<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آذرگان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_57041715</link>
        <description>اومدم که یه چیزایی رو بگم و برم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:23:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4108452/avatar/prwkFv.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آذرگان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_57041715</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان سیاهی کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57041715/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-jpvwm3idzsgt</link>
                <description>هنوز کوچک ام...نوزادی تازه متولد شده در آغوش مهر شما...اولین بار وقتی نور شما را با تیله ها خاکستری چشمانم دیدم....تاریکی درونم، مثل سگی وحشت زده...از گره ابروان شما گریزان شد...انگار که هیچ وقت من را با فریب دادن به اعماق جهنم نبره بود...انگار که شما آفتاب بودید و آن سیاهی برفی ناچیز...آقای آفتابمن به سرنوشت اعتقادی ندارم...چون شما به ثانیه ای بر هم اش می‌زنید...جانشین خدایید و جز این واقعیت مجازی وجود ندارد...بابا جانم اگر شما نبودید... امروز این کلمه های از محبت لبریز شده، از لیوان روحم سرازیر نمیشد...هیچگاه تیله خاکستری چشمانم... نور را نوازش نمی‌کرد...و هیچگاه شیرنی زندگی در دهانم به لبخند رضایت روانم، نمی انجامید...شماشما... اولین مهر من بودیدو آخرین اش هم خواهید ماندبابای من نیمه شب، تولد شما است...کادویی ناچیز چون چند کلمه بی سر و ته، در گنجینه خاک خورده ذهنم وجود ندارد...اما سخاوت شما همچون جدتان بی انتها است...میدانم که همین کادوی ناچیز شما را با لبخندی دلنشین آرام خواهد کردپس از کلام، قحطی زده و اندیشه ای ناقصم چه باک؟!پیشوای ابدی ما، آیا در شب میلادتان ما را به هدیه ای کوچک شادمان خواهی کرد؟پدرم به تمنایی از ما و اجازه از شمابگذار... در میان هوایی که نفس میکشی... قرآنی که با صوت دلنشین ات تلاوت میکنی و اشک هایی که برایمان می‌ریزی...بار دیگر به دست تو و خدای تو تربیت شویم...خودت خوب میدانی حال و روز این روز های ایران را...و در میان این همهمه هادر میان حق و باطل... در میان سیاهی دردناک...ما فرزندان کوچکتان ایستاده ایمگم شده و زخمی عمیق خورده ایمعزیز از دست داده ایمو با چشمانمان دیدم همه را....پدرم ما بی پنهاییم، خسته و بی طاقت و نگرانیم...پدرم...ای پناه همه ی بی پناهاندر شب میلادت قسم میخوریم که تو را، ولی خدا را دوست بداریم و به عهدی که از ما گرفته اند وفا کنیم...قسم میخوریم ثانیه به ثانیه خوشی مان را تقدیم شما کنیم... و با حس حضور شما زندگی جدیدی را آغز کنیمقسم میخوریم منتظر بمانیم...تا با آمدن ات کمی به جهان مان آرامش بدهی و دیگر وجود نازنین ات مطرود نباشد...پدرم...آیا تو هم قسم میخوری که ما را دوست بداری و مواظب مان باشی؟؟ای چشمه حیات و زلالی مهتابای نور خدا و پناهگاه جهانیانای زیبا ترین مهتاب نیمه شبِ شعبانزاد روز ات مبارک.</description>
                <category>آذرگان</category>
                <author>آذرگان</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 01:51:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سقوط هم خوشحال خواهم بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57041715/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D9%87%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-pfeqpkajd25z</link>
