<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گیسو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_56588875</link>
        <description>تلاش می‌کنم بنویسم زیرا که نوشتن آرامش من است. لینک کانال تلگرام 
https://t.me/arameshejanchannel</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:04:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3669720/avatar/rfJqhn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گیسو</title>
            <link>https://virgool.io/@m_56588875</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جمعه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-iorrtrdyueba</link>
                <description>کاش اینجا بودم، آنوقت غروب جمعه دلتنگ نبودم!جمعه که می‌رسداولش دلت سبک استصبح تا غروب،خلقِ خوش، خنده‌های بی‌دلیلدل به نشاط و شادیاما غروب که می‌آید،همه چیز رنگ عوض می‌کندیه جور دلتنگی عجیبمثل سایه‌ای سنگینمی‌نشیند وسط سینه‌اتغروب جمعهسگ سیاه افسردگیآرام می‌آیدمثل مهمانِ ناخوانده‌ای که کلید داردو مستقیم می‌رود در دلتبی‌قراری غروب جمعهنسبت مستقیم داردبا چشم‌انتظاری‌های بی‌پایانبا آدم‌هایی که نیامدندبا دلتنگی برای آدم‌هایی که ناگهان رفتند…جمعه‌ها،بیشتر از همیشههوای دل بی‌قرارمان را داشته باشیم!</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 21:00:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>“محال”</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%E2%80%9C%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%84%E2%80%9D-yn4hamb8jwmo</link>
                <description>ماندنِ تو،بودنِ تو،همیشه ماندنت،تا ابد بودنت؛محال‌ترین رویای شیرینِ من است.دلم می‌خواهد همیشه باشی،در همه‌ی خاطراتم حفظ بشوی؛در پسِ پلک‌های بسته‌ام،در میانِ  تصوراتم،با هم برقصیم،با هم بخندیم،با هم گریه کنیم،با هم درستش کنیم؛و تو ماندنی‌ترین باشی،و بدانی من چقدر بی‌تو،هیچ‌ام،تهی‌ام،تمامِ غمِ جهانم.گیسو۰۵/۰۲/۳۱رؤیای محال</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 23:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعت پنج عصر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-p0zglprwwmzo</link>
                <description>از گرمای کلافه کننده بعدازظهر نیمه اردیبهشت از خواب بیدار شد.به سراغ یخچال رفت که یک لیوان آب بخورد، از تشنگی و گرمای زیاد بطری آب را لاجرعه سر کشید. به نظرش آمد مثل همیشه خنکنبود. گیج و گنگ از خواب نیمه تمام رفت روی مبل روبروی تلویزیون نشست.گوشی‌اش را برداشت و چک کرد. چیزی برای چک کردن نبود همان نیمچه اینترنت داخلی هم وصل نشد. کمی بازی کرد و بی حوصله‌گوشی را روی مبل پرت کرد.سردرد لعنتی آمده بود. بیدار شدن یکباره از گرما کار خودش را کرده بود و درد داشت یواش یواش در گوشه گوشه سرش می‌نشست.باز به سراغ یخچال رفت. اینبار سراغ فریزر. یک بسته کیسه یخ سبز رنگ و یک بسته کیسه یخ آبی رنگ توی فریزر برای همچین مواقعیدارد. کیسه سبز رنگ را برداشت و رفت روی مبل دراز کشید و یخ را روی پیشانی‌اش گذاشت. متوجه شل و وارفته بودن کیسه یخ شد. تعجب کرد! فکر کرد شاید در فریزر را خوب نبسته بوده.با کرختی از جایش بلند شد. درد بیشتر و بیشتر می‌شد و مغز سرش می‌کوبید. با هر جان کندنی بود به سراغ یخچال فریزر رفت و درفریزر را باز کرد و دید همه وسایل داخل فریزر شل شده و کم‌کم یخشان آب می‌شود. در را بست و سراغ یخچال رفت، قبل از اینکه دریخچال را باز کند متوجه چراغ قرمز نامتعارف در صفحه دیجیتال روی در یخچال شد. چراغ هشدار (❗️) روشن شده بود.