<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حنا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_56980401</link>
        <description>شرح دل:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 03:39:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4867772/avatar/8iYAvn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حنا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_56980401</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پوچی مطلق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56980401/%D9%BE%D9%88%DA%86%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82-qu1f0usptmmf</link>
                <description>هر بار که حس میکنم هیچی بدتر از این نمیشه،زندگی یه سیلی محکم توی صورتم میزنه...الان حدودا یک ماهه که واقعا به بن بست رسیدم،نه میتونم گریه کنم نه میتونم جیغ بکشم،مثل یه شیشه تیکه تیکه شدم و سعی دارم خودمو جمع و جور کنم ولی خیلی واسم عجیبه!خیلی!پیش خودم میگم خدایا واقعا حواست بهم هست؟نمیتونم نفس بکشم،احساس خفگی توی قفسه سینم داره دیونم میکنه؛من همیشه خودم رو واسه هر چیزی آماده میکردم که وقتی به مرحله عمل میرسم هضمش واسم سخت نباشه ولی من نمیتونم بفهمم؟یعنی به این میگن سرنوشت؟ حس میکنم از اون روز روح از بدنم جدا شده،و من یه مرده ی متحرکم که تلاش داره دوباره زنده بمونه....وقتایی که میشینم سریال میبینم و آخرش غمگین تموم میشه میگم خوبه من در این حد نیستم!ولی الان بهم میگن حنا زندگیت شبیه سریال هایی دارکی شده که تهش از خودت میپرسی چرا اینجوری تموم شد؟الان هر روزه ار خودم میپرسم چطوری نفس میکشی وقتی دیگه هیچ جونی واست نمونده؟فقط منتظر معجزه ام،غیر قابل هضم ترین اتفاق زندگیم رو نمیدونم چطوری باید باهاش کنار بیام؟من نمیتونم باور کنم که دارم توی تاریک ترین قسمت زندگیم دنبال نوری میگردم که نیست</description>
                <category>حنا</category>
                <author>حنا</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 19:12:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56980401/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-yduufzeixubh</link>
                <description>گاهی در زندگی انقدر به ستوه میرسی که در اقیانوس افکار بی انتها غرق میشوی،ساعت ها فکر میکنی که چطور احساست خود را در قالب کلمات به انتها برسانی که تنها چیزی که آن لحظه به ذهنت خطور میکند واژه غم است...غم.....احساساتی ناگفته در قالب کلمات.....</description>
                <category>حنا</category>
                <author>حنا</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 11:36:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاش برای حال خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56980401/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-l74lwzrfzc8v</link>
                <description>تا الان که دارم نفس میکشم،تا الان که دارم به این زندگی مزخرف ادامه میدم،واسه هر دقیقش سعی میکنم ئواسه خودم حال خوب ایجاد کنم،انگیزه برای ادامه دادن برای زنده موندن برای داشتن حال خوب،میدونی کاشکی میتونستم موقعی که میام مینویسم عمق فاجعه رو بیان کنم،حتی با تمام احساس خودم با تمام وجودم سعی میکنم بتونم از طریق واژه ها اون خلا رو توی کلمه ها بیان کنم ولی هیچ وقت نمیشه واقعیت رو اون طوری که خودت تجربه میکنی یا بحرانی که میگذرونی رو خالصانه بنویسی.....اینکه یه بار میای راجع انگیزه حرف میزنی،روز بعدش راجع خستگی خیلی در تناضن با هم یا راجع به اینکه خدا حواسش بهت هست ولی وقتی همه چیز برات بد پیش میره میگی پیش خودت نه خدا اگه حواسش به من بود اینطوری نمیشد،پس کو آرامش؟!.....میخوام بگم وقتی به ته جهنم میرسی همه اعتقادات خودتو ممکنه برای این لحظه یا برای همیشه از دست بدی،دیگه چیزایی که مینوشتی یا توی دفتر انگیزه روزانت هیچی برای نوشتن نداری....چون واقعا از تمام حس هایی که توی طبیعت وجود داره داری بدترین و سخت ترینشو از سر میگذرونی......مقدمه چینی کردم که بگم انقد خستم که دیگه نمیدونم برای خودم باید چیکار کنم؟که همه تکنیک ها و فلان و بیسیار پاسخ گو نیست،دیدی وقتی سردرد خیلی وحشتناک داری استامینوفن دیگه جواب گو نیست؟ میگن وقتی رها کنی خوب میشی،دروغه جدا،همش دروغه،اونایی که اینارو میگن هم خودشون باور ندارن به این موضوع برای حال خوب بقیه میگن که شاید یکم اثر کنه ولی توموری که بدخیم باشه با کدئین خوب نمیشه مگه نه؟!</description>