                <description>از دیروز نبوداز ماه پیش هم نهخیلی وقته...دچار بی اشتهایی کلام شده ام...قبلا فقط گره های افکارمبه این سمت و سو بود :چطور کلام ام در روح و جان خوانندگان بنشیند؟ولی الانکلامی از روح و جانم بر نمیاد...شبیه به همین لحظه.سخت میگیرم؟شایدبا چشمان بسته دست به قلم شده ام؟شایدنکنه... نویسندگی هم درد نقاهت دارد؟دوره درمان محدودیت نوشته ها، چیست؟ تا چه زمانی و چه مکانی؟ بگذریمحسن ختام این استدست و پای ذهنم بسته استافکار ام گره خرده اندشرمی ناشی از بی کلامی بر وجود ام سایه انداخته استو دلم محنت دوری شما را میکشدبا اینحالمگر میشود دختری روز پدر اش را فراموش کند؟؟مگر می‌شود با حداقل لبخندی، قلب پدر اش را آرام نکند؟شما فرق دارید...همه می‌گویند...اما آیا همگان راست میگویند؟قصه تفاوت شما را نه من می‌دانم و نه همگان...اما خوب میدانم که شماآنقدر که فکر میکنند دور نیستید...شما به مثابه حبل المتین هستید...نزدیک دقیقا در قلب ما... شبیه به زمانی که دست بر سینه میگذاریم و میگوییم&quot; السلام علیک یا حجت‌ اللّه فی الأرض&quot;ای جلوه و جانشین خداوند بر روی زمین مولای عزیز مان... روز تان مبارک  :) </description>
                <category>آذرگان</category>
                <author>آذرگان</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 00:41:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب و بیداری !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57041715/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-s6nou2uugc49</link>
                <description>نميتونم بگمنه...من اجازه ندارممنحتی نفسی از دریچه روحم خارج نمیشود.دهانم را بسته اندچشم هایم را گرفته اندو ذهنم را به تارج برده اند.........گرمای نور آفتاب را روی پلک هایم حس میکردم...لحاف تا گردنم بالا آمده بود و تقلا برای فرار از گرمایش، فایده ای نداشت....بالشم چنان نرم به نظر میرسید که در رویایم آرزو میکردم، خورشید هیچگاه به دیدار معشوقش نشتابد....همه چیز مهیا بود...همه چیز آماده اما...نه!من خواب مانده بودم...مثل امروز. مثل دیروز.... دیروز هایی شبیه به فردا.لعن و نفرین کنم خودم را یا دنیای به خواب انداخته ام را؟پس عهدم چه؟جواب امام ام را چگونه بدهم؟چطور سرم را بالا بگیرم و بگویم :مولای من‌...من باز هم در خواب غفلت ماندم و از کابوس دنیا بیدار نشدم...چطور میتونم به چشمان ناراحت حضرت چشم بدوزم و نگاه غصه دارش را خریدار باشم؟آیا من سنگدل تر از آنم که فرزند حسین (ع) را به سرنوشت چون او دچار کنم؟میدانید چرا داغ حسین(ع) انقدر جان سوز هست؟چون او با هفتاد و دو تن از یارانش، طرید بود...و امام ما چه؟من باز هم خواب ماندمو به یاری او نرسیدم... در خواب بودم یا بیداری ؟ نمیدانم.در میانه افکار ام...ناگهان...رو به روی حضرت ایستاده بودم...نه...او به دیدارم آمده بود!رسم این خاندان این است... که اول قدم می‌گذارند.او آمده بود... پناهی  که من باید برای خدمت در آستانش خود را به زحمت می انداختم، حالا اینجا بود رو به رو من.چه سعادتی بالاتر از این؟ اما... سرشان پایین بود... احساس کردم تمام وجودم در فشار و رنج است...شک نداشتم که پیشوای ام آزرده خاطر است...