<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عباس پیرداده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_56835669</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:36:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4331683/avatar/fSK6LT.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عباس پیرداده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_56835669</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جادوی عکس‌های خانوادگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56835669/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-sqkwgkm4rtoe</link>
                <description>پدربزرگدلتنگی برای سفر مثل جوریدن کلمات است در خلاء. از یک جایی از دلِ فقدان، از سرِ روزمرگی و بَلبَله‌ی مشغله‌ها سر و کله‌اش پیدا می‌شود و با خارخاری سمج مدام روحت را سُک می‌زند تا بارو بندیل ببندی و بزنی به جاده. از همان بچگی، مسیر خرم‌آباد مشهد را همیشه با عکس‌های خانوادگی، توقفگاه‌های بینِ راهی و خاور پدرم که پس‌زمینه‌ی عکس‌ها بود به یاد می‌آورم. همین دلتنگی که گفتم، در هر کس به هزار شکل خودش را نشان می‌دهد. در واپسین ماه‌ها خِر پدربزرگ را گرفت و شوق زیارت و سفر را به دلش انداخت. پدرم مثل همیشه بهانه آورد که:«نه. امسال نه. گرفتارم. بگذاریم سال بعد.» ولی پدربزرگ اصرار داشت برویم، باور داشت که عمرش به سال بعد قد نمی‌دهد. مدام می‌گفت و تکرار می‌کرد. راست می‌گفت قد نداد و دو ماه بعد از زیارت همان سال فوت کرد. توی عکس چشم‌های همه، جز پدربزرگ خواب‌آلود و کم‌خواب است. کُت و شلوار مشکی تن‌اش است با جلیقه‌ی قهوه‌ای روی پیراهن سفید، و شاپوی رنگ و رفته‌ای روی موهای برفی‌اش. یادم است همیشه همین یک تیپ را می‌زد. عاشق تکرار بود و از تنوعِ بی‌جا بیزار بود. تیپِ حاجی‌بازاری، مغازه‌داری که هنوز پرچم‌دار مردسالاری قدیم و سنت‌های رو به زوال بود. یادم است هر وقت بغلم می‌کرد، بوی تندِ قند و شکر، چای و روغن نباتی لادن می‌داد. بویی همیشگی که حتی از تار و پود کُت و شلوار گذشته بود و و ماسیده و جذب پوستش شده بود. توی عکس لبخند زده و برقِ دندان مصنوعی‌هایش پیداست. راضی بود از این عکس و هر وقت نگاهش می‌کرد با گوشه‌ی لب لبخندکی از سر رضایت می‌زد. بعد از این عکس، اجازه نداد هیچ عکس دیگری ازش بندازیم. دندان‌مصنوعی‌اش افتاد توی گلوی مستراح ایرانی یک رستورانِ بین‌راهی و تالاپی صدا کرد و جلوِ چشمش پایین رفت. بعد از این اتفاق پدربزرگ حسابی دمغ شد و حاضر نشد با دهان چال و مچاله توی هیچ عکس خانوادگی ظاهر شود. توی حرم نمی‌خندید مبادا دهان پوک و خالی از دندانش را کسی ببیند. یا بست توی اتاق هتل می‌ماند یا بست توی حیاط منتظر می‌ماند. طفلی یک هفته تمام قوتِ لایموتش سوپ بود.