سردرد و سرگیجه را فراموش کرد. حالا چراغ هشدار قرمز رنگی در سرش روشن شده بود.یخچال داشت اعلام می‌کرد که مشکل دارد. حتما قطعه‌ای سوخته.در این شرایط ناپایدار اقتصادی و‌ گرانی دلار و کم بودن درآمد و گرانی اجناس چه باید بکند؟چاره‌ای نبود؛ با نمایندگی بِرَند مورد نظر تماس گرفت و با خواهش و تمنا توانست تعمیرکاری را راضی کند که برای دیدن یخچال بهخانه‌اش بیاید. تعمیرکار یکساعت و نیم بعد آمد و با یک نگاه گفت موتور یخچال سوخته!انگار همه یخ‌های آب شده یخچال فریزرش، سیلی خروشان شد و بر سرش ریخت. تعمیرکار قیمت تعویض موتور را ۳۸ میلیون توماناعلام کرد!!!پانزده سال پیش این یخچال آلمانی را ۳ میلیون تومان خریده بود و همه به اعتراض گفتند چه خبره سه میلیون پول یخچال فریزر دادی! وحالا فقط سی و هشت میلیون هزینه تعویض موتور یخچال می‌شود.کلی فکر و خیال کرد، حساب دو‌دوتا چهارتا کرد و به تعمیرکار گفت تا فردا مهلت بده فکر کنم.فکر کنم یعنی اینکه پولی در بساط ندارم. فکر کنم یعنی اینکه باید از کسی قرض کنم. فکر کنم یعنی اینکه برم بازار را بگردم شاید باهمین مبلغ یخچال پیدا کنم. فکر کنم یعنی اینکه تو این شرایط بحرانی و گرانی و بیکاری، چه کسی می‌تواند این مبلغ را به او قرضبدهد؟تعمیرکار کیف ابزارش را جمع کرد و به سمت در آپارتمان رفت. قبل از رفتن توصیه کرد که اگر موتور این یخچال را عوض کنی برایت۱۰-۱۵ سال کار می‌کند. با این پول ممکن است بتوانی یخچال کارکرده مدل پایین‌تر بخری که مهمان دو سه سال است! یا شاید بتوانیبا ۵۰ میلیون تومان یک یخچال نو ولی بِرَند نامرغوب بخری که آن‌هم مهمان ۴-۵ سال است که سالی دوبار نیاز به تعمیر پیدا می‌کند.تعمیرکار رفت و او ماند و سردردی که حالا چشم و گوش و دندان را هم درگیر کرده بود و قلبش هم سنگین شده بود.عجب روزگاری پیدا کرده. تنهایی و بیماری و بی‌پولی یکطرف و خراب شدن وسایل برقی‌اش که هر کدام قدمت ۱۵-۲۰ ساله دارد طرفدیگر زندگی بی‌سروسامانش را گرفته.درآمدش روز‌به‌روز کمتر می‌شود، داروهایش و خورد و خوراکش افزون‌تر و هزینه زنده ماندنش گران‌تر می‌شود.با شرم و خجالت به برادرش زنگ زد و ۳۰ میلیون تومان قرض، درخواست کرد. می‌دانست که در این شرایط بحرانی و جنگ و بی‌ثباتیبازار، بازار او‌ هم خراب است و او‌ هم گرفتار است. برادرش همیشه هوایش را داشت، این‌بار هم رویش را زمین نزد و گفت ۳۰ تومن رافردا برایش واریز می‌کند.با شرمندگی تشکر کرد و گفت اگر اشکال ندارد این پول را به صورت وام به او بدهد و او ماهانه پس بدهد.برادرش با محبت گفت فعلا به فکر تعمیر یخچال باشد و به فکر این چیزها نباشد.حداقل اینجای زندگی خدا دوستش داشته که برادری حامی بهش داده.به تعمیرکار زنگ زد و قرار فردا را گذاشت.گیسو۰۵/۰۲/۱۶</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 02:46:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رخوت و سستی بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-adiam97y8pze</link>
