<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zoha_ghm</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_56433730</link>
        <description>^_^ Enfp ^_^</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:01:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1095075/avatar/Zn6kWx.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zoha_ghm</title>
            <link>https://virgool.io/@m_56433730</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای آیدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56433730/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF%D8%A7-efjbcz6kbihi</link>
                <description>به نام خدابرای بار دوم نگاه میکند و مطمئن میشود که پشیمان شده است، آدمی انسان جالبی است مگر نه ؟ در کمتر از پنج دقیقه گذشته با صرف نظر از پایبندی های اخلاقی و عواطف انسانی میخواهد کار را یکسره کند اما حالا ، منصرف شده آخر برای چه ؟ شاید در نگاه اول به نظر برسد که دلیل قانع کننده و محکمی برای متوقف کردن به قول بعضی ها ( این جنایت هولناک ) پیدا کرده است اما نه! او فقط نتوانست محبوبش را ببیند . میدانم میدانم میخواهید بگویید که حتما به عشق اعتقادی ندارم یا آن را فراموش کرده ام که ندیدن یار را برای متوقف کردن یک خودکشی کافی نمیدانم . اما این طور نیست اتفاقا خیلی هم خوب با عشق و مشتقاتش آشنا هستم ولی برایم دشوار است که این احساس آیدا را عشق بنامم نمیدانم شاید شما هم با خواندن ادامه داستان با من توافق نظر پیدا کنید . آیدا دوست داشت وقتی برای اخرین چشمانش را میبندد او آنجا باشد آخر نمیشود که ! تمام زندگی را به یاد او بوده باشی اما دم اخری فراموشش کنی ، با خودش فکر کرد : حتما ناراحت میشود اگر بفهمد بدو خداحافظی رفته ام ، باید قبل از تمام شدن وقت برای اخرین بار ببینمش . به نظرش پیراهن زمردی رنگ برای این ملاقات بهترین گزینه بود چون  مورد علاقه اش بود وآیدا را به یاد او می انداخت ، موهایش را شانه کرد و با تمام توانایی اش بهترین آرایش را روی چهره ی رنگ پریده اش پیاده کرد . تمام شد حاضر اماده بود حالا وقت رفتن است . به اتاقش که روزی با خواهرش مشترک بود نگاه کرد ، برای این نویسنده هم جالب است اما در آن لحظه آیدا هیچ احساس تعلق خاطری به این خانه و اهلش نداشت میخواست که فقط تا جای ممکن از اینجا دور دور دور شود . در این واپسین لحظات تصمیم گیری سخت تر از همیشه شده ،میخواهد در پله ها بدود تا زود تر اورا ببیند ولی از طرفی کمی از مرگ این ابر انسان ناشناخته می ترسد  ولی برای ایدا معشوق همیشه بر همه چیز و همه کس تقدم دارد حتی اگر این بار با جان بهایش را دهد .  بالاخره رسید نمیداند تپش قلبش از شوق  اوست یا دویدن سریع هر چه که هست احساس خوشایندی است . با دیدن او کم کم بذر شک و شبهه در وجودش جان میگیرد: شاید برای او هم که شده نباید این کار را انجام دهد شاید بعدا زندگی ورق بهتری برایش رقم بزند ولی نه او با خودش قول داده بود این باد دیگر منصرف نخواهد شد . آرام در باغچه کنار درخت بادامی که دایی ۱۶ سال پیش برای به دنیا آمدنش کاشته بود دراز میکشد تیغ را بر دست میگیرد ، به درخت محبوبش نگاه میکند میخواهد که بیشتر معشوق را ببیند برای تصمیم گیری دیر شده دو دقیقه قبل شریان اصلی دستش پاره شده  نمیدانم چند دقیقه طول کشید ولی در نهایت آیدا چشمانش را در این سرمای سوزنده پاییز در میان  باغچه گلگون رنگ بست قصه ی آیدا تمام شد اما این نویسنده هنوز نمیداند که میتواند نام این احساس ناشناخته آیدا به بادام را عشق بگذارد یا نه  شاید آیدا چیز مهم تری درباره بادام پیدا کرده بود که از درک ما انسان ها خارج است . پایان امروز به وقت ۲۳ آبان ۱۴۰۳پ ن : این‌پست تغییر یافته و ویراستار شده پست قبل است❤️ </description>
                <category>Zoha_ghm</category>
                <author>Zoha_ghm</author>
                <pubDate>Sat, 16 Nov 2024 18:57:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشحالم که سبز هم آنجاست .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56433730/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vljfyiyjdqar</link>
                <description>به نام خدابرا بار دوم رنگ ها را میبینم و مطمئن میشوم که از تصمیمم پشیمان شده ام عجیبه نه ؟دو دقیقه پیش مطمئن هستی که میخواهی بمیری ولی الان نه شاید فکر کنید که حتما شخص یا دلیل خاصی برای ادامه زندگی پیدا کرده ام اما نه من ففط آن را در بین رنگ ها پیدا نکردم دوست داشتم وقتی برای اخرین بار چشمانم را میبندم او انجا باشد اخر نمیشود که تمام زندگی را یاد او بوده باشی اما دم رفتن فراموشش کنیمیخواستم او هم باشد شاید در حد یک نقطه اما باشدپس تصمیم میگیرم که منظره را عوض کنم تا فکر نکند یک وقت به یادش نیستم باز هم به رنگ ها نگاه میکنم ، او هست اما همانی نیست که روزی مورد علاقه من بود و هست شاید بگویید خب سبز ، سبز است دیگر چه فرقی دارد اما نه این همانی نیست که من میخواستمش اگر این اخرین رنگی باشد که میبینم حتما او ناراحت میشود نمیخواهم مثل من احساس ترک شدن داشته باشد پس بلند میشوم و شاید برای اخرین بار به حمام میروم لباسی که به او امیخته شده است را میپوشم کفش هایم را به پا میکنم و میروم به جستجوی جایی که او هم باشد .البته این جستجو خیلی زیاد هم طول نکشید شاید در حد پایین امدن از ۱۰ پله و بعد هم رفتن به سمت درخت بادامی که دایی ۴ سال پیش کاشته بود وسط باغچه دراز میکشم و تیغ را به دست میگیرم میخواهم بیشتر طول بکشد تا بیشتر او را ببینم اما نه من قول داده ام .حالا علف های هرز باغچه گلگون شده اما رنگ برگ های بادام که از همان نوع خاص هست تغییری نکرده پس خوب نگاهش میکنم چشمانم را میبندم و خوشحالم که سبز هم آنجاست .امروز به وقت ۱۱ اسفند ۱۴۰۲</description>
