<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نامه ناتمام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_56312528</link>
        <description>در اخر تنها این قلم بود که مرا از این دنیای بی رحم نجات داد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:49:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4889853/avatar/qAoEX9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نامه ناتمام</title>
            <link>https://virgool.io/@m_56312528</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زیبایی تنها در آسمان است .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56312528/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fqkff8swssvs</link>
                <description>نمیدانم غم سوگواری چیست که گویی تا زمانی که در این سرزمین نباشی ، روحت را فرا میگیرد .روز ها میگذرد و میروند ، اما گویی این اندوه ماه ها پیش نبوده است و گویی که دقیقه هاست که با آن مواجه شده ای .دیگران را مینگرم، در سرزمین انان مینگرم و گویی که حسادت در ریه هایم نفوذ میکند و کم کم مرا خفه میکند ودر آغوش خود میکشد ، شاید اگر ستاره های این سرزمین در سرزمین دیگری بودند اکنون سرنوشتشان این نبود .زیبایم بعد از آن شب تنها آسمان بود که میدرخشید و حتی ستارگان ،درخشش ماه را نیز از او گرفته بودند و تنها زیبایی که در این دنیا باقی مانده است تنها همان ستارگان هستند . ماه تلاش زیادی کرد که بدرخشد اما به زیبایی ستارگان نرسید ، به زیبایی سرزمین چشمان آن ها نرسید .هرگاه که در تصویری چشمانشان را مینگرم در سرزمین روحشان فرو میروم ، قدمی بر میدارم ، در آن از زیبایی آنان مات و مهبوت میشوم و در آخر نیز گویی غم مرا فرا میگیرد و این غم تبدیل به خشمی بی پایان میشود ، خشمی که گویی سال هاست درون من در حال جوانه زدن است و بدان که آن دانه را غم در وجود من کاشت و آنقد به آن رسیدگی خواهم کرد که روزی به درخت تنومندی تبدیل شود، شاخه هایش بلند و تنومند شوند و روزی دامان تو را گیر بیندازد .شب ها ، زمانی که دیگر کاری برای انجام دادن نیست به ستارگان مینگرم تا شاید توانستم سرزمین چشم هایتان را در انجا ببینم .به تو میگویم زیبایم ، این غم هیچ گاه از بین نمیرود ، این سوگواری هیچ گاه از یادمان نمی رود ، این را به جرعت به تو میگویم که تا زمانی که نفسی در روحم هست یاد و نامتان در قلبم جای دارد .اشیانی در قلبم برایتان ساخته ام و زمانی که این دنیا برایم سنگین می شود سری به ان اشیان میزنم و گویی که تمام بار های این دنیا که بر روی دوشم گذاشته اند را برداشته می شود .حرف های ناگفته ام نیز باقی میماند جوری که سرنوشت سرزمین های زیبای شما به دست ظالمان گرفتار شد .-نامه ناتمام</description>
                <category>نامه ناتمام</category>
                <author>نامه ناتمام</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 17:49:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیابان های لاله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56312528/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-r6ox4vtvex0v</link>