                <description>عزیز؛ مادربزرگ مادری که نام شناسنامه‌اش لیلی بود و ما نوه‌ها به تبعیت از فرزاندانش به او عزیز می‌گفتیم.بیش از هر نوه‌ای من و برادرانم با عزیز زیستیم و هم صحبتش بودیم. پای خاطراتش نشستیم، کلمات قصارش را بیشمار شنیدیم و ازاشتباه گفتن شیرینش ریسه رفتیم؛ چرا که خانه عزیز با خانه ما یک کوچه فاصله داشت و عزیز اغلب در خانه ما بود.عزیزِ شیرین زبان ما می‌گفت “تو هوای بهار خواب ریختن! آدم تو بهار اصلا دلش نمی‌خواد کار کنه و از جاش تکون بخوره”این در حالی بود که خودش مجبور بود مغازه به ارث مانده از شوهر مرحومش را بچرخاند. از صبح علی‌الطلوع می‌رفت تا وقت ناهار. بهارکه می‌شد، وقت ظهر برای ناهار و استراحت کوتاه بعدازظهر به خانه ما می‌آمد وقتی از خواب بعدازظهری بیدار می‌شد و چای بعد ازخواب را می‌خورد، این جمله “تو هوای بهار خواب ریختن” را می‌گفت.در عین حال! بهار فصل جمع کردن آذوقه! و پر کردن فریزرهاست و عزیز همه این کارها را هم انجام می‌داد. ولی با این‌همه کار باز همدر هوای بهارش خواب ریخته بودند!حالا این سال‌ها که دیگر خبری از عزیز و گفتار شیرین او نیست، اغلب کلمات و جملات شیرینش به یادم می‌آید.در میانه اردیبهشت امسال و این هوای ملسِ سِکَّرآور، انگار بیش از همیشه در هوای بهار خواب ریختن.حالا دیگر کمتر کسی باقالی و ‌نخود و سبزی پاک می‌کند و همه چیز پاک شده و بسته‌بندی شده و آماده از فروشگاه به فریزر می‌رود ولیهنوزم هوای بهار رخوت و خواب با خودش دارد.امسال، رخوت و لَختی و خواب‌آلودگی، بیشتر از هر سال مزاحمِ اوقات خوش بهار شده. شاید هم شرایط بحرانی و آینده نامعلوم (حتیفردا هم معلوم نیست چه می‌شود) و سردرگمیِ همگانی، خواب هوایِ بهار و سستیِ بهارانه را نمایان‌تر کرده!۰۵/۰۲/۱۲گیسو</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 13:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غمِ عمیق ریشه‌دار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%BA%D9%85%D9%90-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-xmlf0hxtuxq2</link>
                <description>بعضی غم‌ها در بندبند وجودت ریشه می‌کنند.شاید غم از دست دادن جوجه زرد کوچولویت در پنج سالگی‌ات!شاید غم یک نمره کم در دوران تحصیل که حقت نبود ولی معلم یا استاد تبعیض قائل شدند!شاید بی معرفتیِ دوستی که فکر می‌کردی تا آخر عمرت، رفیقت می‌ماند ولی به نیمه راه هم نرسید!و شایدهای بسیاری دیگر...اما یک غم عمیق و بزرگ هست که انگار هیچ‌وقت کم نمی‌شود، تسکین پیدا نمی‌کند و یادت نمی‌رود؛ غمِ از دست دادن یک عزیز. مُردن و کوچ بعضی عزیزان از این دنیا یک غم ابدی‌ست.برای من مرگ پدرم اینگونه است. هنوزم بعد از نزدیک به دوازده‌ سال، گاهی چنان دلتنگش می‌شوم که فراموش می‌کنم دیگر نیست و نخواهد آمد. آن لحظه که به یادم می‌آید که رفتنش ابدی بوده است. غم عمیق ریشه‌دارم شعله می‌کشد و تا ساعتها دلِ تنگم بی‌تاب می‌شود و در خودم فرو می‌روم...گیسو۰۵/۰۲/۱۱</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 00:00:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%B4%D8%A8-na2fxaovswtw</link>
                <description>شب،با تمام اندوه سنگینی‌ که بر دوش دارد، نمی‌تواند تمام شود،مگر آنکه تو، طلوع را باور کنی.گاهی بعضی لحظه‌ها، ساعت‌ها طول می‌کشد.دنیا دور سرت می‌چرخد.و تاریکی آسمان شب، وهم انگیزترمی‌شود.قدم ها برای رسیدن به فردا، سست می‌شود.اما شاید اگر خوب نگاه کنی،ممکن است در ظلمات و تاریکییک جرقهبک روزنهیک کورسوی نوریک امید دورهنوز هم چشمک بزند.پس قوی باش،یک نفس دیگر،یک لحظه دیگر،شاید فردا،نوری از پسِ تاریکی، راهت را روشن کند.#گیسو</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 13:18:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبردِ زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-v4tofysujgw9</link>
