<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گیسو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_56588875</link>
        <description>تلاش می‌کنم بنویسم چون که نوشتن آرامش من است. لینک کانال تلگرام 
https://t.me/arameshejanchannel</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:27:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3669720/avatar/rfJqhn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گیسو</title>
            <link>https://virgool.io/@m_56588875</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نبردِ زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-v4tofysujgw9</link>
                <description>زندگی، شاید میدانی از جنگ استشاید نبردی تن‌به‌تنیا کارزاری پر از تشویشِ روزانهجنگ برای چیست؟برای بقا؟برای دمی بیشتر زیستن؟در میانه‌ی این کارزار پر تشویشدر دلِ این نبردِ بی‌امانچه کسی پیروز است؟من یا زندگی؟من، بیش‌تر شبیه سربازی زخمی‌امبازگشته از جنگی نابرابربا روزگارِ نامرادجنگی ناترازبا زندگیِ پر دغدغه#گیسو</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 16:49:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالکن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%A8%D8%A7%D9%84%DA%A9%D9%86-jtmjtv2ywkqm</link>
                <description>می‌شد که روی بالکن فرش شدهٔ خانه نقلی‌امان، کنار هم بنشینیم و به مُخَده‌های زرشکی و طوسی تکیه بدهیم!تو با دامن چین دار گلی و موهای طلایی که از گرما پشت سرت گوجه کردی، برایم از فرداها بگویی و آرزوهای قشنگ‌مان!من غرق شوم در چشمان به رنگ نیلی آسمانت، لبخند بزنم به رویاهای زیبایت و همزمان چای داغِ قندپهلویمان را جرعه جرعه بنوشیم و قطره‌قطره در هم حل شویم.اما! حالا من تنهای تنها در ایوان بزرگ خانه روستایی پدربزرگم، با استکانی چای در دست  و خیره به دوردست‌ها به تو فکر می‌کنم، به تویی که روزی قرار بود مرهم دل بی‌قرارم باشی.به تویی که همهٔ دنیایم را با رویایت ساختم و وقتی رفتی، دنیای رویایی‌ام شد نوشیدن همین استکان چای!بی تو، تلخ و تنها !گیسونوشته شده در تاریخ ۰۳/۰۵/۲۷انتشار در تاریخ ۰۴/۱۱/۰۹</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 02:44:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بافتنِ اندوه و شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-knvvypko6bt3</link>
                <description>از بی حوصلگی در این روزهای قحطی اینترنت (در حال حاضر، کندی اینترنت) و فکروخیال گرانی‌ها، رو آوردم به بافتن، بافتنِ پلیوری نخودی رنگ.وقتی کاموا را دور انگشتم می‌پیچم و رج‌به‌رج می‌بافم، همراهش خیال هم می‌بافم، در ذهنم کلمات به هم می‌پیچند و کنار هم قرارمی‌گیرند:«رج به رج می‌بافم دوست داشتنت رادانه به دانه زیر و رو می‌کنم خاطرات به هم بافته‌امان را»ولی این بازیگوشی ذهن گاهی باعث اشتباه در یک رج می‌شود و گاهی یک دانه از میل رها می‌شود و تا پایین می‌رود. (بافنده‌ها می‌گن“دونه در رفته”).یک مدل سخت هم انتخاب کردم برای بافتن، نه اینکه حواسم به جاست و ذهنم یاری می‌کنه؟! مدل الگوریتمی دارم می‌بافم!چشمم به میل و‌کاموا و دانه‌های زیر و رو و ژوته و دوتا یکی و جودونه‌ی حاشیه است که باز ذهنم پرواز می‌کند به دنیای کلمات:«شاید برگشتی و این کلاف سردرگم را از من گرفتیشاید برگشتی و این آرزوی شیرینِ بافته شده را بر تن منتظر من پوشاندی»این‌دفعه اشتباهی در بافتنم پیش نمی‌آید، برای‌ این‌که دستم چون مانکنی پشت شیشه، ثابت مانده بود و ذهنم شعر می‌بافت!