<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ana qahari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_56766599</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:47:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2107489/avatar/jEonf9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ana qahari</title>
            <link>https://virgool.io/@m_56766599</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وقتی فهمیدم زندگی چک‌لیست نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56766599/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DA%A9-%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-l48ogxdfuwue</link>
                <description> همیشه می‌گفتم با یک دست نمی‌شه چند تا هندونه نگه‌داشت؛ اما خودم فراموش کردم. روزهای اولی که اومدم تهران، احساس می‌کردم الان باید لایف استایل شخصی خودم رو بسازم.کارهایی که دوست‌دارم انجام بدم و کارهای گذشته  رو پیش‌ ببرم. کلاس کتاب‌صوتی، زبان خوندن‌های شبانه، کتاب‌‌هام و صد البته ادامه دویدن‌هام تو جنگل.فکر کردین تونستم به این همه برنامه برسم؟ نه؛ قطعا اولویتم تسک‌هام بود و ذهنم به خلاقیت و تمرکز برای نوشتن و یادگیری نیاز داشت.تهران؛ جایی که فهمیدم هندونه‌ها از دستم لیز می‌خورنکسی بهم نگفت دختر،قبل از این‌‌ها باید نزدیکترین و بهترین نونوایی و تره‌باری محله رو پیدا کنی. باوجود جذابیت‌های تهران و دورهمی‌های سئو، اما شهری که همیشه می‌خواستم ازش بگذرم، حالا شد دلیل دلتنگی‌هام. بدی‌هایی که همیشه جلو چشمم بود کم‌رنگ شد و فقط به دویدن‌های جنگل و دریا، دمنوش‌های شب‌نشینی و پنجره‌‌ خونه با ویو درخت‌های نارنج فکر می‌کردم. (نگم از دلتنگی برای طعم واقعی و عطر برنج پخته شده)دو سه ماه اول من همچنان به‌صورت فیزیکی بند نافم از مادر وطن جدا نشده بود. هنوز اولیه‌ترین کارها مثل خرید و درمان اینجا انجام می‌شد. یادم رفته بود من دیگه گره خورده به خانواده نیستم و زندگی تهرانم منتظر برنامه‌ریزی مهمونی آخر هفته‌ی اقوام نیست.با اینکه طبق جمله تراپیستم باید صبر می‌کردم تا با شرایط جدید وفق پیدا کنم؛ اما در عمل رفتارم شبیه‌به یک نظاره‌گر صبور نبود. فکر می‌کردم باید از همون اول پایه‌های لایف استایل سالم رو در شهر جدید بچینم.بخشی از ناخودآگاهم تلاش می‌کرد ثابت کنه من دخترم و آزاد، اما این آزادی مساوی با هرزگی نیست و این فشار مضاعفی به من وارد می‌کرد. (حالا که پشت‌پرده دلیل رفتارهام کنار رفته، چقدر دلم برای دختر ایرانی که بین تضاد پیشرفت و هنجارها له شده می‌سوزه. باید این هم اضافه کنم بله متاسفانه من هنوز ناخودآگاهم حرف مردم براش مهمه و زمان می‌بره بتونم کامل آپدیتش کنم )من در عمل به هیچ کاری نمی‌رسیدم، اما در فکر مدام بین کارهای شخصی و تسک‌های شغلی در پیج و تاب بودم. بیشتر آخر هفته‌ها خونه بودم و به خودم فرصت عادت به دلتنگی رو ندادم. باید شکست می‌خوردم تا مغزم از چینش مداوم تسک‌های زندگی خلاص بشه، تا یاد بگیرم نمی‌شه بین کار و زندگی تعادل ایده‌آل ایجاد کرد.  مهاجرت به تهران گرچه نزدیک و راحت بود، اما کسی بهم نگفت همونطور که با مهاجرت به ایتالیا برخورد می‌شه، این هم کوچ و مهاجرت هست.حالا که این‌ها رو می‌نویسیم، تهران شده خونه جدیدم؛ طوری که حتی وسط جنگ، بااینکه برای تعطیلات پیش خانواده بودم، دلم می‌خواست برگردم زیر همون بمب و موشک و فکر می‌کنم مازندران انقدر آرومه که فقط باید توش لحاف انداخت و خوابید.#تهران_شهر_مردمان_پرتلاش #مهاجرت # خونه_دوم_من</description>
                <category>ana qahari</category>
                <author>ana qahari</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 12:46:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادشاهی، انحصارطلبی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56766599/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1-zm1nt6lwkgns</link>
