<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مسعود سلطانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_56817403</link>
        <description>عکاس ، طبیعتگرد ، کمی مهندس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:30:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4320140/avatar/TJobLr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مسعود سلطانی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_56817403</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از تق‌تق موتور تا صدای آبشار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56817403/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%82-%D8%AA%D9%82-%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%D8%B4%D8%A7%D8%B1-psijfii3aism</link>
                <description>نیمه‌شب با دو تا از صمیمی‌ترین دوست‌هام راه افتادیم سمت آبشار لاتون، همون بلندترین آبشار ایران که همیشه عکس‌هاش رو با حسرت نگاه می‌کردم. جاده میان درخت‌های نمناک گیلان پیچ می‌خورد و بوی خاکِ باران‌خورده از پنجره‌ی نیمه‌باز ماشین می‌زد توی صورت‌مون. صدای بارون روی سقف ماشین، با آهنگی که از اسپیکر پخش می‌شد قاطی شده بود و هرکدوم از ما توی فکر خودش غرق بود.بعد از گذراندن ترافیک دیگه از رشت تا تالش، جاده خلوت بود. گاهی مه آن‌قدر غلیظ می‌شد که فقط رد چراغ‌های جلوی ماشین دیده می‌شد. حس می‌کردم داریم از دنیا جدا می‌شیم، مثل اینکه جاده ما رو می‌بره به جایی بیرون از زمان.صبح زود به روستای کوته‌کومه رسیدیم؛ همون‌جا که مسیر ماشین تموم می‌شه و بقیه‌ی راه باید با ماشین‌های آفرودی یا پیاده ادامه داد. طبق برنامه، قرار بود مسیر رفت رو با ماشین آفرودی بریم و برگشت رو پیاده. توی میدان کوچک روستا چند ماشین آفرودی پارک کرده بودن، راننده‌هاشون با چکمه و بارونی ایستاده بودن و چای دودی می‌خوردن.با یکی از اون‌ها، مردی حدوداً پنجاه ساله با لبخند آرام و صدای بم، صحبت کردیم. گفت: «من خودم صد بار تا لاتون رفتم، نگران نباشید.» وسایلمون رو گذاشتیم عقب ماشین و راه افتادیم. مسیر، پر از شیب و چاله بود، جاده خاکی از میان جنگل بالا می‌رفت و بوی چوب نم‌زده و قارچ‌های جنگلی فضا رو پر کرده بود. هر چند دقیقه، از پشت شاخه‌ها صدای پرنده‌ای ناشناس می‌اومد.اما درست وسط راه، جایی که کوه در مه پنهان شده بود و صدای رودخونه از پایین شنیده می‌شد، ماشین صدا داد:«تق‌تق‌تق!»بعد یه «پُف» بلند، و سکوت مطلق. ماشین ایستاد.راننده سوییچ رو چند بار چرخوند، ولی موتور حتی ناله هم نکرد. فقط بوی بنزین نیم‌سوخته پیچید. گفت: «عیب نداره، یه چیز کوچیکه، زود درست میشه.»همون «چیز کوچیک» شد بزرگ‌ترین امتحان اون سفر. ساعت‌ها کنار جاده موندیم. مه غلیظ‌تر شد و صدای زوزه‌ی باد از میان درخت‌ها می‌پیچید. تلفن‌ها آنتن نمی‌داد. گاهی یکی از ما ساکت می‌نشست، یکی دیگه با شوخی سعی می‌کرد حال بقیه رو خوب کنه، ولی ته دل‌مون نگران بودیم.