<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آشور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_56457792</link>
        <description>جایی که امید وجود ندارد، باید آن را به وجود آورد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-24 05:53:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2367698/avatar/dnkVNH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آشور</title>
            <link>https://virgool.io/@m_56457792</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لبه ی آشوب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56457792/%D9%84%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%A8-wjmgxqlnxcvs</link>
                <description>نیزه ها به پشتم رو به روم صف کشیده دشمن من هنوز زندم حرو... اینو میگفتم با لب های خشکم پاروی عمرم شکسته تو دریای مواج غربت آشنا هم حرفامو نشنید حرفای دلمو با بغضم میخوردم چشمامو چرخوندم از آدما که اشکامو نبینن مبادا نبینن زخمای عمر رفته ی منو که دلخوش میکردم به این سرابا تو حسرت دریا، تن به آب نخورد ماهی حوضمون هم اون گوشه میمرد من این روزا خیلی گفتم نشداما یه روزی میشه پس خدایا شکرتخداروشکر که غم هامو مادرم ندیدبابا ممنونم ازت که هنوز بیادمیخواهرم نیستی ولی تو ستارمیتو شبایی که میکنه ماه من کمینذهن من آشفتستورو کجا بردم واسه اینکه این شبا خوابمون نرهستاره نشمردملبه ی آشوبمشمشیرم تو دستمصف کشیده دشمن هنوز عاشق و مستمسادگی رو بشکاف از سینه ی شعرمزندگی من جالبهولی از دیده ی عبرتYoriichiپ. ن1: باز هم شعری برگفته از حال و هوای این روزام. امیدوارم خوشتون بیاد. پ. ن2: درون مایه شعرام بیشتر غمگینتون میکنه یا امیدوار؟ </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2024 16:23:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی باید باشد💔</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56457792/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-rfnl3id6xful</link>
                <description>از دیار غمچی آوردی واسه من یه دختر که پر شده دامنش گل های سرخ و زرد زیر لب چیزی گفت:تو رگاتم مثل عشق لبخند رو صورتش یه نسیم و آفتاب بوی نرگس میداد بهار سرم رو گذاشتم روی پاش میگفت خستگیتو جا بزار جا گذاشتم هر چی بود گم شدم تا الان 💔از شعر که شعر نمیگنپ.ن1: این تصویر رو مدتی تو خواب میدیدم. من فقط بصورت شعر نوشتمش.شاید حکمتی داره. پ.ن2: به نظرتون هنوز عشق های فانتزی گذشته  بدون توجه به مادیات پیدا میشه؟! که طرف مقابل با این شعر، تورو با کم و کاستی ها قبول کنه؟ </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2024 22:07:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعرم را با صدای من بخوان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56457792/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-giluju9mmx86</link>
                <description>شعری ناقابل تقدیم به شما، برگرفته از زندگی شخصی خودم. خیلی دوست دارم نظرتون رو بدونم دوستان و با هم راجع به این شعر بحث کنیم. من هر روز زنده میشم و میمیرم شبش و باز از خودم میپرسم که چی میشه تهش سیلی حقیقت که تو صورتت تو می‌نشست وقلب بی گناهی که توی سینه ی من میشکستاین تصویر مبهم جلوی چشمام میرقصید که گیجی تو تنم موند و هنوزم مست مستمتو نفهمیدی و من هم نبخشیدمت از بار سنگینی جرمم هر روز میلنگم تو مستی به دنبال حقیقت نباشکه جای اشکاتو پر میکنه طبیعت طلاتو فاصلس که میگیره معرفت عیار تو کویر احساسم