                <description>If we will not endure a king as a political power, we should not endure a king over the production, transportation, and sale of any of the necessaries of life. اگر ما یک پادشاه را به‌عنوان قدرت سیاسی کل تحمل نمی‌کنیم، نباید یک پادشاه را برای تولید، حمل‌و‌نقل و فروش هر یک از وسایل ضروری زندگی تحمل کنیم.جمله‌ی بالا سخن جان شرمن سناتور امریکایی‌ست وقتی برای تصویب قانون انحصار تلاش می‌کرد. در دهه 1880 و 1890 قانونی شکل گرفت به‌نام قانون انحصار یا آنتی تراست(antitrust) با هدف حفظ رقابت بین کسب‌و‌کارها و حفظ حق مصرف‌کننده در انتخاب خرید.  اینکه اقبال مردم به هوی‌و‌هوس، تعصبات سیاسی و ثبات عاطفی چند مرد قدرتمند وابسته نباشد؛ همچنین هیچ شرکتی به‌تنهایی بازار را به دست نگرفته و تعیین‌کننده قیمت نباشد.  درآن سال‌ها خیلی از شرکت‌های بزرگ مثل استاندارد اویل؛ که یک شرکت نفتی عظیم بود به منفورترین شرکت در بین مردم تبدیل شدند وعلاوه‌بر از‌دست‌دادن اعتماد عمومی، به چندین شرکت خرد تقسیم شدند. از آن پس قوانین در امریکا به نفع مصرف‌کننده شکل گرفت و شرکت‌ها با کاهش قیمت، افزایش کیفیت واستخدام بازاریاب به نوعی سعی داشتند در جو بی‌اعتمادی که بین مصرف‌کننده و شرکت‌ها شکل گرفته، اعتماد عمومی را به سمت خود جلب نمایند. قانون نیز در کمک به این روند اعلام کرد  هر زمان یک شرکت بزرگ به‌دنبال خرید محصول دیگری هست، ابتدا باید موافقت FTC یا وزارت دادگستری را کسب کند. در آن زمان دولت غالباً تقاضا می‌کرد که توسط برخی از شرکت‌های تابعه فروخته شود، تا شرکت جدید بازار جغرافیایی خاصی را در انحصار نگیرد. اما در جوامعی که قوانین در جهت کمک به مصرف‌کننده و کسب‌و‌کارهای کوچک وجود ندارد، هر شخص برای رشد کسب‌وکار و دیده‌شدن در سایه شرکت‌هایی که غول صنعت خود هستند راهی جز گاز گرفتن از رقیب ندارد. به نظر این جمله بیشتر شبیه به یک شوخی‌ست؟ اما حقیقت دارد. تابه‌حال نام ماهی پیرانا به گوشتان خورده؟ اگر اولین بار در این مقاله اسمش را شنیده‌اید می‌توانید از طریق کانال کسب‌و‌کار در تلگرام و یا سایت کسب‌و‌کار استراتژی پیرانا را به طور کامل مطالعه کنید.  در کشور ماهم پلتفرم‌های نام آشنایی وجود دارند که به‌دلیل اقبال عمومی، تبلیغات موفق یا تلاش‌های مدیران توانستن به ابرقدرت صنعت خودشان تبدیل شوند. به‌طوری که وقتی از فردی در رابطه با قیمت محصول سوال شود به جای سرچ سایت تولید‌کننده؛ یا پرس‌وجو در بازار و سایت‌های متفاوت، درابتدا تنها مرجعی که به ذهنش می‌رسد سایت فروشنده محصولی‌ست که به‌وابسته برنیدنگ قوی یا در اختیار داشتن انواع بازار، تبدیل‌به مرجع اصلی قیمت‌گذاری شده‌است. در این شرایط تولید کننده اصلی برای عدم تسلط فروشنده به بازار جغرافیایی خاصی، از استراتژی پیرانا استفاده می کند تا به‌نوعی اجازه  ورود فروشنده به چرخه انحصارطلبی  نشود. ممکن است پلتفرم فروش به دلیل داشتن قدرت بالا اقدام به تعیین نرخ محصولات خارج از قیمت اصلی و تولید شده نمایید.  یا اجازه‌ی فروش تولید‌کننده از طریق ارتباطات دیگر را جهت  بستن فضای رقباتی ندهد.  متاسفانه نمونه‌ این قراردادهای یک جانبه در کشور ما کم نیست . اما اینکه اآیا نبودن قانون انحصارعامل اصلی این روند هست و یا شرایط کسب‌وکار و جامعه به این شیوه پیش‌رفته است پرسشی‌ست که در ابهام مانده. اینکه ما یک پلتفرم را به‌دلیل انتقال تجربه‌ی مثبت هنگام خرید، تنها منبع فروش دانسته و تابع قیمت گذاری، کیفیت و مواردی که توسط فروشنده اعمال شده‌است شویم به انحصار طلبی پلتفرم کمک کرده ایم. به نظر شما در کشور ما قوانین انحصارتا چه اندازه می‌تواند کمک‌کننده کاهش قیمت در برخی سایت‌ها باشد؟ آیا دولت اقدامی برای رشد چندین کسب‌وکار کوچک به‌جای غول شدن فقط یک کسبوکار خواهد کرد؟نویسنده: آنا قهاری؛ نوشته  شده در تاریخ چهارشنبه، ۲۶ بهمن ۱۴۰۱ منابع:  پادکست پیرانا استاد عادل طالبی و مقاله We Should Not Endure a King  </description>
                <category>ana qahari</category>
                <author>ana qahari</author>
                <pubDate>Wed, 14 May 2025 16:12:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کلمه تا جمله؛ تجربه نوشتن در کنار تیم محتوا وبسیما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56766599/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D9%88%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-utipkhlqygrj</link>
