<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آموزگارِ خیال🌱</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_57390498</link>
        <description>گم شده در خیال و رویا☕</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:26:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4318642/avatar/KWky24.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آموزگارِ خیال🌱</title>
            <link>https://virgool.io/@m_57390498</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دخترک پاپیون قرمزی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57390498/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2%DB%8C-tszt0utesorw</link>
                <description>بعد از هزار و اندی سال که گمش کرده بودم پیدایش کردم.اما اینبار دیگر نمیشناختمش.چشمانش پر از حرف های نگفته بود. پر از از راز های مگو.دیدنش حالم را دگرگون میکرد.دیگر بازی نمیکرد حتی دیگر صدای خنده اش هم آنقدر بلند نبود. مو هایش پریشان بود و دیگر پاپیون قرمزش را هم به سرش نزده بود. شاید او آشنای من نیست اما نه صبر کن چمانش همان چشم هاست لب هایش همان لب ها اما چیزی در چهره اش جدید بود. غمش.غمی که چهره اش را تیره تر کرده بود و ابرو هایش را در هم کشانده بود. دلم به حالش سوختدلم خواست بغلش کنم و آنقدر فشارش بدهم که تمام غم هایش یکجا تکانده شود. اما خب ناگهان چیزی مرا به سمت عقب پرتاب کرد.گویی به اندازه صد سال از دخترک کوچک دور بودم.خیلی وقت پیش ها از دستش داده بودم و حالا حالا ها باید میدویدم تا دوباره به او برسم.راستی اون رو معرفی نکردم نه؟؟؟اون خودم بودم خودی که دیگه نمیشناسمش. 🙂</description>
                <category>آموزگارِ خیال🌱</category>
                <author>آموزگارِ خیال🌱</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 21:27:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق دیرین من</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86-w5sqyluuh7rn</link>
                <description>سلام قلب من  نمیتوانم این سخنان را مستقیما به خودت بگویم چون خجالت میکشم نمیدانم چرا هنوز هم این شرم و حیا دست از سرم برنمیدارد.تا قبل از امروز خیالات عجیبی از رابطه مان در سرم چرخ میزدندخیالاتی که امانم را بریده بود.میگویی چه خیالاتی؟هر روز باخودم فکر میکردم که شاید تو مرا دوست نداری و تظاهر کردی به عاشقی یا نه شایدم من هنوز آنقدرکه بخواهم عاشقت نیستم؛دست خودم نبود ذهنم آشفته بود اما امروز....امروز وقتی در حضور پدرم چنان محکم ایستادی و گفتی دوستش دارم  هرچند با شوخی و خنده ترکیبی دل انگیزساخته بودی اما بازم دلم برایت غنج رفت.انگاری در دلم عروسی بود.شانه هایم چنان سبک شده بودند که نگو عذاب وجدانم شده بود یه خاطره که هر لحظه بیشتر محو میشد تا جایی که مطمعن شدم دیوانه وار دوستت دارم.عشق من به تو چنان عمیق است که هیچگاه مجال توصیفش را نخواهم داشت.تو را جور دیگر میپرستم چایی نبات من🤭</description>
                <category>آموزگارِ خیال🌱</category>
                <author>آموزگارِ خیال🌱</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 16:30:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبه آشنا...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-mspgmdidnpnt</link>
                <description>تو فراموش نخواهی شد.نه به خاطر آنکه کسی جایت را نگرفته نه اتفاقا کسی را پیدا کرده ام که کوچک ترین علایقم را میداند آنقدر که گاهی حتی حس میکنم خودم هم به این شدت از آنها خبر ندارم و حتی نه به خاطر آنکه او را به اندازه تو دوست ندارم باید بگویم سخت در اشتباهی من دیگر حاضر نیستم یک تار موی او را به صدتا هم نسل تو بدهم اما خب هیچوقت نمیتوانم خوده هفده ساله ام را فراموش کنم.تا دنیا دنیاست تو را فراموش نخواهم کرد چون احساسات پاک و بی خش دختری هفده ساله که به جایی نرسید هنوز در گوشه ای از قلبم میسوزد و به بودنی بی مانند ادامه میدهد باشد که اگر روزی بی محابا از کنارت گذشتم مرا ببینی و بشناسی شاید که تو هم کمی....بی خیال نگفتنش زیبا تر است.🙂</description>
                <category>آموزگارِ خیال🌱</category>
                <author>آموزگارِ خیال🌱</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 11:21:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای تاریک من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57390498/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%86-xqzg04jjxx1s</link>
                <description>از همون اول هم حس نزدیکی بیشتری با غم داشتم. اصلا انگار تنها حس واقعیه دنیا غمه. کم کم تبدیل شد به یه دوست نزدیک اونقدری که از اون به بعد هرشب میشینیم با هم دیگه درد و دل میکنیم تهشم یکم گریه میکنیم بعدش میخوابیم. نمیدونم ولی هرچیزی که غم داره به من نزدیک تره..  آهنگی که غمگین باشه، عکسی که تاریک باشه، شهری که ساکت باشه؛ اینا رو بیشتر دوست دارم شاید چون حس میکنم اینا واقعی ترن. به نظر من شادی فقط یه تـوهمه که خیلی هم خوشگله اما درنهایت هرچقدرم که طول بکشه تهش رَختاشو میریزه توی ساکش و میره و این غمه که تا آخرش روح  تو رو بغل میکنه. همونطوری که قهوه رو هرچقدرم که شکر بریزی توش بازم تلخه این دنیا رو هرچقدر نمک شادی بهش اضافه کنی بازم زهرماره.....نظر تو چیه؟!</description>
                <category>آموزگارِ خیال🌱</category>
                <author>آموزگارِ خیال🌱</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 14:46:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنج دنج من📓</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57390498/%DA%A9%D9%86%D8%AC-%D8%AF%D9%86%D8%AC-%D9%85%D9%86%F0%9F%93%93-v743oi5nxlsp</link>
                <description>ده سالم بود که متوجه تفاوت خودم با دیگران شدم. دنیای انسان ها برای جهان خیال انگیز و رویایی من زیادی واقعی بود پس من هم تصمیم گرفتم به جای آنکه از خیابان پر سر و صدا و شلوغ اصلی که چیزی جز دود و صدای  بوق ماشین ها در آن خودنمایی نمیکرد خودم را به کوچه علی چپ بزنم.در ورودی کوچه ایستادم و آینده را نگریستم.ترسناک بود؛تاریک و مخوف بود.برای لحظه ای ترس همه وجودم را در خود می بلعید اما ناگهان چشمانم راریز تر کردم و بادقت نگریستم....کوچه ی علی چپ آنگونه هم که نشان می داد ترسناک نبود،درواقع تاریکی و بی فروغی پوششی بود برای آنکه تنها کسانی وارد آن بشوند که قدرتی خاص را دارا باشند.قدرت خیال.من هم که از اول زندگی ام در هپروتی رنگارنگ زندگی میکردم پس بلیط ورودی را داشتم و با جسارت پا در آینده ای نا معلوم گذاشتم.از لحظه ورود عزمم را جزم کردم که دیگر به دنیای سیاه و سفید دیگران باز نگردم و هنوز که هنوز است درحال یافتن شگفتی های این کوچه هستم.امید که در کوچه پس کوچه های این مسیر کسانی همرنگ خودم را بیابم.🌱به نظرت رویای من چیه؟🙂حدس بزن رویای من چیه؟!🙂🗒</description>
                <category>آموزگارِ خیال🌱</category>
                <author>آموزگارِ خیال🌱</author>
                <pubDate>Sat, 25 Oct 2025 18:25:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>