                <category>Zoha_ghm</category>
                <author>Zoha_ghm</author>
                <pubDate>Tue, 05 Mar 2024 20:40:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی ۱۰ رمان نوجوان part 3♡</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%B1%DB%B0-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-part-3-lo83hrwrxepn</link>
                <description>سلامم حالتون چطوره امیدوارم حالتون خوب که نه عالی باشه امروز هم اومدم با یه متن دیگه که همتون خوب میشناسیدش یعنی معرفی کتاب برای نوجوانان شاید فک کنید من یه روزنامه نگار ۴۰ سالم که اومدم و برای نوجوان ها کتاب تجویز میکنم اما نه منم یه نوجوانم نه چیزی بیشتر نه کمترپس با عشق تقدیم به شما :1_کتابخانه نیمه شب✨️حتما از انتشارات کوله پشتی بگیرید که بدون سانسور باشه نمیتونم بگم که این کتاب صرفا برای نوجوانانه اما به نظرم خوندنش توی دوره ی نوجوونی خیلی بیشتر بهتون کمک میکنه چون یه چیزایی ازش یاد میگیرید که توی زندگی آینده کلی به دردتون میخوره ، و اما نظرخود: در یک کلمه شاهکار اما نه از نوع ادبی بلکه از نظر روانشناختی داستان گیرایی هم داشت که شمارو به ادامه دادنش ترغیب می‌کرد اما بار روانشناسیش بیشتر از داستانیش بود اگه دنبال یه ماجراجویی هیجان انگیزی حتما بخونش  قول میدم کتابیه که تا همیشه یادت میمونه:)2_شیدایی✨️جلد اول یکی از جذاب ترین کتاب هایی که تا الان خوندم داستان درباره ی شهریه که توش عشق یک جرمه و مغز همه ی آدمارو جراحی میکنن و بخشی که مربوط به عشق و خوشحالیه رو بیرون میکشن شهری با قوانین سفت و سخت ساعت رفت آمد و ... و اما در اون طرف مرز ها تباهستانی وجود داره که هیچ وقت اسمش رو هم نمیارن اما همه میدونن که کسایی که فرار میکنن و میرن اونجا و چیزی فراتر از این هارو تجربه میکنن با این شرایط کشور واقعا لازمه که بخونیدش بعضی  مشخصاتش واقعا منو یاد ایران و کشور های سخت گیری مثل کره ی جنوبی مینداخت :*) پ ن : مجموعه سه جلدیه این جلد اوله 3_جایی که عاشق بودیم✨️ &quot; /&gt;ولی طراحی جلدش &gt;&gt;&quot; /&gt;&gt;&quot; /&gt;ولی طراحی جلدش &gt;&gt;قراره تو این لیست همه کتاب هایی که توی این مدت خوندم رو بزارم و اصلا مرتبط با علاقم به اونها نیست برای همین نمیخواستم که نظر های خودخواهانه و یک طرفه بدم برای همین این کتاب رو هم گذاشتم از نظر من به معنای واقعی کلمه افتضاح بود مخصوصا ترجمش یعنی حتی معادل های انگلیسی رو به فارسی برگردونده بود و عین همون رو گذاشته بود تو ترجمه با اینکه خودم طرفدار سفت و سخت داستان های تینیجری عاشقانه ام ولی خوشم نیومد تا اواسط خوب بود اما آخرش حالمو گرفت فیلم هم از روش ساختن به اسم all the bright places اگه دنبال یه عاشقانه شاعرانه و پر از جملات فلسفی این بخونش البته به قول خودم شاعرانه نمیدونستم دیگه جاش چی بگم?❤️در کل داستان بدی نداشت  اما ترجمه افتضاح گند زده بود بهش4_مثبت✨️کتابی با دونویسنده وواقعا کتاب عالی ای بود برای اینکه شاید چند لحظه خودمونو جای بیمار های HIV بزاریم و به شکل یک انسان بدکاره یا هر چیز دیگه ای بهشون نگاه نکنیم شاید یکی از اونها دختری باشه که فقط داره تاوان اشتباه های پدرش تو دوره ی جوونی رو پس میده از نظر داستانی پیچش خاصی توی داستان وجود نداره بیشتر شبیه دفتر خاطرات و سیر تکامل نویسنده برای مبارزه با بیماری ایه که باهاش به دنیا اومده و به شخصه باعث شد که خیلی اطلاعاتم راجب ایدز و HIV و تفاوت هاشون بالا بره ?5_سم هستم بفرمایید✨️به نظر من کتاب فوق العاده ضعیفی بود و اندازه ای که مطرح شده اصلا لیاقتش نیست کتاب فوق العاده بد😂 نه محور داستانی درستی داشت نه شخصیت پردازی قشنگ و انگار دفتر خاطرات بیشتر تا داستان از من بهتون نصیحت نخونید. کتاب متوسط رو به ضعیف6_سفر به انتهای دنیا ✨️طراحیش وایب انیمیشن های دیزنی و میده  به شخصه میتونم بگم یکی از جذاب ترین کتابایی بود که تاحالا خوندم ? به کسایی که عاشق ژانر ماجراجویی حتما پیشنهاد میکنم بخونیدشبا پایانی واقعا شوکه کننده  واقعا باید قوه تخیل قوی ای داشته باشید تا بهتر متوجه بشید ❤️7_اقیانوسی در ذهن✨️🩵🩵این کتاب راجب پسری به نام ارلی هست که به اوتیسم مبتلاست اما چون در اون دوره درکی از این بیماری نداشتن فک میکردن اون دیوونه است دیگه بیشتر از این نمیگم که اسپویل نشه به نظرم این کتاب هم محور داستانی خیلی قشنگی داشت هم از بحث روانشناسی میشه خیلی بهش پرداخت داستانش جوریه که شمارو مجبور میکنه سریع تر بخونید تا ببینید تهش چی میشه اگه دنبال داستان های ماجراجویی هستی حتما بخونش8_ من پیش از تو✨️عالی بود ، واقعا هیچ کلمه ای بهتر از این نمیتونم برای توصیفش پیدا کنم من این کتابو از پی دی اف خوندم و آنقدر قشنگ بود که با وجود کور شدن چشمام به خوندنش در نصفه شب ادامه دادم😂خیلی هم تعریف خودشو شنیده بودم هم فیلمشو و هر دو هم واقعا لایقش بودند و چقد خوبهه که واسه کتابا فیلم میسازن چون تصور ذهنیمون کامل میشه به نظرم بازیگرانی هم که انتخاب کرده بودن خیلی مناسب بودن مخصوصا امیلی کلارک در کل اگه دنبال یه عاشقانه پخته و به دور از تینیجری هستید بخونیدش9_ما دروغگو بودیم ✨️هیچ وقت نفهمیدم چرا ۵ تا دسته تو تصویر مگه اونا ۴ تا نبودن خیلیی خیلیی قشنگ بود پایانش که شوکه کننده بود اصلا نمیتونستم حتی حدس بزنم اما به نظرم عاشقانه اش ضعیف بود شایدم نشر میلکان سانسور کرده بود اما به هر حال من که خیلی خوشم اومد حتی اگه کل این لیست رو هم کتاباشو نخواستید بخونیید نخونید ولی اینو حتما بخونید ( استاد خیابانی)10_یاد او نه میتونم بگم بد بود نه خوب یه چیز خیلی متوسط داستان عاشقانه است و توی این نشر قسمت های اخرشو که مثبت هیجدهه سانسور کردن😂 اگه مث من خیلی کنجکاوید برید زبان اصلی شو بخونید. ترجمش هم خوب بود اما من زیاد حال نکردم بازم سلیقه ایه💛خب خب عزیزای من این هم از پارت سوم معرفی کتاب نوجوان که تموم شدد ممنون از اینکه وقت گذاشتید و خوندید اگه کتابی خوندید که ارزش خوندن داره و خوشتون اومده ازش حتما تو کامنتا بگید که برم بخونم♡ لینک دو پارت قبلی رو هم براتون اینجا میزارم که اگه دوست داشتید برید و بخونید❤️https://vrgl.ir/MpEbdhttps://vrgl.ir/PQC10نوشته : Zoha_ ghm به وقت ۱۶ آذر ۱۴۰۲ </description>