«رج به رج می‌بافم این کلاف پیچیده در خیال محالت را»میانه‌ی بافتن، میل و کاموا را رها می‌کنم و می‌روم سراغ قلم و کاغذ و شعر بافته شده را روی کاغذ می‌نشانم:..«رج به رج می‌بافم دوست داشتنت رادانه به دانه زیر و رو می‌کنم خاطرات به هم بافته‌امان راشاید برگشتی و این کلاف سردرگم را از من گرفتیشاید برگشتی و این آرزوی شیرینِ بافته شده را بر تن منتظر من پوشاندیرج به رج می‌بافم این کلاف پیچیده در خیال محالت را»..نام گیسو را هم پایین شعر بافته شده می‌نویسم و با خیال راحت می‌روم سراغ پلیوری که میانه‌ی بافتن رها شده بود.میل گرد را که حالا از بار دانه‌های بافته شده، سنگین‌تر شده، به دست می‌گیرم و الگوریتم مورد نظر را در ذهن مرور می‌کنم و می‌بافم ومی‌بافم و می‌بافم که شاید آرامش گم شده‌ی این روزهای کسالت‌بارِ پر از اندوه را یادم برود. که شاید غمِ نشسته در لحظه لحظه‌ی اینروزها را فراموش کنم. که شاید یادم برود در کوچه و خیابان دیگر لبخندی بر لب رهگذران نمی‌بینم! دیگر نشاط و پویایی در چهره وراه‌رفتن مردم نمی‌بینم!به خودم می‌آیم و می‌بینم هیچ چیز فراموشم نشده. حتی به هنگام بافتن پلیور، با الگوریتم ذهنی هم، نه تنها چیزی از یادم نمی‌رود، کهمیان تار و پود پلیور نخودی رنگم می‌نشینند و هربار که این پلیور را نگاه کنم، دانه دانه خاطرات این روزها همراه با غم و اندوه و چهرهعبوس مردمان را میان رج‌به‌رج آن ‌خواهم دید!گیسو۴۰۴/۱۱/۰۵ - ۱:۰۰ بامداد</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 23:23:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرت عشق رویایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-euqc35s49uod</link>
                <description>می‌‌شد در بلندترین خیابان شهر، کنار درختان سرو و صنوبر، دست در دست هم، خرامان‌خرامان، آرام و عاشقانه قدم بزنیم.آن‌قدر حرف بزنیم و رویا ببافیم که نفهمیم کی رسیدیم به میدانِ انتهای خیابانِ طولانی، همان‌جا که بید مجنونِ کهنسال ایستاده است.می‌شد زیر سایهٔ خنک بید بنشینیم و بغل‌ بغل خاطره بسازیم.برای آن‌ روزی که بخواهیم برای دخترک موحنایی‌مانقصه بگوییم از عشقی رویایی!می‌شد که…اما دیگر چه فایده دارد این‌همه “می‌شد” گفتن، وقتی که تو عشق بی‌ثمرمان را به باد سپردی و به دنبال خیالی شیرین، به دنیایی رویایی سفر کردی.دنیایی پر زرق و برق، که نه خیابانی سبز برای قدم زدن دارد و نه بیدی کهن که بتوان زیر سایه‌اش، رج‌به‌رج خاطره بافت…۴۰۴/۱۱/۴</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 00:24:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیر و شر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%B4%D8%B1-ivuugy1e5ijh</link>
                <description>کوچک (بچه) که بودیم در همه کارتونهایی که می‌دیدیم، شَرّ (شخصیت بد)همیشه شکست می‌خورد و خیر(شخصیت خوب)پیروز می‌شد. شخصیت بد کارتون هیچ وقت موفق نمیشد نیت شومش را به آخر برساند و پیروز شود. شخصیت خوب کارتون هم اغلب یا از دست شرفرار می‌کرد یا اگر گرفتارش می‌شد خیلی زود به وسیله دوستانش و… رها و آزاد می‌شد. پیروزی و موفقیت داستان مال او بود .ما اینجوری بزرگ شدیم که شرّ و شرارت و بدی همیشه ته دنیاست(جهنم) و دزد، خائن، خرابکار، تبهکار، مظهر شرّ و بدی بود .