مادربزرگپهلوی پدربزرگ، مادربزرگ عصا به دست ایستاده. رو به دوربین یک جور شرم عتیق و سنتی دارد. حسابی چادرش را سفت گرفته و به دوربین به چشم یک نامحرم نگاه می‌کند. کلا ما شرقی‌ها، بخصوص ایرانی‌ها و بخصوص قدیمی‌ها خیلی با خنده میانه‌ی چندانی نداریم و همه جا سعی می‌کنیم وقار شرقی‌مان را حفظ کنیم. باور داریم خنده‌ی بی‌جا سبُکی است و جلف نشانمان می‌دهد. مادربزرگ از عکس انداختن فراری بود، مثل یک گونه‌‌ی نادر و دور از دسترس بود که بیشتر وقت‌ها توی عکس‌ها و آلبوم‌های خانوادگی جایش غایب بود. فقط دو عکس داشت، من اسمشان را گذاشته بودم عکس زیارتی یک و عکس زیارتی دو. اعتقادی به عکس‌های خانوادگی و فرت و فرت عکس انداختن محضِ خاطره‌بازی و ثبت گذشته نداشت. طفلی حتی عکس عروسی هم نداشت.می‌گفت:«یعنی چه؟ معنی نداره زن از خودش عکس بندازه، قاب بگیره بزاره رو طاقچه نامحرم ببینه.» روان‌شاد عکس اول را به اصرار پدربزرگ انداخت و دومی را برای یاد کردن حرم. تا وقت دلتنگی روی قاب دستی بکشد، چشمی تر کند و از دور سلامی بفرستد.پدرکنار مادربزرگ پدرم ایستاده، مثل همیشه یله و بی‌خیال بود، خدا بیامُرز آدمِ دفع‌الوقت بود، هیچ چیز و هیچ کس را جدی نمی‌گرفت مگر زن‌های تپل و بسته را. توی عکس، بادِ بهاری موهاش را به راست خمانده، مثل گیاهی که از تافه‌ی آبِ رودخانه تموج بردارد. سرخوشی و بی‌خیالی از سر و رویش می‌بارد. موهاش غبطه‌برانگیزند، سیاه و یکدست پرکلاغی. اعتراف می‌کنم یکی از حسرت‌های من موهای پدرم بود. برعکس موهای تُنُک و رو به طاسی‌ام، موهای پدرم پُرپُشت بود. هر وقت می‌دیدمش انگار همین امروز و همین حالا آرایشگاه رفته بود. موهاش عین هنرپیشه‌های مرد فیلم‌های کلاسیک، همیشه تمیز، شانه‌کرده و اصلاح شده بود. خدابیامُرز انگار اصلاح شده به دنیا آمده بود. پدرم بلندبالا بود ولی توی عکس بلندبالاتر است. با کُت و شلوار کِرمِ پاچه‌گشاد عینهو آمیتاب باچان است. از چشم‌ها و تیزی آرواره‌هاش یک نیروی خام و مُوحش بیرون زده که هنوز هم می‌ترساندم.مادرمادرم شق و رق زُل زده به دوربین. یادش به خیر سعی می‌کرد همه جا استایل کارمندی‌اش را حفظ کند. حتی توی عکس هم پیدا بود کارمند اداره‌ی بیمه است. رو به دوربین خشک و با متانت ایستاده، انگار به مهمان خوشامد می‌گوید. لبخند خوددار دارد و لُپ‌هاش چال افتاده و چشم‌هاش توی گوشتِ گونه‌هاش گم شده‌اند، کوچک، مثل یک خط راست. باد افتاده توی چادرش و پرشِ کش آمده به سمت راست و بالا و مثل یک موج سیاه توی هوا شناور است. هر بار که عکس را می‌بینم می‌ترسم بالاخره باد ببردش. هنوز هم توی چشم‌هاش انظباط هست و وقار. یک جورهایی این اواخر، مثل پدربزرگ می‌دانست این سفر آخر است. خانواده‌ی من وقتی به مرگ نزدیک می‌شدند به شکل غریزی دنبال پایان‌های باشکوه و حُسن‌ختام‌های دراماتیک و ماندگار بودند. مثل پایان داستان‌ها، قصه‌های کهن و فیلم‌های خاطره‌انگیز. مادرم هم از این قاعده مستثنی نبود و خوش داشت با مدد و عرض ارادت به آستانِ امام هشتم با خیالی آسوده به استقبال مرگ برود.