                <category>حنا</category>
                <author>حنا</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 14:20:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاورمیانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56980401/%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-a2ci3uuyspst</link>
                <description>واقعا هیچی برای گفتن ندارم فقط میخوام بگم خسته شدیم از این زندگی ای که هم تو ذهنمون جنگه هم توی دنیای واقعی،کاشکی فقط یکم این روزگار بهمون یه حالی میداد....از جنگیدن برای خوشحال بودن،برای حس رهایی،برای زندگی کردن به سبک خودت و آرامشی که به دنبالشیم....حس خفگی دست بردار نیست،تنها آرزوم اینه از این خراب شده فرار میکردم و میرفتم،اما اون روز زیاد هم دور نیست....اون پرنده ای که تا لحظه آخر توی قفس بال بال میزنه توی آسمون پرواز کنه تا ابد توی حبس نمیمونه....امیدوارم حال همه خوب بمونه.</description>
                <category>حنا</category>
                <author>حنا</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 14:44:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم های منفور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56980401/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%81%D9%88%D8%B1-x5cfwcw5txck</link>
                <description>از آدم هایی که تا میبینند خوشحالی میخواهند ذوقت را کور کنند متنفرم،از اینکه تا کمی میخندی،میگویند چرا میخندی؟!چرا گریه میکنی؟چرا چنان میکنی؟چرا فلان کار را انجام میدهی؟از آدم های خودخواه و زور گویی که فقط به خودشان فکر میکنند متنفرم،میخواهند فقط تو را طبق ساز خودشان کوک کنند،تو را به این دنیا بیاوردند و تو را مثل خمیری که خودشان میخواهند شکل دهند،آنهایی که وقتی کاری انجام میدهی ولی مو لای درز آن نمیرود میگویند:ای بابا این قسمت را اشتباه انجام دادی؛فقط میخواهند حال تو را بگیرند و بر فرض پوزه ی شما را به خاک بمالند ولی آنها از ذات بدشان هر کاری میکنند تا زندگی را به کامت تلخ کنند،تنفر برای این موجودات حقیر حتی کم است،حتی نگاه کردن هم به آنها کفاره لازم است،وقتی از بحرانی با موفقیت گذر میکنی،و فقط خودت میدانی چه بر سرت آمده است آتش حسادت را مثل اژدهایی بر همه جا پخش میکنند،انگار از دماغ فیل افتاده باشند،ای وای خدای من:تو خیلی خاصی که میتونی حال منو بد کنی ولی من سخت تر از اینها رو گذروندم پس خودت را شرحه شرحه کنی در نهایت برنده ی بازی من هستم،میتوانی در خوابت شکست مرا ببینی؛منفورترین آدم های کره ی زمین حتی اگر نزدیک ترین فرد به تو باشد کسی هست که تلاش میکند تا تو را ناراحت کند و غم را در قلبت نهادینه کند،منفورترین فرد کره ی زمین کسی هست که میخواهد احساس ناکافی بودن را به هر طریقی به تو منتقل کند،منفورترین فرد کره ی زمین کسی هست که میخواهد تو را به باتلاق از نشدن ها بکشد،منفورترین و نفرت انگیزترین فرد هم در نهایت به فردی میرسد که میخواهد آزادی را از تو بگیرد؛اما اگر بال پرواز میخواهی نفرت را دو بال پرواز خود کن و بر فراز آسمان به هر سو که خواستی سفر کن.من از تو نفرت ولی ممنونم که تنفرت در نهایت به رهایی من منجر شد....</description>
                <category>حنا</category>
                <author>حنا</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 20:41:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرچقدر بگویم باز کم است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56980401/%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dhvj9xbo6lrq</link>