در دل نجوا کردم.. بابای من، دورت بگردم چه کار کرده ام؟کسی خاطر ات را آزرده؟ چه شده است؟ به من بگو بابا، سنگ صبور ات میشوم.. خواست جمله آخر را بلند بگویم... بابا پس چرا جواب ام را نمیدهی؟...اما کلمه ها شرم کردند... ایشان صورت اش شان را بالا آوردند...اجازه نداشتم...من فقطلبخند پدرانه شان را دیدم ...هنوز زود بود... خیلی زود امااز خواب بیدار شدم....چند دقیقه ای مانده بود نماز قضا بشود...نماز را به سرعت خواندم...توانی نداشتم برای ایستادن و...خواب شیرین بعد از نماز، لذت اش را از دست داده بود...چه اتفاقی افتاده بود دقیقا؟لبخند حضرت به چه معنا بود؟.....جرقه ای در ذهنم می‌زندآل یاسین...درمان، قلب های نا آرام.همان طور که یادگرفته بودم (بلند بخوان طوری که صدای خودت در جان و تن ات طنین انداز شود) شروع به خواندن کردم...سلام علی آل یاسین...اولین قطره اشک.السلام علیک یادَاعِيَ اللَّهِ وَ رَبَّانِيَّ آيَاتِهای خواننده (مردم) به سوی خدا و پرورش‌دهنده‌ی آیات او.همین بود.کلید ماجرا ،که بگویم... ای پرورش دهنده و بهترین مربی به سوی خدا مربی و راهنمای ما هم در زندگی میشوی؟...پ. ن : تقدیم به نور خدا.باشد که با نفس نفس، تنفس امام عصر (عج) آرام شویم. 🌱✨</description>
                <category>آذرگان</category>
                <author>آذرگان</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 23:59:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید نوبت شما باشد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57041715/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%A8%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-aocdlv7mbshx</link>
                <description>یه نگاه بالا به پایین به برنامه و کار های روزانه ام میندازم... یهویی بود... قسم میخورم بین اونهمه نوشته فقط یه جمله برام پر رنگ شد.شاید چون غم داشت... تنها بود... به نظر شما بی معرفتی نبود اگه رها اش میکردم؟نه... رها اش نکردم...اینجا ام که رها اش نکنم! اول از همه یه اعتراف....شما ویرگولی ها تنها دوست هایی هستین که من واقعا از بودن کنارشون خوشحالم.اول اول دلیل اومدن ام اینجا این نبود که بخوام عزیز ترین فرد زندگی ام رو به عزیز ترین دوست هام پیوند بدم.... اما حالا هست.گاهی با یه امید از طرف شما شروع به نوشتن میکنم (آقای قربانی ) گاهی از اینکه ببینم شما رنج میکشین.... خب منم رنج میکشم...(آقای تقوایی )گاهی با طنز هاتون منم میخندم...(جناب دست انداز و... طنز نویس ها اعلام حضور کنن )گاهی ازتون چیزای باحال یاد میگیرم....( بادکنک و خانم سارا حیدریان )و گاهی....من گاهی...نه ولش کنید...اصلاًآیا خریدار داره که بگم خیلی تنهام؟؟خیلی...که یه شب هایی از غصه خواب به چشمام نمیاد...؟ که من تنهای تنها ام... دلم میخواد دورم آدمهای زیادی باشن... که هم من بهشون کمک کنم و هم اونا برام قوت قلب باشن...که هم من جونم براشون در بره....و هم اونها گهگداری غصه من رو به دل داشته باشن و نگران ام بشن.نیازی به مراقبت ندارم اما شما نور چشم های من هستيد... دلیل خوشحالی هام. شاید باور نکنید ساعت ها در روز میشینم و در مورد شما فکر میکنم... تک تک شما.... کهچطور کمک کنم؟چطور دعا گوی شما باشم؟چطور حال شما رو خوب کنم؟و وقتی کاری از من بر نمیاید، جز تسلیم اراده الهی بودن... غصه میخورم...اینکه در فشار هستید... روحی و روانی و جسمی...تمام وجودم رو به درد می‌آره .... اما نه به اندازه اینکه پدر خود را فراموش کرده باشید...من پدرم...جانم برای فرزندانم میرود...آرزو دارم که کمی برای من حرف بزنید...درد و دل کنید...از درد ها، غم ها و ‌شادی هایتان برایم بگویید...همه را گوش میدهم...همه را به یادمیسپارم...فقط  آیا دل شما هم برای من تنگ می‌شود؟ پ. ن :جمله این بود...نوشتن برای او.تقدیم به بابای عزیزم...</description>