خواهرمخواهرم با سندی، عروسک بلوندش جلوِ مادرم ایستاده، تقریبا هر جا می‌رفت سندی همراهش بود حتی توی سفر، حتی توی کوله مدرسه‌اش. با اینکه آن سال پنجم می‌خواند، هنوز داشت وقت می‌خرید و بچگی‌اش را کش می‌داد و عقب می‌انداخت و حاضر نبود از عروسک‌اش دل بکند. چادر سفید و گُلی سرش است و خانمی از صورتش می‌بارد. دهانش پُر از خنده است و مثل مادر همراه با باد به سمت راست کش آمده و به جایی خارج از قاب چشم دوخته و نگاهش در سرعت شاتر گرفتار شده. ته‌تغاری بود و یک سال کوچکتر از من، از آن دخترها که که کُل خانواده و فامیل دوستش دارند و حسابی همه لوس‌اش می‌کنند و همه جوره هوایش را دارند. و حتی وقتی که جوان، میانسال و پیر می‌شوند همچنان برایمان همان خواهر کوچیکه هستند که بود. چشم‌هاش درشت و تیله‌ای است، عسلی و سبز و عکس آن چنان واضح است که می‌توان کک‌مک‌های زیر پلک‌ها و روی گونه‌هاش را شِمُرد. جز معدود دخترهایی بود که کک‌مک حسابی بهش می‌آمد و جذاب‌ترش می‌کرد و قیافه‌ دهاتی بهش نمی‌داد.خودمخودم چندان قابل تعریف نیستم. کنار پدرم ایستاده‌ام. دست راستش روی شانه‌ام است و هر وقت عکس را نگاه می‌کنم سنگینی‌اش را هنوز حس می‌کنم. مدلِ موهام بوکسوری است و بی‌دلیل غمگینم، دلیلش یادم نیست. لباس خلبانی توسی تنم است و نگاهم به بالا و شاید به عکاس یا آسمان است. بالا سرم یک ابر بزرگ و پنبه‌ای است، شبیه ماهی، که با باد می‌گذرد. انگار که زمان را یادآوری کند و بگوید که هیچ چیز پایدار نیست.#دنده_ عقب_با_ اتوابزار</description>
                <category>عباس پیرداده</category>
                <author>عباس پیرداده</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 09:35:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صحنه‌زنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56835669/%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%DB%8C-dpuoytgaxsg6</link>
                <description>روزی روزگاری در خرم‌آباد دوستی داشتم به اسم سعید. بامرام، بی‌کله و شر و شیطان بود. یک روز پدر و مادرش توی تصادف فوت کردند، از آن دست مرگ‌های سریع که طرف کل زندگی‌اش را در عرض چند ثانیه مثل سکانس مونتاژی می‌بیند و به یاد می‌آورد. عمو و زن عمویش حضانتش را قبول کردند. مجبورش می‌کردند همراه‌شان صحنه‌زنی کند. صحنه‌زنی کرد، پولدار شد، صدمه دید، فقیر شد، صحنه‌زنی کرد، پولدار شد، چلاق شد، دوباره فقیر شد و در نهایت ناقص شد و قطع عضو کرد و  دو دهه بعد هم زندگی‌اش در بدبختی و فلاکت به پایان رسید. این کُل داستان است و اگر در نقل آن لذت و منفعت مادی نبود همین جا بی‌خیالش می‌شدم. گر چه به قول آن نویسنده‌ی بزرگ:«چکیده‌ی زندگی انسان را می‌توان بر سنگ‌قبری پوشیده از خزه جا داد و در دو بیت شعر سوزناک خلاصه کرد.» ولی نقل جزئیات همواره لطف دیگر دارد.این طور شد که زندگی و معاش سعید از همان بچگی با ماشین‌ها گره خورد و تقدیرش با تصادف و صحنه‌زنی رقم خورد.