بزرگ شدیم، بزرگسال شدیم و هر چی پیش رفتیم جای خیر و شر عوض شد. شرور تبرئه شد و خَیّر تخطئه، ظالم سالم ماند و مظلوممحکوم شد.بچه بودیم یاد گرفتیم که شر نباشیم، ظالم نباشیم، دزد نباشیم، خائن نباشیم، خرابکار نباشیم، تبهکار نباشیم.بچه بودیم یاد گرفتیم طرف مظلوم باشیم، خیر را همراهی کنیم و از بدی دوری کنیم.بزرگ شدیم و عقب ماندیم!بزرگ شدیم و در جا زدیم!بزرگ شدیم ولی کوچک ماندیم!چون دنبال کار خوب و نیکی و خیر بودیم.ما عقب ماندیم تا شر و ظلم به قله برسد و دستی از سر نخوت برایمان تکان بدهد و از آن بالا برایمان نسخه مظلومانه زندگی کردن بپیچد. زندگی قسطی را به ما توصیه کند و روزگارمان را به سخره بگیرد وقتی از او می‌پرسند قیمت فلان مانی چنده؟!…گیسو۴۰۴/۱۱/۰۲</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 20:04:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجبار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1-ajjz6rd8ysh9</link>
                <description>اجبار گاهی پنهان است، سنگین و محسوس؛آهسته و بی‌صدا، اما پیوسته پیرامونت را احاطه می‌کند،مثل آلودگی هوا که آرام‌آرام در اطرافت می‌نشینَد.تو را به سمتی هُل می‌دهد که نه باور داری و نه انتخاب کرده‌ای.با این‌همه، جرقه‌ای در ته دلت هنوز سوسو می‌زند؛جرقه‌ای برای رهایی از این حصارِ مُمتد و رسیدن به روشنایی آزادی.گیسونوشته شده در تاریخ  ۴۰۴/۰۹/۲۴منتشر شده در تاریخ ۴۰۴/۱۱/۰۱</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 01:06:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتگو با خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-pvrpelmmy8hl</link>
                <description>نیمه‌شب است…با حالی زار و نزار کنار پنجره ایستاده‌ام و به آسمان خیره شده‌ام.کم آورده‌ام، خسته‌ام… حس می‌کنم دیگر توان ادامه‌دادن ندارم.ناگهان زبانم باز می‌شود، به درِ خانه‌ات می‌آیم، به شکایت، به اعتراض…خدایا…اصلاً حواست به ما هست؟می‌دانی مدت‌هاست زندگی نکرده‌ایم؟ اصلاً دیگر چیزی از زندگی نمانده!حواست به روزگارمون هست؟به زندگی‌امان که رنگ غم گرفته، به روزهایی که تیره شده، به دنیایی که اندوهی خاکستری آن را پر کرده.دیگر شادی نیست… غم در چشمانمان خانه کرده.می‌بینی چطور برای زنده ماندن می‌جنگیم؟می‌دانی که اندازه‌ی یک عمر به ما زندگی بدهکاری؟اما تو…انگار دیگر حواست نیست.اگر بود، بالاخره دوتا آرزو برآورده می‌کردی!اصلا فقط یکی!همان که شب و روزمان را گرفت، ورق زندگی‌مان را برگرداند،و همه آرزوهایمان را دفن کرد.همان مصیبتی که بر جان و روان‌مان چنبره زد، و به ثانیه‌ثانیه‌ی زندگی‌امان چسبید.اگر حواست بود، همان را از ما جدا می‌کردی، همان را از زندگی‌مان بیرون می‌انداختی…باقی‌اش را خودمان می‌ساختیم.خدایا، می‌دانی چه آرزوهایی بر باد رفت؟می‌دانی چطور زندگی شادابمان ویران شد؟مگر می‌شود تو «ارحم‌الراحمین» باشی و رحم نکنی؟مگر می‌شود خدای گرفتاران باشی و دستمان را نگیری؟مگر می‌شود نجات بخش باشی و ما را نجات ندهی؟مگر می‌شود نور باشی، بینا باشی و این همه رنج را نبینی؟مگر می‌شود شفادهنده باشی و از این درد بی‌درمان بگذری؟خدایا، چه شد؟ما نفهمیدیم…تو که دانا و بینایی، حتماً می‌دانی.اما کاش ما هم می‌فهمیدیم حکمتش چیست.کدام خیر در این رنج نهفته است؟کدام رحمت در پس این اندوه پنهان شده؟چه حکمتی است در از دست رفتن سلامت و آرامش ما؟