<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_57387333</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:58:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1944162/avatar/3Qldj0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahan</title>
            <link>https://virgool.io/@m_57387333</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57387333/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-rjgjk8l1zh9x</link>
                <description>صدای باز شدن در توی سکوت خونه پیچید . چشمام به تاریکی عادت کرده بود و بی صدا کنج اتاق نشسته بودم و منتظر تا ببینم چه کسی وارد اتاق میشه .روحی که از بدن خارج شده و چشم هایی که روح زندگی درشون مرده .دست و پاهام از شدت یکجا نشینی کرخت و مثل سنگ شده بود . و به سختی حتی انگشت کوچک پام رو میتونستم تکون بدم .سایه ی مبهمی از فرد مجهول وارد اتاق شد . قد بلندی داشت و سایه اش آنقدر کش آمده بود که انگار جزئی از تاریکی بوده باشه .بعد از چند ثانیه ای که گذشت ، فرد مجهول برق را روشن کرد .بلافاصله به صورت غریزی چشمام و بستم تا نور زیاد چراغ چشمام و اذیت نکنه . مدتی که گذشت چشمام و باز کردم . اتاق توی نور سفید رنگ چراغ غرق شده بود . و به راحتی قادر به دیدن همه ی اسباب و اثاثیه خونه بودم . اما خبری از فردی که وارد خونه شده بود نبود . شاید چشمام اشتباه کنن ولی گوشام اشتباه نمی‌شنوند. از روی بی حالی آهی از ته گلوم خارج میشه . به سختی از جام بلند میشم و لنگان لنگان خودمو به اتاق خواب میرسونم .این چند روزه توهم های دیداری و شنیداری به مرحله ای رسیدن که نمیدونم چی درسته و چی غلط .رویا ، خواب و بیداری همه تبدیل به چیز مسخره ای شدن که برام قابل درک و تشخیص نیستن .خودمو روی تشک سفت و سفید رنگ تخت پرت میکنم و چشمامو میبندم .فردا روز جدیدی قراره شروع بشه .دیگه باید تکونی به خودم بدم و به این توهم ها توجهی نکنم تا کم کم خودشون از بین برن .شایدم پیش روانشناس برم تا مشکل و به طور کامل حل کنم . چشمام گرم میشه و به خواب میرم .خواب : ( دستام با زنجیر بسته شده و پارچه ای جلوی چشمام را گرفته و اجازه ی دیدن چیزی رو به من نمیده . صدای سوت ممتدی توی گوش راستم میپیچه و هوشیاریم کمتر و کمتر میشه . عجیب نیست که توی خواب هم هوشیار باشی و هم هوشیاری رو از دست بدی ؟! شاید ناخودآگاه من داره اختیار خودآگاه منو به دست میگیره ... چه مسخره ! ) صدای زنگ ساعت توی اتاق میپیچه و منو از خواب بیدار میکنه . یک من جدید .با اشتیاق دست هامو بالا و پایین میکنم و به انگشت هام نگاه میکنم . بالاخره تونستم انجامش بدم .بعد از صبحانه لباس کار و میپوشم و از آپارتمان خارج میشم . امروز اولین روز منه ولی با این حال نمیتونم بیخیال کار و زندگی این بدن بشم .با مترو به محل کار میرم و وارد ساختمان اداری میشم .از شدت هیجان برای روبرو شدن با آدم های مختلف پوست بدم مور مور شده و کف پام گز گز میکنه .با هر آدمی که روبرو میشم با انرژی سلام میکنم و با انرژی جوابشون و میدم .به حدی که بقیه با تعجب به من نگاه میکنن . به من جدیدی که امروز متولد شده .بیست سال طول کشید تا بتونم با این آدم ارتباط مستقیم وارد کنم و طوری خودمو بهش نزدیک کنم که ذهنش توی وضعیت نامتعادل و آشفته ای قرار بگیره . و حالا این بدن تحت اختیار منه و اجازه نمیدم چیزی یا کسی مانع خواسته ی من بشه .از امروز به بعد خودآگاه مال منه و اون فرد تنها روزنه ی کوچکی از ناخودآگاه من شده که میتونه تا ابد به خواب خودش ادامه بده .من صاحب اصلی این بدن umind هستم .پایان .</description>
                <category>Mahan</category>
                <author>Mahan</author>
                <pubDate>Thu, 23 Nov 2023 19:29:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه ( ساحره )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57387333/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D8%B1%D9%87-t7pcpj4bjlxu</link>