البته از حق نگذریم مستعد هم بود و بی‌انصافی است که همه چیز را گردن طالع و تقدیر بیندازیم. سعید اولین کسی بود که مُفت‌سواری را به بچه‌های آبادی یاد داد. چغر بود و فرزدست و توی دعوا کولاک می‌کرد. سریع مشت می‌زد، سریع لگد می‌پراند و سریع ناکار می‌کرد و به موقع فلنگش را می‌بست. تابستان‌ها سر جاده می‌نشستیم تا وانت‌بارها و نیسان‌ها سر برسند. بارشان اغلب هندوانه بود و خیار و خربزه. دزدکی و دولا دولا، قایم از آینه‌بغل، پشتِ وانت می‌دویدیم و بعد با یک پرش بلند جفت‌پا می‌پریدیم روی سپر و تا آبادی پایین مفت‌سواری می‌کردیم. گاهی راننده می‌فهمید، نیش ترمز می‌زد و به محض اینکه پیاده می‌شد ما در می‌رفتیم. خط و نشان می‌کشید و فحش می‌کشید به جد و آبادمان و ما هم شیشکی می‌بستیم به هیکلش. عمویش که جنم‌اش را دید بچگی‌اش را کُشت نگذاشت مدرسه برود و با زنش فرستادش صحنه‌زنی.خاطره‌ی اولین صحنه‌زنی‌اش را به عنوان دستیار یک روز غروب برایم تعریف کرد. ازم قول گرفت هیچ جا بازگو نکنم و نکردم. برایم مهم بود بخشی از دنیای سعید و ماجراجویی‌هاش باشم. تو بگو در حد یک ناظر منفعل یا خاطره نویس کوچک. می‌گفت با عمویش پشت دیوار یک مغازه‌ی سر نبش قایم می‌شوند و از دور زن عمویش را می‌پایند. عمویش بهش گفته بود:«ببین و یاد بگیر.» می‌گفت دیدم زن عمویم با زنبیلی پُر از خرید، به محض اینکه ماشین یواش کرد یکهو پرید جلوش و خودش را کوباند به سپر. یک کار تر و تمیز و بی‌نقص. و بعد نوبت من و عمویم بود که بزنگاه سر برسیم، هوار بکشیم و تو سرمان بزنیم و بترسانیم طرف را و چک و چانه بزنیم و هر طور شده کار را جمع کنیم و بی‌افسر و شکایت‌کِشی کاری کنیم طرف پول را بِسُلفد.می‌گفت هر کاری اولین بار سخت است. صحنه‌زنی هم از این قاعده مستثنی نبود. می‌گفت بار اول شانس آورده، یکهو از روی غریزه خودش را کوبیده به سپر و نقش زمین شده. می‌گفت توی گوشم زنگ بود و قلبم توی حلقم می‌زد. گرم بودم، حالی‌ام نبود، بلافاصله بلند شدم و بعد از دو سه قدم تالاپی نقش زمین شدم. مُچ دستم شکست و پیشانی‌ام قُلوه‌کن شد. می‌گفت خیلی‌هاشان تا اسم پلیس و شکایت می‌آمد به جای احساس امنیت می‌گُرخیدند و همان سر صحنه سرِ کیسه را شُل می‌کردند. حساب کن پلیس از ما ترسناک‌تر بود.چند سال بعد، عمو و زن عمویش تقریبا خودشان را بازنشسته کردند و سعید رسما کار را دست گرفت. زن عمویش از بس تصادف کرده بود اسقاطی شده بود، عین عروسک‌کوکیِ که یکهو کوکش تمام شود تاتی تاتی راه می‌رفت و عمویش هم کُل هیکلش وصله‌پینه‌ای بود و قیافه‌اش کم از فرانکنشتاین نداشت. حالا اغلب در نقش سیاهی‌لشکر سر و کله‌شان پیدا می‌شد و سر قیمت چانه می‌زدند ولی همه کاره سعید بود.سعید یک دورانِ سرخوشی، پولداری و عافیت داشت و تقریبا بی‌دغدغه‌ی مالی گذران کرد. ولی خیلی نپایید. می‌گفت خار خار صحنه‌زنی دوباره می‌خواندش، سُک می‌زند و وسوسه‌اش می‌کند باز برگردد به بازی، برگردد به صحنه و دوباره خودش را به ماشین‌ها بکوبد. این شد که دوباره برگشت. توی شهرستان که اسمش سر زبان‌ها افتاد فلنگ را بست و با گروهش کوچیدند سمت شهرهای بزرگ. مشهد، اصفهان و تهران.