                <category>آذرگان</category>
                <author>آذرگان</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 01:37:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دغدغه من بزرگ تره یا تو؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57041715/%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%B1%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88-rho2vyy5yydg</link>
                <description>دغدغه تو چیست؟من یه کوله بار دغدغه دارم به اندازه خودم ... گاهی کمتر و گهگداری هم بیشتر...میخواید براتون بشمرم اش؟نه نه...شما دغدغه های بزرگ تری دارید...مگه به این راحتی میتونم درک اش کنم؟مگه اجازه دارم مقایسه کنم؟نه صبر کن.دغدغه هات !غم و قصه هات!رو میشه پشت این پستم جا بزاری؟میشه کفش هات رو هم دربیاری و پا برهنه بیای و کنارم بشینی؟وقت داری فقط یکم گوش بدی تا آروم بشی؟میخوام برات داستان بگم...به یاد قدیم ها...قصه از خودم؟نه نه از تو از درون تو!میدونی داستان از اونجایی شروع میشه که...خبراستش نمیدونم از کجا شروع میشه...من ولی یادمه... خیلی حالِ مه آلودی بود..میدونی شبیه به چی بود؟ شبیه به  وقت هایی که آسمون تیره تیره میشه ولی اشک ها اش نمیریزن... مثل وقت هایی که دکتر ها یه جوون رو جواب میکنن... ادما مثل یه غریبه رفتار میکنن... دوستا یهو رنگ عوض میکنن... پدر و مادرا پیر میشن.... مثل وقت هایی که یه نمک دون میگیری دستت و روی زخم های خودت نمک می‌پاشی و تازه بقیه هم تعارف میکنی که خواهش میکنم ما نون نمک شما رو خوردیم مگه میشه، اجازه بدم نمک نپاشید؟!متوجه شدی جانم؟میتونی یکی از اون حال های بد مختص &quot;خودت&quot; رو تصور کنی و برای ادامه حرف ها، دستت رو بدی به من؟میتونی برای خودت، باهام قدم به قدم جلو بیای؟دلم میخواد یه دونه قشنگ و کوچولوتو دل مهربون ات بکارم...تو شاید بگی نه! من که دلم مهربون نیست!!!از سنگه...حرف های چرت و پرت تحویل ام نده!اصلاً نونم کجاست که دنبال آب و دون باشم....؟! مال خودت! نخواستیم! من بهت میگم... ببین... هول نکن... اجازه بهم بده... صبر داشته باش. بذر من از داخل سنگ هم جوانه میزنه...یه شرط داره...اماقلب ات رو باید بدی به من.باید اجازه بدی که توی مسیر قلب ات گاهی آروم باشه و گاهی دیوانه وار تکاپویی برای فرار از قفس اش داشته باشه... گاهی منظم باشه و گاهی بخواد باهات قهر کنه...ابنجا جایی که تو... باید بزاری شیعه علی (ع) بودن ات، خودش رو نشون بده.هستی کنارم تا کم کم بچشیم لذت تنها نبودن را؟لذت آرامش را؟لذت مهر پدرانه را؟سلام ما بر پیشوای آرزو شده 🌱</description>
                <category>آذرگان</category>
                <author>آذرگان</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 00:09:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پستی بدون ویرایش : معرفی او</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57041715/%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D9%88-hqdfo8cs0nl3</link>
