینه‌دوز مهربان هم‌زمان می‌شود. پینه‌دوزی که همه مونته دیدیو را صاحب کفش کرده است. او با قهرمان داستان دوست است و نصیحتش می‌کند: «بال برای فرشته‌ها خوب است، برای آدم سنگین است. برای پریدنِ آدم نیایش کافیست. دعا از ابر و باران، از پشت بام‌ها و نوک درخت‌ها بالاتر می‌رود. جهشِ پرواز ما دعاست.»کتاب مونته دیدیو کوه خداآشنایی قهرمان با ماریای زیبا و دوست‌داشتنی که در همسایگیشان زندگی می‌کند، کشش داستان را چند برابر کرده است. دو نوجوان نخستین عشق زندگیشان را تجربه می‌کنند و با تمام خامیشان در رابطه خود به دنبال اتحاد و یکی شدن هستند.خوشبختانه بزرگ‌ترهای این داستان هم مثل کم‌سن‌ترها هنوز به عشق اعتقاد دارند. آنها می‌دانند که مهم است آدم در این شهر دو نفری باشد و اینجا آدم تک از یک نفر هم کمتر است.«مونته دیدیو کوه خدا» را با نثر شاعرانه‌اش بهترین کتاب اری دِلوکا می‌دانند که در سال 2002 جایزه فرانسوی کتاب خارجی فمینا را از آن خود کرده است. فارسی‌زبانان بخش زیادی از محبوبیت کتاب را مدیون ترجمه شیوا و روان مهدی سحابی هستند.دوستی مطالعه این کتاب را به خوردن یک باقلوای شیرین تشبیه کرد که طعم بی‌نظیرش را باید چشید.</description>
                <category>مهری تقی پور</category>
                <author>مهری تقی پور</author>
                <pubDate>Thu, 29 Apr 2021 11:22:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیشنهاد کتابی پر از خنده برای کودکان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56280270/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-xjlqqdtd4sb9</link>
                <description>طنز و خنده لازمۀ زندگی همگان است. اما در این میان، شنیدن صدای قهقهه کودکان در این روزهای کرونایی بیش از بقیه لازم به نظر می‌رسد. ابزار زیادی وجود دارند که برای دعوت بچه‌ها به خنده و شادی می‌توان از آنها استفاده کرد. یکی از این ابزارها کتاب است. در ادامه می‌خواهم کتاب «شام سرد شد کوتی کوتی» را به شما معرفی کنم و درباره مزایای کتاب‌های طنز برایتان بگویم.چرا کتاب طنز؟به نظر شما چرا برخی از نویسنده‌ها ترجیح می‌دهند برای گفتن حرفشان از طنز استفاده کنند؟ اینکه طنز موجب برانگیختن اندیشه می‌شود و ماهیتی پیچده دارد انکارناپذیر است. درست است که طبیعت طنز بر خنده استوار است، ولی ابزاری ساده برای انتقال مفاهیم است.یک کتاب طنز می‌تواند آموزنده، پر از مفاهیم جدید، سرگرم‌کننده و شادی‌آور باشد. این سبک کتاب برای بچه‌هایی که علاقه چندانی به کتاب خواندن ندارند، می‌تواند مشوق خوبی برای رفتن کودکان به سمت کتاب و کتابخوانی باشد.معرفی کتاب «شام سرد شد کوتی کوتی»کتاب «شام سرد شد کوتی کوتی» نوشتۀ فرهاد حسن‌زاده است. از این نویسنده کودک و نوجوان، اهل آبادان و ساکن تهران و نویسنده‌ای پرکار و متبحر با کلی جایزه‌ داخلی و خارجی، کتاب‌های زیادی در بازار موجود است.یکی از دلایل من برای پیشنهاد این کتاب، جذابیت شخصیت اصلی کتاب است که یک بچه هزارپا به نام کوتی کوتی است. کتاب‌های کوتی کوتی فرهاد حسن‌زاده سه جلد هستند و «شام سرد شد کوتی کوتی» جلد اول این مجموعه است. «سرما نخوری کوتی کوتی» و «دنیا را بلرزان کوتی کوتی» دو جلد دیگر هستند. این جلد کتاب مجموعه‌ای از چند داستان کوتاه است که هر کدام ماجرایی بامزه از اتفاق‌هایی را که برای این بچه‌ هزارپا می‌افتد حکایت می‌کند.کوتی کوتی یک بچه هزارپاست با همه مشکلاتی که با هزار تا پایش دارد. تا به حال کودکی را ندیده‌ام که از شنیدن و خواندن این داستان‌ها صدای قاه‌قاه خنده‌اش بلند نشود. به دلیل ویژگی‌های کم‌نظیر است که کتاب‌های کوتی کوتی در حوزه ادبیات کودک بسیار موفق هستند.درباره ویژگی‌های این کتابکتاب «شام سرد شد کوتی کوتی» همان طور که گفتم نوشته فرهاد حسن‌زاده است. تصویرگر این کتاب هم هدی حدادی است. این کتاب پر از خیال که با خنده و شوخی کودکان را به دنیای رؤیاها می‌برد، در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به چاپ رسیده است. این قصه‌ها را مناسب کودکان 3 تا 6 سال می‌دانند، اما به نظر من این کتاب برای سنین بالاتر هم می‌تواند جذاب باشد و شما پدر و مادرها را هم به خنده وادارد و با قصه‌ها همراه کند. این کتاب را دور هم بخوانید و بخندید و لذت ببرید.</description>
                <category>مهری تقی پور</category>
                <author>مهری تقی پور</author>
                <pubDate>Mon, 08 Feb 2021 21:42:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>