در شکست تلاش‌ها و آرزوهایمان؟خدایا، خودت بگو! به بزرگی‌ات نگاه کن و بگو، ما و روزگارمان را ببین و بگو!زشت نیست تو باشی وما بی‌پناه بمانیم؟بد نیست تو باشی و در میان این همه غم و غصه رها باشیم؟مگر می‌شود ما را نبینی؟مگر می‌شود صدایمان را نشنوی؟این چه حکمتی‌ست؟این چه خیری‌ست؟خدایا…به خداوندی‌ات، ما دیگر کم آورده‌ایم.خسته‌ایم، بی‌پناهیم، تنها مانده‌ایم…ما را در پناهت بگیر،دستمان را بگیر،که گرفتاریم!که خسته‌ایم،که خسته‌ایم،که خسته‌ایم…#گیسو۲۹ دی۴۰۴ - ۲:۱۱ نیمه شب</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 00:06:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منتظر باران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-yyajw3vgsetb</link>
                <description>آسمانِ زمستان گرفته و ملول استابرهای پیوستهخورشید را به اسارت گرفته‌اندزمین و زمانچشم‌انتظارِ باراننگاه به ابرها دوخته‌اندتا صدای غرش بیایدآسمان سبک شودزمین سیراب گرددو زمانشادمان شودگیسونوشته شده در تاریخ ۴۰۴/۱۰/۰۳ انتشار در تاریخ ۴۰۴/۲۰/۲۵ -۱۳:۰۰۰ ‌‌پ‌ن: دلم برای شادی جمعی تنگ شده، خسته‌ام از اندوه جمعی!</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 13:02:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نورِ صبر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%90-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-ps7ps4zblud9</link>
                <description>ابر می‌باردآهستهسنگینخستهمثل گریه‌ای دیرهنگامشایدبِشویَدزخم‌های کهنهاز دردهای عمیق رامنجی می‌آیدو سیاهیِ روزگاریتلخ‌تر از هلاهِل رابا خود می‌بَردو از همان‌جااز عمقِ همان رنجنوری کم‌جان اما صبوربه روشناییِ فرداراه باز می‌کندگیسونوشته شده در تاریخ ۴۰۴/۱۰/۱۴انتشار در تاریخ ۴۰۴/۱۰/۲۵ - ۱۲:۵۰پ‌ن: این شعر عاشقانه است. برای دلِ تنگی که رنجِ صبر خسته‌اش کرده!</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 12:54:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خالیِ خالی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-mwc2yerjzqnj</link>
                <description>گاهیدرختبایدزودتر از آسمانگریه کندوقتیباداز شاخه‌های خالی‌اش می‌گذردو هیچ‌چیزفرو نمی‌ریزد!درخت مثال سفره‌های این‌ روزهای ما مردمه. درخت بی‌برگ برای اینکه چیزی ندارد نا باد درو کند، خجالت زده می‌گرید! سفره‌های خالی در برابر چشمان غمگین و شکم‌های گرسنه اهل خانه، رواست اگر خون بگرید!عجب زمستون سختی رو شروع کردیم. شاید آخرش سفره هفت سین بهار به روی  اهل خانه با شادی بخندد.#گیسو۲۴ دی ۴۰۴ / ۱:۳۳</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 01:43:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها و اون روزها!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-nob6npiik2nz</link>
                <description>این روزها-دی ۴۰۴- یاد دوران کرونا افتادم، از جهاتی برای من شبیه اونروزهاست.