                <description>از هر خیابانی که میگذرید لحظه ای در آن جا مکث کنیدلحظه ای به زمین سرد بنگرید زیرا آن زمین دیگر بعد از زمستان بهار نشد و دیگر زمانی که آفتاب نیز به آن درخشید ، درخشان نشد .با احترام از کوچه ها بگذرید با احترام قدم هایتان را بردارید با احترام به مادر ها نگاه کنید زیرا نخواهی فهمید که ایا او نیز غمی دارد که هیچ گاه از روی دوشش نمیتواند بردارد و ان هم غم از دست دادن جوان است .زیبایم چه روح هایی ، چه جوان هایی که در آن خیابان ها پر پر شدند . میگویند زندگی کنید بعد از ان پنجشنبه زندگی کنید زیرا زندگی اکنون جریان دارد . اما زیبایم این را به تو میگویم بعد از ان روز دیگر جمعه نیامد دیگر زمستان تمام نشد دیگر حتی صبح نشد ما در ان روز ها گیر افتاده ایم .چهره های افراد خوشحال را میبینم گویی مرا در قعر جهنم میبرند ، چگونه زندگی تو جریان داشت اما زندگی من در ان شب تمام شد چگونست که لبخندی بر لب داری زیبایم ؟ رازت را بگو تا شاید توانستم این زندگی را به جریان بیندازم .روزی این نفرت جوانه میزند مانند هر لاله ای که در ان شب ها در خیابان ها جوانه زد و زندگی ای به این ایران زیبایمان داد .میگویند اگر توانش را نداری ، اگر آن 72 تن را نمیتوانی بپذیری و اگر حتی تنها میخواهی زندگی کنی در این دنیا ، چمدانت را ببند ، چمدانت را ببند و زندگی خود را پیدا کن ، خواستم به حرف هایشان تن دهم ، چمدانم را بیرون اوردم لباس هایم را گذاشتم ، کمی از غذا های مادرم نیز درون ان گذاشتم ، هر چه توانستم برداشتم ، تو بگو مادرم را چه کنم پدرم را چه کنم ، تو بگو دوستانی که به من زندگی بخشیدند را چه کنم ، خاطراتم را چه کنم ، عشقم را چه کنم ، زندگی ام را چه کنم ، انان در چمدان جا نمیشوند ، باور کن ، تلاشم را کردم که ان ها را جا کنم اما قیمتش بسیار زیاد است .</description>
                <category>نامه ناتمام</category>
                <author>نامه ناتمام</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 20:16:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخواهم سخن بگوییم ، اما صدایی نیست .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56312528/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-dajhxmqn3aop</link>
                <description>نمیدانم این را چگونه به تو بگویم ، پس گوشه ای مینشینم و حرفی نیز بر زبان نمی اورم چیزی نمیگویم و تمام مشکلات را پای قلبم میگذارم او را مقصر میدانم و به مغزم میگویم کاری انجام دهد تا شاید قلبم ارام بگیرد یا شاید کار انجام دهد تا او دیگر احساسی نداشته باشد حداقل کاری انجام دهد دیگر مهم نیست چه کار میخواهد بکند قلبم زیادی کار دست خودش داده است دیگر حتی خودش نیز نمیتواند این درد را تحمل کند گاهی فکر میکنم که شاید اگر بیماری بگیرم و گوشه ای از اتاقم بیوفتم بهتر از این است که با دلیل های خیالی در گوشه ای نشسته باشم اگر بیماری داشته باشم انگاه دلیلی برای گوشه ای نشستن دارم دلیلی برام ناراحتی دارم دلیلی برای نبودن دارم اما اکنون چه ؟ اگر نباشم میگویند میتوانست حرف بزند میتوانست کار های زیادی بکند نمیدانند که تمام ان کار ها را امتحان کردم حداقل میتوانم بگویم برای انجام ان ها تلاش کردم ایا این تلاش نیز بیهوده است ؟ گویی حتی خود نمیدانم دست به چه کاری بزنم گاهی خنده هایمان سری به من میزنند به ان ها نگاه میکنم لبخندی میزنم زیبایم دیگر بعد از ان چیز ها شبیه قبل نشدند دیگر با ان خنده به تو نگاه نکردم و دیگر برقی در چشمانت ندیدم روزی زنده ترین روحی بودی که تا بحال به خود دیدم زنده ترین پیکری بودی که در این هستی پیدا کردم اما اکنون ؟ نمیدانم گویی تو نیز به انان پیوستی گویی دیگر تو نیز جزیی از انان هستی اکنون چه ؟ تو به من بگو ، اکنون چه کنم حالا به برق کدام سرزمین به ستاره ی دنباله دار کدام سرزمین بنگرم ؟ دیگر گویی هیچ یک از ان سرزمین ها معنایی ندارند جالب است هیچ کدام را حتی نمیخواهم نگاهی بیندازم گاهی فکر میکنم اگر حتی دیگر مرا گذری در ان ذهن شلوغت میدهی یا نه گویی حتی از ان دیگر گذر نمیکنم حداقل اینگونه فکر میکنم جالب است روزی در انجا‌ زندگی میکردم اما اکنون ؟ اکنون گویی دیگر حتی مرا انجا راه نمیدهی ، گویی دیگر صندلی خالی یا حتی چادری خالی برای ماندن در ان سرزمین نیست اما به من بگو چیز زیادی از چشمانت خواستم؟ نمیدانم زیبایم زیرا چشمانت بی انتها بود چشمانت گویی تا سال ها ادامه داشت و تا سال ها میتوانستی در انان قدمی برداری قدمی که گویی در هر یک از ان قدم ها تمام زشتی ها و کینه های زندگی ات در ان قدم ها خلاصه میشدند و رها میشدند ، دیداری دوباره را زمانی میگذارم که در این دنیا دیگر جایی برای ما نباشد دیدادر دوباره را زمانی پیشت میگذارم که دیگر زمانه های زیادی گذشته است برای زندگی کردن دیگر دیر است زمانی که زندگی به پایان خود رسیده است زمانی که دیگر زندگی معنایی ندارد ، گذشت ، تمام خاطراتمان زیر خاک سرد زمستان دفن شده اند و انگاه که حشرات طعم قلب مرا میچشند صدای خنده هایمان را میزه میکنند انگاه که مغزم را می چشند تنها دروغ هایی که به خود برای عشق تو گفته است را میچشند زیبایم بگو در چشمانت چه داشتی که مرا اکنون به این روز انداخته ای . روزی که گویی از قعر جهنم امده است و پایانی نیز ندارد روزی که گویی روزی نارنجی بود و اکنون از شب های سیاه نیز سیاه تر است ، دروغ گفتند تمام زندگیمان را دروغ گفتند بالا تر از سیاهی نیز هست ، ان هم شب های بدون توستنامه ناتمام.</description>
                <category>نامه ناتمام</category>
                <author>نامه ناتمام</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 19:21:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابر زیبایم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56312528/%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%85-szhniflg6zqf</link>
                <description>پرتو های خورشید مانند پتوی مخملی به تو برخورد میکنند خورشید میخواهد خودش را نمایان کند اما ان چیزی که نمایان و درخشان میشود تو هستی ، خورشید به امید نمایان کردن خود بود به امید درخشیدن خود بود اما زیبایی های تو را اشکار ساخت . زیبایی هایی که چشمان زیادی را کور خواهد کرد چون انقد به زیبایی ان زل زده اند که دیگر چیزی را نمیتوانند ببیند . در شب هنگام ماه را زیبا میکنی ، زیبایی ماه به چشمانم نمی ایند تو جلوی ان ها ایستاده ای فقط زیبایی توست . در هنگام بهار بر روی کوه های عظیم مینشینی دیگر زیبایی کوه های شکوفه خورده به چشم نمی ایند اینبار هم فقط تو هستی . در تابستان گرم و سوزان سایه ای میشوی سایه ای که انگار دیگر هیچ گاه نور های سوزاننده و تابانی که قصد کشتن تو را دارن به تو برخورد نخواهند کرد . در پاییز هنگام روی زمینی پر از برگ هایی که از زندگی سخت و سرمازده فرسوده شدند مینشینی و حتی قلب مرده ی ان ها را زیبا میکنی . اکنون ابر زیبایم تو به من بگو که چگونه توانستی در سرمای زمستان به قلب سرد من گرمایی ببخشی که گویی ان را از پرتو های خورشید دزدیدی و خود را از قعر اقیانوس های ارام به قلب من در زمستانی سرد رسانده ای تا تنها بتوانی ان را در اغوش خود بگذاری و قلب مرا از ان خود کنی .-نامه ناتمام </description>
                <category>نامه ناتمام</category>
                <author>نامه ناتمام</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 09:13:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>