خبرش را دورادور داشتم. چند سال پول خوبی به جیب زد. ولی زندان افتاد و چند سال بعد هم با پای چلاق و گردن شکسته برگشت به خرم‌آباد. به خنسی خورده بود، از بس بی‌حساب خرج می‌کرد، از بس رفیق‌باز بود، از بس کلبی‌مسلک بود. دوباره برگشته بود سر خانه‌ی اول. مدتی با همان پای شل و گردن شکسته صحنه‌زنی می‌کرد تا اینکه زد و کمرش شکست و یک پایش قطع شد. چند ماه بیمارستان بستری بود، طفلی از زور باند و بانداژ پیدا نبود. ولی به محض اینکه سرپا شد دوباره برگشت به صحنه‌زنی. گاهی به طرز غم‌انگیزی یادِ کمدین‌های صامت، به خصوص باستر کیتون می‌انداختم. که از هر پیشامدی جان سالم به در می‌برد و قسر در می‌رفت. انگار ضدضربه بود، انگار نظر کرده بود، انگار استخوان نداشت، انگار پوست و گوشت و خون نداشت.نمی‌فهمیدمش. اصرارش را برای خودویرانگری و انهدامِ جسمشِ نمی‌فهمیدم. پیدا بود دیگر حرفِ پول وسط نیست. زده بود به سرش، دیوانه شده بود، انگار یک جورهایی درد را دوست داشت. کبودی را دوست داشت، خون‌مُردگی را دوست داشت، زخم را دوست داشت، بخیه را دوست داشت و شاید هم ماشین‌ها را دوست داشت.یک سال بعد، طی یک تصادف شدید در جاده‌ی کمربندی خرم‌آباد، سر صحنه فوت کرد. دیه‌اش به تنها بازماندگانش، عمو و زن عمویش رسید.# دنده - عقب با اتو ابزارمممم</description>
                <category>عباس پیرداده</category>
                <author>عباس پیرداده</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 15:29:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاده‌ی خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56835669/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-xw712opr0csu</link>
                <description>تا حالا اسم خواب تکراری به گوش‌تان خورده. از وقتی پدرم فوت کرده سال‌هاست که همین یک خواب را می‌بینم. همیشه یک جور شروع می‌شود. پشتِ رُلم، شب است، زمستان است، برف می‌بارد و من سفیدی جاده و سیاهی شب را می‌شکافم و پیش می‌روم. صدای گوینده رادیو قطع و وصل می‌شود، به سکته می‌افتد و دوباره عادی می‌شود. هوای اطرافم بوی دود اگزوز، بوی گاز و بوی پرتقال تامسون می‌دهد. خستگی و خوابِ سمجی افتاده پشتِ پلک‌هام و سلول سلولِ بدنم از فرمان‌های مغزم برای نخوابیدن سرپیچی می‌کند. ولی باید بیدار بمانم، برانم و خودم را به خرم آباد و به پدرِ محتضرم برسانم. من این جاده را مثل کفِ دستم می‌شناسم، از بس آمده و رفته‌ام، چشم بسته و در خواب هم می‌توانم مسیر را پیدا کنم.نرسیده به پلیس راه اراک، مثل دُم روباه برف می‌بارد، پنبه‌ای و خاموش. و جز آدم‌ها این موجودات مزاحم و ماشین‌هایشان، دشت آرام و پذیرا زیر پتوی سفید و نمناک برف آرمیده. تِق تِق خلسه‌آور برف‌پاکن‌ها خواب‌آلودم می‌کند. مثل شماطه‌ی یک ساعت دیواری می‌بردم به خاطراتی که از پدرم داشتم. خیالپردازی خاصیت شب، جاده، برف و رویاست.