به دنبال حقیقت نباش اگر سرم سنگینی کرد و از روی تن رفتبا پنبه بریدی و نیست بشن حرفامتو که تن لختم رو تو این سال ها دیدیمیشناسی منو حتی از جای زخمامرو صورت سرخت رد یه تماساز سیلی حقیقت تا معبر هراسهل بده بار دیگه منو به گوشه ی اتاقاونجا که بریدم واست حکم یه قصاصاما یاد منو ریشه کن تو بند بند زندگیتدر امتداد غم، تو فصل مقاومت و احساسات معیوبی که میمیرن درونمویه قلعه بی دفاعم که تو چنگ محاصرسو اشک های وی سرازیر شد... </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2024 08:36:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی ربط و بی محتوا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56457792/%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%A8%D8%B7-%D9%88-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-ohkqwgcllbov</link>
                <description>مرغ شومی پشت دیوار دلم خودشو اینور و اونور میزنهتو رگای خسته ی سرد تنمترس مردن داره پر پر میزنهصرفا چون خوشم اومد آهنگ &quot;خسته&quot;  از فرهاد چند روزی هست ورد زبونم شده. بی حوصله شدم و روز و شبم رو نمیدونم دارم چطوری سپری میکنم. با اینکه هیچ چیز برام مهم نیست ولی دلهره خاصی همراهم دارم. به همه دل داری میدم و میگم خبری نیست و از لحظه لذت ببر ولی مغزم قفل شده. انگار روح از تنم جدا میشه و بدنم کرخت میشه. جنون و خواندنسرکار میرم. باشگاه میرم. درسم رو میخونم. پیش دوستام میرم. مطالعه متفرقه میکنم. فیلم میبینم. ساز میزنم. روزمرگی هامو مینویسم. کنار خانواده میشینم اما انگار چیزی تو زندگیم کمه. شاید قابل حدس باشه ولی نمیخوام حتی تو ذهنم تداعیش کنم. قدیمی الان بهتر شدمهنوزم دارم خودم رو سانسور میکنم و این شجاعت رو پیدا نکردم که  جزئیات زندگیم رو به کسی بگم. هربار چیز های کلی رو مطرح میکنم و میزارم و میرم. من اعتراف میکنم که کمی ترس دارم. از بیهوده زیستن. از بیهوده ادامه دادن. از اینکه به کجا خواهم رفت؟به همه لبخند میزنم. با همه خوش و بش میکنم. همه به من لبخند میزنن. باهام احوال پرسی میکنن. باهام دست میدن. بغلم میکنن. باهام شوخی میکنن. از چهره شون مشخصه قلبا دوسم دارن ولی من ته دلم از آدما خوشم نمیاد. شاید ژنتیکی باشه چون پدر و مادرم هم تقریبا اینطورن. مقداری جامعه گریز مقداری جامعه ستیز و من تو رگ هام باید چی باشه؟! اولی از راست</description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 10:29:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چی دوست داری بنویس...</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-hx4hkz9pcrig</link>
                <description>باشه ویرگول خودت گفتی، فردا ممکنه خیلیا ناراحت بشن، خیلیا خاطرات یادشون بیوفته ولی یادت باشه تو ازم خواستی... من دارم مینویسم که دل پرم رو خالی کنم. چقدر تنهایی بده. سایه ی شومش رو تو سراسر این روز هام حس میکنم. دو هفته ای میشه که شرکتمون تو اعتصاب به سر میبره و کاری برای انجام ندارم. قسمتی که کار میکنم هم افرادش سرکار نمیان به دلایلی و من روزانه حدود 10 ساعت تنهام و انگار تو انفرادی حبس شدم. البته انفرادی مجهز به کامپیوتر و اینترنت و گوشی! کارگاه تو این مدت کلی فیلم و سریال دیدم. اما شاخص ترین فیلم هایی که دیدم مهر هفتم و توت فرنگی های وحشی برگمان بود. خیلی لذت بردم از این که بعد از مدت ها فیلم های عمیق و مفهومی نگاه کردم. مهر هفتم که تقابل شوالیه ای که تازه از جنگ های صلیبی برگشته با مرگه و هر دو با هم طی فیلم شطرنج بازی میکنن. مهر هفتم در کنار فیلم و سریال، بلاخره وقت مناسبی داشتم