                <description>مخاطب این پست افرادی هستند که بریدند... کلافه هستن و از زندگی کاملا دست کشیدندخیلی با خودم کلنجار رفتم که چطور بگم.... چطور به شما ا، و را معرفی کنم... چطور راه خروج از تنهایی و سردرگی رو بهتون بگم اما نشد...اما نتونستم....کمالگرایی مسخره...آدمها مسخره ای که فقط مردم رو آزار دادند و میدهند و... مشکلاتی که الان اوج گرفته.... (خودتون بهتر منظورم رو میدونید )از اینجا به بعد خودمونی میگماصلا گور بابای. همه اینها.... همه بدبختی ها و آدمها...امروز قصد دارم کار رو تمام کنم :او که هستاو آیینه خدا هستاو سراسر مهر استاو کسی هست که با با گَرد نگاهش من و همه آدمها آرام میشوند...با نفس... نفس، تنفس او عشق را میچشند.دنیا هم به آخر برسه....داد میزنم...من پشتم گرمه گرمه... حالم خوبه... چون بابا ام که هست...میدونید دختر ها بابایی هستن نه؟بهتون میگم... پسر ها هم اینجا در آغوش او بابایی هستن...او استثنایی، تکرار نشدنی استاو کیست؟که انقدر ناشیانه.... انقدر با کلمات بهم ریخته و انقدر آشفته از او دَم میزنم...انقدر خودم رو به در و دیوار میزنم....او امام عصر (عج) هست...نه به قیافه شما کار داره.... نه گذشته... نه آینده... نه دین و مذهب شما.. نه اندازه اعتقاد شما....هیچی... او فقط نشسته و آغوشش اش را باز کرده... لبخند زنان انتظار داره که بچه کوچک اش... قدم زنان خودش را در آغوش امن او بیندازد....اشکالی نداره ها...تا ابد میتونید در آغوش او مثل ابر بهار گریه کنید... غم ها... ناراحتی ها و خوشحالی هایتان را یکی یکی برای او بشمارید...مسئله اینجا استآیا شما حاضر هستید، با لباس خاکی و تن آلوده به سمت اش بدوید و در این مسیر زمین بخورید؟؟.... حتی اگر خجالت بکشید... او حاضر است هرجور که هستید شما را در آغوش بکشد...شما چطور؟یه لحظه از این دنیا دست بکشید و به سمت اش برید...هم من میدونم هم خیلی از شما هایی که اینجا هستید... بابا این دنیا چیزی از داخل اش درنمی‌آید.. انقدر شخم اش نزنید...فقط برابی یک لحظه در آغوش او آرام بشید.... یک لحظهمن به شما این لذت و این معنای عمیق رو یاد میدم...رمز این مسیر ✨اما</description>
                <category>آذرگان</category>
                <author>آذرگان</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 21:39:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما تنها نیستیم؟... نه... این دروغه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57041715/%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%D9%87-ylc5gfuetaml</link>
                <description>دوست داشتم زودتر نوشته ها رو ادامه بدم امایکم حالم خوب نبود...مثل خیلی از آدمها گیر کرده بودم...سخت بود... اما تنها نبودم...خب خب بریم ادامه...قصد دارم یه موردی رو دوباره بگم...راستش من میترسم... که درمورد اون شخص اشتباه حرف بزنم...و باعث بشه شما رو ازش دورتر کنم...ببیند دوستان من واقعا مهارت خاصی، دوره یا کتاب عجیب و غریبی و در مورد اینکه....بیاااییید خفنننن حرف بزنیم....چطور تاثیر گذارررر باشیم....چگونه مهره‌ ماااار داشته باشیم 🐍...نخوندم و نخواهم خواند.من فقط اومدم راه رو به شما نشون بدمادامه مسیر رو از خود ایشون باید طلب کنید.یادتون باشه ها....مرسی 🌱🌹بزارید درمورد اون شخص یکم سرنخ های بیشتری به شما بدم....