                <description>بگذار خود آیندت از پسش بربیاد نه خود الانتاین جمله‌ای بود که همیشه در ترس‌هایم زمزمه می‌کردم. در منوی دستیار کروم نوشته‌ام تا هر بار صفحه لپتاپ را بالا می‌کشم و مرورگر را برای آغازی دوباره باز می‌کنم با چشم ببینم و در ذهن بخوانم.  تا یادم نرود از چه چیزی می‌ترسم. .و از حالا به فکر چگونه‌های بعد نباشم. اینکه در همین لحظه‌‌‌ای که قرار دارم کار بهتر را انجام دهم و از خودم بپرسم؛ کار درست در این لحظه چیست؟  هر بار گم می‌شوم میان زندگی، در این نقطه می‌ایستم. کار درست دراین لحظه چیست؟ قطعا فکر کردن به فردا نیست. آنایی که می‌شناختم هر بار با هر موفیقت کوچک، بیم داشت نتواند بار مسئولیت را به دوش بکشد. نکند سخت شود  و نداند. ولی تصمیم گرفتم این جمله از کارگاه کمالگرایی را هر بار تکرار کنم. بگذار خود آیندت از پسش بربیاد. آنای الان، با دانش اندک امروز خیال می‌کند فردا هم همین قدر می‌داند، اما هر روز مسیر شفاف تر و ساده‌تر می‌شود. در فیلم فارست گامپ، فارست که ار نظر ذهنی کند ذهن به‌‌شمار می‌رفت، حین بازی تنیس همین یک جمله برایش کافی بود تا تبدیل به قهرمان تنیس شود.« چشم از توب برندار». من هم همین کار را کردم. فقط به نوشتن همین یک مقاله فکر کردم.میان استیصال و حس‌های مبهم، همه تصمیمات ناکاملم را نوشتم روی تکه کاغذ تا برای بعد این مرحله به آن‌ها بیندیشم. حالا زمان فکر کردن به اینجا و اکنون است. بله، همین تفکر مرا نجات داد و بازمانده‌ای شدم که در سیاره می‌ماند.  حالا دو هفته‌ی جدی آغاز شد. روز شنبه جلسه‌ای با سرپرست‌های تیم برگزار شد و در میزیتو حساب کاربری ایجاد کردند. وقتی نام وبسیما را روی لپتاپم میدیدم حسی سرشار از خوشی وجودم را فراگرفت.  اینجا همه هستند، مهندس امین اسماعیلی و هر که نامش را پیش‌تر در لینکدین دیده بودم. روز یکشنه اولین شروع حرفه‌ای ما بود. ساعت هشت صبح تا چهارونیم عصر، مدام در حال نوشتن و کار، مثل همه‌ی اعضای تیم.  ورود ما به تیم با مهربانی اعضا استقبال شد و همین حس همراهی را افرایش داد. اینکه نترس زیر ذره بین نیستی. در جلسه‌ی صبحگاهی روز اول در خصوص نحوه ی ایجاد وظیفه در میزیتو و شیت‌های کاری صحبت شد. تسکت روز اول من مقاله‌ای با موضوع nکاردستی با چوب کبریت روی کاغذ بود و لحن مقاله دوستانه و رسمی. من ابتدا سیر محتوایی مانند مقاله چیستی و و چند ایده نوشتم که فریبا در بازبینی گفت باید با ایده‌ها شروع کنی. نوشتن از نحوه‌ی ساخت چند کاردستی به نظر ساده می‌آید ولی تا ساعت پنج از من زمان گرفت. دیتای کم و ناقصی از نحوه ساخت بود و تا دلتان بخواهد ویدئو آپارات. بدتر اینکه نمی‌توانستم هیچ عکس مرتبط و با کفیتی پیدا کنم.برای روز اول تقریبا شروع طوفانی نداشتم، سایه سرد یاس روی دوشم نشست. به علت دیر آماده شدن محتوا جلسه‌ی ما فردا برگزار می‌شد. روز بعد رپورتاژی در مورد انواع روان نویس بود.بعد از تائید سیر‌محتوایی شروع به نوشتن کردم. ساعت ده سیر محتوایی را ارسال کردم و ساعت دو باید رپورتاژ را اماده و تحویل می‌دادم. ساعت دو جلسه‌ای منتورینگ با فریبا و بررسی محتوای دیروز و امروز باید انجام می‌شد. عنوان‌ها باید کمی تغییر می‌کرد. در عنوان نویسی خیلی خوب نیستم، حتی برای شعر و متن‌های خودم اسمی انتخاب نکردم. واقعا چطور می‌توانم چندین سطر را بی‌مکث بنویسم اما عنوانی انتخاب نکنم؟ عجیب بود. نبود؟روز دوم کار مقاله زود تمام شد و بعد از جلسه باید ویرایش می‌کردم. .ولی من ساعت چهار خواهرزاده‌ی کلافه و بیقرارم را گرفتم تاآرام شود. نمیفهمدیم چه میخواهد تا اینکه همه‌ی نیازهای کودک را رفع کردم و با شیشه شیر هر دو در بغل برای ساعتی کوتاه به خواب رفتیم. روز سوم کارآموزش ساعت چهار صبح بیدارشدم تا ادیت روز قبل را تمام کنم. رپورتاژ امروز من ایده برای چیدمان میز تحریر بود. از این بهتر هم می‌شود؟ سیر محتوایی را ارسال کرده و شروع به نوشتن کردم. این بار باید ساعت دوازده محتوا را آماده می‌کردم. میان ایده‌های منتخب گوگل ایده‌های خودم را نوشتم. و سعی کردم در جزایر محتوایی تجربه خود و پیشنهادهای کاربردی با توجه به سایز میز  و محیط اتاق را به خواننده بدهم. به دختر ده ساله‌ای که روبروی من نشسته واز من سوال می‌کند. مدتی بود که تصمیم داشتم این ایده‌ها را انجام دهم و بعد از نوشتن مقاله به خودم گفتم من که بلدم چرا انجام ندهم؟ اکنون که درحال نوشتن پشت میزم هستم از چیدمان جدیدم بسی خرسندم؛ وایب مثبتی پیدا کرده. ساعت دو جلسه با فریبا برگزار شد و محتوایی که نوشتم را بررسی کردیم.  یکسری جمله‌بندی‌ها بهینه‌تر شد و نیم‌فاصله و حشوها رعایت گردید. حتی همین حالا که می‌نویسم همزمان حواسم به نیم‌فاصله و تکرار فعل است.بعداز این تعطیلات، شنبه‌ی اول هفته باید دو مقاله در روز بنویسیم. نگران نیستم که چطور و چگونه.روزهای اول کارآموزش پروکسیما، برای نوشتن یک مقاله به یک روز کامل زمان نیاز داشتم. حتی شاید دو روز متوالی. روز اول کارآموزش  در تیم وبسمیا من توانستم یک مقاله را در هفت ساعت بنویسم. ( چقدر هفت ساعت عدد بزرگی است. برای من که رکورد چهل و هشت ساعت را داشتم امتیاز مثبتی بود.)  