که کتاب هم بخونم و چه کتابی بهتر از جنایات و مکافات داستایوسکی. کتابی که واقعا گیرا و پرکششه و هر چی جلوتر میرم با خودم میگم همه ی ما یک راسکولنیکف درون خودمون داریم. همه ی ما مفاهیم اخلاقی رو شخصی سازی میکنیم و حتی آرزوی مرگ خیلیارو میکنیم. اما وقتی که پای عمل برسه عکس العمل ما چیه؟! قصد ندارم نه متن رو طولانی کنم و نه اسپویلی انجام بدم. پس حتما اگر زمان مناسبی گیرتون اومد. پیشنهاد میدم آثار کلاسیک رو بخونید. اما میدونید هنر فقط حواس پرتی خوبی برای این زندگی پر از رنجه. شاید هم چشمای من دیگه بخش مثبت این زندگی رو نمیبینه و وقتی که از عالم خیالی هنر به حقیقت این زندگی بر میگردم هیچ شوقی برای ادامه ندارم. همه چیز به حال و هوای روزم بستگی داره. مثل امروز با غمی در حفره های وجودم از خواب بیدار شدم. آسمون سراسر ابری و به شدت دلگیره و من هنوز تنهام. از اول سال قصد کردم تا دوباره به درس خوندن مشغول بشم و ارشد مدیریت بازرگانی بخونم. تحقیقات زیادی انجام دادم و با استدلال های فراوان به این نتیجه رسیدم که این مسیر مناسب تری از مهندسی میتونه باشه! همون طور که می‌بینید ذهن من به شدت آشفته س. پراکندگی در همه جای زندگی من موج میزنه. لحظه ای آدمی خون گرم و مهربون و لحظه ای بعد کینه ای و نفرت انگیز. این آشوبی که در دل من می‌بینید به این راحتی ها آروم نمیگیره. من یک طغیان گرم و محکوم به تنهایی. من خودم رو پذیرفتم. من سال هاست که فقط خودم رو قضاوت میکنم. من رنج هامو با آغوش باز بغل میکنم تا به دیگران آسیب نزنم. فروپاشي ذهنی </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2024 20:04:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حوصله ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-r3qb2yl8cqor</link>
                <description>قصد داشتم یک عالمه باهاتون درد و دل کنم ولی فعلا حسش نیست و به همین چند کلمه اکتفا کردم!؟شب های سردفکر پر از دردروانشناسی زردسگ های ولگردیکی بود یکی نبودتخت خواب تب آلودخانه ی رویا نابودقدم های بی هدفنگاه سنگین از هر طرفبوی نم بارون روی علفعاشقان زیر چترخوشحالی بی حد و مرزمردک گشاد و تند نبضحسی عمیق و ترس و لرز زبان سرخ و سر سبزممساحت کینه طول و عرضخشم اندوه نفرتسرنوشت تقدیر قسمتعشق هوس لذتجنون دیوانگی حیرت3 روز بیدارتکیه به دیوارروح بیمارتکرارتکرارتکرارمتن رو اینجا نوشتم </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2024 21:18:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی!</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-a3p8lzglbyoq</link>
                <description>شاید تو این چند وقت اخیر کلمه ی خودکشی بیشتر از تمام طول زندگیم به گوشم خورده. دیگه محدود به سن نوجوون هم نمیشه. از جوونا تا حتی پیر ها این روزا میخوان به هر نحوی به زندگی‌شون خاتمه بدن. همه بی نهایت خسته، نا امید و افسردن. نمیخوام راجع به دلایلش صحبت کنم چون خودم با همه ی این مسائل درگیرم. از اینکه نه شور و اشتیاقی هست نه هدفی که به سمتش بریم. من که خودم خیلی دارم تلاش می‌کنم ولی دارم فقط درجا میزنم پس یکم زدم به بیخیالی. یه سرچ و اینترنت هم بزنید هزار تا راهکار میده که چطور از خودکشی فاصله بگیریم. چطور حالمون رو خوب کنیم ولی بیشتر این روش ها مثل یک مسکن عمل میکنه و بعد مدتی حال آدم بدتر و وخیم تر میشه. خواستم بگم که همه ی آدمای کره ی زمین حتی برای لحظه ای این پوچی سراغشون میاد اما یادگرفتن ازش بگذرن. حتی منم با این همه ادعا و حال خوب گاهی تسلیم این فکر میشم که براچی ادامه میدی. این همه رنج و درد رو تمومش کن. لعنت به همه چی. هیچ چی ارزش نداره و از این جور حرفا...