<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک چند وجهی نامنظم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_57647370</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:41:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3826603/avatar/JL1LB1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یک چند وجهی نامنظم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_57647370</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تاریکی مطلق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57647370/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82-xrwoarx4q9cg</link>
                <description>تاریکی، مثل یک پوشش سنگین و سرد، دور و بر آدمو می‌گیره. وقتی به عمق این تاریکی فرو می‌ری، احساس می‌کنی که همه‌چیز از دست رفته. نه صدایی می‌شنوی، نه نوری می‌بینی. انگار دنیا به یک نقطه‌ی خالی تبدیل شده و تو فقط خودت و اون حس سنگین تنهایی رو داری.هر قدمی که برمی‌داری، صدای قدمات توی این سکوت مطلق گم می‌شه. یاد خاطرات خوش گذشته می‌افتی، اما اون‌ها هم مثل سایه‌هایی کمرنگ و دور، توی ذهنت پرسه می‌زنن. عمق تاریکی یادآور روزهایی‌ست که می‌شد با یک لبخند ساده همه‌چیز رو تغییر داد، ولی حالا دیگه هیچ‌کس نیست که بخواد یا بتونه این تاریکی رو بشکونه.چشما رو که ببندی، می‌تونی حس کنی که تاریکی چطور بهت چنگ می‌زنه و سعی می‌کنه تو رو در خودش غرق کنه. ولی تو هنوز امیدی داری، شاید یک روز، یک نور کوچک بتونه این عمق تاریک رو بشکافه. اما الان، فقط می‌تونی توی این دنیای بی‌صدا و بی نور قدم بزنی و با خودت فکر کنی که آیا روزی می‌رسه که دوباره بتونی به آسمون نگاه کنی و ستاره‌ها رو ببینی؟کمتر از 14 روز به کنکور مونده. خدایا خودت رحم کن بهم</description>
                <category>یک چند وجهی نامنظم</category>
                <author>یک چند وجهی نامنظم</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 16:43:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساسات بی دلیل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57647370/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-ryshqnxsn721</link>
                <description>&quot;گاهی وقت‌ها احساس می‌کنم که زندگی مثل یک گذرگاه بی‌پایان است، جایی که هیچ مقصدی در انتظار نیست و هیچ راهی برای بازگشت به گذشته وجود ندارد. هر لحظه بیشتر در خودم گم می‌شوم، انگار هیچ ارتباطی با این دنیا ندارم. مردم می‌آیند و می‌روند، ولی من در میان آن‌ها همیشه به‌نوعی غریب هستم. حتی در شلوغی‌ها هم احساس تنهایی می‌کنم. نگاه‌های دیگران برایم بی‌معنی شده، چون دیگر نمی‌توانم با کسی ارتباطی واقعی برقرار کنم. من در میان این همه زندگی زنده نیستم، تنها یک تصویر محو از خودم هستم که در دل شب گم می‌شود.همه‌چیز تغییر کرده، حتی خودم. روزها به‌سرعت می‌گذرند و من فقط در کنارشان ایستاده‌ام، بدون اینکه هیچ چیزی از آن‌ها را لمس کنم. این روزها هیچ شور و شوقی در دل ندارم. به جایی رسیده‌ام که دیگر نمی‌توانم حتی برای لحظه‌ای از این تنهایی رهایی پیدا کنم. از همه چیز و همه‌کس دور شده‌ام، انگار که خودم را در یک خلا بی‌پایان حبس کرده‌ام. دنیا به‌نظر می‌رسد به‌سرعت در حال پیشرفت است، اما من فقط ایستاده‌ام و نظاره‌گر تغییرات هستم، بی‌آنکه سهمی از آن‌ها داشته باشم.شب‌ها وقتی همه‌چیز آرام می‌شود و سکوت همه‌جا را می‌گیرد، تنها چیزی که می‌شنوم صدای خودم است. صدای فکری که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود و همیشه درگیر سوالاتی است که هیچ‌گاه پاسخی برایشان ندارم. در دل این شب‌های تاریک، وقتی هیچ‌کس جز خودم نیست، نمی‌توانم از دست خودم فرار کنم. احساس می‌کنم که درونم گم شده‌ام، در این دنیای بی‌رحم که هیچ‌کس به‌دنبال من نیست. هیچ امیدی، هیچ رویایی، هیچ چیزی برای دست یافتن نیست. من در این مسیر بی‌انتها حرکت می‌کنم، بدون اینکه بدانم چرا و به کجا می‌روم.تمام این زمان‌ها را با خودم می‌گذرانم، به یاد نمی‌آورم آخرین بار کی لبخند زدم یا چه زمانی احساس شادی کردم. همه‌چیز برایم محو شده، به‌جای زندگی کردن، فقط زنده‌ام. انگار در یک دنیای موازی زندگی می‌کنم که هیچ راهی برای فرار از آن نیست. در این جایی که هستم، هیچ‌چیز نمی‌تواند حالم را بهتر کند. انگار هیچ‌وقت نمی‌توانم به خودم برسم. هرچه بیشتر به دنبال آرامش می‌گردم، بیشتر از آن دور می‌شوم.</description>