                <category>Zoha_ghm</category>
                <author>Zoha_ghm</author>
                <pubDate>Thu, 07 Dec 2023 14:29:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>:*)غریبه های دوست داشتنی</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-kveffluazwbm</link>
                <description>(به نام خدا) کمتر از یک ماه دیگر مدرسه تمام میشود و من از دوره راهنمایی فارغ التحصیل میشوم، مبحثی که امروز میخوام راجبش با شما صحبت کنم مختص به دروس نیست بلکه مربوط به سیر تکاملی است که ما نسبت به ۳ سال پیش طی کرده ایم و اما سوال مهم‼ما که بودیم؟ و که هستیم ؟ : دخترانی دبستانی که میخواهند وارد دوره  راهنمایی شوند و برای اولین بار در وجود خود احساسی ناشناخته و مبهم همراه با رگه هایی از بزرگ شدن و استقلال پیدا میکنند و با خود میگویند : وای باورم نمیشود من دیگر یک نوجوانم و به سنی رسیده ام که از کودکی هرشب برای آن خیال پردازی کرده ام حالا وقت یک تغییر بزرگ است.... اما متاسفانه شانس با یار نبود و دوران رویایی ما مواجه شد با کرونا و درکل نشد آن طور که باید میشد و اماا اولین باری که هم را دیدیم چطور شاید خیلی هایمان از جمله خود من از ترس بی نقص نبودن و قضاوت شدن ترجیح دادیم که حتی ماسکمان را پایین نیاوردیم اما میخواهیم ببینیم ما اکنون به که تبدیل شده ایم ؟ نوجوانانی سرخوش که دیگر از آن قضاوت خا نمیترسند چون فهمیدن فهمدیم آن افرادی که از افکارشان هراس داشتیم یکی هستند مثل خودمان پس آن غریبه ها تبدیل شدند به بهترین دوست هایمان دیگر ماسک هایمان را پایین کشیدیم و چتر افکار سمی خود را بستیم و یاد گرفتیم‌آن طور که باید و شاید از زندگی کنار این غریبه های دوست داشتنی که حالا بخشی از وجودمان شده اند لذت ببریم و امروز و یاشاید یک ماه دیگر من باید از شما غریبه های دوست داشتنیم خداحافظی کنم و خودم را به دست تقدیر بسپارم تا ببینم دست بر قضا سرنوشتم کجا رقم خواهد خورد ؛ اما من از شما چیز های زیاده آموختم و مهم تر از هر چیز یاد گرفتم که دوست بدارم و دوست داشته شوم♡ وشاید این مهم ترین چیزی است که نه تنها من بلکه همه مان باید سرلوحه زندگیمان قرار بدهیم.دوستدار شما : ضحا برای همه ی این ۳۹ غریبه ی دوست داشتنی و تکه های وجود من  با عشق♡امروز به وقت : ۱۳ خرداد ۱۴۰۲ اینم تعدادی از دوست های بنده?❤ پ ن : خودم اولی از سمت راستم </description>
                <category>Zoha_ghm</category>
                <author>Zoha_ghm</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jun 2023 12:11:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به دختر کوچولوی وجود من</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%85%D9%86-reyepn7y1cbe</link>
                <description>&quot;به نام خدا&quot;همیشه یادم میاد از وقتی که خوندن و نوشتن یادگرفتم مهم ترین لحظه های زندگیمو با نوشتن ثبت کردم ، امروزم یکی از همون مهم تریناس پس مینویسم برای خودم از آینده که قراره اینارو بخونه : قطرات باران به آرامی و با لطافت خاصی از گونه ی آسمان پایین میریزد، بوی نم خاک فضا را پر کرده هوا را با آرامش و احساس نا معلوم آمیخته از هیجان وارد ریه هایم‌میکنم ، هنوز هم باورم‌نمیشود من اولین باران پاییزی امسال را دیدم!پاییزی که قرار نبود منی وجود داشته باشد  اما من جایی از این دنیا شگفت زده و خوشحال ، پشت پنجره ی مه زده اتاقم در حال توصیف های شاعرانه از پاییز هستم پس من وجود دارم ! منی که سالی پر فراز و نشیب اما مملو از تجربه را از سر گذرانده ام ؛ اکنون که فکر‌میکنم چقد مدت یکسال میتواند آدمی راتغییر دهد حالا دختر کوچولوی قصه ی من یاد گرفته بزرگ شود، احساسات را کنار بگذارد و کمی عاقلانه تر فکر کند دخترکم در این مسیر ناهموار زندگی که راه درازی در پیش داریم این نصیحت من به توست :بیشتر از احساساتت بر منطقت متکی باش از تجربه ها و شکست هایت درس بگیر و هرگز اجازه نده یک ناکامی در زندگی تو را از پا دربیاورد و در پایان این نامه که خلاصه ی یکسال تجارب زندگی من است تقدیم به تو دختر کوچولوی وجود من:)از طرف : ناشناس..امروز به وقت اولین باران پاییزی ۱ آبان ۱۴۰۱ نوشته : Zoha_ghm با اندکی تاخیر در به انتشار گذاشتنش?❤پ ن : و همچنین تسلیت به همه خانواده های داغدار از هر جای کشور از شیراز تا زاهدان?</description>
                <category>Zoha_ghm</category>
                <author>Zoha_ghm</author>
                <pubDate>Fri, 28 Oct 2022 13:42:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>??معرفی ۱۰ رمان نوجوان part 2</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%B1%DB%B0-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-part-2-o3lnmbcvsjye</link>