لُخت و عور، با یک شُرتِ آبی پهلوی پدرم لبه‌ی یک دماغه‌ی پانزده متری ایستاده‌ام. پسرهای نوجوان و مردهای میانسال چند قدم فاصله می‌گیرند و مثل دیوانه‌ها می‌پرند توی گودی رودخانه. پدرم می‌گوید:« آماده‌ای؟» نیستم، ولی مخالفتی هم نمی‌کنم. از بالا نگاه می‌کنم، سبزی آب رودخانه می‌ترساندم. دلم نمی‌خواهد بپرم. پدرم یکهو بغلم می‌کند، دورخیز می‌کند و دیوانه‌وار از لبه می‌پرد به سمت پهنه‌ی سبزِ لرزان که برقابرقش چشم را می‌زند. صورتم را می‌چسبانم به موهای سیاه، بلند و خیس سینه‌اش. پدرم می‌خندد و وسط راه ولم می‌کند. یکهو خودم را زیر آب می‌بینم، توی گوش، قلب و سرم ضربان هست. چند لحظه، مثل یک شئ شناور و بی‌مصرف ثابت می‌ایستم و کفِ رودخانه را نگاه می‌کنم. پدرم از ناکجا می‌رسد، بغلم می‌کند و به سطح آب می‌برد. حس ترس و تنفر از پدرم همان روز در من شکل گرفت و سال به سال قوی‌تر و بیشتر شد.اینجا باید بپیچم. می‌پیچم. و به سمت جاده‌ی بروجرد حرکت می‌کنم. گفتم که چشم بسته هم راه را بلدم. پهنه‌ی دشت سفید و دست‌نخورده است. حیفم می‌آید فقط یک رهگذر باشم، بگذرم و نگاه کنم. مثل عادتهای بچگی وقت باریدن برفِ شبانه دوست دارم بیرون بزنم. نگه می‌دارم، پیاده می‌شوم و ده بیست قدم روی برف راه می‌روم. عجیب است، تنهام، و هیچ ماشینی از جلو یا عقب نمی‌آید. قرچ قرچِ زیر پاهام را دوست دارم. می‌نشینم و یک مشت برف به صورت و چشم‌های خواب‌آلودم می‌مالم. و با دقت و وسواس سعی میکنم عقبکی پا جای ردپاهای آمده خودم بگذارم و به ماشین برگردم، بی‌اینکه با ردپایی اضافه بکارت برف را دوباره لوث کنم.همه‌ی عمر فراری بودم از اینکه شبیه پدرم بشوم ولی شدم. حالا در بیست و نه سالگی بیشترِ عادت‌هاش مثل بیماری مسری به من رسیده. انزواطلبی و انسان‌گریزی‌اش، خیره شدن به دست‌هاش و علاقه‌‌اش به زن‌های توپُر و تپل. بچه که بودم زُل می‌زدم به مناسک اصلاح صورتش. تیغِ سوسمارنشان را نصف می‌کرد و نصف دیگرش را نگه می‌داشت برای سه روز دیگر. بعد فرچه می‌زد به صابون و صورتش را کف‌مال می‌کرد. همیشه سه تیغ می‌زد و چپه‌تراش. هیچ وقت ندیدم پدرم ریش بگذارد.کله‌ام را چند بار تند تند تکان می‌دهم تا خواب از سرم بپرد ولی نمی‌پرد. به صرافت می‌ا‌فتم بزنم کنار و ساعتی بخوابم، می‌زنم کنار و رادیو را روشن می‌کنم و می‌گیرم می‌خوابم. شاهکارم، توی خوابم می‌گیرم می‌خوابم. میان خواب و بیداری می‌شنوم گوینده خبر آسمان بیشتر شهرهای کشور را صاف و با جَوِ پایدار اعلام می‌کند.دوباره یاد پدرم می‌افتم و یاد روزی که مادرم تصادف کرد. خانواده‌ی من رکورددار تصادف و مرگ با ماشین است. گاهشمار تقدیر خانواده این طور نشان می‌داد. مادرم با کامیون باری، خواهر بزرگم با اتوبوس زیارتی وخواهر کوچکم با پیکان سواری. انگار خانوادگی با چارچرخه‌های متحرک مشکل داشتیم. استثنا پدرم بود که حالا داشت از سرطان پانکراس می‌مرد. هنوز سالِ مادرم تمام نشده بود که یک زن جوان گرفت. باز هم توپُر و تپل. یک هفته بعد هم به خاطر زن جوانش عذرم را خواست و از خانه بیرونم کرد.