دوران منحوس و مخوف کرونا مجبور بودیم «در خانه بمانیم» و از دوستان و عزیزان دور بمانیم. تدریس و درس خوندن آنلاین و دورکاریاز همون موقع پا گرفت و تا امروز هم ادامه داره. کلافه شدیم، بی حوصله شدیم، انرژی‌مون تحلیل رفت، بسیار ترسیدیم و مرگ تلخعزیزان دیدیم. ولی اینترنت داشتیم و از طریق پیامک و پیام‌رسان‌های مختلف از دوستان و دنیا و اخبار با خبر بودیم. تقریبا همه از طریقهمین اینترنت، دستور پخت انواع نان و شیرینی و غذاهای مختلف رو یاد گرفتیم و سرگرم شدیم. کلی با جک‌های کرونایی خندیدیم‌تصمیم گرفتیم وقتی کرونا تموم شد همه با هم بریم بیرون و جشن بگیریم و پایکوبی کنیم و همه کافه‌های سهر رو بگردیم و همه فیلم‌ها رودر سینما ببینیم و بلیط تئاتر و کنسرت‌ها از دستمون در نره و و و. بماند که نه جشن گرفتیم از بس که غصه‌دار مرگ عزیزان بودیم، نهکافه‌هارو گشتیم، نه سینما و تئاتر و کنسرت‌ها رو فتح کردیم. انگار «در خانه بمانیم» شد روتین زندگی، ( به جز کارهای ضروری بیروناز خونه). حالا چرا؟ چون که اینترنت داشتیم و راه آنلاین زندگی کردن رو یاد گرفتیم.این روزها -دی۴۰۴- ولی بسیار سخت و تلخ و مبهم می‌گذره، کلافه‌تریم، بی‌حوصله‌تریم، عصبی‌تریم. از خونه بیرون می‌ریم، اما تلخیم،عبوسیم و منتظریم زود برگردیم خونه. خونه هم که هستیم ارتباطمون تقریبا صفره. چرا؟ چون که اینترنت نداریم و‌حتی پیامک هم بهصورت عجیبی قطعه. من یادم‌نمیا‌د پیامک قطع شده باشه. (شاید بوده و من یادم نمیاد) این بی خبری از دنیای پر زرق و برق اینترنتیهمه رو کلافه کرده. امروز می‌خواستم راحت‌ترین کوکی دنیا رو درست کنم اما نتونستم، چون‌که دستور پخت بسیار راحتش رو در پیجآشپزیِ اینستاگرام فلان بانو سیو کردم بر این منوال که هر وقت لازمم بشه از همون جا می‌بینم دیگه! (من آشپز خوبی هستم، اما درشیرینی و‌کیک و دسر بسیار مبتدی و نیازمند دستور پخت!)بر همین اساس دستمون از دنیای اخبار و کلاس آنلاین و ارتباط با دوستان و عزیزان و حتی دیدن فیلم آنلاین و آموزش هم کوتاهه و اینعجیب‌ترین روزهایی‌ست که ما ایرانی‌ها در عصر دیجیتال و تکنولوژی و هوش مصنوعی و انواع هوشمندی‌جات می‌گذرونیم. بی پیامک،بی پیام‌رسان و کلا بی‌اینترنت!این روزها حتی دلمون برای پیج حاشیه‌ها و کانال اخبار زرد و یوتیوبِ آموزش ژله هم تنگ شده.من به شخصه دلم برای همه چی تنگ شده. به غیر از صفحه‌های بلاگرا و لایف استایل‌ها و اینفلوئنسرهای نمایشی!پ‌ن: این متن محاوره‌ای بی‌دروپیکر رو دیشب به وقت بی‌خوابی، حدود ساعت ۵ صبح نوشتم. در واقع فکر و خیال شبانه رو روی ویرگول آوردم. کیفیت پایین نوشته رو به بزرگی خودتون ببخشید.۲۳ دی ۴۰۴</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 14:13:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغض</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%A8%D8%BA%D8%B6-flbpknnoapjw</link>
                <description> بغض‌های فروخوردهدر دلِ ابرهای درهم‌تنیدهٔ آسمانلانه کرده‌اند ابرهاگریه را بلدندامابرای دلِ خورشیدیکه پشتِ این بغضِ نگفته پنهان استنمی‌بارند درختِ تنهادر کوچه‌ای بن‌بستمنتظرشکستنِ بغضِ ابرهاایستادهتا از باران سیر شودو رنگِ فراموش‌شده‌اشاز زیرِ غبار نشستهبر شاخه‌های عریاندوبارهخودش را به یاد بیاوردگیسو۲۲ دی ۴۰۴ / ۱۸:۱۸۰۴-۱۰-۰۳</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 18:18:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها، ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-wwrmbjqjzwxw</link>