                <description>همیشه دلم میخواست یک کتاب درباره تو بنویسم و از حرف های ناگفته ام به تو بگویم،نتوانستم،هر دفعه که میخواهم بنویسم میگویم این بار آخر است اما نمیتوانم،حداقل بنویسم تا بلکه کمی آرام شوم،بنویسم که من خیلی دوستت داشتم،بنویسم که تمام شود،ولی تمام نمیشود،این روزهایی که در جریان است من را یاد روزهای سال های پیش میندازد که منتظر بودم تو را ببینم،با خوشحالی لباس میپوشیدم تا حداقل در مسیر تو را ببینم،حداقل تو اگر مرا نمیدیدی من تو را یک دل سیر تماشا میکردم،به مادرم میگفتم:مامان دعا کن توروخدا ببینمش،میرفتم و نمیشد و برمیگشتم خانه و یک دل سیر گریه میکردم،شب ها،بیدار می ماندم و در تراس خانه به جاده ای که تو از آن رد میشدی خیره می ماندم و در سکوت اشک میریختم،چندین بار تو را در ایوان خانه دیده بودم که با عجله میدویدی،من نگران بودم نکند پایت پیج بخورد بیافتی،نزدیک محرم که میشد میدانستم حتما تو را خواهم دید از مسیر برگشت به خانه تو را در میان انبوه جمعیت دیدم،نمیدانستم بخندم یا گریه کنم،از دلتنگی ام یا از دیدنت،آن شبی که اولین بار مرا دیدی و نگاهم را از چشمانت دزدیم،آن شب را میخواهم،آن حال و دیوانگی ام را،غروب های آفتابی که به سمت چشمه پیاده روی میرفتم اما تو را میدیم،زندگی برایم معنای دیگری داشت،دیوانه بودم،آن روز را هیچ وقت فراموش نیمکنم،اخرین روز سال،مثل باد بهاری از کنارم گذر کردی،از آن روز هر سال آخرین روز عید به دیدار تو می رفتم؛من قلبم در تپش وجود تو بود،اما حالا از من فقط خاکستری از عشق تو ماند.....گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم/دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را</description>
                <category>حنا</category>
                <author>حنا</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 00:30:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کویِ تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56980401/%DA%A9%D9%88%DB%8C%D9%90-%D8%AA%D9%88-onq8din8e77h</link>
                <description>به خیالت که میرسم چشمانم شوق دیگری دارندمیروم تا که به کوی تو درآیم باز هم من،تو و دگر هیچرویای تو را دارم و من دگر هیچ نخواهمآسمان بغض میکند و من اشک میریزمبه جز تو نمیخواهم،نمیخواهم،تو تمنای منی جز تو دگر هیچ نخواهمگام زنان،در ره تو،خنده زنان،در هوس آغوش تو،به سوی تو می آیممن،تا تو را دارم غمی ندارم،غم در زیبایی وجودت سر به گریبان میبردگفته بودم که دگر از تو یادی نکنم،اما این دل،جز تو دگر هیچ نخواهد</description>
                <category>حنا</category>
                <author>حنا</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 23:40:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انکار یا پذیرش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56980401/%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-rjqbw1akxexg</link>
                <description>سخت ترین قسمت زندگی رو به رو شدن با چیزی است که نمیخواهیم واقعی باشد،تا لحظه ی آخر میگوییم نه امکان ندارد همچین اتفاقی افتاده باشد،محال است،نه،نه،نه،آن قد دشوار است که حتی نمیتوانی برای ثانیه ای به آن موضوع فکر کنیم حتی ممکن است محقق شده باشد اما در نقطه اول پایان خودمان را حس کرده باشیم؛حتی بازگو کردن هم میتواند قلبمان را برای یک دقیقه در هنگام وقوع خاطرات متوقف کند....شما را نمیدانم اما من هنوز نتوانستم،هنوز نمیتوانم بپذیرم،نمیتوانم فراموش کنم،واقعیت این است که من روحم در گذشته سیر میکند و جسمم در زمان حال یک مرده متحرک است،میدانی در این روز ها تنها کسی که حالم را میداند و ناگفته شرح میدهد قلبم است،بی قرار است؛چطور میتواند دردی را که لاعلاج است درمان کند؟!