راننده با دقت کاپوت رو باز کرده بود و وسط بخار و چربی، دنبال مشکل می‌گشت. ما هم ساکت تماشا می‌کردیم. زمان کند شده بود. وقتی بالاخره آفتاب از پشت کوه‌ها رفت، هنوز موتور صدا نمی‌داد. یکی از دوستام گفت: «بیخیال، برگردیم.» ولی راننده سرش رو بلند کرد و با آرامش گفت: «کوه جایی نیست که بهت زود جواب بده، باید صبر کنی.»اون شب توی کلبه‌ی کوچیکی موندیم که کنار رودخونه بود؛ سقفش چوبی و دیوارهاش پر از جای دوده‌ی بخاری قدیمی. زن روستایی مهربونی برامون چای و نون داغ آورد. بیرون بارون دوباره شروع شده بود و صدای ریزش قطره‌ها روی سقف چوبی، مثل لالایی بود. با اینکه خسته و ناامید بودیم، یه حس عجیبی از آرامش داشتیم. انگار کوه ما رو توی خودش پناه داده بود.صبح روز بعد، صدای خنده‌ی راننده بیدارمون کرد. گفت: «درست شد! امروز باید لاتون رو ببینید.» و با همون لبخند ساده‌اش ما رو سوار کرد. مسیر باقی‌مانده رو بالا رفتیم و در راه چند آبشار کوچک‌تر هم دیدیم که هیچ‌وقت توی عکس‌ها نیستن. خورشید کم‌کم از پشت مه بیرون اومد و نورش از لای برگ‌ها می‌ریخت روی صورت‌هامون.وقتی بالاخره صدای غرش لاتون رو شنیدیم، همه‌مون ساکت شدیم. حجم عظیم آب از دل کوه پایین می‌ریخت و مهی سفید روی هوا پخش می‌شد. باد خنک، قطرات ریز آب رو روی پوست‌مون می‌پاشید. حس می‌کردم با هر نفس، یه تکه از خستگی دیروزم شسته می‌شه.اون لحظه فهمیدم سفر، فقط دیدن مقصد نیست. چاله‌ها، تاخیرها، حتی خرابی ماشین هم بخشی از مسیرن. گاهی برنامه‌ها خراب می‌شن تا خاطره‌ها ساخته بشن. اگه اون ماشین خراب نمی‌شد، شاید هیچ‌وقت اون شب آرام، اون چای گرم، یا خنده‌ی بی‌قید صبحگاهی رو تجربه نمی‌کردیم.وقتی برگشتیم پایین، به راننده گفتم: «اگه ماشینت سالم بود، شاید این سفر نصفه می‌موند.» لبخند زد و گفت: «سفر وقتی قشنگه که کمی هم سختی داشته باشه، وگرنه شبیه جاده صاف اتوبان میشه، بی‌ماجرا و بی‌معنا.»اون روز یاد گرفتم گاهی خرابی یه ماشین، فقط خراب شدن یه برنامه نیست — شروع دوباره‌ی نگاه به زندگیه. </description>
                <category>مسعود سلطانی</category>
                <author>مسعود سلطانی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 09:42:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوه یا جوجه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56817403/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D8%AC%D9%87-ust4enk6navf</link>
                <description>یه روز عصر تصمیم گرفتیم با جوادی (جواد اسمشه) بریم یه کافه جدید که تازه باز شده بود. از اون کافه‌ها که تو اینستاگرام همه عکس می‌گیرن و زیرش متن های احساسی می‌نویسن ، یا طوری عکس میگیرن که حواسشون نیست هممون هم میدونم که این عکسا خیلی حس واقعی نداره .من پشت فرمون بودم، جوادی هم مسئول لوکیشن، چون من همیشه تو مسیرهای جدید گم می‌شم. گوشی رو دادم دستش و گفتم:– فقط حواست باشه پیچی رو رد نکنیم، یه‌بار دیگه مثل دفعه قبل نریم شمال و سر از کارخانه سیمان دربیاریم.جوادی خندید و گفت:نگران نباش! نقشه دست منه، خیالت راحت.حالا جوادی از اون آدماییه که اگه بگه «خیالت راحت»، باید آماده‌ی یه فاجعه باشی. هممون یکی از این آدما رو داریم، ولی بازم هر بار بهشون اعتماد می‌کنیم.