                <description>کی بود می‌گفت کاش برگردیم به روزهایی که نه گوشی هوشمندی بود نه اینترنتی؟بفرمایید این‌ هم روزهای بدون اینترنت و اپلیکیشن و پلتفرم!بفرمایید این هم زندگی مثل گذشته‌های نه چندان دور!خب حالا چه کنیم؟ واقعا میشود مثل آن زمان زندگی کرد؟ما حتی به دیدن سریال‌های به درد نخور فیلیمو و فیلم‌نت و نمآوا هم معتاد شده‌ایم.ما دیگر یادمان رفته زمانی در هر محله آژانس یا تاکسی تلفنی بود و همچنان  اسنپ و تپسی را رفرش می‌کنیم!من واقعا یادم رفته قبلا‌های نه چندان دور چطور زندگی را می‌گذراندم که الان در این زمانه -که حتی پیامک هم نداریم که لیست خرید برای همسر روانه کنم- همانطور وقت بگذرانم…</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 15:07:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر آزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-prprbwxlcpal</link>
                <description>#گیسودلتنگی!راهی‌ست بی سر و تهبه هیچ جا نمی‌رسدنه بن‌بست استنه پایانمثل کوچه‌ای مه‌گرفتهکه در هر قدمش خاطره‌ای جا ماندهدلتنگی!بهار نداردخزان همفقط جاری‌ستمثل رودخانه‌ای که به دریا نمی‌رسداما تو، با جاری بودنش هم زنده‌ایدلتنگی شاید زخم باشداما، زخمی که به تو یادآور می‌شودچقدر دوست داشته‌ایچقدر خواسته‌ایو چقدر هنوز ادامه می‌دهی...</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 00:46:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-sand4lfhu05p</link>
                <description>این روزها و این شب‌هاسخت می‌گذرد، خیلی سختروزها در بی خبری مطلق از آنچه اتفاق افتاده و می‌افتد، در بَد‌وی‌ترین حالت ممکنِ عصر دیجیتال و ارتباطات، ما بی ارتباط‌ترین ساعت‌ها را می‌گذرانیم. شاید حتی قبایل بدوی جنگل‌های آمازون هم دیگر بدون اینترنت نباشند. اما ما در مهد تمدن و ادعا! ساعت‌ها و روزهاست که حتی ارسال پیامک‌مان هم قطعه و درمانده‌ترینیم. و شب‌ها، شب‌ها سخت‌تر می‌گذرد. نه می‌توانی بخوابی از دلشوره و نگرانیِ آنچه پیش آمده و تو نمی‌دانی و نه می‌توانی بیدار بمانی از ترسِ این مغز سناریوسازِ بی منطق!این روزها زندگی کردن و زندگی نکردن بسیار گران شده.دلار گران است، طلا گران است، معیشت گران است، اقتصاد گران است، سیاست خیلی خیلی گران است، اعتراض گران‌ترین است و…جان آدمی اما! همچون کیمیا گران است برای بقا و زندگی و همچون هل پوکی زیر پا افتاده ارزان است برای پرپر شدن وسط خیابان و همچنان زندگی نکردن و مردن هم گران است چون که قبر گران است، خرما گران است و سوگ گران است.این روزها غم و درد زیاد است، روزهایمان خاکستری و شب‌هایمان تیر‌ه‌تر از سیاهی مطلقِ یک ثانیه مانده به سحر است.و ایرانمان عزیز است همچون دُرّ گران‌بهایی درون صدف. #این_روزها </description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 00:37:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قابِ دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-ncu1sg8lxuep</link>
                <description>بارانِ پاییزی تازه بند آمده بود و از پنجره هنوز بوی هوای خیس به مشام میرسید. من کنار پنجرهٔ بازِ سالن پذیرایی خانه مادربزرگ نشسته بودم.به میز گرد گوشهٔ سالن که پر بود از قابِ عکس‌هایی که صاحبانشان سال‌هاست در این دنیا قدم نمی‌زنند، خیره شده بودم. در این بین جرأت نگاه کردن به یکی از قاب‌ها را ندارم.اسمش را آرام زمزمه می‌کنم. انگار اگر صدایش بزنم، «جانم» گفتنش را می‌شنوم، یا اگر اسمش بر زبانم جاری شود چهره‌ی خندانش را می‌بینم. اما با هر بار زمزمه‌ی نامش جای خالی‌اش بلندتر فریاد می‌زند.حقیقتی تلخ و عریان، که بی‌رحمانه به صورتم سیلی می‌زند.گاهی با اشک دلتنگش می‌شوم و گاهی با یک لبخند تلخ. مثل همین امشب که ناگهان صدای پر طنینش‌ از جایی دور برگشت و نشست میان خانه. سرم را چرخاندم، خالی بود. همه جا از حضورش خالی بود. فقط قاب بود و سکوت و دردی سنگین میان قلبِ من!زهرِ دلتنگی، در این شبِ خوش‌عطر پاییزی، بیشتر از همیشه دنیایم را تلخ کرد!گیسو فَریزَنی #دلتنگی# قاب#عکس# پاییز۰۴-۰۹-۱۳</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 13:37:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-ahdnwdcbfgcn</link>