سخت است فراموش کردن،اصلا چیزی به اسم فراموش کردن وجود ندارد،میگونید در گذر زندگی زمان مرهمی بر روی زخم هایت میشود،من که ندیدم،کذب است،بعضی چیز ها فقط در کتاب ها حقیقت دارند؛به راستی که دل خود دفتر گویای راز سر به مهر آدمی ستاگر دردی که در جریان باشد بی درمان باشد تا آخر عمر در نقطه انکار میمانیم،پذیرش اتفاق نمی افتد مگر اینکه چیزی که پیش روی ماست خوشایند باشد،از انکار که بگذریم در وهم ابدی نپذیرفتن خانه ای بنا میکنیم و در نهایت بین دو راهی انکار یا پذیرش،انکار را انتخاب میکنیم،شاید فکر کنیم که پذیرفیتم ولی اشک هایی که هر شب مهمان صورت هایمان میشود حکایت دیگه ای از این رنج بی منتها دارد.....</description>
                <category>حنا</category>
                <author>حنا</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 12:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56980401/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%82%D8%B1%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-a5jjcqcgcupe</link>
                <description>یک روزایی توی زندگی هست که هر چیزی که ممکنه سخت و طاقت فرسا باشه واست اتفاق بیافته انقد که حتی گریه کردن هم جواب نمیده برای آروم شدنت،اونقد تلاش میکنی برای چیزایی که میخوای،به هر دری میزنی ولی همه در ها قفل و مهر شده اند،از ته دلت جیغ میکشی زار میزنی به روی خدا میگی خدایا چرا من؟چرا هر چی سختی هست برای منه؟چرا نمیتونم از ته دلم بخندم؟چرا نمیتونم تو آرامش زندگی کنم؟چرا نمیتونم چیزایی که میخوام داشته باشم؟! تقلا،تقلا،دست و پا زدن توی باتلاق خواستن ها،هجوم تاریک ترین صحنه های زندگیت و رنج های به دوش کشیده ی خلوت های بغض آلود،سقوط از بلندی های آسمان و در نهایت؛تاریکی مطلق....در خواب بودم یا بیداری نمیدانم اما به یاد آوردم به پرتگاهی رفته بودم و پایم را قدمی جلوتر برده بودم،دستانم را باز کرده بودم و خود را به  آغوش باد سپرده بودم،در ذهن خودم دائم خدا رو می پوییدم،اشک هایم راه خود را پیدا کرده بودند و دیگر کنترلشان دستم نبود،قدم آخر را که برداشتم خودم را در مأمنی از آرامش یافتم،چشمانم را که باز کردم خودم را بر تخت خانه دیدم،مادر در گوشه ای سر بر بالین من گذاشته بود و دستان مرا در بر گرفته بود،نمیدانستم شاد باشم یا غمگین؛فهمیدم اگر نشد،اگر با هزار دعا نشد،با اشک نشد،با کینه نشد،قسمت نبود،من نمیتوانم به قهر مالک خواسته هایم شوم،شاید برای همیشه در گوشه ای از قلبم غمگین بمانم اما پی بردم آن مال و آرزو در سرنوشت من نبود؛رها کردم،رها،فارغ از اینکه روزی چه بر بلای خودم آورده بودم برای آمال هایم،ولی وقتی خودم را جدا از خویشتن یافتم،خدا را در تک تک لحظه هایم یافتم....گاهی هزار دوره دعا بی اجابت استگاهی نگفته قرعه به نام تو می شود....</description>
                <category>حنا</category>
                <author>حنا</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 13:30:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم دوست داشتنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56980401/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-ndcs8apvemwj</link>
                <description>سال ها پیش وقتی که در خیالات خودم سیر میکردم در اقیانوسی عمیق از احساساتم غرق شدم،آن قدر غرق که نتوانستم خودم را نجات بدهم،به قول قدیمی ها کر و کور شده بودم،با دنیایی پر از عشق و علاقه کنجی از قلب خودم را به مخاطب خاص تقدیم کردم،زمان بیشتری که میگذشت شور و انگیزه ام برای دیدن آن فرد بیشتر میشد،هر روز دعا دعا میکردم ببینمش یا از جایی بروم که میدانم او آن جا است،تپش قلب و هیجانم کنترل نشدنی بود طوری که هر کس مرا با آن چهره مضطرب میدید پیش خود میگفت لابد خبری است....هر روزم از آن سال ها روز هایی سرشار از درد و رنج بود چون مسیر من یک جاده ی یک طرفه به سوی ناکجا آباد بود،و من با سرعتی غیر قابل کنترل به مسیر خودم ادامه میدادم،غافل از اینکه تلنگر های با زنگ خطر را در نظر نمیگرفتم....