روز دوم رپورتاژ روان نویس را در چهار ساعت نوشتم. و روز سوم در سه ساعت. پس نگران نیستم دو مقاله در یک روز چطور ممکن است. ولی در اعماق وجودم به این چالش جدید فکر می‌کنم. خورد کردن کارها چیزی‌ست که خوب یادگرفته‌ام. اگر من می‌توانم قابلمه را پرآب کنم تا بجوشد و بعد ماکارونی را اضافه کنم. اگر مهارت کافی برای خورد کردن چند تکه قارچ و مرغ دارم. پس درست کردن پاستا کار راحتی است. باقی کار میزان ومقدار است که در دفترچه نوشته.  پس اگر می‌توانم یک مقاله بنویسم، مقاله بعدی هم به همین شکل می‌نویسم. باید بگم مثال بالا را من دقیقا برای اولین پخت پاستا به خودم زدم. </description>
                <category>ana qahari</category>
                <author>ana qahari</author>
                <pubDate>Sat, 13 Apr 2024 08:17:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروکسیما، مسیری بی انتها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56766599/%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%B3%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-khapba1ls2z4</link>
                <description>همه می‌توانند بنویسند. اولین بار که این جمله را شنیدم باور نمی‌کردم همه می‌توانند بنویسند، مگر چنین چیزی ممکن است؟ نوشتن یک استعداد خاص خدادای‌ست که هر کسی از آن بهره‌مند نیست.برای نوشتن نیاز به دو بال ذوق و هنر داریم، باید اهلش باشیم. وگرنه نوشتن یک کار دشوار است.حالا فکر کن نوشتن  یک متن ویژه برای صفحه‎‌ی فروش که باید حسی را در خواننده ایجاد کند چقدر سخت خواهد بود.من پیش از پروکسیما فکر می‌کردم خوب می‌نویسم. چرا که همیشه در حال نوشتن بودم. ولی هر چه بیشتر یاد می‌گرفتم، این فکر در من تقویت می‌شد که همه می‌توانند بنویسند. فقط به اندکی تلاش نیاز دارند.باید بخوانند، بنویسند و گوش دهند.اگر روز اول به من می‌گفتند برای نوشتن صفحات مختلف سایت مانند لندینگ و دسته‌بندی قرار است یک سری اصول و قواعد را بدانی و بنویسی باور نمی‌کردم. اینکه حالا می‌توانم کاغذ یادداشت و نکاتم را جلوی چشمم بگذارم و هر بار ندانستم چطور بنویسم از آن استفاده کنم، به همین سادگی.  می‌توانم ساعت‌ها بنویسم و یک متن دو‌هزار کلمه‌ای اصلا سخت نیست.روز اول که شروع کردیم، یک نوشته را در  دو روز به پایان رساندم. واقعا مشکل بود. سایت‌های مختلف را می‌خواندم تا ایده بگیرم.یک روز  میان کلنجارهایم برای نوشتن، برای چند لحظه رها کردم. به خودم گفتم تو ساعت‌ها می‌توانی درباره دکوراسیون مینیمال حرف بزنی و نظر دهی. اصلا چیزی نیست که با آن بیگانه باشی.در یکی از جلسات هفتگی پروکسیما، خانم شریفی گفتند: «قرار نیست چیز جدیدی کشف کنی. این محتوا در فضای وب فراوان وجود دارد.»همین جمله را میان حرف‌های درونی‌ام با خودم میزدم. قرار نیست کشف کنم. پس چرا نمی‌توانم بنویسم؟ذهنم مدام درحال آنالیز بود و برای هر پاراگراف ده ها سایت را جستجو می‌کرد. برای همین من یک مقاله را در یک روز به پایان می‌رساندم. حالا که فکر می‌کنم مدت زمان بسیاری است. و این به راستی ظلم در حق خودم است. چرا که فرصت مطالعه را از خودم سلب می‌کردم.من اما گاهی سر‌شکسته و ناامید، از خودم انتظار داشتم در  2 ساعت یک محتوا را بنویسم. منی که در‌آغاز راه بودم. ولی در دوره و کارگاه‌ها خانم شریفی گفت اصلا ایرادی ندارد که اوایل ساعت‌ها طول می‌کشه و این برای هر تازه‌کاری طبیعی هست.صرف زمان طولانی باعث می‌شد از خیلی چیزها بگذرم. از بیرون رفتن از خانه و حتی صحبت تلفنی با دوست، از خواب شیرین صبح و گاه از خواب بعد از خستگی بسیار شب.اما برایم جالب است که مثل پروژه‌های دانشگاه نبود. با اینکه هوا روشن می‌شد و گاهی در روشنی روز تازه به خواب می‌‌رفتم، هستم خستگی روحی و جسمی نداشتم. اینکه ساعت 4 صبح بیدار باشی و با دیدن ویدئو همچنان از مطالب جدید که یادمی‌گیری لذت ببری و با لبخندی بگویی چه جالب.برای من بیرون کشیدن این بعد شخصیتی جالب بود. اینکه بی آن که تلاشی بکنم  پایم را از نقطعه‌ی امن خود فراتر گذاشتم.یک روزهم ساعت 4صبح بعدی از خستگی روزقبل با وجود اینکه فقط توانستم چهار ساعت بخوابم، بدون هیچ آلارمی بیدار شدم.فورا برخواستم تا مقاله بعدی را بنویسم. در ذهن فعالیت‌های آینده و ددلاین‌ها را مرور‌کردم که برای لحظه‌ای از آینده کنده شدم و به اینجا و اکنون بازگشتم. همین حالا که هوا همچنان تاریک و اندکی سرد است. همین لحظه که همه خوابند و من با نور کم قهوه را درون محفظه‌ی فلزی ریخته و شیر را گرم می‌کنم.