یه حرف کلیشه ای هم هست که میگه بخاطره مادرم خودکشی نمیکنم. خیر... میدونی دلیل چسبیدن به این زندگی برا من چیه؟ من که فعلا هستم. میدونم که هیچ خبری هم نیست پس بزار نبودن بمونه برای بعدا. در آخرم بگم که بی تفاوت نباشید نسبت به بستگان و دوستان و آشنایان و تا میتونید به دیگران کمک کنید. اگر کسی براتون عزیز و این فکرای شوم رو با خودش حمل میکنه.کمکش کنید چون یک لحظس و یک عمر پشیمونی... </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 22:22:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموش یک رویا</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-lxy4qrxrb5me</link>
                <description>آنقدر درد تو وجودم رخنه کرده بود که میخواستم خودم رو گول بزنم. دنبال یه حواس پرتی بودم که فراموش کنم چقدر تنها و غمگینم. الان که میخوام این رو بنویسم از فشار روحی داره گوشام سوت میکشه. میخوام یک بار و برای همیشه رنج هامو بپذیرم. میخوام فقط به خودم متکی باشم و از اینکه ضعیف به نظر بیام حالم بهم میخوره.لعنتی تو از کجا پیدات شد دیگه،من داشتم دنبال رویام میرفتم.داشتم با جون و دل میجنگیدم و از اینکه دارم پیشرفت میکردم لذت می‌بردم.تو  لعنتی چکار با من کردی که منه مغرور و خودخواه گذاشتم بیای تو پر و بالم و تو مغزم رخنه کردی.از اینکه تورو از خودم میروندم و تو باز با روی خوش برمیگشتی متنفرم.از اینکه بهت بی محلی میکردم، فحشت میدادم، میزدمت ولی باز برمیگشتی متنفرم.از اینکه بهت بی محلی میکردم، فحشت میدادم، میزدمت ولی باز برمیگشتی متنفرم.داستان من و تو داستان گریفیث و گاتسه. بهترین دوستان شاید فردا بدترین دشمنا بشن. میدونی براچی؟! چون تو تنها کسی بودی که بخاطرش رویاهامو فراموش کردم. تو تنها کسی بودی که بخاطرش رویاهامو فراموش کردم. </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Tue, 06 Feb 2024 13:23:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد 28 سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-28-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-ky5vlqwr5iku</link>
                <description>امروز بیست و هشت ساله شدم. انگار همین دیروز شونزده سالم بود و زندگیم داره به سرعت از جلوی چشمم رد میشه. تو این سال ها چقدر آدم اومدن و رفتن. خیلیا باعث حال خوبم شدن و عده ای هم دلم رو شکوندن. راستش که الان دارم به پشت سرم نگاه میکنم. نه فوق لیسانسم نه خونم نه ماشینم رو واقعا دستاورد نمیبینم و این افرادن که روح به زندگی میدن. انگار همه ی ما دست آخر صرف نظر از مادیات این زندگی چیزای دیگه ای واقعا برای ما مهم میشه. هر چقدر هم انکار کنیم دلیل حال خوب یا بدمون همین اطرافیانمونن. من در حدی نیستم که بخوام فاز نصیحت بگیرم. چون خودم رو هنوز در اون حدی نمیبینم که بخوام واسه کسی پند و اندرز بگم ولی... این حرفا باید گفته بشه چون نتیجه ی من تو این عمر کوتاهمه. حتی اگر یک نفر هم بفهمه واسم کافیه و این باعث بشه به سمت جلو پیش بره.