با بوق نکره‌ی یک تریلی ترانزیتی از خواب می‌پرم. رادیوی ماشین هنوز روشن است و ترانه‌ای قدیمی پخش می‌کند. کاپشنم را می‌پوشم و از پشت شیشه به هوای گرگ و میش بیرون نگاه می‌کنم. چند دقیقه دیگر همان طور سر جایم می‌نشینم، رادیو را خاموش می‌کنم، استارت می‌زنم و دوباره راه می‌افتم. نرسیده به پلیس‌راه خرم‌آباد، چند نفر کنار یک ماشین ایستاده‌اند. انگار تصادف شده. روی جاده کلی پرتقال له شده ریخته شده، یک خاور ایسوزو با یک پژو شاخ به شاخ شده، پژو مچاله شده و کلی خون روی برف و پرتقال‌هاست. عجیب اینکه رادیوی پژو هنوز کار می‌کند. صدای گوینده رادیو گاهی قطع و وصل می‌شود و به سکته می‌افتد و دوباره عادی می‌شود. هوای اطرافم بوی دود اگزوز، بوی گاز و بوی پرتقال تامسون می‌دهد. گاز می‌دهم و از کنار صحنه‌ی تصادف رد می‌شوم. نرسیده به ورودی شهر، زن بابام زنگ می‌زند و خبر مرگ پدرم را می‌دهد. دقیقا همیشه همین جا از خواب می‌پرم و هیچ وقت به خانه نمی‌رسم. هیچ وقت.# دنده عقب با اتو ابزار</description>
                <category>عباس پیرداده</category>
                <author>عباس پیرداده</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 18:16:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشقِ ماشین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56835669/%D8%B9%D8%B4%D9%82%D9%90-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-gezn0o0sn1th</link>
                <description>شاید باور نکنید و حتی به من بخندید و مسخره‌ام کنید. زنم حسود است، خیلی هم حسود است. سال‌هاست به رابطه‌ی من و ماشینم حسادت می‌کند. گاهی به طعنه می‌گوید:«تو این قراضه‌رو بیشتر از من دوست داری.» کاش می‌فهمید. کاش معنی عشق افلاطونی را می‌فهمید. حیف نمی‌فهمد. نمی‌فهمد رابطه‌ی ما فراتر از رابطه انسان و ماشین است، نمی‌فهمد رابطه‌ی ما فراتر از رابطه گوشت و فلز است. امشب دوباره دعوامان شد، دوباره حسادتش گُل کرد، دوباره حرفش را پیش کشید، دوباره می‌خواهد ردش کنم، بفروشمش و از شرش خلاص شوم. می‌گوید:« این خونه یا جای من است یا جای این لگن.» داد می‌زند، قشقرق می‌کند و می‌گوید:« تو مریضی، تو مشکل داری، تو بیماری، بدبخت باید درمان بشی.» متاسفانه کمی تا قسمتی حق دارد. باید اعتراف کنم من یک عادت ناجور دارم، یک عادت بد که سال‌هاست نمی‌توانم ترک کنم و ازش دل بکنم. چطور بگویم، خجالت می‌کشم، من...من...من باید یک یا دو بار در هفته توی ماشینم بخوابم وگرنه شبم روز نمی‌شود. ماشینم یک جورهایی رختخوابم است، سنگِ صبورم است، خانه‌ی دومم است. اصلا نمی‌فهمم دلیل این همه غرض و دشمنی چیست. نمی‌فهمم چرا این قدر ازش بدش می‌آید. اصلا ما اولین بار همین جا با هم ملاقات کردیم، همین جا پشت چشم نازک کرد، از هم خوش‌مان آمد، دست هم را گرفتیم، عاشق شدیم، بوسه گرفتیم و با هم...