                <description>زندگی، شاید میدانی از جنگ استشاید نبردی تن‌به‌تنیا کارزاری پر از تشویشِ روزانهجنگ برای چیست؟برای بقا؟برای دمی بیشتر زیستن؟در میانه‌ی این کارزار پر تشویشدر دلِ این نبردِ بی‌امانچه کسی پیروز است؟من یا زندگی؟من، بیش‌تر شبیه سربازی زخمی‌امبازگشته از جنگی نابرابربا روزگارِ نامرادجنگی ناترازبا زندگیِ پر دغدغه#گیسو</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 16:49:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالکن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%A8%D8%A7%D9%84%DA%A9%D9%86-jtmjtv2ywkqm</link>
                <description>می‌شد که روی بالکن فرش شدهٔ خانه نقلی‌امان، کنار هم بنشینیم و به مُخَده‌های زرشکی و طوسی تکیه بدهیم!تو با دامن چین دار گلی و موهای طلایی که از گرما پشت سرت گوجه کردی، برایم از فرداها بگویی و آرزوهای قشنگ‌مان!من غرق شوم در چشمان به رنگ نیلی آسمانت، لبخند بزنم به رویاهای زیبایت و همزمان چای داغِ قندپهلویمان را جرعه جرعه بنوشیم و قطره‌قطره در هم حل شویم.اما! حالا من تنهای تنها در ایوان بزرگ خانه روستایی پدربزرگم، با استکانی چای در دست  و خیره به دوردست‌ها به تو فکر می‌کنم، به تویی که روزی قرار بود مرهم دل بی‌قرارم باشی.به تویی که همهٔ دنیایم را با رویایت ساختم و وقتی رفتی، دنیای رویایی‌ام شد نوشیدن همین استکان چای!بی تو، تلخ و تنها !گیسونوشته شده در تاریخ ۰۳/۰۵/۲۷انتشار در تاریخ ۰۴/۱۱/۰۹</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 02:44:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بافتنِ اندوه و شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-knvvypko6bt3</link>
                <description>از بی حوصلگی در این روزهای قحطی اینترنت (در حال حاضر، کندی اینترنت) و فکروخیال گرانی‌ها، رو آوردم به بافتن، بافتنِ پلیوری نخودی رنگ.وقتی کاموا را دور انگشتم می‌پیچم و رج‌به‌رج می‌بافم، همراهش خیال هم می‌بافم، در ذهنم کلمات به هم می‌پیچند و کنار هم قرارمی‌گیرند:«رج به رج می‌بافم دوست داشتنت رادانه به دانه زیر و رو می‌کنم خاطرات به هم بافته‌امان را»ولی این بازیگوشی ذهن گاهی باعث اشتباه در یک رج می‌شود و گاهی یک دانه از میل رها می‌شود و تا پایین می‌رود. (بافنده‌ها می‌گن“دونه در رفته”).یک مدل سخت هم انتخاب کردم برای بافتن، نه اینکه حواسم به جاست و ذهنم یاری می‌کنه؟! مدل الگوریتمی دارم می‌بافم!چشمم به میل و‌کاموا و دانه‌های زیر و رو و ژوته و دوتا یکی و جودونه‌ی حاشیه است که باز ذهنم پرواز می‌کند به دنیای کلمات:«شاید برگشتی و این کلاف سردرگم را از من گرفتیشاید برگشتی و این آرزوی شیرینِ بافته شده را بر تن منتظر من پوشاندی»این‌دفعه اشتباهی در بافتنم پیش نمی‌آید، برای‌ این‌که دستم چون مانکنی پشت شیشه، ثابت مانده بود و ذهنم شعر می‌بافت!«رج به رج می‌بافم این کلاف پیچیده در خیال محالت را»میانه‌ی بافتن، میل و کاموا را رها می‌کنم و می‌روم سراغ قلم و کاغذ و شعر بافته شده را روی کاغذ می‌نشانم:..«رج به رج می‌بافم دوست داشتنت رادانه به دانه زیر و رو می‌کنم خاطرات به هم بافته‌امان راشاید برگشتی و این کلاف سردرگم را از من گرفتیشاید برگشتی و این آرزوی شیرینِ بافته شده را بر تن منتظر من پوشاندیرج به رج می‌بافم این کلاف پیچیده در خیال محالت را»..نام گیسو را هم پایین شعر بافته شده می‌نویسم و با خیال راحت می‌روم سراغ پلیوری که میانه‌ی بافتن رها شده بود.