                <description>( به نام خدا) جهت اینکه خیلی این عکسو دوس دارمم ^_^1_ یکی برای خانواده مورفی??خب خب میخوام شماره یک کتاب مورد علاقم باشهه :))))) میشه گفت من به این کتاب فقط به چشم یک داستان نگاه نکردم من حقیقتا با این‌کتاب زندگی کردمم چون داستانی بود که خودم هر روز تجربه میکردم ، میکنم‌ و خواهم کرد، اینکه باید یاد بگیریم بعضی اوقات حتی از عزیز ترین آدمای زندگیت دل بکنی افرادی که کلیی چیزای با ارزش بهت یاد دادن ، پس یاد بگیریم خداحافظی کنیم با مهم ترین آدمای زندگیمون حتی اگه خانم مورفی باشه ??پ ن : حقیقتا غم انگیز ترین لحظه اش خداحافظی کارلی و خانم مورفی بود جوری که من تا  ۱ روز فقط عرر میزدم:*)2_معجزه??خب این کتاب جزو مجموعه مورد علاقه من بودد ( مجموعه رمان هایی که باید خواند) و با خوندن این کتاب مطمئن شدم که دوست داشته شدن از طرف دیگران فقط و فقط به شخصیتت بستگی داره نه به قیافه ،ظاهر، ملیت ، نژاد و .... و به نظرم این مهم ترین پیامش بود :اینکه بتونیم یاد بگیریم مهم تر از هر چیز شخصیتمونو رشد بدیم در ضمن?یکی از چیزایی که خیلی کتابوو باحال تر کردهه بود عوض شدنن شخصیتا بودد واقعا ادم خسته نمیشد از داستانن 3_چتر تابستان☂️??همون جور که از اسمم کتاب مشخصه فک کنم یکم متوجه داستان شده باشید کتاب راجب نگرانی های زیاد دختر بچه ایه که به تازگی برادر بزرگترشو طی یه اشتباه پزشکی از دست داده و اون به نوعی دچار وسواس فکری شده جوری که راجب همه اتفاق های طبیعی نگرانه و شروع میکنه به مراقبت های افراطی از خودش تا مثل برادرش نمیره چون داستان کوتاهی داره دیگه بیشتر از این اسپویلش نمیکنم ?که برید بخونیداین کتابم جزو مجموعه مورد علاقمهه ( رمان هایی که باید خواندد?❤4_پسرخاله وودرو??این کتابو که خوندم یاد یه ادیت افتادم که میگفت : من‌و دوست صمیمیم جفتمون مشکلات  خودمونو داریم ولی وقتی کنار همیم خوشحال ترینیم و چقدد به نظرم این مثل دوستی جیپسی و وودرو بود . یکی‌از قشنگ‌ترین قاب های دوستی که دیدم = جیپسی‌و وودرو♡_♡قشنگ‌ترین قاب دوستی به روایت تصویر :5_آسمان سرخ در سپیده دم???تقریبا ژانر این کتاب با کتاب شگفتی ( که بالا تر گفتم) یکیه البته این دفعه داستان از زبان خواهر کسیه که بیماری داره و آنا خجالت میکشه که به دوستاش راجب بیماری بن چیزی بگه و در ادامه ....( قول دادم اسپویل نکنم?? سر قولم هستمم???6_پاستیل های بنفش??خب‌ این کتابو مطمئنم خیلیاتونن خوندید ? این کتاب برای ادمای خیال پردازی مثل من واقعا خوبهه جوری که من هر لحظه خیال پردازی های جکسونو میدیدم میگفتم‌وای خدا این چقد منههه??لعنتی کی از کارای من کتاب نوشته?? درسته از گوربه های خوشم نمیاد ولییی کرنشاو واقعا گربه مورد علاقم بود?گوربههه ??ولی بیاین اسکار غم انگیز ترین لحظه ی کتابو به خداحافظی کرنشاو و جکسون بدیم?دیگه ازکتابای پند اموز اومدیم بیرون? کتابای قبلی که معرفی کردمم بیشتر روانشناسی بود در قالب داستان نوجوان حالا میخوایم بریم برای کتابای تخیلی، فانتزی، ماجراجوییFiction books for creative minds???7_باغبان شب???کتاب جوری بود که هر چی جلو تر میرفت کنجکاو تر میشدم که بدونم واقعا رازشون چیه ، این کتابو تنها نخوندم با یکی از دوستان عزیز باهم خوندیم?اون فک میکرد که فقطط ??انقد ترسناکه منی که مثل چی از اون یارو باغبونه با اون کلاهش میترسیدم?ولی این کتاب واقعا قشنگ بودد بخونیدش حتما3&gt;8_خوب های بد بد های خوب??وقتی داشتم‌این کتابو میخوندم خیلی منو یاد هری پاتر انداخت همون فضای مدرسه و جوری که سوفی منو یاد مالفوی مینداخت?و به نظرم عشق های تینیجری و مثلث عشقی ای که وجود داشت خیلیی داستانو قشنگ کرده بود البته که فعلا فقط دو جلدش ترجمه شده پس باید منتظر باشیم ببینیم در اخر داستان چی میشه?❤?9_سه بار خوش شانسی??این کتابو به کسایی مثل من که به پرونده های جنایی و کانال Crime n Shit علاقه دارن خیلیی توصیه میکنم که حتما بخونید محور داستانی خیلی قشنگی داره و در طول پرونده جنایی به زندگی مو و گذشته کلنل هم میپردازه به نظرم هممون باید نا امید نبودن و از مو یاد بگیریمم ?❤?جوری که هیچ وقت از پیدا کردن مادرش ناامید نشد &gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt; قشنگ‌تر میشه مجسم کرد&quot; /&gt;ولی من عاشق اینم‌که عکس شخصیتا رو کتاب باشه&gt;&gt;&gt; قشنگ‌تر میشه مجسم کرد&quot; /&gt;&gt;&gt; قشنگ‌تر میشه مجسم کرد&quot; /&gt;ولی من عاشق اینم‌که عکس شخصیتا رو کتاب باشه&gt;&gt;&gt; قشنگ‌تر میشه مجسم کرد10_بلندی های بادگیر??این کتابو گذاشتم اخر لیست به دو دلیل اول : اینکه هم کتاب بزرگساله هم نوجوان دوم: ژانرش عاشقانه کلاسیکه و با همه کتابایی که تا الان معرفی کردم فرق داره ? به قول یکی از دوستام این یکی از شاهکارای ادبیاتهه من خودم خیلی طرفدار داستان های کلاسیک نیستم ولی واقعا این خیلی خوب بود و حقیقتا ادمو توی دنیای خودش غرق میکرد?? Love never die?  سلام میکنم به همه دوستای ویرگولیم بعد دو ماه ??خب خب‌امروز سالگرد عضویتم توی ویرگوله??من پارت یک‌این معرفیو چندین ماه پیش گذاشته بودم و این پارت دومشه ( دوست داشتم این معرفیو بزارم توی چالش جدیدی که اومده توی ویرگول که ۱۲ کتاب مورد علاقه هست ولیی متاسفانه چون من زیاد با ویرگول اشنایی ندارم نمیدونستم چجوریه?) خلاصهه این معرفیم تموم شد ممنون که وقت گذاشتید خوندید اگه نظری راجب کتابا دارید برام بنویسید:)کتاب هم معرفیی  کنیدد به کتاب جدید نیاز دارمم:))))نوشته = Zoha_ghm امروز به وقت ۲ شهریور ۱۴۰۱</description>
                <category>Zoha_ghm</category>
                <author>Zoha_ghm</author>
                <pubDate>Wed, 24 Aug 2022 12:35:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>○رویای حبابی</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%A8%D8%A7%D8%A8%DB%8C-pwixp7tbqei9</link>