                <category>یک چند وجهی نامنظم</category>
                <author>یک چند وجهی نامنظم</author>
                <pubDate>Wed, 09 Apr 2025 19:11:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثلا عیدهِ؟</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D9%85%D8%AB%D9%84%D8%A7-%D8%B9%DB%8C%D8%AF%D9%87%D9%90-sjmgqsdkxnwj</link>
                <description>کی گفته مبحث کلیه راحته؟ ولشون کنی با شیمی هم ترکیب میکننکمتر از 4 روز دیگه ازمون دارم و من؟ قد...  بارم نیست اونم ازمون مبحث پایه....  دوازدهم که 6 ماهه دارم میخونم باز لنگ میزنم‌  دیگه چه برسه دهم و یازدهم... ولی تموم خودمو حتی بیشتر میزارم تا به اون مبحث هایی که مشخص کردم برسم و بخونمشـون امسال باید بشه اما و اگه و شاید  و اینا نداریم صد خودمو میزارم که تموم بشه بره رد کارش این کنکور لعنتیراستی عیدتون هم مبارک باشه...🌚</description>
                <category>یک چند وجهی نامنظم</category>
                <author>یک چند وجهی نامنظم</author>
                <pubDate>Mon, 31 Mar 2025 16:57:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست2</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D9%BE%D8%B3%D8%AA2-uvqerc8dt2jr</link>
                <description>از فیزیک متنفر شدم من که عاشق فیزیک بودم....  شاید اگه دبیر فیزیک دوازدهمم اینطوری نبود وضع فیزیک منم این نبود هرچند خودمم خیلی خیلی کوتاهی کردم ولی شاید 25 درصد مقصر بوده باشم... من عاشق فیزیک بودم تنها درسی که با عشق میخوندم و نمره خوبی ازش میگرفتم فیزیک بود به طوری که هنوزم فیزیک 1 و2 رو توی آزمون ها بدون مرور و تست و با اینکه نزدیک یک الی دو سال ازش گذشته بعضی سوالاشو جواب میدم....  ولی فیزیک دوازدهم رو ازش فراری ام... نمیدونم امتحان نهایی  چه خوام کرد حالا کنکورش که هیچی.... امروز 10 فروردین هست دقیقا کمتر 5 روز دیگه مدرسه ام باز شروع میشه و امتحان پشت امتحان  اگه الان نخونمش‌ دیگه هیچ موقع وقتشو ندارم پس میرم تو دلش که تاببینم چند چندم.... با فصل 3 فرمول بیست شروع میکنم... </description>
                <category>یک چند وجهی نامنظم</category>
                <author>یک چند وجهی نامنظم</author>
                <pubDate>Sun, 30 Mar 2025 06:33:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست 1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57647370/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-1-fu3sst21cz6z</link>
                <description>گویند که غم همیشه باماست! ای غم نکند خدا تو باشی...؟ از چی بگم؟ در جواب &quot;مهدی&quot;نوشته برا خودت تو این ی سال سختی که گذروندی ی جمله بنویس.یاس تو سرم داد زد &quot;از چی بگم؟&quot;فقط میخوام بگم متاسفم که نتونستم درستت کنم.که هر روز بیشتر خیره موندی و بیشتر ذوب شدی و از بین رفتی.متاسفم که نتونستم همون ادم قبلی رو دوباره بسازم و مغزش رو برگردونم. میدونم تا الان له شدی و زنده زنده تو آتیش سوختی ، اما میتونستی بهتر از این ها عمل کنی. حالا که فقط ۲ هفته فرصت داری میخوام بگم حتی اگه به نتیجه دلخواهت نرسی ، که نمیرسی ، مطمئنم که همه تلاشت ونکردی.بابت تمام اون شب هایی که تا صبح میلرزیدی و صدات به کسی نمیرسید ، بابت تمام مداد هایی که از فشار سر کلاس میشکستن و تیکه هاشون زیر میز گم میشد ، بابت تمام کم کاری ها و تا لنگ ظهر خوابیدن ها به خودت بدهکاری.فقط امیدوارم ، بعد تر ها بتونی قدمی برداری برای بهتر شدن.برای اینکه از این حیوون عوضی که درونت رشد کرده فاصله بگیری و باهاش دست به یکی نکنی.که رسیدنت ، به فرض محال ، این حیوون رو بهتر و راحت تر به اهدافش میرسونه و به مرگ نزدیکت میکنه.بار ها بهت التماس کردم و نادیده گرفتی.اما حالا برای اخرین بار میخوام جلوت زانو بزنم و بگم &quot; به خاطر اون ادمی جز خدا هیچکسو نداره و یه عالمه رویا تو سرشه ، لطفا.</description>
                <category>یک چند وجهی نامنظم</category>
                <author>یک چند وجهی نامنظم</author>
                <pubDate>Sun, 30 Mar 2025 00:21:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>