فکر کردن بهش میدونید شبیه چیه؟شاید با ارفاق بشه گفت... شبیه شیرین ترین و آرامش بخش ترین، بغلی هست که تجربه کردید...همون لحظه که احساس کردید تعلق دارید... پناه گاه دارید و دیگه تنها نیستید...نمیدونم از کجا و چطور وسط زندگی روزمره سرم رو بالا آوردم و لبخند پرمهرشون رو دیدم...اما اگر پیداش کنید...اگر دوست اش داشته باشید واگر به قلب تون راهش بدید...کار تمومه...واقعا تمومه...کار تمومه؟یعنی همه چی گل و بلبل میشه؟ ... دیگه هیچ رنجی، شبیه به بیابانی بی انتها به نظرمون نمیاد؟اگر واقع بین باشم... نوچاینطور نیست که با حضور ایشون رنج ها به کلی ناپدید بشن.... اماقول میدم که کمرنگ میشن... زورشون کم میشه و دیگه کشنده نخواهند بود...یه مورد مهمورود به این مسیر و موندن در آن، اصلا کار ساده و بی خطری نیست.اما نترسید ما تنها نیستیم که... ایشون هستن ✨☺️🌱✨پس اینکه ما تنها نیستیم.... کاملا دروغ نیست.... به شرط اینکه....خودمون بخوایم دیگه تنها نباشیم و سختی های خوشمزه این مسیر رو، به جان بخریم.فعلاً🖐🏻</description>
                <category>آذرگان</category>
                <author>آذرگان</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 21:14:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما تنها نیستیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57041715/%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-ilvcrlmaiz45</link>
                <description>یه بیوگرافیسه ماهی هست که عضو ویرگول عزیز شدم.... از دور با خیلی از نوشته ها ارتباط برقرار کردم و حتی شاید خیلی از کاربر ها رو هم بشناسم....آره خلاصه میشناسمتون... استاکر خوبی ام :/اولین متنی که نوشتم... خام و بی پرده و خیلی خودمونی از رنج ام صحبت کرده بودم....به نسبت بازدید خوبی هم داشت... نسبت منظورم یه نوشته معمولیه... واقعا معمولی...اما...از این به بعد میخوام درمورد یه چیز دیگه که نه... راستش... یه شخص دیگه صحبت کنم...شخصی که به من نور داد....زندگیم رو عوض کرد و حالم رو خوب....من مینویسمخوب...عالی...بد...یا حتیافتضاح....مینوسیم...چون وظیفه امه...چون میخوام....شما هم این نور رو ببینید.... و لحظه های تاریک تنهایی تون، روشن بشه.... میدونیدچون او...او برای هر تنهایی کافی است....یادمه یه بار یه نفر بهم گفت... به دنبال معنای زندگی تو مادیات نباش...نیست.... پیداش نمیکنی....رک بگم....پوچه تهش... جداً پوچ.من تا ته زندگی و امکانات اش رو نرفتم.... و اول زندگی هم نموندم... من همیشه وسط بودم.... اما این وسط بودنه هم... پوچی داشت.... و داره....و از اینجا فهمیدم که پوچی رو میشه تو سوراخ موش هم پیدا کرد.... اما معنا....نه!قرار بود با شما در مورد اون شخص صحبت کنم... اممم حدس زدن اش فوق العاده راحته...میدونید از بس که هست... از بس که به ما گفتن.... شنیدیم و شنیدیم و شنیدیم... فراموش اش کردیم...شاید باید نمیشنیدم اش تا به یادمیآوردیم اش.... نمیدونیم.... یه معمای لاینحله برای من.اما کم کم... درمورد این شخص با شما بیشتر صحبت میکنم...حرف و سخن و حدسی داشتید، با کمال میل میشنوم اش...فعلا 🖐🏻اوهوممم... واقعا خوشبخت :&#039;)</description>
                <category>آذرگان</category>
                <author>آذرگان</author>
                <pubDate>Fri, 26 Sep 2025 23:41:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>