رفیق زندگی فقط یه خواب عمیقه و هر چی جلو تر میری میبینی که آروم آروم غباری روی چشمات پاشیده میشه که دیگه فقط عادت کردی به ادامه دادن. زندگی با تمومه بی رحمی هاش. تو این دنیای شلوغ و پر هیاهو در نهایت چیزی برات باقی نمیزاره و تورو به دست فراموشی میسپاره. فردا در این زندگی یه دروغه بزرگه و هیچ موقع اون آینده ی ایده آل توی ذهنت رو نمیتونی تمام و کمال بسازی. نه تعجب نکن نمیخوام بی انگیزت کنم. میخوام امید های بیخودی رو ازت دور کنم. میخوام کاری کنم که از گوشه گیری در بیای. در اتاقت رو باز کنی و برای یک بار هم شده از ته دل کاری رو که دوست داری بکنی. و در آخر ما با این شرایطی که توش گرفتار شدیم هیچ چیزی برای از دست دادن نداریم و تا میتونیم باید بدست بیاریم. لبخند رو فراموش نکن. غرور رو بزار کنار و همین الان برو عزیزانت رو بغل کن. کسایی رو پیدا کن که تورو دوست داشته باشن و تو هم بهشون عشق بده. میدونم داری فکر میکنی خیلی دارم شعار میدم ولی باور کن که وقتی قلبت رو به روی دنیا باز کنی، اون روی خوب دنیا هم میبینی. هه میبینی چی شد. امروز 28 شهریور روز تولدمه. خودم تولدت مبارک ❤️28 سالگی</description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Mon, 18 Sep 2023 23:19:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خسته بودن خسته شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56457792/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85-r75mkadxugug</link>
                <description>الان که شروع به نوشتن کردم از همه ی شما عذر میخوام که وقت گران بهاتون رو هدر میدم پس لطفا اگر ذره ای انرژی منفی به شما انتقال داده شد به بزرگی خودتون ببخشید. من خوزستان زندگی میکنم. دیروز هوا خیلی گرم بود. به حدی که  نصف گوشت تنم تو این آب و هوا آب شد. رفتم جلوی آینه دیدم چقدر سیاه و لاغر شدم. گرما زده شده بودم. سردرد و حالت تهوع داشتم. کمی هم عصبی بودم. مدام آب میخوردم تا حالم جا بیاد. چشمام از نور شدید آفتاب به سوزش افتاده بود. لباسم هم از عرق زیاد به بدنم چسبیده بود. این خلاصه ای از زندگی این روزهای منه. این رو هم بهش اضافه کنم که آدم هزاران دلیل برای عصبی بودن و ناراحت بودن داره،حالا حساب آدم های دیگه هم همین حس رو دارن و چقدر فضا ملتهب و متجشنجه. شبممن خوزستان زندگی میکنم. دیروز هوا خیلی گرم بود. به حدی که  نصف گوشت تنم تو این آب و هوا آب شد. رفتم جلوی آینه دیدم چقدر سیاه و لاغر شدم. گرما زده شده بودم. سردرد و حالت تهوع داشتم. کمی هم عصبی بودم. مدام آب میخوردم تا حالم جا بیاد. چشمام از نور شدید آفتاب به سوزش افتاده بود. لباسم هم از عرق زیاد به بدنم چسبیده بود. این خلاصه ای از زندگی این روزهای منه. این رو هم بهش اضافه کنم که آدم هزاران دلیل برای عصبی بودن و ناراحت بودن داره،حالا حساب آدم های دیگه هم همین حس رو دارن و چقدر فضا ملتهب و متجشنجه. شب که رسید.دراز کشیدم رو تختم. زیر و کولر و عشق و حال! اما تا حالا شده یه چیزی وسط سینت سنگینی کنه. حس کنی اتاقت هر لحظه کوچیک تر و خفه تر میشه. میلت نکشه نه فیلم نگاه کنی نه موسیقی گوش کنی و نه کتاب بخونی. فقط یه صدایی تورو به خیابونا فرا بخونه. هوا شرجی و مرطوب بود.من خسته بودم.بدنم درد میکرد. پاهام اذیت بود چون کیلومترا راه رفته بودم ولی خستگی ذهنی به خستگی جسمی غلبه کرد. من با میلیون فکر پراکنده بیرون زدم. انقدر حالم بد بود که هیچکس رو نمیدیم. رفیقم از کنارم رد شد و اومد بیاد سمتم حتی بهش سلام نکردم. دنیا تو چشمای من تار شده بود. هر قدم نفسم می‌گرفت. زاویه ی دیدم کور شده بود. داشتم زیر لب میخندیدم. من اون لحظه تنها بودم. آدم های زیادی تو زندگیم بودن ولی تنهایی شدیدی حس میکردم. رفیقم بهم زنگ زد و رفتم پیشش. خلاصه حرف میزنم. هر جور حرف بدی شد بهش زدم. واقعا شرمگین شدم. چون اون لحظه من نبودم. یه لحظه به خودم اومدم ازش عذرخواهی کردم. خیلی با هم حرف زدیم. خیلی دلم پر بود. تا آخر حرفام پیشم نشست. بجای اینکه ناراحت بشه خوشحالم شد! چون میدونست من با هیچکس درد و دل نمیکنم. آخر سر هم قول دادم که به خودم بیام. گفتم از خسته بودن خستم. وطن</description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2023 10:27:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه ها و خاک</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-lojfvsu5qedu</link>