راه افتادیم. موزیک گذاشت، یه آهنگ قدیمی از ابی، صدای بارون می‌خورد به شیشه، بوی نم پیچیده بود تو ماشین. جوادی پنجره رو داد پایین و دستش رو از ماشین بیرون گرفت تا قطره‌های بارون بخوره به انگشتاش. همه‌چی خوب بود.بعد از چند دقیقه برگشتم نگاش کردم… دیدم خوابیده! اونم نه یه خواب معمولی، یه خواب عمیقِ با دهان باز، گوشی روی سینه‌اش و یه لبخند نصفه‌نیمه روی صورتش.تا اون موقع متوجه نشده بودم ولی چند تا تابلو رو رد کرده بودیم که هیچ‌کدوم برام آشنا نبود. یه‌جورایی شک کردم، ولی گفتم شاید مسیر جدیدی پیشنهاد داده. گوگل‌مپ هم ساکت بود و فقط نقطه‌ی آبی‌مون داشت با آرامش تو جاده حرکت می‌کرد.بعد از حدودا چهل دقیقه یه تابلو دیدم نوشته بود: به مرغداری البرز خوش آمدیداون‌جا بود که فهمیدم یه جای کار می‌لنگه.با یه دست فرمون رو گرفتم، با اون یکی آروم زدم روی شونه‌ی جوادی:داداش، بیدار شو! کافه رو ول کردی داریم می‌ریم مرغداری!جوادی با چشمای نیمه‌باز نگام کرد و گفت:چی؟ رسیدیم؟گفتم:آره، رسیدیم به جوجه‌ها!یه لحظه مات موند، بعد خندید. گوشی رو از رو سینه‌اش برداشت، نگاه کرد و گفت:وایسا ببینم، یعنی این مسیر اشتباه بود؟نه بابا! کافه‌مون دقیقاً وسط یه مرغداره! فقط قهوه‌اش بوی ذرت می‌ده!گوشی رو ازش گرفتم. نقشه هنوز باز بود، ولی نقطه‌ی آبی وسط یه زمین سبزِ بی‌اسم می‌چرخید و گوگل‌مپ با خونسردی نوشته بود:«در حال محاسبه‌ی مسیر جدید...»اون لحظه حس کردم حتی گوگل‌مپ هم از ما ناامید شده.جوادی خجالت‌زده سرشو خاروند و گفت:خب حالا یه ذره اشتباه کردیم، برمی‌گردیم دیگه، چی شده مگه؟یه ذره؟! ما از شهر خارج شدیم داداش! یه ذره دیگه بریم می‌رسیم لب مرز!برگشتم تو مسیر، اونم ساکت نشسته بود و فقط هر چند دقیقه می‌گفت:راست می‌گفتی، فکر کنم از این پیچ باید می‌رفتیم.و من فقط لبخند می‌زدم.بارون شدت گرفت. جاده خلوت بود، صدای برف‌پاک‌کن با ریتم موزیک قاطی شده بود. اینترنت هم مدام قطع و وصل می‌شد. گوگل‌مپ هی تکرار می‌کرد:«در حال بازگشت به مسیر اصلی… در حال بازگشت به مسیر اصلی…»یه لحظه حس کردم خود گوگل هم داره ما رو مسخره می‌کنه.بالاخره بعد از تقریباً یه ساعت و نیم گشتن، دوباره به محدوده‌ی شهر برگشتیم. آفتاب داشت غروب می‌کرد، نور نارنجی افتاده بود روی شیشه‌ی ماشین. وقتی رسیدیم به کافه، صاحب کافه داشت صندلی‌ها رو جمع می‌کرد. با لبخند گفت:– سلام! رزرو داشتید؟گفتم:تقریباً… از مرغداری رزرو کرده بودیم تا اینجا.جوادی خندید و گفت:ببخشید آقا، نقشه اشتباه کرد.اون روز، قهوه‌مون سرد شده بود ولی خنده‌مون گرم.از اون به بعد، هرجا می‌ریم، گوشی دست منه. چون حتی اگه اشتباه برم، حداقل بیدارم.ولی تهِ دلم می‌دونم، یه روز دوباره بهش اعتماد می‌کنم…و دوباره، و دوباره، و باز دوباره چوبش رو می‌خورم. </description>
                <category>مسعود سلطانی</category>
                <author>مسعود سلطانی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 15:22:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>