میل گرد را که حالا از بار دانه‌های بافته شده، سنگین‌تر شده، به دست می‌گیرم و الگوریتم مورد نظر را در ذهن مرور می‌کنم و می‌بافم ومی‌بافم و می‌بافم که شاید آرامش گم شده‌ی این روزهای کسالت‌بارِ پر از اندوه را یادم برود. که شاید غمِ نشسته در لحظه لحظه‌ی اینروزها را فراموش کنم. که شاید یادم برود در کوچه و خیابان دیگر لبخندی بر لب رهگذران نمی‌بینم! دیگر نشاط و پویایی در چهره وراه‌رفتن مردم نمی‌بینم!به خودم می‌آیم و می‌بینم هیچ چیز فراموشم نشده. حتی به هنگام بافتن پلیور، با الگوریتم ذهنی هم، نه تنها چیزی از یادم نمی‌رود، کهمیان تار و پود پلیور نخودی رنگم می‌نشینند و هربار که این پلیور را نگاه کنم، دانه دانه خاطرات این روزها همراه با غم و اندوه و چهرهعبوس مردمان را میان رج‌به‌رج آن ‌خواهم دید!گیسو۴۰۴/۱۱/۰۵ - ۱:۰۰ بامداد</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 23:23:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرت عشق رویایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-euqc35s49uod</link>
                <description>می‌‌شد در بلندترین خیابان شهر، کنار درختان سرو و صنوبر، دست در دست هم، خرامان‌خرامان، آرام و عاشقانه قدم بزنیم.آن‌قدر حرف بزنیم و رویا ببافیم که نفهمیم کی رسیدیم به میدانِ انتهای خیابانِ طولانی، همان‌جا که بید مجنونِ کهنسال ایستاده است.می‌شد زیر سایهٔ خنک بید بنشینیم و بغل‌ بغل خاطره بسازیم.برای آن‌ روزی که بخواهیم برای دخترک موحنایی‌مانقصه بگوییم از عشقی رویایی!می‌شد که…اما دیگر چه فایده دارد این‌همه “می‌شد” گفتن، وقتی که تو عشق بی‌ثمرمان را به باد سپردی و به دنبال خیالی شیرین، به دنیایی رویایی سفر کردی.دنیایی پر زرق و برق، که نه خیابانی سبز برای قدم زدن دارد و نه بیدی کهن که بتوان زیر سایه‌اش، رج‌به‌رج خاطره بافت…۴۰۴/۱۱/۴</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 00:24:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیر و شر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%B4%D8%B1-ivuugy1e5ijh</link>
                <description>کوچک (بچه) که بودیم در همه کارتونهایی که می‌دیدیم، شَرّ (شخصیت بد)همیشه شکست می‌خورد و خیر(شخصیت خوب)پیروز می‌شد. شخصیت بد کارتون هیچ وقت موفق نمیشد نیت شومش را به آخر برساند و پیروز شود. شخصیت خوب کارتون هم اغلب یا از دست شرفرار می‌کرد یا اگر گرفتارش می‌شد خیلی زود به وسیله دوستانش و… رها و آزاد می‌شد. پیروزی و موفقیت داستان مال او بود .ما اینجوری بزرگ شدیم که شرّ و شرارت و بدی همیشه ته دنیاست(جهنم) و دزد، خائن، خرابکار، تبهکار، مظهر شرّ و بدی بود .بزرگ شدیم، بزرگسال شدیم و هر چی پیش رفتیم جای خیر و شر عوض شد. شرور تبرئه شد و خَیّر تخطئه، ظالم سالم ماند و مظلوممحکوم شد.بچه بودیم یاد گرفتیم که شر نباشیم، ظالم نباشیم، دزد نباشیم، خائن نباشیم، خرابکار نباشیم، تبهکار نباشیم.بچه بودیم یاد گرفتیم طرف مظلوم باشیم، خیر را همراهی کنیم و از بدی دوری کنیم.بزرگ شدیم و عقب ماندیم!بزرگ شدیم و در جا زدیم!بزرگ شدیم ولی کوچک ماندیم!چون دنبال کار خوب و نیکی و خیر بودیم.ما عقب ماندیم تا شر و ظلم به قله برسد و دستی از سر نخوت برایمان تکان بدهد و از آن بالا برایمان نسخه مظلومانه زندگی کردن بپیچد. زندگی قسطی را به ما توصیه کند و روزگارمان را به سخره بگیرد وقتی از او می‌پرسند قیمت فلان مانی چنده؟!…گیسو۴۰۴/۱۱/۰۲</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 20:04:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجبار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1-ajjz6rd8ysh9</link>