                <description>من اکنون در حالت فلو قرار دارم. مشغول نوشتن هستم. گذر زمان را حس نمیکنم چون دیگر با پیوند های فانی به این دنیا متصل نیستم ?تا به حال شده در روز روشن، سایه ها را تماشا کنی. همان توده های غلیظ تاریکی که تنها کارشان تقلید است.شاید بر خلاف تفکر عموم، این سایه است که مغز متفکر زندگی ماست و ما تنها یک عروسک خیمه شب بازی بیش نیستیم. سایه است که ما را بیدار نگه می‌دارد. به ما تلنگر میزد. ما را میرنجاند. با این همه وجودش ضروری است. در زندگی امروز ما که لايه های غبار جلوی چشممان را پوشانده است،شاید به دنبال سایه رفتن آخرین راه حل باشد. شاید این سایه است که واقعیت را میان خود گنجانده است و با زخمتی به ما می‌فهماند که لطافت و نرمی در این دنیا جایی ندارد. سایه بر خاک افتاده است. همان منشا هستی و ذات پاک انسان. باد می آید و غبار در هوا معلق می‌شود. سایه در غبار اما این بار مقابل من نمایان می‌شود. لبخند تلخی بر لب دارد. او انعکاسی از من است؟! خیر من انعکاسی از او هستم.شاید فردا تنم را به او سپردم. فردا جا به جایی تاریخی صورت می‌گیرد. می‌خواهم عملکردش را بسنجم چون سایه از من مشتاق تر به آینده است. هر اتفاقی هم افتاد، گردن نمیگیرم. گناهش پای آن است. بگذار همه من را فراموش کنند. هاله ی سایه حتی در شب از من نورانی تر است! ............پ.ن: روز ها و شب ها به سرعت داره میگذره میدونید چرا؟ چون هیچ خاطره ای توش ثبت نمی‌شه. دوستان عزیزم میخوام نظرتون رو با من در اشتراک بگذارید❤️? </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jul 2023 16:08:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بجنگ</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A8%D8%AC%D9%86%DA%AF-d95hzb01qxnb</link>
                <description>چند ماهه گذشته به بیهودگی سپری میشد. من نیاز داشتم به جرقه ای برای بازگشت به روشنایی. اما چه موقع و چه کسی و چگونه؟سوال پرسیدن از خود همیشه مارو به سمت مسیر بهتر میبره پس من با خودم خلوت کردم. همیشه در تنهایی و غم آدم متحول میشه و من به سه سوال بالا پاسخ دادم. همین حالا و خودم و مهم نیست. من تو زندگی خداروشکر تامین بودم و تو فقر شقبزرگ نشدم. تو خونه ی بزرگی زندگی کردم و از 20 سالگی شاسی بلند سوار شدم ولی همیشه یه زمزمه های تو سرم میگفت تو لایق بهتر از اینا هستی. درسته من باید خیلی خیلی جلوتر برم. ارزش من این نیست که روزام رو تلف کنم و آخر شبام رو چیل کنم و چیزی که براش یک عمر زحمت کشیدم رو نابود کنم. ببین دوست عزیز هر موقع تو زندگیت پیشرفت نکردی و هر روز رو بهتر نشدی و چیز جدیدی وارد زندگیت نشد حالا میتونه ذهنی یا مادی باشه، تو شرایطت ثابت نمیمونی، تو داری پسرفت میکنی و من این رو با تمام وجود حس کردم و شروع به از بین بردن دست آورد هات میکنی. بعد از ورود اولین سیگنال های مثبت به ذهنم خیلی چیزا تو این یه هفته تغییر کرده و این رو عینی دارم میبینم که هدفمند تر و شادتر شدم.زندگی ارزش جنگیدن داره و با خودم عهد بستم که هیچ موقع دیگه به عقب برنگردم و تو جامعه خودم جایگاهم رو تعیین کنم...تلاش </description>
                <category>آشور</category>
                <author>آشور</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jun 2023 17:21:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>