<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم اروجی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_56856526</link>
        <description>ـ در تقلای زنانگی؛
ـ می‌خوانم و می‌نویسم.
ـدانشجویِ مطالعات زنان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:04:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3709047/avatar/0aFlLy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم اروجی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_56856526</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آخرین ستاره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56856526/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-juubvj6k2bti</link>
                <description>رفتنِ هر معشوقه از وجودِ من می‌کاهد،انگار که من با تمامِ نیرو‌یم عُشاق متعدد را در وجودم پرورانده‌ام و آنان را از شیره‌ی وجودم تغذیه کرده‌ام.امشب دلبر برفت و دلشده‌اش را خبر نکرد.دلشده‌ای که روزهای کودکی و اولین تپش‌های عاشقانه قلبشان را باهم تجربه کرده بودند.دلبر رفت و تمام خاطراتش را یک شبه با خودش برد و تمام رویاهای خوب کودکی که میان درخت‌های سنجد و سیب خاک کرده بودیم را خشکاند.او نویدِ آخرین شعله‌ی کوچک عشق در وجود من بود و حالا قلبم را بیشتر از هرزمان دیگری تنها و خالی احساس می‌کردم.دیگر هیچ‌ چیز مرا به فروغ مزین نمی‌کرد و دیگر هیچ چیز مانند قبل نمی‌شد،نه تیک و تاک ساعت یارای بازگشت داشت و نه آدم‌ها به پشت سرشان نگاه می‌کردند.تمام سوداهای تاریک و روشنم وجودم را به گریختن می‌کشاندند زمانی که برای اولین بار زمین خوردم گریختم به جایی دیگر و شهری دیگر و آرزوهای دیگر.اما حالا ستاره‌ام خاموش شده بود و تنها می‌دانستم که نه تنها من بلکه او نیز یارای رویارویی با من را ندارد.بهارِ وصال او خزانِ ممتد و دود‌آلود من بود.جایی که آخرین ستاره نیز خاموش شد،ناگهان و تا به ابد.مریم اروجی،یازدهمین روز از فروردین ماه، ۱۴۰۵.شد،ناگهان و تا به ابد.</description>
                <category>مریم اروجی</category>
                <author>مریم اروجی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 13:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلِ قدیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56856526/%D8%AF%D9%84%D9%90-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-nu7pe4irebgw</link>
                <description> در ماشین نشسته‌ام.آدامس خرسی‌ام را باد می‌کنم. خواننده از اسپیکرهای ماشینِ قراضه فریاد می‌زند:دلِ تو امروزیه قصه‌ی دوست‌داشتنو باور نداره،دلِ من قدیمیه عاشق عشقیه که آخر نداره‌.در فکر فرو می‌روم،در فکر خودم در فکر دلم در فکر تمام زنانی که این ترانه را با صدای بلند زمزمه می‌کنند و آه می‌کشند.از سردی بخار خاطرات زمخت یا تلخی گذشته که گلویشان را فشار می‌دهد؟از چه آه می‌کشند و از چه بغض می‌کنند؟ مگر دلخوشی همه‌ی ما آن دامن‌های بلند و آزاد و کودکانی شاداب و مردانی شجاع نبود؟مگر ما اُسوه‌ی طناز قصه‌ی خودمان نبودیم؟ مگر می‌شود دلِ قدیمی را که با سوز می‌خواند و شکوه می‌کند را در جعبه‌ی زندانی کرد و صدایش را بست؟ شاید که به راستی دلِ تو امروزی بود و گل‌های کاغذی را خوش داشت و من بنده‌ی صفا و سیرت بودم و این گل‌ها را به باد می‌دادم...</description>
                <category>مریم اروجی</category>
                <author>مریم اروجی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 01:52:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بودن یا نبودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56856526/%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-rtpv3whxh2d1</link>
                <description>شاملو می‌نویسد:بودن به از نبود شدن خاصه در بهار.نمی‌دانم دلم می‌خواهد حرفش را باور کنم یا نه. آیا می‌توان چیزهای دیگری را یافت که مانند بهاران که حضورشان ارزش ماندن داشته باشد یا آنچه از بهاران در ذهن شاملو نقش بسته است. یا به مانند بهاران ابتهاج هرساله با عزای دلش می‌آید و ارغوانی که دامن صبح را می‌گیرد یاد خونینِ رفیقان وی را به یاد می‌سپارد.این یک رسالت است که آدمی بهار خودش را چگونه و در چه چیزی توصیف می‌کند و بود و نبودش را به آن پیوند می‌زند.یک رسالت شاید به مثابه یک رنجِ دائمی یک حفره‌ی خالی شده که نمی‌توان با هرچیزی آن را سرشار کرد.شاید که سالها طول بکشد تا فردی بفهمد بهارش را در چه چیزی پیدا می‌کند و به بار نشستنش و خزانش را چگونه می‌بیند.یک عمر یا شاید هرشب به انتظار معجزه بودن و یا زمستان را با خیال عطر شکوفه‌ها سپری کردن.ادامه دارد...مریم اروجی</description>
                <category>مریم اروجی</category>
                <author>مریم اروجی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2024 19:34:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>