من رفتم،آن بیابان پر از خار مغیلان را رفتم،فهمیدم تنها من این ره ناهموار را در پیش گرفتم،هنگامی متوجه شدم اشتباه بود که از خودم بی خود و زندگی خود را در غم و ناامیدی سپری کرده بودم،ارزشش را نداشت تنهایی و با مشقتی که قلبم را مریض کرد،میگویند خواستن توانستن است اما دوست داشتن یک طرفه مثل درختی در کویر است که تمامی ریشه هایش را در خاک تشنه فرو برده است،به امید بارانی که هرگز نخواهد بارید؛ریشه ها میدوند،اما ثمره ای جز خشکی و تنهایی نصیب شاخسار نمیشود.دوستت داشتم،دوست داشتنت خیال انگیز بود،اما سهم من از این خیال فقط بیداری های طولانی ای بود و سکوت های بی جواب؛اما حالا که به اینجا رسیده ام می فهمم که تمام آن سال ها من در قصر باشکوهی از تبلور عشق زندگی میکردم که خشت های آن را قلب من بنا کرده بود.دوست داشتنت آن قدر فریبنده بود که نگذاشت بفهمم در آن سوی آینه،تو اصلا تصویر مرا ندیدی.</description>
                <category>حنا</category>
                <author>حنا</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 21:31:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاشکی میتوانستم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56980401/%DA%A9%D8%A7%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-raqgzirrdp33</link>
                <description>اگر میتوانستم همین الان چمدان خودم را میبستم و از اینجا میرفتم هر کجا که بتوانم ازادانه بخندم و کارهای مورد علاقه ام را بکنم،اهنگ گوش کنم و حرکات موزون از خودم در میاوردم،میرفتم تا بتوانم درد شیش سال قلبم را ارام کنم جایی که بتوانم راحت نفس بکشم بدون رد اشکی که هر روز صورتم را در بر میگیرد،نفسی راحت و بدون دغدغه تنهایی و احساس زندگی...دلم میخواهد فقط بروم و از این دنیای پر هیاهو و زجر اور دور شوم جایی که فقظ خودم باشم و خودم؛اینکه به جایی برسی که بخواهی فقط فرار کنی بد دردی است ولی من به این نقطه رسیده ام اما نمیتوانم حتی فرار کنم،در قفسی خفقان اور با دست و بال بسته تنها چیزی که دارم اکسیژن است که آن هم اکثر اوقات به پایین ترین حد خود میرسد.اگر از من میپرسیدند بزرگترین ارزوی تو چیست؟میگفتم:بگذارید فقط بروم من از ماندن و دست و پا زدن به خط آخر رسیده ام.بگذارید با شادی از دنیا بروم نه با سینه ای از انبوه خانه کرده در کنج این قلب....من چیز زیادی نمیخواهم،من فقط آرامش میخواهم؛آرامش حق هر فردی از این زندگی واهی است...اما از این زندگی فقط من مانده ام و آرزوهایی که در غبار خیال،بر دیوار ناممکن ها نقش بسته اند...</description>
                <category>حنا</category>
                <author>حنا</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 16:20:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیر نشدن هایم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_56980401/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-eusbyo4zfxfz</link>
                <description>با پای پیاده و جاده ای که تا چشم میبند سنگ و کلوخ است و آفتاب که در نهایت منجر به سردرد وحشتناک میشود میخواهم رد شوم اما نمیتوانم تا اینجای راه هم پاهایم سست و خونی شده دیگر رمقی برای ادامه دادن ندارم به مسیرم که نگاه میکنم طولانی و دشوار است و جانی در بدنم نمانده،امیدی ندارم نمیتوانم قدم از قدم بردارم،راهی در صحرای دشواری و کوله ای از دلشکستگی ها،دستانی که بی جان در گوشه ای از بدنم افتاده اند و حتی برای پاک کردن رد خون در گوشه چشمم به حرکت در نمی آیند،از مسیر نشدن ها و زمین خوردن های بی فایده ام امیدی برای ادامه دادن ندارم،کورسوی امیدی که داشتم در نیمه ای از قلبم بی حرکت ایستاده است؛وقتی به روی زانو به زمین میافتم متوجه وخامت اوضاعم میشوم،کاشکی میتوانستم تا اخر این راه را بروم اما دیگر نمیتوانم....</description>
                <category>حنا</category>
                <author>حنا</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 17:50:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>