                <description>اجبار گاهی پنهان است، سنگین و محسوس؛آهسته و بی‌صدا، اما پیوسته پیرامونت را احاطه می‌کند،مثل آلودگی هوا که آرام‌آرام در اطرافت می‌نشینَد.تو را به سمتی هُل می‌دهد که نه باور داری و نه انتخاب کرده‌ای.با این‌همه، جرقه‌ای در ته دلت هنوز سوسو می‌زند؛جرقه‌ای برای رهایی از این حصارِ مُمتد و رسیدن به روشنایی آزادی.گیسونوشته شده در تاریخ  ۴۰۴/۰۹/۲۴منتشر شده در تاریخ ۴۰۴/۱۱/۰۱</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 01:06:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتگو با خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-pvrpelmmy8hl</link>
                <description>نیمه‌شب است…با حالی زار و نزار کنار پنجره ایستاده‌ام و به آسمان خیره شده‌ام.کم آورده‌ام، خسته‌ام… حس می‌کنم دیگر توان ادامه‌دادن ندارم.ناگهان زبانم باز می‌شود، به درِ خانه‌ات می‌آیم، به شکایت، به اعتراض…خدایا…اصلاً حواست به ما هست؟می‌دانی مدت‌هاست زندگی نکرده‌ایم؟ اصلاً دیگر چیزی از زندگی نمانده!حواست به روزگارمون هست؟به زندگی‌امان که رنگ غم گرفته، به روزهایی که تیره شده، به دنیایی که اندوهی خاکستری آن را پر کرده.دیگر شادی نیست… غم در چشمانمان خانه کرده.می‌بینی چطور برای زنده ماندن می‌جنگیم؟می‌دانی که اندازه‌ی یک عمر به ما زندگی بدهکاری؟اما تو…انگار دیگر حواست نیست.اگر بود، بالاخره دوتا آرزو برآورده می‌کردی!اصلا فقط یکی!همان که شب و روزمان را گرفت، ورق زندگی‌مان را برگرداند،و همه آرزوهایمان را دفن کرد.همان مصیبتی که بر جان و روان‌مان چنبره زد، و به ثانیه‌ثانیه‌ی زندگی‌امان چسبید.اگر حواست بود، همان را از ما جدا می‌کردی، همان را از زندگی‌مان بیرون می‌انداختی…باقی‌اش را خودمان می‌ساختیم.خدایا، می‌دانی چه آرزوهایی بر باد رفت؟می‌دانی چطور زندگی شادابمان ویران شد؟مگر می‌شود تو «ارحم‌الراحمین» باشی و رحم نکنی؟مگر می‌شود خدای گرفتاران باشی و دستمان را نگیری؟مگر می‌شود نجات بخش باشی و ما را نجات ندهی؟مگر می‌شود نور باشی، بینا باشی و این همه رنج را نبینی؟مگر می‌شود شفادهنده باشی و از این درد بی‌درمان بگذری؟خدایا، چه شد؟ما نفهمیدیم…تو که دانا و بینایی، حتماً می‌دانی.اما کاش ما هم می‌فهمیدیم حکمتش چیست.کدام خیر در این رنج نهفته است؟کدام رحمت در پس این اندوه پنهان شده؟چه حکمتی است در از دست رفتن سلامت و آرامش ما؟در شکست تلاش‌ها و آرزوهایمان؟خدایا، خودت بگو! به بزرگی‌ات نگاه کن و بگو، ما و روزگارمان را ببین و بگو!زشت نیست تو باشی وما بی‌پناه بمانیم؟بد نیست تو باشی و در میان این همه غم و غصه رها باشیم؟مگر می‌شود ما را نبینی؟مگر می‌شود صدایمان را نشنوی؟این چه حکمتی‌ست؟این چه خیری‌ست؟خدایا…به خداوندی‌ات، ما دیگر کم آورده‌ایم.خسته‌ایم، بی‌پناهیم، تنها مانده‌ایم…ما را در پناهت بگیر،دستمان را بگیر،که گرفتاریم!که خسته‌ایم،که خسته‌ایم،که خسته‌ایم…#گیسو۲۹ دی۴۰۴ - ۲:۱۱ نیمه شب</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 00:06:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منتظر باران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-yyajw3vgsetb</link>