احساس کردم چقدر این لحظه لذت بخش است و چقدر دوست دارم این لحظه را زندگی کنم. من از خوابی برخواستم که بسیار خسته بودم. برای هدفی که برایم لذت بخش بود. برای خودم. این افکار استرس و نگرانی‌هایم را کاهش داد. همین خیال آرامم کرد.باید بگویم به تازگی و در این یک‌سال، نه هر روز ولی گاه گاه استرس بر من غالب می‌شد.  گاهی برای جلسات هفتگی وبسیما استرس زیادی گرفتم، اینکه حالا تمرین‌هایم را می‌بینید و من مطلب خوبی نوشته نباشم. ولی حین جلسه بیشتر صحبت‌ها به پرسش و پاسخ می‌گذشت. ما سوال‌های می‌پرسیدیم و خانم شریفی با وجود اینکه دوره نقاهت بعد از عمل را سپری می‌کرد با حوصله پاسخ می‌داد و هیچگاه نمی‌فهمیدم آیا خسته شده یا نه. بعد این جلسات چنان انرژی می‌گرفتم که میل و شوق نوشتن در من بیشتر می‌شد. با اینکه  همین چند ساعت پیش سرشار از استرس بودم.اسپرینت دوم؛ آیا من حذف می‌شوم؟بالاخره دوره ها به مرحله‌ی دوم رسید  و باید آزمون مجددی گرفته می‌شد. این دومین آزمون پروکسیما بود. برای آزمون اول به خاطر دارم تا صبح روز شنبه دل آشوب بودم. اگر حذف شوم چه می‌شود؟ تصمیم گرفتم از خانه خارج شوم و کمی قدم بزنم.  خیابان حال و هوای عید داشت و هوا نم نم باران. تاکسی سوار شدم از شهر خارج شدم. نیاز به سکوت جنگل داشتم. چند ساعتی میان درختان قدم زدم  وافکارم را به این لحظه آوردم. اوقتی نامم را میان نفرات حذف شده ندیدم آرام گرفتم اما می‌دانستم قرار است سخت‌تر شود.  سعی کردم فقط به این لحظه و تمرین امروز فکر کنم.میان مشغله‌های شغلی و درسی وقت‌گذاشتن برای وبسیما با وجود سخت بودن اما لذت بخش بود. هرچه پیش می‌رفتم به خودم و مسیر افتخار می‌کردم. روز اول که فرم دوره را پر می‌کردم هیچ چشم‌اندازی از آینده نداشتم. فقط می‌خواستم کمی به دانشم اضافه شود. خوشبختانه شانس آموزشی همیشه به من رو می‌کند و  بدون صرف هزینه‌ی مادی، از بهترین اساتید و دانشگاه برخوردار شدم. وبسیما نیز برای من یک شانس بزرگ بود. شاید این شانس نبود و من هربار ثابت می‌کردم می‌خواهم بدانم.در اسپرینت دوم کار‌آموزش پروکسیما از دو ساعت قبل یک جلسه به نام پرسش و حل تمرین‌ها با خانم   شریفی برگزار کردیم.  در این جلسه دوستانه فقط حرف زدیم تا قبل از آزمون آرام شویم. از انگیزه  و حسی که تجربه کردیم. از چیزهای‌ جدیدی که آموختیم و از فردای روز آزمون که جه خواهد شد اگر بمانیم. و فردای بعد از آن.دوماه می‌تواند زمان زیادی باشد. آنقدر زیاد که اسرس‌های جدید تجربه کنی، چیزهای بسیاری یاد بگیری و کارهای زیادی انجام دهی. دو ماه می‌تواند یک فکر جدید و روش جدید را در شخص ایجاد کند. همانطور که من در این مدت تغییرات زیادی کردم. من به خواندن کتاب و  پادکست‌های مختلف توسعه‌ی فردی  بسیار علاقه دارم  و زمان‌های خاکستری‌ام را پر می‌کنم.  این مطالب تفکری نو ایجاد می‌کند. نمی‌دانی از کی تغییر کردی. شاید یک ماه پیش یک سه ماه پیش باشد. آرام آرام ایجاد می‌شود. ولی پروکسیما برای من ناگهانی بود. آنقدر که می‌دانم این هفته با هفته‌ی گذشته چه تغییراتی داشتم. از تغییر در نوشتن وقلم حرف نمی‌زنم. تغییرات روحی و فردی، که به نظرم مهم تر از هرچیزی است. چرا که روان تو قرار است تو را کمک کند تا به موفقیت برسی.در کتاب قدرت عادت، برایان تریسی می نویسد:«مسئله رسیدن به نقطه‌ی هدف نیست، مسئله شخصیتی که به آن تبدیل می‌شویم.»من که قبلا خیال می‌کردم نوشتن شعر و داستان راحت‌تر از نوشتن یک رپورتاژ  ومقاله است؛ حالا به این نتیجه رسیدم؛ همه می‌توانند بنویسند، و نوشتن برای سایت خیلی راحت تر از نوشتن یک بیت شعر و داستان کوتاه است.اول هر صفحه می‌نویسم،  قسم به قلم و آنچه می‌نویسد. چرا که گاهی قلم بی اختیار من شروع می‌کند. نمی‌دانم این حرف‌ها و شعرها از کجای دلم برمیخیزد.حالا دوست دارم بیشتر شعر بگویم. حتی داستان سرایی ها نیز برایم راحت ترشده. من استاد داستان سرایی بداهه‎ی کودکانه ام واز این کار لذت می‎برم. من از نوشتن هرچیزی لذت می‌برم. از اینجا و برای شما نوشتن. از دفتر نوشتن در دفتر خاطراتی که کسی نمی‌خواند.چقدر به کودکی‌ام وصلم.در آنای امروز دختر هفت ساله‌ای را می‌بینم که با ذوق کتاب ملکه‌ی برفی می‌خواند. دختر بچه‌ای که بخاطر نوشته‌هایش تحسین می‌شود. که به او می‌گویند نوشتن و کتاب وقت تلف کردن است و در خلوت می‌نویسد.