استغفرالله. کاری می‌کند همه چیز را به همه، حتی به شما هم بگویم. حالا هم از خانه بیرونم انداخته، بالش و پتو به دست می‌روم تو ماشینم لم بدهم. چه بهتر. می‌دانم، رفتارم کمی غیرعادی، عجیب و غیرمنتظره است. ولی بگذارید کمی به عقب به عقب‌تر و به گذشته برگردیم و ریشه این عشق و دلبستگی را واکاوی کنیم.بیست سال پیش وقتی صاحبخانه‌ جوابم کرد آه در بساط نداشتم خانه رهن و اجاره کنم. این ماشینم بود که پناهم شد، رختخوابم شد و رسما خانه‌ی دومم. توی چله‌ی تابستان و زمهریر زمستان سقفِ بالاسرم بود. یک سال تمام توش خوردم و خوابیدم و نشستم و کار کردم و حتی قضای حاجت کردم. هیچ وقت الکی ادا درنیاورد، ریپ نزد، یاتاقان نزد، سرسیلندر نترکاند، واتر‌پمپ نسوزاند و خفه نکرد. مریضِ بوی چرم صندلی‌هاشم، اسیر تق‌تق برف‌پاکن‌اش وقتِ رگبار بهارم، خسته آینه‌بغل‌ها و خوش‌دستی فرمانش‌ام. اگر نبود من هیچی نبودم، به هیچ جا نرسیده بودم، دانشگاهم را تمام نکرده بودم، شغل نداشتم، خانه‌ی حالام را نداشتم و رسما یک ولگرد بی‌سر و پا و کارتُن‌خواب بودم. اگر نبود تو چار چار زمستان قندیل بسته بودم و از سرما تلف شده بودم. رابطه‌ی من با ماشینم مثل رابطه‌ی جیمز باند است با اُتولِ همه‌فن‌حریفش، مثل رابطه‌ی مدمکس است با موتور کر و کثیف‌اش، مثل رابطه‌ی لوک خوشانس است با جالی، مثل رابطه‌ی محسن نامجو است با دو تارش و مثل رابطه‌ی یک سامورایی است با کاتانایش. اگر نبود کجا می‌توانستم قسط‌هام را صاف کنم، بدهی‌هایم را بدهم، و مسیر تهران شمال را و آن همه خاطره و آن همه درخت پرتقال را طی کنم. محال بود با حقوق کارمندی بتوانم زنم را به ماه عسل ببرم، بابا و مامان را به مشهد و بچه‌هام را به مدرسه و دانشگاه برسانم. همه سیزده به درها را پا به پام آمد و پیر شد، مستهلک شد، و بهار و تابستان و پاییز و زمستان‌هام را رقم زد. پشتِ همه چراغ‌قرمزها، ترافیک‌ها، فحشِ ناموس خوردن‌ها و قهر و آشتی و دلخوری‌هام از زن و زندگی و حتی روزگار کنارم بود.هیچ وقت روزی را که خریدمش از یاد نمی‌برم. وسط نمایشگاه، بین آن همه ماشین چشمم را گرفت، انگار تله‌پاتی داشتیم، می‌خواندم، صدام می‌کرد و باهام حرف می‌زد و با مغناطیس عجیبی تنم را، پوستم را و پاهام را به سمت خودش می‌کشید. هر چقدر هم که زنم بگوید نمی‌فروشمش، ردش نمی‌کنم، ولش نمی‌کنم. حالا که این طور شد دوست دارم با هم بمیریم. دوست دارم پشت فرمان، البته در صد و بیست سالگی، و در یک تصادف شدید و شاخ به شاخ باشد. طوری که هر دو مچاله شویم، مضمحل شویم، پودر شویم و هیچ از هیچ کداممان نماند. و مثل فیلم‌های کیمیایی تا آخرین نفس و به خاطر هم جان بدهیم. یا مثل رخش و رستم توی چاه چهل گز کنار هم بمیریم. من همچه پایانی می‌خواهم. حماسی، باشکوه، سانتی‌مانتال و تراژیک. هنوز هم فکر می‌کنید غیرعادی‌ام؟#دنده عقب با اتو ابزار.beyfat821@gmail.com</description>
                <category>عباس پیرداده</category>
                <author>عباس پیرداده</author>
                <pubDate>Sun, 02 Nov 2025 15:46:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>