                <description>آسمانِ زمستان گرفته و ملول استابرهای پیوستهخورشید را به اسارت گرفته‌اندزمین و زمانچشم‌انتظارِ باراننگاه به ابرها دوخته‌اندتا صدای غرش بیایدآسمان سبک شودزمین سیراب گرددو زمانشادمان شودگیسونوشته شده در تاریخ ۴۰۴/۱۰/۰۳ انتشار در تاریخ ۴۰۴/۲۰/۲۵ -۱۳:۰۰۰ ‌‌پ‌ن: دلم برای شادی جمعی تنگ شده، خسته‌ام از اندوه جمعی!</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 13:02:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نورِ صبر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%90-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-ps7ps4zblud9</link>
                <description>ابر می‌باردآهستهسنگینخستهمثل گریه‌ای دیرهنگامشایدبِشویَدزخم‌های کهنهاز دردهای عمیق رامنجی می‌آیدو سیاهیِ روزگاریتلخ‌تر از هلاهِل رابا خود می‌بَردو از همان‌جااز عمقِ همان رنجنوری کم‌جان اما صبوربه روشناییِ فرداراه باز می‌کندگیسونوشته شده در تاریخ ۴۰۴/۱۰/۱۴انتشار در تاریخ ۴۰۴/۱۰/۲۵ - ۱۲:۵۰پ‌ن: این شعر عاشقانه است. برای دلِ تنگی که رنجِ صبر خسته‌اش کرده!</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 12:54:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خالیِ خالی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-mwc2yerjzqnj</link>
                <description>گاهیدرختبایدزودتر از آسمانگریه کندوقتیباداز شاخه‌های خالی‌اش می‌گذردو هیچ‌چیزفرو نمی‌ریزد!درخت مثال سفره‌های این‌ روزهای ما مردمه. درخت بی‌برگ برای اینکه چیزی ندارد نا باد درو کند، خجالت زده می‌گرید! سفره‌های خالی در برابر چشمان غمگین و شکم‌های گرسنه اهل خانه، رواست اگر خون بگرید!عجب زمستون سختی رو شروع کردیم. شاید آخرش سفره هفت سین بهار به روی  اهل خانه با شادی بخندد.#گیسو۲۴ دی ۴۰۴ / ۱:۳۳</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 01:43:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها و اون روزها!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-nob6npiik2nz</link>
                <description>این روزها-دی ۴۰۴- یاد دوران کرونا افتادم، از جهاتی برای من شبیه اونروزهاست.دوران منحوس و مخوف کرونا مجبور بودیم «در خانه بمانیم» و از دوستان و عزیزان دور بمانیم. تدریس و درس خوندن آنلاین و دورکاریاز همون موقع پا گرفت و تا امروز هم ادامه داره. کلافه شدیم، بی حوصله شدیم، انرژی‌مون تحلیل رفت، بسیار ترسیدیم و مرگ تلخعزیزان دیدیم. ولی اینترنت داشتیم و از طریق پیامک و پیام‌رسان‌های مختلف از دوستان و دنیا و اخبار با خبر بودیم. تقریبا همه از طریقهمین اینترنت، دستور پخت انواع نان و شیرینی و غذاهای مختلف رو یاد گرفتیم و سرگرم شدیم. کلی با جک‌های کرونایی خندیدیم‌تصمیم گرفتیم وقتی کرونا تموم شد همه با هم بریم بیرون و جشن بگیریم و پایکوبی کنیم و همه کافه‌های سهر رو بگردیم و همه فیلم‌ها رودر سینما ببینیم و بلیط تئاتر و کنسرت‌ها از دستمون در نره و و و. بماند که نه جشن گرفتیم از بس که غصه‌دار مرگ عزیزان بودیم، نهکافه‌هارو گشتیم، نه سینما و تئاتر و کنسرت‌ها رو فتح کردیم. انگار «در خانه بمانیم» شد روتین زندگی، ( به جز کارهای ضروری بیروناز خونه). حالا چرا؟ چون که اینترنت داشتیم و راه آنلاین زندگی کردن رو یاد گرفتیم.این روزها -دی۴۰۴- ولی بسیار سخت و تلخ و مبهم می‌گذره، کلافه‌تریم، بی‌حوصله‌تریم، عصبی‌تریم. از خونه بیرون می‌ریم، اما تلخیم،عبوسیم و منتظریم زود برگردیم خونه. خونه هم که هستیم ارتباطمون تقریبا صفره. چرا؟ چون که اینترنت نداریم و‌حتی پیامک هم بهصورت عجیبی قطعه. من یادم‌نمیا‌د پیامک قطع شده باشه. (شاید بوده و من یادم نمیاد) این بی خبری از دنیای پر زرق و برق اینترنتیهمه رو کلافه کرده. امروز می‌خواستم راحت‌ترین کوکی دنیا رو درست کنم اما نتونستم، چون‌که دستور پخت بسیار راحتش رو در پیجآشپزیِ اینستاگرام فلان بانو سیو کردم بر این منوال که هر وقت لازمم بشه از همون جا می‌بینم دیگه! (من آشپز خوبی هستم، اما درشیرینی و‌کیک و دسر بسیار مبتدی و نیازمند دستور پخت!)بر همین اساس دستمون از دنیای اخبار و کلاس آنلاین و ارتباط با دوستان و عزیزان و حتی دیدن فیلم آنلاین و آموزش هم کوتاهه و اینعجیب‌ترین روزهایی‌ست که ما ایرانی‌ها در عصر دیجیتال و تکنولوژی و هوش مصنوعی و انواع هوشمندی‌جات می‌گذرونیم. بی پیامک،بی پیام‌رسان و کلا بی‌اینترنت!این روزها حتی دلمون برای پیج حاشیه‌ها و کانال اخبار زرد و یوتیوبِ آموزش ژله هم تنگ شده.من به شخصه دلم برای همه چی تنگ شده. به غیر از صفحه‌های بلاگرا و لایف استایل‌ها و اینفلوئنسرهای نمایشی!پ‌ن: این متن محاوره‌ای بی‌دروپیکر رو دیشب به وقت بی‌خوابی، حدود ساعت ۵ صبح نوشتم. در واقع فکر و خیال شبانه رو روی ویرگول آوردم. کیفیت پایین نوشته رو به بزرگی خودتون ببخشید.۲۳ دی ۴۰۴</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 14:13:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغض</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%A8%D8%BA%D8%B6-flbpknnoapjw</link>
                <description> بغض‌های فروخوردهدر دلِ ابرهای درهم‌تنیدهٔ آسمانلانه کرده‌اند ابرهاگریه را بلدندامابرای دلِ خورشیدیکه پشتِ این بغضِ نگفته پنهان استنمی‌بارند درختِ تنهادر کوچه‌ای بن‌بستمنتظرشکستنِ بغضِ ابرهاایستادهتا از باران سیر شودو رنگِ فراموش‌شده‌اشاز زیرِ غبار نشستهبر شاخه‌های عریاندوبارهخودش را به یاد بیاوردگیسو۲۲ دی ۴۰۴ / ۱۸:۱۸۰۴-۱۰-۰۳</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 18:18:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها، ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-wwrmbjqjzwxw</link>
                <description>کی بود می‌گفت کاش برگردیم به روزهایی که نه گوشی هوشمندی بود نه اینترنتی؟بفرمایید این‌ هم روزهای بدون اینترنت و اپلیکیشن و پلتفرم!بفرمایید این هم زندگی مثل گذشته‌های نه چندان دور!خب حالا چه کنیم؟ واقعا میشود مثل آن زمان زندگی کرد؟ما حتی به دیدن سریال‌های به درد نخور فیلیمو و فیلم‌نت و نمآوا هم معتاد شده‌ایم.ما دیگر یادمان رفته زمانی در هر محله آژانس یا تاکسی تلفنی بود و همچنان  اسنپ و تپسی را رفرش می‌کنیم!من واقعا یادم رفته قبلا‌های نه چندان دور چطور زندگی را می‌گذراندم که الان در این زمانه -که حتی پیامک هم نداریم که لیست خرید برای همسر روانه کنم- همانطور وقت بگذرانم…</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 15:07:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر آزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-prprbwxlcpal</link>
                <description>#گیسودلتنگی!راهی‌ست بی سر و تهبه هیچ جا نمی‌رسدنه بن‌بست استنه پایانمثل کوچه‌ای مه‌گرفتهکه در هر قدمش خاطره‌ای جا ماندهدلتنگی!بهار نداردخزان همفقط جاری‌ستمثل رودخانه‌ای که به دریا نمی‌رسداما تو، با جاری بودنش هم زنده‌ایدلتنگی شاید زخم باشداما، زخمی که به تو یادآور می‌شودچقدر دوست داشته‌ایچقدر خواسته‌ایو چقدر هنوز ادامه می‌دهی...</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 00:46:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>