برای اینکه رسیدن به این لحظه، از مسیرهای مختلفی عبور کردم، اما هیچ وقت از آن دور نشدم. گاهی مجبور بودم برای درآمدت شغلی دانشجویی داشته باشم که  زمان بسیاری از من  می‌گرفت. کمتر می‌خواندم و شاید پیش می‌آمد یک ماه چیزی ننویسم. انگار چیزی درمن گم شده باشد، از خود درونی‌ام دور می‌شدم.دنیای رنگی به خاکستری تبدیل می‌شد. و هیچ لذتی مانند قبل نبود. با همان روزها می دانستم. باید به دنبال خورده انگیره‌ها رفت. کم سن و سال بودم و هنوز کتاب اسب سیاه را نخوانده بودم تا بدانم خورده انگیزه‌ها چیست و چقدر مهم است. اما با دانش آن زمان، بهترین تصمیم را گرفته بودم و نباید خودم را سرزنش کنم. سرنوشت مسیرهای مختلفی جلوی ما می‌گذارد؛ ما انتخاب‌های بسیاری داریم و هر انتخاب دریچه‌ای به جهانی تازه است. یک کلیک ساده روی لینک پروکسیما مرا به این جهان آورد.من وبسیما را با سئو شناختم و حالا نویسنده‌ محتوا هستم. احساس اینجا بودن را دوست دارم. چالش‌ها و یادگیری‌های جدید. یک روز باید فروشنده لباس باشم و از محصولاتم حرف بزنم یک روز می‌توانم راننده تریلی باشم. اینجا من با اطلاعات و کسب و کارهای متنوعی آشنا می‌شوم. در نوشته‌هایم اطلاعات مفید و صادقانه‌ای برای کاربر می‌نویسم. پس اگر روزی نوشته‌ی مرا دریک سایت دیدید، با اطمینان و خیال راحت بخوانید. (هرچند احتمالا نامی از من نیست). و لطفا فقط اسکرول نکنید برای خواندن عنوان‌ها.به زودی قرار است در این صفحه بیشتر بنویسم. </description>
                <category>ana qahari</category>
                <author>ana qahari</author>
                <pubDate>Sat, 06 Apr 2024 10:35:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیر پروکسیما تا امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56766599/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-pgavpolnuccd</link>
                <description>میان عطر شیشه‌ی شور و هیاهوی خانه نشسته‌ام. من پیش از پروکسیما، نوشتن برایم نیاز به یک مکان آرام و ساکت داشت. ولی حالا هر چند دقیقه کسی سوال می‌کند و رشته‌ی افکارم پاره نمی‌شود. حالا متمرکز‌تر از گذشته، آنچه باید انجام شود را هرطور شده به سرانجام می‌رسانم. دو ماه از کارآموزی ما در سیاره پروکسیما گذشت. دو ماهی که هر لحظه‌اش با اضطراب و شوق همراه بود.بعد از آزمون اول، خیالم از بابت پایان راحت شد، اما استرس نتیجه در خواب هم همراه من بود. در اعماق وجودم می‌دانستم سوالات آزمون را به درستی پاسخ دادم، اما از نتیجه‌ی ارزیابی بیم داشتم. سعی کردم کمی از این حال و هوا دور شوم و به خودم زمان بدهم. وقتی چیزی در اختیار من نیست، بهترین کار صبر کردن است.گزافه‌گویی یا روان‌نویسی؟وقتی به متن سایت‌های گوناگون نگاه می‌کنی، غالباً شبیه به یکدیگرند. و همه با جمله‌ی &quot;این روزها&quot; شروع شده، &quot;این روزها با پیشرفت فلان و بهمان…&quot; این دقیقاً چالشی بود که من داشتم و فکر می‌کردم وقتی این همه نویسنده، نوشته‌اند، پس درست است. اما در پروکسیما فهمیدم اتفاقاً چقدر خنده‌دار است. به قول خانم شریفی: &quot;الان همه میدونیم تکنولوژی پیشرفت کرده&quot;. خود من در گذشته بارها این اشتباه فاحش را تکرار می‌کردم و هیچ دیتایی در این خصوص وجود نداشت که بگوید بیش از اندازه گزافه نگو. این که بدانی چه زمانی باید اطلاعات کامل بدهی و چه زمانی فقط در حال پرکردن خطوط هستی چالشی است که هر نویسنده‌ی محتوایی با آن سروکله می‌زند.تیترنویسی غول اولانتخاب عنوان، سخت‌ترین کار ممکن است. همه می‌دانیم تیتر باید جذاب باشد. اما جذاب از نظر چه کسی؟ برای چه محتوایی؟ لحن برند من چیست؟ چطور تیتر ساده و کوتاه باشد و در عین حال نرخ کلیک سایت را افزایش دهد؟ تیتر برای من حکم جملاتی را داشت که پسربچه‌ی روزنامه‌فروش، کنار میدان شهر جار می‌زد، &quot;روزنامه… روزنامه…. آخرین خبر&quot; و حجم افرادی که به سمت خرید روزنامه می‌رفتند. اما همیشه این جملات صادقانه نیستند. حتماً بارها این تیترهای زرد را دیده‌اید که با خبری هراس‌انگیز نوشته شده. اما وقتی وارد سایت می‌شوی، هیچ اطلاعاتی از آنچه در تیتر بود نیامده. پس دومین اصل درست‌نویسی، صادقانه‌نویسی است.در طول دوره کارآموزی، متوجه شدم که چقدر تمام جنبه‌های نوشتاری مهم هستند. از انتخاب واژگان، چیدمان و طرح بندی صفحه، انتخاب تصاویر، لینک‌سازی و انتیتی، چطور می‌توانند در بهبود کیفیت مقاله و سایت کمک کننده باشند.