                <description>با چشمان گریانش به مار نگاه کرد .  دماغشو با آستین لباسش پاک کرد و گفت : چرا نمیتونیم با هم دوست باشیم ؟ من میخوام با تو دوست بشم .  مار سرشو با پیچ و تابی بالا آورد گفت : فیش فیش فیش  من نمیتونم با تو دوست باشم .اجازه همچین کاری رو ندارم ... بچه با گریه دستاشو به زمین کوبید و گفت : چرا ؟ چرا نمیتونیم دوست باشیم ؟ کی بهت اجازه نمیده ؟... مار کمی زبونش و از دهنش بیرون آورد و گفت : تا حالا داستان مردی که تبدیل به مار شد رو شنیدی ؟  بچه با کنجکاوی چشمای اشکیشو پاک کرد و گفت : نه  مار کمی جلوتر اومد و گفت : روزی روزگاری توی یک روستای دور ، زنی زندگی می‌کرد که تمام مردم روستا از اون زن متنفر بودن . زن توی اون روستا سختی زیادی کشید . روستایی ها هر وقت اونو میدیدن با سنگ اونو میزدن .  اما زن تحمل میکرد و همه چیز رو توی خودش تلنبار میکرد .  مردم روستا خیلی از اون زن میترسیدن . اون زن یه آدم متفاوت از اونا بود . چشمای تماما سیاهی داشت و موهای سفیدش مثل برف می‌درخشیدن.  اون در عین ترسناکی بی نهایت زیبا بود . البته اون تفاوت های دیگه ای هم داشت ... روزی یکی از مردایی که از شهر اومده بودن ، زن رو دید و در عین تفاوتش عاشقش شد . هرجایی که زن میرفت با فاصله دنبالش میکرد . و دیگه نمی تونست عشقش رو مخفی کنه . پس پیش زن رفت و اعتراف کرد .  اما زن قبولش نکرد .  مرد علتش رو خواست : چرا نه ؟ من واقعا عاشقتم .  زن گفت من از طرف ساحره ی مرگ نفرین شدم و کسی نمیتونه توی قلب من جایی داشته باشه .  مرد با ناراحتی گفت : من کمکت میکنم تا از شر این نفرین خلاص بشی . قول میدم.  و از پیش زن رفت تا دنبال ساحره ی مرگ بگرده.  از هرکس که سراغشو میگرفت ، میگفت که ساحره ی مرگ رو تا به حال هیچکس ندیده و کسی نمیتونه اونو ببینه . و حتی بعضیها از مرد فرار میکردن و کار اونو احمقانه و ترسناک می‌دونستن.  آخه چه کسی دوست داشت ساحره ی مرگ رو ملاقات کنه و از اون درخواستی کنه ؟  اما مرد کاملا مصمم بود . و سر انجام تونست راهی برای ملاقات با ساحره پیدا کنه . پس تصمیمش رو گرفت . از نظر اون عشق اون زن ارزشش رو داشت . پس با چاقو قلبش رو هدف گرفت و توی بدنش فرو برد .  مرد درحالی که داشت جون میداد به انتظار ساحره ی مرگ نفس های خون آلودی کشید . و ساحره ی مرگ رو صدا زد .  ساحره ی مررگ... ناگهان خونریزی بدنش متوقف شد و زمان از حرکت ایستاد . زنی از جنس مرگ در حالی که در هاله ای از تاریکی فرو رفته بود و چهرش قابل دیدن نبود گفت : خواستت رو انجام میدم . اما فقط به یک شرط .  مرد با شوق گفت : هرکاری که بگی انجام میدم . فقط لطفا اون طلسم رو از روی عشقم بردار .  ساحره به ته قلب مرد نگاه کرد و در دلش افسوس خورد . و به مرد گفت : امیدوارم که از تصمیمت پشیمون نشی .  شرط من اینه ، تو باید چشم های همه ی بچه های گریان رو برام بیاری . مرد با بهت و وحشت به ساحره نگاه کرد و گفت : چی ؟ چطور امکان داره من نمیتونم همچین کاری انجام بدم .  ساحره بی تفاوت به مرد نگاه کرد و گفت پس فکر میکنم که نمیتونم برات کاری انجام بدم .  مرد از وحشت ازدست دادن زن . با تردید و وحشتی که در دلش رخنه کرده بود قبول کرد . اون نمیتونست حالا که تا اینجا اومده بیخیال همه چیز بشه . شاید بعدا میتونست فکری به حال این شرط عجیب بکنه . ساحره تکه چوب کوچکی را به مرد داد و گفت : این چوب رو دقیقا وسط پیشونی اون زن بزن تا از نفرین رهایی پیدا کنه .  مرد گفت : همین ؟ به همین راحتی ؟  ساحره با پوزخند عمیقی که از بین تاریکی هنوز هم قابل لمس بود به مرد نگاهی کرد و گفت : بهای گزافی براش پرداخت خواهی کرد . و مثل دود ناپدید شد . زخم بدن مرد هم انگار که از ابتدا نبوده از بین رفت و بهبود پیدا کرد . مرد بی توجه به رفتن ساحره و حرفش به سرعت به طرف خونه ی زن رفت . و با خوشحالی اون و صدا زد و گفت :پیداش کردم . راهی که نجاتت بدم و پیدا کردم .  زن از توی کلبه چوبی بیرون اومد و گفت : چطور ممکنه؟ چطوری ؟  مرد با خوشحالی گفت : اینش دیگه مهم نیست . مهم اینه ی الان نفرین رو میتونیم از بین ببریم . به من اعتماد داری ؟  زن با تردید به صورت شاد مرد نگاه کرد و گفت : با اینکه حس خوبی ندارم ولی آره.  بهت اعتماد دارم .  مرد به زن نزدیک شد و چوب رو از توی جیبش بیرون آورد و به وسط پیشونی زن زد .  زن بلافاصله بر روی زمین افتاد و همونجا جونش رو از دست داد .  مرد با حیرت و ترس به این صحنه نگاه کرد و با داد و فریاد ساحره ی مرگ رو صدا زد .  که ندایی از توی بدن خودش جوابش رو داد و گفت : بهای گزافی خواهی پرداخت . بهایی که در مقابل معامله با شیطان باید بدهی . از نفرین خلاصی یافت . ولی نفرین مرگ همان زندگی است و تو با برداشتن نفرین او را کشتی .  تو باید به شرط عمل کنی . از الان تو برده ی من برای آوردن چشمان کودکان گریان هستی .  مرد بالای سر زن شروع به اشک ریختن و شیون کرد . انقدر از حماقت خودش و بلایی که بر سر زن آورده بود اشک ریخت که همانجا بی حال افتاد و جانش را از دست داد .  ساحره ی مرگ با لبخند به سمت روح فشرده از عذابش آمد و گفت : برگرد . و چشمان رو برایم بیاور .  مرد بدون اینکه بتواند چیزی بگوید یا کاری بکند ، مانند فردی که هیپنوتیزم شده باشد . به زمین برگشت . اما به صورت ماری سفید با رگه های قرمز رنگ تا به دلیل حماقت و اشتباهش تا ابد زجر بکشد و چشمان کودکان را به ساحره پیشکش کند . مار دوباره زبانش را بیرون آورد و گفت : داستان تا همینجا تموم میشه . جالب بود ؟  بچه که حالا دست از گریه کردن برداشته بود گفت : خیلی قشنگ بود . ولی دلم برای اون زن و مرد سوخت . داستان خیلی غمگینی بود .  راستی تو هم مثل مار توی داستان سفید با خط های قرمز هستی این خیلی جالبه ‌. میدونستی ؟  مار فیش فیش کنان بیشتر به پسر نزدیک شد و گفت : اره .  میدونستم . ولی میدونی؟ همیشه داستان ها قرار نیست پایان قشنگی داشته باشن . مثل داستان زندگی آدما...یا حتی تو ... زندگی ادما یک داستانه و داستان ها میتونن خیلی ترسناک یا دردآور باشن .</description>
                <category>Mahan</category>
                <author>Mahan</author>
                <pubDate>Sun, 11 Dec 2022 19:21:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57387333/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-tgoesruujdym</link>
                <description>آرام به طرفش قدم برداشتم . دستم را با سویش دراز کردم . چشمانم سو گذشته را نداشت . چشمه ی اشکم خشک شده بود و زیر چشمانم سیاه چاله ی غم هایم شده بود . زانوهایم می لرزیدند . انگشت هایم ، تمام بدنم ...قطرات باران بر تن خسته و رنجورم ضربات شلاق واری وارد میکرد و سوز سردی که می‌وزید بر لرزشم می افزود . دست هایم را به پایین انداختم . قطره اشکی از چشم چپم جاری شد . لب هایم لرزیدند . زانوهایم خم شدند و مرا بر زمین انداختند . خاک را چنگ زدم . سخت و سرد و نم دار بود . مکان مناسبی بود . مکانی برای ارامش این تن رنجور و آزادی این روح خطاکار . از روی زمین برش داشتم . اولین بارم بود که از آن استفاده می‌کردم.حس عجیبی داشت ‌. اندکی قدرت ...  آن را برای خودم مدت ها قبل خریده بودم . به چشمان سردش نگاه کردم . حرفی برای گفتن نداشتم . سکوت به جای من جواب تمام فریاد هایم را میداد . و اما او ...سکوت کردم و او ...بر روی شقیقه ام گذاشتمش.  اما او ...فقط نگاه کرد . با نگاهی به سردی قلب یخ زده ی من . سرمایش وجودم را لرزاند . جوابم را گرفتم . برایش اهمیتی نداشت . حتی اگر ...ماشه را کشیدم ...در نگاه آخر دیدم که بی تفاوت از کنارم گذر کرد و مرا تنها گذاشت . سرخی زیبا رنگی اطراف سرم را پر کرد و مرا در آغوش کشید . چشمانم را بستم تا راحت تر از این لحظات لذت ببرم ...برای آخرین بار ..</description>
                <category>Mahan</category>
                <author>Mahan</author>
                <pubDate>Sun, 11 Dec 2022 00:56:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>