                <description>#فاطمه_فریزنی_گیسومادر نور است؛همان نوری که خاموشیِ خانه را پُر می‌کند.مادر خورشید است؛همیشه گرم می‌تابد و جهانِ ما را روشن نگه می‌دارد.مادر مهتاب است؛نامش که می‌آید، جهان آرام‌تر نفس می‌کشد.مادر شکیباست؛صبرِ هزار فصلِ پرتنش بر چهره‌اش نشستهو هر خطِ چروک، نشانی از دغدغه‌ای بزرگ است.مادر مهرِ دیرینه دارد؛مهربانی‌ای که هیچ‌وقت پیر نمی‌شود، همیشه در نگاهش پیداست.مادر پناه است؛آغوشش، امن‌ترین جای جهان است؛جایی که هیچ طوفانی توانِ شکستنِ آرامشش را ندارد.مادر… مادر است؛بزرگ، بخشنده، مهربان، قوی،ردّ قدم‌هایی که ما رااز کودکی تا آرامشِ امروز رساند.مادر، پرتکرارترین شعرِ بی‌تکراری استکه جهان هر روز،دوباره و دوباره می‌خوانَد.#گیسو#آرامشِ_جان۰۴-۰۹-۱۹</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 13:30:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#یلدای_دوست_داشتنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56588875/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-bxgntzpnnmaq</link>
                <description>شب یلدا که قدیم ترها بهش می‌گفتیم شب چله ، برای یک دقیقه طولانی تر بودنش ، ایرانی های خوش مشرب را ساعت‌ها بیدار نگه می‌دارد برای بیشتر خوردن ، بیشتر حرف زدن ، بیشتر خندیدن ، و بیشتر دور هم بودن ؛ گاهی بیشتر گریه کردن ، بیشتر گله کردن ، بیشتر سکوت کردن و بیشتر تنها بودن ! شب چله را هم دوست دارم هم دوست ندارم ، شب چله‌های قدیم‌ها رو دوست دارم چون شادتر بود و قشنگتر می‌گذشت ، همه با هم حرف می‌زدند و می‌گفتند و می‌خندیدند اما شب چله‌های این سالها با وجود دور هم بودن ، دیگر شاد و قشنگ نیست ، یا همه سر در گوشی موبایل‌ها بردند و یا حرفی هم اگر هست حرف اوضاع اجتماع و معیشت و سیاسته!شب یلدای دوست داشتنی من در همان سال‌های دهه شصت باقی مانده . همان سالها که امکانات کم بود و غم و غصه کمتر از شادی به چشم می‌آمد،  سفره یلدایی برای چشم و هم چشمی نبود و عکسی از خوراکی های یلدا وایرال نمی‌شد . هندوانه قاچ شده در ظرف به جای هندوانه تزیینی بود . انار دون شده در کاسه‌های گل سرخی کوچک بود به جای انارهای قاچ خوردهٔ تزیین شده  . ظرفی خشکبار و نخودچی کشمش بود با تخمه هندوانه بو داده شده به جای ظرف های آجیل پر و پیمان که الان می‌بینیم و گاهی باسلق و شیرینی .بعضی وقتها فال حافظی گرفته می‌شد و گاهی بزرگ‌تری خاطره و قصه‌ای می‌گفت ‌و نهایتا ساعت ۱۱ دورهمی تمام می‌ شد .شب یلدای دوست نداشتنی ! من ، این سالهاست که همه چیز خیلی مصنوعی و مستند ، فقط جهت چشم و هم چشمی و اشتراک گذاشتن عکس سفره یلدا و شنیدن اخبار و شایعات فضای مجازی است .#یلدای_دوست_داشتنی</description>
                <category>گیسو</category>
                <author>گیسو</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2024 00:41:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>