هر صفحه‌ی سایت، یک راهکار داردوقتی به عنوان یک کاربر ساده در سایت جستجو می‌کردم، صرفاً خواندن یک محتوای مفید که جواب سوالم را داشته باشد برایم کافی بود. اما وقتی به عنوان یک تولیدکننده محتوا نگاه می‌کردم، ایرادات بیشتری به چشمم می‌خورد. حالا دیگر ربط پایان‌بندی جزیی‌ترین جزئیات محتوای قبلی و بعدی برام مهم بود. حالا برام مهم بود برای چه صفحه‌ای نوشته شده است. محتوای مقاله چه قرار با محتوای محصول دارد؟ کسی که قرار است از این محصول استفاده بکند چه سوالاتی در خرید می‌تواند داشته باشد؟ یادگرفتم من فقط نویسنده محتوا نیستم که کلماتی را کنار هم ردیف کرده تا مفهومی داشته باشد. من فروشنده محصول و تولیدکننده هم هستم. من باید به عنوان یک فروشنده بهترین اطلاعات را به کاربر بدهم. و به عنوان یک فروشنده هر نیاز و سوال احتمالی خریدار را پاسخ دهم.</description>
                <category>ana qahari</category>
                <author>ana qahari</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 16:03:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی با وبسیما: سفر به دنیای محتوا و پروکسیما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56766599/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-ckxsh0vvizfr</link>
                <description>نوشتن هیچگاه برای من سخت نبوده، بعکس همیشه کاغذ و قلمی به همراه داشتم برای نوشتن خاطرات و دلنوشته. و حالا هم نت گوشی این کار سخت را آسان کرده.شخصی که در خیابان با موبایل خود تایپ می کند، قطعا عاقل تر از کسی هست که بر روی نیمکت خیابان  نشسته و می نویسد.اما به عنوان شخصی که از کودکی با قلم آشنا شده باید بگویم، نوشتن اولین کلمه، همیشه سخت خواهد بود.  هرچقدر هم ماهرانه بنویسی و کلمات آشنای دیرینه ی تو باشند، باز هم اولین کلمه جان کندن می خواهد.اولین کلمه است که کاغذ را سیاه می کند. که تعیین می کند. قرار است خلق کند یا نابود؟!اما اولین ها، همیشه مسیر را  می سازند. نه خود جاده را.اولین آشنایی من با وب سیما به بهمن ماه سال گذشته برمی گردد. زمانی که برای اولین بار در دوره ی کارآموزی سئو، پشت میز کارم، تصویر و صدای ضبط شده ای شنیدم.هر روز با انگیزه یادگیری چالشی جدید از خواب بر می خواستم و شب سوالات جدیدم را در رویا میدیدم.احتمالا هر دانشجوی مجازی، شوق دیدن مدرس و حضور در کنار تیم او را دارد. حالا اگر ساکن شمال باشی و مسیر برایت دور چقدر این اشتیاق شعله می کشد. و چقدر دور و غیر قابل دسترس جلوه می کند.از تحقیق کلمات کلیدی تا استراتژی، از تکنیکال تا کدنویسی. هر روز که پیش می رفت بیشتر خودم را می شناختم. بیشتر به خود درونی ام نزدیک می شدم.این دقیقا همان چیزی بود که من می خواستم. که مرا به آنای درونم نزدیک تر می کرد.من دانشجوی نرم افزار بودم و حتی دلنوشته ای چاپ کرده بودم، و این فضا برایم نا آشنا نبود. اما هر چه پیش می رفتم، این حس بیشتر در من تقویت می شد که چیزی نمی دانم.این تازه اول راهی بود که انتخاب کردم. فهمیدم چقدر داستان سرایی با تولید محتوای سایت متفاوت است.  پس کفش جستجوگری به پا کردم و سوار بر موتور گوگل، کرال کردم.شروع کار خواندن و نوشتن مقالات. برای اولین مقاله چقدر استرس داشتم، چندین بار ویرایش می کردم. دوباره و دوباره.چندین بار هم مقاله را با همراهی مدیر سئو ویرایش کردیم. به این سادگی ها هم نبود. من کلمات را می فهمیدیم اما تکنیک محتوای سایت دنیای دیگری بود.از یک لینک تا کلیکاز آن لحظه به بعد شروع کردم به دنبال کردن وبسیما در سوشال های مختلف و سایت.یک روز که در لینکدین میان انبوه پست های آقای مدیر با پرسنل چطور باش  می چرخیدم، پست لینکدین آقای اسماعیلی را خواندم.دوره کارآموزش محتوا!؟ من هم می توانم؟ شاید نه، ولی چرا که نه.وارد شدم و اطلاعات را پر کردم. سوال آخر خیلی جالب بود،کمی طنز و خلاقیت می خواست.نوشته بود &quot;فرض کن باید برای مادربزرگت که هیچ اطلاعاتی از دنیای محتوا ندارد شغلت رو توضیح دهی&quot;من  این چالش را در دنیای واقعی تجربه کرده بودم،اما نه برای مادربزرگم، برای اشخاصی که در یک جمع دوستانه می پرسیدن.وقتی می گفتم سئو و تولید محتوای  سایت انجام می دهم می گفتن پس طراح سایتی.و من مجبور می شدم بگویم: بله به سایت ربط دارد ولی طراح نیست.برای دوستان نزدیک اما من ساعت ها با وجد توضیح میدهم. دوستم می گوید: وقتی از روند کار تعریف می کنی، حتی جشمانت برق می زند.حالا  برای مادربزرگی که با یک فنجان چای ته استکانی می آید توضیح میدهم.به این فکر می کنم واقعا تولید محتوا چقدر شیرین است. برایم معنای دیگری یافته بود. درست است که من اینجا قصه ی نمی گویم ولی معنایی برای آگاهی خلق می کنم.