                <description>جهت اینکه خیلی کیوت بود ..( به نام خدا) تمام مدت منتظرش بودم ، چه شبایی که از استرس رسیدن بهش خوابم نبرده بود .چیزی که همیشه آرزوشو داشتم حالا اینجاس کنار من ، بهش نگاه میکنم یاد همه روزایی میفتم که حسرت دیدنشو داشتم مگه من همینو نمیخواستم چرا دیگه خوشحال نیستم ؟ صادقانه بگم : الان که بهش رسیدم دیگه مثل قبل دوسش ندارم ...فک کنم حالا یه اسم براش پیدا کردم : رویای حبابیدقیقا مثل آرزو و رویایی که تا وقتی بهش نرسیدی خیلی قشنگه اما تا به دستش میاری مثل حباب میترکه و از بین میره خلاصه ... دیگه صبحا بهش نگاه نکردم و شبا با یادش نخوابیدم فقط کم کم‌نمیدونم چی شد که رفت تو ایستگاه فراموش های ذهنم البته هر ازگاهی دلتنگ اون حس انتظاری میشم که قبلا براش داشتم و فک کنم الان دیگه وقتشه که بگم : خداحافظ رویای حبابی ♡ Goodbye bubble dream......نوشته : Zoha_ Ghm امروز به وقت ۱۰ تیر ۱۴۰۱ ( شاید کمی دلنوشته *_*</description>
                <category>Zoha_ghm</category>
                <author>Zoha_ghm</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jul 2022 09:43:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>:)تو اصن از کی تاحالا انقدر مهربون و خوب شدی ؟</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%B5%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%DB%8C-dcpjvrbautz0</link>
                <description>به نام خدا به شخصیت قبلی خودم نگاه میکنم بعد یک سال اومده اینجا پیش من ، شاید مسخره باشه اما من باهاش حرف میزنم با کسی که حتی وجود خارجی نداره یا نمیتونم با چشم ببینمش فقط یه جایی گوشه ذهنم بود حالا یک سالی میشد که رفته بود اما حالا امروز ۱۰ اردیبهشت برگشته ... سعی میکنم باهاش حرف بزنم : _ تو اصن نمیدونی  تو این یه سال که نبودی خیلی چیزا عوض شده ، من یه دوست صمیمی پیدا کردم، یه اکیپ از دوستام هستن، کاکتوسا و گلام هستن اهنگا کتابا فیلما حتی الان دیگه به وزنیم که میخواستم رسیدم همه چی خوبه با همه خوبم و در  کل آرامش داره با اینکه میدونم همیشه که خوب باشی تهش ضربه میخوری اما بزار از الانم لذت ببرم : تو اصن از کی تا حالا انقدر مهربون و خوب شدی ؟ _ نمیدونم فقط به نظرم این طوری بهتره نمیخوام به گذشته و اون خیالای مسخره فک کنم .: مثل اینکه یادت رفته قرار نبود با کسی صمیمی شی قرار نبود با همه خوب باشی قرار نبود مهربون بازی در بیاری قرار نبود وقتتو برای گیاهای مسخره بزاری _ ولی اینا  خوبه همش عالیه من اشتباه فک میکردم شاید بهتره بری : اون قدری خوبه که هر روز استرس داری ؟ یادت رفته ته خوب بودن چیه ته خوب بودن اینه که ضربه میخوری الان منو یاد ۳ سال پیش میندازی اون موقع هم دقیقا همین کارو کردی و سعی کردی خوب باشی ولی تهش چی شد دیدی همه بدن  هیچ کدوم از این چیزایی که الان داری هیچ کدوم وقتی حالت بد بود پیشت نبودن اما من از اول زندگیت تو همه حال بدیات کنارت بودم جا خوردم فک نمیکردم اون اینارو بدونه راست میگفت شاید خوب بودن کافیه و باید به به خود قبلیم برگردم باید بازم قوی باشم بعد یک سال انگار یادم رفته من واقعی کیه ولی دیگه بسه حالا وقتشه که بعد مدتی وقتمو با دوست قدیمیم و شخصیت سابقم بگذرونم ...... ای رفیق قدیمی چی شد بزرگ شدیم توی راه گم شدیم ):)  ( اندر احوالات مکالمه ای کوتاه باخود قبلیم نوشته : Zoha _ ghmامروز به وقت ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۱</description>
                <category>Zoha_ghm</category>
                <author>Zoha_ghm</author>
                <pubDate>Sat, 30 Apr 2022 15:25:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موقت به اندازه ۴۰ روز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56433730/%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DB%B4%DB%B0-%D8%B1%D9%88%D8%B2-cx7f6vlkokjk</link>
                <description>به نام خدا من از اولشم میدونستم همه چیز موقته، موقت به اندازه ۴۰ روز میتونستم خیلی معمولی باشم اما یه چیزی هست به نام احساس برای همین منم خواستم ۴۰ روز از زندگیمو با کسی باشم که حتی نمیشناختم و این یعنی شروع یه داستان جدید : همه چی از روزی شروع شد که قبول کردم باهاش همگروه باشم  یعنی ۴۰ روز کار کردن با کسی که حتی باهاش حرفم نزده بودم  حالا من کیو روبه روم میدیدم دختری با چشمای مشکی مضطرب و موهای دورنگ که با  استرس خاصی زل زده بود تو چشام تا اینکه بالاخره سکوتو شکوند و گفت : فک کنم باید یکم بیشتر همو بشناسیم با خودم گفتم : برای چی همو بشناسیم فقط برای ۴۰ روز که بعدش هر کی بره سراغ زندگیش ؟ روز ها همین جوری میگذشت همه چی خیلی خوب بود اما کم کم داشتم میفهمیدم که فقط به چشم هم گروهیم نمیبینمش یه حسی مثل دوستی و محبت نمیخواستم احساسی باشم حتی روزی که بهم گفت : کار کردن با منو دوست داره من فقط نگاه کردم میدونستم همه چی موقته اما چرا دروغ بگم منم دوست داشتن حرف زدن ، نشستن تو پارک و خندیدن با اون ۴۰ روز تموم شد اما یه چیزایی هست مثل احساس وابستگی دوستی اصلا میتونید هر چیزی اسمشو بزارید اما من فهمیدم که اشکالی نداره و یه وقتایی لازمه که غرورو زیر پا بذاریم و از یه آدم و رابطه موقت یه دوست همیشگی ساخت . تقدیم به دوست موقتی ۴۰ روزه من داستانی بر اساس ترکیبی از خیال و واقعیت✨( اول از همه یه سلام بکنم به همه دوستای ویرگولیم که توی این ۳ ماه کلی دلم برای همتون تنگ شده بود ? و ببخشید که نبودم و نتونستم متن بزارم اما امروز اومدم با یه متن متفاوت این متن و من بر اساس احساسی که داشتم و تخیلم نوشتم و این اولین بار هست که متن داستانی مینویسم و تصمیمی دارم که بازم بیشتر از این متنا بزارم بهم بگید که دوست دارید یا نه و اینکه اگه نوشته من مشکلی داشت حتما بهم بگید که توی نوشته های دیگم بر طرف کنم و اگه نوشتمو دوست داشتید و یا نظری راجب بهش داشتید لایک و کامنت یادتون نره چون خیل خیلی بیشتر از اون چیزی که فک میکنید به من انرژی میده :) ۲۴ بهمن ۱۴۰۰ </description>