ارسال کردم و تمام.حالا فقط باید منتظر می ماندم. بعد از چند هفته برای اولین بار شماره وبسیما را روی گوشی دیدم. از میان چند صد نفر ، من جزء  بیست نفر اول شدم.گفتن برای روز یکشنبه حضوری برم. ولی من که ساری بودم. جلسه ما آنلاین برگزار شد.این قسمت را صادقانه و در گوشی می گویم، تمام وجودم آن را میخواست اما باز حسی در دلم می فریاد می زد، برای از ما بهترون هاست. نه برای من.قبول نشدم، مغزم می گفت: دیدی گفتم نمیشه؟ دل خوش نکن.سرشکسته شدم؟ نه ولی غمگین چرا. به کراتتا آن لحظه نمی دانستم چقدر دلم می خواهد آن را داشته باشم. چقدر می خواهمش این از ما بهترون را.نوشتم و خواندم، خواندم و نوشتم.و چند ماه بعد دوباره لینک طلایی تولید محتوا را،  این بار در میان استوری ها دیدم. و دوباره ثبت نام  و انتظار.این انتظار بیش تر طول کشید و یا من بی قرار تر بودم، میان مشغله ها کم رنگ شده. دیگر به نشدن فکر نمی کردم. وقتی بار دیگر شماره ی وبسیما را روی موبایلم دیدم، برایم عجیب نبود، دوباره به مرحله ی مصاحبه رسیده بودم.ولی خوان آخر مهم بود.می دانستم خانم شریفی چقدر حساس است.بار قبل گفته بود که این افراد از فیلتری سخت می گذرند.این بار برایم جدی تر از قبل بود. تمام وجودم آن را می خواست.چند روز پیش از جلسه از دوستم پرسیدم، می خوام حتما تو مصاحبه قبول شم. چی بگم؟گفت: فقط خودت باش.و من بی نقاب و این فکر که چطور بهتر به نظر برسم، فقط سوالات را جواب دادم. این مصاحبه آخر شیرین و لذت یخش بود که نفهمیدم چطور تمام شد و ما خداحافظی کردیم.خانم شریفی پرسید اگر قبول نشوی آیا رها می کنی؟گفتم، به مسیر یادگیری ادامه می دهم.خوشبختانه دنیای محتوا همیشه جایی برای یادگیری بیشتر دارد شوق یادگیری، آغاز چالش های جدیددو تماس از دست رفته روی موبایلم ثبت شده بود، مجدد تماس گرفتم. وقتی خانم مهربان پشت گوشی کلمه ی پذیرفته شدن را اعلام کرد، باورم نمی شد. گفتم دوره محتوا؟ گفت بله.درست بود، وای که چقدر میل به پریدن داشتم.حال و هوای اول بهمن ماه، دقیقا همان روزها که دوره سئو را میدیدم. ولی این بار سفر من به دنیای محتوا و آغاز شده بودجلسه ی معارفه با بچه های دوره سر ساعت شروع شد،و اولین تکست ها و تمرین ها داده شد. نه تنها من بلکه همه خودشان بودند، در نگاه همه یک چیز پیدا بود،شوق یادگیری .با اینکه اولین برخورد ما بود، ولی کاملا دوستانه و صمیمی گذشت.باید اعتراف کنم من آدم درونگرایی هستم، اما در این جمع صمیمی که همه اهل مطالعه  و یادگیری بودند،  پر حرف ترین بود. مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد.هر کدام از بچه ها در گوشه ای از این خاک، با خط قرمز ها و سلایق متفاوت، بودند. اما همه یک هدف داشیم. درست نوشتن را یاد بگیریم.وقتی از پنجره ی مانیتور خانم شریفی به وبسیما نگاه کردم. تصویر پشت سر، قفسه سفید رنگ کتابخانه که با کتاب های متعدد پر شده بود، همکار جوانی که آن گوشه مشغول کار بود. من به وبسیما از  دریچه ی دوربین نگاه می کردم. برایم نزدیک تر شده بود.شاید برای کسی که با وبسیما آشنا نیست به  ظاهر فقط یک دوره ی آموزشی باشد، یک کارگاه ساده ی یادگیری.اما برای من همین که شماره ی وبسیما روی صفحه ی موبایلم زنگ می خورد،همین که جزو کوچکی از دانش آموختگان وب سیما هستم.همین که نزدیک تر شده ام، ذوق و شوق بسیار دارد.شخص دیگری می توانست حالا جای من باشد، اما من انتخاب شده ام، و این برایم شیرین است.انگار از یک تصویر دیجیتالی وارد دنیای واقعی شده ام.بین دست نوشته هایم جمله ای دارم. نوشته بودم، به افق نگاه می کنم. به آن دوردست های دور. به آن کورسوی های نور. همیشه دور دست  زیباتر جلوه می کند. همان آبی خاکستری محو. خط کوه ها در پس تاریکی غروب.ولی حالا، همین جا و همین لحظه چقدر زیباست. حتی زیباتر از دور دست هاست.دیگر دور و گنگ و ناپیدا نیست. برای از ما بهترون ها نیست.اینجا برای مشتاقان یادگیریست. برای سفیران آگاهیدر روزهای کرونا، این بیت مولانا بسیار در ذهنم تداعی می شد.پس رخم هایمان چه می شود؟نور از میان آن ها عبور می کندو نور برای من یادگیری است.همه چیز قابل از دست دادن است. اما تنها چیزی که نمی توانند از ما بگیرند، آگاهی ستپس به شوق یادگیری، وارد کتاب محتوای وبسیما می شوم.#پروکسیما</description>
                <category>ana qahari</category>
                <author>ana qahari</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jan 2024 12:30:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>