                <category>Zoha_ghm</category>
                <author>Zoha_ghm</author>
                <pubDate>Sun, 13 Feb 2022 15:26:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>☃️?زمستان سیاه ?☃️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56433730/%EF%B8%8F%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%EF%B8%8F-xrzuqhoytojd</link>
                <description>به نام خدا    زمستان سیاهی همه جا را فرا گرفته بود ، باد مثل تازیانه خودش را به در و دیوار میکوبید ، درختان عریان شده بودند و سرمای بی سابقه ای در روستا به راه افتاده بود . از بالای کوه که به خانه ها نگاه میکردم  دود همه ی تنور ها و کرسی ها بالا می آمد .? یکی از بهترین حس های دنیا نشستن زیر همین کرسی های به اصطلاح قدیمی  و خوردن یک لیوان شیر داغ همراه با فطیر محلی است . این فصل برای خیلی ها ناخوشایند بود چون تمام محصولات کشاورزیشان به خاطر سرما  خراب شده بود ، به نظرم واقعا ناراحت کننده است که همه ی زحماتشان در طول یک سال با ورود یک مهمان ناخوانده از بین برود . اما من دوستش دارم با همه سردی و ضرر و زیان هایش راستش من فقط دوستش ندارم من از اعماق وجود عاشقشم و در حال حاضر هم برایش انتظار میکشم ...❄❄❄( اول یه تشکر بکنم که وقت گذاشتید و خوندید این انشا رو برای مدرسه ام نوشته بودم و گفتم که اینجا هم بزارم و یه موضوع متفاوت بذارم امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه نوشتم ایرادی داشت حتما بهم بگید لایک یادتون نره و اگه نظری دارید حتما تو کامنتا بهم بگید چون خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنید به من انرژی میده :) پایان به وقت : ۹ آذر ۱۴۰۰ نوشته : Zoha ??</description>
                <category>Zoha_ghm</category>
                <author>Zoha_ghm</author>
                <pubDate>Tue, 30 Nov 2021 16:27:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>❤قلب وظیفه شناس من❤</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56433730/%E2%9D%A4%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%88%D8%B8%DB%8C%D9%81%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D9%86%E2%9D%A4-cxee4ohttkra</link>
                <description>به نام خدا ??            ۶ آبان ۱۴۰۰ هر شب که به سمت چپ دراز میکشیدم یه صدای خیلی آرامش بخش ذهنمو درگیر میکرد ، مطمئنم دیگه تا الان فهمیدید منظورم چه صدایی هست  بله درست حدس زدید اون صدای قلبم بود   تاپ❣ ؛ تاپ❣ ؛ تاپ❣ ؛ یه فکری خیلی گذرا از ذهنم رد شد ، سعی کردم خیلی بهش فکر نکنم  میدونستم اگه شروع کنم یاد تمام خاطره های بد برام زنده میشه  اما جلوی خودمو نگرفتم و شروع کردم ساعت ها و ساعت ها خیال پردازی شاید بپرسید اون موضوع چی بود منم بهتون میگم‌که : این قلب که این‌ همه بدی دیده چجوری هنوز میزنه ؟ ?یه لحظه دلم براش سوخت برای اینکه چقد بدی دیده ،چقد تنهاعه  اما هنوزم ادامه میده  ?میدونم الان که این حرفو بزنم میگید خل شدم ولی من میگم احساس می کردم داره   توی همون صدای به اصطلاح آرامش بخش  همه ی غماشو بروز میده راستش دیگه نباید بگم احساس میکردم باید بگم مطمئنم با اینکه چقد بهش بد و بیراه گفته بودم و هزار بار سرش داد کشیده بودم که دیگه نزنه و بزاره من بمیرم ولی بازم منو دوست داشت ، به کارش ادامه میده و من همیشه شرمنده ی این وظیفه شناس و از خودگذشتگیشم .... ??( خیلی ممنونم‌که وقتتون رو گذاشتید و این متنو خوندید امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه ایرادی توی نوشتم بود حتما بگید که برای دفعه های بعد رفعش کنم لایک و کامنت هم یادتون نره چون خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنید به من انرژی میده :)   ❣❣</description>
                <category>Zoha_ghm</category>
                <author>Zoha_ghm</author>
                <pubDate>Thu, 28 Oct 2021 11:23:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?? معرفی ۱۰ کتاب نوجوان ??</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56433730/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%B1%DB%B0-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-nlqjlmdlfaa6</link>
                <description>به نام خدا سلام بچه ها امیدوارم‌حالتون خوب باشه ?? من توی این مدت دوتا کتاب خوندم‌که هر دو رمان نوجوان بودن البته انقد جذاب بودن که بزرگسالا هم‌میتونن بخونن ??من‌خودم عاشق رمان های نوجوان و اجتماعی هستم  چندین رمان خوندم که دوست داشتم‌به شما هم‌بگم‌گه اگه خواستید بخونید ?? ۱ بیرون ذهن من اولین رمانی که خوندم توی این مدت این کتاب بود داستان راجب دختری به نام‌ملودیه که بقیه فک میکنن عقب موندس اما اون کلی حرف برای گفتن داره فقط نمیتونه به زبون بیاره ☔ که در ادامه ... نمیخوام خیلی اینو بگم‌چون اسپویل میشه ?? ولی اگه دوست داشتید خلاصه کاملتریش توی اینترنت هست این رمانو  خیلی دوست داشتم و وقتی تموم شد واقعا خیلی ناراحت شدم حدود سیصد و خورده ای صفحس ??اینم عکسشه ?۲ کورالین این‌کتابو مطمئنم‌خیلی ها خوندن و حتی اگه کتابشم نخونده باشن اکثرا کارتونشو دیدن ? راستش این کتابو دوستام بهم کارتونشو معرفی کردن اما من اکثر اوقات کتابو ترجیح میدم ? کتابشو خوندم  ? خیلی قشنگ بود این کتاب هم  من خودم خیلی از کتابای ماجراجویی خوشم‌نمیاد  چون فکر میکنم نویسنده نمیتونه اون حس کنجکاویو به ادم منتقل کنه ولی این عالی بود و جزو معدود کتابایی بود که توی یه شب تمومش کردم ??? خیلی هم‌طولانی نیست حدود ۱۵۰ صفحه اس  خیلی خوب بود پیشنهاد میکنم‌حتما یا کارتونشو ببینید یا کتابشو بخونین ??عکسشم جذابه ??۳ دختری با ربان سفید این کتابم خیلی معروفه و نوشته خانم‌ مژگان کلهر هست  این رمان ایرانیه ولی خیلی دوسش داشتم به درد ادم های خیالی مثل خودم‌میخوره ? اینم خیلی طولانی نیست صفحاتش متوسطه ??۴ جنگی که نجاتم داد این رمان دوجلدی هستش  به اسم های ( جنگی که نجاتم داد ) و (جنگی که بالاخره نجاتم داد) من واقعیتش یه جلدشو خوندم حدود ۲ سال پیش جلد دومشو پیدا نکردم که بخونم ولی توس جلد یک خیلی خوب احساساتو منتقل میکرد و ادمو واقعا میبرد تو حس و حال جنگ جهانی  این جزو اولین رمانایی بود که خوندم و شاید این کتاب بود که منو به سمت کتاب خونی کشوند ?این کتاب از انتشارات پرتغال هست ? من در کل از رمانای پرتغال خیلی خوشم میاد ❤این جلد کتاب اول این جلد کتاب دوم۵ فرزندان شیشه گر این کتاب کلا موضوعش با این رمانا که تا الان گفتم فرق داره و شاید یه ذره کودکانه و خیالی باشه ولی خوب بود ?☔ من دوسش داشتم اینم جلدشه ??۶ دور دنیا در هشتاد روز این کتابو دیگه مطمئنم حتی اگه نخونده باشین کارتونشو دیدید نمیشه اسمشو گذاشت رمان نوجوان چون بزرگسال هم هست و از ژول ورن هست که دیگه معرف حضور همه هست ??جوری قشنگ نوشته شده بود که من واقعا فکر میکردم واقعیته ??اگه از این موضوعات خوشتون میاد حتما بخونید ?انقدر خوشم میاد عکس شخصیتارو روی کتاب میزارن چون ادم‌میتونه ازش تصور ذهنی درست کنه ☁️✨۷ تیمی کارناگاه این یک مجموعه کتاب هستش یه چیزی مثل تام‌گیتس ولی داستانش با اون کلا فرق داره خیلی خوشم‌اومد ازش جلدای ۱ و ۲ و ۳ و ۵ شو خوندم خیلی دوست داشتم ( شاید بعضیا فک کنن خیلی کوچولو شدم  که اینو میخونم ?? ولی دوسش دارم و برام‌مهم‌نی ? اخه قشنگه ?) این عکس جلد اولش هست ❤❤۸ تام گیتس راستش اصلا تام گیتسو یادم رفته بود ولی تیمی و گذاشتم اسمشو اوردم یادم افتاد.?تام گیتسم که کلا مجموعه کتاب مورد علاقه ی همس که فک کنم هنوزم در حال انتشاره جلد های جدیدش ( البته مطمئن نیستم ) خودم چند جلدشو خوندم ولی خیلی واقعیتشو بگم‌خوشم‌نیومد ولی شاید شما خوشتون بیاد ?اولین کتابش ۹ این دختر نامرئی نیست این رمان راجب یه دختری هست که نقص بینایی داره که در ادامه ماجراهای باحالی داره  که اگه دوست داشتید بخونید من خودم دوسش داشتم بد نبود ??جلدشو دوست دارم ?۱۰ علوم ترسناک این کتاب چندین جلد داره که هر کدومش به یه موضوع علمی مربوطه من خودم‌جلد های بدن انسان _ علوم ترسناک _ نیرو _ زمان و صداهارو خوندم که زمان و بدن انسانو از همه بیشتر دوست داشتم ?? در کل خیلی باحاله علومو با موضوع های طنز و باحال مطرح کرده که آدم حوصلش سر نره ?عکس جلدای مورد علاقمه براتون گذاشتم اینم که عالی ?⚙خب بچه ها توی این متن ۱۰ تا کتاب نوجوان بهتون معرفی کردم که امیدوارم خوشتون بیاد ?? همیشه براتون از دلنوشته هام میذاشتم گفتم از فاز غم بیایم بیرون و یه موضوع متفاوت بزارم و یکم براتون از کتابایی که خوندم و دوست داشتم بگم ?? اگه مشکلی داشت ببخشید اولین باره که مقاله معرفی میزارم  در حال حاضرم میخوام کتابای : خوب های بد بد های خوب و پاستیل های بنفشو شروع کنم به خوندن احساس میکنم خیلی خوبن ☔? اگه شما هم کتاب قشنگی خوندید حتما توی کامنتا بهم معرفی کنید ، یا اگه این کتابارو خوندید نظرتونو راجبشون بگین یا بگین که کدوم فصلشو بیشتر دوست داشتید ?❤ لایک و کامنت هم یادتون نره چون خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنید به من انرژی میده ??? عیدتونم کلی مبارک ❤?( در کل امیدوارم خوشتون اومده باشه ، ممنون که وقت گذاشتید ??) پایان نوشته : Zoha?? ۲ آبان ۱۴۰۰  </description>
                <category>Zoha_ghm</category>
                <author>Zoha_ghm</author>
                <pubDate>Sun, 24 Oct 2021 17:23:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>??توهم قاتل پنهان من ??</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56433730/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-r2og6zeopuze</link>
                <description>((به نام‌خدا))       ۱۹ مهر ۱۴۰۰ ??بخوام راستشو بگم نمیدونم چند درصد مردم‌ جهان‌مثل منن ?? شاید بشه اسم‌این‌کارو گذاشت اسکیزوفرنی، روان پریشی یا توهمی بودن اما من از صمیم قلب دوستش دارم ❤همه چی از اول زندگیم شروع شد ، از جایی که خودمو یادمه همیشه این کارو یعنی خیال پردازی میکردم شاید بگید(: این که خیلی عادیه همه خیال پردازی میکنن ). ? اما نهه این فرق داشت  این مثل غرق کردن و به فنا دادن خودم بود و هست .. یه دنیای خیالی ، در هر زمانی از شبانه روز بهش فکر میکردم . مطمئنم‌الان فک‌میکنید من‌مثل خیلی از بچه های دیگه خودمو توی خیالام پرنسس فرض میکردم نه من کمبودایی که داشتم و جبران میکردم. شبا بدون این کار خوابم نمیبرد همه چی خیالی بود و با اینجا کلییی فرق داشت آدمای بهتر زندگی بهتر و ....   انقد دنیای قشنگی بود که اصلا نفهمیدم چطور ۱۳ سالم شد . ?و اما در زمان حال که ۱۳ که سالمه مریض شدم و نمیتونم به این‌کار پایان بدم  ، بدون اون نمیتونم زندگی کنم مثل خوره افتاده به جونم اگه یه روز بفهمم که همه چی فقط زندگی ۱۳ ساله مسخره خودم بوده و همه ی اونا رویا بودن باور کنید خودمو از این‌پنجره میندازم پایین ?? میدونید هر روز که میگذره روان پریش و خل تر میشم و باعث و بانی همه ی اینا اونه ، ولی با اینکه من‌رو مریض کرده و سعی در کشتنم دارد من از صمیم قلب و تمام وحودم دوستش دارم ❤?  نقطه سر خط .... نویسنده : Zoha??خب بچه ها اینم نوشته جدیدم حتما نظرتونو بهم بگید و لایک‌کنید اگه دوست داشتید و اگه مشکلی توش بود بگید که رفعش کنم‌توی نوشته های بعدیم  اگه شما بدونید که چقد حمایتا به من انرژی میده حتما حمایت میکردید ?? راستی پروفایلو عوض کردم گمم نکنید ?? </description>
                <category>Zoha_ghm</category>
                <author>Zoha_ghm</author>
                <pubDate>Mon, 11 Oct 2021 21:44:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?پاندمی غم انگیز من ?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56433730/%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%BA%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D9%86-wtocuib6gvkn</link>
                <description>(به نام خدا) برای بار صدم خودمو جلوی آینه برنداز کردم به نظر خودم خیلی خوشگل بودم ، نه اینکه بخوام به قول معروف پز بدم ها نه !   به نظرم همه باید تو نگاه خودمون زیبا ترین باشیم ??هر روز لباس مجلسی هامو میپوشیدم ، موهامو خوشگل میکردم گردنبند گوشواره مینداختم  تو خونه راه میرفتم و به خودم‌نگاه میکردم ?اوایل این کارا خیلی برام جذاب بود اما کم کم دیگه خسته شدم از اینکه فقط من و آینه ایم  از این که هیچ کس ننو با این زیبایی ها نمیبینه . شاید بپرسید چراا ؟؟ منم بهتون میگم که زندگی من دچار یک پاندمی غم انگیزه هر نوجوانی هم سن من دوست داره دیده شه اما هیچ‌کس  به جز خانوادم منو نمیبینه شاید بزرگترین سهم من از دیده شدن هفته ای یک بار رفتن به خانه ی مادربزرگم است و شاید او تنها کسی باشد که زیبایی های من را میبیند ? به احتمال زیاد اکثر شما تنها قرنطینه ی طولانی ای که تجربه کردید کرونا بوده است ، اما زندگی من دچار یک قرنطینه ی همیشگیه  این که به جز مادربزرگم کسی رو نمیبینم ، اینکه حتی تنها دوستم را هم‌دیگر نمیبینم و خیلی چیز های دیگر (فقط کافیه یه لحظه خودتونو جای من بذارید تا بفهمید ممکنه شما چه چیزایی رو داشته باشید که یکی مثل من یا دیگران ارزوشو دارن ) پایان ? خیلی ممنونم که وقتتونو گذاشتید و نوشتمو خوندید اگه بد بود ببخشید دلی بود خوشحال میشم که مشکلاتمو بگید تا دفعه بعد رفعشون کنم ?? ۳۱ شهریور ۱۴۰۰ </description>
                <category>Zoha_ghm</category>
                <author>Zoha_ghm</author>
                <pubDate>Wed, 22 Sep 2021 22:39:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره اولین شبی که هممون مردیم ?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56433730/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-o9zgqbq1lrbb</link>
                <description>میدونم هممون حداقل یک بار با این حس مواجه شدیم و با خودمون میگیم اندفعه دیگه نمیتونم کاش همین امشب بمیرم . به همان امید مردن خیلی آرام میریم زیر رخت خوابمان و توی ذهنمان با همه زندگی و رویاهایمان خداحافظی میکنیم ، به این فکر میکنیم که بعد از مرگمان چه میشود آیا کسی ناراحت میشود ؟   بالاخره با تمام این فکر ها و اشک ریختن ها خوابمان میبرد خیال میکنیم که حتما امشب از ناراحتی میمیریم ??اما صبح برخلاف آرزویمان چشممون رو باز میکنیم و به زندگی بدمان لعنت میفرستیم که چرا نمردیم  شاید تو اون لحظه ناراحت باشیم ولی که یکی دو روز گذشت میگیم نه ارزششو نداشت بمیرم ?و انقد این چرخه ادامه پیدا میکنه که تو یه روز واقعا صبح چششتو باز نمیکنی ? و شاید بعضیا واقعا به آرزوشون برسن و خیلی اروم برای همیشه بخوابن ?  شما تا حالا این حس و تجربه کردید ؟ ? ( این دومین نوشته ای بود که نوشتم و توی ویرگول منتشر کردم دوست دارم که ایرادامو بدونم و توی نوشته های بعدی رفعشون کنم برام بنویسین ممنونم # یک نویسنده تازه کار ?? نوشته : Zoha??  به نظرتون این متن چطور بود ؟  </description>
                <category>Zoha_ghm</category>
                <author>Zoha_ghm</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 17:19:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>))اولین پست ?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56433730/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-rdb3wugdajms</link>
                <description>امروز یک شهریور ۱۴۰۰ هستش شاید ۲ سال پیش یا ۳ سال پیش یا ....  من در این روز ، ساعت، دقیقه و ثانیه ناراحت بودم اما مهم اینه که الان خوشحالم ? احساس میکنم در یک وضعیت غیر قابل تغییر از زندگی ام گیر افتاده و باید با صدای بلند داد بزنم : please help me اما نمیتونم چون در این نقطه در جهان صدا ها در گلو خفه میشوند  خیلی راحت تر از آن چیزی که فکرش را بکنید بدون اینکه حتی یک لحظه احساسات طرف مقابل درک شود . اما من دوسش دارم همه چیز را حتی سرکوب شدن هایم را چون من فقط یک بار زندگی میکنم و در ان یک بار هم فقط این زندگی را دارم پس چه بهتر که لبخند بزنم حتی اگر دروغ باشد ... ?(( فراموش که نکردید در این چند دقیقه که این متن را خواندیم هزاران دختر و پسر افغانستانی قربانی شدند، و هیچ وقت طرف مقابل احساسشان را درک نکرد .)) نوشته : Zoha??</description>
                <category>Zoha_ghm</category>
                <author>Zoha_ghm</author>
                <pubDate>Mon, 23 Aug 2021 22:10:24 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>